فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نیلا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب شانزدهم هپ‌ورث، سال ۱۹۲۴

نسخه الکترونیک کتاب شانزدهم هپ‌ورث، سال ۱۹۲۴ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شانزدهم هپ‌ورث، سال ۱۹۲۴

احتمالاً خوشحال خواهید شد که بدانید عمده‌ی جوانانِ حاضر در این اردو روز به روز مهربان‌تر یا همدل‌تر می‌شوند، به‌ویژه وقتی سعی نمی‌کنند خود را در دار و دسته‌هایی جا بزنند که در پی جلبِ محبوبیت یا شهرتی مشکوک‌اند. از صمیمِ قلبِ پُرتلاطمم خدا را شکر می‌کنم که فقط معدودی از پسرهایی که با آن‌ها برخورد کرده‌ایم بچه‌هایی‌اند که دور از دوستانِ نزدیک و صمیمی‌شان آدم‌هایی شریف و نازنین به حساب نمی‌آیند. متأسفانه این‌جا هم مثلِ هر جای دیگری در این کره‌ی خاکی رقّت‌انگیز، «تقلید» کلمه‌ی کلیدی و «کسبِ اعتبار» بالاترین جاه‌طلبی‌ست. البته کارِ من نیست که نگرانِ وضعیتِ کلّی اردو باشم؛ ولی خُب من که از فولاد ساخته نشده‌ام. فقط معدودی از این پسرهای درخشان، سالم و گاه بسیار خوش‌چهره به بلوغِ فکری خواهند رسید. عقیده‌ی قلبی و در عین حال سوزناک من این است که بخشِ عمده‌شان صرفاً پیر خواهند شد. آیا این تصویری‌ست که آدم باید در درونِ خود تحمل کند؟ حال آن‌که این تصویر می‌تواند قلبِ آدم را ریش‌ریش کند. مشاورانی که در اردو داریم، فقط لقبِ مشاور دارند. چنین به نظر می‌آید که بیش‌ترشان از گهواره تا لبِ گور را با غروری بیهوده و طغیان‌آمیز علیهِ هرآن‌چه در این جهان و حتّا ماورای آن هست سپری خواهند کرد. خُب، تردیدی ندارم که این ادعایی خشن و بی‌رحمانه است. امّا هنوز جای ابرازِ خشونتِ بیش‌تری دارد! شما فکر می‌کنید من جوانِ خوش‌قلبی‌ام، مگر غیر از این است؟ امّا خداوند تگرگ و سنگ‌های درشت بر سرم فرو ببارد اگر چنین باشم. نیستم. حتّا یک روز هم نیست که وقتی با بی‌اعتنایی‌های سرد و حرف‌های احمقانه‌ی صادرشده از دهانِ این مشاوران روبه‌رو می‌شوم، مخفیانه آرزو نکنم کاش یک بیلِ خوشدست یا یک چماقِ کت‌وکلفت داشتم و با آن می‌کوبیدم توی سرشان و اوضاعِ اردو را از آن‌چه هست بهتر می‌کردم! امیدم این است که اگر این نوجوانانِ حاضر در اردو خودشان این‌قدر قابلِ‌ترحم و دست‌وپاچُلُفتی نبودند، حتماً تا این حد بی‌رحم نمی‌بودم. شاید متأثرکننده‌تر از همه‌ی بچه‌های دور و بَرِ من، این گریفیث هامِرِِسمیت باشد. آه، که چه بچه‌ی متأثرکننده‌ای‌ست! فقط ذکرِ نامش کافی‌ست که اگر احساساتم را به‌نحوی معقول مهار نکنم، آن مایعِ آشنا را به چشمم بیاورد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نیلا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شانزدهم هپ‌ورث، سال ۱۹۲۴

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشاپیش باید چند نکته را به ساده ترین و صریح ترین شکلی که می توانم، شرح بدهم: اوّل از همه این که نامِ من «بادی گلَس» است، که در بخشِ عمده ای از عمرم ــ به احتمالِ زیاد همه ی چهل وشش سالش ــ خود را مثلِ ماشینی به دقت سیم پیچی شده و گه گاه به برق اتصال یافته، آماده ی کار احساس کرده ام تا نوری بتابانم بر زوایای تاریک زندگی و عمرِ کوتاه و پیچیده ی برادرِ بزرگ تر و فقیدم، سیمور گلَس، که به سالِ ۱۹۴۸ و در سنّ سی ویک سالگی درگذشت، خودکشی کرد، تصمیم گرفت به حیاتِ خودش خاتمه دهد.
قصد دارم همین حالا، احتمالاً روی همین ورق کاغذ، شروع کنم به تایپِ کلمه به کلمه ی نامه ای از سیمور، که تا همین چهار ساعت پیش هرگز در تمامِ عمرم نخوانده بودم. مادرم، بِسی گلَس، این نامه را با پُستِ سفارشی برایم فرستاده است.
