فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تو نخ بابام

کتاب تو نخ بابام
بابام میگه

نسخه الکترونیک کتاب تو نخ بابام به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تو نخ بابام

بابا درست ساعتی یه بار از کوره درمی‌رفت و همه‌ش و همه‌ش به خودش فحش می‌داد: «داریم می‌رسیم به اون خراب شده، دیگه چیزی نمونده.» یه روز و نیم گذشت و بعد از بیست و چهار ساعت رانندگی بالأخره رسیدیم. اون‌جا تو سالن هتل، ایل و تبارمونو پیدا کردیم. شصت نفر از خانواده‌ی هالپرن‌ها اون‌جا می‌موندن. یکی از اونا هم بابابزرگم (بابای بابام) بود که اون موقع نود سالی داشت. بابابزرگم از این‌که بقیه‌ی فامیل خیلی بهش توجه کنن و احترام بذارن متنفر بود. این اخلاقش اونو درست شبیه به پسربچه‌های تخس و گوشه‌گیر می‌کرد. اون تا سن هفتادوپنج سالگی یه مزرعه‌ی تنباکو رو توی کنتاکی اداره کرده بود و حالا فقط به این خاطر که پیرتر از قبل شده بود، چاره‌ای نداشت جز این‌که بذاره دیگران بهش کمک کنن. هرچند معتقد بود نیازی به کمک گرفتن از کسی نداره. خونواده‌ی من اتاق‌های یه طبقه از هتلو رزرو کرده بودن. هر کدوم از اتاق‌ها مال دو نفر از ما بود. اما هنوز هیچ‌کدوم توی اتاق‌ها مستقر نشده بودیم. داداشام فوری تصمیم گرفتن جفت‌شون یه اتاقو شریک شن و یه اتاق هم که مال مامان و بابا بود. حالا فقط من می‌موندم و یه اتاق دوتخته. همه‌ی بزرگ‌های فامیل فکر می‌کردن اگه من با بابابزرگ تو یه اتاق بخوابم خیلی خوب می‌شه. بابابزرگ قبلاً با ما زندگی می‌کرد و من یادم بود که همیشه یه بطری نوشابه توی اتاقش داشت و گاه و بی‌گاه می‌رفت سروقتش و دزدکی یه قلپ ازش سر می‌کشید. یه بار داشتیم بازی دزد و پلیس می‌کردیم. دان، بابابزرگو گرفت و بابابزرگ فریاد کشید: «تو منو گرفتی!» و بعد قهقهه‌های بلندی سرداد. اینم یادم بود که واسه‌ی این‌که بتونه از رخت‌خوابش بیاد بیرون یه نفر باید کمکش می‌کرد. اما وقتی کسی می‌خواست بنشونتش توی جاش حسابی کفری می‌شد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تو نخ بابام

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیش گفتار

ـ فقط بی زحمت اون آشغالو از اون وسط جمعش کن. اتاقت مثل پاتوق اراذل و اوباش شده. گفتی نامزدت هم که ولت کرده. حیف شد.
بیست وهشت سالم بود و توی لوس آنجلس کار می کردم. سه سالی می شد که من و نامزدم با هم آشنا شده بودیم. اون تو شهر ساندیگو زندگی می کرد. بیش تر جمعه ها، سه ساعت و نیم تو ترافیک بودم، چون رنجرفورد ۱۹۹۹ من، ۱۲۶ مایل نرسیده به ساندیگو به فس فس می افتاد. ماشینم هر یه باری که راه می افتاد یهو عشقش می کشید خاموش کنه. دو دقیقه بعدش هم رادیوش قاطی می کرد، برای خاطر همینم فقط می شد یه موجشو بگیری که اونم انگاری دربست در خدمت آهنگ های فلوریدا(۱) بود. با یه همچین حال و روزی، آدم ناچاره از تو بزرگراه بره دیگه. واسه خاطر چی؟ فقط برا این که موتور ماشینت داغونه و فرمون ماشینت قفل کرده و یه نفر هم داره همین جور مدام توی گوشِت هوار می زنه:
«بله دوستان و حالا این شما و این هم فلوریدا و ترانه ی جدیدش با عنوان چرخ بزن! شنیدن این ترانه را از دست ندهید.»
