فیدیبو نماینده قانونی انتشارات اردیبهشت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب لرد لاس

کتاب لرد لاس
نبرد با شیاطین- کتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب لرد لاس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب لرد لاس

با ناله چشم‌هایم را بستم و زیرلب با غرغر گفتم: - چرا معطلید؟ جنازه را بیارید. من بودم و مدیر مدرسه و مادر و آقای دانلان. مادر در مورد سیگارها شروع به غرغر و پرخاش کرد و گفت: - من پشت جای پارک دوچرخه‌ها چند تایی از بچه‌های مدرسه رو دیدم که سیگار می‌کشیدند؛ می‌خوام بدونم آقای مدیر از این ماجرا و اینکه بچه‌ها توی این مدرسه دقیقاً چیکار می‌کنند خبر دارند؟ راستش کمی دلم برای آقای دانلان سوخت. او مجبور بود آنجا بنشیند. درست مثل یک پسربچه‌ی مدرسه‌ای پاهایش را تکان می‌داد و می‌گفت که اصلاً از این موضوع خبر نداشته و حتماً رسیدگی خواهد کرد و سریع بحث را تمام کرد. ای دروغگو!!! معلوم بود که او می‌دانست. هر مدرسه‌ای فضایی را برای سیگار کشیدن دارد. البته کاری نمی‌شد کرد. زندگی همین است! معلم‌ها هیچ‌وقت این‌جور چیزها را قبول نمی‌کنند و اغلب اوقات نادیده می‌گیرند. واقعیت این بود که بعضی از بچه‌ها سیگار می‌کشیدند. به نظر من سیگار کشیدن در مدرسه برای بچه‌ها خیلی امن‌تر از این بود که موقع استراحت یا ناهار این کار را بیرون از مدرسه انجام دهند. مادرم این را می‌دانست. البته باید می‌دانست! چون همیشه این نکته را به من یادآوری می‌کرد. آن زمان هم بچه‌ها خیلی متفاوت نبودند. اگر یک دقیقه به گذشته فکر می‌کرد یادش می‌آمد که چجور بچه‌ای بوده و چه‌ کارهایی کرده است. اصلاً برایم مهم نبود که مادرم من را به خانه ببرد اما اینکه تمام قانون‌های مدرسه را در دفتر مدیر مدرسه یکی‌یکی یادآوری کند، مهم بود؛ البته او اغلب این‌کار را می‌کرد ولی نمی‌توانستم چیزی به او بگویم، درسته؟ نمی‌توانستم بلند بلند سرش داد بزنم و بگویم: - هی! ‌مادر! بهتره که ساکت شی؛ چون با این‌کارها هر دو تامون رو بی‌آبرو می‌کنی! وقتی این فکرها از سرم می‌گذشت خنده‌ام گرفته بود و البته همان موقع مادر برای یک لحظه مکث کرد و من را گرفت و با عصبانیت پرسید: - به چی می‌خندی؟ و دوباره مرا رها کرد.

ادامه...

بخشی از کتاب لرد لاس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بران / برانابوس: Beranabus /Bran
بیلی / بیل-ای: Billi / Bill-E
پرای اتیم: Prae Athim
میرا فلِیم: Meera Flame
شارمیلا موکِرجی: Sharmila Mukherji
لُرد لاس / ارباب شیطانی: Lord loss
آرت: Art
گرابز / گرابیچ گریدی: Grubbs / Grubitsch Grady
یونی سوان: Juni Swan
شارک: Shark
بِک: Bec
کِرنل فلک / کرنلیوس: Kernel / Cornelious
گرت / گرتلدا گریدی: Gret / Gretella Grady
دِرویش گریدی: Grady Dervish
مک کادن McCoden
نادیا: Nadia
وین: Vein
آرتری: Artery
لُرد شِفتری: Lord Sheftree
بارتلومئو گاراداکس: Bartholomew Garadex
لاک گاسل / رنی گاسل: Loch Gossel / Reni Gossel
رَز وارلو: Raz Warlo
کِرِیلی کواکس: Kirilli Kovaxe
داویدا هایم: Davida Haym
کا-گاش: Kah-Gash
مُریدها: Disciples
لَمب ها: Lambs
کارشری ویل: Carcery Vale
پسکینستون: Paskinston

دل و روده ی موش

به نام خدا

عصر چهارشنبه، دو زنگ پشت سر هم درس تاریخ. واقعاً کابوس بزرگی بود! چند دقیقه قبل از آن گفتم که از این بدتر نمی شد اما وقتی صدای باز شدن در کلاس آمد و مادرم را دیدم، تازه فهمیدم همیشه زندگی می تواند بدتر از آنچه باشد که تصورش را می کنی.
