فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شگیدی می‌آید

کتاب شگیدی می‌آید

نسخه الکترونیک کتاب شگیدی می‌آید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شگیدی می‌آید

بیا تو. من آر. اِل. استاین هستم. به دفتر ترس و لرز خوش آمدی. درست سرِ ناهار رسیدی. بذار این موها رو از اون قاشق پاک کنم که بتونی از سوپ من بخوری. ببخشین، آخه داشتم با این قاشق به شامپانزه‌‌ام غذا می‌دادم. سوپ لوبیا قرمز دوست داری؟ من که خیلی دوست دارم، فقط یه چیزی رو نمی‌فهمم. چرا این لوبیاها تو کاسه رژه می‌رن؟ خوردن چیزایی که یه جا بند نمی‌شن، خیلی سخته ـ قبول نداری؟ (من که تا حالا لوبیای پادار ندیده بودم!) می‌بینم که رفتی تو نخ پوسترهای روی دیوار و خوب حال می‌کنی. اون پوسترها ترسناک‌ترین، چندش‌آورترین و خشن‌ترین بدجنس‌های دوران رو معرفی می‌کنن. این شخصیت‌هایی که عکسشونو توی پوسترها می‌بینی، تحت تعقیب‌ترین شرورها، در خواستنی‌ترین کتاب‌های مجموعه‌ی ترس و لرز هستن. بفرما، شروع کن داستانشونو بخون. داستان قشنگی نیست. خودت می‌فهمی چرا شگیدی تحت تعقیبه.

ادامه...
  • ناشر انتشارات پیدایش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.8 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شگیدی می‌آید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲

«چی کار می کنین؟ خاموشش کن!»
کلی اندرسون با شنیدن صدای پدرش از جا پرید.
پدر با قدم های بلند رفت آن طرف اتاق، چنگ انداخت کنترل تلویزیون را برداشت و خاموشش کرد. برگشت و از پشت عینک دور سیاهش چشم هایش را برای کلی و برادرش شون، تنگ کرد. خواهر و برادر روی کاناپه ی چرمی مشکی و دراز نشسته بودند و یک کاسه چیپس وسطشان بود.
کلی دست به سینه جلو پدرش ایستاد، نگاه غضبناکی به او انداخت و با لحن تندی پرسید: «چرا حالا که به جای خوبش رسیده بود، خاموشش کردی؟»
«چرا اون فیلمو تماشا می کنین؟ "هیولای مرداب lll"؟»
شون که دست هایش را روی زانوهایش گذاشته و آنها را به هم پیچیده بود، با چشم های گشاد و قیافه ی ترسیده یواش گفت: «کلی می خواست بهم نشون بده تو می خوای ما رو به زور کجا ببری.»
پدر سرش را تکان تکان داد و گفت: «با تماشای یه فیلم ترسناک؟» عینکش را برداشت و نوک دماغش را مالید؛ این کار همیشگی اش بود. معنی این حرکتش چی بود؟ این یعنی که مغزش به شدت کار افتاده بود و داشت فکر می کرد، یا می خواست عصبانیتش را کنترل کند.
«کلی، تو دوازده سالته، خواهر بزرگ تری. ازت بیشتر از این توقع دارم.»
کلی شروع کرد که بگوید: «ولی، پدر...»
پدر دستش را بلند کرد و گفت: «ساکت. تو که می دونی شون از فیلمای ترسناک می ترسه. می دونی که کابوس می بینه. چرا این قدر بی فکری؟»
کلی شانه اش را بالا انداخت: «خب... فکر نمی کردم این قدر ترسناک باشه.»
بله، البته که جواب قابل قبولی نبود، اما آن لحظه چیز بهتری به فکرش نرسید. کلی واقعیت را می دانست و عمداً می خواست شون را بترساند. فکر می کرد اگر شون واقعاً وحشت کند، شاید پدرش آنها را از نیویورک نکشاند به مرداب های فلوریدا.
شون مثل همیشه شانه هایش را چرخاند ـ آخر هروقت عصبی یا وحشت زده بود، شانه هایش را طوری می چرخاند که به نظر می آمد دارد می لرزد ـ و با صدای نازکی پرسید: «پدر...؟ جایی که قراره بریم، واقعاً هیولای مرداب داره؟»
کلی غرغر کرد.
لپ های پدر سرخ شد. سر آقای اندرسون کاملاً طاس بود و هروقت عصبانی می شد، بالای سرش هم قرمز می شد. کلی همیشه فکر می کرد در آن لحظه پدرش قیافه ی لامپی را دارد که دارد روشن می شود. یک لامپ عینکی.
«البته که هیولای مرداب نداره.» پدر برگشت رو به کلی: «حالا می بینی چطوری برادرتو ترسوندی؟ باید ازش معذرت بخوای.»
بالاخره کلی زیرلبی گفت: «شرمنده، شون. شرمنده که از یه فیلم مسخره ترسیدی.»
پدر عصبانی شد و گفت: «این که عذرخواهی نشد. خودتم بعضی وقتا می ترسی، درسته کلی؟»
«نه خیر. نمی ترسم. هیچ وقت.»
شون یکمرتبه دولا شد و عملاً تو گوش کلی فریاد زد: «بووووو!» و با خنده گفت: «از جات پریدی.»
«نه خیر نپریدم. تو نفله نمی تونی منو بترسونی.»
پدر با تحکم پرسید: «هی، در مورد فحش دادن چی گفته بودیم؟» و منتظر جواب نشد: «هر دوتون گوش کنین. یک سال زندگی کنار مرداب دیپ هول (۱) هیجان انگیزترین تجربه ی زندگی تون خواهد بود.»
کلی گفت: «شایدم زیادی هیجان انگیز باشه.» و موهای سیاهش را انداخت پشت سرش. خودش می دانست خیال دارد شر به پا کند، شون را بترساند و پدرش را بیشتر از این هم ناراحت کند. اما برایش مهم نبود. پیش خودش فکر می کرد، هرکاری لازم باشه، می کنم. هرکاری که باعث بشه تو نیویورک پیش دوستام بمونم.
پدرش فهمید که خیال اذیت کردن دارد: «منظورت از این حرف چیه؟»
«تو اینترنت سرچ کردم، خیلی ها می گن مرداب دیپ هول هیولا داره. درست مثل مال هیولای مرداب lll.»
شون با صدای ضعیفی پرسید: «واقعاً؟» و دوباره همان حرکت شانه را تکرار کرد.
پدر گفت: «نه. واقعاً نه.» و با اخم به کلی گفت: «خودت می دونی که تو اینترنت اطلاعات بد و عوضی زیاده. تو که به هرچی می خونی، اعتماد نمی کنی... می کنی؟»
چشم های تیره ی کلی تو چشم های پدرش نگاه کردند و برای تحریک او گفت: «بعضی چیزا واقعیت دارن.»
«ولی این قصه های مربوط به هیولا واقعیت نداره. من دانشمندم، یادت که نرفته؟»
کلی چشم هایش را گرد کرد و گفت: «بله، می دونیم. می دونیم آقای دکتر اندرسون. تو زیست شناس آبزیان هستی. هر روز اینو یادمون می ندازی.»
پدر دندان هایش را روی هم سایید. کلی می دانست دارد او را عصبانی می کند، اما اهمیت نمی داد. واقعاً دلش نمی خواست به یک مرداب در فلوریدا کوچ کند و یک سال آنجا زندگی کند.
بعد از طلاق پدر و مادرش، مادرشان رفت سیاتل. کلی آنجا را هم دوست نداشت. فقط دوست داشت تو نیویورک بماند. حالا باید وقتش را بین دوتا محلی که از هردوشان نفرت داشت، تقسیم می کرد.
چشمش به شون افتاد، شونِ لاغر و رنگ پریده که لب کاناپه نشسته بود و می لرزید. از خودش بدش آمد که او را ترسانده، اما مگر چاره ی دیگری هم داشت؟
پدرشان پرسید: «شون، تو چه فکری هستی؟ می بینم که مغزت بدجوری به کار افتاده.»
«خب...» شون یک لحظه مکث کرد: «اگه رفتیم فلوریدا... و یه هیولای مرداب دیدیم، پدر... می شه فوری برگردیم خونه؟»
پدر با اخم به کلی گفت: «بهت اخطار می کنم، دیگه نبینم برادرتو بترسونی.»
کلی چانه اش را جلو داد و گفت: «پدر، جواب سوال شونو ندادی.»
پدر روی سر طاسش دست کشید: «الان می گم چی کار می کنیم. اگه یه هیولای مرداب دیدیم، برای شام دعوتش می کنیم.»