خلاصه کنم. رفتن اون مسیر طولانی مصیبت بود. برا همینم وقتی تو ماه مه ۲۰۰۹ از طرف سایت ماکسیم دات کام یه پیشنهاد شغلی بهم کردن، معطل نکردم. این طوری می تونستم به ساندیگو اسباب کشی کنم و پیش نامزدم زندگی کنم. فقط اشکال کار این جا بود که اون به اندازه ی من مشتاق نبود. وقتی دارم می گم «به اندازه ی من مشتاق نبود» دلیل دارم. دلیلش هم اینه که به محضی که رفتم دم در خونه ش و شخصاً خبر خوشو بهش دادم، رابطه مون شکرآب شد. همین که داشتم با ماشین از خونه ش دور می شدم، یهو دوزاریم افتاد که ای دل غافل، هم تک و تنها شدم و هم دیگه جایی واسه ی موندن ندارم. آخه از قبل به صاحب خونه گفته بودم که اجاره رو فقط واسه یه ماه تمدید کنه. تو همین گیرودار یه دفعه موتور ماشین از کار افتاد. تو ماشین نشسته بودم و زور می زدم دوباره راش بندازم که یهو به فکرم رسید تو ساندیگو دو نفر رو می شناسم که شاید واسه م اتاق داشته باشن. اونا کسی نبودن جز مامان و بابا. دلم داشت غش و ضعف می رفت. سوییچ ماشینو عقب جلو کردم و استارت زدم. یه مرتبه یه چیز دیگه اومد تو سرم. منقل خونوادگی! جاش همیشه تو بالکن خونه س و جلوی بالکن هم بهترین جا واسه ی ولو شدن ماشینمه. خیلی شانس آوردم، چون هنوز یه دقیقه نشده ماشین راه افتاد و منم گازشو گرفتم طرف خونه ی بابام اینا. خونه ی ما توی پوینت لیما هستش، حومه ی شهر ساندیگو. یه خونه ی سه خوابه ی معمولی. علت این که این قدر زود از کوره درمی رم اینه که وقتی کارِت به باباهه می افته، انگاری کارت به دادگاه عالی قضایی افتاده باشه. می پرسین چرا؟ چون باید جلوش: اوّلندش رک و پوس کنده حرف بزنی. دومندش مطلبو بگی. سومندش صحبتای قدیم جای گفتن شون الان نیست و نباید دوباره بکشونی شون وسط. خلاصه رفتم تو اتاق نشیمن و در حضور مامان و بابا شروع کردم به مطرح کردن درخواستم. بابا رو ارجاع دادم به موضوع پرونده ی دانیل هالپرن که داداشم باشه. بهش یادآوری کردم که وقتی دنی بیست ونه سالش بود و از محل کارش انتقالی گرفته بود با بابا اینا تو همین خونه زندگی می کرد. هنوز وسط توضیحاتم بودم که بابام پرید تو حرفم: «خیلی خوب. خدای بزرگ! نمی خواد تموم اون مصیبتو دوباره یادم بندازی. باشه بمون. فقط بی زحمت اون آشغالو از اون وسط جمعش کن، اتاقت مثل پاتوق اراذل و اوباش شده. راستی نامزدت هم که ولت کرده. حیف شد.» آخرین باری که خونه ی خودمون بودم ده سال پیش بود. همون موقع ها که سال دوم دانشگاه بودم. اون وقتا هم بابا، هم مامان جفت شون شاغل بودن. مامانم که تو یه موسسه ی غیرانتفاعی وکیل بود. بابا هم تو دانشگاه، بخش پزشکی هسته ای کار می کرد. برا همینم خیلی نمی دیدم شون. از اون زمان ده سال می گذشت. مامانم هم چنان تمام وقت کار می کرد. اما بابام که هفتادوسه سالش بود، بازنشسته شده بود و بیش تر روزشو دوروبر خونه می پلکید. فردای همون شبی که برگشتم خونه مون دوروبر ساعت هشت و سی دقیقه ی صبح بود که خودمو از رخت خواب کشیدم بیرون و رفتم تو اتاق نشیمن که آفیسمو (شما بخونین: لپ تاپمو) راه بندازم و نوشتن مقاله ی روزنامه رو شروع کنم. بابا داشت تو اتاق نشیمن تلویزیون نگاه می کرد. خودشو زد به اون راه که یعنی انگار منو ندیده. غرولند کرد و گفت: «چرا این ولف بیتزر حرومزاده همه ش داره خبرای مزخرف می خونه؟» بابام معمولاً هر بار راجع به یه مسئله ای آتیشی می شُد، از آشپزخونه یا از توی حیاط یا از هرجای دیگه ای که بود می اومد تو اتاق نشیمن و با صدای بلند یه چیزی توی این مایه ها می گفت: «به اون همبرگری که درست کردم سس زدی؟»
ـ آره. چه طور مگه؟
ـ چه طور مگه؟ یعنی چی چه طور مگه؟ اون همبرگرِ خوشمزه س. عین اون غذای کوفتی ای که تو درست کرده بودی نیس. واسه ی درست کردنش کلی زحمت کشیدم. ولی یادم باشه دفعه ی دیگه به جاش برات پهن درست کنم.