وقتی پدر و مادری غیرمنتظره سر و کله شان در مدرسه ی بچه هایشان پیدا می شود، می تواند دو حالت داشته باشد. یا اتفاقی برای یکی از بستگان نزدیکتان افتاده یا ممکن است از دنیا رفته باشد و حالت دیگر این است که در دردسر بزرگی افتاده ای.
فوری در دلم گفتم خدایا کسی نمرده باشد!
من به پدر، عموها، دایی ها، خاله ها، پسرعمه ها، پسردایی ها، دخترعمه ها و دختر خاله ها فکر کردم. ممکن بود یک اتفاقی برای هر کدام از آنها افتاده باشد. عجب دنیایی! صبح سرحال و زنده و حالا سرد و بی جان و بی روح منتظر خاکسپاری. مراسم خاکسپاری مادربزرگ یادم آمد. در تابوت باز بود و پوست بی رنگ و براقش، بوسیدن پیشانی اش، درد و اشک ها و گریه ها. وای نه! امیدوارم کسی نمرده باشد. خواهش می کنم، لطفاً، لطفاً، لطفاً...
که یکدفعه صورت رنگ پریده و عصبانی مادر را که دیدم، متوجه شدم او برای تسلی و دلداری من اینجا نیست؛ بلکه برای تنبیه کردن اینجاست.
با ناله چشم هایم را بستم و زیرلب با غرغر گفتم:
- چرا معطلید؟ جنازه را بیارید.
من بودم و مدیر مدرسه و مادر و آقای دانلان. مادر در مورد سیگارها شروع به غرغر و پرخاش کرد و گفت:
- من پشت جای پارک دوچرخه ها چند تایی از بچه های مدرسه رو دیدم که سیگار می کشیدند؛ می خوام بدونم آقای مدیر از این ماجرا و اینکه بچه ها توی این مدرسه دقیقاً چیکار می کنند خبر دارند؟
راستش کمی دلم برای آقای دانلان سوخت. او مجبور بود آنجا بنشیند. درست مثل یک پسربچه ی مدرسه ای پاهایش را تکان می داد و می گفت که اصلاً از این موضوع خبر نداشته و حتماً رسیدگی خواهد کرد و سریع بحث را تمام کرد.
ای دروغگو!!! معلوم بود که او می دانست. هر مدرسه ای فضایی را برای سیگار کشیدن دارد. البته کاری نمی شد کرد. زندگی همین است! معلم ها هیچ وقت این جور چیزها را قبول نمی کنند و اغلب اوقات نادیده می گیرند. واقعیت این بود که بعضی از بچه ها سیگار می کشیدند. به نظر من سیگار کشیدن در مدرسه برای بچه ها خیلی امن تر از این بود که موقع استراحت یا ناهار این کار را بیرون از مدرسه انجام دهند.
مادرم این را می دانست. البته باید می دانست! چون همیشه این نکته را به من یادآوری می کرد. آن زمان هم بچه ها خیلی متفاوت نبودند. اگر یک دقیقه به گذشته فکر می کرد یادش می آمد که چجور بچه ای بوده و چه کارهایی کرده است.
اصلاً برایم مهم نبود که مادرم من را به خانه ببرد اما اینکه تمام قانون های مدرسه را در دفتر مدیر مدرسه یکی یکی یادآوری کند، مهم بود؛ البته او اغلب این کار را می کرد ولی نمی توانستم چیزی به او بگویم، درسته؟ نمی توانستم بلند بلند سرش داد بزنم و بگویم:
- هی! مادر! بهتره که ساکت شی؛ چون با این کارها هر دو تامون رو بی آبرو می کنی!
