فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نیلا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سراب

کتاب سراب

نسخه الکترونیک کتاب سراب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سراب

فرمانده: آهای لشکریان! نگهبانانِ فرات! دور شوید. امروز آب بر قبیله‌ی بنی‌کلاب حلال است. دور شوید. راه را باز کنید! از تشت فاصله می‌گیرد. فرمانده: بیا، این فرات، از آنِ تو، هرچه می‌خواهی بردار... چرا پاسخ نمی‌دهی مرد؟ در صحتِ گفتارم تردید می‌کنی؟ به خدای این آب، آن‌چه گفتم تنها از سرِ خیرخواهی بود و به‌جای‌آوردنِ رسمِ برادری. من اگر قصدِ جنگ داشتم آیا بهتر نبود به‌جای امان‌نامه با شمشیر به‌سویت می‌آمدم؟ به سیاه‌پوشان اشاره می‌کند. کسی از میانِ آنان دست‌نوشته‌ای به او می‌سپارد. فرمانده: این امان‌نامه، پیش بیا و نگاه کن. چند کلمه‌ای بیش نیست. می‌دانی بابتِ این چند کلامِ ناچیز چه بهای گزافی پرداخته‌ام؟ [مکث] پاسخی نیست؟ من با که سخن می‌گویم؟ و از که انتظارِ پاسخ دارم؟ آی! مردِ غیرتمندِ کاروانِ حسین! اگر مرا لایقِ پاسخ نمی‌دانی، ناله‌ی جگرسوزِ کاروانِ تشنه را دریاب. به‌سمتِ تشت رفته و دست در آب می‌برد. مُشتی از آب پُر می‌کند و به‌سوی خیمه‌ها می‌پاشد. ناله از خیمه‌گاه برمی‌خیزد. مُشتی دیگر و مُشتی دیگر. ناله‌ها اوج می‌گیرد. فرمانده: نمی‌شنوی؟

ادامه...
  • ناشر انتشارات نیلا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.42 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سراب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سکویی گرد؛ و با فاصله از سکو، تا انتها سراسر خیمه، کوچک و بزرگ.
کسانی از بازیگران همه سیاه پوش دورادورِ سکو و لابه لای خیمه ها نشسته اند.
کسی ــ فرمانده ــ از میانِ جمع برخاسته، سکو را دور می زند.
صدای تاخت و سپس شیهه ی اسب به گوش می رسد.
فرمانده، قدم بر سکو می گذارد.
نور بر سکو متمرکز می شود.

فرمانده: [خیره به نقطه ای] گوش کن! می شنوی؟ این ناله ها آیا از خیمه گاهِ حسین نیست؟ [به خیمه ها اشاره می کند] نگاه کن! می بینی؟ این ها آیا زنان و کودکانِ خاندانِ علی نیستند که این گونه تشنگی را فریاد می کنند؟

سکو تاریک می شود.
در انتها، سایه ی کاروانیان بر دیواره ی خیمه ها نمایان می شود. یک مَشک خالی آب، دست به دست در میانِ اهلِ خیام می گردد.
کسی در دوردست از بستنِ آب بر کاروانِ امام می خواند.
سکو باز روشن می شود.
با اشاره ی فرمانده، کسانی از میانِ سیاه پوشان تشتِ آبی را پیش می آورند و مقابلِ او بر زمین می گذارند.
فرمانده دست در تشت برده، مُشتی آب بالا می آورد و بر صورتِ خود می پاشد. دهانش به خنده باز می شود.

فرمانده: گواراست، گوارا...
مُشتی دیگر و مُشتی دیگر، و بعد خنده اش به قهقهه تبدیل می شود. سر در آب می کند و بالا می آورد. با چرخشِ سر، آب ها را به اطراف می پاشد و مستانه می خندد.
صدای ناله ی کاروانیان، او را به خود می آورد. مُشتی از آب پُر کرده به سمتِ خیمه ها می پاشد.
ناله ها اوج می گیرد.

فرمانده: نمی شنوی؟ تشنه اند، تشنه! نمی خواهی مرهمی بر دردِ تشنگی شان بگذاری؟ پیش بیا مرد. بیا و هرچه می خواهی از این آب برگیر، هرچه می خواهی. من بی هیچ چشم داشتی راهِ فرات را بر تو گشوده ام؛ تنها به روی تو که از خویشانِ منی. ما هردو از یک قبیله ایم، نیستیم؟ پس رسمِ برادری نیست که در چنین زمانی به یکدیگر پشت کنیم.

رو می گرداند به اطراف و فریاد می زند.

فرمانده: آهای لشکریان! نگهبانانِ فرات! دور شوید. امروز آب بر قبیله ی بنی کلاب حلال است. دور شوید. راه را باز کنید!

از تشت فاصله می گیرد.

