فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سرباز و مرز

کتاب سرباز و مرز

نسخه الکترونیک کتاب سرباز و مرز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سرباز و مرز

سرباز و مرز» مجموعه‌ای از یازده نمایش‌نامه‌ی کوتاهِ مدرن است که به فاصله‌ی زندگی و مرگ می‌پردازد. آدم‌های این نمایش‌نامه‌ها، آدم‌های اطراف ما هستند. حتی شاید خود ما باشیم، هرچند ممکن است باور نکنیم این آدم‌ها حالات مختلف و متفاوتی از ما هستند. دنیای نمایش‌نامه‌های «سرباز و مرز» با همه‌ی مدرن بودن‌شان در نوشتار، نشان‌دهنده‌ی دنیای گاه بسیار کوچک و باورپذیر ماست. دنیایی که تلاش می‌کنیم از آن فاصله بگیریم. این یازده نمایش‌نامه‌ی کوتاه، برش‌هایی از جان و جهان ماست که ما را در مواجهه با خویشتن و جهان به تصویر می‌کشد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سرباز و مرز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خطِّ آزاد

شخصیت ها:

مرد ژنده پوش
مردی با شال گردن
مردی با سامسونت
مردی با کلاه
مردی با پالتو
پیرمردی با عصا

صحنه

کیوسک تلفنی به رنگ زرد و نیمکتی زرد رنگ با فاصله ی دو متر در سمت چپ صحنه دیده می شود. مردی با لباس مندرس و سر و صورت ژولیده، در حالی که مجله ای پاره و قدیمی را مقابل صورت گرفته است؛ در سمت چپ نیمکت نشسته است. مردی با عجله از سمت راست وارد صحنه می شود. مرد که شال گردنی روی شانه هایش انداخته است؛ بدون تامل وارد کیوسک می شود و گوشی را برمی دارد. دست در جیب فرومی برد و دنبال سکه می گردد؛ اما نتیجه ای نمی گیرد. با عجله گوشی را می گذارد و از کیوسک بیرون می آید. با نگرانی و جست وجوگرانه به اطراف نگاه می کند. پس از مدت کوتاهی به طرف مرد ژنده پوش می آید.

مردی با شال گردن آقا! ببین تو جیبات سکه پیدا نمی شه؟

مرد ژنده پوش مجله را از جلوی صورتش کنار می برد و به مرد نگاه می کند.

مرد ژنده پوش:بذار اول اون زنگ بزنه. رفته خونه ی باباش؟ برمی گرده. ناراحت نباش.
مردی با شال گردن نه عمو! حرف این حرفا نیس که! می خوام زنگ بزنم اداره بگم امروز دیر می رم. آخه عمو! زنم کجا بود که حالا رفته باشه خونه ی باباش.

مرد ژنده پوش دست در جیب فرو می برد و سکه ای بیرون می آورد.

مرده ژنده پوش:زنگ که زدی سکه رو برام بیار. شاید یکی دیگه م خواسته باشه زنگ بزنه. ثواب داره.

مرد با عجله سکه را می گیرد و بدون تشکر وارد کیوسک می شود. مردی با کیف سامسونت از سمت راست وارد صحنه می شود و سمت چپ کیوسک می ایستد. مرد، مرتب به ساعتش نگاه می کند. مرد ژنده پوش مجله را از جلوی صورتش کنار می برد و به مرد نگاه می کند.

مرد ژنده پوش:شما سکه نمی خواین؟
مرد با کیف سامسونت نه آقا! خودم دارم.
مرد ژنده پوش:خب حالا که داری که هیچ؛ ولی اگه نداشتی من یک سکه به اون آقای توی کیوسک دادم. گفتم اگه نداشته باشی، اون که کارش تموم شد، سکه رو ازش بگیری کار تو هم راه بیفته.

مرد با کیف سامسونت حرفی نمی زند و با انگشت به شیشه ی کیوسک ضربه می زند. مرد با شال گردن با دست اشاره می کند و گوشی را می گذارد.

مرد با شال گردن:ببخشین اگه معطل شدین. ضروری بود. بازم ببخشین قربان. دیگه تکرار نمی شه. عفو بفرمایین.