وقتی این فکرها از سرم می گذشت خنده ام گرفته بود و البته همان موقع مادر برای یک لحظه مکث کرد و من را گرفت و با عصبانیت پرسید:
- به چی می خندی؟
و دوباره مرا رها کرد.
- من خودم از سن پایین سیگار می کشم. مدرسه مسئوله.
و آقای دانلان به شکل عجیب و غریب و غیرمنتظره ای ترسیده بود.
پرخاش و عصبانیت مادرم در مدرسه در مقایسه با آنچه در خانه اتفاق افتاد چیزی نبود. آنچنان جیغ هایی می کشید که انگار یک آدم نجیب زاده را به قتل رسانده بودم. من فقط به مدرسه ی شبانه روزی می رفتم نه مدرسه ی نظامی! چقدر دوست داشتم به مدرسه ی نظامی بروم و هر روز صبح پیش از طلوع آفتاب قبل از صبحانه صد تا شنا بروم. خُب این یعنی چی؟
- صبحانه سیب زمینی سرخ کرده یا نوعی از غلات یا آشغال های آبکیه؟
همین جواب من بود و می دانم بدترین جواب ممکن بود و این طرز فکر آتش خشم مادر را تندتر می کرد. چه فکری با خودم کرده بودم؟ واقعاً فکر می کنم کی هستم؟ اصلاً می دانم چقدر تا الان خرجم کرده اند؟ اگر از مدرسه اخراج می شدم چی؟
و بعد حرف آخر، کسی که همه ی مادرهای دنیا دوست دارند تصمیم نهایی را او بگیرد.
- فقط صبر کن پدرت بیاد خونه!
پدر به اندازه ی مادر نگران نبود اما خوشحال هم نبود. او گفت که چقدر از من ناامید شده است. آنها بارها درباره ی خطرات و مضرات سیگار کشیدن به من اخطار داده بودند که چطور باعث سرطان و از بین رفتن ریه ها می شود.
پدرم گفت:
- سیگار کشیدن کاری احمقانه ست.
در آشپزخانه بودیم. از وقتی که مادر من را زودتر از مدرسه به خانه آورد، از اینجا بیرون نیامدم. مگر برای دستشویی. این کار خیلی ظالمانه، چندش آور و حرکتی غیراجتماعی بود.
- گرابز چرا این کار رو می کنی؟ فکر می کردم عاقل تر از اینها باشی.
بدون هیچ حرفی شانه هایم را بالا انداختم.
-چیزی هست که بخوای به من بگی؟
آنها بی انصاف بودند. البته که سیگار کشیدن کار احمقانه ای است. درسته که باعث سرطان می شود و من نباید این کار را بکنم اما دوستانم سیگار می کشیدند. خیلی باحال بود. فقط در صورتی که سیگار می کشیدی، می تونستی وقت ناهار با بچه های باحال بگردی و در مورد چیزهای باحال حرف بزنی. اگر جزو این گروه نبودی، نمی تونستی واردشون بشی و آنها این را می دانستند. آنها هنوز پیشم بودند و از من بازجویی می کردند و از من می خواستند درباره ی کارهایم توضیح بدهم و آنها را جبران کنم.
به محض اینکه پدر رسید و وارد آشپزخانه شد، مادر با اشاره ی غیرمستقیم از من سوال کرد:
- الان چند وقته سیگار می کشه؟ این چیزیه که می خوام بدونم!
پدر گفت:
- بله. درسته گرابز چند وقته؟
گفتم:
- نمی دونم.
- هفته ها؟ ماه ها؟ یا بیشتر؟
- شاید چند ماهی باشه.
مادر با ناراحتی گفت:
- وای! یعنی کمِ کم باید پنج یا شش ماه باشه.
فریاد زدم:
- نه اینطور نیست.
