فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بک

کتاب بک
نبرد با شیاطین - کتاب چهارم

نسخه الکترونیک کتاب بک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بک

مادرم بعد از ساعت‌ها پیاده‌روی ناتمام و دردناک، در مقابل دروازه‌ی یک دژ گرد و بلند روی زمین افتاد، همان دژی که در آن بزرگ شدم. قدرت آن را نداشت که صدا بزند و کمک بخواهد. همان‌جا در لجن و آب کثیف در حالی‌ که سرم را بالا نگه داشته بود دراز کشید، زمانی‌ که اخم کردم و آروغ زدم لبخندی بر لبانش نقش بست. برای آخرین ‌بار من را بوسید و به سینه‌اش ‌چسباند. آن‌قدر با اشتها شیر نوشیدم تا تمام شد. من گرسنه و منتظر شیر بیشتری بودم. در آن سپیده‌دم تاریک و غم‌انگیز و مرطوب گال، آن جنگجوی پیر، ناله‌هایم را شنید. من را بی‌جان و گریه‌کنان همان‌طور که دست و پا می‌زدم میان دستان سرد، بی‌حرکت و بی‌جان مادرم پیدا کرد. بانبا بعضی وقت‌ها من را مسخره می‌کرد و می‌گفت: ـ با این چیزهایی که تو تعریف می‌کنی، باید یادت بیاد که مادرت اسمت رو چی صدا کرده، حتماً برای دختر کوچولوش اسم گذاشته. اگر او اسم هم برایم گذاشته بود، آن را بلند نمی‌گفت. من حتی اسم مادرم را نمی‌دانستم، چرا در آن وضعیت تنها و دور از خانه مرد؟ درباره‌ی زندگی‌ام همه‌چیز را به یاد می‌آوردم اما از او هیچ‌چیز نمی‌دانستم. اینکه از کجا آمدم و واقعاً چه کسی بودم، رازهایی وجود داشت که هرگز به آنها پی نبرده بودم. بیشتر وقت‌ها به خاطرات اوایل زندگی‌ام پناه می‌بردم و در جست‌وجوی خوشبختی در گذشته بودم تا شاید بتوانم ترس‌هایم را برای مدتی کوتاه فراموش کنم. یک راست به سراغ خاطرات روزهای اولم در اینجا می‌رفتم، روزی که گال من را با خود به درون برج ‌آورد و به شوخی یک موش بزرگ صدایم زد، موشی که او در بیرون از دژ پیدا کرده بود. بر سر اینکه آیا باید من را بیرون، پیش مادرم، رها کنند تا بمیرم یا به‌عنوان یکی از افراد قبیله‌شان قبولم کنند بحث‌هایی درگرفت.

ادامه...

بخشی از کتاب بک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اسامی شخصیت ها، گروه ها، مکان ها

بران / برانابوس: Beranabus /Bran
بیلی / بیل-ای: Billi / Bill-E
پرای اتیم: Prae Athim
میرا فلِیم: Meera Flame
شارمیلا موکِرجی: Sharmila Mukherji
لُرد لاس / ارباب شیطانی: Lord loss
آرت: Art
گرابز / گرابیچ گریدی: Grubbs / Grubitsch Grady
یونی سوان: Juni Swan
شارک: Shark
بِک: Bec
کِرنل فلک / کرنلیوس: Kernel / Cornelious
گرت / گرتلدا گریدی: Gret / Gretella Grady
دِرویش گریدی: Grady Dervish
مک کادن: McCoden
نادیا: Nadia
وین: Vein
آرتری: Artery
لُرد شِفتری: Lord Sheftree
بارتلومئو گاراداکس: Bartholomew Garadex
لاک گاسل / رنی گاسل: Loch Gossel / Reni Gossel
رَز وارلو: Raz Warlo
کِرِیلی کواکس: Kirilli Kovaxe
داویدا هایم: Davida Haym
کا-گاش: Kah-Gash
مُریدها: Disciples
لَمب ها: Lambs
کارشری ویل: Carcery Vale
پسکینستون: Paskinston

آغاز

جیغ هایی در تاریکی.
مادر بعد از تقلایی طولانی و طاقت فرسا من را هل داد و روی علف های سرد و خیس از خون افتادم. از ورود ناگهانی به دنیا و تجربه ی هوای سرد با اولین نفسی که کشیدم گریه کردم. مادرم با لبخندی کمرنگ من را بلند کرد و در آغوش خود غذا داد. من با ولع شیر می نوشیدم و دست ها و پاهای کوچکم در آغوشش می لرزیدند.
باران ما را خیس کرد، خون را از روی پوست چروک و گرمم شست و یکباره تمیز شدم. مادر من را به بهترین شکل از ضربه های قطرات باران حفظ می کرد. او خیلی خسته بود، با این حال نمی توانست استراحت کند. باید به حرکتش ادامه می داد. پیشانی ام را بوسید و آهی کشید. آخرین تلاشش را برای ایستادن به کار برد و در زیر باران تلوتلوخوران حرکت کرد. بعضی وقت ها پایش گیر می کرد و می افتاد اما در هر حال مواظب من بود.
بانبا هیچ وقت باور نکرد که بتوانم تولدم را به یاد بیاورم. حتی برای یک کاهن قدرتمند هم چنین چیزی را غیرممکن می دانست. او همه ی اینها را ساخته ی خیالات من می پنداشت اما این طور نبود. آن لحظات را مثل بقیه ی زندگی ام دقیق به یاد داشتم. تولدی دشوار و در نهایت خشونت. مادرم تنها و خسته بود. به سرزمینی ناآشنا و غریب قدم گذاشته بود. خودم را به او چسبانده بودم. برایم لالایی می خواند و تلاش می کرد من را گرم نگه دارد.
