فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آواز جان مریم

کتاب آواز جان مریم

نسخه الکترونیک کتاب آواز جان مریم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آواز جان مریم

آیا نشانه‌هایی بود که ندیده بود؟ آیا می‌توانست حادثه‌ها را کنترل کند و کوتاهی کرده بود؟ «چطور زندگی آدم یکهو از هم می‌پاشه. چطور یه اتفاق ناگهانی اگه سر راهش باشی خردت می‌کنه یا اگه گوشه‌ای داری تلاش می‌کنی که روزگارت رو بچرخونی طوری می‌جنبوندت که اگه نشکنی، مجبوری خم بشی. اما چقدر آدم می‌تونه توی اون مملکت بهم ریخته خم بشه؟ تا اون‌جا که بشکنه؟ یا ریشه‌کن بشه؟ و بعد هم اگه شانسی پیش بیاد و بتونه جایی رو این کره خاکی پیدا کنه که حداقل اگه نه خودش، بلکه بچه‌هاش روش وایسن، یکهو یه مصیبت دیگه‌ای از راه می‌رسه و ریشه‌کنش می‌کنه.» دلش برای بچه‌ها تنگ شده بود. آرزو کرد کاش همین الان می‌توانست آن‌ها را ببیند، بغلشان کند و دلداریشان بدهد. نمی‌دانست چطور تا دو روز دیگر، روز شنبه، که روز ملاقات بود طاقت بیاورد. برای دیدن آن‌ها باید می‌رفت به جایی که دادگاه تعیین کرده بود. جایی که از آن نفرت داشت. اتاق بزرگی که مجبور بود آن‌جا بنشیند تا بچه‌ها را بیاورند. تا آن‌ها را می‌دید، می‌خواست به سمتشان خیز بردارد، اما باید یادش می‌ماند که این کار را نکند. اجازه نداشت. باید می‌نشست تا بچه‌ها پیش او بیایند. می‌آمدند و تا او را می‌دیدند، هر دو به میان بازوهای بازش می‌دویدند. باید یادش می‌ماند به فارسی حرفی نزند. خانم سرپرست، حتما باید می‌فهمید که به بچه‌ها چه می‌گوید. وقتی می‌دیدشان، آه می‌کشید که چرا نمی‌تواند دستشان را بگیرد و از آن‌جا ببرد. «چطور به او گوش دادم. چطور همه چیز رو از دس دادم. چطور کارای بی‌حسابش رو تحمل کردم، هم اون‌جا هم این‌جا. این‌م نتیجه‌اش.» روزهای دور و نزدیک، تکه تکه به ذهنش می‌آمدند، روزهایی که ثریا مرتب فشار آورده بود که دیگر ایران جای زن نیست و باید بروند. «حالا این‌جا هست؟ چه کار باید می‌کردم؟ بذارم لخت توی این مملکت بی‌بندوبار بگرده؟

ادامه...

بخشی از کتاب آواز جان مریم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این همه باران تا به کی؟