فرمانده: بیا، این فرات، از آنِ تو، هرچه می خواهی بردار... چرا پاسخ نمی دهی مرد؟ در صحتِ گفتارم تردید می کنی؟ به خدای این آب، آن چه گفتم تنها از سرِ خیرخواهی بود و به جای آوردنِ رسمِ برادری. من اگر قصدِ جنگ داشتم آیا بهتر نبود به جای امان نامه با شمشیر به سویت می آمدم؟

به سیاه پوشان اشاره می کند. کسی از میانِ آنان دست نوشته ای به او می سپارد.

فرمانده: این امان نامه، پیش بیا و نگاه کن. چند کلمه ای بیش نیست. می دانی بابتِ این چند کلامِ ناچیز چه بهای گزافی پرداخته ام؟ [مکث] پاسخی نیست؟ من با که سخن می گویم؟ و از که انتظارِ پاسخ دارم؟ آی! مردِ غیرتمندِ کاروانِ حسین! اگر مرا لایقِ پاسخ نمی دانی، ناله ی جگرسوزِ کاروانِ تشنه را دریاب.

به سمتِ تشت رفته و دست در آب می برد. مُشتی از آب پُر می کند و به سوی خیمه ها می پاشد.
ناله از خیمه گاه برمی خیزد.
مُشتی دیگر و مُشتی دیگر.
ناله ها اوج می گیرد.

فرمانده: نمی شنوی؟ آن ها از تو آب طلب می کنند و فرات در چند قدمی توست. [به تشت اشاره می کند] چرا گامی برنمی داری جوانمرد؟

سیاه پوشی ــ پیک ــ به شتاب پیش می آید و مقابلِ فرمانده زانو می زند.

پیک:از امیرِ لشکر پیغام آورده ام.

فرمانده به سمتِ پیک هجوم می برد.

فرمانده: نگفتم کسی بی اذنِ من پیش نیاید؟
پیک:فرمان از امیرِ لشکر آورده ام!
فرمانده: فرمان را بگو و برو.
پیک:آفتاب به نیمه نرسیده جنگ را آغاز کنید!

فرمانده به آسمان نگاه می کند، بعد ــ

فرمانده: [رو به خیمه گاه] شنیدی مرد؟ جنگ آغاز می شود!
پیک:آفتاب به نیمه نرسیده!
فرمانده: [رو به خیمه گاه] چه می کنی مرد؟
پیک:[به فرمانده] چه می کنید سردار؟
فرمانده: [رو به خیمه گاه] وقت تنگ است. تصمیمت چی ست؟
پیک:[به فرمانده] تصمیم تان چی ست سردار؟
فرمانده: [رو به خیمه گاه] پاسخی بگو مرد.
پیک:[به فرمانده] پاسخ تان چی ست سردار؟

فرمانده، کلافه، به سمتِ پیک هجوم می برد.

فرمانده: به امیرِ لشکر بگو قدری تامّل کند، تامّل!

پیک از هجومِ فرمانده می گریزد.

فرمانده: [رو به خیمه گاه] چه می کنی مرد؟ من منتظرِ پاسخِ توام.

سکوت.
فرمانده به هرسو روی می گرداند و همه را مخاطب قرار می دهد.

فرمانده: آی جماعت! شما که مرا به قساوت و سخت دلی متهم می کنید! من اگر به فرمانِ امیرم آب را بر کاروانِ حسین بستم، اکنون آن را بر سقای او گشوده ام و نمی پذیرد. پس گناه از من نیست. شما در روزِ عدل وداد گواه باشید که من گفتم آن چه را باید بگویم.

قصدِ رفتن دارد امّا وِلوِله ای که از میانِ کاروانیان برمی خیزد او را در جای خود متوقف می کند.
سردار از دلِ خیمه ها بیرون می آید. سکو را دور می زند، بر آن پا می گذارد و مقابلِ تشتِ آب می ایستد.
فرمانده بلافاصله به سیاه پوشان اشاره می کند.
سیاه پوشی ظرفِ آبی به دستش می دهد. فرمانده ظرف را از آب پُر کرده و باز بر آب می ریزد.
در پس زمینه، سایه ی کودکانِ تشنه نمایان می شود.

فرمانده: [رو به سردار] زلال و گواراست...
آب را به صورتِ خود می پاشد و با تمامِ وجود می خندد. ظرفِ دیگری پُر کرده مقابلِ سردار می گیرد.
سردار روی از او برمی گرداند.

فرمانده: نمی نوشی؟ [اطراف را نظاره می کند] حق داری. یک کاروان چشم ما را نظاره می کنند؛ چشم های تشنه!

ظرفِ آب را رها می کند و آستین هایش را بالا می زند.