افکارم به هم ریخته بود. دنیا را به شکل نورها و اشکالی ناآشنا تجربه می کردم. با وجود سردرگمی و کم هوشی دوران نوزادی ناامیدی و اضطراب مادر را حس می کردم. ترس های مادرم واگیر داشت، خیلی کوچک تر از آن بودم که معنای واقعی وحشت را درک کنم اما ترس را در قلبم احساس می کردم و می لرزیدم.
مادرم بعد از ساعت ها پیاده روی ناتمام و دردناک، در مقابل دروازه ی یک دژ گرد و بلند روی زمین افتاد، همان دژی که در آن بزرگ شدم. قدرت آن را نداشت که صدا بزند و کمک بخواهد. همان جا در لجن و آب کثیف در حالی که سرم را بالا نگه داشته بود دراز کشید، زمانی که اخم کردم و آروغ زدم لبخندی بر لبانش نقش بست. برای آخرین بار من را بوسید و به سینه اش چسباند. آن قدر با اشتها شیر نوشیدم تا تمام شد. من گرسنه و منتظر شیر بیشتری بودم. در آن سپیده دم تاریک و غم انگیز و مرطوب گال، آن جنگجوی پیر، ناله هایم را شنید. من را بی جان و گریه کنان همان طور که دست و پا می زدم میان دستان سرد، بی حرکت و بی جان مادرم پیدا کرد. بانبا بعضی وقت ها من را مسخره می کرد و می گفت:
ـ با این چیزهایی که تو تعریف می کنی، باید یادت بیاد که مادرت اسمت رو چی صدا کرده، حتماً برای دختر کوچولوش اسم گذاشته.
اگر او اسم هم برایم گذاشته بود، آن را بلند نمی گفت. من حتی اسم مادرم را نمی دانستم، چرا در آن وضعیت تنها و دور از خانه مرد؟ درباره ی زندگی ام همه چیز را به یاد می آوردم اما از او هیچ چیز نمی دانستم. اینکه از کجا آمدم و واقعاً چه کسی بودم، رازهایی وجود داشت که هرگز به آنها پی نبرده بودم.
بیشتر وقت ها به خاطرات اوایل زندگی ام پناه می بردم و در جست وجوی خوشبختی در گذشته بودم تا شاید بتوانم ترس هایم را برای مدتی کوتاه فراموش کنم. یک راست به سراغ خاطرات روزهای اولم در اینجا می رفتم، روزی که گال من را با خود به درون برج آورد و به شوخی یک موش بزرگ صدایم زد، موشی که او در بیرون از دژ پیدا کرده بود. بر سر اینکه آیا باید من را بیرون، پیش مادرم، رها کنند تا بمیرم یا به عنوان یکی از افراد قبیله شان قبولم کنند بحث هایی درگرفت. بانبا من را بررسی کرد و به آنها گفت که بچه ای جادوگر هستم. او تصمیم داشت من را تربیت کند تا یک کاهنه شوم. چند نفری با این نظر مخالفت کردند و به من مشکوک بودند. اما بانبا به آنها گفت که اگر من را نگه ندارند، نفرین خواهند شد و بالاخره موفق شد من را به سرپرستی قبول کند.
در کلبه ی چوبی کوچک بانبا بزرگ شدم. دیگران در کلبه های مشترک زندگی می کردند. اما یک کاهنه همیشه جایگاه مخصوص برای زندگی داشت. روی علف های گرم دراز می کشیدم و شیر بزی را می نوشیدم که بانبا از میان تکه ای پارچه چلانده بود و به دنیایی که گاهی روشن و گاهی تاریک بود خیره می شدم. وقتی لب های آدم بزرگ ها تکان می خورد صداهایی به گوش می رسید، آواهایی بی معنی و کلماتی نامفهوم.
بزرگ تر که شدم سینه خیز حرکت کردم و بعد آرام آرام راه افتادم. از نظر ذهنی و جسمی رشد کرده بودم. هر روز چیزهای بیشتری یاد می گرفتم، کلمات را با هم ترکیب می کردم تا بتوانم حرف بزنم و بالاخره وقتی آنها را درست ادا می کردم از خوشحالی جیغ می کشیدم. متوجه شدم که نامی دارم: بک به معنی کوچولو. گال وقتی من را پیدا کرد با آن نام صدایم زد. به اسمم افتخار می کردم. تنها دارایی ام بود و هیچ کس نمی توانست آن را از من بگیرد.
همان طور که بزرگ می شدم، بانبا تربیتم می کرد و انواع راه های جادوگری را به من آموزش می داد. خیلی زود همه چیز را یاد می گرفتم، وردها و طلسم ها به راحتی در خاطرم می ماند. البته نیروی جادو فراتر از وردها و کلمات بود. یک کاهنه باید اول جهان دور و برش را درک کند، بعد قدرتش را به واسطه ی زمین، باد، حیوانات و درختان به کار بگیرد. من در این کار چندان موفق نبودم و با وجود این مسئله شک داشتم بتوانم یک کاهن واقعی شوم؛ اما بانبا به من امیدواری می داد و می گفت که با تلاش و گذشت زمان بالاخره موفق خواهم شد.