«جناب قاضی! اگه بچه هام رو بدزده؟ اگه برشون گردونه به اون مملکت چی؟»
بعد از دو ماه حرف های زن هنوز توی کله مرد بود و نمی توانست ذهنش را از آن خالی کند. مرد قدم هایش را کند کرد و لحظه ای بعد کاملاً ایستاد. زن اول به او نگاه کرده بود و بعد به قاضی و بعد کلمه ها را لرزان ادا کرده بود. مرد یادش بود که با شنیدن اولین جمله، از جا پریده و پیش از این که مترجم وقت کند کلمه ای از حرف های زن را برای قاضی به انگلیسی ترجمه کند، داد زده بود: «دروغ می گه جناب قاضی! دروغ می گه!» کلمه ها به فارسی تند از دهنش بیرون ریخته بودند.
مرد دوباره راه افتاد. باران با سر و صدا روی جاده و بارانی اش می بارید. «بچه هام! بی همه چیز طوری گفت بچه هام انگار بچه های من نیستن. چطور می تونم اونا رو بدزدم؟ بچه های خودم رو بدزدم؟ حتما اون وکیل بی مروت اینا رو تو دهنش گذاشته بود وگرنه خود احمقش که عقل نداره. اون حرف ها رو زد تا پاسپورتم رو ازم بگیرن.»
رعدی از بالای کوه کشیده شد رو به پایین و چنان روی جاده پخش شد که مرد ایستاد، کلاه بارانی اش را پس زد و امتداد جاده را پایید و نگاهش پیچید به سمت جنگل که شیب تپه های مخالف جاده را پوشانده بود. دانه های باران تِک، تِک، تِک روی صورتش خوردند و نواری از آب توی یقه اش دوید. همان طور چشم به درخت ها ماند. «دارن خودشون رو می شورن، تموم گرد و خاکی رو که تموم تابستون روشون جمع شده دارن می شورن.» کلاهش را دوباره روی سر برگرداند و راه افتاد. بعد از شش ماه هنوز آنچه را که اتفاق افتاده بود باور نداشت ــ با بچه ها بودن، بعد نبودن و بعد طبق حکم دادگاه فقط دوبار در هفته آن ها را دیدن، و در آخر هم حرف های زن در دادگاه که باعث شد فقط یک بار در هفته بتواند ملاقاتشان کند، آن هم تحت نظارت ماموری از دفتر حمایت خانوادگی ایالت. تا به حال هیچ چیز این قدر برایش غیرعادی نبود؛ حتی جدا شدنش از ثریا یا ریشه کن کردن زندگی اش دو سال پیش و آمدن به این جا. اما از دست دادن سرپرستی افشین و مینا برایش زجرآور بود.
به صدای باران گوش می داد و می رفت. قدم زدنی هر روزه، عادتی قدیمی از وطن. آن جا هم هر بار که با ثریا درگیر می شد، از خانه بیرون می زد. اوایل در خیابان یا پارکی پرسه می زد و بعدتر، بیش تر از خانه دوستی که همیشه عرق خانگی داشت سر در می آورد. حالا هم دو هفته بود که از شهر پراودنس(۱) در ایالت رود آیلند،(۲) به شهرکی در ایالت نیوهمشایر(۳) به دیدن دوستی قدیمی آمده بود. هموطنی که چند سال قبل از او به آمریکا مهاجرت کرده بود.
آیا نشانه هایی بود که ندیده بود؟ آیا می توانست حادثه ها را کنترل کند و کوتاهی کرده بود؟ «چطور زندگی آدم یکهو از هم می پاشه. چطور یه اتفاق ناگهانی اگه سر راهش باشی خردت می کنه یا اگه گوشه ای داری تلاش می کنی که روزگارت رو بچرخونی طوری می جنبوندت که اگه نشکنی، مجبوری خم بشی. اما چقدر آدم می تونه توی اون مملکت بهم ریخته خم بشه؟ تا اون جا که بشکنه؟ یا ریشه کن بشه؟ و بعد هم اگه شانسی پیش بیاد و بتونه جایی رو این کره خاکی پیدا کنه که حداقل اگه نه خودش، بلکه بچه هاش روش وایسن، یکهو یه مصیبت دیگه ای از راه می رسه و ریشه کنش می کنه.»
دلش برای بچه ها تنگ شده بود. آرزو کرد کاش همین الان می توانست آن ها را ببیند، بغلشان کند و دلداریشان بدهد. نمی دانست چطور تا دو روز دیگر، روز شنبه، که روز ملاقات بود طاقت بیاورد. برای دیدن آن ها باید می رفت به جایی که دادگاه تعیین کرده بود. جایی که از آن نفرت داشت. اتاق بزرگی که مجبور بود آن جا بنشیند تا بچه ها را بیاورند. تا آن ها را می دید، می خواست به سمتشان خیز بردارد، اما باید یادش می ماند که این کار را نکند. اجازه نداشت. باید می نشست تا بچه ها پیش او بیایند. می آمدند و تا او را می دیدند، هر دو به میان بازوهای بازش می دویدند. باید یادش می ماند به فارسی حرفی نزند. خانم سرپرست، حتما باید می فهمید که به بچه ها چه می گوید. وقتی می دیدشان، آه می کشید که چرا نمی تواند دستشان را بگیرد و از آن جا ببرد.