۱

شب ها در مرداب صدای چک چک، قلپ قلپ، پُق پُق می آید. آب رودخانه حرکت می کند و ماسه ها انگار که بی قرار هستند، جا به جا می شوند. صدای وز وز و سوت حشره ها یک لحظه بند نمی آید. پرنده ها روی شاخه های خمیده ی درخت ها بال بال می زنند و خفاش ها در ارتفاع کم پرواز می کنند، یک لحظه تنشان را به آب می زنند که یک قلپ آب بخورند و دوباره اوج می گیرند و تو آسمان تاریک بالا می روند.
پوست بِکا مونرو از شنیدن آن صداهای ترس برانگیز سوزن سوزن می شد. گوش به زنگ، در قایق پارویی باریک نشسته بود و تک تک عضلات بدنش منقبض شده بودند. چشم از خط ساحل تاریک برنمی داشت و دست هایش روی پاروها، یخ کرده و نمناک بودند.
در هوای دم کرده ی شب، با صدای خفه ای گفت: «تو دیوونه ای، دانی. از اینجا خوشم نمی یاد. ما اجازه نداریم اینجا باشیم.»
دوستش دانی آلبرت گفت: «اونا که نمی فهمن قایق آشغالی شون سر جاش نیست.» پارویش آب را شلللپی پراند و بعد خورد به ماسه. عمق آن قسمت رودخانه به اندازه ی کافی کم بود که قایقشان را تو ماسه گیر بیندازد. «قایقو براشون می ذاریم تو ساحل.»
بکا که با وجود گرمای شب، چندشی تو ستون فقراتش دویده بود، گفت: «منظورم دزدیدن این قایق نیست. می گم چرا اینجاییم؟ چرا شبونه آمدیم تو این مرداب ترسناک؟ من... من که هیچی نمی بینم. حتی ماه هم تو آسمون نیست.»
دانی نیشخند زد و گفت: «برای یه ذره هیجان. زندگی خیلی یکنواخت شده، بکا. کلاس دهم بدجوری حال آدمو می گیره. برو مدرسه. تکلیفتو بنویس. بخواب، دوباره برو مدرسه. مجبوریم یه کم خل بازی بکنیم. یه کار هیجان انگیز.»
بکا آه کشید: «باورم نمی شه که قبول کردم شب بیام اینجا. اصلاً چرا آمدم؟»
ـ برای اینکه دیوونه ی ایده های منی؟
ـ نه، دیوونه ی خالی ام.
چیزی با صدای شللللپی از آب بیرون زد و محکم خورد به بدنه ی قایق. بکا جیغ کشید: «شنیدی؟ صدای چی بود؟ قورباغه؟»
دانی گفت: «شاید مار باشه. رودخونه پر از ماره. طول بعضی هاشون به یک کیلومتر می رسه.»
بکا بهش توپید که: «خفه شو!» یکمرتبه وسوسه شد یکی از پاروها را بلند کند و بزند تو سر دانی. «این کارت بامزه نیست. اینجا به اندازه ی کافی ترسناک هست، لازم نیست منو بیشتر از این بترسونی.»
دانی خندید و گفت: «آخه خیلی راحت می شه تو رو ترسوند. اصلاً زحمت نداره. فکر نمی کنم...»
جمله اش را تمام نکرد. دهنش باز ماند و چشم هایش وق زدند. به پشت سر بکا زل زده بود. چانه اش شروع کرد لرزیدن و ناله ی ضعیفی از گلویش بیرون آمد. یک انگشتش را بلند کرد و چیزی را نشان داد.
بکا از پشت سرش صدای شللپ آب و کوبیده شدن قدم های سنگینی را روی ماسه ی خیس شنید. به زحمت گفت: «دانی... چی؟» و بعد برگشت و آن موجود غول آسا را دید.
