فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سایه‌ مرگ

کتاب سایه‌ مرگ
نبرد با شیاطین - کتاب هفتم

نسخه الکترونیک کتاب سایه‌ مرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سایه‌ مرگ

رستاخیز فرا رسید اما این پایان کار نبود، بک به شکل شیطان برگشت و موجود دیگری به همراه او در تاریکی خزید. لرد لاس بزرگترین تهدید برای انسان‌ها و سایه‌ی مرگ در راه است...

بخشی از کتاب سایه‌ مرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول: دنیایی کاملاً جدید

دورنمایی از زندگی برانابوس I

بریجیتا شانزده سال داشت و در شرف ازدواج بود. از بدو تولد قول او را برای ازدواج به شاهزاده ای جذاب و مهربان داده بودند و بریجیتا مشتاقانه در انتظار ازدواج با او به سر می برد. او رویای بزرگ کردن پسرهایی جنگجو و زیبا را در سر می پروراند، اینکه روزی به ملکه ی یک امپراتوری مقتدر تبدیل شود و زندگی طولانی و خوب و خوشی را بگذراند.
اما شاهزاده خشم کاهنه ای قدرتمند را برانگیخت و سبب شد زن روحانی برای انتقام در روز عروسی شان روحی شیطانی را احضار کند. آن هیولا بسیاری از مهمان ها را کشت و عروس را گروگان گرفت. بریجیتا رنج می کشید و موجود شیطانی تصمیم نداشت او را بکشد. در عوض، چند ماه بعد، او را نزد شاهزاده فرستاد.
بریجیتا در شوک فرو رفته بود اما شاهزاده فقط نگران ننگی بود که این موضوع برای خانواده ی او به بار می آورد. او از پادشاه مینوس درخواست کمک کرد و بریجیتا را با کشتی تندرویش به کرت فرستاد. زن سخنی نمی گفت و صورتش را پوشانده بودند، هیچ کس او را نمی شناخت.
بریجیتا در آن جزیره به هزارتوی زشتی قدم گذاشت. آنجا صورت و دهانش را باز کردند و او وارد تاریکی شد. بریجیتا را به حال خود رها کردند تا آن قدر درون آن هزارتوی پیچ و واپیچ پرسه بزند تا سرانجام مینوتار او را پیدا کند و بکشد. بریجیتا مثل بسیاری از قربانی های محکوم دیگر تلاش کرد تا راهی به بیرون این هزارتو پیدا کند، اما جستجویش به ناامیدی انجامید. او صدای زمخت نفس کشیدن مینوتار را که در تونل پخش می شد و صدای کشیده شدن سم های او روی زمین خاک آلود را شنید. بریجیتا می دانست تعقیبش می کند و منتظرش است. دلهره و ترس به جانش افتاده بود.
زن ماه های آخر حاملگی خود را می گذراند و امیدوار بود که قبل از تولد بچه اش مینوتار او را بکشد، نمی خواست کودکش شاهد مرگی هولناک باشد. با وجود این، بریجیتا نمی توانست تولد فرزندش را به تاخیر بیندازد. سرانجام مجبور شد روی زمین دراز بکشد و در خاک و غبار خون آلود هزارتو پسرش را که جیغ می کشید به دنیا آورد. در تاریکی نمی توانست ببیند بچه تغییر شکل داده بود یا نه. پسر طبیعی به نظر می رسید اما بریجیتا به حسش اعتماد نداشت. همین که بچه را در آغوش گرفت، مینوتار وارد شد تا او را بکشد. صدای ردپاهایش می آمد. هیولا امیدوار بود که بریجیتا بگریزد، از تماشای فرار طعمه اش لذت می برد اما بریجیتا فقط آنجا نشست و همان طور که بچه اش را در آغوش گرفته بود گریه می کرد. قبل از اینکه هیولا به او برسد، روی بچه خم شد و زمزمه کرد:
ـ اسم تو برانابوسه.
سپس هیولا به طرف او حمله کرد، صدای جیغ بریجیتا راهرو را پوشانده بود و مینوتار هم فریاد شرورانه و مقتدرانه ای زد.
وقتی مینوتار اشتهای وحشیانه اش فرو نشست، توجهش به بچه جلب شد. بچه با وجود آنکه از مادرش جدا شده بود گریه نمی کرد. هیولا روی سر زخمی بریجیتا نشست، بچه را بلند کرد و با لبخندی شرورانه او را زیر نظر گرفت.
مینوتار برانابوس را تکان محکمی داد تا گریه کند اما بچه عکس العملی غیرمنتظره نشان داد و نخودی خندید. مثل بچه ی انسان به نظر می رسید اما دورگه بود. موجودی از دنیای ما و جهان شیاطین. در او کنجکاوی و ذکاوتی فراتر از یک انسان دیده می شد.
مینوتار غرشی کرد و بچه را از پاهایش سر و ته گرفت. فکش را دور سر برانابوس قفل کرد و آن را به آرامی فشار داد. بچه دوباره خندید و دست های لرزانش را دراز کرد. مینوتار فکر کرد بچه می خواهد به او سیلی بزند. اما برانابوس فقط خیره شده بود. او دستی به دندان نیش و دماغ هیولا زد، آنها را نوازش کرد و فشار داد مثل اینکه با عروسک بازی می کرد.
مینوتار سر بچه را رها کرد و او را بلند کرد تا بهتر بتواند ببیند. بچه روی شاخ و سر هیولا چنگ انداخت. مینوتار با صدایی خشن و دهانی بسته خندید و همین که برانابوس موهای او را کشید اخم هایش در هم رفت. خیلی جدی خواست دست های بچه را بگیرد. با وجود اینکه انگشت های پرمو و بزرگش را دور مچ خپل پسر حلقه کرده بود اما آن را گاز نگرفت. چیزی در این بچه وجود داشت که مینوتار تا به حال آن را تجربه نکرده بود.
برانابوس از هیولا نمی ترسید. با اینکه مادرش، اهالی دهکده و قابله از او وحشت داشتند. حتی هرکول نترس هم وقتی برای دستگیری مینوتار آمد از شدت ترس می لرزید. هیچ کس هراس آن قهرمان بزرگ را ندید اما مینوتار ترس را خوب می شناخت، انگار عطش آن را داشت و او را بیشتر مشتاق می کرد. در طی سالیان طولانی اسارتش در هزارتو، پادشاه مینوس بسیاری از زندانیان را به چنگش انداخته بود. برخی تسلیم شدند و در حالی که لبخندی بر لبانشان داشتند رهسپار مرگ شدند و تنها برای رستگاری خود دعا کردند. وقتی مینوتار پشت گردنشان نفس می کشید و روی پوست لطیف شکمشان پنجول می انداخت همه ی آنها از ترس می لرزیدند.