«چطور به او گوش دادم. چطور همه چیز رو از دس دادم. چطور کارای بی حسابش رو تحمل کردم، هم اون جا هم این جا. این م نتیجه اش.» روزهای دور و نزدیک، تکه تکه به ذهنش می آمدند، روزهایی که ثریا مرتب فشار آورده بود که دیگر ایران جای زن نیست و باید بروند. «حالا این جا هست؟ چه کار باید می کردم؟ بذارم لخت توی این مملکت بی بندوبار بگرده؟ گناهم این بود که گفتم زن، راه و رسم ما با اینا فرق داره، تو نباید با لباسای سینه باز و چسبون بری بیرون، با اون همه آرایش و خنده به هر کس و ناکس. همین مردای ایرونی، همین چندتایی که می شناسیم، دوست هستن؟ همینا از غریبه ها بدترن. گناه من این بود! مشکل زن های ما اینه که وقتی پاشون به این جا می رسه نمی دونن با این همه آزادی چه کار کنن. واویلا اگه چندتاشون هم با هم آشنا بشن، دور هم جمع می شن ــ بعضی هاشون با شوهر دوم، سوم و حتی چهارم ــ و حرف و حرف و حرف که 'چطور با اون تا می کنی.' یا 'این مردها همه شون از یه قماشن، چه موقع می خواد حالیشون بشه که دیگه ما تو اون خراب شده نیسیم.' تا متوجه می شن که این جا قانون طرفدارشونه، بچه ها به مادرشون تعلق دارن، درست برعکس قانون اون جا؛ یکهو بره های اون مملکت شیر این مملکت می شن. خب من دیگه چه باید می کردم، هر چی از دستم براومد براشون کردم. با هر بدبختی بود از اون مملکت نجاتشون دادم، آوردم این جا بلکه آینده بهتری داشته باشن. از همه چیز دست نکشیدم به خاطر اونا؟ از شغل، از اون خونه ای که با هزار زحمت روبرا کرده بودم. بعد بی وجدان توی دادگاه، توی روی قاضی می گه من می خوام بچه ها رو بدزدم. بی انصاف می گه من همیشه عصبانی بودم، سرشون داد می زدم، مشروب می خوردم. چطور آدم می تونه با یه مترجم زبون نفهم از خودش دفاع کنه؟ چطور آدم می تونه به این مردم اعتماد کنه؟ به قاضی، به وکیل، به مترجم؟ مطمئنم که با هم زد و بند کرده بودن. فساد! همه جا فساد! اون جا، این جا، همه جا. اگه می دونسم که همه چیز توی این مملکت دست زن هاس، اگه این انگلیسی بی مروت رو کمی بهتر بلد بودم، شاید این جوری نمی شد. اون وکیل بی شعور هم فقط دنبال پول بود. کم توی اون 'Kmart' کار کردم؟ شب و روز؟ با حداقل دستمزد؟ بگو زن! بی انصاف! نمی تونستی یه کمی بیش تر حوصله کنی؟ کم کم داشتیم جا می افتادیم. بعد از یک سال از این کشور به اون کشور رفتن رسیدیم این جا. اما، نه، باید همه چیز داشته باشیم و همین حالا هم داشته باشیم. اگه تو اون مملکت بودیم، نشونش می دادم.»
ماشینی بوق زد و وقتی از کنارش رد شد شتک های آب به پاچه شلوارش پاشید. صدای راننده را شنید: «?Hey, stupid, were are you going» فهمید که وسط جاده است. زن و بچه ای را که کنار راننده نشسته بودند، دید. ایستاد. چراغ خطرهای ماشین را که زیر ریزش باران دور می شد، نگاه می کرد که یکمرتبه فکری به سرش آمد. اگر همین حالا به شهر پراودنس برمی گشت، بچه ها را برمی داشت و می رفت چه می شد؟ در جیب بارانی اش دسته کلیدها را مشت کرد ــ هنوز کلید آپارتمان در حلقه کلیدها بود ــ لبخند زد. چطور به فکر قاضی نرسیده بود که کلید آپارتمان را ازش بگیرد. کلیدها را در میان انگشتانش می چرخاند و بچه ها را می دید که توی آشپزخانه دور میز صبحانه نشسته اند و مادرشان ظرف ها را می شوید. می تواند ماشین را دورتر پارک کند و از در پشت داخل ساختمان برود.

