فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آن‌سوی اتهام

کتاب آن‌سوی اتهام
شهريور ۵۷ تا خرداد ۶۰ ، خاطرات عباس اميرانتظام - جلد ۱

نسخه الکترونیک کتاب آن‌سوی اتهام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آن‌سوی اتهام

عباس امیرانتظام از معدود بازماندگان مبارز ملی به رهبری دکتر مصدق است که هم عضو شورای مرکزی و هم عضویت هیئت اجرایی نهضت مقاومت ملی بوده است و در آن دوران که روز ۱۶ آذر ۱۳۳۲ یکی از برجسته ترین ایام آن است، سرپرستی کمیته دانشگاه و امور مربوط به آن را در نهضت مقاومت ملی به عهده داشته است. پس از اشغال سفارت امریکا توسط دانشجویان پیرو خط امام متهم به جاسوسی به نفع آمریکا شد و در دادگاه انقلاب محکوم به حبس ابد گردید.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آن‌سوی اتهام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

خوانندگان گرامی و هموطنان عزیزی که پس از بیست ویک سال برای اولین بار با روند فعالیت های سیاسی، خدمت در دولت موقت، نحوه بازداشت و محاکمات اینجانب آشنا می شوند، در نظر دارند که در زمان محاکمات، این امکان که اتهامات و دفاعیات من به طور کامل به اطلاع ملت ایران برسد، فراهم نیامد.
آن روزگار در شرایطی به سر می بردیم که با وجود فیلم برداری و ضبط کامل جلسات دادگاه، تنها روزنامه ای که سعی کرد بدون تحریف به درج اتهامات و دفاعیات بپردازد، روزنامه میزان بود و خبرنگار آن در یکی از جلسات دادگاه توقیف شد. این روزنامه نیز قسمت عمده ای از دفاعیات را به عذر خوب نبودن نوار، حذف کرد. به خصوص مکالمات بین الاثنین من و آیت اللّه محمدی گیلانی، قاضی دادگاه، که بسیار قابل توجه و روشنگر است، اکنون نیز در دسترس نیست. گذشته از دفاعیات، حتی موارد اتهامی، مثل اتهام پیشنهاد انحلال مجلس خبرگان که از نظر دادگاه نسبت به دیگر اتهامات واهی اولویت داشت، در پشت اتهام بی اساس جاسوسی، پنهان و از نظر ملت ایران دور ماند.
نوع اتهامات وارد بر من و نحوه محاکمات، با توجه به این که حق داشتن وکیل، حضور هیئت منصفه، دسترسی به اسناد بایگانی نخست وزیری، اسناد سفارت ایران در سوئد و وزارت امور خارجه، حق آخرین دفاع و استفاده از مواد قانونی مورد نیاز از من سلب شده بود، یکی از مجادله برانگیزترین محاکمات سیاسی در تاریخ جهان را رقم زد.
من با اتکال به خداوند و عنایت او و نیز تکیه بر حقیقت شرافت و خدماتم در راه اعتلا و سربلندی ایران، آن چنان استوار و باقدرت آنها را پشت سر گذاشتم که امروز پس از بیست سال، وقتی روی می گردانم و به گذشته طولانی و لبالب رنج و سختی می نگرم، احساس افتخار و غرور می کنم. گذشته ای که توکل به خدا، اعتقاد به حقیقت و باور به صبر و مقاومت، آن را چنین درخشان و کم نظیر ساخته است.
انتشار چگونگی این محاکمه، بازنگری و آگاهی مردم ما از حقایق آن، پاسخی است به چرایی بسیاری از حوادثی که در طول انقلاب بر ملت شریف ایران گذشت و آینده ای نزدیک و حاصل خیز، بستر شکفتن پرسش هایی است که سال ها در پس اتفاقات، خاموش بودند.

آنچه به محاکمات انجامید

یک روز پس از پیروزی انقلاب یعنی در روز ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ از طرف مهندس بازرگان به سمت معاونت نخست وزیر و سرپرست نخست وزیری منصوب شدم و در طول ده روز بعد، سمت ها و مسئولیت های زیر نیز به من محول شد:
۱. سخنگویی دولت
۲. مسئولیت صدور اجازه خروج از کشور، به این ترتیب که افراد متقاضی، درخواست خود را به دفتر من می دادند و دفتر من از دفتر امنیتی که زیر نظر دکتر ابراهیم یزدی بود، استفسار می کرد. بعد از دریافت پاسخ مثبت یا منفی، جواب لازم با امضای من در اختیار متقاضی قرار می گرفت.
۳. نمایندگی نخست وزیر در صدا و سیما
۴. مسئولیت پاسخگویی به مکاتبات سفارتخانه هایی که با نخست وزیر مکاتبه مستقیم داشتند.
تا روز ۲۱ تیرماه ۱۳۵۸ در نخست وزیری مشغول انجام وظایف خود بودم، لیکن به دلیل بسیاری کارشکنی ها و نیز مداخله غیرمسئولانه بعضی روحانیون در امور دولت، با کسب توافق نخست وزیر، به عنوان سفیر در پنج کشور اسکاندیناوی یعنی کشورهای سوئد، نروژ، فنلاند، دانمارک و ایسلند در تاریخ فوق به سوئد رفتم. قبل از حرکت به سوی محل ماموریت، مهندس بازرگان وظیفه جدیدی را تحت عنوان «نماینده ویژه نخست وزیر» در مذاکرات با کشورهای جهان به من تفویض کرد، تا با داشتن این سمت، با دولت های خارجی به خصوص دولت های اروپایی، امریکا و اتحاد جماهیر شوروی به مذاکره بپردازم.
در اواخر آذرماه ۱۳۵۸ طبق دعوت ساختگی کمال خرازی معاون وقت وزارت امور خارجه و بدون اطلاع وزیر امور خارجه وقت، صادق قطب زاده، به تهران آمدم و در ۲۸ آذر ۱۳۵۸ به طور غیرقانونی بازداشت شدم و اکنون نیز بیست و یکمین سال حبس را سپری می کنم.
پس از چهارصد و پنجاه وچهار روز اقامت در سلول انفرادی، بدون ملاقات با کسی، در روز ۲۶ اسفند ۱۳۵۹ محاکمه من شروع شد. در تمام این مدت از حق ملاقات و امکان مشاوره با وکیل محروم بودم. تنها ارتباط من با دنیای خارج از سلول، روزنامه بود که گاهگاهی به من می دادند و من همه مطالب آن را می خواندم و در سلولم نگاه می داشتم.
زمستان ۱۳۵۹، یعنی هنگام شروع محاکمه اینجانب، یکی از دوران های ویژه از نظر شرایط سیاسی بعد از انقلاب بود. یک گروه انحصارگر تحت لوای مذهب حکومتی در حال جان گرفتن بود و کار تصفیه افراد و دولتمردانی که نسبت به قدرت بلامنازع آنان بیمناک بودند را آغاز کرده بود. دادگاه انقلاب دوباره فعال شده بود و این بار با واردنمودن اتهامات واهی و محاکمات بدون توقف، به این هدف کمک می کرد.
ابتدا از ملّیون شروع کردند. متهم کردن کسانی چون حسن نزیه، مقدم مراغه ای، اینجانب و نیز مهندس بازرگان و نهضت آزادی عرصه سیاست را برای انحصارطلبان و عده ای جوان دانشجو که به دلیل فقدان تجربه، خطری برای آنان محسوب نمی شدند، بازگذارد.
اختلافات شدیدی نیز بین بنی صدر رئیس جمهور وقت و شورای انقلاب بروز کرده بود و در چنین جو پرتلاطم و وحشت آوری تصمیم گرفته شد که مرا در روز ۲۶ اسفند محاکمه و در روز ۲۹ اسفند اعدام کنند. ولی از آنجایی که تقدیر الهی چنین نبود، یک روز قبل از شروع دادگاه بنا به پیشنهاد مرحوم بازرگان که پس از استعفا از نخست وزیری، نماینده مجلس در دوره اول و نیز عضو شورای انقلاب بود، قرار می شود که برای حل اختلافات بین رئیس جمهور و شورای انقلاب یک کمیسیون سه نفری با عضویت دکتر بهشتی، آیت اللّه اشراقی و حجت الاسلام محمد یزدی تشکیل شود.
به این ترتیب جو سیاسی کشور در روز ۲۶ اسفند ۱۳۵۹ آرام می شود، مهندس بازرگان برای ادای شهادت در صبح روز محاکمه به دادگاه می آید، آیت اللّه محمدی گیلانی با احترام وی را می پذیرد و ایشان به مدت حدود سه ساعت به شهادت، تشریح وقایع و رد موارد اتهامات وارد بر من می پردازد.

