فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بگو راوی بخواند

کتاب بگو راوی بخواند
غم‌نامه حضرت رقیه (س)

نسخه الکترونیک کتاب بگو راوی بخواند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بگو راوی بخواند

صحنه تاریک است و سکوت محض تمام صحنه را فرا گرفته. از دل تاریکی - از جایی که نمی‌دانیم کجاست - صدای کش‌دار و آهنگین نگهبان شب، صحنه را می‌لرزاند. صدای نگهبان شب: آسوده بخوابید. آسوده بخوابید. شام در شب است و شب در شام. از یک ‌سوی صحنه «نگهبان شب» در جامه‌ی نگهبانی که بی‌شباهت به لباس رزم نیست، با شمشیری بر کمر، وارد می‌شود. فانوسی در دست دارد که آن را بالا گرفته تا دورترها را ببیند. نگهبان شب: آسوده بخوابید. آسوده بخوابید. شام در شب است و شب در شام. آسوده بخوابید. گرداگرد صحنه می‌چرخد و جمله‌اش را تکرار می‌کند و از دیگر سو خارج می‌شود. هنوز صدایش از دوردست‌ها به گوش می‌رسد. درست آن‌ هنگام که صدای نگهبان شب به سکوت رسیده، به یک‌باره صدایی از دل تاریکی فریاد می‌کشد و صحنه را می‌لرزاند. شامی یک: آخر چگونه آسوده بخوابم؟! چگونه؟! صدایش رعب و وحشت بر صحنه می‌اندازد. «شامی یک» از یک سوی صحنه به شتاب و سرگشته وارد می‌شود. میانِ صحنه حیران دور خود می‌چرخد. همان‌جا می‌ایستد. هنوز صحنه تاریک است و ما از او به قدر شبحی در دل تاریکی می‌بینیم. آرام آرام نوری دایره‌ای شکل بر او تابیده می‌شود و ما او را می‌بینیم. ترس در نگاهش موج می‌خورد. شامی یک: چگونه آسوده بخوابم؟! چگونه؟!

ادامه...
  • ناشر انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بگو راوی بخواند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

صحنه تاریک است و سکوت محض تمام صحنه را فرا گرفته. از دل تاریکی - از جایی که نمی دانیم کجاست - صدای کش دار و آهنگین نگهبان شب، صحنه را می لرزاند.

صدای نگهبان شب: آسوده بخوابید. آسوده بخوابید. شام در شب است و شب در شام.

از یک سوی صحنه «نگهبان شب» در جامه ی نگهبانی که بی شباهت به لباس رزم نیست، با شمشیری بر کمر، وارد می شود. فانوسی در دست دارد که آن را بالا گرفته تا دورترها را ببیند.

نگهبان شب: آسوده بخوابید. آسوده بخوابید. شام در شب است و شب در شام. آسوده بخوابید.

گرداگرد صحنه می چرخد و جمله اش را تکرار می کند و از دیگر سو خارج می شود. هنوز صدایش از دوردست ها به گوش می رسد. درست آن هنگام که صدای نگهبان شب به سکوت رسیده، به یک باره صدایی از دل تاریکی فریاد می کشد و صحنه را می لرزاند.

شامی یک: آخر چگونه آسوده بخوابم؟! چگونه؟!

صدایش رعب و وحشت بر صحنه می اندازد. «شامی یک» از یک سوی صحنه به شتاب و سرگشته وارد می شود. میانِ صحنه حیران دور خود می چرخد. همان جا می ایستد. هنوز صحنه تاریک است و ما از او به قدر شبحی در دل تاریکی می بینیم. آرام آرام نوری دایره ای شکل بر او تابیده می شود و ما او را می بینیم. ترس در نگاهش موج می خورد.

شامی یک: چگونه آسوده بخوابم؟! چگونه؟!

سکوت می کند. نفس نفس می زند. انگار از چیزی یا جایی ترسیده. به یک باره می آشوبد و فریاد می کشد:

شامی یک: آهای شامیان. با شمایانم که در خوابِ مرگ خفته اید و بر حیات چَشم بسته اید. جامه ی عزا بر تن هاتان پوشیده باد. با شمایانم که گوش ها ی تان از کلام حق فراری ست.

در جای جای صحنه دنبال کسی می گردد تا حرفش را بزند. کسی نیست. کوچه های شام در تاریکی و خاموشی فرو رفته. به التماس می افتد.