ثریا از پنجره آشپزخانه، خیابان را می پایید. آب باران از حاشیه پیاده رو برگ ها را به سمت دهنه آب رو می برد. برعکس روزهای دیگر خیابان خلوت بود. زن از همان اول صبح حس کرده بود که امروز باید با بچه ها و با خودش صبورتر باشد و فکرهای بد را از سر دور کند. اما زیر لب گفت: «می ترسم آخرش این کار رو بکنه، اگه بچه ها رو بدزده و برگردونه ایران چه بکنم؟» لحظه ای بعد کاسه های پر از شیر و «cherio» را روی میز جلو بچه ها گذاشت. افشین کاسه را پس زد، اما مینا شروع به خوردن کرد.
«چرا نمی خوری پسرم؟ بخور تا من برم ظرف ها رو بشورم.» به آشپزخانه که برگشت، دوباره به خیابان نگاه کرد. از دو ماه پیش که دادگاه تصمیم نهایی را گرفته بود، به شدت مواظب بود. برایش عادت شده بود. می دانست که همه چیز تمام شده، دیگر راه برگشتی نیست و باید بیش تر مواظب بچه ها باشد. مثل یک نگهبان. اما از روزهایی که افشین به دبستان می رفت مطمئن نبود. یا از بعد از ظهر روزهایی که مجبور بود مینا را در کودکستان بگذارد و برود سر کار نیمه وقتی که در شابینگ سنتر(۴)ی در حومه شهر داشت. اخبار کودکان گم شده را شنیده بود، و عکس خندان بچه ها را روی کارتن های شیر دیده بود که می پرسیدند: «من رو جایی دیده ای؟» حتی شنیده بود که پدری بچه هایش را دزدیده و به وطن اولشان برگردانده.
زن بشقابی را که زیر شیر آب نگه داشته بود، در آبچکان گذاشت و دوباره به بچه ها نگاه کرد. «باید تحمل کنیم، کم کم راه می افتیم. حتی اگه مجبور بشیم جمع کنیم و بریم یه ایالت دیگه.»
حباب های صابون را که روی آب سینک باد می کردند تماشا کرد. حباب ها، کنار هم می سریدند، یکی می شدند و در آخر می ترکیدند. با صدای به هم خوردن درِ ماشینی روی نوک پا ایستاد و به سمت پنجره گردن کشید. مردی با بارانی زردرنگ و کلاه دار از ماشین پیاده شد، صندوق عقب را باز کرد، چیزی برداشت و دوباره سوار شد. چراغ ترمزها خاموش شدند و ماشین راه افتاد. زن فوری رو به بچه ها گفت: «افشین! مامان، اگه کسی در زد، در رو باز نکنی ها؟ می شنوی چی می گم؟ زود به من خبر بده. خب؟ چرا صبحونه ات رو نمی خوری؟»
زن دوباره به خیابان نگاه کرد و گوش داد. فقط صدای باران می آمد که تندتر شده بود. «اصلاً پشیمون نیستم. هم خودم رو آزاد کردم هم بچه هام رو. اون عوض بشو نیست. چقده قول و قرار گذاشت از عرق خوردن دست ورداره، یه کار درست و حسابی پیدا کنه. چقده بهش گفتم با بچه ها آروم باش. درسته که خونه و زندگیمون رو گذاشتیم و اومدیم این جا، درسته که هر چی داشتیم ریخت و پاش شد اما آخر کار بعد از ماه ها سرگردونی اومدیم این جا؛ جایی که انگار شده آرزوی همه دنیا. تا اومدم بدونم چی به چیه شروع کرد که چرا شلوارک می پوشی؟ چرا آرایش می کنی؟ نمی دونم چی آزارش می داد. این طور نبود؟ این جا یکهو برای خودش ایده هایی به هم زد. می گه چرا می خوای بری کالج؟ خب، همیشه دلم می خواسه درس بخونم، آرزوم بوده پرستار بشم. از همون اول هم قول داد که بعد از ازدواج بگذاره به درسم ادامه بدم. قولش رو هم اون جا شکست، هم این جا. می گه چرا می خوای کلاس زبان بری؟ به اندازه ای که بتونی خرید بکنی، بلدی! چقده آدم باید کور باشه؟ از چی می ترسید؟ اصلاً هم حالیش نبود که چی داره پیش می یاد. حدسش رو هم نزد. روراست بهش گفتم: 'نکن جمشید! بسه! من دیگه تواون مملکت نیستم؛ این جام. حالا برای خودمم هستم، نه فقط زن خونه یا حتی مادر. آدمم. اون جا تو قفس بودم، این جا هم نگذارم تو قفس، بگذار جای آرومی برای بچه ها داشته باشیم. مگه همه بدبختی ها رو برای این نکشیدیم؟ اون همه سرگردونی و دوندگی؟ توی ترکیه؟ پشت در کنسولگریا؟'»
سر برگرداند و به بچه ها نگاه کرد. «گناه اینا چی بود؟ فقط ما که نبودیم، خیلی ها همه چیزشون رو از دست دادن، تو درگیری ها، تو جنگ جونشون رو دادن. گفتم این قده مشروب نخور. گناه من این بود! می گه من به خوردن وادارش کردم. داد نزن جمشید! این قده به من فشار نیار، بسه، بسه! مگه گوش داد؟ حداقل اون جا وقتی این طور می شد، چادرم رو می کشیدم سرم، بچه ها رو ورمی داشتم می رفتم خونه خواهرم. این جا، توی این سرزمین غریب به کی می شه اطمینون کرد؟ اون چندتا زنی هم که گاهی باشون حرف می زنم، یعنی واقعا دوست هستن؟ می تونم مینا رو برای یه ساعت پیششون بذارم؟ دیگه تموم شد. به حقش رسید.»
کاسه صبحانه هنوز دست نخورده جلو افشین بود.
«چرا نخوردی؟»
افشین کاسه را به وسط میز هل داد و گفت: «I don't want it.»
زن دست هایش را با پیشبند خشک کرد. کنار پسر آمد و روی موهایش دست کشید.
«چته عزیزم؟»
«I want to go to the park. I want to play football حالا که بابا نیستش، دیگه اصلاً بازی نمی کنم. I'm going to get my ball»
«توی این بارون؟ شاید تا بعد از ظهر بند اومد. بعد می ریم. حالا صبحانه ات رو بخور. بچه خوبی باش. خب؟»