مرد با شال گردن از طرف راست صحنه خارج می شود. مرد با کیف سامسونت وارد کیوسک می شود. مرد ژنده پوش مجله را روی نیمکت می گذارد. در جیب هایش چیزی را جست و جو می کند، که نمی یابد. مجله را برمی دارد و مقابل صورتش می گیرد.
مردی که کاپشن پوشیده و کلاهی روی سرش است، از طرف راست صحنه وارد می شود. با عجله به اطراف نگاه می کند و سمت چپ کیوسک می ایستد. به مچ دست چپش نگاه می کند، ولی ساعت ندارد. به مرد ژنده پوش نگاه می کند.

مرد با کلاه:هی عمو! ساعت داری؟

مرد ژنده پوش مجله را از جلوی صورتش کنار می برد و به او نگاه می کند.

مرده ژنده پوش:واسه چی می خوای؟
مرد با کلاه:می خوام بدونم ساعت چنده. ده دقه پیش یکی می گفت ساعت حدود یازده س. می خواستم ببینم راست گفته.
مرد ژنده پوش:دیروز همین وقتا هنوز هوا تاریک بود. حالا رو نمی دونم. شاید همون یازده دوازده باشه. کی می دونه. (در حالی که مجله را مقابل صورتش می گیرد.) خدا بهتر می دونه.

مرد با کلاه به شیشه ی کیوسک ضربه می زند.

مرد با کلاه:چه خبرته داشم؟ زود باش دیگه. مَردم کار و بار دارن نوکرتم. با آلن دلون که حرف نمی زنی فدات. زود لُبّ مطلب و بگو و خلاص.

چند لحظه بعد مرد از کیوسک خارج می شود. نگاه تندی به صورت او می اندازد و از طرف راست صحنه خارج می شود. مرد با کلاه وارد کیوسک می شود. مردی که پالتو پوشیده است، در حالی که سوت می زند، از طرف راست وارد صحنه می شود. دست هایش داخل جیب هایش است. یک دور، دور کیوسک می چرخد و به طرف نیمکت می رود. پای راستش را روی نیمکت می گذارد.

مرد با پالتو:می گم هوا خوبه. نه؟!

مرد ژنده پوش مجله را از جلوی صورتش کنار می برد.

مرد ژنده پوش:هوا خیلی وقته خوبه. دیگه از اون سالا به این طرف، اصلاً هوا هیچ وقت بد نشده.
مرد با پالتو:راستی سکه داری؟
مرد ژنده پوش:من که نه؛ اما اونی که داره زنگ می زنه، داره. لازمشم نداره.
مردی با پالتو:راستی ساعت چنده؟
مرد ژنده پوش:یکی همینو ازم پرسید گفتم دیروز همین وقتا یکی همینو ازم پرسید گفتم دیروز همین وقتا (مکث می کند.) حالا ساعت و می خوای چکار؟
مردی با پالتو:هیچی. فقط می خواستم بدونم ساعت چنده.

مرد ژنده پوش حرفی نمی زند. مجله را مقابل صورتش می گیرد. مرد با کلاه از کیوسک خارج می شود. به مرد با پالتو و مرد ژنده پوش نگاهی می اندازد و از طرف راست صحنه بیرون می رود. مرد با پالتو پایش را از روی نیمکت برمی دارد و در حالی که سوت می زند وارد کیوسک می شود. پیرمردی با عصا از طرف راست وارد صحنه می شود. لرزان لرزان به طرف کیوسک می آید. از مقابل کیوسک رد می شود و روی نیمکت می نشیند. مرد ژنده پوش مجله را جلوی صورتش کنار می برد و به اونگاه می کند.