می گم خودمونیم، چه قدر خوب شد که برگشتم خونه مون! از وقتی یادمه بابا یه آدم جوشی صاف و ساده بوده. بچه که بودم بیش تر اوقات ازش می ترسیدم، برای همینم هیچ وقت باور نمی کردم که در واقع اگه فقط یک طبل توخالی تو این دنیا باشه اون بابای منه. حالا که بزرگ شده م، دایماً با آدما، رفقا، همکارا و قوم و خویشایی سروکار دارم که هیچ وقت نظر واقعی شونو راجع به مسائل نمی گن. توی اون دو ماه اولی که برگشته بودم خونه مون هر چه قدر بیش تر پای حرفاش می شِستم؛ به سادگی و صداقت کودکانه ش بیش تر پی می بردم. این دوتا ویژگی شخصیتیش توی اظهار نظراتش خیلی به چشم می خورد. یه روز با بابام و آنگوس، سگ خونه مون، داشتیم قدم می زدیم. آنگوس پوزه شو کرده بود وسط بته هایی که بیرون خونه ی همسایه دراومده بودن و داشت بو می کشیدشون. بابام برگشت طرفم و گفت: «نیگاش کن!»
ـ چی؟ خوب. که چی؟!
ـ همین الانه که شکمشو خالی کنه. خوب نیگاش کن. نگفتم؟
درست همون موقع آنگوس هر چی تو شکمش بود یه راست تو حیاط خونه ی همسایه خالی کرد. بابا هم با غرور اون جا وایستاده بود و منتظر بود ببینه پیش بینیش تا چه حد درست از آب دراومده. اون جا بود که فهمیدم بابام چه آدم باهوشیه و حس ششمش چه قدر قویه. اون شب من اون چند جمله ی بابامو یه جایی یادداشت کردم و از اون زمان به بعد هر روز هر جمله ی بامزه ای رو که بابا به زبون می آورد، یادداشت می کردم و این جوری یادداشت های من به روز می شدن. تا این که یه روز یکی از دوستام پیشنهاد کرد یه صفحه تو اینترنت درست کنیم و هر چیزی که از دهن بابا میاد بیرون، اون تو بذاریم. اولین جمله ای که توی صفحه مون گذاشتیم این بود: «بابام می گه: ‘‘ اَکّه هی!’’» هفته ی اول توی صفحه مون فقط یه چندتا ابراز علاقه از طرف دو سه نفر از دوستام داشتم که بابامو می شناختن و نظرشون این بود که بابام آدم جالبیه. تا این که یه روز از خواب بیدار شدم و دیدم هزار نفر دارن از صفحه ی ما بازدید می کنن. روز بعد این تعداد یهو به ده هزار نفر رسید، بعد شد پنجاه هزار نفر و بعداً صد، دویست، سیصد هزار نفر و دست آخر سروکله ی عکس های بابام و جمله هایی که می گفت کم کم همه جا پیدا شد. محافل ادبی مدام زنگ می زدن و می خواستن ما رو به مخاطباشون بشناسونن. تهیه کننده های برنامه های تلویزیونی دایماً مَنو به اجراهای تلویزیونی شون دعوت می کردن و گزارشگرها و خبرنگارها مدام با من مصاحبه می کردن. اولش فکر کردم، این اصلاً خوب نیست. چون شاید این همه شور و هیجان مردم و رسانه ها و کنجکاوی شون تو این مورد ناشی از جوگیر شدن شون باشه. برای این که براتون بگم بابام تا چه حد از شرکت تو مکان های عمومی متنفره باید یه قضیه ای رو تعریف کنم. بابای من یه آدم تحصیل کرده س و معلومات عمومیش هم بد نیست. یه شب داشتم مسابقه ی جئپاردی(۲) رو از تلویزیون نگاه می کردم. تو همین اثنا بابام سلانه سلانه اومد توی اتاق. اون به هر سوالی که الکس تربک(۳) از شرکت کننده ها می پرسید، درست جواب می داد. بهش گفتم: «بابا به نظر من تو باید هرجور شده تو این مسابقه شرکت کنی.»