افشین صبحانه نمی خورد. یاد آخرین دفعه دیدن پدرش افتاده بود. با مادرش و مینا، به ساختمانی دور از خانه شان رفتند. جایی که اصلاً آن جا را دوست نداشت ــ سالن بزرگی بود با چند اسباب بازی کهنه و شکسته. مادرشان به سالن نیامد. بچه های دیگری هم آن جا بودند. یک زن چاق آمد، با خنده دست مینا را گرفت و آن ها را به سالنی برد. تا بابا را دیدند که روی نیمکتی نشسته، به طرفش دویدند. آن زن هم همان جا روی صندلی نشست و نگاهشان کرد. چیزهایی هم توی دفترش نوشت. تا پدرش گفت: «بابایی چطورین؟» همان زن چاق گفت به انگلیسی حرف بزند....
افشین می گفت: «?Do they think Im stupid and don't know what's going on»
دیگر نه به پارک می رفتند و نه فوتبال بازی می کردند. برای همبرگر یا بستنی خوردن هم نمی رفتند. روزهایی که بابا را می دیدند، همیشه می گفت یک موقع دیگر. افشین از همه این چیزها نفرت داشت. گاهی توی اتاقش می خواست با مینا حرف بزند. اما مینا اصلاً حواسش به این چیزها نبود، فقط دور و بر مامان می چرخید. حالا دلش می خواست پدرش خانه بود و به پارک می رفتند، حتی اگر باران هم بند نمی آمد. مثل روز تابستانی که با پدرش در پارک فوتبال بازی می کرد. مینا هم تاب بازی می کرد و وقتی مادرش هلش می داد، صدای خنده اش با رفت و آمد تاب بلندتر می شد.
افشین عاشق فوتبال بود. دلش می خواست روزی دروازه بان بشود. وقتی پدرش توپ را به طرفش شوت می کرد، چشم به توپ، بازوها و بدنش را کش می داد و به سمت توپ شیرجه می رفت. حتی سعی می کرد انگشتانش را هم کش بدهد تا بلکه توپ را زودتر بگیرد. تا توپ را می قاپید، آن را به سینه می فشرد و بدن کوچکش را چنان دور آن می پیچاند که انگار جانش به نگه داشتن توپ بسته بود. تمام این جست و خیزها را جدی، اما راحت و طبیعی انجام می داد. به خراش هایی که روی دست و زانویش می افتادند با کیف نگاه می کرد. همیشه بعد از بازی، برای خوردن همبرگر یا بستنی به «Berger King» یا «Dairy Queen» می رفتند.
افشین خیلی دوست داشت همه با هم به پارک بروند. پارک جایی بود که پدر و مادرش دعوا نمی کردند. توی آپارتمان وقتی سر هم داد می زدند، مینا را به اتاق خودش می برد و سعی می کرد با او بازی کند. اما مینا بیش تر می خواست با مادرش باشد. وقتی افشین نمی فهمید چکار کند، همان جا توی اتاقش می نشست.
در چند ماه گذشته که پدرش دیگر به خانه نمی آمد، افشین بیش تر به او فکر می کرد، پدرش روزهای اول هر شب تلفن می کرد، اول با او و بعد با مینا حرف می زد. آخر هر هفته هم می آمد و با هم به پارک می رفتند. بعدتر، فقط یک بار در هفته زنگ می زد و می گفت که پسر خوبی باشد، درس بخواند و با مینا مهربان باشد. و قول می داد که به زودی به دیدنشان می آید و برایشان هدیه می آورد.