شامی یک: آیا برای چَشم های این نگون بختِ بی خوابِ بیداری زده مرهم و طبیبی نیست؟! کجاست آن کس که مَلک الموتش می خوانید؟! بگویید با آن کَریه ترین چهره اش بر من درآید تا برایش به مهر آغوش باز کنم.

زانو می زند به سویی و آغوش باز می کند برای مرگ.

شامی یک: بگویید این جا کسی هست که برای هم خوابه گی با مرگ لحظه شماری می کند.

میان صحنه با آغوش باز ایستاده. منتظر است تا مرگ بیاید و او را با خود ببرد. خبری از مرگ نیست. ناامید از مردنِ خویش از جا بلند می شود.

شامی یک: (با تضرّع) اگر گذرتان به خانه ی مرگ افتاد، سلام مرا به ملک الموت برسانید و بگویید این جا در شام بَخت برگشته ای هست که خواب از چَشم هایش گریخته! بیچاره ای نادم که آسایش را از نگاهش دزدیده اند! مفلوکی که بی قرارِ مرگ است! درمانده ای که واپسین و بزرگ ترین آرزویش خوابیدن است. خوابیدنی که در آن بیداری نباشد.

به یک باره می آشوبد.

شامی یک: آهای شامیان! این منم که تمام داشته و نداشته ام را می دهم برای اندکی خواب. خواب را به چشم های من بازگردانید. بگویید راوی بخواند. بگویید راوی بخواند.

سرگشته و گیج دست بر چشمانش می گذارد و از صحنه خارج می شود. صحنه با رفتن او تاریک می شود. صدای نگهبان شب از دوردست ها به گوش می رسد.

صدای نگهبان شب: آسوده بخوابید. آسوده. شام در شب است و شب در شام. آسوده بخوابید.

ناگهان، در دل تاریکی صحنه، صدای فریاد کسی به گوش می رسد. فریادی تازه!

شامی دو: خاک در گوشم کنید. خاک.

از یک سو مردی می دود میان صحنه! ترسیده است و مبهوت. شاید از چیزی می گریزد! یا شاید آمده پی چیزی یا کسی! میان صحنه می نشیند و کف دستش را بر زمین می کوبد. آن جا که او نشسته آرام نور می گیرد. مرد بدبختی است که سرگشتگی و حیرانی و ترس از او می بارد.

شامی دو: نفرین بر این خاک. نفرین بر این خاک.

دو دستش را رو به آسمان بالا می برد. رو به خداوند شاید.

شامی دو: نفرین خدا بر خاک تو ای شام. نفرین خدا!

دست هایش را پایین آورده و به اطراف نگاه می کند. به روبه رو و دو طرف دیگر. آرام از جا برمی خیزد و در صحنه راه می رود. پاورچین پاورچین. با خود سخن می گوید یا با کسی دیگر!

شامی دو: نفرین بر تو که قدم به قدم در تو درد هست و دشت تا دشت طبیبی در تو نیست.

با تردید و ترس به اطراف نگاه می اندازد.

شامی دو: صدای مرا می شنوی؟! با توام...

دوباره بر خاک زانو می زند و با خاکِ شام سخن می گوید.

شامی دو: چه می گویم؟! در تو اگر گوشی بود به ناله های خرابه نشینان گوش می داشتی.

فریاد می زند.

شامی دو: با من بگو تا بدانم. تو را کدام صدایِ آسمانی نفرین کرد؟!

اندوهگین و زار سر بلند می کند. با دقّت به گوش می ماند. انگار چیزی شنیده که ما نمی شنویم.

شامی دو: می شنوید؟!

سعی دارد شنیده هایش را از هم جدا کند.

شامی دو: گریه ها. ضجه ها. فریادها و شیون ها. و این آخری... این به صدای دختری می ماند که
در دلتنگی دیدار پدر مویه می کند! می شنوید؟!

محکم و استوار دو دستش را برگوش هایش می گذارد تا چیزی نشنود.

شامی دو: این صدای گریه ها مرا می کشد. یکی این صداها را در من خاموش کند.

دور خود می چرخد.

شامی دو: دور شوید. ای صداهای غریب... دور شوید.

اما انگار فایده ای ندارد. صداها از گوش هایش دور نمی شوند. از خود می گریزد. دور خود می چرخد. به هر سوی صحنه که پناه می برد آرام نمی شود. صداها او را احاطه کرده اند.

شامی دو: مرهمی بیاورید برای علاج! گیاهی بیاورید شفابخش از پشت هفتاد کوه! معجونی بیاورید معجز از پشت هفتاد دریا! خاک بیاورید. مُشتی خاک بیاورید تا در دالان تاریک گوش هایم کنم. تا شاید این صداها در من خاموش شود!

