فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ارثیه ایرانی

کتاب ارثیه ایرانی

نسخه الکترونیک کتاب ارثیه ایرانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ارثیه ایرانی

جلیل: خانم‌ها، آقایون! من یکی از آدمای بازی هستم. و ــ قبل از شروع نمایش، مأمورم اشاره به چند نکته‌ای بکنم که توضیحش حتما لازمه. البته توضیحات من برای این نیس که نمایش مسأله پیچیده و مشکلی رو طرح می‌کنه. برعکس، نمایش ما از خیلی جهات یه واقعه معمولیه، که نه حوادث مهم و گیج‌کننده‌ای داره، نه حرفای عجیب و سرسام‌آوری. با وجود این، باید اضافه کنم که ــ یه چیزی مث رگه‌های رو مرمر تو این نمایش هست که به دیدنش می‌ارزه؛ اونم حقیقتیه که از پا آویزونش کرده‌ن. به همین دلیل، ماجرای ما وجود خارجی داره. آدما آشنان. مردمی که تو خیابون راه می‌رن، به بنگاه‌ها مراجعه می‌کنن، تو جمع هوای همو دارن و یحتمل که همین حالا تو سالن نشسته باشن. خیلی نظیف، خیلی موقر، خیلی مهربان... به‌هرحال، من در این‌جا وظیفه دیگه‌ای هم دارم؛ اونم اینه که شمارو با محیط نمایش‌مون آشنا کنم. ماجرای ما از لحاظ زمانِ داستانی حدود یه ماه طول می‌کشه. تو هر پرده یه مقدار زمان می‌گذره. و ما گذشت زمانو با تغییر نور نشون می‌دیم. محیط نمایش مونم این‌جاس. همینطور که ملاحظه می‌کنین پرده‌ای نیس؛ دو تا اتاقه با یه راهرو که اون ته دو شقّه می‌شه. شقه اول با دو پله مُشرِف به حیاطه. و شقه دوم با گردشی که به چپ می‌کنه، می‌ره به طبقه دوم. عجالتا ما با این طبقه دوم کاری نداریم؛ فقط بدونین که آدماش مستأجرای مان، و کلی از نمایش مارو اونا می‌سازن. اینم بگم که معماری خونه‌مون مال یکی از محله‌های قدیم تهرونه که مردمش هنوز اصالت زبان و سلوک و عقاید خودشونو حفظ کرده‌ن... خب، فعلاً جلوی هر یک از این اتاقا یه دیوار افتاده.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ارثیه ایرانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پرده اول