امروز جمعه است. چهارشنبه شبِ پیش پای تلفن همین جور تصادفی به بِسی گفته بودم چند ماهی ست دارم روی داستانِ کوتاهِ نسبتاً بلندی کار می کنم در موردِ یک مهمانی خاص، یک مهمانی خیلی مهم، که شبی در سالِ ۱۹۲۶ او و سیمور و پدرم و من با هم رفته بودیم. این واقعیتِ اخیر، ارتباطی جزئی، ولی به نظرم شگفت انگیز، با نامه ی یادشده دارد. می دانم که «شگفت انگیز» واژه ی قشنگی نیست، امّا ظاهراً این جا مناسبت دارد.
پس بدونِ توضیحی دیگر، جز تکرارِ این نکته که هدفم تایپ کردنِ دقیق، کلمه به کلمه، ویرگول به ویرگولِ این نامه است، شروع می کنم.

۲۸ ماه مِی سال ۱۹۶۵
***

اردوی سایمون هَپ وُرث
کنارِ دریاچه ی هَپ وُرث
شهرِ هَپ وُرث، ایالتِ مِین
شانزدهمِ هَپ وُرث، سالِ ۱۹۲۴
یا: کم وبیش در دامانِ خدایان!!
بِسی، لِس، بئاتریس، والتر و وِیکرِ عزیز
ظاهراً باید به جای هر دو نفرمان بنویسم، چون «بادی» برای مدتی نامعلوم جایی سرگرم خواهد بود. این پسرِ خیره کننده، مرموز و بامزه بی تردید شصت تا هشتاد درصدِ اوقات دربرابرِ بُهت و تاسفِ پایان ناپذیرِ من جای دیگری سرگرم و مشغول است! همان طور که از صمیمِ دل وروده ی خودتان می دانید، ما به شدّتی وصف ناپذیر دل مان برای شما تنگ شده است. متاسفانه اصلاً امید ندارم که عکسِ این قضیه هم صادق باشد. این موضوعی ست که اندک حسّ ناامیدکننده ی بامزه ای به من می دهد، گرچه آن قدر ها هم بامزه نیست. کاملاً دل آشوب کننده است که همیشه در پی به دست آوردنِ کنشی ناچیز از قلب و جسمِ کسی باشی و بعد مجبور شوی نسبت به آن به واکنش پناه بیاوری. من واقعاً عقیده دارم اگر کلاهِ فردِ «الف» درحالی که خوش خوشک در خیابان قدم می زند، به دستِ باد به گوشه ای پرت شود، وظیفه ی مهربانانه ی فردِ «ب» است که کلاه را بردارد و به دستِ فردِ «الف» بدهد بی این که در چهره ی او پی علائمِ سپاس بگردد یا بی صبرانه منتظرِ تشکر باشد! ای خدا، بگذار به این احساسِ دلتنگی برای خانواده ی نازنینم دست بیابم، بی این توقع که آن ها هم متقابلاً دل شان برای من تنگ شود! این کار شخصیتی محکم تر از شخصیتِ کم مایه ی من می طلبد. امّا، خدای من، از سوی دیگر، این حقیقتِ محض است که با مرورِ ساده ای بر گذشته درمی یابیم شماها واقعاً آدم هایی فراموش نشدنی هستید! چه قدر دل مان برای تک تک چهره های مهیج و پُراحساسِ شما تنگ شده است. من در شرایطی به دنیا آمدم که به خاطرِ دوری مستمرّ والدینِ دلبندم، از هیچ جور حمایتِ خاصی از جانبِ آن ها برخوردار نبودم. این حقیقتی ساده، عذاب آور و ملیح است که استقلالِ من ریشه ای عمیق در جانم ندوانده؛ درست برخلافِ برادرِ مرموز، جوان تر و هم اردویی ام.

گرچه باید متوجه بود که امروز دلتنگی ام برای شما به شدت حادّ و در تحلیلِ نهایی به سختی قابل تحمل است، امّا در عین حال این فرصتِ چشمگیر را مغتنم می شمارم تا مهارتِ جدید و کاملاً سطحی و پیش پاافتاده ی خودم در رعایتِ ساختارِ نگارشی و جمله بندی های متین را به کار ببندم که در آن کتابچه شرح داده شده و تا حدودی هم بسط یافته؛ کتابچه ای که یک خط درمیان بسیار ارزشمند و آشغالِ محض از کار درآمده، همان کتابچه ای که در روزهای دشوارِ پیش از ترک شما و حضور در این مکان، سرم را توی آن فرو کرده بودم. بِسی و لِسِ عزیز، گرچه این برای شما نکته ای بسیار ملال انگیز خواهد بود، امّا جمله بندی عالی یا مناسب برای ابلهِ جوانی چون من، اهمیتی گذرا و سرگرم کننده دارد! اگر امسال بتوانم طرزِ نگارشم را از قُلُنبه گویی نجات بدهم، خیالم راحت خواهد شد. این قلنبه گویی آینده ی محتملِ مرا به عنوانِ شاعری جوان، محقّقی آزاد و فردی صمیمی و بی ریا، تهدید می کند. من از هردوی شما، و همچنین شاید از خانم اُوِرمن، در صورتی که سری به کتابخانه زدید یا سرِ فرصت سراغی ازش گرفتید، عاجزانه تقاضا دارم تا بقیه ی این مطلب را بی تعصب بخوانید و سپس بلافاصله هر موردی از خطای فاحش یا صرفاً شلختگی در اساسِ جمله بندی، دستورِ زبان، نقطه گذاری یا سلیقه در آن دیدید، بلافاصله مرا آگاه کنید. در واقع اگر برحسبِ تصادف یا قصدِ قبلی با خانم اُوِرمن دیدار کردید، لطفاً از او بخواهید رحم نداشته باشد و در این موردِ کوچک، بی رحمانه نقد کند و دوستانه بِهِش اطمینان بدهید که من تا سرحدّ مرگ از این شکافِ عمیقِ تفاوت های شرم آور ــ و هزار چیزِ دیگر ــ بینِ صداهای گفتاری و نوشتاری خودم خسته و منزجرم! زشت و آزاردهنده است که آدم دو صدا داشته باشد. از سوی دیگر، عشق و احترامِ مستدامِ مرا به اطلاعِ آن خانمِ بزرگوار که قدرناشناخته مانده است برسانید. شما را به خدا، شماها که عاشقانه دوست تان دارم و بارها هم این را گفته ام، لطفاً در ذهنِ خود او را زنی غرغرو و ایرادگیر ندانید. دامنِ ایشان از غُرغُر و بداخلاقی پاک است. این زنِ ریزجُثه با آن حال وهوای آرام بخش و موقّرِ خود، سادگی عمیق و بردباری گران قدرِ زنانِ قهرمانِ بی نام و نشانِ جنگ های داخلی امریکا یا جنگ های کریمه را به یاد می آورد، که شاید تکان دهنده ترین جنگ های چند سده ی اخیر بوده اند. خدای من، حداقل این زحمتِ کوچک را به خود بدهید و از یاد نبرید که این زنِ ارزشمند و متین، در این قرنِ اخیر، هیچ خانه ی راحتی از آنِ خود ندارد! قرنِ اخیر با او متاسفانه از همان ابتدا زشت و شرم آور رفتار کرده است. او در اعماقِ قلبش و با اشتیاقِ تمام، بقیه ی سال های عمرِ خود را به عنوانِ همسایه ی مهربان و صمیمی الیزابت و جِین بِنِت خواهد گذراند ــ این قهرمانانِ داستانِ «غرور و تعصب» که هرکدام جذابیتِ خاصّ خود را دارند، بارها به او سر خواهند زد تا پندهای معقول و این جهانی بگیرند. بدبختانه او به حرفه ی کتابداری عشق نمی ورزد. به هرحال لطفاً هر بخشی از این نامه را که به نظرِ شما خیلی شخصی یا بی ادبانه نیست، به او نشان بدهید و ازش درخواست کنید تا کماکان به دستخطّ من به دیده ی اغماض بنگرد. راستش دستخطّ من آن قدر ارزش ندارد که باعث شود اعصابِ او به هم بریزد، انرژی در حالِ نقصانش بیش از این تحلیل برود و بازمانده های حسّ واقع بینی اش زایل شود. علاوه بر آن، صادق که باشم، گرچه دستخطّ من به مرورِ ایام کمی بهتر خواهد شد و بعدها دیگر به اندازه ی حالا شبیه دستخطّ آدم های پریشان حال نخواهد بود، امّا در حالِ حاضر به نظرم درست شدنی نیست. متاسفانه عدمِ ثباتِ روحی و غلیانِ بیش ازحدّ احساسات، برای همیشه نقشِ خود را در هر سطری که می نویسم، نمایان خواهد کرد.

بِسی! لِس! خواهر برادرها! خدا می داند در این صبحِ دلپذیر، که به بطالت می گذرد، چه قدر دلم برای همه ی شما تنگ شده! همین طور که به اجبار این جا دراز کشیده ام، شاهدم که نورِ کم رنگِ خورشید از خلالِ پنجره ای زیبا امّا کثیف به درون می تابد! به شما اطمینان می دهم تصویرِ چهره های مفرّح، پُرنشاط و زیبای شما درست جلوی چشمم تاب می خورند، انگار که به نخ های شادمانی متصل باشند آویخته از سقف. بِسی مهربان، هردوی ما از نظرِ سلامتی در وضعیتِ رضایت بخشی هستیم. وقتی غذای این جا قابلِ خوردن است، بادی حسابی شکمی از عزا درمی آورد. گرچه غذای این جا آن قدرها هم بد نیست، امّا بی هیچ ذره ای از علاقه یا ابتکار طبخ شده؛ هر دانه لوبیا یا هویج، عاری از روحِ ظریفِ نباتی اش به بشقابِ بچه های اردو سرازیر می شود. البته تردیدی نیست که غذای اردوگاه می توانست در یک چشم به هم زدن بهتر شود، مشروط بر این که خانم و آقای نلسُن، زن و شوهری که مسئولِ آشپزخانه ی اردوگاه اند و آن طور که از ظاهرِ رفتارشان برمی آید زندگی زناشویی بسیار نابه سامانی دارند، ذرّه ای به خود جرات می دادند و تصور می کردند این بچه هایی که به درونِ تالارِ غذاخوری آن ها پا می گذارند، فارغ از این که از پدرومادرهای متفاوتی زاده شده اند و هرکدام ظاهرِ خاصّ خود را دارند، بچه های خودِ آن ها هستند. امّا اگر این فرصتِ عذاب آور را داشتید که حتّا فقط چند دقیقه با این دو نفر حرف بزنید، در آن صورت خودتان می فهمیدید که چنین انتظاری در حُکمِ آرزوی محال است. رخوتی بی نام ونشان بر فرازِ سرِ این زوج سنگینی می کند که گه گاه جای خودش را به خشمی غیرمنطقی می دهد و آن ها را از هرگونه اراده یا میل به تدارک غذایی آبرومند و محبت آمیز یا حتّا تمیز کردنِ کاردوچنگال های کج وکوله ی روی میز عاری می سازد. صِرفِ مشاهده ی فقط چنگال های غذاخوری گاه کافی ست تا بادی را کاملاً از کوره درببرد. او البته سعی می کند جلوی خودش را بگیرد؛ امّا چنگالِ تهوع آور، چنگالِ تهوع آور است. از سوی دیگر، از یک جای مشخصی به بعد، من دیگر به خودم حق نمی دهم که با خشم های این جوانِ درخشان، که با توجه به سنّ وسالش عملکردِ خیره کننده ای در زندگی داشته، کاری داشته باشم.