بی رمق می افتد و زانو می زند.

شامی دو: سپیده تا غروب و غروب تا سپیده، میان گوش هایم زنانی نشسته اند به شیون و زاری! مویه کنان! روی خراشان! درونم کودکانی به درد فریاد می کشند و میان شان یکی مدام صدا می زند: بابا... بابا...

سکوت می کند. صحنه در سکوت محض فرو می رود و از تمام آن چه او گفته، ما هیچ نمی شنویم. گم و گیج و اندوهگین از جا برخاسته و دور خود می چرخد و فریاد می کشد.

شامی دو: سُرب داغ بیاورید. آهن گداخته. از تنور آفتاب آب جوشان بیاورید و در گوش هایم کنید. این صداها را از من دور کنید... آهای. بگویید راوی بخواند. بگویید راوی بخواند.
از صحنه خارج می شود. صحنه در تاریکی فرو می رود. صدای نگهبان شب از دور دست ها به گوش می رسد.

صدای نگهبان شب: آسوده بخوابید. آسوده. شام در شب است و شب در شام. آسوده بخوابید.

صدای فریاد کسی از دل تاریکی صحنه را می لرزاند.

شامی سه: نفرین بر آبله. نفرین!

می دود میان صحنه. به همان برهم ریختگی دو مرد قبلی. صحنه با آمدن او نور می گیرد.

شامی سه: تیغ هاتان کو؟! شمشیرها تان! یک دلاور و رزم آور میان شمایان نیست؟! ترسوهای بزدلِ فریب کار! بر خود نام جنگاور نهاده اید و پشت دیوارِ خانه هاتان چونان زنان آبستنِ نُه ماهه کنار کنیزکان بزک کرده پنهان شده اید!؟ کجاست خنجرهاتان؟! کجاست نیزه هاتان؟! میان شما کسی نیست که تبری پولادین داشته باشد؟! این شما و این دو دست من! هرچه تیغ دارید بر این دستان فرود آورید، آن چنان که صاعقه بر سنگی فرود می آید.

دو دستش را پیش آورده و نشان می دهد. منتظر است صاعقه ای بزند. اما خبری از صاعقه و شمشیر و تبر نیست!

شامی سه: دهانم بَندید و دستانم بِشکنید. کجاست جلاد دارالعماره؟! کجاست آن که خون هزار تبهکار از شمشیرش می چکد؟! بگویید بیاید. غَضَبَش را به هزار دینار خریدارم. بیشتر؟! دو هزار دینار! بگویید با آن بُرنده ترین تیغش بیاید و با آن قَدَرترین توانش بکوبد. این دست ها دیگر به کار من نمی آیند.

با وحشت به دو دستش نگاه می کند.

شامی سه: نه! دست نه. به خدا سوگند که این ها دست نیستند! دو فرشته ی عذابند.

می گریزد این سو و آن سوی صحنه.

شامی سه: تبر بیاورید. تیغ بیاورید. بگویید راوی بخواند. بگویید راوی بخواند.

از صحنه بیرون می رود. صحنه تاریک می شود. صدای نگهبان شب از دور دست ها شنیده می شود.

صدای نگهبان شب: آسوده بخوابید. آسوده. که شام در شب است و شب در شام. آسوده بخوابید. آسوده. که شام در شب است و شب در شام. آسوده بخوابید. آسوده.

سکوت و تاریکی صحنه را فرا گرفته. اندکی می گذرد و آهسته و آرام قسمتی از صحنه نور می گیرد. خرابه ای ظاهر می شود. چند دیوار نیمه فروریخته ی کاهگلی که انگار زمانی خانه ای بوده. خرابه در تاریکی شب فرو رفته. طرف دیگر صحنه به آرامی نور می گیرد. یک در چوبی قدیمی ظاهر می شود. دری به سبک آن روزگار سرزمین شام. کنار در سکویی هست برای نشستن. از قسمت تاریک صحنه صدای زمزمه ی حزن آلودی به گوش می رسد. پیرمردی با عصایی در دست و ردایی سیاه بر دوش، وارد می شود. کمر خمیده است و نای راه رفتن ندارد. محاسن سپید بلندش سینه اش را پوشانده. همان طور که پیش می آید زیر لب چیزی زمزمه می کند - چیزی شبیه به آوازی یا شاید ناله ای و مرثیه ای - عرض صحنه را طی می کند و آن سوی صحنه برابر در چوبی می ایستد. نگاهی به در می اندازد و رو به در به حرف می آید.