جلیل: خانم ها، آقایون! من یکی از آدمای بازی هستم. و ــ قبل از شروع نمایش، مامورم اشاره به چند نکته ای بکنم که توضیحش حتما لازمه. البته توضیحات من برای این نیس که نمایش مساله پیچیده و مشکلی رو طرح می کنه. برعکس، نمایش ما از خیلی جهات یه واقعه معمولیه، که نه حوادث مهم و گیج کننده ای داره، نه حرفای عجیب و سرسام آوری. با وجود این، باید اضافه کنم که ــ یه چیزی مث رگه های رو مرمر تو این نمایش هست که به دیدنش می ارزه؛ اونم حقیقتیه که از پا آویزونش کرده ن. به همین دلیل، ماجرای ما وجود خارجی داره. آدما آشنان. مردمی که تو خیابون راه می رن، به بنگاه ها مراجعه می کنن، تو جمع هوای همو دارن و یحتمل که همین حالا تو سالن نشسته باشن. خیلی نظیف، خیلی موقر، خیلی مهربان... به هرحال، من در این جا وظیفه دیگه ای هم دارم؛ اونم اینه که شمارو با محیط نمایش مون آشنا کنم. ماجرای ما از لحاظ زمانِ داستانی حدود یه ماه طول می کشه. تو هر پرده یه مقدار زمان می گذره. و ما گذشت زمانو با تغییر نور نشون می دیم. محیط نمایش مونم این جاس. همینطور که ملاحظه می کنین پرده ای نیس؛ دو تا اتاقه با یه راهرو که اون ته دو شقّه می شه. شقه اول با دو پله مُشرِف به حیاطه. و شقه دوم با گردشی که به چپ می کنه، می ره به طبقه دوم. عجالتا ما با این طبقه دوم کاری نداریم؛ فقط بدونین که آدماش مستاجرای مان، و کلی از نمایش مارو اونا می سازن. اینم بگم که معماری خونه مون مال یکی از محله های قدیم تهرونه که مردمش هنوز اصالت زبان و سلوک و عقاید خودشونو حفظ کرده ن... خب، فعلاً جلوی هر یک از این اتاقا یه دیوار افتاده. و این برای اونه که جایگاه شما پشت این دو اتاقه و از محرمانه ترین زاویه شاهد ماجرایین. به همین مناسبت در طول نمایش هر وقت که لازم بود، یکی از دیوارا بالا می ره یا به عکس. (دیوار راست بالا می رود.) این اتاقِ پذیرایی مونه. با یه تخته فرش، یه میز و هفت پارچه مبل نو. به اون دیوار نگاه کنین! یه بخاری دیواری هست که روش یه آینه سنگیِ دوره برنجی و یه جفت لاله مدل قاجار دیده می شه. اینا مال شکوهه. اون خواهرمه ــ بگذریم. این اتاق یه در و یه پنجره م داره. پنجره ش رو به حیاطه. درشم به راهرو می خوره. (از در وارد راهرو می شود. دیوار راست پایین می آید.) یه چیزی! این راهرو، مث هر راهروی دیگه دو تا دیوار داره که یکیش مال اتاق پذیراییه، یکی شم مال این یکی. منتها؛ چون از لحاظ فنی به اشکال برخوردیم، دیوارای راهرورو برداشتیم، تا اون عده از شما که در گوش نشسته ین، از لحاظ دید به تمامی صحنه مسلط باشین. (دیوار چپ بالا می رود. جلیل به اتاق چپ می آید.) اینم اتاق نشیمنه؛ با دری که به قرینه در اتاق پذیرایی تو راهرو باز می شه. پشت اون در صندوق خونه س. یه جای تنگ و تاریکیه که فقط می شه توش دراز کشید. و اگه چراغش روشن باشه، مطالعه م می شه کرد. من اکثر وقتا جام اون جاس... در هر صورت، این اتاق غیر از اون صندوق خونه چیز مهمی نداره؛ جز این صندوق قدیمی که طبق معمول توش یه مشت وسایل سردستیه. و اون تخت فنری که همیشه بوی صابون می ده و ملافه شم از سفیدی برق می زنه. آخه برادرم شبارو این تخت می خوابه. حالا چه رابطه ای هست بین برادرم و ملافه سفید این تخت؟ باشه به وقتش، خودتون متوجه می شین؛ فقط سربسته بدونین که عظیم تراشکاره و خونه م مال اونه ــ اوه! داشت یادم می رفت. اون تمثالو می گم. حتما می شناسیدش. درسته، امروزه دیگه مردم از این تمثالا به دیوار خونه هاشون نمی زنن؛ چون جاش چیزهای به اصطلاح لوکس تری اومده. اما یادتون باشه که... پدرم یه مرد روحانیه: محضری داره و حالام داره می زنه برای یه مسجد. اینم تخته پوست شه، نزدیک بود لقدش کنم! (به ساعتش نگاه می کند.) خب، مث اینکه دیگه وقت من تموم شده. (وارد راهرو می شود. دیوار چپ پایین می آید.) متاسفانه فرصتی نیس که راجع به آدمای دیگه حرفی بزنم؛ چون نمایش ما باید درست از این لحظه شروع بشه؛ ولی مطمئنم که اونا بهتر از هر معرف دیگه خودشونو به شما معرفی می کنن... با اجازه.

همینطور که از راهرو عبور می کند، تاریک می شود. سکوت. یک شاخه نورِ کمرنگ به ته راهرو می تابد. شب است. دیوار چپ بالا می رود. موسی روی تخته پوست به نماز نشسته، تسبیح می گرداند و زیرلب آیاتی می خواند. یک دم صدای نماز جماعت به گوش می رسد. صدا مثل یک موسیقی دور مذهبی کم کم شدت می کند. در این وقت آقابالا از ته راهرو پیدا می شود. با عرقچین و سیگاری به مشتوک. می آید جلو. دم درِ چپ مکثی می کند و ضربه ای به در می زند. صدا فرو می نشیند.