مادر با عصبانیت فریاد کشید:
- صدات رو برای من بلند نکن!
پدر گفت:
- خیلی خُب آروم باش.
ولی مادر ادامه داد؛ طوری که اصلاً انگار پدر آنجا نبود و صدای او را نمی شنید.
- فکر می کنی خیلی خوبه که ریه هات رو با آشغال و دود پر کنی و خودت رو از بین ببری؟ ما تو رو با این سختی بزرگ نکردیم که حالا شاهد سرطان گرفتن تو باشیم. نه ما این رو نمی خوایم. مطمئناً الان نمی خوایم.
وقتی پدر فریاد کشید: «بسه دیگه کافیه.» من و مادر از ترس از جا پریدیم.
تقریباً می توانم بگویم که پدرم هیچ وقت داد نمی کشید. معمولاً موقع عصبانیت سکوت می کرد؛ ولی آن لحظه صورتش از عصبانیت تقریباً قرمز شده بود و چپ چپ نه فقط من، بلکه هردویمان را نگاه می کرد.
مادر سرفه ای کرد؛ مثل اینکه شرمنده شده بود. نشست و موهایش را از روی صورتش کنار زد و با چشمانی نگران به من نگاه کرد. متنفر بودم وقتی مادر من را اینطور نگاه می کرد. دیگر برایم غیرممکن می شد و نمی توانستم مستقیم به چشم هایش نگاه کنم یا با او صحبت کنم.
بعد از اینکه پدر کمی آرام شد، گفت:
- گرابز ازت می خوام تمومش کنی.
مادر شروع به اعتراض کرد:
- ما نمی خوایم تو رو تنبیه کنیم.
اما پدر با حرکت دستش مادر را ساکت کرد و ادامه داد:
- اما می خوام که قول بدی دست که از این کار بکشی. می دونم که کار آرسونی نیست و می دونم دوست هات مسخره ت می کنند ولی کاری که قراره انجام بدی خیلی مهم و باارزشه. چیزی که از باحال بودن ارزش بیشتری داره.
کمی مکث کرد و گفت:
- گرابز قول می دی؟
- البته اگه بتونی ترک...
زیرلب گفتم:
- البته که می تونم؛ من معتاد نیستم که نتونم.
- پس قول دادی؟ به خاطر خودت نه به خاطر ما؟
شانه هایم را بالا انداختم و سعی کردم طوری وانمود کنم که اصلاً کار سختی نیست و واقعاً تصمیم داشتم که این کار را انجام بدهم. خمیازه ای کشیدم و گفتم:
- اگه می خواید در مورد اون جر و بحث راه بندازید، مطمئناً قول می دم.
بعد گرت خواهر بزرگم به سمت در پشتی رفت و لبخندی زد اما یک خنده ی خبیثانه. او با صدای بلند و قیافه ای حق به جانب پرسید:
- مشکلات کوچیکتون حل شدند؟
بلافاصله متوجه شدم گرت همه چیز را به مادر گفته است. احمق! او فهمیده بود که من سیگار می کشم و به مامان گفته بود.
وقتی از جلوی من رد شد و نسیمی ملایمی از حرکت او به من خورد، درست مثل یک فرشته ی پاک و درخشان، فقط یک کلمه در سرم تکرار می شد؛ صدایی شبیه به رعدی خبیثانه...
انتقام!
من عاشق زباله دانی ها بودم. انواع و اقسام چیزهای کثیف و چندش آور را می توانی آنجا پیدا کنی. بهترین جایی که می توانی خیلی چیزها برای خواهر خیانتکار و آزاردهنده ات پیدا کنی.
از تپه ی بزرگی که از انباشته شدن آشغال ها درست شده بود بالا رفتم و در بین کیسه های مشکی زباله و جعبه ها و کارتن های خیس مقوایی شروع به جستجو کردم. دقیقاً مطمئن نبودم دنبال چه چیزی بودم؛ ولی منتظر بودم که چیزی یهویی خودش توجهم را جلب کند که ناگهان در یک کیسه ی پلاستیکی کوچک شش تا موش مرده پیدا کردم. گردن هایشان شکسته بود و تازه شروع به گندیدن کرده بودند.