پیر شامی: گفتند خارجی اند و ما باور کردیم.

رو به در حرف می زند. لحظه به لحظه بغض صدایش بیشتر می شود. انگار در چوبی را مخاطب قرار داده.

پیر شامی: گفتند جماعتی اند که دل هاشان چونان شبِ بی ماه، تار و سیاه است و خون هاشان چونان کافران و گبریان حلال. باور کردیم!

پیش می رود و در چوبی را لمس می کند.

پیر شامی: گفتند جان شان از کاه پست تر است و معصیت شان از کوه افزون تر. باور کردیم.

آرام برابر در زانو می زند و هنوز کف دو دستش را بر در نهاده.

پیر شامی: گفتند هر که ایشان را آزار دهد ثوابش نزد خدا بی حساب است. باور کردیم. چه مردانی که وضو ساختند به قصد آزار.

برابر در سر به زیر و نادم در خود فرو رفته.

پیر شامی: می دانم که پشت در ایستاده ای و صدای مرا می شنوی! توی آن سجده های بعد نمازت مرگ مرا از خدا بخواه!

کف دو دستش را بر در می کوبد.

پیر شامی: اما بدان و باور کن که میان آن همه سنگ، سهم من تنها یک سنگ بود و نه بیشتر!
صدایش بغض دارد. نادم و پشیمان و اندوهگین به زمین خیره شده.

پیر شامی: گفتند رمی جمرات است. باور کردیم.

معترض سر بلند می کند.

پیر شامی: چگونه باور نمی کردیم؟! چگونه؟!

از جای برخاسته و معترض دور خود می چرخد.

پیر شامی: از کجا می دانستیم دروغ می گویند؟! مگر نه آن که لباس شان لباس پیغمبران بود و در مسجد پیغمبران بر منبر پیغمبران به شیوه پیغمبران سخن می گفتند!

پشیمان سوی در می چرخد.

پیر شامی: پندار ما این بود که این منبرها همواره در انحصار پیغمبران و اوصیای به حق ایشان خواهد بود. بی خبر از هزار هنر ابلیس! که بر تن دروغ گویان عبا پوشاند و بر سر دغل بازان عمامه نهاد و ایشان را به چشم خلایق مردان دینِ خدا معرفی نمود، آن ها نیز از نفس خود تبعیّت کردند و بر منبرهای دنیاخواهی و منفعت طلبی سوار شدند و آشکارا دم از خدا و رسول خدا زدند و پنهانی جز خیانت و نفاق هیچ نکردند.

منتظر می ماند تا شاید از آن سوی در صدایی بشنود. اما جز سکوت هیچ نیست.

پیر شامی: از میان ما کسی برخاست و پرسید: یا شیخ! گناه ایشان چیست که پاهاشان را در زنجیر و دست هاشان را در بند کرده اید؟! مگر کفر ایشان چگونه بوده که سرهای کشتگان ایشان را این گونه فاش در برابر زنان شان بر نیزه بالا برده اید و با کافرانِ پیشین بلاد کفر این چنین نکرده اید! گفتند: ایشان را نه ما که خداوند به اسیری گرفته است. گفتند: ایشان پا بر حق نهاده اند و بر خلیفه و خلافت شوریده اند. باور کردیم. حکم حکومتی دادند که محاربه با خلیفه وقت محاربه با خداست! باور کردیم!

صدای زنگوله های شتران بلند می شود. این صدا در خیال پیر شامی ست! به طرف صدا نگاه می کند و لبخند می زند.

پیر شامی: آوردند. اسیران خارجی را آوردند...

بر زمین پی چیزی می گردد. انگار پی سنگی. خم می شود و سنگی خیالی را برمی دارد و سنگینی آن را می آزماید. به دورترها نگاه می کند. به کاروانی خیالی از اسیران که از ذهنش عبور می کنند.

پیر شامی: گفتم کدام شان را بزنم؟! گفتند فرقی میان شان نیست. این جماعتِ بدعت گذار، سنگینیِ بار گناه شان برابر است.

در میان کاروان اسیران جست وجوگر نگاه می کند. دست دراز می کند و یکی را نشان می دهد.

پیر شامی: او را می زنم...

سنگ خیالی را در دست سبک سنگین می کند و به میان کاروان اسیران خیره می شود و سنگ را می اندازد. یه یک باره صدای زنگوله ی شتران قطع می شود. کاروان از ذهن پیر شامی محو می شود. پیر شامی می چرخد طرف در. زار است و نادم و گریان.