اوایل ورود به دژ، به نظرم غیرممکن بود که بتوانم خودم را با مردم آنجا وفق بدهم. بچه های دیگر محتاطانه با من برخورد می کردند. مادرهایشان به آنها گفته بودند که اگر به من صدمه بزنند، ممکن است چشم هایشان را از کاسه دربیاورم و دندان هایشان را خرد کنم. از اینکه نمی توانستم یکی از آن بچه ها باشم ناراحت بودم و از بانبا دائماً درباره ی گذشته ام می پرسیدم، می خواستم به جایی بروم که آدم هایش من را بیشتر دوست داشته باشند اما او به سادگی جواب داد:
ـ هیچ جا از کاهنه ها پذیرایی نمی شه. مردم خوشحال می شوند که ما در کنارشون باشیم. اگه مشکلی پیش بیاد، دل کسی درد بگیره یا زنی بچه دار نشه یا حتی موقع زایمان از ما کمک می گیرند. اما هیچ وقت کاملاً به ما اعتماد نمی کنند و ما رو بین خودشون راه نمی دهند، مگه اینکه مجبور باشند. پس بهتره به این اوضاع عادت کنی کوچولو، این زندگی ماست.
زندگی بدی نبود. بعضی طرفدار ما بودند و بعضی از این می ترسیدند که نکند آنها را نفرین کنیم.
برای کاهن ها غذا همیشه فراوان بود، از طرف مردمی که نفرینی را از آنها دور می کردم یا موفق می شدم افسونی را به درستی انجام بدهم، تحسین می شدم و هدیه می گرفتم. مردم امیدوار بودند که روزی آن قدر قدرتمند شوم تا بتوانم امنیت دژ را افزایش بدهم. بانبا بیشتر وقت ها می خندید و باور داشت مردم همواره هم بدگمان بوده اند و هم زیادی پرتوقع. تعداد کمی، مثل گال یک چشم، با من مانند یک آدم معمولی رفتار می کردند.
او زمانی فرمانده این دژ بود اما با گذشت سال ها به یک جنگجوی پیر تبدیل شده بود. برایش اهمیتی نداشت که غریبه ای بودم با گذشته ای نامشخص، دستیار یک کشیش یا هر کس دیگری. من برای او فقط یک دختر کوچولو بودم. گاهی من را لوس می کرد، مثل پدری که ناز بچه اش را می کشد. شاید به این دلیل که او اولین کسی بود که من را پیدا کرد و برایم اسم گذاشت. بیشتر مواقع با من بازی می کرد. من را روی شانه هایش می گذاشت و دور تا دور دژ از خودش صدا درمی آورد و سواری می داد در حالی که آدم های دوروبرش او را مسخره می کردند و به او می خندیدند. همه ی بچه ها گال را دوست داشتند. یک جنگجوی خشن که افراد زیادی را در جنگ ها می کشت اما کودک درونش هنوز زنده بود.
آن دوران بهترین روزهای عمرم بود. با خودم فکر می کردم تا وقتی بزرگ شوم وردهای بسیاری از او یاد خواهم گرفت، محصولات را درو خواهم کرد و گله ها را به چرا خواهم برد. وظیفه ی من انجام دادن کارهای عادی نبود اما اگر بچه ای تنبلی می کرد، بهش کمک می کردم، آنها این اجازه را به من داده بودند.
با بعضی از بچه ها دوست شدم. آنها جلوی پدرها و مادرهایشان نمی خواستند با من بازی کنند اما وقتی کسی حضور نداشت یا حواس بزرگ ترهایشان به ما نبود با من حرف می زدند و من را در بازی هایشان راه می دادند.
بازی، کار و یادگیری جادو. اوقات خوشی بود. زمان های به سادگی زیستن. زندگی همان طوری پیش می رفت که گویی از ابتدای آفرینش این گونه بود.
بعد شیاطین از راه رسیدند.

خسارت و تلفات

جیغ های یک پسر سکوت شب را شکست. اهالی روستا به جنب و جوش افتادند. وقتی سرم را به طرف دروازه های ورودی چرخاندم، سربازان به طرف او در حال دویدن بودند و مشعل ها را به سوی تاریکی می انداختند. نینیان را دیدم، پسری که یک سال از من کوچک تر بود و در معرض خطر قرار داشت. یک شیطان دو سر، ترکیبی از استخوان، گوشت اجساد و خون دیدم.
گال اولین کسی بود که آنجا حاضر شد. یک جنگجوی قدیمی که بدون لباس فقط با یک سپر چرمی و یک تبر کوچک در دستش می جنگید. با تبرش حمله کرد و آن را تا انتها در سر یکی از هیولاها فرود آورد، سپس آن هیولای شیطانی فریاد زد اما حاضر نبود نینیان را رها کند. با دست در حالی که گوشتش از استخوان جدا شده بود ضربه ی محکمی به گال زد و او را به عقب پرتاب کرد و با دندان های سری که سالم بود گلوی نینیان را هدف گرفت. جیغ نینیان با صدای آزار دهنده ای که نشانه ی پارگی گلویش بود قطع شد.
بعد از گال، کن و سه مبارز دیگر به شیطان حمله کردند. آن شیطان نینیان را مثل چماق به طرف دو نفر از آنها تاب داد. کن و یکی از مبارزان سر جایشان باقی ماندند. سپس کن با نیزه اش یکی از چشم های شیطان را سوراخ کرد. آن شیطان فریاد دل خراشی کشید.
جنگجوی دیگر، اِنا، جلو پرید، سر آن موجود را گرفت، محکم آن را پیچاند و گردنش را خرد کرد.
اگر گردن یک انسانی را این طور بشکنید، آن شخص حتماً خواهد مرد. اما آن هیولاها مقاوم تر از حالت عادی بودند و شکستگی گردن فقط کمی باعث اذیتشان می شد.