موسی: کیه؟
آقابالا: منم... آقابالا.
موسی: بیا تو.
آقابالا: داشتم می رفتم، گفتم یه سلامی بکنم.
موسی: خیلی خوب کردی... بشین.
آقابالا: خوبه.

موسی به سجده می رود و مهر را می بوسد. آقابالا دستش را بالای بخاری گرم می کند. به سرفه می افتد.

آقابالا: نمی دونم چه سرّیه، آدم تریاکو ول می کنه؛ اما این لامسّبو نمی تونه. خیلی نامرده.
موسی: با من کاری داشتی؟
آقابالا: بعله... زنم سپرده به اتون بگم این درختو یه کاریش بکنین.
موسی: درخت؟ کدوم درخت؟
آقابالا: اون چناره.
موسی: مگه بازم بچه ها به اش آویزون شده ن؟
آقابالا: می دونین، موضوع سر شاخ و برگ شه.
موسی: تو این زمستون؟
آقابالا: اما گرما که می شه، سرشومی کنه تو بهار خواب و اتاقامون می شه عین قبرستون.
موسی: خب، برای اینه که خونه رو به کلیساس.
آقابالا: آخه... سابقم خونه رو به کلیسا بود و مام حرفی نداشتیم.
موسی: حالا می گی من چی کار کنم؟
آقابالا: تکلیف مارو با اون درخت روشن کنین.
موسی: اون درخت چه ربطی به من داره؟
آقابالا: چون شما صاحبِ این خونه این.
موسی: ولی درخت تو کوچه س.
آقابالا: موسی خان... شما آدم درستی هستی ــ
موسی: (با خودش.) یه نفرم زیر اون درخت بشینه، من اجر خودمو برده م.
آقابالا: ولی بهار که می شه، عوض یکی یه فوج زیر اون درخت وامیستن.
موسی: خدا درختو برای همین خلق کرده.
آقابالا: که واستن زیرش و خونه های مردمو دید بزنن؟
موسی: دید بزنن؟ یعنی چی؟
آقابالا: من زن و بچه دارم، اونا تو چلّه تابستون نمی تونن خودشونو تو اتاق زندونی بکنن.
موسی: خیلی خب، هَرَسش می کنم.
آقابالا: فایده نداره موسی خان.
موسی: (مکث.) تو حرف و سخنت چیه بابا جان؟
آقابالا: باس از ته انداختش.
موسی: من برای خاطر اون درخت خاک این کوچه رو عوض کرده م.
آقابالا: خب پس... زنم ممکنه فکر دیگه ای بکنه.
صدای قیصر: میتی... میتی... الهی رو تخته بیفتی که اِنقده منو تکون می دی. حالا من چطوری برم رو پشت بون؟

قیصر از ته راهرو پیدا می شود. چادر را با بی توجهی روی سرش می کشد. می آید از لای در سرش را می دهد تو.

قیصر: عظیم آقا نیومده؟
موسی: هنوز که نه.
قیصر: حالا چی کار کنم؟ می خواستم سر این نردبونو بگیره.
آقابالا: واسه چی؟
قیصر: این گنده بک بازم تنبون شو پرت کرده رو پشت بون، رفته قصری گرفته نشسته ــ تو نمی آی؟
موسی: من با آقابالا یه خورده کار دارم؛ شما برو همین حالا روونه ش می کنم.

قیصر می رود. موسی می نشیند لب تخت.