داوطلبان وکالت

از اولین روزهای دادگاه عده ای از افراد شرافتمند و وطن دوست جهت پذیرفتن وکالت من اعلام آمادگی کردند، که هرچند دادگاه هیچ کدام را نپذیرفت، لیکن موجبات قدردانی و سپاس مرا فراهم ساختند. عده ای از این داوطلبان عبارت بودند از مرحوم حجت الاسلام دکتر حشمت اللّه مقصودی، مرحوم سرهنگ غلامرضا نجاتی، دکتر علی تابنده و حمید صادق نوبری. البته تعداد دیگری نیز اعلام آمادگی کردند که من از نام آنان بی اطلاع هستم.
همچنین از آیت اللّه ناصر مکارم شیرازی، شیخ علی تهرانی و دکتر گلزاده غفوری طی نامه ای درخواست کردم تا وکالت مرا بپذیرند. لیکن هیچ کدام بنا به دلایل شخصی، آن را نپذیرفتند.

لانه جاسوسی و اسناد لانه جاسوسی

پس از اشغال سفارت امریکا، دانشجویان نام آن را لانه جاسوسی گذاشتند و سپس مکاتبات رسمی دولت را اسناد لانه جاسوسی نامیدند. همه چیز بسیار ساده و حساب شده بود و صحنه گردانان اصلی ماجرا، اهداف خویش را دنبال می کردند.
طبق گفته مجتبی میرمهدی نماینده دادستان انقلاب، فقط اسناد مکاتبات بین دولت موقت و دولت امریکا در سفارت موجود بود و آن هم به این ترتیب که اسناد تکثیر شده و در کلیه فایل های سفارتخانه قرار داده شده بود تا دانشجویان بدون کوچک ترین زحمتی به آنها دست یابند. آنان نیز نامه های دولت موقت با امضای مرا برداشته، مشعوف از این افشاگری، توسط شیخ علی تهرانی برای آیت اللّه خمینی فرستادند.
من در دادگاه ثابت کردم، با توجه به این که قبل از ۱۳ آبان ۱۳۵۸ نیز سفارت امریکا اشغال شده بود و اگر قرار بود تغییراتی در اسناد، انتقال، معدوم ساختن، جعل و یا دسته بندی آنها صورت بگیرد، تا آن تاریخ انجام یافته بود و بسیاری دلایل دیگر نیز ارائه کردم که این اسناد پرداخته CIA است، لیکن برای آنان، به دلایلی، پذیرش حرف ها و اسناد ساختگی سیاسی امریکا، خوشگوارتر و قابل اعتمادتر از قول و عمل افراد شرافتمند ایرانی بود.
ترجمه های سراپا غلط اسناد نیز که توسط دانش آموزان دبیرستانی و یا سال های اول دانشگاه انجام شده بود، مورد تایید دادگاه قرار گرفت. قابل توجه است که حزب توده ایران هم در روزنامه رسمی خود، نامه مردم(۱)، ترجمه دانشجویان را تایید کرد.
یکی از کارگزاران اشغال سفارت امریکا، مهندس بهزاد نبوی، ضمن مصاحبه ای چنین گفت: «ما سفارت امریکا را اشغال کردیم تا دولت موقت را از اریکه قدرت به زیر بکشیم(۲)». کارگزاران امریکا نیز با وارونه بازی کردن نقش خویش، خود را در ورای شعارهای مرگ بر امریکا پنهان ساخته و با بهره برداری تبلیغاتی از این حرکت، ایران را تروریست معرفی کرده و در صحنه های بین المللی به انزوا کشانیدند.
به این ترتیب دولت موقت که برای استرداد دارایی های ایران به مذاکره اصولی و دیپلماتیک می اندیشید، از صحنه خارج شد و حاکمیت انحصارگرا با فروکاهیدن موقعیت سیاسی و بین المللی خود، برای حل سریع تر ماجرا و تصور بهره برداری از آن به مذاکره با امریکا متوسل شد. حسن و مهدی کروبی در تاریخ ۲۷ ژوئیه ۱۹۸۰ با نمایندگان امریکا در مادرید ملاقات کرده و توافق کردند که پس از سوگند ریاست جمهوری ریگان در واشنگتن، گروگان ها را آزاد کنند و در عوض امریکا نیز بدهی های خود به ایران را اعم از پول و سلاح پرداخت نماید. ملاقات دیگری نیز توسط دکتر صادق طباطبایی با وارن کریستوفر معاون وزارت خارجه امریکا در پاریس و در اوت ۱۹۸۰ برای مبادله گروگان ها در مقابل استرداد دارایی های ایران صورت گرفت.(۳)
طرف ایرانی به تعهد خود که ناچار از آن بود عمل کرد(۴)، لیکن امریکا پس از تحویل گروگان ها به تعهد خود وقعی نگذاشت و به سادگی آن را به بازی گرفت.
علاوه بر این، قراردادی نیز با دولت کارتر در مورد دارایی های سیزده میلیارد دلاری ایران امضا شد و برای این که ملت ایران یعنی صاحبان اصلی دارایی فوق از جریان توافق آنها باخبر نشوند، نام این قرارداد را بیانیه الجزایر گذاشته و ملت ایران تا به حال نمی داند که اینان به جای ۱۳ میلیارد دلار، چیزی کمتر از ۳ میلیارد دلار دریافت کرده اند.(۵)
در این جا ضروری می دانم که به چند نکته در مورد کتاب اشاره کنم:
در هنگام گردآوری مطالب و تهیه کتاب، همچنان در زندان اوین بودم و با مرخصی ۱۰ روزه در ایام نوروز ۱۳۷۹ موفق به تهیه مقدمه فوق شدم.
منابع مورد استناد گردآورندگان به دلیل عدم دسترسی به اینجانب و نیز سانسور محاکمات در روزنامه های آن زمان، بسیار محدود بوده و به جز روزنامه ها مقداری از دست نوشته های مرا اعم از خاطرات و دفاعیات در اختیار داشته اند. لیکن با توجه به امکانات موجود، کامل ترین سند تاریخی ممکن از آن وقایع در اختیار خوانندگان قرار گرفته است.
بی تردید در آینده با دسترسی به نوارها و فیلم دادگاه که در حال حاضر صرفا در اختیار سازمان های ذیربط است، این کتاب به صورت کامل تری به چاپ خواهد رسید.
خاطرات اینجانب به دو بخش تقسیم شده است؛ یک بخش خاطرات دوران دولت موقت، بازداشت و محاکمات و بخش دیگر خاطرات زندان پس از دادگاه تاکنون است. بخش اول خاطرات بنا به نظر گردآورندگان همراه دفاعیات در اختیار علاقه مندان قرار می گیرد و خاطرات زندان در آینده نزدیک و در زمان مقتضی به ملت شریف ایران عرضه می گردد.
لازم می دانم از زحمات خستگی ناپذیر همسر فداکارم سرکار خانم الهه میزانی (امیرانتظام) که در تهیه و تنظیم کتاب با همه وجود وقت صرف کردند، تشکر و قدردانی کنم. همچنین از توجه و دقت دوست ارجمندم جناب آقای محمدعلی سفری که در نهایت صمیمیت کتاب را مطالعه و مقدمه ای بسیار ارزنده برای آن تهیه فرمودند، سپاسگزاری نمایم.
از دوستان بسیار عزیزم جناب آقای محمدمهدی جلالی و سرکار خانم فرنوش هاشمیان که تهیه و گردآوری کتاب، درنهایت دقت و محبت به عهده ایشان بود، سپاسگزاری کرده و آرزوی توفیق بیشتر آنان را در راه خدمت به میهن دارم.
همچنین تلاش و زحمات صمیمانه مسئولان محترم نشرنی در انتشار این کتاب را ارج نهاده و توفیق ایشان را خواستارم.