شیطان با یک دست سری را که گال با تبرش متلاشی کرده بود قاپید و از جا کند و به طرف اِنا کوباند اما اِنا او را رها نکرد و بار دیگر گردنش را گرفت و در جهت مخالف پیچاند. آن شیطان سست شد اما اِنا دست از سرش برنداشت. چاقویی را از غلاف پشت کمرش بیرون آورد و مستقیم در استخوان های جمجمه ی فاسدشده ی شیطان فرو کرد. او سوراخی درست کرد و از همان جا با هر دو دستش جمجمه را شکافت و مغزش را بیرون کشید. مشعلی برداشت و به ماده ی لزج و خاکستری مغزش نزدیک کرد.
هیولا زوزه ای کشید و با چشمانی بسته برای گرفتن مغز آتش گرفته اش تلاش کرد. کن سر دیگر هیولا را بیرون کشید و بر زمین انداخت و با تبر آن را له کرد. هیولا لرزید، تکانی خورد و بر زمین افتاد.
صدایی از نزدیک دروازه به گوش رسید:
ـ اونها بیشتر هستند!
دیر وقت بود. از زمان حمله ی هیولاها گذشته بود. اکثر جنگجویان و مبارزان که نگهبانان اصلی بودند، خستگی شان را در می کردند و جای آنها را بچه هایی مثل من گرفته بودند. گوش و چشم هایمان تیز بود اما دیگر نزدیک صبح شده بود و بیشتر افراد خواب آلود و گیج بودند. ما گیر افتاده بودیم. هیولاها اوضاعشان از ما بهتر بود.
افرادی از کلبه ها بیرون دویدند. دست هایشان را دور نیزه ها، شمشیرها، تبرها و چاقوها حلقه کرده بودند. مردان و زنان که بیشترشان لخت بودند به طرف برج می دویدند، حتی آنهایی که معمولاً با لباس مخصوص جنگ مبارزه می کردند. برای لباس پوشیدن زمان کافی وجود نداشت.
هیولاهای شیطانی بر دروازه آویزان شدند، از خندق ها عبور کردند و حصارهای چوبی نوک تیز اطراف را در نوردیدند. آن هیولای دو سر یک تله برای از بین بردن نظم ما بود تا حواسمان را پرت کند. حس جهت یابی هیولاهایی که از جسد ساخته شده بودند افتضاح بود.
مبارزان نردبان هایی گذاشتند و خودشان را از دیوار دژها بالا کشیدند تا هیولاها را کنترل کنند و مانع ورودشان شوند. تخمین زدن تعداد هیولاها خیلی سخت بود. بی تردید پنج یا شش تا بودند، حداقل دو تا از آنها هیولاهای واقعی بودند، فاموری.
کن به کنار دروازه رسیده بود و دستور می داد. بر سر کسانی که از پست نگهبانی شان خارج شده بودند فریاد می کشید و می گفت:
ـ همون جا که هستید بمونید! به موقع صداتون می کنم!
بچه ها ترسان و لرزان سر جاهایشان بر گشتند، به تاریکی زل زدند و بالای سرشان مشعل ها را تکان دادند. آنها به نوبت فریاد می زدند:
ـ آماده! آماده! آماده! آماده!
یکی از آنها شروع به جیغ زدن کرد:
ـ نه! سه تا از اونها اینجا هستند!
گال به اِنا و آنهایی که با هیولا جنگیده بودند، دستور داد:
ـ با من بیایید!
از درگیری مقابل دروازه فاصله گرفتند و به عقب برگشتند. می خواستند اگر حمله ی دیگری مثل همین حمله دوباره اتفاق افتاد آنجا باشند. گال آنها را به سمت هر سه شیطان راهنمایی کرد. خشم و عصبانیت را در چشمانش می دیدم، او از دست هیولاهای خبیث عصبانی نبود، از خودش ناراحت بود. گال در اولین حمله ی هیولاها اشتباه کرد و به آنها اجازه داد او را پس بزنند اما این اشتباه دیگر تکرار نشد.
همان طور که جنگجویان هیولاها را سرگرم می کردند، به مرکز دژ رفتم و منتظر ماندم. معمولاً در نبردها دخالت نمی کردم چون ارزشم بیشتر از این بود که بخواهم جانم را به خطر بیندازم. در صورتی که یکی از هیولاها از آن خطوط دفاعی عبور می کرد، یا یک فاموری با قدرت خاص حمله می کرد، آن وقت نوبت من بود که وارد عمل شوم.
اگر می خواستم واقع بین باشم، شک داشتم که بتوانم در برابر یک فاموری قوی تر کاری انجام دهم. همه در دژ این را می دانستند اما وانمود می کردیم که من یک کاهن بزرگ هستم، ملکه ی همه ی جادوگرها! دروغ به ما اعتمادبه نفس می داد و نور امید را در دلمان روشن می کرد.
بچه های کوچک تر قبیله دورم جمع می شدند و به والدینشان که با گروه پلید از دنیای دیگر می جنگیدند، نگاه می کردند. برادرها و خواهرهای بزرگ ترشان پایین برج، مهمات و سلاح ها را به بزرگ ترها می رساندند و آماده بودند که اگر افتادند، به طرف خندق بپرند. کوچک ترها خیلی نمی توانستند کمک کنند، از اینکه در کنار آنها باشم متنفر بودم. بیشتر دوست داشتم در برج و در مرکز درگیری باشم اما انجام وظیفه مهم تر بود. هر کدام از ما باید کاری را انجام دهیم که از پس آن بر می آییم. آرزوها و خواسته هایم مهم نبودند. همیشه امنیت و آسایش دژ و نجات مردم در اولویت قرار داشت.