مرد ژنده پوش:پدربزرگ می خوای زنگ بزنی؟
پیرمرد:می خوام به پسرم زنگ بزنم. می خوام بگم بابا به خدا خسته شدم. می خوام بگم بابا خواهرت زن مردمه. نمی تونه حرف مفت شوهرشو بشنوه. این آخر عمری بذار پیش خودت باشم. واسه خاطر من خواهرتو اذیت می کنن. بابا شوهرش نون خور اضافه نمی خواد. اصلاً خونه شه. دلش نمی خواد من و نیگر داره. منو ببر خونه ی خودت باباجون. زنت مجبوره حرفتو گوش کنه. خونَته باباجون.
مرد ژنده پوش:سکه داری پدربزرگ؟
پیرمرد:آره باباجون. هر چی خاره یه روز به کاره! سنجاق و نخ و سوزنم دارم.

پیرمرد سکوت می کند. مرد با پالتو از کیوسک خارج می شود و از طرف راست صحنه بیرون می رود.

پیرمرد:باباجون تو نمی خوای زنگ بزنی؟
مرد ژنده پوش:نه پدربزرگ. من آخر صفم. شاید تا نوبت من بشه از مخابرات بیان تلفنو درست کنن. حالا که هر چی سکه می ندازی میفته پایین.
پیرمرد:پس اون آقا چه طوری حرف زد؟!
مرد ژنده پوش:اون اصلاً حرف نزد.
پیرمرد:پس چرا این قدر طولش داد؟
مرد ژنده پوش:فکر کرد اگه حرف می زد، این قدر طول می کشید. حالام همین قدر طولش داد.
پیرمرد:باباجون حالا ساعت چنده؟
مرد ژنده پوش:ساعت باید یازده دوازده باشه. دیشب همین وقت صبح شده بود.

پیرمرد از سمت راست و مرد ژنده پوش از سمت چپ صحنه خارج می شوند.

۴ /۱۱/ ۱۳۷۵

من، تو، او، همه

شخصیت ها:

من
تو
او
همه
دو مرد سفیدپوش

صحنه

وسط صحنه مردی پشت به تماشاگران روبه روی آیینه روی صندلی نشسته است. تصویر مرد که عینکی به چشم دارد، در آیینه پیداست. پشت سر او، وسط صحنه میزی با دو صندلی، در دو طرف صحنه قرار دارد. مردی روی صندلی سمت راست نشسته است. مرد دست هایش را زیر چانه اش ستون کرده است و روبه رو را نگاه می کند. مرد دیگری از سمت چپ صحنه وارد می شود.

تو:باز هم صدای پای یک غریبه.
من:غریبه ی چندمه؟

عینکش را روی صورتش جابه جا می کند.