این بچه آرام و مطمئن به نظر می رسید. مینوتار هیولایی وحشی و تشنه ی خون بود اما برانابوس با آن سن کم رفتار خاصی با آن هیولای وحشی داشت. برانابوس از گرسنگی سر و صدا کرد و دوباره زلف او را کشید. هیولا آرام بلند شد و لبخند زد. اولین لبخند لطیف و عاری از هرگونه تنفر در تمام زندگی اش بود. فکرش را متمرکز کرد تا راهی برای غذا دادن به بچه پیدا کند. هیولا میان تکه های بدن بریجیتا چنگ انداخت تا به بچه شیر دهد اما بدنی باقی نمانده بود. در آن هزارتو آب به وفور یافت می شد اما بچه به غذا نیاز داشت.
مینوتار دوباره لبخند گرمی زد. خم شد، بچه را در یک دستش نگاه داشت و دست دیگرش را به شکل کاسه درآورد و مشتی خون از حوضچه ی اطراف پایش جمع کرد. قهقهه ای زد و دستش را جلوی دهان بچه نگه داشت. برانابوس لحظه ای مقاومت کرد اما برخلاف ظاهر انسانی اش جوهری شیطانی داشت. بالاخره با اندکی اکراه لبانش را باز کرد و اجازه داد مینوتار به او غذا بدهد و در نبود مادر شقه شقه شده اش نیرو بگیرد.
از آن پس مینوتار شادترین لحظات زندگی پر از کشتار و حقارت بارش را در کنار پسرک گذراند. بچه تنها همدم او بود، تنها کسی که هیولا را دوست داشت و به او عشق می ورزید. هیولا برانابوس را روی شانه هایش می گذاشت و با قدم هایی کشیده از میان مردان و زنانی می گذشت که پادشاه مینوس برایش فرستاده بود. برخی در حالی که پا به فرار می گذاشتند صدای خنده ی برانابوس را می شنیدند و در این فکر بودند که این صدا از کجا می آید. اما آن قدر زنده نمی مانند که منشا صدا را پیدا کنند. برانابوس متوجه نبود که آنچه انجام می دهد تا چه اندازه وحشیانه است. او در دنیایی تاریک و پر از کشتار چشم باز کرده و بزرگ شده بود. مردمی که کشته می شدند برای او ارزشی نداشتند. از نظر برانابوس آنها موجوداتی بودند که باید کشته می شدند و غذای هیولا و او را فراهم می کردند.
سرانجام روزی که تسئوس به هزارتو آمد و با حیله ای مینوتار قدرتمند را از پای درآورد، برانابوس گریست. تسئوس متکبر صدای گریه را شنید. با نخوت سر مینوتار را برید و آن را به عنوان نشان پیروزی نگه داشت. او با شنیدن صدای گریه یکه خورد، به دنبال منشا صدا گشت و با نور مشعلی که پنهانی آن را به درون هزارتو آورده بود، برانابوس را زیر نظر گرفت.
برانابوس عادی به نظر می رسید. تسئوس گمان کرد آن پسر شش یا هفت ساله یکی از قربانیان بدشانس مینوس بوده است. تلاش کرد مسیر خروج از هزارتو را به بچه نشان دهد و با لحنی عجیب زیر لب غری زد و گفت:
ـ گریه نکن. هیولا مرده. تو الان آزادی.
برانابوس به تسئوس خیره شد و چشمانش با نوری زرد و آتشین درخشید. تسئوس به سرعت گریخت. او از مینوتار نمی ترسید و به موفقیت خود افتخار می کرد. اما این بچه او را عصبی کرده بود. برایش کشفی غیرمنتظره بود و تسئوس نمی دانست با چه پدیده ای روبه روست. به تندی گفت:
ـ یا با من می یای یا همین جا ولت می کنم.
برانابوس فقط خرخر کرد و چهار دست و پا به سمت نعش مینوتار رفت. تسئوس آنچه را می دید باور نمی کرد. بچه خودش را روی بدن بی جان مینوتار انداخته بود و روی سینه ی پرمو و شقه شقه شده ی او گریه می کرد. تسئوس مدتی با شک کنار آن دو ایستاد و به قطعه قطعه کردن گردن مینوتار فکر کرد تا احساس رضایتی مضاعف را تجربه کند. اما دوباره نیم نگاهی به چشمان زرد برانابوس انداخت. مسخره بود اما به نظرش رسید آن بچه از مینوتار خطرناک تر است.
ـ پس اینجا بمون.
تسئوس لب هایش را ورچید، پشتش را به پسر کرد و تصمیم گرفت سر مینوتار را دست نخورده باقی بگذارد. اگر مردم پس از آن از او چیزی می پرسیدند، به آنها می گفت که هیولا با شجاعت تمام جنگید و به همین دلیل تصمیم گرفت به نشانه ی احترام مینوتار را به حال خود بگذارد.
تسئوس به راحتی راه خروج از هزارتو را یافت تا نامش در میان قهرمانان اسطوره‎ ای همچون هراکلس، جیسون و آشیل قرار گیرد. تسئوس پسرک یتیم را همان طور که بر نعش تکه پاره ی مینوتار می گریست تنها گذاشت. فکر می کرد بچه در آن تاریکی می ماند و می میرد و کسی هم از حال او باخبر نمی شود. زندگی ارزش چندانی برایش نداشت و از نظر تسئوس مرگ آن بچه بی اهمیت بود.
در حقیقت قاتل مینوتار مردی کوته بین و سطحی نگر بود که فقط به شهرت خود فکر می کرد. اصلاً به مخیله اش خطور نمی کرد که برانابوس زنده بماند، با دشمنانش مبارزه کند و سرانجام در مقام بهترین قهرمان میان اسطوره های عصر طلایی تثبیت شود.

دختران مرده افسانه می سرایند

بازگشت به زندگی عجیب بود. این جهان عظیم، پیچیده و دلهره آور به نظر می رسید. انبوهی از ماشین ها و مردم. می توانستی به هر کجا سفر کنی و از راه هایی ارتباط برقرار کنی که من تا آن زمان خواب آن را هم در زندگی ام ندیده بودم. آدم چطور می توانست در این جهان پیچیده و بی احساس مکانی از آن خودش پیدا کند؟
هزار و ششصد سال پیش زندگی بسیار ساده تر بود. اغلب مردم فقط می توانستند چند کیلومتر دورتر از محل زندگانی شان سفر کنند. مردان گاهی اوقات روانه ی کشور های دوردست می شدند تا بجنگند و با افسانه های باقی مانده از قبایلی بازمی گشتند که لباس های عجیب و غریب می پوشیدند، به زبان های دیگر سخن می گفتند و به خدایانی ترسناک اعتقاد داشتند. اما دختران و زنان شاهد چنین مناظری نبودند، مگر اینکه دشمنان آنها را گروگان می گرفتند و با گاری به اسارت می بردند.
من زمانی به دنیا آمدم که صلح برقرار بود و از جنگ های بزرگ خبری نبود. غذا فراوان یافت می شد و اغلب خانواده ها به قوانین احترام می گذاشتند. ما کلبه می ساختیم، لباس های خودمان را می دوختیم، کشاورزی می کردیم، حیوانات اهلی را نگه می داشتیم و حیوانات وحشی را شکار می کردیم. در جوانی ازدواج می کردیم و بچه های زیادی به دنیا می آوردیم. خدایانمان را پرستش می کردیم و اگر تا چهل سالگی زنده می ماندیم در رضایت کامل بودیم.
سپس شیاطین بی هیچ ترحمی حمله کردند. آنها باقی مانده ی اجساد مردگان را از گور بیرون می کشیدند و از گوشت و استخوان های در حال پوسیدن هیولا می آفریدند و به این ترتیب نیاکانمان را در برابرمان قرار می دادند. ما تمام تلاشمان را کردیم تا علیه آنها مبارزه کنیم اما به ازای هر هیولایی که می کشتیم پنج هیولای دیگر ظاهر می شد. آنها موجب شدند اهالی دهکده که در آن طرف مزرعه زندگی می کردند به وحشت بیفتند. دیر یا زود مرگ دردناک هر یک از ما فرا می رسید.
ناگهان در آن لحظات تاریک و ناامیدکننده یک منجی ظاهر شد. کاهنی خشن که گروه کوچکی از مبارزانمان را به جنگ با هیولاها فرستاد تا به جهان متعفنشان بازگردند. من به همراه پسر ساده ای که نامش بران بود با آنها هم سفر شدیم. ما هیولاها را عقب راندیم اما یکی از آنها، لرد لاس، ارباب شیطانی با پوست قرمز و بدون قلب که هشت بازو داشت، من را در غاری زیرزمینی زندانی کرد. از دنیای روشن دور نگه داشته شدم. او ملازمانش را در تاریکی آن مکان هولناک فرستاد تا من را شکنجه کنند و بکشند. درد ناشی از آن آزار و اذیت ها تحمل ناپذیر بود و زمانی که مرگ فرا می رسید برایم یک رهایی به حساب می آمد.
دست کم باید با مرگ به آرامش می رسیدم اما به دلایلی نامعلوم، وقتی بدنم از بین رفت، روحم در غار زندانی ماند. انگار حتی پس از مرگ هم آزاد نمی شدم. من سال های طولانی زندانی ماندم. جهان من سرشار از تاریکی و فلاکت محض بود. از آنجا که بدن نداشتم دیگر حتی نمی توانستم بخوابم. در تک تک دقایق شبانه روز هوشیار بودم. نمی توانستم از دنیای انسان ها چیزی یاد بگیرم یا ببینم. اما در مکانی قرار داشتم که زمانی تونل بین جهان شیاطین و ما بود. با تمرکز زیاد می توانستم مسیر ویران شده ی تونل را به منابع اصلی اش دنبال کنم و از آنجا به شکلی جادویی سر از لانه ی هیولاها درمی آوردم.
در آن نقطه از جهان اتفاق تازه ای رخ نمی داد. اما هیولاها به امید آنکه شاید بتوانند دوباره تونل را بگشایند گاهی از آن می گذشتند و آزمایشش می کردند. من نگران بودم که یکی از هیولاها به هدفش برسد به همین دلیل به دقت آنها را زیر نظر داشتم.
بعد از هزار و ششصد سال معلوم شد نگرانی هایم درست بودند. برای نخستین بار احساس کردم تغییری در جهان انسان ها رخ داده است. پسری نیرومند آمده بود تا در نزدیکی غار زندگی کند. حس می کردم کسی او را زیر نظر دارد. او به سمت غار کشیده شده بود و اغوایش کرده بودند تا دوباره تونل را باز کند. من تلاش کردم تا به پسر هشدار بدهم و مانع او شوم. اما او زبان من را نمی فهمید. تونل دوباره فعال شده بود و شیاطین کرورکرور داخل آن می آمدند.
با خودم فکر کردم این احتمالاً پایان ماجرا خواهد بود، اما وقتی به نظر می رسید همه چیز تمام شده است پسر نیرومند بازگشت. او به همراه یک نوجوان و جادوگری کهنسال، بران، بازگشت. دوست قدیمی من نجات یافته بود و بیش از آنچه انتظارش را داشتم قدرتمند شده بود. با وجود این، نیروی بران و پسر کافی نبود. صدها هیولا میان آنها و غار ایستاده بودند. آن دو تلاش کردند تا از میان هیولاها بگذرند اما شکست خوردند. انگار همه چیز تمام شده بود. ناگهان اتفاقی شگفت انگیز رخ داد. نیرویی جادویی من را به آنها پیوند داد، ما را متحد کرد و به سلاحی کهن، کا-گاش، با نیرویی جادویی تبدیل شدیم. بدون اینکه بدانیم چه می کنیم، جهان را به عقب بازگرداندیم، به همان شبی که تونل باز شده بود. بران و پسران از این فرصت تازه استفاده کردند و توانستند جلوی هجوم هیولاها را به دنیایمان بگیرند.
در بحبوحه ی جنگ رهگذری بی گناه کشته شد، پسری که بیل-ای اسپلین نام داشت. من به تمامی محو آن پسر شده بودم. همین که روحم به درون جسد او رخنه کرد، دریافتم که می توانم عملکرد بدنش را بازگردانم. به قلب او ضربان دادم و خون در رگ هایش به جریان افتاد. مغزش با اراده ی من شروع به پردازش کرد. شش هایش بالا و پایین رفتند و بیل-ای نفس کشید. من هم با او نفس می کشیدم. اولین نفس رهای من بعد از هزار و ششصد سال اسارت. هیچ کلمه ای برای توصیف آن لحظه مناسب نیست.
همان طور که بران و دیگران با هیجان و ترس به من خیره شده بودند، شروع کردم به دگرگونی بدنی که روی آن کنترل داشتم. ساختارش را از نو به وجود آوردم و جنسیت، صورت و اسکلت بدن خودم را به آن دادم. چند ساعت گذشت. دیگر آن بدن متعلق به پسر نبود، بلکه از آن یک دختر بود. نفس می کشید، ضربان داشت، استخوان، امعا و احشا، گوشت، خون و صورت داشت. من زنده بودم!
و دقیقاً مشکلاتم از همان جا شروع شد.

دنیای تازه ی تنهایی

چیزی که من را در برابر این دنیای مدرن شگفت زده می کرد، این بود که مردم به اندازه ی من هیجان زده نبودند.