حالا که فکرش را می کنم، بهتر است درباره ی دستخطّ من به خانم اُوِرمن چیزی نگویید. شاید برای او همیشه و در همه حال بهتر باشد تا هر وقت که بخواهد درباره ی دستخطّ افتضاحِ من فکر کند و نظر بدهد. من آن قدر به این زنِ خوب و مهربان مدیونم که از بیانش عاجزم! او با وسواس و دقّتِ تمام از سوی «شورای آموزش» تعلیم دیده است. چه قدر متاسفم که دستخطّ بدِ من، به علاوه ی موضوعاتی که دوست دارم دیروقت های شب به آن ها فکر کنم، در غالبِ موارد تنها مسایلی اند که بحث در موردشان برای او راحت و آشناست. هنوز هم نمی دانم از این نظر کی و کجا ناامیدش کردم. حدسم این است که اساساً رابطه ی ما با اطلاعاتِ غلطی که به او داده بودم پا گرفت؛ اجازه داده بودم به اشتباه برداشت کند که چون پسربچه ی کتاب خوانی ام، پس جدّی هم هستم. به سهو اصلاً به او امکان ندادم که دریابد نود و هشت درصدِ اوقاتِ زندگی ام، شکرِ خدا، هیچ ربطی به پیگیری مشکوک معرفت ندارد. ما گه گاه پای میزِ کارِ او، یا وقتی به سمتِ برگه دانِ کتابخانه می رویم، چند شوخی با هم ردّ و بدل می کنیم، که شوخی های لوسی اند، بدونِ هر جور ظرافت و مایه. برای هردوی ما بسیار دشوار است که بدونِ اشاراتِ زمینی و طرحِ حماقت های انسانی و شعورِ متعارف گفت وگویی معقول داشته باشیم، و چه قدر مشعوف و خرسندم که هر کس در کتابخانه نشسته، زیرِ پوستِ بدنش، مثانه و دیگر امعاء و احشایی دارد. البته مطلب مفصل تر از این هاست، ولی فکر نمی کنم امروز بتوانم کلّ بحث را به نحوِ موثری مطرح کنم. متاسفانه امروز احساساتِ من خیلی خیلی تلخ و خام اند. از سوی دیگر، شما پنج نازنینِ من، کیلومترها از این جا فاصله دارید و فراموش کردنِ این نکته که من چه قدر از جدایی های بی حاصل بدم می آید، همیشه آسان نیست. گرچه این اردو اغلبِ اوقات جای بسیار هیجان انگیز و پُراحساسی ست، ولی شخصاً گمان می کنم کودکانِ خاصی در این جهان هستند، درست همتای «بادی» درخشانِ شما و خودِ من، که بهتر است از امتیازِ دوری فقط در مواردِ بسیار اضطراری، یا مواقعی که در زندگی خانوادگی آن ها اختلافاتی وجود دارد، بهره مند شوند. ولی اجازه می خواهم به سرعت از این موضوع بگذرم و به موضوعاتِ کلّی تری بپردازم. خدای من، چه قدر از این ارتباطِ راحت با شما لذت می برم.