عالی بود!
گرت منتظر باش!
در آشپزخانه در حال صبحانه خوردن بودیم. صدای رادیو کم بود و به صداهایی که از طبقه ی بالا می آمد، گوش می کردم. سعی می کردم نخندم و عادی رفتار کنم و منتظر صدای جیغ شدم.
گرت داشت دوش می گرفت. عادت داشت حداقل دو بار در روز قبل از رفتن به مدرسه و موقع برگشت، دوش بگیرد. بعضی وقت ها هم قبل از خواب هم دوش می گرفت. من اصلاً نمی فهمم که چرا یک نفر باید خودش را برای تمیز بودن اینقدر اذیت کند؛ فقط این را می دانستم که نوعی بیماری و حماقت است؛ چون دغدغه ی فکری اش تمیزی بود. مادر و بابا اتاق خوابی را که در آن حمام داشت، به او داده بودند. آنها می دانستند که این موضوع برای من اهمیت چندانی ندارد و واقعاً همین طور بود. در واقع اینطور خیلی هم بهتر بود؛ چون اگر گرت حمام و رخت آویز و جاحوله ای مخصوص به خودش را نداشت، نمی توانستم نقشه ام را عملی کنم.
صدای دوش حمام قطع شد. صدای قطرات آب و بعد سکوت. داشتم از هیجان می مُردم. دقیقاً اخلاق گرت را می دانستم که همیشه حوله اش را بعد از دوش گرفتن برمی دارد نه قبلش. نمی توانستم صدای قدم هایش را بشنوم ولی می توانستم تصور کنم که به سمت حوله اش قدم برمی دارد. حالا رسید. حالا آن را برمی دارد. ووووو
و بالاخره صدای جیغ شنیده شد. اول یک تک جیغ بلند و بعد جیغ های پشت سر هم یکی بعد از دیگری. ظرف برشتوکم را کنار گذاشتم و خودم را آماده ی بزرگ ترین خنده ی سال کردم.
مادر و پدر کنار ظرفشویی درباره ی کارهایی که باید انجام می دادند صحبت می کردند. ناگهان از صدای جیغ شوکه شدند و به سرعت به سمت پله ها دویدند؛ جایی که من به راحتی از داخل آشپزخانه می دیدم.
گرت با عجله قبل از اینکه آنها به پله ها برسند از پله ها پایین آمد. در اتاقش را محکم کوبید. جیغ می کشید و با دست تکه های خونی را از روی بازوها و موهایش به این طرف و آن طرف پرت می کرد. سر تا پایش قرمز شده بود. مادرم فریاد زد:
- چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟
گرت فریاد می کشید:
- خون! خونی شدم!
وقتی من را در حال خندیدن دید، ناگهان ساکت شد. این خنده دارترین چیزی بود که در تمام عمرم دیده بودم. مادر و پدر هر دو برگشتند و من را نگاه کردند. آنها هیچ حرفی برای گفتن نداشتند.
گرت یک تکه ی صورتی رنگی را که روی موهایش بود، برداشت و آن را با دقت نگاه کرد و آهسته پرسید:
- چه چیزی توی حوله ی من گذاشته بودی؟
در حالی که از خنده اشک هایم سرازیر شده بود و روی میز می کوبیدم، بلندبلند گفتم:
- دل و روده ی موش!
در حالی که دلم از خنده درد گرفته بود، فریاد زدم:
- این موش ها رو از زباله دانی پیدا کردم. اونها رو تکه تکه کردم و...
مادر پدر و گرت به من زل زده بودند.
- ای پسرک احمق...
گرت با عجله از پله ها پایین آمد و من بقیه ی توهین ها را نشنیدم. او حوله را روی زمین انداخت و قبل از اینکه بتوانم واکنشی از خودم نشان بدهم و از خودم دفاع کنم، شروع به سیلی زدن و چنگ انداختن روی صورتم کرد.