من ابتدا در دنیای جادو و با کاهنانی که ویژگی های خارق العاده داشتند زندگی می کردم. با وجود این ما چیزهایی مثل هواپیما، کامپیوتر، تلویزیون و ماشین نداشتیم. ما خدمتگزاران دنیای طبیعی بودیم و رفتار های جهان و منشا سیاره مان را نادیده می گرفتیم. ما حتی نمی دانستیم زمین گرد است.
مردم به سرزمین ها و دریاها تسلط داشتند، حتی آسمان ها را اشغال کرده بودند و می توانستند پرواز کنند، اگرچه پدیده های طبیعی همچون زمین لرزه و سیل تحت تسلطشان نبود. آنها بیشتر درخت ها را قطع کرده بودند، سیاره را با جاده ها تکه تکه و زمین را متعلق به خود کرده بودند و به رغم موفقیت های چشمگیرشان به اندازه ی مردم در زمان من خوشحال نبودند.
من بیشتر از شش ماه اینجا بودم و با چیزهایی مواجه می شدم که شگفت زده ام می کرد؛ مثل یک مداد، چگونه با چوب این چیزها را می ساختند؟ یا کاغذ که هیچ کس به آن فکر نمی کند. اما در زندگی قبلی من اگر می خواستی پیغامی را ثبت کنی، باید با چکش شکافی روی تکه ای صخره ایجاد می کردی.
دنیای ترسناکی بود. نمی توانستم به آن خو بگیرم. من در قالب دختری کوچک، تنها و ترسیده به زندگی بازگشتم. اگر پس از ترک کردن غار و بی آنکه از دنیای بیرون خبر داشته باشم با آن مواجه می شدم، شوک ناشی از آن سبب می شد غش کنم و هر بار که به هوش می آمدم و به اطراف نگاه می کردم دوباره از حال می رفتم. از وقتی در جسم بیل-ای اسپلین رفتم، خاطرات او مال من شدند. چند هفته طول کشید تا پدیده های اطرافم را پردازش کنم، خیلی زود به همه ی آنچه او می دانست پی بردم. این موضوع به من کمک کرد تا از دنیای اطراف سر در بیاورم. بدون دسترسی به حافظه ی بیل-ای اسپلین نمی دانستم چگونه از کارد و چنگال استفاده کنم، نمی توانستم بند کفش هایم را گره بزنم، در را باز کنم یا هر کار ساده ی دیگری انجام دهم. کار های روزمره ای که هر کسی آن را بدیهی می پنداشت.
با وجود فوایدی که استفاده کردن از حافظه ی آن پسر برای من داشت اما یکی از مشکلات بزرگم بود. چون من با عموی بیل-ای، دِرویش گریدی، زندگی می کردم. یک بار مرتکب خطایی شدم و با او راجع به خاطرات بیل-ای صحبت کردم. از آن پس او من را همچون یک مدیوم می دید که از طریق آن می توانست به افکار و احساسات برادرزاده ی مرده اش دسترسی پیدا کند.
ـ از روز اولی بگو که بیل-ای مدرسه رفت.
در اتاق مطالعه ی خانه ی دِرویش و در طبقه ی آخر آن بودیم. آن عمارت هیولایی سه طبقه بود، مملو از پنجره های گرد و رنگی، پارکت های چوبی و دیوارهای سنگی که هیچ تزیینی بر آن دیده نمی شد. فقط اتاق مطالعه پوشش های چرمی داشت. با خودم فکر کردم تمام اهالی روستای من می توانستند با آرامش در آن خانه زندگی کنند.
وقتی برای اولین بار آن را دیدم، فکر می کردم ساختمانی عمومی است.
ـ اولین روز مدرسه اش؟
لب پایینم را گاز گرفتم، باید خیلی فکر می کردم تا خاطرات را به یاد بیاورم. درویش به من مشتاقانه نگاهی انداخت، دستانم را جمع کردم، چشمانم حرکت نمی کرد. آن جلسات را دوست نداشتم. او سه یا چهار بار در طول روز من را به آنجا می آورد و راجع به بیل-ای از من می پرسید، چیزهایی که تجربه کرده، افکاری که داشته، نگاهی که به هستی داشته است. گفتم:
ـ نگران نبود. مدرسه براش ماجراجویی بزرگی بود. او یونیفورم به تنش می کرد، کتاب ها و ناهارش رو بسته بندی می کرد و از این کار لذت می برد. مدام ساعت آشپزخونه رو نگاه می کرد، گرچه نمی تونست اون رو بخونه.
درویش خندید. وقتی نکته ی ظریف جالبی راجع به برادرزاده ی مرده اش به او می گفتم، لبخند ملایمی می زد.
اما مخاطبش من نبودم، به خودش می خندید. انگار میان او و بیل-ای اسپلین غایب موضوع خنده داری رد و بدل شده بود.
برای درویش چیزهای بیشتری می گفتم و درباره ی جذبه ی معلمان و هم کلاسی های پسر جوان مسائلی را در میان می گذاشتم، اگرچه برایم کسل کننده و عذاب آور بودند. انگار مدام بخش هایی از یک داستان را می خواندم. حواسم پرت می شد و نگاهم حول اتاق مطالعه ی درویش روی کتاب های مربوط به جادو در قفسه و سلاح های روی دیوار پرسه می زد. دلم می خواست آن کتاب ها را ورق بزنم و برخی از تبر ها و شمشیرها را امتحان کنم. شاید درویش من را نمی دید و برایش انسان واقعی نبودم و فقط حکم لب و دهان بیل-ای را داشتم. انگار فقط من را در قالب بدن پسری می دید که به آن تبدیل شده بودم. از روی بدجنسی این کار را نمی کرد. اما انگار حتی به ذهنش خطور نکرده بوده که من را در قالب انسانی مستقل ببیند.
دو ساعت گذشت. سرانجام درویش رهایم کرد. به اندازه ی کافی با من مصاحبت داشت. با دست اشاره کرد که بروم و حتی به خود زحمت خداحافظی نداد. به او شب به خیر گفتم. دست به سینه نشسته بود و غرق در افکارش بود. مردی غمگین که حتی بیشتر از من که سال ها در غار اسیر بودم میان حوادث گذشته زندانی شده بود.
پرسه زدن در ییلاق های میان خانه و کارشری ویل را دوست داشتم و از جستجو در جنگل لذت می بردم. در زندگی قبلی ام زمین مملو از درخت بود. با خودم فکر کردم وقتی در بیشه زار راه می روم و به دور از جاده ها و مسیر های دنیای مدرن هستم، انگار در زمان حقیقی به سر می برم. گاهی اوقات برگی را می چیدم و روی زبانم می گذاشتم تا طبیعت را حس کنم. سعی می کردم خودم را گول بزنم و تصور کنم دنیای جدید وجود ندارد و هماهنگی در طبیعت برقرار است.