چند لحظه طول کشید تا چشم هایش توانستند آن را تشخیص بدهند. اول فکر کرد به یک بوته ی بلند نگاه می کند، مثلاً یک بوته ی سوزنی، که از ماسه های کف مرداب بیرون زده است.
اما همین که متوجه شد آن موجود در آب حرکت می کند و قدم های بلندی برمی دارد و آب به اطراف می پراند... فهمید زنده است. فهمید موجود ترسناکی است.
دانی با صدای زیر و گوش خراشی فریاد زد: «پارو بزن! بجنب! پارو بزن!» خودش هم خم شد روی پاروها. دیوانه وار آنها را پس و پیش می کشید و بکا صدای خس خس نفس هایش را می شنید. اما صدای نفس های او خیلی زود در غرش های هیولای مرداب که لم لم می زد و گرپ و گرپ به قایق نزدیک می شد، غرق شدند.
قدش دست کم به سه متر می رسید. هیکلش شبیه آدمیزاد، اما مثل خرس پوشیده از پشم های تیره و بلند بود. گلوله های خیس ماسه به پشم هایش چسبیده بود. در ضمن که تلوتلو می خورد و جلو می آمد، چنگال های خمیده اش را بالا آورد و به قصد حمله، با عصبانیت زوزه کشید.
«وای. کمک. کمک.» یکی از پاروهای بکا از دستش لیز خورد، اما قبل از اینکه بیفتد توی آب، چنگ زد و آن را گرفت. تنه اش را جلو داد و تا جایی که می توانست، با سرعت پارو زد.
دانی فریاد زد: «تندتر پارو بزن! تندتر! می تونیم فرار کنیم. سرعت اون جونور زیاد نیست. می تونیم...»
یک ضربه ی محکم هردوشان را از جا کند. اول پرت شدند جلو و بعد، عقب. پاروهای دانی از دستش پرت شدند توی آب.
بکا فوری فهمید چه اتفاقی افتاده. قایق با یک تپه ی شنی برخورد کرده بود.
هیولای مرداب نعره ی حیوانی دیگری کشید، آب را تا ارتفاع زیادی به اطراف پراند، تنه اش را جلو داد و پنجه هایش را برای گرفتن آنها پایین آورد.
دانی که پاروهایش توی آب افتاده بودند، قایق را به چپ و راست تکان می داد و بکا به تقلا افتاده بود و پاروهایش را تو ماسه فرو می کرد و آنها را عقب می کشید... می کشید.
دماغه ی قایق تو تپه ی شنی گیر کرده بود و از جایش تکان نمی خورد. دو جوان کاری از دستشان بر نمی آمد و نشسته بودند و نزدیک شدن هیولا را تماشا می کردند.
و همزمان که هیولا روی آنها خم شد، دست هایش را دراز کرد و دندان های نوک تیزش را تق و تق روی هم کوبید، آخرین فریادهایشان لا به لای درخت های خمیده ی مرداب پیچید و خفاش های رم کرده را به آسمان فرستاد.

نظرات کاربران درباره کتاب شگیدی می‌آید

میای تازه های فدیبو رو نگاه میکنی به امید اینکه شاید یه کتاب جدید و خیلی خفن فانتزی مثل مجموعه نخستین قانون ،گروهان سیاه و ویچر رو فدیبو گذاشته باشه بعد می بینی جدیدترین کتاب فانتزی فدیبو شیگی می آید! !!!
در 6 ماه پیش توسط ash...023
کتاب ضعیفی بود
در 2 ماه پیش توسط نیلز