یکی از فاموری ها از حصار عبور کرد، نیمی انسان و نیمی گراز بود. با پوزه ای دراز و ترکیبی از دندان های انسان و عاج فیل و چشم های زرد و شیطانی. به جای دست، چنگال های تیزی داشت. بر سر مبارزانی که به طرفش حمله می کردند فریاد می کشید و خون به طرفشان تف می کرد. ناگهان خونش به صورت یکی از زنان برخورد کرد و او جیغ آزار دهنده ای کشید و از بالای برج پایین افتاد.
گوشت صورتش شروع به جوشیدن کرد. خون آن هیولا مثل آتش سوزان بود. به طرف آن خانم دویدم. نامش اسکوتا بود. بعضی وقت ها با او در یک آلونک چوبی بودم. (از وقتی بانبا رفت، هرچند وقت یک بار در یکی از کلبه ها می ماندم.) صورت همیشه رنگ پریده اش قرمز و زشت شده بود. گوشت صورتش در حال جوشیدن بود و سرانجام ترکید. آن مایع جلز و ولز کرد و اسکوتا جیغ بلندی کشید.
کف دستم را روی پیشانی اش گذاشتم و به گرمایی که از گوشت صورتش بلند می شد و آن مایع آزاردهنده ی جوشان توجه نکردم. ورد آرام کننده را زمزمه کردم. اسکوتا آهی کشید، آرام شد و چشمانش را بست. کیف کوچکی را از دور کمربندم باز کردم و بیرون کشیدم، دانه های درشت سبز رنگی از آن را کف دستم ریختم. کیف را کنار انداختم، آب دهانم را روی دانه ها ریختم و با انگشت آنها را با هم مخلوط کردم تا اینکه خمیری درست شد. خمیر را روی گوشت از شکل افتاده ی اسکوتا گذاشتم. بلافاصله قل قل کردن آن متوقف شد. صورتش به طرز فجیعی سوخته بود اما زنده می ماند. ضدعفونی کننده ها و خمیرهای دیگری هم وجود داشت که بتوانم برای بهبود کامل و تمیز کردن زخم هایش استفاده کنم اما در آن زمان فرصت کافی نداشتم. اول باید کار آن هیولا را تمام می کردم.
بالا را نگاه کردم. شمشیرها و چاقوهای جنگجویانمان بعضی قسمت های بدن هیولا را سوراخ سوراخ کرده بود. با وجود این هنوز مبارزه می کرد و می جنگید و آب دهانش را پرتاب می کرد. کاش می دانستم آن هیولاهای شیطانی قدرت غیرعادی شان را از کجا می آوردند.
ناگهان داد و فریادهایی از پشت سرم شنیدم:
ـ بچه ها!
یک فاموری عنکبوت شکل از اتاق کوچک که در کنار تونل مخفی قرار داشت، بیرون آمد. آن موجود احتمالاً سوراخ مخفی خروجی به بیرون دژ را پیدا کرده و از آن بالا آمده بود. او تخته هایی که درِ سوراخ را بسته بودند شکسته و وارد دژ شده بود.
کن جیغ و فریاد را شنید و دنبال مبارزانش گشت تا برای کمک اعزامشان کند. قبل از آنکه به کسی دستور بدهد، دو برادرش را جلوی راه شیطان عنکبوتی انداخت. رونان و لرکان دو برادر دوقلوی حدوداً شانزده ساله با موهایی قرمز بودند. برادر کوچک ترشان، اِرک، چند ماه پیش کشته شده بود. آن دوقلوها مبارزان بسیار قدرتمندی بودند اما از زمانی که اِرک کشته شده بود، آنها مثل مردان بزرگ نیرومندتر از گذشته می جنگیدند. رونان و لرکان عاشق کشتن هیولاهای خبیث بودند.
کن به هیولاهای دم دروازه دقت کرد. او مبارزان دیگر را به زحمت نینداخت و آنها را به جنگ هیولا نفرستاد.
او به دوقلو های جوان اعتماد داشت. آنها جزو جوان ترین و در عین حال خشن ترین جنگجویان دژ بودند.
رونان و لرکان به شیطان عنکبوتی حمله کردند. هیولا نزدیک تر آمده بود، آن را می دیدم. بدن بزرگ یک عنکبوت و صورت و دم یک سگ را داشت. هیولاها اغلب اوقات ترکیبی از حیوانات بودند. بانبا همیشه به من می گفت:
ـ اونها شکل های حیوانات ما و حتی شکل های خودمون رو می دزدند. چون خودشون هیچ شکل مشخصی ندارند.
رونان، برادر قدبلندتر، با موهایی بلند، فرفری و آشفته دو چاقوی منحنی شکل همراه خود داشت. لرکان موهایش را از ته کوتاه کرده بود و گوشواره های مختلفی در گوشش انداخته و یک شمشیر و یک داس کوچک در دستش بود. آنها در مبارزه با هر دو دست راست و چپشان مهارت داشتند. اما قبل از اینکه بتوانند به آن سگعنکبوت حمله کنند، گرفتار موهای بلند آن موجود شدند. موهای آن جانور از بین هشت تا پای درازش مثل تیرهایی که از کمان رها شده باشد به سمتشان شلیک می شد و دائماً با ضربه های محکم در بدن هایشان فرو می رفت. آن موها به شدت برادرها را آزار داد. طوری که مجبور شدند بایستند و صورت هایشان را با دست بپوشانند تا از چشمانشان محافظت کنند. آنها بیشتر به دلیل ناکامی و سردرگمی ناله می کردند. فاموری جلو آمد و با هیجان و شادی شیطانی اش پارس کرد و برادران دوقلو را که با چشمانی بسته سلاح هایشان را در هوا تکان می دادند مجبور کرد که عقب برگردند.