احتمالاً خوشحال خواهید شد که بدانید عمده ی جوانانِ حاضر در این اردو روز به روز مهربان تر یا همدل تر می شوند، به ویژه وقتی سعی نمی کنند خود را در دار و دسته هایی جا بزنند که در پی جلبِ محبوبیت یا شهرتی مشکوک اند. از صمیمِ قلبِ پُرتلاطمم خدا را شکر می کنم که فقط معدودی از پسرهایی که با آن ها برخورد کرده ایم بچه هایی اند که دور از دوستانِ نزدیک و صمیمی شان آدم هایی شریف و نازنین به حساب نمی آیند. متاسفانه این جا هم مثلِ هر جای دیگری در این کره ی خاکی رقّت انگیز، «تقلید» کلمه ی کلیدی و «کسبِ اعتبار» بالاترین جاه طلبی ست. البته کارِ من نیست که نگرانِ وضعیتِ کلّی اردو باشم؛ ولی خُب من که از فولاد ساخته نشده ام. فقط معدودی از این پسرهای درخشان، سالم و گاه بسیار خوش چهره به بلوغِ فکری خواهند رسید. عقیده ی قلبی و در عین حال سوزناک من این است که بخشِ عمده شان صرفاً پیر خواهند شد. آیا این تصویری ست که آدم باید در درونِ خود تحمل کند؟ حال آن که این تصویر می تواند قلبِ آدم را ریش ریش کند. مشاورانی که در اردو داریم، فقط لقبِ مشاور دارند. چنین به نظر می آید که بیش ترشان از گهواره تا لبِ گور را با غروری بیهوده و طغیان آمیز علیهِ هرآن چه در این جهان و حتّا ماورای آن هست سپری خواهند کرد. خُب، تردیدی ندارم که این ادعایی خشن و بی رحمانه است. امّا هنوز جای ابرازِ خشونتِ بیش تری دارد! شما فکر می کنید من جوانِ خوش قلبی ام، مگر غیر از این است؟ امّا خداوند تگرگ و سنگ های درشت بر سرم فرو ببارد اگر چنین باشم. نیستم. حتّا یک روز هم نیست که وقتی با بی اعتنایی های سرد و حرف های احمقانه ی صادرشده از دهانِ این مشاوران روبه رو می شوم، مخفیانه آرزو نکنم کاش یک بیلِ خوشدست یا یک چماقِ کت وکلفت داشتم و با آن می کوبیدم توی سرشان و اوضاعِ اردو را از آن چه هست بهتر می کردم! امیدم این است که اگر این نوجوانانِ حاضر در اردو خودشان این قدر قابلِ ترحم و دست وپاچُلُفتی نبودند، حتماً تا این حد بی رحم نمی بودم. شاید متاثرکننده تر از همه ی بچه های دور و بَرِ من، این گریفیث هامِرِِسمیت باشد. آه، که چه بچه ی متاثرکننده ای ست! فقط ذکرِ نامش کافی ست که اگر احساساتم را به نحوی معقول مهار نکنم، آن مایعِ آشنا را به چشمم بیاورد. در مدتی که این جا هستم، هر روز روی این تمایلاتِ احساسی خودم کار می کنم، ولی ظاهراً چندان موفق نبوده ام. خدای من، آیا می شود والدینِ مهربان صبر کنند تا بچه های شان به سنّی برسند که بتوانند خود را از آب وگِل بیرون بکشند و بعد برای شان نام انتخاب کنند تا مجبور نشوند نام هایی نظیرِ «گریفیث» یا نظایرِ آن، که به هیچ وجه نمی تواند فرجی در مشکلاتِ شخصیتی آنان در مسیرِ زندگی پدید آورد، بر آنان بگذارند؟ نامِ کوچک خودِ من «سیمور» است که خودش اشتباهی هولناک و در عین حال معصومانه است، چرا که نام های کوتاهِ جذّابی چون «چاک» یا حتّا «تیپ» یا «کانی» برای آدم بزرگ ها یا آموزگارانی که عادت دارند در گفت وگوی غیررسمی دوستانه صدایم کنند، بسیار راحت تر می بود. بنابراین خودم با این مشکلِ جزئی آشنایی هایی دارم. گریفیث هامِرِسمیتِ جوان نیز هفت ساله است، هرچند که من با اختلافِ جزئی و کاملاً بی اهمیتِ سه هفته ای، از او بزرگ ترم. او از نظرِ جُثّه، کوچک ترین پسر در تمامِ اردوگاه است و به رغمِ اختلافِ سنّی دو سال با «بادی»، این پسرِ درخشانِ شما، در کمالِ تعجب و اندوه باید گفت حتّا از او هم ریزنقش تر است. این پسر با این جُثّه و هیکل، کارِ دشواری در جهان خواهد داشت. خواهش می کنم بارِ سنگینی را که این جوانِ درخشان، شوخ، پُر احساس و هوشمند باید بر شانه ی خود حمل کند، درک کنید. آماده باشید تا چیزهایی که خواهم گفت، قلب تان را ریش ریش کند!
الف) او از یک اختلالِ شدیدِ گفتاری رنج می برد. مشکلش خیلی بیش تر از تُک زبانی حرف زدنی ملیح است، تمامِ پیکرش در آستانه ی به حرف آمدن به لرزه می افتد، تا آن جا که چه برای مشاوران و چه برای بزرگسالانِ دیگر توجه به حرفِ او اصلاً دلپذیر نیست.
ب) این نوجوان باید شب ها یک ملافه ی پلاستیکی زیرِ خود پهن کند، که دلیلش روشن است. درست مثلِ وِیکرِ عزیزِ خودمان، ولی در تحلیلِ نهایی، به دلیلی کاملاً متفاوت. مثانه ی هامِرِسمیتِ جوان امید به بهبود را کاملاً باخته است.
پ) از اوّلِ اردو تا حالا، او نُه مسواک مختلف عوض کرده است. آن ها را در دسته های سه تایی یا چهارتایی در جنگل چال یا زیرِ برگ ها و آشغال های دیگر زیرِ اتاقکش مخفی می کند. و همه ی این ها را بی هیچ حسّ طنز یا انتقام یا شوقِ شخصی انجام می دهد. البته نشانی از انتقام در این کارهایش هست، امّا آن قدر آزادی عمل ندارد که انتقامش را به سرانجام برساند، یا طعمِ خوشِ لذت از انتقامجویی را بچشد، چون روحیه اش به دستِ افرادِ خانواده اش تحقیر یا سرکوب شده است. با اطمینان می گویم وضعیتِ او خیلی پیچیده و ناجور است.