ـ توی پدرسوخته با من شوخیت گرفته؟ به اون آدما نگاه کن. برای خود حرومزاده شون نه ارزش و احترامی قایلن نه شان و شخصیتی. شرکت تو یه همچین مسابقه های مسخره ای حالمو بد می کنه.
فهمیدم که بالاخره باید بهش بگم که حرفاشو توی اینترنت پخش کردم و حالا دیگه همه ی روزنامه ها و برنامه سازهای تلویزیونی مشتاقن که از نزدیک با هاش آشنا بشن. اما قبل از این که اینو بهش بگم با خودم گفتم بهتره به دان، داداش بزرگه م، زنگ بزنم. امیدوار بودم که اون با شنیدن این خبر به من بگه کاری که کردم درست بوده و بابا هم حتماً از این کار خوشش خواهد اومد. اما دان وسط قهقهه هاش بهم گفت: «گفتی چی کار کردی؟! خاک بر اون سرت. پوستت کنده اس! راستش نمی دونم بابا چه بلایی سَرِت بِیاره. اما بهتره خودتو آماده کنی که جلدی از خونه ش بزنی به چاک. من اگه جای تو بودم مثل یه آواره ی با شخصیت زودتر بند و بساطمو جمع می کردم.» تصمیم گرفتم دور ساختمون مون یه چرخ کوچیکی بزنم و قبل از این که با بابام روبه رو بشم فکرامو روی هم جمع کنم. اما یه لحظه به خودم اومدم و دیدم یه ساعته دارم دور ساختمون می چرخم. این بود که راهَمو کشیدم و یه راست رفتم خونه مون. بابا رو از دور دیدم که تو بالکن جلوی خونه نشسته و داره به اطرافش نگاه می کنه. جوری داشت نگاه می کرد که به نظرم رسید حالش خوبه. پیش خودم گفتم: «یا همین الان کار رو تموم می کنی، یا دیگه هیچ وقت نمی تونی همچین موقعیتی رو گیر بیاری.» همین طور که دودل بودم و از صندلی کناریش با احتیاط بهش نزدیک می شدم، گفتم: «راستی بابا! می خوام تو رو با یه چیز جالبی آشنا کنم.» جواب داد: «چیز جالب. هان؟ این چیه که این قدر جالبه؟» من گفتم: «خوب. یه چیزی که بهش می گن توئیتر.»
ـ می دونم این توئیتر لعنتی چیه. جوری حرف می زنی انگار نمی دونم این مزخرف چیه. می دونم چیه. برای این که به توئیتر وصل شی باید اینترنت داشته باشی.
وقتی داشت جمله ی «باید اینترنت داشته باشی» رو ادا می کرد، با دستش علامت جهانی اینترنت اکسپلورِر رو بهم نشون داد. من از سیر تا پیاز ماجرا رو براش تعریف کردم. از صفحه ی توئیتر و اون همه پیام تبریک و تشکری که بازدید کننده ها برامون فرستاده بودن تا مقاله ی جدیدی که در این باره نوشته شده بود و ناشرین کتاب ها و تهیه کننده های برنامه های تلویزیونی. خلاصه همه و همه. آروم نشسته بود و داشت به حرفام گوش می داد. بعدش یه مرتبه زد زیر خنده و از جاش بلند شد و همین طورکه داشت با دستش چروک شلوارش رو صاف می کرد از من پرسید: «موبایل منو ندیدی؟ لطف کن شماره ی منو بگیر. نمی تونم پیداش کنم.» پرسیدم: «خوب پس یعنی می خوای بگی با همه ی این چیزهایی که برات تعریف کردم موافقی؟ با این که از حرفات یه کتاب دربیارم؟!» بابام جواب داد: «چه کمک کوفتی ای از دستم برمیاد؟ عِین خیالم نیس که این جماعت پشت سرم چی می گن. هرچی می خوای چاپ کن. فقط دوتا شرط دارم: اولاً من با هیچ کس مصاحبه نمی کنم. ثانیاً پول هایی رو که از این راه درمیاری، نگه دار. من سهم لعنتی خودمو می گیرم. به مال تو احتیاجی ندارم. حالا وردار به این موبایل بی صاحاب مونده ی من زنگ بزن.»