می توانستم از کن کمک بخواهم اما دوست داشتم خودم از عهده ی این یکی برآیم. هرگز خودم را به خطر نمی انداختم اما می توانستم به آنها کمک کنم تا بتوانند روی هیولای خبیث بزرگ تر و خطرناک تر تمرکز کنند.
با عجله به سمت کندوهای عسل دویدم. قبل از اینکه حمله را شروع کنیم، آنها را بیرون از دژ نگه داشتیم. بعضی از هیولاها خیلی عسل دوست داشتند. به همین دلیل کندوهای زنبور عسل را به داخل آوردیم. زنبورها در حال استراحت بودند. به کندو رسیدم و یک مشت از آنها را برداشتم و بیرون کشیدم و همزمان وردی را آهسته زیر لب خواندم تا از نیش زدن و حمله ی احتمالی آنها جلوگیری کنم. به سرعت پشت سر رونان و لرکان قرار گرفتم. با قدم هایی مطمئن مشتم را نیمه باز کردم و زیر لب وردی دیگر برای زنبورها خواندم.
مثل یک فرمانده دستور می دادم و آنها به هیجان می آمدند و شروع به پرواز می کردند. فریاد زدم:
ـ برید کنار!
رونان و لرکان با تعجب نگاهی به من انداختند، بعد کنار ایستادند. دستم را باز کردم و زنبورها مستقیم به سمت سگ ـ عنکبوت حمله کردند، چشمانش را هدف گرفتند و آن را با نیش زدن کور کردند.
فاموری ناله می کرد و با پاهایش صورتش را می خراشید و ضربه می زد. فقط به فکر زنبورها بود و نه چیز دیگر. رونان و لرکان جلو رفتند، هرکدام از آنها در یک طرف قرار گرفتند. چهار تیغه ی تیز در نور مشعل ها برق زدند. سپس چهار پای پرموی آن هیولا در تاریکی به هوا پرت شدند. آن هیولا در حالی که نیمی از پاهایش را از دست داده بود، کور شد و ویران بر زمین افتاد. رونان به سمت سر هیولا جلو آمد، آن را هدف گرفت و چاقویش را تا عمق مغز او فرو کرد. سگ ـ عنکبوت بدنش سفت شد، دوباره ناله ای سر داد و بعد راهش را کشید و رفت. رونان چاقو را بیرون کشید و با موهای بلندش آن را تمیز کرد. خون هیولاها بر موهای قرمز طبیعی اش سبب شده بود تیره تر به نظر برسند. موهای لرکان هم به خون آلوده بود. آنها هیچ وقت موهایشان را نمی شستند.
رونان به من نگاه کرد، لبخند زد و گفت:
ـ کارت خوب بود.
سپس همراه با لرکان به طرف کن و سربازانش رفتند. آنها سعی داشتند هیولاها را از روی حصار عقب برانند.
نگاهی انداختم، گروه گال وضع خوبی داشت. هیولاها در حال عقب نشینی بودند. فاموری گرازشکل را از حصار به بیرون پرتاب کردند. او دستش را به تیرک ها گرفته بود و رها نمی کرد. هیولاها دیگر مراقبش نبودند. رونان و لرکان ضربه ای به فاموری زدند. همین که تیغه ی سلاح هایشان با بدن هیولا برخورد کرد ناگهان هوا گرم شد. او جیغ گوش خراشی کشید، خودش را رها کرد و شکست خورده پا به فرار گذاشت.
کنلا، پسر کن، نیزه ای به طرف هیولا پرتاب کرد و پیروزمندانه فریاد کشید. انگار نیزه به هدف برخورد کرده بود. او نیزه ای دیگر بر داشت و به طرف هیولا هدف گرفت و پرتاب کرد.
هیولاها عقب نشینی کرده بودند و ما نجات پیدا کردیم. قبل از اینکه کنلا نفس راحتی بکشد، صدای نعره ای از روی کینه و شکست از پشت دژ به گوش رسید. اَمِرجِن، پدر نینیان، پیکر بی جان پسرش را در دست گرفته بود. او پنج تا بچه داشت و نینیان آخرین فرزندش بود. هیولاها همسر و بقیه ی بچه هایش را هم کشته بودند.
کن از کنار برج به سمت اَمِرجِن حرکت کرد تا بتواند او را کمی آرام کند. ناگهان اَمِرجِن از جا پرید و با چشم هایی که از خشم و جنون قرمز شده بودند به طرف ارابه ای دوید که زمانی سربازان و مبارزان برجسته وقتی به جنگ می رفتند از آن استفاده می کردند. آن ارابه تقریباً یک سال همان جا بود، دقیقاً از زمان شروع حمله های هیولاها. کن متوجه نیت اَمِرجِن شد و به سمتش هجوم برد و فریاد زد:
ـ نه!
اَمِرجِن ایستاد، شمشیر را بیرون کشید، به طرف او گرفت و گفت:
ـ هر کسی بخواد جلوی من بایسته، می کشمش!
تهدیدش جدی بود. کن می دانست اگر بخواهد جلویش بایستد، مجبور خواهد شد با او بجنگد. کمی موقعیت را سنجید، بعد تصمیم گرفت به او اجازه بدهد که برود. رویش را بر گرداند و سرش را برای کسانی که نزدیک دروازه بودند تکان داد تا دروازه را باز کنند.
