فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آدم‌ها در پایان راه

نسخه الکترونیک کتاب آدم‌ها در پایان راه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آدم‌ها در پایان راه

همه ما آدم‌ها روزی به پایان راه می‌رسیم، اما این‌که چگونه به پایان راه می‌رسیم، بیشتر به چگونه زندگی‌کردنمان شبیه است، درست مثل زندگی‌کردن آدم‌های داستان اکبر تقی‌نژاد. این نویسنده هر آنچه هست را می‌نویسد بی کم و کاست و تلخی زندگی را چنان بازگو می‌کند که خواننده با خواندن آنها حق دارد که از خود و زندگی بیخود شود! در اپیزود سوم داستانها، سرگذشت مرگ غمبار نازیلا دختر هفت‌ساله‌ای را می‌خوانیم که چون معلولی جسمانی است حق حیات از او توسط پدرش سلب می‌شود چرا که پدرش آینده‌ای برای او متصور نیست. خدا در همه جای داستان حضور دارد، خدا نمی‌خواهد که پدر، دخترش را مجازات کند، اما پدر بعد از کشتن دختر او را می‌بوسد طوری که همه سال انگار نبوسیده بود. «می‌دانی، هر وقت می‌دیدمش دلم به درد می‌آمد، تمام وجودم از غصه فشرده می‌شد، غم مثل مهی سیاهرنگ دورم می‌پیچید و مرا توی خودش گم و گور می‌کرد.» نویسنده خیلی دلش می‌خواست باز هم در مورد مرگ‌‌هایی که از نزدیک در جریان آنها بود، داستان بنویسد، اما خودش مُرد، در...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آدم‌ها در پایان راه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب را به دوستان اصیلم هامیک آبکاریان و فرهاد علوی تقدیم می کنم.
اکبر تقی نژاد