از روی بدجنسی خنده ای کردم و او را با اسمی که از آن متنفر بود صدا کردم و گفتم:
- چی شده گرتلدا؟
او هم همیشه من را گرابیچ صدا می کرد اما آن لحظه آنقدر عصبانی بود که این حرف ها یادش نبود. جیغ بلندی کشید و گفت:
- ای آدم بی شعور.
ناگهان به سمت من حمله کرد و فکم را محکم گرفت و تلاش کرد که دهانم را به زور باز کند و یک مشت دل و روده ی موش را در حلقم فرو کند.
خنده ام یهویی بند آمد. یک مشت پر از موش گندیده و فاسدشده قرار نبود جزئی از اَبَر جُک من باشد. وحشیانه فریاد می زدم و او را می زدم.
- برو گم شو. از من دور شو.
پدر و مادر ناگهان به خودشان آمدند و هر دو با هم فریاد کشیدند:
- بسه دیگه! خواهرت رو نزن!
در حالی که از سر راه گرت کنار می کشیدم از روی صندلی ام افتادم و نفس زنان گفتم:
- اون دیوانه ست.
گرت در حالی که تکه های بیشتری از روی موهایش برمی داشت و خون موش را از روی صورتش پاک می کرد، با بغض گفت:
- اون یه حیوونه!
متوجه شدم که گریه می کند و صورتش به قرمزی موهای بلند و صافش شده بود. نه قرمزی خون؛ بلکه به دلیل خشم و شرمندگی و ترس.
مادر حوله را از روی زمین برداشت و به گرت داد. گرت تکه های بیشتری از روی موهایش برداشت. بعد با ناراحتی و اضطراب فریاد کشید:
- مثل اینکه اونها تمومی ندارند و همه جا هستند.
و چند تکه را به طرف من پرت کرد و گفت:
- هیولای کثیف!
قهقهه زنان گفتم:
- الان کسی که کثیفه تویی.
گرت دوباره به سمت من حمله کرد. پدر صدایش را بلند کرد و گفت:
- دیگه نه. تمومش کنید.
مادر با دهان باز به من زل زده بود. احساس می کردم که من تنها کسی هستم که این ماجرا برایم بامزه و سرگرم کننده است.
او زیرلب برای دفاع از خودش قبل از اینکه متهمش کنند، گفت:
- این فقط یه شوخی بود.
گرت ناگهان زد زیر گریه و اتاق را ترک کرد و گفت:
- ازت متنفرم.
مادرم با نگاه سردی به من خیره شد و پدرم را صدا زد:
- کال!
مادرم همیشه ما را با اسم کاملمان صدا می زد؛ چون او این اسم ها را برای ما انتخاب کرده بود و تنها کسی بود که متوجه نمی شد که این اسم ها چقدر افتضاح هستند. او گفت:
- من می رم بالا و سعی می کنم گرتلدا رو آروم کنم.
مادر به طرف طبقه ی بالا رفت. پدر آهی کشید و به سمت پیشخوان رفت و چند تا دستمال کاغذی از آشپزخانه برداشت و تکه های دل و روده و خون هایی را که کف زمین ریخته شده بود پاک کرد.
بعد از چند دقیقه ای سکوت روی صندلی ام دراز کشیدم. پدرم به من نگاهی انداخت. دور چشمانش پر از خط شده بود. این یعنی واقعاً عصبانی بود. عصبانی تر از وقتی که درباره ی سیگار کشیدن من فهمیده بود. او گفت:
- تو نباید این کار رو می کردی.
زیرلب گفتم
- آخه خیلی بامزه بود.
او با عصبانیت سرم داد کشید و گفت:
- نه اصلاً هم اینطور نبود.
من فریاد زدم:
- حقش بود. اون بدتر از این در حق من انجام داده! اون به مادر گفت که من سیگار می کشم. می دونم که اون گفته! یادتون میاد وقتی که سربازهای سربی ام رو ذوب کرد؟ کتاب های تصویرسازی شده ی من رو تکه تکه کرد؟ و...