البته آن تصورات تنها یک خیال پردازی بود و مدت زیادی دوام نیاورد. درخت ها با دقت کاشته شده بودند و بوته ها همچون گذشته انبوه نبودند. هنوز خرگوش و روباه وجود داشتند اما کمیاب شده بودند. هیچ گرگ یا خرسی وجود نداشت. دنیای مدرن هوا را آلوده کرده بود و بوی ناخوشایندی می داد. باید از تخیلم استفاده می کردم تا برای لحظه ای خودم را در نزدیکی دهکده ام ببینم.
برخی اوقات، به خصوص شب ها، زمان حال را فراموش می کردم. در رویاهایم هنوز بک مک کادن بودم و از معلمم، بانبا، راه های جادو را یاد می گرفتم. برخاستم، عرق سردی روی بدنم نشسته بود، قلبم داشت از سینه ام بیرون می زد. نزدیک دیوار قوز کردم و نمی دانستم کجا هستم. چرا درون دیوار سوراخ بود؟ و مواد شفاف و سفت روی آن چه بودند. احساس می کردم گیر افتاده ام، انگار درون غار بودم. مشت هایم را روی تصاویر خیالی این دنیای ترسناک و جدید کشیدم. حس ابهام خیلی زود از بین رفت. بعد از یک تا دو دقیقه فهمیدم در چه زمانی و کجا هستم.
مشت هایم را باز کردم و قلبم آرام گرفت. دیگر نمی توانستم در آن شب ها بخوابم؛ بنابراین، در تاریکی دراز می کشیدم و بیدار می ماندم. گوشه ای روی زمین در خود مچاله شدم و تمام آنهایی که مرده و پوسیده بودند به خاطرم آمدند. احساس گم گشتگی و تنهایی می کردم و همان طور که می لرزیدم خودم را به شکل غم انگیزی بغل کردم. اغلب گونه هایم از اشک خیس بود.
سرانجام صبح شد. احساس کردم حالم بهتر است. در جنگل راه می رفتم و نغمه ای را زمزمه می کردم. از آخرین باری که آن نغمه در دنیا شنیده شده بود هزار سال می گذشت. تظاهر کردم به زمان خود بازگشته ام. دستم را برای چیدن مورد صحرایی قرمز دراز کردم. ناگهان یک ماشین دیدم و متوجه شدم به نزدیکی جاده رسیده ام. با وجود آنکه شش ماه گذشته بود اما از ماشین ها بدم می آمد. چندین بار سوار موتور درویش شده بودم و برای خرید لباس به شهرک های اطراف رفته بودیم اما تا آن زمان سوار ماشین نشده بودم. ماشین ها من را می ترساندند و خطرناک به نظر می رسیدند؛ مانند قاتلانی که با صدای گوش خراششان پیش می روند. با وجود اینکه می دانستم زنده نیستند و قدرت تفکر ندارند اما نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم. هر وقت ماشین می دیدم، منتظر بودم دنبالم بیفتد و من را میان درخت ها تعقیب کند و از پا دربیاورد.
منتظر ماندم تا صدای موتور ماشین محو شود، سپس به طرف جاده رفتم. اطراف خانه ی درویش را کاملاً می شناختم و در عرض سی ثانیه بی آنکه مهم باشد کجا قرار دارم موقعیتم را مشخص می کردم. یک نگاه به جاده و درخت های اطرافش انداختم و به سمت چپ پیچیدم. پنج دقیقه با پای پیاده تا نزدیک ترین دهکده یعنی کارشری ویل فاصله داشتم. به ندرت به طرف دهکده می رفتم. مردمان آنجا من را مضطرب می کردند. همیشه در کنار آنها ساکت بودم و با کسی معاشرت نمی کردم. در آنجا احساس غربت می کردم و می ترسیدم چیزی بگویم و خودم را لو بدهم. من واقعاً بخشی از این جهان نبودم و می دانستم بالاخره دور و بری هایم راز من را کشف خواهند کرد.
اولین هفته ای که در اینجا گذراندم برایم عجیب بود. ما جهان را از شر یورش شیاطین نجات دادیم اما زمان آن را نداشتیم تا به پیروزی مان افتخار کنیم. برانابوس که خود را بران می نامید، پس از درگیری نهایی ما با لرد لاس از نظر ها ناپدید شد. ما نگاهی به غار انداختیم و با ارباب برجسته ی شیاطین که هیولایی عظیم الجثه، مرموز و قدرتمند بود، آشنا شدیم. لرد لاس معتقد بود چیزی به پایان کار نمانده و فقط روز حساب را به تاخیر انداخته بودیم.
برانابوس از دیدن دوباره ی من شگفت زده شد. من تنها کسی بودم که برایش اهمیت داشت و بازگشتم شادی را به زندگی او بازگرداند. اما جادوگر کهنه کار از همه فعال تر بود. او می خواست چند سال واپسین عمرش را کنار من بگذراند اما شیاطین در راه بودند و باید جهان را نجات می داد. هیچ مجالی برای لذت های خودخواهانه وجود نداشت.
دستیارش، کِرنل فِلِک، و گرابز گریدی، یکی دیگر از برادر زاده های درویش، او را همراهی می کردند. گرابز بسیار قدرتمند بود اما از جنگیدن با هیولاها نفرت داشت. همیشه از مسئولیت هایش فرار می کرد اما مرگ بیل-ای او را تحت تاثیر قرار داده بود. با وجود آنکه نمی خواست درویش را ترک کند و از رویارویی با شیاطین واهمه داشت اما با برانابوس همراه شد.
برانابوس باید من را هم با خود می برد. اتحاد میان من، کرنل و گرابز سلاحی جادویی ساخت. ما قدرت آن را داشتیم که جهان را نابود کنیم. برانابوس باید ما را کنار هم نگه می داشت تا از نیرویمان سود ببرد و توانایی هایمان را ارزیابی کند. او به دو دلیل من را رها کرد. اولین دلیل آن شخصی بود. من هزار و ششصد سال زندانی بودم و رنج کشیدم. او نمی خواست بلافاصله با دنیای شیاطین مواجه و با آنها وارد جنگ شوم. او باور داشت من لیاقت چندین سال آرامش را دارم و می خواست تا آنجا که می توانست سرنوشت هولناکم را به عقب براند.
او ترسیده بود و دلیل اصلی همین بود. برانابوس بیشتر عمرش را برای دستیابی به کا-گاش (سلاح جادویی) گذرانده بود و آرزو داشت به کمک آن هیولاها را نابود کند. اما از ماهیتش مطمئن نبود، اینکه با جام مقدس روبه رو خواهد شد یا سلاحی واقعی را به دست خواهد آورد. وقتی در عمل با سلاح جادویی مواجه شد، تردید کرد.