عباس امیرانتظام
نوروز ۱۳۷۹

انقلاب، دولت موقت و دوران سفارت (از ۱۷ شهریور ۱۳۵۷ تا ۲۸ آذر ۱۳۵۸)

۱۷ شهریور ۱۳۵۷

امروز صبح با اردشیر پسر ۶ ساله ام درحالی که در پیاده روی غربی خیابان پهلوی [ولی عصر]، حول وحوش محمودیه قدم می زدیم، آقای مهندس مهدی بازرگان را دیدم که از تهران به طرف شمیران می رفت. با ایشان سلام وعلیک کردم و درباره سروصدای شهر و تیراندازی ها پرسیدم. گفت که دلیل آن را نمی داند. پرسیدم چه باید کرد؟ پاسخ داد: باید نزدیک رفت و از جریانات آگاه شد. پیشنهاد کردم که آیا به همکاری من احتیاج دارند؟ گفت: بله، البته به شرطی که کارهای بازرگانی ات را کنار بگذاری. قول دادم.
صبح امروز در میدان ژاله عده ای تظاهرات کرده بودند و درنتیجه درگیری با افراد نظامی عده ای از مردم کشته و زخمی شده بودند. از ساختمانی که منزل مسکونی من در آن واقع است منظره شهر تهران پیدا است و دود آتش میدان ژاله قابل رویت است. پس از صحبت با مهندس بازرگان تصمیم گرفتم که از فردا به ایشان کمک کنم، به همین خاطر دفترم را به محل ترجمه مجلات و روزنامه های خارجی تبدیل کردم و با کمک همکارانم در دفتر آنها را ترجمه کرده تا پس از ترجمه فارسی، آنها را برای آقای بازرگان و چند نفر دیگر بفرستم.

مهرماه ۱۳۵۷

از ۱۷ شهریور به بعد روزها به دفتر مهندس بازرگان می روم و در ملاقات ها و مصاحبه ها غالبا در کنار ایشان هستم. حرکت های مبارزه جویانه مردم در تهران هرروز وسیع تر و اعتصابات هم هر روز گسترده تر می شود. در برخوردهای خیابانی عده ای تیر می خورند و مجروح می شوند. دفتر من در ساختمان «ایرفرانس» در خیابان شاهرضا [انقلاب] و در نزدیکی میدان فردوسی قرار دارد. تظاهرات هر روز در این خیابان که دانشگاه تهران نیز در آن قرار دارد، ادامه دارد وما از روی بام دفتر جریانات خیابانی را نظاره می کنیم. هیچ کس نمی داند که نتیجه کار چیست و به کجا خواهد کشید.
من برای رسیدگی به کارهای دفترم در این ماه به اروپا رفتم و در پاریس با استفاده از فرصت برای دیدن آیت اللّه خمینی به نوفل لوشاتو رفتم. با ابراهیم یزدی نیز که از مشاوران آیت اللّه است دیدار کردم و او مرا به حیاط کوچک دیگری که آیت اللّه در آنجا می نشیند، برد و به ایشان معرفی کرد. از تهران پرسیدند، گفتم هر روز زدوخورد و تیراندازی هست و هر روز دامنه تظاهرات بیشتر می شود. در این جلسه آقای مادرشاهی هم حضور داشت، ایشان هم اوضاع تهران و مشهد را برای آیت اللّه شرح می داد. از صحبت ها پیدا بود که آیت اللّه او را از قبل می شناسد. پس از حدود نیم ساعت صحبت با آیت اللّه ، نوفل لوشاتو را ترک کردم. بعدازظهر برای بازگشت به تهران به فرودگاه «شارل دوگل» رفتم. مهندس بازرگان هم که از چند روز قبل برای دیدار و ملاقات با آیت اللّه به پاریس آمده بود، بین مسافران در انتظار پرواز بود. در طول پرواز با ایشان درباره حوادث تهران و شهرستان ها صحبت می کردیم.
در حدود ساعت یازده شب وارد فرودگاه تهران شدیم. هنگام رفتن به شهر، ایشان در یک اتومبیل جلوتر از من سوار بودند و تاکسی ما به دنبال آن. شهر حکومت نظامی بود و فقط اتومبیل های مجاز حق عبور از خیابان ها را داشتند. در زمان عبور اتومبیل مهندس بازرگان از خیابان آیزنهاور در مقابل خیابان بیمارستان هزارتخت خوابی [بیمارستان امام خمینی]، اتومبیلی که با سرعت از شمال به طرف جنوب در حرکت بود با ماشین بازرگان تصادف کرد و شدیدا به بدنه تاکسی ایشان آسیب وارد ساخت. من بلافاصله از تاکسی خود پیاده شده و برای کمک به ایشان شتافتم. خوشبختانه فقط جراحت کوچکی در روی پیشانی ایشان بوجود آمده بود. مهندس بازرگان را به منزل رساندم بعد به منزل خودم رفتم.