پدر به آرامی حرفم را قطع کرد:
- یه چیزهایی هست که هیچ وقت نباید انجام بدی. این کارت کاملاً اشتباه بود. تو به خلوت و امور شخصی خواهرت وارد شدی و اونو مسخره کردی و خیلی احمقانه ترسوندیش و اون هم چه موقعی! تو...
او مکث کرد و بعد با صدای تقریباً ضعیف حرفش را تمام کرد:
- تو اون رو خیلی ناراحت کردی.
در حالی که ساعتش را نگاه می کرد گفت:
- برای مدرسه آماده شو. بعداً در مورد تنبیهت با هم حرف می زنیم.
با بدبختی و کشان کشان از پله ها بالا رفتم. قادر نبودم ببینم که همه ی دردسرها از کجا می آمدند. شوخی خیلی خوبی بود. وقتی به آن فکر می کردم ساعت ها می خندیدم و آن همه زحمت و تلاشِ تکه تکه کردن موش ها و مخلوط کردن آنها با کمی آب برای تازه نگه داشتن آنها تا به اندازه ی کافی نوچ و چسبناک باقی بمانند و صبح زود بیدار شدن و یواشکی وارد حمامِ اتاقش شدن در حالی که خواب بود با آن همه دقت آنها را جاسازی کردن آنجایی که باید باشند، همه در مقابل لذتش ناچیز بود!
وقتی از جلوی در اتاق گرت رد شدم، صدای گریه ی ترحم انگیز او از داخل شنیده می شد. مادر به آرامی با او صحبت می کرد. قلبم تیر کشید. می دانستم زمانی که کار بدی انجام می دهم اینطور می شوم ولی به آن توجهی نکردم و در حالی که در را با لگد باز می کردم و پیژامه ام را در می آوردم، با غرغر گفتم:
- اصلاً برام مهم نیست که بقیه چی می گویند. شوخی خیلی خوبی بود!
محل تنبیه من، تقریباً برای یک ماه بعد از مدرسه فقط محدود به اتاقم بودم. یک ماه کامل لعنتی! نه تلویزیون، نه کامپیوتر و نه کتاب و مجله ای. فقط کتاب های مدرسه ام. پدر اجازه داده بود که شطرنجم هم در اتاقم بماند. در خانه ی ما شطرنج یک اصل مهم بود. گرت و من با آن بزرگ شده بودیم. در حالی که بقیه ی همسن و سال های ما یاد می گرفتند چطور پازل درست کنند، ما در حال یادگیری قانون های مسخره ی شطرنج بودیم. می توانستم برای غذا خوردن به طبقه ی پایین بروم و اجازه داشتم از دستشویی استفاده کنم اما به هر حال یک زندانی بودم؛ حتی آخر هفته ها هم نمی توانستم بیرون بروم.
در تنهایی شب اول، زیر نور ماه، گرت را با هر اسمی که دوست داشتم صدا می زدم. بدترین و سخت ترین قسمتی که مادر و پدرم تحمل می کردند، بددهنی و ناسزاهای من بود. بنابراین در سکوتی گرفته و غمگین با همه قهر بودم و برای گذران وقت با خودم شطرنج بازی می کردم.
آنها سر غذا هم با من حرف نمی زدند. هر سه ی آنها طوری رفتار می کردند که انگار اصلاً آنجا نبودم. گرت حتی کینه توزانه و با حقارت هم نگاهی به من نمی انداخت. درست مثل یک غریبه با من رفتار می کردند.
مگر من چه کاری کرده بودم که مستحق این همه بدرفتاری بودم؟ قبول می کنم شوخیِ بی ادبانه و گستاخانه ای بود و می دانستم که من را در دردسر می اندازد؛ ولی برخورد آنها بیش از حد معمول بود. اگر من کاری انجام دادم که باعث شرمندگی او در جمع می شد، که حقش بود، آن وقت مستحق چنین رفتاری بودم اما این یک شوخی خودمانی بود. فقط بین خودمان.
دیگر این همه بازی معنایی نداشت.
حرف های پدر دائم در گوشم می پیچید که می گفت: آن هم چه موقعی!