او، این گریفیث هامِرِسمیتِ جوان، دو پسرِ بزرگِ شما را هرجا که می روند تعقیب می کند و این جا و آن جا به هر گوشه وکناری سر می زنیم، دنبالِ ماست. وقت هایی که تحتِ تاثیرِ گذشته و اکنونِ خودش نیست، همراهی درخشان، بااحساس و باشعور است. امّا تا حدّ مرگ از گفتنِ این مطلب منزجرم که آینده ی او زشت و نفرت انگیز به نظر می رسد. اگر یتیم بود، حاضر بودم بدونِ فوتِ وقت، با اطمینانِ خاطرِ کامل، با روی خوش و بی دغدغه او را با خودمان به خانه بیاورم. امّا او مادری دارد، مطلّقه ی جوانی با چهره ای زیبا و افاده ای که در اثرِ غرور و خودپسندی و برخی ناکامی های ابلهانه در زندگی ضایع شده، هرچند نباید تردید داشت که در نظرِ خودش این ناکامی ها ابلهانه نبوده اند. بنا به تجربه ی ما، او احساسِ محبت و همدلی آدم را برمی انگیزد، هرچند که در مقامِ مادر و زن، بسیار دیوانه کننده و دست وپاچُلُفتی عمل کرده است. بعدازظهرِ یکشنبه ی پیش ــ چه روزِ درخشانی، با آسمانی صاف و بی لکه ای ابر ــ ناگهان سروکلّه ی او ظاهر شد و از ما دعوت کرد با اتوموبیلِ خیره کننده و مجلّلِ «پی یرس اَرو» ی آن ها گشتی بزنیم و پیش از بازگشت به اردو، در «اِلمز» چیزی بخوریم. ما گفتیم متاسفیم و این دعوت را رد کردیم. خدای من، چه دعوتِ سرد و خشکی بود! من در زندگی ام دعوت های سرد و غیر دوستانه زیاد شنیده ام، امّا این یکی از همه سر بود! بِسی، گمانم اگر این جا بودی با حرکاتِ کاملاً ناپسند ولی به ظاهر دوستانه اش قدری تفریح می کردی. ولی شک دارم، عزیزِ دلم، تو آن قدرها هم پیر نیستی که این چیزها سرگرمت کند! دلخوری شدیدِ خانم هامِرِسمیت از این که فهمید ما بهترین دوستانِ گریفیث در اردو بوده ایم در لایه های سطحی قلبِ شفّاف و قدری مضحکش پیدا بود. ذهن و چشمانِ او که به نحوِ ستایش انگیزی تند و تیز بودند، آناً ریچارد میس و دانلد وایگمولر، دوتا از هم اتاقی های خودِ گریفیث را که بیش از ما بابِ میلش بودند، به ما ترجیح دادند. دلایلش هم کاملاً واضح است، ولی من نمی خواهم در یک نامه ی معمولی و معاشرتی با خانواده واردِ جزئیاتش بشوم. با گذشتِ زمان، به این چیزها بیش تر عادت می کنم؛ پسرِ دیگرِ شما «بادی» هم، همان طور که خودتان بهتر از همه می دانید، به رغمِ سنّ وسالِ جذّاب و حسّاسش در نظرِ اوّل، احمق نیست. امّا برای مادری جوان، جذّاب، تلخ و تنها، با تمامِ مزایای شهری شیک پوشی، اعیانی، زیبایی ظاهری، ثروتِ عظیم، قدرتِ فراوان و انگشتانِ پوشیده از جواهر، این که این نوع نارضایی از پسرِ جوانِ خود را چنین عیان به منصه ی ظهور بگذارد، آن هم پسرِ جوانی که خام و ناپخته است و هنوز هیچ نشده به مصیبتِ مثانه ای عصبی دچار است، کم و بیش نابخشودنی و لاعلاج است. لاعلاج نامیدنش شاید از سر بازکردن به نظر بیاید، ولی برای چنین مسایلِ نفرت انگیز و ظریفی، من که هیچ راه حلی سراغ ندارم. البته تردیدی نیست که در این مورد تلاش هایی می کنم، ولی باید جوانی و تجربه ی بسیار محدودِ من در این موارد را هم موردِ ملاحظه قرار دهید.