پیر شامی: تنها یک سنگ! و نه بیشتر. و از کجا باید می دانستم که آن سنگ از میان سربازان و اسب هاشان خواهد گذشت و میان آن همه اسیر، بر گونه ی دخترکی سه ساله فرود خواهد آمد.
به دست هایش نگاه می کند. می گرید.

پیر شامی: بشکنید ای دست ها... بشکنید که شما گونه ی دختر سه ساله ی حسین بن علی را آزرده اید.

برابر در زانو می زند و میان گریه ادامه می دهد.

پیر شامی: می دانم آن جا پشت در ایستاده ای و حرف های مرا می شنوی! باز کن... در را باز کن.

صدای گریه اش صحنه را پر می کند. از سوی دیگر، نگهبان شب با همان فانوسی که در دست داشت، وارد می شود. مبهوت به پیر شامی نگاه می کند. او را یک بار کامل دور می زند و با لگدی بر پهلویش او را برمی گرداند.

نگهبان شب: به من بگو که خواب نیستم و این تویی که دوباره می بینمت.

پیر شامی ترسیده در خود فرو می رود. حرفی برای گفتن ندارد. نگهبان شب برابرش می ایستد.

نگهبان شب: و باز دوباره به تکرار هر شب این جا برابر این خانه نشسته ای و هذیان می بافی. داستان غریب تو چیست؟!

پیر شامی جوابی نمی دهد. نگهبان او را دور می زند و بالای سرش به حرف می آید.

نگهبان شب: درباره ی تو بسیار بسیار شنیده ام. کدامش راست و کدامش دروغ است؟! هر شب همین جا، در این ویرانه چونان دیوانگان عقل پریده تو را می ببینم که برابر این در زانو زده ای و التماس می کنی و اشک می ریزی.

نگهبان شب با فانوس برابر در می ایستد. در را وارسی می کند. مطمئن می شود که بسته است. برمی گردد طرف پیر شامی.

نگهبان شب: جوابت را داد؟! در را باز کرد؟!

پیر شامی مایوس سر تکان می دهد که نه.
نگهبان شب می خندد.

نگهبان شب: آن که درون این خانه است از تو دیوانه تر است. آخر کدام آدم عاقلی در را به روی همه می بندد؟!

خم می شود برابر صورت پیر شامی و آهسته می گوید.

نگهبان شب: آیا کسی درون خانه هست؟! یا این ها همه خیال است؟! خیال شامیان!

پیر شامی سری به انکار تکان می دهد.

پیر شامی: او آن جاست. پشت آن در. من صدای نفس هایش را می شنوم.
نگهبان شب: پس چرا در را به روی کسی باز نمی کند؟!
پیر شامی: او از شامیان قهر کرده.
نگهبان شب: از شامیان قهر کرده؟!
پیر شامی: از آن روز که علی بن حسین و اسیران دیگر از این خرابه کوچ کردند و راهی مدینه شدند، او نیز به درون خانه اش رفت و در را به روی تمام خلایق بست.
نگهبان شب: پس تو هر شب با دری بسته سخن می گویی! یا با کسی که آن سوی در ایستاده و تو را به درون خانه اش راه نمی دهد. این سخن گفتن برای تو چه سود دارد؟!
پیر شامی: آن قدر به در این خانه می آیم و التماس می کنم تا شاید دلش رحم آید و در باز کند.
نگهبان شب: گیرم که به فرض در خانه اش را به روی تو باز کرد. بعدش چه؟!
پیر شامی: او راوی واقعه است. دست به دامانش می شوم تا واقعه را دوباره روایت کند.
نگهبان شب: روایت کند چه شود؟!
پیر شامی: روایت کند که گریه کنیم و گریه کنیم تا درهای معرفت به روی قلب های بسته ی ما باز شود.
نگهبان شب: پس در پی معامله ای. اشک از تو و بهشت از خدا.
پیر شامی: ما درهای بهشت را با دستان خود بستیم. شاید بتوانیم با اشک های مان دوباره بازش کنیم.
نگهبان شب: تو باور می کنی که حسین بن علی دری از درهای بهشت باشد؟!
پیر شامی: حسین بن علی تمام بهشت است و بهشت جز او چیز دیگری نیست.

نگهبان شب دقیق نگاهش می کند.