آبان و آذر ۱۳۵۷

هیئتی به نمایندگی کمیسیون حقوق بشر امریکا به ایران آمده بود. مهندس بازرگان از من خواست تا به نمایندگی ایشان در جلسه حقوق بشر که با شرکت ریچارد کاتم، جان استمپل، ریچارد فالک و یک کشیش امریکایی ــ که نام او را فراموش کرده ام ــ از طرف امریکا و هیئت ایرانی شامل آقایان حسن نزیه، دکتر عبدالکریم لاهیجی، مهندس بنافتی، دکتر علی اصغر حاج سیدجوادی و احمد صدر حاج سیدجوادی در دفتر حقوق بشر در طبقه دوم ساختمان روبه روی حسینیه ارشاد برگزار می شد، شرکت کنم. هدف از تشکیل این جلسه مطرح کردن اعمال ناقض حقوق بشر در رژیم سلطنتی بود. در آخر جلسه ریچارد کاتم پیشنهاد کرد که برای ادامه گفت وگو با هیئت حقوق بشر امریکا از طریق جان استمپل اقدام کنم. مذاکرات جلسه را به اطلاع مهندس بازرگان رساندم و پیشنهاد کاتم برای تماس با حقوق بشر امریکا را طرح کردم. ایشان توصیه کرد که تماسم را با آنها ادامه دهم.
در اوایل آذر ۱۳۵۷ مهندس بازرگان پیشنهاد کرد که با سولیوان ملاقات کند و محل ملاقات را در دفتر من مناسب دانست. من پیشنهاد ایشان را به استمپل گفتم و سولیوان سفیرکبیر امریکا به اتفاق استمپل برای دیدن مهندس بازرگان به دفتر من آمدند. تلاش آقای بازرگان و من در این تماس ها این بود که از سولیوان بخواهیم تا شاه را به نرمش و جلوگیری از درگیری ها وادار کند تا از کشت و کشتار جلوگیری شود.
در اواخر آذر مهندس بازرگان از من خواست تا ملاقاتی بین ایشان و آیت اللّه موسوی اردبیلی با سولیوان فراهم کنم. این ملاقات در قیطریه در منزل دکتر فریدون سحابی انجام شد. موضوع مورد بحث وادارکردن شاه به جلوگیری از خونریزی و خرابی بود، در مورد قانون اساسی آینده ایران نیز مذاکراتی شد.(۶)

اوایل دی ماه ۱۳۵۷

صبح در دفتر مهندس بازرگان بودم. دکتر یداللّه سحابی هم حضور داشت. دکتر علی امینی به دیدن آقای بازرگان آمد و پیام شاه را به ایشان رساند. وی گفت: «اعلیحضرت علاقمندند تا شما یک دولت ملی تشکیل دهید». مهندس بازرگان ضمن تشکر، پیشنهاد شاه را رد کرد. دکتر امینی پاسخ داد: «ریاست شورای سلطنت را بپذیرید» مهندس بازرگان آن را هم رد کرد. سپس دکتر امینی از دکتر سحابی خواست تا ریاست شورای سلطنت را بپذیرد. ایشان هم این پیشنهاد را قبول نکرد.
از اوایل پاییز ۱۳۵۷، دریادار مدنی و من در جلساتی که با حضور عده ای از زنان و مردان ملی در منازل تشکیل می شد و تعداد شرکت کنندگان به حدود ۲۰ تا ۳۰ نفر می رسید، جمع می شدیم. در این جلسات دریادار مدنی و من آخرین اطلاعات مان را برای جمع مطرح می کردیم. جلساتی نیز در منزل دکتر سنجابی، مهندس بیانی و دکتر صدیقی داشتیم. جلسه منزل دکتر صدیقی به این جهت تشکیل شد که ما معتقد بودیم که دکتر صدیقی نباید پیشنهاد شاه را بپذیرد. به همین دلیل وقتی وارد سالن محل سکونت ایشان شدیم، من به نمایندگی گروه تقاضای خودمان را به اطلاع ایشان رساندم. ایشان پاسخ داد که مصلحت خود را بهتر از ما می داند و دراین باره تصمیم خواهد گرفت.

دی ماه ۱۳۵۷

تظاهرات، آشوب و بلوا به طور عجیبی توسعه پیدا کرده و هر روز عده ای زخمی یا کشته می شوند. ذهن دیرباور من دائما به دنبال هدایت کننده حوادث می گردد. در طول عمر من به خصوص از سال های ۱۳۲۰ به بعد، ملت ما با عشق به آزادی به حرکت درآمده اند ولی متاسفانه ابرقدرت های زمان همواره سعی داشته اند آن حرکت ها را کانالیزه کرده و در جهت منافع خود از آن بهره برداری کنند. به همین دلیل اکنون نیز که مردم با تمام خلوص و فداکاری به میدان آمده اند تردید دارم ابرقدرت ها ما را تنها بگذارند.
من هفته ای چندبار با نماینده کمیسیون حقوق بشر امریکا و دبیر سیاسی سفارت امریکا «جان استمپل» بنا به توصیه و راهنمایی مهندس مهدی بازرگان ملاقات می کنم و از او می خواهم تا همه تلاش و قدرتش را به کار بگیرد و شاه را وادار کند تا از خونریزی و ویرانی جلوگیری کند. اعضای سفارت امریکا اعم از سولیوان و استمپل همیشه می گویند که آنها در امور داخلی ما دخالت نمی کنند ولی من با تجربیاتی که از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دارم، می دانم که آنها در این گفتار صادق نیستند. بنابراین در هر ملاقات این مسئله را تکرار می کنم، چون معتقد هستم هرکس که کشته شود ایرانی است و هرچه که ویران و نابود شود متعلق به ایران است. پس باید با تمام نیرو کوشید تا از تکرار آن جلوگیری شود.
کابینه ازهاری بالاخره سقوط کرد و عده ای از ملیون سرشناس دعوت شده اند تا کابینه ائتلافی تشکیل دهند. بازرگان، سحابی و سنجابی عذر خواستند. دکتر صدیقی هم موفق به تشکیل کابینه نشد. بالاخره شاپور بختیار پذیرفت و کابینه اش را معرفی کرد و در روز خروج شاه (۲۶ دی ماه) از مجلس رای اعتماد گرفت. شاه فرودگاه مهرآباد تهران را بدون تشریفات رسمی به اتفاق فرح به مقصد مصر ترک کرد.
ترک تهران باعث شادی بسیار و هیجان برای مردم شد. بعدازظهر همان روز روزنامه اطلاعات با تیتر درشت در صفحه اوّل نوشت: «شاه رفت» عده ای از مردم عکس های شاه را در روی اسکناس ها می کندند و اسکناس بدون تصویر شاه را به یکدیگر نشان می دادند. عده ای دیگر مشغول پایین کشیدن مجسمه های شاه و پدرش رضاشاه شدند. عده ای نیز شیرینی و نقل به مردم تعارف می کردند.
پس از اعلام نخست وزیری دکتر شاپور بختیار من به مهندس بازرگان پیشنهاد کردم که ما باید بختیار را وادار به استعفا کنیم و اجازه ندهیم یک شخصیت سیاسی با سابقه ملی، با حکم شاه به نخست وزیری برسد. بازرگان از من پرسید که چه کسی را برای این کار بفرستیم. من با وجودی که تا به آن روز بختیار را ندیده بودم، گفتم خودم. بازرگان استقبال کرد. من توسط دکتر احمد مدنی به بختیار معرفی شدم و وظیفه خود را در این ملاقات ها به اطلاع بختیار رساندم. او سعی می کرد مرا قانع کند که به منظور خدمت، مسئولیت را در یک چنین دورانی پذیرفته است. استدلال من این بود که با شرایط فعلی او قادر نخواهد بود اهدافش را اجرا کند و بهتر است که هرچه زودتر از مقامش استعفا دهد. من هر روز پس از ملاقات با بختیار به دیدن مهندس بازرگان در مدرسه رفاه می رفتم و گزارش کارم را به ایشان می دادم و رهنمودهای ایشان را در ملاقات بعدی به کار می بستم.
استمپل در ملاقات های متعدد به ما پیشنهاد می کرد بین فرماندهان ارتش و مهندس بازرگان و دکتر بهشتی تماس برقرار شود و با هم ملاقات کنند و شورای انقلاب هم در جریان این تماس ها بود. اولین موفقیت من در ملاقات با بختیار این بود که وی مهندس بازرگان را به ناهار دعوت کرد تا مسائل موجود را با مشورت یکدیگر حل وفصل کند. این ملاقات چند روز پس از شروع کار بختیار انجام گرفت و راه تماس ها و ملاقات های بعدی را هموار ساخت.
ملاقاتی نیز بین ارتشبد قره باغی و سپهبد ناصرمقدم و مهندس بازرگان انجام گرفت. در این ملاقات مهندس بازرگان سعی داشت تا فرماندهان نظامی و امنیتی را قانع کند تا از برادرکشی و ویرانی جلوگیری کنند. مهندس بازرگان برای ملاقات بین قره باغی و دکتر بهشتی تلاش های فراوانی به عمل آورد، لیکن من از چگونگی آن اطلاعی ندارم.