اَمِرجِن با عجله ارابه را می راند. آن ارابه کاملاً معمولی بود و هیچ شباهتی به ارابه های طلایی و با شکوه افسانه ها نداشت. او آن را به تنها اسب ضعیفی که باقی مانده بود بست. سپس با سلاحش که تیز نبود به پشت حیوان تازیانه زد و اسب چهار نعل شروع به دویدن کرد. از دروازه بیرون رفت تا هیولاها را به مبارزه دعوت کند. صدای نعره های هیجان انگیز هیولاها را در حالی که ایستاده بودند و به طرف او برمی گشتند می شنیدم. دروازه بسته شد. تنها عده ی کمی ساکت و غمگین اَمِرجِن را در حالی که با هیولاها می جنگید در فضای باز نگاه می کردند. بقیه صورتشان را برگردانده بودند. بعد از گذشت مدتی فریادهای یک مرد به گوش رسید. خیلی ترسناک بود، اگرچه تازگی نداشت. در دلم برایش دعا می خواندم و بعد به طرف برج دویدم تا به کمک زخمی ها بشتابم. درگیری تمام شده بود و باید مجروحان درمان می شدند. زمان خواندن وردهای جادویی فرا رسیده بود. زمان بک.

پناهندگان

هیچ ابری در آسمان دیده نمی شد. بعد از مدتی طولانی بالاخره آسمان صاف شده بود و یک روز خوب برای ترمیم زخم ها به نظر می رسید. انرژی خورشید در وجودم جریان پیدا کرد. سر انگشتانم را روی زخم ها گذاشتم و تا جایی که ممکن بود از دارو، کرم و شربت ها استفاده کردم. نیروی جادویی ام را برای کسانی همچون اسکوتا که زخم هایشان عمیق تر بود نگه داشتم. او به همراه چند نفر دیگر با خون هیولا زخمی شده بودند.
مبارزان خیلی خسته بودند و خوابشان به هم ریخته بود. اغلبشان به قدری زخم های عمیق داشتند که نمی توانستند به اتاق هایشان در کلبه ها برگردند. یکی دو ساعت از درگیری ها گذشته بود. در حالی که نوشیدنی به همراه نان می خوردند درباره ی آن نبرد و هیولاهای شیطانی گفت وگو می کردند.
حالم خوب بود، شب گذشته کامل و راحت خوابیده بودم، فقط چند دقیقه قبل از حمله ی هیولاها از خواب بیدار شدم. این برنامه ی ثابت شب هایی بود که در ساعت های اولیه حمله ای اتفاق نمی افتاد. در اطراف برج چرخیدم و حواسم را جمع کردم تا کسی را فراموش نکنم، از زخمی هایی که اوضاعشان وخیم تر بود پرستاری کردم. قبلاً فکر می کردم که دژ خیلی بزرگ تر از اینها باشد. ده تا اتاقک با دیوارهایی به شکل دایره که در آن برای همه فضا وجود داشت اما در آن اوضاع به زندانی تنگ و کوچک تبدیل شده بود. بیشتر اتاقک ها در طی یک سال گذشته ساخته شده بودند تا افراد تازه وارد را که از دهکده ها و روستاهای اطراف به ما پناه آورده بودند اسکان دهند. اغلب کسانی که در مجاورت اینجا زندگی می کردند مجبور شدند از خانه هایشان فرار کنند، چون اینجا امن تر بود. تنها بیست ودو اتاقک در اختیار داشتیم. با وجود اینکه در فصل بهار دژ را وسیع تر کرده بودند اما نمی توانستیم تعداد اتاق ها را بیشتر از آن افزایش دهیم.
استفاده از جادو من را خسته و گرسنه کرد. قدرت و نیروی من به اندازه ی بانبا نبود. نور خورشید به من انرژی می داد اما برایم کافی نبود. به غذا و نوشیدنی احتیاج داشتم؛ شیر و عسل نوشیدنی ای حیاتی و نیروبخش برایم بود. هرگز الکل مصرف نمی کردم چون باعث گیجی ام می شد و حالت تهوع می گرفتم.
گال کنار سطل های شیر نشسته بود. غمگین و در خود فرو رفته به نظر می رسید و مدام پشت چشم کورش را می خاراند. او سال ها پیش پادشاه کل این منطقه بود. فرمانده همه ی دژهای داخلی و قوی ترین مرد در کل این سرزمین به حساب می آمد. زمانی زمزمه هایی بین مردم وجود داشت که قرار است او پادشاه کل ایالت بشود. سرزمین ما به چهار قسمت بزرگ تقسیم شده بود و هر بخش را پادشاهانی قدرتمند اداره می کردند. هیچ کدام از فرماندهان نتوانسته بودند پادشاه کل ایالت شوند. گال از طرف بیشتر فرماندهان و پادشاهان مناطق دیگر حمایت می شد اما در یکی از جنگ ها یک چشمش را از دست داد و بعد از آن کناره گیری کرد. با وجود بدشانسی ای که آورده بود زندگی را سخت نمی گرفت. او هیچ وقت درباره ی آنچه ممکن بود روی دهد اما محقق نشده بود حرفی به میان نمی آورد. سرنوشت او چنین بود و گال آن را پذیرفته بود. با وجود آنکه آرام و قانع بود اما آن روز صبح کمی غمگین به نظر می رسید. او از اشتباه کردن متنفر بود. برای جنگجوی پیر دلم می سوخت. کنارش نشستم و پرسیدم که کمی شیر می خواهد یا نه؟ با لبخندی کمرنگ گفت:
ـ نه، کوچولوی من.
به او گفتم:
ـ تقصیر تو نبود. فاموری ها فقط شانس آوردند.