مادر کنار میز آمد و گفت: «چرا نمی خوری؟ ببین، مینا ظرفش رو خالی کرده، تازه نصف تو هم نیس. تو حالا دیگه پسر بزرگی هستی، شش سالته. به زودی هفت ساله می شی. راستی می دونی؟ می خوایم یه جشن تولد مفصل برات بگیریم. من و مینا.»
«I don't want a birthday. I want to go to the park and play football».
«گفتم که. وقتی بارون بند اومد. OK، اول می ریم پارک، بعدم می ریم برگر کینگ.»
«This rain dosen't want to stop.»
«چرا، چرا. همه بارونا بالاخره بند می آن.»

مینا شیر و سریال را روی میز پخش کرده بود. مادرش گفت: «ببین چه کردی دختر؟» و دانه های «cherio» را یکی یکی از لای موهای او درآورد و صورتش را پاک کرد.
«مامان بابا کو؟»
مادر جواب نداد. هر روز صبح، وقتی مینا از خواب بیدار می شد، می پرسید که پدرش کجا رفته. اما امروز از سر صبح دنبال مادرش راه افتاده و یکریز گفته بود: «بابا کو؟»
روزهایی که پدرش با آن ها زندگی می کرد، مینا تا از خواب بیدار می شد، با چشم های نیمه بسته به اتاق خواب پدر و مادرش می رفت. عادتش شده بود روی سینه پدر بنشیند و با سبیل او بازی کند. با انگشت کوچکش پلک های پدرش را می گرفت و می گفت: «بابا، بابا، چشاتو واکن! چشاتو واکن!»
مادر گفت: «مینا جون، دختر خوبی باش. لباست رو کثیف نکن. خب؟» بعد میز را تمیز کرد و به آشپزخانه برگشت. دوباره از پنجره خیابان را پایید.
«مامان، بابا کجا رفته؟»
زن به مینا اعتنایی نکرد و رو به افشین گفت: «پسرم، خواهرت رو ببر توی اتاقت. همون جا بازی کنین تا من ظرفا رو تموم کنم. بعد می آم پیشتون. یادت نره، اگه کسی در زد در رو باز نکنی ها؟ خب؟»
افشین دست مینا را گرفت تا به اتاق بروند اما به در اتاق خواب که رسیدند مینا گفت: «بیا بریم اتاق خواب مامان، انگار بابا برگشته.»

زن شستن ظرف ها را تمام کرده بود و از پشت پنجره باران را نگاه می کرد. در چند روز گذشته که هوا بارانی شده بود، از رفت و آمد و سروصدای بچه هایی که گوشه خیابان بازی می کردند خبری نبود. با شنیدن رعدی که انگار درست بالای آپارتمان منفجر شد از جا پرید. دست به روی سینه ایستاد... قلبش داشت آرام تر می شد که صدای افشین را شنید.
«Maman, Mina wants to go to the park too. When can we go?»
زن از پنجره رو برگرداند و به افشین که توپ در دست میان اتاق ایستاده بود نگاه کرد. اما ساکت ماند. لحظه ای بعد، دوباره به باران نگاه کرد و با خودش گفت: «نمی دونم این بارون کی سر بند اومدن داره.»

نظرات کاربران درباره کتاب آواز جان مریم