فرمانده: بیا مقابلِ چشم هایی که ما را می نگرند در فرات وضو بسازیم، به قصدِ اقامه ی نماز، نمازِ برادری. من به تو اقتدا می کنم مرد و دیگران به ما و کینه و دشمنی میانِ مسلمانان خودبه خود فراموش خواهد شد. بیا، بیا به جای جنگ و خون ریزی نماز بخوانیم. بیا...

دست در آب می برد و به وضو مشغول می شود.

فرمانده: چرا ایستاده ای هنوز؟ لباسِ جنگ از تن درآور و هوایی تازه کن.

چکمه هایش را درآورده و پا در تشت می گذارد.

فرمانده: بیا فارغ از خود و زره و شمشیر، تنی به آب بزنیم. هرچیزی را هرقدر هم تلخ و جدّی باشد می توان به بازی گرفت. بیا به دورانِ کودکی بازگردیم، بازی های نوجوانی. بیا مرد، بیا...

همچون کودکان پا در آب می کوبد و مستانه می خندد.
سردار روی از او می گیرد.

فرمانده: چه می کنی مرد؟ من یک فرات آبِ گوارا پیشکش آورده ام و تو روی از من می گیری؟
سردار: شرم نمی کنی آب را به بازی گرفته ای؛ مقابلِ چشم های تشنه؟!
فرمانده: زبانِ آب را تشنگان خوب تر می دانند. خواستم به زبانِ آنان سخن گفته باشم.
سردار: تو از زبانِ آب چه می دانی؟
فرمانده: [فکر می کند] هیچ چیز جز آب!

مقابلِ تشت زانو می زند و آب را به بازی می گیرد.

سردار: [به تشت اشاره می کند] گوش کن!

فرمانده برای لحظاتی نزدیک تشت شده و به صدای آب گوش می سپارد.

فرمانده: فرات تشنه است!
فرمانده: فرات و تشنگی؟
سردار: تو آب را از حسین دریغ نکرده ای، حسین را از آب دریغ کردی! فرات اکنون به دیدنِ او تشنه تر است!
فرمانده: نمی فهمم!
سردار: کاش زبانِ آب می دانستی!

فرمانده تشتِ آب را برداشته و راه می افتد. در میانِ راه می ماند و به خیمه ها نگاه می کند.

فرمانده: پاسخِ کودکانِ تشنه را به کدام زبان خواهی داد، سقا؟
سردار: [با خود] نمی دانم.

فرمانده تشتِ آب را با فاصله از سکو بر زمین می گذارد.
سیاه پوشان با شمشیرهایی که در دست دارند، تشت را احاطه می کنند.

فرمانده: این مردان امّا تنها زبانِ مرا می دانند. و من به زبانِ این امان نامه با تو سخن گفتم. اگر آن را بپذیری راهِ آب بر تو باز خواهد بود؛ هر اندازه که بخواهی... گوش کن مرد، دنیا را سخت مگیر که حکایتِ دنیا گویی قلّاب است و دستانِ ما دهانِ ماهی، هرچه سخت بگیریم ما را سخت تر خواهد گرفت! خود دانی. این تو، این آب و آن کاروانِ تشنه، اختیار با توست!

سکو را دور زده، می رود.
صدای پای اسبی که دور می شود.
سردار به افق خیره می ماند.
چند کودک درحالی که بر سرِ تصاحبِ کوزه ای آب جدال می کنند به صحنه می آیند.
کوزه مدام از دستِ یکی به چنگِ دیگری می افتد.
جوانی ــ سقا ــ از میانِ خیمه ها بیرون می آید و سعی دارد غائله را پایان دهد.
امّا یکباره کوزه به زمین افتاده، چند تکه می شود.
کودکان لحظه ای مات ومبهوت به اندک آبی که بر زمین ریخته است، نگاه می کنند و بعد به سوی کوزه ی شکسته هجوم می برند. هریک تکه ای از آن را برمی دارد و به سمتی می گریزد.
سقا، متاثر از آن چه روی داده، متوجهِ سردار می شود. قدمی به سوی او برمی دارد و نگاهش می کند.

سردار: [خیره به افق] باید راهی تا فرات بیابم.

سقا به خیمه ها بازمی گردد.
مَشک دوز و غلامش از جمعِ سیاه پوشان جدا شده و پیش می آیند.

مشک دوز: روزگارِ غریبی ست، غریب نیست؟

سردار همچنان به دوردست خیره است.

غلام: و شاید ما بر این روزگار غریبه ایم!

سردار متوجهِ آن ها شده نگاه شان می کند.
مشک دوز قدمی پیش رفته احترام می گذارد.

مشک دوز: ما از کوفه آمده ایم آقا. راهِ درازی ست. می دانید. امّا دِینی به گردن داشتیم که بایست ادا می کردیم.

به غلام اشاره می کند.
غلام از کیسه ای که بر دوش دارد مشک خالی آب را بیرون آورده، به مشک دوز می سپارد.