آیا حق داشت تکه های کا-گاش را کنار هم بگذارد؟ اگر ما به دست شیاطین می افتادیم و به عنوان ابزاری برای نابودی دنیای انسان ها به کار می رفتیم چه می شد؟ شاید کا-گاش خود به خود علیه ما به کار می افتاد. ما عمداً جهان ها را به عقب بازنگرداندیم. کا-گاش این کار را انجام داده بود. پیش از آن به گرابز کلک زده بودند تا به شیاطین کمک کند و در همان مکان اولیه تونل را باز کنند. کا-گاش مصمم بود و نیروی ماورایی خودش را داشت. شاید هم ناخواسته ما را نجات داده بودند.
برانابوس نگران سلاح بود بنابراین ما را از یکدیگر جدا کرد. او باید گرابز را رها می کرد تا خیال درویش راحت شود و همه ی این کار ها را به عشق من انجام می داد. درویش را نیمه شب از خواب بیدار کردند و به او گفتند گرابز فرار کرده است. او بسیار عصبانی شده بود. اگرچه گرابز و بیل-ای برادرزاده های او بودند، همچون فرزندانش آنها را دوست داشت. در آن زمان هر دوی آنها را از دست داده بود. او برانابوس، هیولا و من را نفرین کرد. من را مقصر مرگ بیل-ای می دانست و متهمم می کرد که در پی یک توطئه سبب مرگ آن پسر شده ام.
اولین روز زندگی جدیدم بود. همه چیز آشفته به نظر می رسید. حیرت زده و ترسیده بودم. نمی دانستم چه بگویم و چه کاری انجام دهم. از اینکه دوباره به زندگی برگشتم بسیار خوشحال بودم اما در عین حال می ترسیدم. از خود مطمئن نبودم، اجازه دادم درویش نفرین بکند و سرم جیغ بزند. وقتی انگشتش را در من فرو کرد، از روی زمین بلندم کرد و محکم تکانم داد، خودم را نباختم و فقط دعا می کردم که من را نکشد. سرانجام همان طور که فریاد می کشید آنجا را ترک کرد. او چندین روز من را نادیده گرفت و اگر به خاطر میرا فِلیم، یکی از دوستان قدیمی اش، نبود شاید برای همیشه من را نادیده می گرفت.
با آن حال پریشان و افسرده اش به میرا تلفن کرد تا از رنجی که می کشید با او حرف بزند. میرا فوری نزد او آمد. میرا تا آنجا که می توانست تلاش کرد تا او را آرام کند. از من پرسید چیزی لازم دارم یا نه؟ و اینکه آیا مایلم درباره ی مسائل پیش آمده با او صحبت کنم؟ او نگران من بود. مثل درویش فکر می کرد که ممکن است من باعث مرگ بیل-ای شده باشم تا بتوانم کنترل بدن او را به دست بگیرم. در پس سیلاب اشک هایم می خواستم به او بفهمانم که بی گناهم. وقتی متوجه شد من دخترکی تنها هستم و از این جهان به همان اندازه وحشت دارم که از شیاطین می ترسم، مهربان تر شد و توانستیم چند کلمه ای با هم سخن بگوییم. من راجع به زندگی خودم با او صحبت کردم، قرن هایی که در غار بودم و نیرویی که من را وادار کرد تا وارد کالبد بیل-ای شوم. همان طور که هق هق گریه می کردم، گفتم:
ـ من نمی خواستم جنازه رو به زندگی برگردونم و تغییرش بدم. فقط اتفاق افتاد. اونجا دراز به دراز افتاده بود و من نمی تونستم اون رو مال خودم کنم. اولش به دوباره زندگی کردن فکر نمی کردم. لرد لاس می خواست بقیه رو بکشه. من می خواستم به اونها کمک کنم.
میرا حرفم را باور کرد و توانست درویش را از حقیقت ماجرا مطلع کند. او همچنین به سختی موضوع ناپدید شدن بیل-ای و حضور ناگهانی من را توضیح داد. او درویش را قانع کرد که بیل-ای رفته است تا با اقوام مادری اش زندگی کند. میرا از طریق رابط هایی که داشت، مدارک لازم را جعل کرد و از مقامات بالا خواست تا در برابر درخواست هر کسی (مثل معلم بیل-ای) نقطه ی ضعفی نشان ندهند و حتی برای حفظ قدرت دروغ بگویند.
همان رابط ها برایم شناسنامه و پاسپورت جعلی درست کردند. من به برادرزاده ی جعلی درویش تبدیل شدم که مادرش به تازگی درگذشته بود. در نبود هر آشنای دیگری، من را به سمت کارشری ویل فرستادند. اگر کسی به ماجرا با دقت نگاه می کرد، این همه اتفاق هم زمان مشکوک به نظر می رسید. پدربزرگ و مادربزرگ پسری به طرز وحشیانه ای به قتل رسیده بودند... پسر بدون اینکه به کسی چیزی بگوید، یک دفعه می رود... بهترین دوست او هم ناپدید می شود... و دختری که کسی تا به حال او را ندیده، به خانه ی همان مردی می آید که برای هر دو پسر مثل پدر بود. مردم کارشری ویل احمق نبودند. من مطمئنم که می دانستند کاسه ای زیر نیم کاسه است.
اما میرا و هم دستانش هنرمندانه بی هیچ ردی پا به فرار گذاشتند. پلیس در مناطق دیگر مطمئن شده بود که بیل-ای در امنیت به سر می برد و داستان آن دختر حقیقت داشت. همسایه های ما در مواجهه با چنین شواهدی که به دقت سرهم شده بود فقط می توانستند با تردید به ماجرا نگاه بیندازند و منتظر تغییر خارق العاده ی بعدی خانواده ی گریدی باشند.

اولین ارتباط

از اولین نقطه در جاده ای که از جنگل می گذشت، پنج دقیقه پای پیاده تا کارشری ویل راه بود، اما من از حاشیه ی جاده رفتم و خانه ها و مغازه ها را دور زدم. به زندگی عادی مردم می نگریستم و به آنها غبطه می خوردم. به مردم گفته بودیم درویش در خانه به من درس می دهد تا از غم مرگ مادرم بیرون بیایم. میرا به ما کتاب و تجهیزاتی برای آموختن داده بود. البته درویش حتی لحظه ای ننشست تا به من در کارهای مدرسه کمک بکند، همه ی تکالیفم را خودم انجام دادم. تمرین هایم را به پایان می رساندم و میرا آن را به مسئولان مربوطه اش نشان می داد و آنها را خوشحال می کرد. من از مشق نوشتن لذت می بردم. هرگز چنین کاری را قبلاً انجام نداده بودم. می دانستم چگونه کارهای عملی انجام دهم؛ مثلاً آشپزی کنم، ظرف بشورم و سلاح هایم را تیز کنم. قصه های بسیاری را از بر کرده بودم و بانبا به من جادو آموخته بود. اما هیچ وقت کتاب نخوانده بودم. من هیچ چیز راجع به تاریخ عمومی، جغرافیا، علوم و ریاضیات نمی دانستم.