بهمن ماه ۱۳۵۷

در طول این ماه چند ملاقات طولانی با دکتر بختیار داشتم و بحث ما برای استعفای او به درازا کشیده بود. بختیار در هفته اوّل قانع شد که استعفا بدهد و از مشارکت در مرگ و ویرانی خودداری کند. او متن استعفانامه اش را نوشت و به من داد. متن استعفا را برای مهندس بازرگان به شورای انقلاب بردم. این شورا در اطاقی بزرگ در حدود ۵×۸ متر در مدرسه رفاه تشکیل شده بود. از اعضای شورا فقط آیت اللّه طالقانی را می شناختم. بقیه حضار همه روحانی بودند و من هیچ شناختی نسبت به آنها نداشتم. آیت اللّه طالقانی پس از دریافت متن استعفا به علی اکبر هاشمی رفسنجانی، باهنر و ربانی شیرازی تکلیف کرد که به اتاق دیگر بروند و به اتفاق دریادار مدنی و من، متن استعفانامه را مورد بررسی قرار دهند. به اتاق دیگر رفتیم، آنها تغییرات اندکی در متن دادند تا به بختیار بدهیم و او متن اصلاح شده را با خط خود بنویسد. بختیار در ضمن نوشتن متن استعفا خواسته بود که با مسافرت او به پاریس موافقت شود و او پس از ملاقات با آیت اللّه خمینی در پاریس استعفایش را به ایشان تسلیم کند. من شرایط بختیار را به اطلاع مهندس بازرگان رساندم و ایشان هم ابتدا از طریق دکتر ابراهیم یزدی متن استعفا و درخواست دکتر بختیار را به اطلاع آقای خمینی رسانده و جواب مساعد ایشان را گرفته بود. من هم این موافقت را به اطلاع دکتر بختیار رسانیده بودم و او خودش را آماده پرواز به پاریس کرده بود و این آمادگی را ضمن یک مصاحبه تلویزیونی به اطلاع مردم رساند. همزمان با اقدامات من و مهندس بازرگان، بعضی روحانیون از جمله آیت اللّه صادق خلخالی با تماس های خود نظر آیت اللّه خمینی را عوض کرده بودند به طوری که چندساعت پس از اعلام مسافرت بختیار، آیت اللّه خمینی در یک مصاحبه مطبوعاتی اعلام کرد که تا بختیار استعفا ندهد او را نخواهد پذیرفت. بختیار از این مصاحبه عصبانی و ناراحت شد زیرا برخلاف توافق قبلی بود و به حیثیت او لطمه وارد شده بود.
۱۲ بهمن ۱۳۵۷
در چند روز گذشته، زمان ورود آیت اللّه خمینی چندبار اعلام و سپس تغییر کرد. سرانجام با روز ۱۲ بهمن موافقت شد. با تبلیغات وسیعی که انجام شده بود به خصوص خبر رادیو بی بی سی که در سراسر ایران شنیده می شد، یک اجتماع بی نظیر و غیرعادی برای استقبال ایشان تدارک گردید. همه احزاب، جمعیت ها و گروه ها در این استقبال مشارکت داشتند، از جمله گروه ما یعنی نهضت آزادی به اتفاق مهندس مهدی بازرگان به فرودگاه مهرآباد رفتیم. جمعیت زیادی در مسیر حرکت و در داخل ساختمان وجود داشت. هواپیمای ایرفرانس بدون هیچ حادثه در حدود ساعت ۱۰ صبح در تهران بر زمین نشست. من در داخل سالن به اتفاق صدها نفر دیگر حاضر بودیم. به دلیل ازدحام زیادی که در زمان ورود ایشان به سالن رخ داد من فقط از فاصله دور توانستم آیت اللّه خمینی را ببینم. ایشان پس از عبور از سالن با اتومبیل به طرف گورستان بهشت زهرا حرکت کردند. ما تا میدان ۲۴ اسفند [میدان انقلاب] اتومبیل ایشان را دنبال می کردیم و در آنجا از کاروان همراهان عقب ماندیم. آیت اللّه در بهشت زهرا از اینکه شاه چنین گورستان بزرگی ساخته بود، با کنایه، سفّاکی او را مورد سرزنش قرار داد و از افسران و امیران ارتش خواست که به حرکت مردم بپیوندند.

۱۵ بهمن ۱۳۵۷

امروز مراسم انتصاب مهندس مهدی بازرگان در سالن مدرسه رفاه انجام گرفت. در این مراسم که با حضور آیت اللّه خمینی انجام شد، حجت الاسلام رفسنجانی حکم انتصاب را قرائت کرد. مهندس بازرگان نیز در سخنانی آمادگی خود را برای پذیرش این مسئولیت اعلام داشت. عصر امروز آیت اللّه خمینی در سخنانی که از رادیو و تلویزیون پخش شد اعلام کرد که از این تاریخ روحانیت در منازل و مساجد خواهد نشست و در امور سیاسی دخالت نخواهد کرد.