من خیلی به آنها فکر کردم. و به حرف های مادر وقتی درباره ی سیگار کشیدن می گفت: به این احتیاجی نداریم؛ مطمئناً الان نه. نه وقتی...
یعنی منظور آنها چی بود؟ آنها در مورد چه چیزی صحبت می کردند؟ منظور از این زمان بندی چی بود؟ یک جای کار می لنگید. چیزی مشکوک بود. قضیه فقط دل و روده ی موش ها نبود.
من وقت زیادی را صرف نوشتن می کردم. خاطرات، داستان و شعر. سعی می کردم داستان مصور گرابز گریدی ابر قهرمان را بکشم! اما اصلاً نقاشی ام خوب نبود. همه ی درس های دیگرم خوب بودند ولی استعداد هنری ام در حد یک اردک بود.
من همه مدل شطرنج بازی کردن را بلد بودم. بابا و مامان از طرافداران شطرنج بودند. در خانه ی ما در هر اتاق یک شطرنج بود و آنها هر شب خودشان با هم یا با دوستان مشترکشان در کلوب شطرنج، چندین بار شطرنج بازی می کردند. آنها من و گرت را هم وادار به شطرنج بازی کردن می کردند. از دوران بچه گی ام خاطره ای که به وضوح به یاد می آورم این است که پدرم نحوه ی حرکت سرباز را در شطرنج توضیح می داد و من در حال مکیدن قلعه ی شطرنج بودم. تقریباً همه ی همسن و سال های خودم را می توانستم شکست بدهم. مسابقات منطقه ای را برده بودم اما با مامان و بابا و گرت در یک کلاس نبودم. گرت در سطوح بین المللی برنده شده بود و از ده باری که با هم بازی می کردیم، می توانست نُه بار از من ببرد.
من فقط توانسته بودم دو بار از مادرم ببرم و هیچ وقت نتوانستم پدرم را شکست بدهم.
بزرگ ترین جر و بحث زندگی من این بود. مامان و بابا هرگز من را برای بهترین بودن در مدرسه و نمره های خوب در کلاس یا بهترین بودن در بازی های دیگر به من فشار نمی آوردند ولی برای شطرنج همیشه به من سخت می گرفتند.
ما همیشه به مدت طولانی سر میز غذا درباره ی مطالعات پدر، افسانه ی بازی ها و شطرنج بازهای حرفه ای و اینکه من چطور می توانم مهارتم را در شطرنج بیشتر کنم بحث می کردیم.
آنها من را به کلاس های مختلف پیش استادهای زبردست و به مسابقات مختلف می فرستادند. با آنها سر شطرنج دعوا می کردم. ترجیح می دادم وقتم را صرف فوتبال بازی کردن یا تماشا کردن آن کنم اما آنها همیشه در این مورد جدی بودند.

نظرات کاربران درباره کتاب لرد لاس

یادش بخیر ، یه زمان چقدر کتاب های دارن شان میخوندیم . هیجان انگیزن . برای نوجوان ها و بزرگسال هایی که هنوز کتاب نوجوانان دوست دارن.
در 7 ماه پیش توسط م ف
خیلی ممنون امیدوارم بقیه‌ی کتاب هاشو هم بزارین
در 7 ماه پیش توسط محمد فتاحی
از دارن شأن و کتاب های خون و خون‌ریزیش که به بچه ها رحم نمیکنه متنفرم
در 4 ماه پیش توسط ساده کاوه
عالیگ
در 1 ماه پیش توسط
یادش بخیر چه دورانی داشتیم با کتاب های دارن شان ، هنوزم خوندنیه
در 3 ماه پیش توسط rez...777
من چندسال پیش همه ی جلدهاش رو خوندم و باید بگم برای سن نوجوان ها پر از هیجان و عالیه
در 4 ماه پیش توسط par...920
بد نی
در 2 ماه پیش توسط
عالی
در 6 ماه پیش توسط wintor
خوبه
در 2 ماه پیش توسط
دوران دانشگاه، کل ۱۰ جلدشو خوندم.عالیه کتابهای دیگشو هم بزارید
در 8 ماه پیش توسط دانیال