خیلی هیجان انگیز بود. من از قبل چیز های زیادی می دانستم و آن هم به لطف خاطرات بیل-ای بود، اما بیشتر مشغول تحقیق بودم. مثل بسیاری از مردم بیل-ای هم نمی توانست تمام چیز هایی که آموخته بود به خاطر آورد. بنابراین به دانش او دسترسی اندکی داشتم. حافظه ام بی نقص بود. من به وضوح هر آنچه می دیدم و می شنیدم و می خواندم به یاد می سپردم. با بلعیدن کتاب هایی که میرا به من داده بود و مشاهده ی تعداد زیادی مستند تلویزیونی و اخبار، بسیاری از قطعات این پازل دنیای هوشمند را کنار هم قرار دادم. به شکل مسخره ای از بچه های هم سن و سال خودم اطلاعات بیشتری داشتم.
دوست داشتم به مدرسه بروم و از معلمان واقعی چیز یاد بگیرم. با این حال در خانه خیلی چیزها آموختم، مشق هایم را نوشتم، برنامه های آموزشی دیدم و در اینترنت پرسه زدم. اما این روش جایگزین آموختن از شخص دیگری نبود. من کارهای بیشتری می توانستم با مغزم انجام دهم و اگر معلم دیگری داشتم، موضوعات بیشتری درباره ی جهان اطرافم کشف می کردم.
هنوز آمادگی نداشتم تا با دیگران اخت شوم. چه باید می گفتم؟ چگونه می توانستم با آنها صمیمی شوم؟ باید جلوی زبانم را می گرفتم، نمی خواستم کسی از گذشته ام باخبر شود. من با این مردم وجه مشترکی نداشتم. با طرز فکرشان آشنا بودم، از طریق بیل-ای خیلی چیزها را می دانستم و درباره شان خوانده بودم و در تلویزیون هم چیزهایی فرا گرفته بودم. اما در زمان من دختران در چهارده سالگی ازدواج می کردند. جنگجویان لخت می جنگیدند. بردگی بخشی معمول از زندگی بود. خوردن قلب دشمن اصلاً عجیب به نظر نمی رسید. ما خدایان زیادی را می پرستیدیم و اعتقاد داشتیم در زندگی روزمره ی ما نقش دارند.
همان طور که به شکاف بین خودم و مردم می اندیشیدم، یک نفر پشت سرم سرفه کرد. آماده ی دفاع شدم. به تجربه فهمیده بودم اگر کسی تعقیبم کند، یک دشمن است. لب هایم سریع حرکت می کردند و وردی را زمزمه کردم. هیچ جادویی در فضا وجود نداشت، بنابراین قدرت های من محدود شده بودند اما هنوز می توانستم بر روی دو یا چند جادو کار بکنم. هیچ کس به راحتی نمی توانست من را تسخیر کند.
او یک دختر بود و چندین سال از من بزرگ تر به نظر می رسید. لباس هایمان شبیه به هم بود اما انگار پوشیدن آنها برای او طبیعی تر از من به نظر می رسید. برخلاف او یاد نگرفته بودم بند کفش هایم را گره بزنم یا دکمه ی لباس هایم را ببندم. موهایش تمیزتر از من بود و آرایش می کرد.
دختر گفت:
ـ سلام.
و من هم آرام پاسخ دادم.
ـ سلام.
نامش را به یاد آوردم و نگذاشتم جادو روی لبانم آشکار شود. او رنی گاسل بود، خواهر پسری که بیل-ای از او تنفر داشت. گرابز این دختر را دوست داشت. بیل-ای هم به او علاقه مند بود اما هیچ وقت حرفی به میان نمی آورد، چون اعتقادی نداشت که بتواند با دوست بزرگ تر و با اعتماد به نفس خود رقابت کند.
دختر گفت:
ـ اسم من رنیه.
لحظه ای فکر کردم و گفتم:
ـ من ربکا کینگ هستم. بک هم صدام می کنند.
این نام دومی بود که میرا برای من انتخاب کرده بود. رنی سرش را به نشانه ی تایید تکان داد، نزدیک تر آمد و به دقت نگاه کرد. رنگی از دشمنی در چشمان او وجود داشت که آشفته ام می کرد. این دختر دلیلی برای تنفر از من نداشت. ما یکدیگر را نمی شناختیم، با این حال از من بدش می آمد.
رنی پرسید:
ـ تو برادرزاده ی درویش هستی؟
و من را برانداز کرد، همان طور که چند دقیقه ی پیش من روستا را می گشتم. زیر لب زمزمه ای کردم، نچرخیدم، مستقیم روبه رو را نگاه کردم، کمی می لرزیدم، گفتم:
ـ درسته.
این دختر نمی توانست به من آسیبی بزند اما می ترسیدم رازهایم را فاش کند.
ـ گرابز هیچ وقت چیزی راجع به شما نگفته.
ـ نمی دونست. این یه راز بود.
با لبخند کجی گفت:
ـ گریدی با یه راز؟ چیز جدیدی نیست.
اخم کردم.
ـ منظورت چیه؟
ـ درویش همیشه پر از راز بوده. گرابز هم همین طور. ما به یکدیگر نزدیک بودیم اما مطمئنم بعضی چیزها رو به من نمی گفت؛ راجع به والدینش، خواهرش و درویش.
جلوی من ایستاد.
ـ تو گرابز رو ملاقات کردی؟
صادقانه جواب دادم:
ـ فقط یک بار.
ـ عجیبه به محض اینکه تو وارد شدی او رفت.
شانه هایم را بالا انداختم.
ـ او ناراحت بود. وقتی پدربزرگ و مادربزرگ بیل-ای کشته شدند، می خواست از اینجا بره. این مسئله او رو به یاد قتل پدر و مادرش می انداخت.
رنی دماغش را بالا کشید:
ـ شاید. ولی پیش چه کسی رفت؟
ـ خاله اش.
رنی سرش را تکان داد.
ـ گرابز خاله اش رو دوست نداشت. بستگان دیگرش رو هم دوست نداشت. او راجع به اونها با من صحبت کرده بود. درویش تنها کسی بود که دوستش داشت. بیل-ای هم به درویش علاقه داشت. اما هر دو بی هیچ هشداری رفته اند و هیچ کدوم به خودشون زحمت ندادند که در این ماه ها یه سری به درویش بزنند. واقعاً عجیبه.