نگهبان شب: کاش می دانستی که این حرف ها چه عقوبت تلخی برای تو دارد. حرف ممنوعه در وقت ممنوعه مقابل در خانه ای ممنوعه! این که تو را نمی کشم به خاطر داستان غریبی ست که شامیان از تو روایت کرده اند.

کنار گوشش می گوید.

نگهبان شب: آیا حقیقت دارد که تو خوابی دیده ای و دیوانه شده ای؟! از شامیان شنیده ام موهای سیاهت صبحِ آن خواب، سپید گشته. به من بگو چه در خواب دیدی پیرمرد؟!

پیر شامی در سکوت نگاهش می کند. نگهبان شب او را دور می زند.

نگهبان شب: شامیان می گویند از من هم جوان تری.

دستش را دراز می کند و پیر شامی را بلند می کند.

نگهبان شب: برخیز. این جا جای نشستن نیست. من اگر جای تو بودم اکنون در خانه ام هفت پادشاه را به خواب دیده بودم. با من بیا...

بلندش می کند و با هم از صحنه خارج می شوند.

نگهبان شب: برایم از آن شب و از آن خواب بگو. بگو آن زن چه در گوش هایت گفت که موهایت سپید گشت.

نور از صحنه می رود. تاریکی مطلق. دوباره صحنه نور می گیرد. ابراهیم - مردی میانه سال - درحالی که دست پسر کورش را گرفته وارد صحنه می شود. از راه درازی که آمده اند خسته اند و بی رمق. پسرش - عِمران - با آن که چشم هایش باز هستند، اما قادر به دیدن نیست. ابراهیم نگاهی به در چوبی خانه و نگاهی به خرابه می اندازد.

ابراهیم: افسوس که شب زودتر از ما رسیده است و از مردمانِ این شهر خبری نیست.

در این سوی و آن سوی صحنه می گردد. می خواهد مطمئن شود راهی را که آمده درست است. نگاهی به خرابه می اندازد.

ابراهیم: به گمانم آن ویرانه همین باشد که این جاست.

عِمران میانه ی صحنه معطل مانده است. ابراهیم می آید طرفش.

ابراهیم: پشت سرت خرابه ای است و این طرف تر خانه ای. نشان همان نشان است.

سعی دارد دورترها را که در تاریکی شب فرو رفته ببیند.

ابراهیم: و آن دورترها مشعل هایی بر بلندای دیواری پیداست. آن جا هم باید همان دارالعماره باشد که می گفتند. به حسابِ من درست آمده ایم.

دست عِمران را می گیرد و او را می نشاند بر سکّوی کنار خانه.

ابراهیم: همین جا روی این سکّو کنار این خانه بنشین و اندکی استراحت کن.

می نشیند برابر در چوبی و تکیه می دهد به در. پاپوش ها را از پا بیرون آورده و آهی می کشد.

ابراهیم: من نیز پای همین سکّو دراز می کشم. فردا اتفاق بزرگی در راه است پسرجان.

سر می چرخاند طرف عِمران.

ابراهیم: چند منزل آمدیم عِمران؟! یادت هست؟!
عِمران: سی ونُه منزل.

ابراهیم مبهوت نگاهش می کند.

ابراهیم: تک تک شمرده ای؟!
عِمران: آری! منزل به منزل شمرده ام، و این جا، این خرابه، منزل چهلم است.

ابراهیم با مقداری از جامه هایی که در خورجین دارد بالشتی درست می کند و آن را زیر در چوبی می گذارد و آهسته سر بر بالش می نهد.

ابراهیم: خواستی بخوابی بیا پایین سکو و آسوده دراز بکش. بالای سرت یک آسمان هست پر از ستاره. فردا شب من و تو با هم ستاره های این آسمان را خواهیم شمرد.
عِمران: کاش اکنون بیدار بود تا او را می دیدیم.
ابراهیم: اکنون؟! نیمه ی شب؟! اندوهی به دلت راه نده! سحر در راه است و خدا فردا را از ما نگرفته.
عِمران: من هنوز باورم نیست. هزار هزار بار از خود پرسیده ام آخر چگونه ممکن است؟!
ابراهیم: و من نیز هزاران هزار بار برایت گفته ام. نگفته ام؟! برای این خاندان ناممکن ممکن است. یادت نیست آن سوار نصرانی چه در گوش هایت گفت؟!
عِمران: گفت اراده ی ایشان همان اراده ی خداوند است.
ابراهیم: آری! و گفت کلام ایشان کلام خداست. نگفت؟!
عِمران: گفت.

نظرات کاربران درباره کتاب بگو راوی بخواند