هفته سوم بهمن ۱۳۵۷

به دنبال جلسات متوالی و مذاکره با دکتر شاپور بختیار، او برای بار دوم متقاعد شد که استعفا دهد. من در تمامی جلسات از ایشان می خواستم که از ادامه کشتار و ویرانی به عنوان نخست وزیر جلوگیری کند و ضمنا از ارتشبد قره باغی رئیس ستاد ارتش بخواهد که به نیروهای ارتشی دستور بازگشت به پادگان ها را بدهد. بختیار همیشه می گفت که او تحت فشار ارتش است و اگر بخواهد به آنها فشار وارد سازد، ارتش او را خواهد کشت. می گفت که رئیس دفتر او که یک سرگرد نیروی هوایی بود مامور کشتن اوست. من پیشنهاد کردم که جلسه ای مشترک با حضور ارتشبد قره باغی و سپهبد ناصر مقدم داشته باشیم. قرار شد عصر جمعه ۱۹ بهمن این جلسه با حضور آقای دکتر سحابی و من در کاخ نخست وزیری برگزار شود. من به دفتر مهندس بازرگان در مدرسه رفاه بازگشتم و گزارش امر را به ایشان دادم. مهندس بازرگان با دکتر سحابی صحبت کرد، و قرار شد ایشان هم به اتفاق در این جلسه حضور داشته باشد. در ساعت ۸ بعدازظهر جلسه در دفتر نخست وزیر تشکیل و تا ساعت ۱۰ شب ادامه داشت. ابتدا دکتر سحابی مطالبی را مطرح کرد و از تیمسار قره باغی و مقدم خواست از این برادرکشی و ویرانی جلوگیری کنند. ارتشبد قره باغی توضیح داد که وی و سپهبد مقدم در اختیار دکتر بختیار نخست وزیر هستند و با تمام توانشان اجراکننده دستورات دکتر بختیار هستند. این موضوع که در حضور دکتر بختیار مطرح می شد، با گفته های او که مدعی بود آنها مانع این کار هستند، مغایر بود. بعد من صحبت کردم و برداشت های دکتر بختیار را مطرح نمودم. ایشان دلیلی برای توجیه مطالب خود نداشت. بنابراین قبول کرد تصمیمات سریع و صریحی دراین باره اتخاذ نماید و قول داد برای حل مسئله کنار برود، قرار شد من فردای آن روز برای گرفتن استعفانامه ایشان به دیدنش بروم.

شنبه بیستم بهمن ۱۳۵۷

صبح شنبه به دکتر بختیار تلفن کردم، او گفت که فردا تلفن کنم. عصر آن روز دکتر بختیار ساعت حکومت نظامی را به ۴ بعدازظهر تقلیل داد. آیت اللّه خمینی بلافاصله پس از اعلام این ساعت دستور داد مردم مقررات حکومت نظامی را رعایت نکنند و به خیابان ها بریزند. مردم هم چنین کردند و حکومت نظامی نادیده گرفته شد.

یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۵۷

امروز نیز به بختیار تلفن کردم و او وعده تسلیم استعفانامه اش را به روز ۲۲ بهمن موکول کرد. من در چندین هفته اخیر صبح ها ساعت ۷ صبح به مدرسه رفاه می رفتم ودر دفتر مهندس بازرگان به ایشان کمک می کردم.
امشب در پادگان نیروی هوایی دوشان تپه بین همافران و نیروهای محافظ پادگان در زمان نمایش فیلم ورود آیت اللّه خمینی اختلاف و درگیری پیش آمد. این جدال لفظی به درگیری فیزیکی بین افراد منجر شد و با هجوم همافران و دیگران به انبار اسلحه و دست یابی آنان به سلاح، تبدیل به درگیری نظامی شد که به کشته شدن عده ای از طرفین و زخمی شدن تعدادی از آنها انجامید. نتیجه این درگیری به دلیل کمک مردم ساکن اطراف پادگان به پیروزی همافران که به صورت شورش درآمده بود، منجر شد و لشگر گارد شاهنشاهی که علیه همافران می جنگیدند، با پذیرش شکست، عقب نشینی کردند.

دوشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۵۷

صبح اول وقت در مدرسه رفاه بودیم. شدت تیراندازی اطراف مجلس و مدرسه رفاه به حدی بود که شورای انقلاب طبق توصیه مهندس بازرگان نخست وزیر منتخب تصمیم گرفت محل خود را از مدرسه رفاه به منزل «حاج معین» در ضلع شرقی خیابان ایران (عین الدوله) تغییر دهد. به اتفاق مهندس بازرگان و هاشم صباغیان مدرسه رفاه را ترک کردیم و از در شمالی مدرسه خارج و به منزل حاج معین منتقل شدیم. بلافاصله پس از استقرار در آن محل به اتفاق مهندس صباغیان موقعیت منزل و همسایه ها و دیوارهای اطراف را مورد بررسی قرار دادیم که اگر مجبور شدیم آن منزل را نیز ترک کنیم، چگونه دست به چنین کاری بزنیم. بعد یکی از اتاق ها برای صرف ناهار شورای انقلاب آماده شد. در این موقع من رادیو را باز کردم. ساعت در حدود ساعت ۱۲ ظهر بود. گوینده رادیو اعلام کرد که اخبار را در ساعت ۱۵ :۱۲ ظهر اعلام خواهد کرد. من به صباغیان گفتم چه خوب است که ارتش اعلام همبستگی کند و سلاح ها را به زمین بگذارد. در ساعت ۱۵ :۱۲ ظهر خوشبختانه ارتش اعلام همبستگی کرد و آرامش نسبی برقرار شد. بعد از ناهار آقای مهندس بازرگان به من گفت که مهندس کاظم جفرودی تلفن کرده و گفته است که دکتر بختیار امروز عصر در ساعت ۴ بعدازظهر به منزل مهندس جفرودی خواهد رفت تا استعفای خودش را تقدیم کند. قرار شد من با اتومبیل خود به دنبال دکتر علی اکبر سیاسی رئیس سابق دانشگاه بروم. منزل مهندس جفرودی در خیابان جنوبی کاخ صاحبقرانیه قرار داشت.
امروز از صبح اول وقت به دلیل درگیری ها و آتش زدن اتوبوس ها، ساختمان ها و تایرها در تمام شهر تهران دود غلیظی به آسمان می رفت. بعدازظهر وقتی به دنبال دکتر سیاسی رفتم، تهران به صورت یک شهر جنگ زده درآمده بود. به اتفاق دکتر سیاسی به منزل مهندس جفرودی رفتیم. در زمان ورود مهندس جفرودی در منزل تنها بود، پس از چند دقیقه ارتشبد قره باغی با لباس کامل نظامی و مدال های نظامی خود به اتفاق سپهبد ناصرمقدم با لباس شخصی آمدند. بعد مهندس بازرگان به اتفاق دکتر یداللّه سحابی، مهندس عبدالحسین خلیلی رئیس سابق دانشکده فنی تهران آمدند. جلسه تشکیل شد و درباره رویدادهای صبح و بعدازظهر صحبت شد. ما همه منتظر آمدن دکتر بختیار بودیم پس از مدتی تلفن زنگ زد، مهندس جفرودی را خواستند، رفت و برگشت و گفت بختیار می گوید به دلیل شرایط حاکم، قادر به آمدن نیست ولی استعفانامه خود را خواهد فرستاد. پس از مدتی شخصی آمد و استعفانامه را آورد. مهندس بازرگان آن را دریافت کرد و با دکتر سحابی و مهندس خلیلی مورد بررسی و اصلاحات قرار دادند و متن اصلاح شده را برای پاک نویس نزد دکتر بختیار فرستادند. قاصد پیام را برد و پس از مدتی متن اصلاح شده را با خود آورد و به مهندس بازرگان داد. پس از جلسه ما منزل را ترک کردیم و این آخرین باری بود که من ارتشبد قره باغی را می دیدم.

سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۵۷

صبح مطابق معمول چندین هفته اخیر من به مدرسه رفاه رفتم. مهندس بازرگان که قبل از ما در محل دفتر کار خود حاضر شده بود، احکامی را ماشین شده برای ما که با ایشان همکاری می کردیم، صادر نمود. بیشتر مهندس صباغیان و من به عنوان کمک ایشان بودیم. در حکم صادره به من دستور داده شده بود که به نخست وزیری رفته آن محل را برای آمدن نخست وزیر آماده کنم. به همراهی آقای عباس رادنیا تصمیم گرفتم به نخست وزیری بروم، ولی فکر کردم بهتر است که یک روحانی را با خود ببریم. از آقای رادنیا که با طبقه روحانی آشنایی داشت خواهش کردم از یک روحانی بخواهد به ما کمک کند. او از حجت الاسلام محمد مجتهد شبستری خواست تا با ما همراهی کند. در خیابان های شهر اتومبیل های مملو از افراد مسلح در حرکت بود و باعث وحشت و اضطراب عمومی شده بود، چون هیچ کس مطمئن نبود که از گزند تیر آنان رهایی داشته باشد. در طول مسیر در چندجا جلوی اتومبیل ما را گرفتند و حضور آقای مجتهد شبستری باعث رهایی ما شد.
در نخست وزیری به سروان نیلی مسئول حفاظت نخست وزیری برخورد کردم. ایشان سرگرد منوچهری رئیس دفتر دکتر بختیار را به ما معرفی کرد، من در طول یک ماه و اندی ملاقات های خودم با دکتر بختیار با وی آشنا شده بودم. حکم آقای بازرگان را نشان دادم و از او خواستم به ما کمک کند تا نخست وزیری را تحویل بگیریم. او گفت که روز قبل تمام اسناد و مدارک و حتی سلاح های موجود در گاوصندوق نخست وزیری غارت شده و چیزی برای تحویل دادن وجود ندارد. به اتفاق از اسلحه خانه و دفاتر نخست وزیر بازدید کردیم. در اتاق ناهارخوری غذای دیروز شاپور بختیار بدون این که دست خورده باشد در روی میز دیده می شد. سرگرد توضیح داد که در روز قبل دکتر بختیار بدون این که غذا خورده باشد با هلی کوپتر دفترش را ترک و به منطقه نامعلومی در ونک رفته است.
پس از بازدید از ساختمان مرکزی نخست وزیری به ساختمان اِل (L) که دفتر معاونان و کارمندان ارشد نخست وزیری بود، رفتیم. من دفتر کار یکی از وزرای مشاور را که دارای همه گونه امکانات لازم جهت کار نخست وزیر بود برای مهندس بازرگان آماده کردم و سپس به آماده کردن دیگر دفاتر پرداختم. در حدود ساعت یک بعدازظهر به آقای مهندس بازرگان تلفن کردم تا به نخست وزیری بیاید، پس از مدتی ایشان وارد شد و با اتومبیل از داخل محوطه به جلوی پلکان ساختمان اِل رسید. من به همراه عده ای از کارمندان نخست وزیری به استقبال ایشان رفتم. وی بلافاصله پس از صعود از پله ها با دکتر ابراهیم یزدی و مهندس هاشم صباغیان، بازوی مرا گرفته و به کناری برد و گفت من شما را برای معاونت نخست وزیری و سرپرست آن انتخاب کرده ام، چه نظری دارید؟ بلافاصله به ایشان گفتم که من یک عمر در آرزوی خدمت به کشورم بودم، اکنون که شما به عنوان یک دولت ملی آمده اید، مانند سربازی در خدمت شما هستم. بعد به اتفاق از پله های ساختمان بالا رفته و وارد سالن کنفرانس نخست وزیری شدیم، در این سالن عده ای از کارمندان نخست وزیری جمع شده بودند که من آنها را به نخست وزیر معرفی کردم و ایشان با یک یک آنها دست دادند. اولین فردی که بازرگان با او دست داد، یکی از کارمندان بود که خم شد تا دست ایشان را ببوسد. مهندس بازرگان با عصبانیت دست خود را کنار کشید و گفت: این چه عادت زشتی است که شما پیدا کرده اید و دستور داد که هیچ کس حق ندارد دست ایشان را ببوسد. سپس چند دقیقه ای درباره وظایف نخست وزیری صحبت کرد و به دفتر خود رفت. آقایان ابراهیم یزدی و هاشم صباغیان و من در اتاق هایی که درنظر گرفته بودم، مستقر شدیم.

۲۴ بهمن ۱۳۵۷

در این روز سفارت امریکا توسط چریک های فدایی خلق مورد حمله قرار گرفت. چریک ها قبلاً در روی بام اطراف ساختمان سفارت مستقر شده بودند. در این حمله آنها با مسلسل به ساختمان سفارت شلیک کردند و شیشه های آنها را شکستند و عده ای از کارمندان سفارت از جمله ویلیام سولیوان را به گروگان گرفتند. این گروگان گیری با دخالت دکتر ابراهیم یزدی خاتمه یافت و از این تاریخ کمیته ای به سرپرستی «ماشاءاللّه قصاب»(۷) در سفارت امریکا تشکیل شد.

اسفندماه ۱۳۵۷

از ابتدای تاسیس دولت موقت که من به عنوان معاون نخست وزیر انتخاب شده بودم هر روز در ساعت شش و نیم صبح در دفتر نخست وزیر حاضر می شدم و همراه آقایان دکتر ابراهیم یزدی و مهندس هاشم صباغیان کارهای روزانه و تصمیمات نخست وزیر را دریافت می کردیم.
یک روز صبح که از خیابان پهلوی [ولی عصر] وارد خیابان پاستور شدم، پاسداری با اسلحه به من فرمان توقف داد. ایستادم او به شیشه ماشین نزدیک شد و پرسید کیستی؟ گفتم امیرانتظام معاون نخست وزیر. گفت از ماشین پیاده شو. پیاده شدم. گفت در صندوق عقب ماشین را باز کن. باز کردم، نگاهی به داخل صندوق انداخت و گفت برو. پشت فرمان نشستم و ماشین را روشن کردم و راه افتادم، هنوز ده متری نرفته بودم که پاسدار مذکور با گلوله تایر و رینگ عقب را هدف قرار داد و اتومبیل از حرکت ایستاد. توقف کردم، از ماشین خارج شده، در ماشین را قفل کردم و بدون کلمه ای گفت وگو با وی، پیاده به طرف نخست وزیری راه افتادم و راننده را فرستادم تا تایر تیرخورده را با رینگ و لاستیک زاپاس داخل ماشین عوض کند.