تو:نشمردم. ولی باید غریبه ی چندم باشه. البته فکر می کنم.
او:(در حالی که روی صندلی اولی می نشیند.) شما به یک خودی اجازه می دین، چند لحظه ای این جا بشینه؟
تو:سلام. می تونی بشینی. این جا همه می شینن.
من:قبل از این که تو اجازه بدی، اون نشسته بود. تو چه طوری بعد این همه غریبه نفهمیدی غریبه ها اول می شینن، بعد اجازه می گیرن؟ شایدم فکر می کنی بالاخره یه روز یه غریبه پیدا می شه که اول اجازه می گیره، بعد می شینه. خدا چه می دونه. شایدم اومد.
تو:خب غریبه! از کجا اومدی و اومدنت بهر چه نیست؟!
او:درست از اون طرف همیشه اومدم. یه جای دور که همه ی خودی ها هم غریبن.
من:این آینه هم که هی بلده... (موهایش را شانه می زند.) چیزای عوضی نشون آدم بده.
تو:آینه گر نقش تو بنمود راست. بدون حتماً خودت یه عیبی داری.
من:تو که این حرفو همین طوری می زنی. دلتم که پاکه. توش شیله پیله نداره. اما حرفتو بی جواب نذاشته باشم. آینه خیلی وقته دیگه همه چیزو نشون می ده، غیر از خود آدم.
او:شاید از مِه باشه. شایدم آینه بخار گرفته.
من:دلیلای دیگه ای هم می تونه داشته باشه. ولی شایدم حق با تو باشه.
تو:من که می گم تکلیف همه چیزو مرگ معلوم می کنه. فرقی هم نمی کنه کی باشیم. آینه و میز و صندلی و سفر هم، خیلی دخلی به این قضیه نداره.
من:هر وقت یه غریبه میاد بازم حرف مرگو پیش می کشه. نمی دونم چی می خواد نتیجه بگیره، اما می دونم تو هم نمی تونی جواب سوالای اونو بدی. شاید خیلی که بدونی، بتونی جواب سوالای اونو به من بفهمونی. هیچ غریبه ای تا حالا نتونسته چیزی رو به اون بفهمونه. ولی من یه کمی می فهمم.
تو:خیلی فکر کردم اون طرف چه خبره. سال هاس من این جا پشت همین میز، روی همین صندلی با همین آدم تنها بودم. هی فکر کردم هی فکر کردم؛ اما نتیجه چی؟ هیچ، چی. گاهی اوقاتم که یه غریبه از اون طرف اومده، سوالاشو من پرسیدم، جواباش این آدم گرفته. تازه معلوم نیست غریبه ها درست گفته باشند یا نه. تازه معلوم نیست اصلاً گفته باشند یا نه. تازه اصلاً معلوم نیست از کدوم طرف اومدن.
او:ولی من اومدم. خیلی چیزا هم می دونم. درباره ی هر چی که فکر کنی فکر کردم. کلی هم کتاب خوندم. تو دانشگاه خیلی درس خوندم. تو دانشگاه، خیلی درس خوندم. همیشه شاگرد اول بودم. نمره، بیست. صدآفرین!
من:آره آفرین. آره صد آفرین. اما مطمئن باش هر چقدر که چیز خونده باشی و چیز بدونی، جواب حتی یکی از سوالای این بابارو نمی دونی. حتی یکیشو.
تو:خیلی سالا پیش بود. درس آب. بابا. تصمیم کبری. همون وقتا این همه سوال پیش اومد. هیچکی هم پیدا نشد جواب سوالامو بدونه. خب وقتی ام جواب سوالا بمونه، سوالا زیاد می شه، جوابا زیاد می شه. سوالا سخت می شه، جوابا سخت می شه.
من:طفلکی همیشه منتظره یکی جواب سوالاشو بده. اما راستشو بخوای تا حالا هیچ وقت پیش غریبه ای سوالاشو نپرسیده. اما راستش و بخوای غریبه ها همیشه جواب سوالاشو دادن. اما نه، راستشو بخوای غریبه ها به جای این که جواب اونو بدن، سوالای خودشونو پرسیدن. حالا خیلی وقته سوالا شکل جوابان، جوابا شکل سوالان.
تو:تو این همه مدت یک غریبه هم پیدا نشد که جواب سوالای منو بدونه. اونم که هیچ وقت به آدم چیزی نمی گه. غیر عینک و موهاش به فکر چیز دیگه ای نیست.

تو از سمت چپ صحنه خارج می شود.

او:ببین تو! با توام! واسّا. حتماً یکی پیدا می شه جواب این سوالارو بدونه. درسته من کتاب زیاد خوندم، ولی تو هیچ کتابی این سوالارو جواب نداده بود. تو فیلمام نبود. واسّا نرو.
من:خودتو به زحمت ننداز. اون نمی شنوه. حرفاشم اگه با حرفات جور درمیاد اتفاقیه! تازه چشاشم نمی بینه.
او:اما آخه... (در این موقع چند نفر با لباس بیمارستان از سمت راست وارد صحنه می شوند.) چه طوری می شه این طوری بشه.
همه:پیدات کردیم استاد. فکر کردی. تو با این همه چیز دونستن، چه طور نمی فهمی نمی شه از دست ما در رفت.
من:اون چکار کرده؟ قاتله؟
همه:نه. دیوونه س. این دفه ی چندمه فرار کرده. ولی ما همیشه گیرش میاریم.

همه همراه با او از صحنه خارج می شوند.

من:ببین چی می گم... (از جا بلند می شود و به طرف تماشاگران حرکت می کند.) اما اون که... (به میز می خورد و می افتد.) یکی این دور و بر نیست به من کمک کنه؟

۲۱/ ۱۱/ ۱۳۷۵

نظرات کاربران درباره کتاب سرباز و مرز