۱

محمد معروف به مسکین در تصادف با کامیون مُرد. از وقتی که دیوانه شده بود هر روز صبح سحر راه می افتاد و فاصله بیست و پنج کیلومتری رشت تا امامزاده هاشم را پای پیاده گز می کرد. هیچ کس نمی دانست محمد مسکین اهل کجاست و از کجا آمده است. هیچ کس نمی آمد که خودش را پدر یا مادر یا برادرش معرفی کند، حتی هیچ کس نمی دانست که نام محمد با شهرت مسکین را چه کسی روی او گذاشته است. محمد لال نبود، اما هیچ کس به یاد نمی آورد که با کسی حرف زده باشد. او فقط مسیر همیشگی خودش را می رفت و برمی گشت. البته محمد مسکین آن قدر دیوانه بود که از حاشیه خاکی جاده نرود، مسیر تغییرناپذیر او را خطوط سفید بریده بریده یا ممتد وسط آسفالت جاده تعیین می کرد و محمد با وسواس و دقت تمام سعی داشت تا حتی یک قدم از مسیر اصلی خودش منحرف نشود. اما تلاش برای حفظ گام ها در محدوده ای معین خواهی نخواهی سرعت قدم های او را هم کند می کرد. بنابراین، محمد مسکین هر روز دوازده ساعت تمام و بیش تر در راه بود چون بنا به دلیل یا دلایلی که هیچ آدم عاقلی از آن سر در نمی آورد، محمد خودش را موظف می دانست که حتما در همان روز حرکت از مبدا به آن جا برگردد.
محمد مسکین نمایش جنون خودش را در صبحی گرم و آفتابی در اوایل تابستان آغاز کرد و آن قدر در راه و رسم خودش پایداری داشت که جز مرگ چیزی را مانع ادامه کار خویش نبیند. روزهای روز آفتاب بی رحمانه بر او می تابید و سیاه و تفتیده اش می کرد، باران سخاوتمندانه بر او می بارید و می شستش، درخت های حاشیه جاده بی اعتنا سر جای همیشگی خود در سکوت به تماشای او می نشستند، گاهی وقت ها بادی گرم یا سرد می وزید و خشک یا خنکش می کرد، سگ های ولگرد با عوعوهای پرسوظن و تهدیدگر به استقبالش می آمدند یا بدرقه اش می کردند؛ اما محمد نه با آفتاب کاری داشت نه با باران نه با باد نه با درخت و نه با سگ؛ فقط با قدم هایی بلند که حرکت نظامی وار دست هایی دراز آن ها را همراهی می کرد، به راه خودش می رفت. البته دهان محمد مدام در تکان و در جنبش بود، گاهی وقت ها این طور به نظر می رسید که انگار دارد آواز می خواند، گاهی وقت ها این طور به نظر می آمد که انگار دارد آهنگی را با سوت می زند، اما نه سوت هایش صدایی داشتند نه آوازهایش، فقط لب هایی کلفت و قهوه ای رنگ حالت غنچه واری به خود می گرفتند یا با حرکاتی موزون باز و بسته می شدند.
اوایل مردم ساکن حاشیه جاده و راننده های بومی و بیگانه با این دیوانه نوظهور آشنا نبودند، پس بسیار پیش می آمد که مردی یا زنی یا حتی بچه ای با نگرانی پیش می آمد و به مسکین در مورد خطرات کارش هشدار می داد یا حتی سعی می کرد با پند و اندرز او را از ادامه چنان رفتار خطرناکی باز بدارد؛ حتی پیش می آمد که مردم او را می گرفتند و برای نجات جانش به حاشیه خاکی جاده می کشاندند و در آن جا مشغول نصیحتش می شدند.
محمد در برابر تلاش و خیرخواهی مردم مقاومتی نمی کرد، در سکوت با آن ها همراه می شد و کمی عقب تر از بوی زننده تنِ ماه ها حمام ندیده اش به حاشیه خاکی جاده می رفت. در آن جا در سکوت و سر به زیر می ایستاد و همه حرف ها و پند و اندرزها را گوش می کرد، حتی این طور به نظر می رسید که انگار همه حرف هایی را که می شنید قبول دارد و می پذیرد؛ اما بعد آرام آرام سر تکان می داد و برقی شبیه به پوزخندی زیرکانه در چشم ها و گوشه لب هایش نقش می بست و بعدتر در سکوت راه می افتاد و باز به سراغ خطوطِ سفیدِ چرک گرفته وسط جاده می رفت.
مرگ به عقل هفت ماه تمام مهلت داد، اما عقل البته اصلاً قصد نداشت تا دوباره به درون مغز محمد برگردد. در آن هفت ماه مسکین کار هر روزه اش را تکرار می کرد. یکی دو ماهی که گذشت، مردم ساکن حاشیه جاده هم دیگر کاری به کارش نداشتند، حتی راننده های بومی سر به سرش می گذاشتند و موقع گذشتن از کنار او بوق های ممتد می زدند یا سعی می کردند با قیقاج رفتن سر به سرش بگذارند و با او شوخی کنند، و در این میان فقط برای راننده های غیر بومی و مسافران غریبه بود که حضور آن مرد دیلاق با آن لباس های پاره پوره در وسط جاده چیز غریبی به نظر می آمد.
حوصله مرگ در نیمه راه یک روز سرد زمستانی سر رفت و او با کج خلقی تمام به سراغ محمد آمد. آن روز برف از سر صبح نرم نرمک می بارید و سر راهش روی موهای ژولیده محمد و پتوی ژنده ای که با دو سوراخ بزرگ شکل پالتو به خودش گرفته بود و محمد آن را مثل پالتویی بی آستین و بی یقه و بی دکمه به تن می کرد، هم می نشست. آن وقت سر یکی از پیچ های بین راه، کامیونی که به سرعت می رفت و راننده غریبه اش کمی دیر آن شبح بلندبالا و پتو بر دوش را دیده بود، محمد معروف به مسکین را زیر گرفت و این طور بود که گیلان را برای ابد از لطف حضور یکی از اصیل ترین دیوانه های تاریخ خود محروم کرد.
علت مرگ البته کاملاً مشخص بود اما برای بردن جسد پیش از تابوت جارو و خاک انداز لازم آمد.
محمد معروف به مسکین موقع مرگ سی ساله به نظر می رسید، اما نه کارتی برای شناسایی همراه خودش داشت و نه پدری آمد و کنار جسدش ماتم گرفت و نه مادری آمد و به صورتش چنگ انداخت و گریه و زاری کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب آدم‌ها در پایان راه