همان طور که می دانید، ابتدا و در عینِ حماقت، آن هم بر مبنای این فرض که کاملاً معقول و مفید است اعضای خانواده ها ــ از جمله برادرها ــ از هم جدا بمانند، ما را در خوابگاه های جداگانه ای قرار دادند. امّا بعد از تقاضای ساده و نسبتاً خنده داری که از سوی «بادی»، پسرِ بی همتای شما، مطرح شد و طی آن توانستیم در چهارمین روزِ مسخره ی بعد از ورودمان، به خانمِ هَپی خاطرنشان کنیم چه قدر راحت می توان سنّ پوچ و در عین حال شکوفای «بادی» و نیازِ کاملاً دلپذیرِ انسانی او برای معاشرت و گفت وگوهای دندان شکن را نادیده گرفت، به این نتیجه ی شیرین رسیدیم که «بادی» اجازه یافت همه ی اسباب و اثاثیه و همچنین پیکرِ سالم، نحیف و بامزه ی خود را همان شنبه و بعد از وارسی اتاق ها، به این جا بیاورد. هردوی ما از این چرخشِ اخیر در حوادثِ روزمرّه، احساسِ راحتی، شعف و رضایت از اجرای عدالت داریم. آرزو می کنم اگر فرصت کردید و به این جا سر زدید، از نزدیک با این خانمِ هَپی آشنا شوید. پیشِ خودتان او را خانمی تصور کنید موقهوه ای و زیبا، سرِحال، کاملاً سرزنده، با اندکی شوخ طبعی دلپذیر! وقتی ملبّس به یکی از آن رداهای زیبای خود در چمن قدم می زند، آدم باید تمامِ قدرتِ کفِّ نفسِ خود را به کار بگیرد تا او را در آغوش نکشد! حسّ قدردانی و عشقِ نسبتاً آنی او به پسرِ شما «بادی»، برای من از آن لطف های دلپذیری ست که درست وقتی انتظارش را نداری، اشک به چشمانت می آورد. یکی از مجموعه ی حوادثِ هیجان انگیزِ زندگی من این است که ببینم دختر یا زنی جوان و خوش هیکل، صرفاً بر اساسِ غریزه ی خود، ظرفِ پانزده دقیقه گفت وگوی خودمانی کنارِ نهرِ زیبایی که رو به خشکی می رود، به ارزشِ این پسرِ جوان پی می بَرَد. خدای من، کافی ست چشم هایت را باز کنی تا مسحورِ جذابیت های ارزشمندِ زندگی بشوی! بِسی و لِس، این خانمِ هَپی ضمناً یکی از هوادارانِ سرسختِ شماست و بارها برنامه های شما را در نیویورک، معمولاً در «ریوِرساید» ــ نزدیک محلِ سکونتِ خودش ــ دیده است. بِسی، او هم مثلِ تو از میراثِ تاثیرگذارِ ساق ها، مُچ، کفل قشنگ و در مجموع هیکلی نسبتاً کامل و بی نقص، با پنجه ای جمع وجور و انگشتانی زیبا و کوچک بهره مند است. شما خودتان خوب می دانید که برخوردن به خانمی جاافتاده که انگشتانِ پایش باشکوه، یا در تحلیلِ نهایی، حتّا فقط قابلِ عرضه باشد، چه نعمتی ست و چه کم دست می دهد. حتماً با من موافقید که انگشتانِ پاها بعدِ دورانِ کودکی بلاهای وحشتناکی از سر می گذرانند. رحمتِ خداوند بر قلبِ این کودک درخشان! گاه غیرممکن است بتوان باور کرد که این زنِ زیبای مسحورکننده فقط پانزده سال از من بزرگ تر است! بِسی و لِس، من این را به داوری معقول و گران قدرِ خودِ شما واگذار می کنم، که این موضوع را به بچه های کوچک ترتان بگویید یا نه، ولی اگر صراحت و صداقتِ کامل، چه از طریقِ نامه و چه حضوری، باید بینِ والدین و کودکان برقرار باشد، که این دقیقاً همان رابطه ای ست که من در تمامِ عمرم و به رغمِ موفقیتِ اندک، در پی اش بوده ام، بنابراین باید در عینِ شادی و مسرّت اعتراف کنم لحظاتی بوده که این خانم هَپی خوشگل و جذّاب، نادانسته و ناآگاهانه، تمامی احساساتِ بی حدّ و حصرِ مرا برانگیخته است. در این تردیدی نیست که با توجه به سنّ وسالِ ابلهانه ی من و در نگاهی به گذشته، متاسفانه باید بگویم این وضعیت جنبه های خنده داری هم داشته است. در یکی دو موردِ فراموش نشدنی که دعوتِ مهربانانه ی او را پذیرفتم تا بعد از برنامه ی ورزش های آبی، درِ اتاقش در خوابگاهِ اصلی ــ که روی آب بنا شده ــ را بزنم و با او شیرشکلات یا نوشیدنی سردی بنوشم، با شعفی فزاینده که به بیان نمی گنجد، به این احتمالِ ناچیز دلخوش بودم که کاش وقتی در را باز می کند، به سهو لخت وعور باشد. تکرار می کنم که این احساس، ناشی از آشوبِ خنده دارِ احساساتی جاری در درون نیست، بلکه فقط آرزو می کردم چنین باشد. من هنوز این موضوعِ بی ادبانه را با «بادی» در میان نگذاشته ام، چون احساساتِ او درست در همان سنّ وسالی که احساساتِ من رو به شکوفایی