مشک دوز: من مَشک دوزم و مَشک فروش و او غلامِ من است و کمک حالم در دوخت ودوزِ این مَشک ها.

به غلام اشاره می کند.
غلام کیسه اش را به یکباره خالی می کند. اطرافِ آن ها پُر از مشک می شود؛ مشک های خالی.
مشک دوز خود را میانِ مشک ها می اندازد و آن ها را به بازی می گیرد.

مشک دوز: حتم دارم این همه مَشک یک جا ندیده بودید آقا، دیده بودید؟

تعدادی مشک را به سوی غلام پرتاب می کند.
غلام مشک ها را می گیرد و در کیسه می گذارد.

مشک دوز: امّا این همه ی مَشک هایی که ساخته ایم نیست. ما ده ها برابرِ این را در خانه داریم. [رو به غلام] نداریم؟

تعدادی از مشک ها را به سوی غلام پرتاب می کند.

غلام: داریم، و شاید هزاران برابر!

مشک ها را در کیسه می گذارد.

مشک دوز: با مَشک هایی که من می فروشم، می توان تمامی این لشکریان را با آب و شربت و شراب سیراب کرد. [رو به غلام] نمی توان؟

تعدادی از مشک ها را به سوی غلام پرتاب می کند.

غلام: می توان. و شاید تمامی مردمِ این مُلک را!

مشک ها را در کیسه می گذارد.

مشک دوز: مَشک دوزی شغلِ دندان گیری نیست و هست. نیست، اگر آسمان به قدرِ نیاز ببارد و آفتاب به تعادل بتابد و زمین همواره سیراب باشد و چاه ها بجوشند و درختان از پُرآبی محصول کمر خم کنند. در چنین حالی مردمان اغلب برای مَشک حتّا به اندازه ی پاپوشِ خود ارزش قایل نیستند و قدرِ ما را تنها مسافرانی می دانند که بی آب مانده اند و تشنگانی که تا سراب رانده اند. امّا مَشک سازی شغلِ دندان گیری هست اگر آسمان خسّت به خرج دهد و باران را دریغ ورزد و آفتاب دست ودلبازی کند و امان از دستِ مردمان بگیرد و زمین به قطره ای آب محتاج باشد و چاه ها به گِل نشینند و درختان محصولِ نارسِ خود بر زمین بگذارند. در چنین حالی ست که مردمان برای به چنگ آوردنِ مَشکی آب، نه تنها پاپوشِ خود بیندازند، بلکه از دستار و سربند و تن پوش هم بگذرند. هرچند ما نه به آن راضی هستیم، نه به این. ما به آن چه خدا می رساند شاکریم. [رو به غلام] نیستیم؟

تعدادی از مشک ها را به سوی غلام پرتاب می کند.

غلام: هستیم، خدا را شکر.

مشک ها را در کیسه می گذارد.

مشک دوز: امروز نیز به شکرانه ی خبرِ مسرت بخشی که شنیده ایم آمده ایم سهمی از دارایی مان را تقدیم کنیم.

تنها مشک باقی مانده را مقابلِ سردار می گذارد.

مشک دوز: امید که سقای سپاهِ حسین، پیشکشِ ناچیزِ ما را بپذیرند.

غلام: بپذیرید آقا، بر ما منّت بگذارید.
مشک دوز: منّتی نیست. این مَشک هم مانندِ هر مَشکی زمانی پوستِ جان داری بوده است که در مرتعی می چریده. گاوی یا گوسفندِ پرواری، بزی یا شتری زردموی. هرچیزی روزی به شکلی درمی آید. از دست وپنجه ی این روزگار هیچ کرداری بعید نیست. از کجا که این مَشک، اوّلین مَشکی نباشد که قرار است پس از روزها قحطی آب، خیمه گاهِ حسین را سیراب کند؟

سردار یکباره رو می گرداند و خیمه ها را نگاه می کند.
سایه ی کاروانیان نمودار می شود و صدای ناله ی کودکانِ تشنه به گوش می رسد.

کودکان: عمو العطش، العطش، العطش...

سردار، روی از خیمه ها می گیرد.

غلام: بردارید آقا، مَشک را بردارید.
سردار: امّا مَشک خالی به چه کارِ این کاروانِ تشنه می آید؟
مشک دوز: مَشک خالی ست آری امّا شما سقایید آقا، نیستید؟
سردار: یک سقا و لشکری راه بسته بر آب!
مشک دوز: شنیدیم که راه بر سقای کاروان گشوده اند، نگشوده اند؟
غلام: و شما را امان داده اند آقا، نداده اند؟
مشک دوز: بی جهت نبود که این همه راه را بی فوتِ وقت پیمودیم. خواستیم اوّلین کسانی باشیم که شما را زیارت می کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب سراب