موسی: تو یه حرفی سر زبونت مونده؛ درست می گم؟
آقابالا: واللّه...
موسی: این دس اون دس نکن، بگو، بگو جانم. از زنت برای من پیغومی داری؟
آقابالا: من... شما می دونین که ــ
موسی: اگه می خوای از این خونه پاشی، خب، این چیزی.
آقابالا: این فرمایشا چیه؟ ما الان ده ساله خونه یکی هستیم و هیچوقتم بین ما این صحبتا نبود.
موسی: (یک لحظه.) تو چقد ازمون می خوای؟
آقابالا: من...؟ اختیار دارین؛ من کاره ای نیستم.
موسی: فرقی نمی کنه، زنت.
آقابالا: گمونم هشت تومن.
موسی: البته بابت تعمیر فاضلاب و عوض کردن خاک و چیزای دیگه.
آقابالا: می دونین موسی خان؟...
موسی: تازه ماهی صد تومن نزول شه.
آقابالا: موضوع این نیس.
موسی: (بلند می شود.) چرا، موضوع اینه که تو پول تو می خوای. اون چنار و باقی قضایام بهانه س. خب...؟ صاف و پوس کنده بگو، حالا می خوای چی کار کنی؟ می خوای همین جا بشینی؟ یا اینکه...
آقابالا: راستش اینه که... پیش تون باشه. چند وقته گلزارمون مرتب بیخ گوش مادرش می خونه که ــ (مکث.)
موسی: که چی؟
آقابالا: که از این خونه پاشیم.
موسی: برای چی؟
آقابالا: می گه راهش به مدرسه نمی خوره.
موسی: می تونه مدرسه شو عوض کنه.
آقابالا: بعدشم ــ می گه روش نمی شه تو یه همچه خونه ای با سر و روی واز رفت و آمد کنه.
موسی: واللّه... اگه حرفی توش باشه، حرفیه که من باید داشته باشم، که ندارم.
آقابالا: ولی شما دیروز بلند بلند تو حیاط داد می زدین که، دختر نباس لب شو گلی بکنه و...
موسی: (می زند زیر خنده.) دخترت خیلی اندک رنجه.
آقابالا: امروزیه دیگه. دوست و آشنام زیاد داره. می خواد با اونا رفت و آمد کنه.
موسی: چه اشکالی داره؟ بکنه.
آقابالا: آخه این جا جامونم تنگه.
موسی: عوضش شما همچه اجاره ای هم نمی دین.
صدای قیصر: آقابالا... آقابالا... بیا دیگه؛ میخ شدی رفتی فرو؟
آقابالا: زن مه، برم. (جانی گرفته.) اون چارچشمی منو می پاد.
موسی: در هر صورت، باشه. هر وقت که خواستین قدم تون بالای سر. هشت تومن تونم تو پاکت حاضره. اینو به قیصر خانم بگو.
آقابالا: چشم! چشم!

پس پسکی بیرون می رود. موسی دمی فکری می ماند. جلیل از ته راهرو پیدا می شود. بارانی نیمداری پوشیده. می آید جلو، در چپ را آهسته باز می کند. چشمش به موسی می افتد. در را بی صدا می بندد. دیوار راست بالا می رود. جلیل وارد اتاق پذیرایی می شود. با خستگی می افتد روی یک مبل. سیگاری آتش می زند؛ بعد مثل اینکه خوابش برده است، سرش به عقب می افتد. در این مدت موسی جانماز را به صندوق خانه برده و برگشته است. نور به تدریج عوض می شود. ظهر است. یک صدا: «سوی چراغو بکش پایین. بذار کند جوش کنه به روغن بیفته.» چیزی در اتاق پذیرایی می افتد.

موسی: کیه...؟ کیه اون اتاق؟
جلیل: کسی نیس، منم.

سیگارش را خاموش می کند. موسی به اتاق پذیرایی می رود، در را پشت سرش می بندد و همان جا می ایستد. دیوار چپ پایین می آید.