گذاشته بود، در حالِ شکوفا شدن است؛ ولی خودِ او تا همین جا حدس زده که این موجودِ دوست داشتنی مرا به تسخیرِ خود درآورده و چند باری در این باره سر به سرم گذاشته است. وای خدای من، واقعاً چه افتخار و موهبتی ست ارتباط با این جوانِ زیرک و نابغه ی نهفته که زیرِ بارِ ترفندهای مکالمه ای من نمی رود و دربست نمی پذیردشان. لِسِ عزیز، باید بگویم مشکلِ من با این خانمِ هَپی با گذشتِ زمان و به آخر رسیدنِ تابستان به دستِ فراموشی سپرده خواهد شد، ولی چه موهبتِ بزرگی خواهد بود اگر توجه داشته باشی ما آن میراثِ احساساتی گرایی و از جمله آن برجستگی افشاگرِ شوروشهوت درست زیرِ لبِ پایینی سنگین و پُر احساس مان را از تو به ارث برده ایم ــ درست همان طور که برادرِ درخشان و سرشار از جوانی خودِ ما، این والتر اف. گلَسِ باشکوه، بئاتریسِ جوان و وِیکر گلَس، این شخصیت های اصیل و ارزشمند، از آن برجستگی افشاگرِ یاد شده نسبتاً بری هستند. فکر می کنم تو هم با من هم عقیده باشی که من معمولاً به راحتی نشانه های توی چهره ی آدم ها را نادیده می گیرم، چون این نشانه ها واقعاً قابلِ اعتماد نیستند یا در اثرِ گذشتِ زمان از بین می روند یا تغییرِ ماهیت می دهند، ولی هرگز این برجستگی زیرِ لبِ پایین را، که معمولاً از بقیه ی لب قرمزتر است، نادیده نگرفته ام. نمی خواهم بیش از حد در موردِ تقدیر(۱) بحث کنم، چون می دانم که از علاقه ی فراوان و تصادفی خلق شده ی من نسبت به این موضوع بیزاری، و در این مورد با تو همدردی می کنم، ولی قولِ شرف می دهم که این برجستگی یاد شده، چیزی بیش از یک مسئولیتِ تقدیرگرایانه(۲) است. می بینی اش، تسخیرش می کنی، یا اگر تسخیرش نکردی، دست کم به مقابله ای شرافتمندانه با آن دست می زنی و حاضر نیستی قدمی کوتاه بیایی. من یکی انتظار ندارم که هر روز، طی سال های سرخوشانه ی معدود و باقی مانده از زندگی ام در کالبدِ کنونی، تحت تاثیرِ جذابیت های جسمانی، تمرکزِ فکری خودم را از دست بدهم. هنوز کارهای به یادماندنی زیادی مانده که باید در کالبدِ کنونی انجام بدهم، کارهایی که ماهیت شان به تمامی آشکار نیست و ترجیح می دهم مثلِ سگ جان بدهم تا آن که در لحظاتِ حسّاس، فریفته ی هواپیمایی زیبا و باشکوه یا پیکرِ هوس انگیزِ زیبا شَوَم و تمرکزِ خود را از دست بدهم. در نهایتِ افسوس و حیرت باید بگویم زمانِ زیادی برایم نمانده است. گرچه بنا دارم ــ و در این تردیدی نیست ــ که بی وقفه روی مشکلِ احساسی خود کار کنم، ولی چه نعمتِ غیرمنتظره ای بهتر از این خواهد بود که تو، لِسِ نازنین، پدرِ عزیز و دوستِ مهربانم، بی خجالت و بی کم وکاست، کتابِ دلت را در موردِ احساساتِ خودت، زمانی که هم سنّ ما بودی، برایم شرح دهی؟ من این بخت را داشته ام که یکی دو کتاب در موردِ شهوات بخوانم، ولی این کتاب ها یا تحریک آمیز نوشته شده بودند یا غیرانسانی، و در نتیجه برایم ثمری نداشتند. تقاضای من این نیست که بِهِم بگویی که وقتی در سنّ وسالِ ما بودی چه کارهای شهوانی ای می کردی. تقاضای من بدتر از این است. می خواهم بدانم که در خیالِ خود، چه شهواتی تخیلی در سر می پروراندی و ذهنت را با آن ها سرگرم می کردی. اگر ذهن نباشد، شهوانیت هیچ چیز ندارد که از آنِ خود بخواند! من قویاً اصرار می کنم در این مورد شرم وحیا را کنار بگذاری. ما آدمیم و این حرف ها سبب نخواهد شد که شما را بیش تر دوست بداریم یا کم تر ارج بنهیم. کاملاً برعکس. اگر تو قدیمی ترین و بدترین احساساتِ خود را بی پرده عیان کنی، تردیدی ندارم که ما آن ها را بسیار تاثیرگذار و تکان دهنده خواهیم یافت. هر جوانی می تواند از الگوی معقول و کاملاً صادقانه ای همواره به نحوِ احسن استفاده کند. افزون بر آن، در سرشتِ «بادی» یا من یا پسرِ دیگرتان، والتر، نیست که در مواجهه با جنبه های شیرین و این جهانی بشریت، یکه بخوریم یا حالتِ تهوع به ما دست بدهد. برعکس، حماقت ها و حیوانیتِ بشری، همدردی درونی ما را برمی انگیزد!

نظرات کاربران درباره کتاب شانزدهم هپ‌ورث، سال ۱۹۲۴

من از کتاب های جی.دی سلینجر واقعا لذت میبرم.
در 3 ماه پیش توسط