زود قضاوت نکن!

ـ چی شد که خیال کردی بابابزرگ می خواد تو اتاق تو بخوابه؟
تابستون سال ۱۹۸۷ بود. اون موقع من شش سالم بود. پسرعموم داشت ازدواج می کرد. اونا تو یه مزرعه زندگی می کردن. ما تو شهر بودیم. بابام به این نتیجه رسید که هیچ راهی نداره مگر این که برای خرج سفر هوایی خودش، مامانم، من و دوتا داداشام یه هزار دلاری کنار بذاره. به مامان گفت: «من برای چی باید دویست دلار پیاده شم تا یه بچه فسقلی شش ساله بتونه بره عروسی؟ خیال می کنی واسه جاستین مهمه؟ تا همین دو سال پیش شلوارشو خیس می کرد. ولی چاره ای نداریم. اگه همه دارن می رن ما هم مجبوریم بریم.»
و رفتیم...
من داشتم میونِ دوتا برادرهای دیلاقم له می شدم. دان، اون موقع شونزده سالش بود و ایوان چهارده سالش. ما، رو صندلی عقب تاندربرد مدل ۸۲ بابا نشسته بودیم. مامان جلو سوار شد و بابا پشت فرمون نشست و این جوری بود که سفر هزاروهشتصد مایلی ما شروع شد. چهار مایلی رفته بودیم که من و داداشام شروع کردیم تو سروکله ی هم زدن. آخه داداشام هی می زدن تو سرم و بهم متلک می گفتن. مثلاً: «تو چرا عین قورباغه نشستی؟! حاضرم شرط ببندم وزغ بهتر از تو بلده تو ماشین بشینه.» بابا که از دست جیغ و دادهای ما کفری شده بود، یه مرتبه در کمال تعجب پیچید کنار جاده. سرشو گرفت طرف سه تامون و گفت: «گوش هاتونو خوب وا کنین. اصلاً حوصله ی شنیدن چرندیات شما رو ندارم. شیرفهم شد؟ حالا همه تون مثل بچه ی آدم بتمرگید سر جاهاتون.» ولی ما نتمرگیدیم. چون هیچ جور نمی شد. یعنی راستشو بخواین با اون موقعیتی که عقب ماشین داشتیم هیچ جور نمی شد بتمرگیم. فکرشو بکنین ما پنج نفر بودیم. از اون پنج نفر سه تا پسر زیر هفده سال هر کدوم به فاصله ی یک سانت از اون یکی نشسته بود عقب ماشین. اونم شونزده ساعت توی یه جاده ی دراز که به نظر نمی رسید به این زودی ها تموم شه. سفر ما یه سفر دسته جمعی همیشگی نبود. انگار داشتیم خلاف جهت آب شنا می کردیم. روز و شب تو راه بودیم. خیس عرق شده بودیم. بابا درست ساعتی یه بار از کوره درمی رفت و همه ش و همه ش به خودش فحش می داد: «داریم می رسیم به اون خراب شده، دیگه چیزی نمونده.» یه روز و نیم گذشت و بعد از بیست و چهار ساعت رانندگی بالاخره رسیدیم. اون جا تو سالن هتل، ایل و تبارمونو پیدا کردیم. شصت نفر از خانواده ی هالپرن ها اون جا می موندن. یکی از اونا هم بابابزرگم (بابای بابام) بود که اون موقع نود سالی داشت. بابابزرگم از این که بقیه ی فامیل خیلی بهش توجه کنن و احترام بذارن متنفر بود. این اخلاقش اونو درست شبیه به پسربچه های تخس و گوشه گیر می کرد. اون تا سن هفتادوپنج سالگی یه مزرعه ی تنباکو رو توی کنتاکی اداره کرده بود و حالا فقط به این خاطر که پیرتر از قبل شده بود، چاره ای نداشت جز این که بذاره دیگران بهش کمک کنن. هرچند معتقد بود نیازی به کمک گرفتن از کسی