موسی: تویی؟
جلیل: سلام.
موسی: اون پنجره رو وا کن. (جلیل می رود لای پنجره را باز می کند.) دیشب نبودی.
جلیل: بودم.
موسی: ندیدمت.
جلیل: این جا خوابم برد.
موسی: بیا... اینو بخون.
جلیل: چیه؟
موسی: آگهی استخدامه.
جلیل: (نگاهی به بریده روزنامه می کند.) اینو چی کارش کنم؟
موسی: همون کاری که همه می کنن؛ برش می داری می ری سراغ شرکت.
جلیل: من هنوز تکلیف سربازیم روشن نیس.
موسی: خب روشنش کن.
جلیل: منظورتون اینه که... دانشکده رو ولش کنم؟
موسی: دانشکده؟ تو دانشکده م می رفتی؟
جلیل: خب بله، حالاشم می رم.
موسی: آها... اینو دیگه نمی دونستم.
جلیل: (مکث.) شما اصلاً می دونین من چه سال و چه رشته ای هستم؟
موسی: نه، نمی دونم؛ یعنی نمی خوام بدونم. من از همون سه سال پیشم مخالف بودم.
جلیل: می دونستم.
موسی: حالام، حالام برای من فرقی نمی کنه که تو حقوق می خونی یا یه مهمل دیگه.
جلیل: همه ناراحتی های شما برای این بود که... بیام محضرتون و دفتر بنویسم.
موسی: این یکی شه.
جلیل: اونوقت فکر می کنین اوضاع روبه راهه؟
موسی: من نمی دونم تو اون کلّه ت چیه؟
جلیل: تو کله م...؟ فقط خودمم.
موسی: نداری دیگه، نداری. اگر یه جو مسوولیت سرت می شد، هر لقمه ای که تو این خونه می خوردی بیخ گلوتو می گرفت.
جلیل: شما سرتون می شه؟
موسی: (نگاه.) چی می خوای بگی تو؟
جلیل: به من ربطی نداره...
موسی: تو می دونی که من مرتب می رم قم.
جلیل: قم؟ الان دو ساله که یه شب درمیون می آین خونه.
موسی: انگار تو یه چیزی می خوای بگی. بگو، بگو جلیل! می خوام با من صاف باشی.
جلیل: اینو حتی آقابالام می دونه.
موسی: چی رو می دونه؟
جلیل: که شما یه دختر بی سروپارو نشونده ین.
صدای آقابالا: ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم...

موسی زخم خورده، در عین حال مثل اینکه راحت شده است، نفس بلندی می کشد. انیس از ته راهرو پیدا می شود.

انیس: صد دفه به این آقابالا می گم وقتی می ری اون جا می شینی، صاب مرده بیخ گوش مونه، نزن زیر آواز. (لای در را باز می کند.) شماها این جایین؟
موسی: کجا می ری؟
انیس: می رم تا فلکه یه خورده میوه بگیرم. (به جلیل:) تو عصری خونه ای؟
جلیل: چی بود؟
انیس: می خواستم منو تا امامزاده عبدالله برسونی. من خیابونارو درست نمی شناسم... (در حال عبور از راهرو.) پام دیگه داره منو جواب می کنه.
موسی: اون پنجره رو ببند.
جلیل: (می بندد.) شما خیال می کنین اون نمی دونه؟
موسی: ممکنه بدونه؛ اما یه چیز مسلمه؛ اونم اینه که اِنقد نجابت داره که به روی خودش نیاره. در ضمن، اینم بدون که... اون دختری که گفتی، بی سر و پا نیس؛ زن مه. همونطور که مادرت زن مه. هر دورم به یه چشم نگاه می کنم. و ــ یه دفه دیگه از این غلطا بکنی، پوزه تو خورد می کنم، به پیغمبر! من مثل تو ولگردی نکرده م که عارم بشه، نه... من مطابق دستور اون رفتار کرده م. (کمی سکوت.) اون یه خدمتکار بدبختی بود که بیرونش کرده بودن. و من درست به موقع رسیدم؛ وَاِلاّ رفته بود. خب؟ حالا تو اسم اینو چی می ذاری؟ (می نشیند روی مبل. کمی آرام گرفته است.) جلیل! (جلیل برمی گردد و با حالت گنگی موسی را نگاه می کند.) تو چرا چشم نداری منو ببینی، ها؟ مگه من به تو چه بدی کرده م؟
جلیل: کسی که این لباسو می پوشه، مگه ممکنه بدی بکنه؟
موسی: آره... آره، ممکنه.

نظرات کاربران درباره کتاب ارثیه ایرانی