اسفندماه ۱۳۵۷

یک روز صبح که در جلسه ساعت شش ونیم نخست وزیر شرکت داشتم نخست وزیر خطاب به من گفت که از امروز علاوه بر سمت معاونت نخست وزیر شما را به عنوان سخنگوی دولت منصوب می کنم. پس از اتمام سخنان نخست وزیر، هاشم صباغیان از جا بلند شد و بدون هیچ حرفی اتاق نخست وزیر را ترک و در را به شدت به هم زد، نخست وزیر پرسید: «چرا صباغیان چنین رفتاری کرد؟!.» گفتم: «نمی دانم.»

اسفند ۱۳۵۷

در یکی از روزهای اسفند ۱۳۵۷ منشی من اطلاع داد که شخصی می خواهد به ملاقات من بیاید و یک مسئله امنیتی را در میان بگذارد، پس از توافق من مردی در حدود ۵۰ سال با قدی متوسط با لباس رسمی و کراوات به اطاقم آمد، من صندلی طرف راست خودم را به او تعارف کردم. پس از نشستن به من گفت که کارمند و عضو اداره ضدجاسوسی ساواک است. طبق خبر او، قرار است در ساعت ۵ بعدازظهر امروز یکی از دیپلمات های سفارت شوروی به دیدن یک ایرانی در ساختمانی در میدان ۲۵ شهریور برود و چیزهایی را در اختیار فرد ایرانی قرار دهد، ضمنا گفت که طرف ایرانی عبدالعلی نامیده می شود. این فرد آمده بود تا کسب تکلیف کند.
مطالب را بلافاصله به اطلاع نخست وزیر رساندم. ایشان دستور داد که آن شخص مسئله را تعقیب کند، ولی آقای بازرگان از شنیدن نام عبدالعلی که نام یکی از فرزندانش بود، ناراحت شده بود.
کارمند اداره ضدجاسوسی ساواک به کارش ادامه داد و روز بعد گزارش کارش را به من داد که به اطلاع نخست وزیر رساندم.
وی گفت که عبدالعلی را دستگیر کرده اند و عمل دستگیری توسط ماشاءاللّه قصاب انجام شده و نام واقعی این فرد محمدرضا سعادتی است که با دستگاه های عکاسی مخصوص جاسوسی که از دیپلمات روسی دریافت کرده دستگیر شده است.
من تاآن روز نمی دانستم که محمدرضا سعادتی کیست و به چه گروهی وابسته است.(۸)

هفته اوّل اسفند ۱۳۵۷

من از روز ۲۲ بهمن ۵۷ در سمت معاون نخست وزیر مشغول کار شده بودم، هفته ای سه روز در نخست وزیری می خوابیدم. صبح یکی از این روزها منشی من اطلاع داد که شخصی به نام آیت اللّه شبیر خاقانی از خرمشهر می خواهد با من صحبت کند. ابتدا شخص دیگری که بعدا فهمیدم پسر ایشان بود در تلفن گفت که آقا می گویند در مدت زمامداری دولت موقت (دومین هفته دولت) مشکلات همچنان باقی است، وضع اتوبوس رانی، مشکل مسکن، مسئله فرهنگ و... تغییر پیدا نکرده، اگر تا چند روز دیگر تغییری حاصل نشود، ما خوزستان را جدا خواهیم کرد. من با شنیدن جدایی خوزستان گفتم هرکسی نامی از جدایی قسمتی از ایران بر زبان براند و اقدامی به عمل آورد، ملت ایران آنها را به خلیج فارس خواهند ریخت. گوشی را کس دیگری که گویا آیت اللّه شبیر خاقانی بود به دست گرفت با فارسی غلط و در حقیقت با زبان عربی و فارسی شکسته گفت: «به بازرگان گفت اگر کارها انجام نشد، ما خوزستان را جدا کرد» من به ایشان همان مطالبی را که به پسرش گفته بودم تکرار کردم. او تلفن را گذاشت و مکالمه قطع شد. بلافاصله پس از قطع مکالمه به دفتر مهندس بازرگان رفتم و ماوقع را تعریف کردم، پرسیدم این شخص که بود؟ ایشان پاسخ داد که شبیر خاقانی یک روحانی شیعه در خرمشهر است و اضافه کرد که جواب درستی به او داده ام.
شبیر خاقانی این مسئله را به شکل دیگری به اطلاع قم و آیت اللّه خمینی رسانیده بود که باعث ناراحتی ایشان شد و به مهندس بازرگان تاکید کرد که من را از کابینه خارج کند. مهندس بازرگان پاسخ داد که یا مهندس امیرانتظام هست و من هم هستم یا اگر او برود، من هم خواهم رفت. آیت اللّه طالقانی نیز که از جریان مطلع شده بود با لحن خشنی مهندس بازرگان را تحت فشار قرار داده بود وجواب مهندس بازرگان همان بود که به آیت اللّه خمینی گفته بود.
این ماجرا مشکلات زیادی را برای دولت و شخص مهندس بازرگان به وجود آورد، تا این که اپراتور تلفن اهواز که خط خرمشهر را به دفتر وصل کرده بود و مکالمات مرا با آیت اللّه شبیر خاقانی ضبط کرده بود یک کپی از نوار آن را برای مهندس بازرگان فرستاد. وی پس از شنیدن نوار آن را به قم برد و به اطلاع آیت اللّه خمینی رساند و ایشان که متوجه می شود اطلاعی که به وی داده بودند با متن مکالمات نوار تفاوت دارد، از مهندس بازرگان می خواهد که مرا به قم ببرد تا از من دلجویی کنند. در مراسم تبریک عید نوروز به قم رفتیم و آیت اللّه خمینی برای دلجویی از من به احمد خمینی گفت که «حرف زدن را از امیرانتظام یاد بگیر» و به این ترتیب کدورت برطرف شد.

نظرات کاربران درباره کتاب آن‌سوی اتهام

خدایش بیامرزد این اسطوره‌ی پایداری را.
در 6 ماه پیش توسط Mei...hhh
برای آشنایی با تاریخ حتما بخونین. بسبار جالب و جذاب نوشته شده.
در 6 ماه پیش توسط خالد صالحی
چرا اصلا تخفیف نداره؟
در 6 ماه پیش توسط امین آشنا
برای اینکه هویت واقعی کشورمان را بدانیم، اطلاع از گذشته سرزمینمان ضروری است. دوستان عزیز خاطرات مرحوم امیرانتظام می تواند تا اندازه ای خیلی از مسائل سیاسی امروز کشور را روشن نماید!
در 6 ماه پیش توسط TOORAN
و کجا رفتند این متعلمان مکتب مصدق !؟ .... روحش شاد و یادش گرامی
در 5 ماه پیش توسط sina ijadi
اعتماد مصدق به غرب و بویژه آمریکا نهضت ما نابود کرد و غربیان توانستند با کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بیش از ربع قرن بر ما مسلط شوند. گذشته ها گذشته، خدا او را هم رحمت کند، اما امروز دیگر فریب غرب و غرب پرست و غرب محور را نخواهیم خورد. "روح خدا" اینگونه به ما آموخت.
در 4 ماه پیش توسط Oveis Alavi
روشنگر و با محتوا
در 3 هفته پیش توسط ع . ر سبحانی