نداره. خونواده ی من اتاق های یه طبقه از هتلو رزرو کرده بودن. هر کدوم از اتاق ها مال دو نفر از ما بود. اما هنوز هیچ کدوم توی اتاق ها مستقر نشده بودیم. داداشام فوری تصمیم گرفتن جفت شون یه اتاقو شریک شن و یه اتاق هم که مال مامان و بابا بود. حالا فقط من می موندم و یه اتاق دوتخته. همه ی بزرگ های فامیل فکر می کردن اگه من با بابابزرگ تو یه اتاق بخوابم خیلی خوب می شه. بابابزرگ قبلاً با ما زندگی می کرد و من یادم بود که همیشه یه بطری نوشابه توی اتاقش داشت و گاه و بی گاه می رفت سروقتش و دزدکی یه قلپ ازش سر می کشید. یه بار داشتیم بازی دزد و پلیس می کردیم. دان، بابابزرگو گرفت و بابابزرگ فریاد کشید: «تو منو گرفتی!» و بعد قهقهه های بلندی سرداد. اینم یادم بود که واسه ی این که بتونه از رخت خوابش بیاد بیرون یه نفر باید کمکش می کرد. اما وقتی کسی می خواست بنشونتش توی جاش حسابی کفری می شد. من هیچ راهی نداشتم جز این که راضی بشم اون اتاقو با بابابزرگ شراکتی بردارم. این بود که خیالاتمو واسه ی خودم نگه داشتم، چون می دونستم بابا اینا اصلاً خوش شون نمیاد من اون قدر بدجنس باشم. مثل هر پسربچه ی شش ساله ای که نمی خواد کاری رو که دوست نداره انجام بده ، خودمو زدم به مریضی تا توجه همه رو به خودم جلب کنم. همین که عمه م شنید حالم بده، تندی از راهروی هتل دوید تو اتاق بابا اینا و درست مثل قهرمانِ اون تیکه از سریال ای. آر(۴) شیرجه رفت توی اتاق شون. بابا داد زد: «خیلی خوب. همگی خونسردی تونو حفظ کنین. خدا لعنتش کنه. حالا بیاین برین بیرون که بتونم پسره رو معاینه کنم.» عمه م همه رو از اتاق بیرون کرد و ما دو نفر رو تنها گذاشت. بابام توی چشمام نگاه کرد و بعد دستشو گذاشت روی پیشونیم: «که می گی مریضی. آره؟! خوب به نظر میاد یه مرض کوفتی ای گرفته باشی... تو هیچیت نیست. موضوع چیه؟ ما اندازه ی یه قارّه راه اومدیم. من حسابی خسته م. بگو چه مرگته؟» من جواب دادم: «همه می خوان که من با بابابزرگ توی یه اتاق بخوابم. ولی من نمی خوام.»
ـ خوب. چی شد که فکر کردی بابابزرگ می خواد با تو توی یه اتاق بخوابه؟
من که دیگه فکر این جاشو نکرده بودم، گفتم: «نمی دونم.»
ـ خوب. پس بیا بریم از خودش بپرسیم.
ما رفتیم پایین تو اتاقی که مستعمره ی بابابزرگ بود. بابابزرگ داشت آماده می شد که بخوابه.
ـ ببین بابا. جاستین نمی خواد اتاقشو با تو شریک شه.
من خودمو پشت پای بابام قایم می کردم، ولی بابام منو به طرف بابابزرگم هول می داد و می خواست که منو با بابابزرگ روبه رو کنه. بابابزرگ یه لحظه توی چشمای من زل زد و گفت: «خوب، من نمی خوام اتاق اونو شریک شم. من اتاق خودمو می خوام.»
بابام برگشت طرفم و درست مثل کارآگاهی که سرنخ یه پرونده ی جنایی رو پیدا کرده باشه به من نگاه کرد و گفت: «دیدی حالا؟ تو یه زیرآب زن پدرسوخته هستی.»

نظرات کاربران درباره کتاب تو نخ بابام