گال با صدایی گرفته خرخر کرد. اگر کنلا آن دور و بر نبود شاید می توانستم او را از ناراحتی دربیاورم. کنلا با لیوانی نوشیدنی در دستش آنجا ایستاده بود و با افتخار از هیولایی تعریف می کرد که با نیزه به او حمله کرده بود. او حرف هایم را شنید و با خنده گفت:
ـ موضوع فقط شانس نبود. گال یه بز پیر به درد نخوره!
گال خودش را جمع و جور کرد و به کنلا خیره شد. کنلا مجرد بود و هجده سال داشت. او یکی از مردهای خوش تیپ و خوش قیافه ی قبیله به حساب می آمد. قدبلند و لاغراندام بود و موهایش در نهایت دقت و زیبایی بافته شده بود. فقط سبیل داشت و روی بدنش خبری از هیچ خال کوبی ای نبود. شنلش را با دو سنجاق طلایی زیبا و جواهرات به هم وصل کرده بود. شلوارهایی با پاچه ی گشاد می پوشید. کفش هایش از بهترین چرم ساخته شده بود و دور تا دور آنها را با موی اسب تزیین کرده بود. اصلاً شبیه بقیه ی مردان قبیله نبود. آنها لباس هایی می پوشیدند که کمربند داشت. بعضی ها از لباس پوشیدن او تقلید می کردند. او بیشتر از آنکه شبیه پدرش باشد به پادشاهان می مانست. روزی که کن می مرد او یکی از کسانی بود که می توانست جانشین مناسبی باشد.
بیشتر دختران جوان قبیله او را به دلیل ظاهر متفاوتش دوست داشتند؛ اما بر عکس سلیقه ی خوبش اصلاً جنگجوی ماهری نبود. همه کنلا را یک جنگجوی معمولی می دانستند، او فاصله ی زیادی با یک مبارز برجسته داشت.
گال غرغرکنان گفت:
ـ حداقل من اونجا بودم که اشتباه کنم، تو کجا بودی؟ شاید داشتی موهات رو درست می کردی!
کنلا با قاطعیت گفت:
ـ من حسابی درگیر مبارزه بودم. یکی از هیولاها رو هم زدم، فکر کنم که اون رو از پا درآوردم و ناکارش کردم.
گال لبخندی زد و گفت:
ـ آره، با نیزه زدیش، از پشت! اون هم وقتی که داشت فرار می کرد. آفرین! خیلی شجاعت به خرج دادی.
و برایش دست زد. ناگهان کنلا صدای هیس درآورد و دستش را به طرف نیزه برد. در همان حین گال به سرعت تبر را از دستش گرفت.
ـ بسه دیگه!
کن همان طور که با چشمانی خشمگین به هر دو نگاه می کرد، نزدیک آمد. به نظر می رسید هر وقت کنلا توی دردسر می افتاد، کن خودش را می رساند. شاه اخمی کرد، چند قدم جلو آمد و گفت:
ـ همین که مجبور هستیم شب با هیولاهای خبیث بجنگیم کافی نیست؟ باید بین خودمون هم درگیری داشته باشیم؟
کنلا با ناله گفت:
ـ اون شجاعت من رو زیر سوال برد.
کن جواب داد:
ـ و تو هم به اون گفتی بز پیر، حالا با هم دست بدهید و موضوع رو فراموش کنید. ما وقت دعوا کردن نداریم. مثل بچه ها رفتار نکنید، شماها بزرگ شدید.
گال آهی کشید و دستش را جلو آورد. کنلا هم با او دست داد اما صورتش در هم پیچید و اخم کرد. بعد به سمت گروه کوچکی از مردان که همیشه دور و برش بودند، حرکت کرد. همان طور که دور می شد دوباره به لاف زنی درباره ی اینکه چطور شجاعانه ضربه ا ی مهلک به شیطان وارد آورده و او را کشته ادامه داد و از مهارت و دلاوری فراوانش سخن گفت.
کمی بعد در دژ باز شد و گاوها و گوسفندان به چرا رفتند. خوشبختانه هیولاها فقط شب ها وارد عمل می شدند. اگر آنها قادر بودند روزها هم حمله کنند دیگر نمی توانستیم حیواناتمان را به چرا ببریم و از آنها مراقبت کنیم.
برای پیاده روی بیرون رفتم. تا جایی که وظایف و کارهایم اجازه می داد دوست داشتم از برج بیرون بروم و در هوای تازه نفس بکشم.
به سمت تپه ای در آن طرف برج رفتم. جایی که از آن بالا می توانستم رودخانه ی سایونان تا بلندترین تپه ها در دوردست را ببینم. خیلی دلم می خواست روی آن تپه ها بایستم و ببینم دنیا از آن بالا چه جوری است؛ اما برای رفتن به آنجا باید چندین روز زمان می گذاشتم و تا وقتی که هیولاها حمله می کردند این جور سفرها ممکن نبود. دیگر همه پذیرفته بودند که هیولاها دائماً در حال حمله کردن هستند.

نظرات کاربران درباره کتاب بک

افرین بر شما ک کتابای دارن شان رو هم وارد فیدیبو کردین. فقط امیدوارم ترجمه مناسبی باشه من ی ترجمه دیگ رو خوندم
در 7 ماه پیش توسط سحر گلفشان
عالی
در 2 ماه پیش توسط
ل
در 2 ماه پیش توسط
این کتاب از زبان دختری به نام بک است که در ۳۵۰ سال بعد از میلاد مسیح زندگی میکند. این دختر از اجداد دور گرابز است که جادوگر‌ قدرتمندی است. همه چیز آرام است تا وقتی شیاطین به دهکده اس حمله میکنند
در 6 ماه پیش توسط wintor