چشم هایش از عصبانیت و بدگمانی می سوخت. به دلایلی که شاید حتی خودش هم نمی دانست، من را مقصر ناپدید شدن گرابز و بیل-ای می دانست و تا حدودی هم حق با او بود. من چیزی نگفتم. می دانستم سکوت از دروغ بهتر است. بعد از چند دقیقه سکوت، رنی خیلی آرام پرسید:
ـ شماره ای از گرابز داری؟
ـ نه، اما احتمالاً می تونم از دِر...
حرفم را قطع کرد.
ـ به خودت زحمت نده. قبلاً ازش پرسیدم. نتونستم با تلفن همراهش تماس بگیرم. گفت که گرابز نمی خواد با کسی حرف بزنه. ازم خواست ایمیل بزنم و زدم، اما گرابز جواب نداد. من احمق نیستم. مطمئنم که درویش بود و تظاهر می کرد که برادرزادشه.
نمی دانستم باید چه واکنشی نشان دهم.
نگران بود و زیر لب گفت:
ـ این یه ربطی به ماجرای لاک داره. تو که می دونی لاک کیه؟
با خرخر گفتم:
ـ برادرت بود.
سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
ـ ممکنه بعضی ها فکر کنند گم شدن اونها درست روز مرگش اتفاقی نیست. یا اینکه پدربزرگ و مادربزرگ یکی از اونها به قتل رسیده. یا اینکه عموی اون یکی شش ماه رو مثل آدمی گذرونده که انگار همه چیز رو از دست داده.
با لحنی قاطع پرسیدم:
ـ تو چی می خوای؟
فریاد کشید. هر دو بازوی من را گرفت و آنها را محکم فشار داد.
ـ می خوام بدونم چه اتفاقی افتاد؟
ـ مرگ لاک وحشتناک بود ولی من باورم شد که یه اتفاق بوده و باهاش کنار اومدم. اما حالا تردیدهای وحشتناکی دارم. برخلاف نظر مردم، کاسه ای زیر نیم کاسه است. درویش حقیقت رو پنهان کرده و من معتقدم تو از همه چیز خبر داری.
آهی کشیدم. تصاویر و خاطرات بی وقفه به ذهنم می آمدند.
ـ من چیزی نمی دونم.
می خواستم کاری کنم تا هر چه زودتر دست از سرم بردارد اما نمی توانستم. من بیش از حد درباره ی او می دانستم و ناخواسته اسرارش برایم آشکار شده بود.
ـ بعد از اینکه اونها رفتند به اینجا اومدم. چیزی درباره ی اونها نمی دونم.
رنی با نفرت به من خیره شد.
ـ باور نمی کنم. تو می دونی. باید بدونی. تو بخشی از ماجرا بودی. اگه چیزی برای قایم کردن نداری، پس چرا مثل دزد ها خودت رو پنهان کردی؟
ـ خواهش می کنم... اذیتم نکن... بگذار برم... نمی خوام...
رنی با تندی جواب داد:
ـ چی؟ نمی خوای که چی بشه؟
فریاد زدم:
ـ که بیشتر بدونم!
اخم کرد. اشک هایم سرازیر شد. نترسیده بودم و غمگین هم نبودم. بیشتر به این دلیل که او همچنان آنجا بود.
می دانستم چرا آن کارها را می کرد و چرا این قدر احساس بدی داشت. دلیل پافشاری اش برای فهمیدن حقیقت را می دانستم.
لابه کنان گفتم:
ـ نمی تونی تغییرش بدی. نمی تونی اون رو برگردونی چون مرده.
رنی زیر لب غرید:
ـ کی؟ گرابز؟ بیل-ای؟
خس خسی کردم و گفتم:
ـ لاک.
دست های او شل شدند.
ـ تو نباید خودت رو مقصر بدونی. ربطی به تو نداره. او عصبی یا حواس پرت نبود. به همین دلیل...
رنی فریاد زد و دوباره به من چنگ انداخت.
ـ درباره ی چی صحبت می کنی؟
ـ اون روز که مرد، شما با هم دعوا کردید.
مرا رها کرد. چشمانش گشاد شده بودند. تصاویر ذهنی ام قطع شدند اما نمی توانستم بگذارم قضیه در آن مرحله تمام شود. باید به خودم فشار می آوردم و تلاش می کردم تا کمکش کنم.
ـ تو سر برنامه ی تلویزیونی که می خواستی نگاه کنی باهاش دعوا کردی. جر و بحث احمقانه ای بود. مطمئنم لاک وقتی اونجا رو ترک کرد اصلاً براش مهم نبود. هیچ ربطی به مرگش نداشت. مطمئنم که نداشت.
رنی لرزید. لب پایینش به شدت تکان خورد. سپس لابه ای کرد و گفت:
ـ از کجا این موضوع رو می دونی؟ من به کسی چیزی نگفتم.
زیر لب زمزمه کردم:
ـ اتفاقی بود. تقصیر تو نبود، پس نباید...
رنی جیغ زد:
ـ از کجا این موضوع رو می دونی؟
شانه هایم را بالا انداختم. آن طور که می خواستم اوضاع پیش نرفته بود. نیتم آن بود که از رنجش کم کنم اما در عوض او را ترسانده بودم.
رنی خواست چیزی بگوید، بعد پشیمان شد و به عقب رفت. داشت گریه می کرد و ترسیده بود. به سمت من آمد، انگار در نظرش زشت و ترسناک بودم. در زمان من، مردم همین طور به یک روحانی زن یا کاهنه خیره می شدند و فکر می کردند که با مامور شیطان مواجه هستند. او با ترس و لرز به طرف یک درخت پرید. بعد چرخید و فرار کرد. او را نگاه کردم تا پشت خانه های کارشری ویل ناپدید شد. بعد به آهستگی در تنهایی به طرف جنگل رفت تا شب را کنار درویش منزوی و مخوف بگذراند.

نظرات کاربران درباره کتاب سایه‌ مرگ

خوب
در 1 ماه پیش توسط
ولی از کتابهای قبلی بدتر
در 1 ماه پیش توسط
وای برام ترسناک بود ترسناک ترین
در 7 ماه پیش توسط لاله شکوفا نما
این کتاب از زبان بک است. گرگنما ها به همراه افرادی مسلح به خانه درویش حمله میکنند. بعد درویش دچار حمله قلبی میشود. او را به بیمارستان میبرند. پنجره ای باز میشود و بک یونی سوان را میبیند که از مرگ بازگشته! سایه کیست یا چیست؟ چگونه یونی از مرگ برگشته؟ این ها سوالات مهمی هستند که در این کتاب به آنها پاسخ داده میشوند. راهنمایی: ریشه پاسخ این دو سوال در کتاب ۴ است( این رو تو کتاب ۹ میفهمید)
در 6 ماه پیش توسط wintor