فیدیبو نماینده قانونی انتشارات عهد مانا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جستجوگران شمشیر عدالت

کتاب جستجوگران شمشیر عدالت

نسخه الکترونیک کتاب جستجوگران شمشیر عدالت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب جستجوگران شمشیر عدالت

اثر حاضر، داستان تخیلی تاریخی است که در سرزمین جینجات ها رخ می دهد. آدم ها و جنیان با هم زندگی بسیار خوبی دارند تا اینکه شیطان از قدرت طلبی یکی از بزرگان آنها استفاده کرده و او را تبدیل به اژدهاکی خون خوار می کند و...

  • ناشر انتشارات عهد مانا
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.71 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جستجوگران شمشیر عدالت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. مرگ عدالت

در روزگاران بسیار دور و کهن در سرزمینی پر رمز و راز در مشرق زمین، پادشاهی عادل حکومت می کرد. نام او «شیداسپِ دادگر» بود. در آن سرزمین انسان ها در کنار «جینجات ها» در صلح و صفا زندگی می کردند. جینجات ها موجوداتی با قدرت جادویی بودند، با گوش های بزرگ و تیز و چشمانی درشت و بدنی خِپِل و دست وپایی کوتاه. پادشاه جینجات ها «جی جم» نام داشت.
شیداسپِ دادگر، شمشیری داشت که آن را شمشیر عدالت می نامیدند؛ شمشیری با قبضه ای تزیین شده از جواهرات سرخ و فیروزه ای و تیغه ی نقره ای بسیار برنده. وقتی نوک شمشیر به سوی گناهکاری نشانه می رفت، رنگ شمشیر عدالت به تیرگی می گرایید و وقتی آن را به سوی بی گناهی می گرفتند، درخشان و زیبا می شد و این چنین گنه کار و بی گناه از هم شناخته می شدند.



شیداسپِ دادگر، پسر جوانی داشت به اسم «آبادیس». او جوانی خوش گذران و سبک سر و تاریک دل بود. آبادیس از جینجات ها به خاطر قدرت جادویی شان متنفر بود و به آنان حسادت می ورزید.
تنها نقطه ی روشن زندگی آبادیس، عشق بی پایان او به همسرش «سین دخت» بود. سین دخت بیمار بود. او روزبه روز ضعیف تر و ناتوان تر می شد. بهترین حکیمان را به بالینش آوردند اما سین دخت لحظه به لحظه به مرگ نزدیک تر می شد.
در یکی از روزها با شیون «فاتک» پسر سین دخت و آبادیس، همه سراسیمه به کنار بستر سین دخت آمدند. آبادیس دست سین دخت را در دست گرفته و با چشمان ناباور به کالبد بی جان همسرش چشم دوخته بود. گریه و شیون قصر سلطنتی را پر کرد.
آبادیس به جی جم نگاه کرد. برای اولین بار همه در چشمان سرد او اشک را دیدند. آبادیس به جی جم نگاه کرد و با التماس گفت:
- سین دختِ مرا از چنگال مرگ نجات بده. تو می توانی با قدرت جادویی ات او را به من برگردانی.
جی جم با تاسف سر تکان داد و گفت: من نمی توانم.
- می توانی. می توانی.
- مرگ و زندگی ما دست یزدان بی همتاست. همسرت به دنیای بی مرگ رفته است. ما نمی توانیم او را بازگردانیم.
آبادیس التماس کرد، گریه کرد، خواهش و تمنا کرد. اما جی جم فقط حرفش را تکرار کرد. سرانجام آبادیس به طرف پنجره ی اتاق رفت. پنجره را باز کرد و مشتش را به سوی آسمان تکان داد و نعره زد: چرا با من این کار را کردی؟ من انتقام می گیرم. من در برابر مرگ مقاومت خواهم کرد. من کاری خواهم کرد که نتوانی مرگ را بر من پیروز کنی!
بعد به سوی جی جم چرخید و با بغض و کینه گفت: تو می توانستی همسر مرا برگردانی اما نخواستی. یک روز سزای این نافرمانی را خواهی دید. چنان بلایی سر تو و مردمت بیاورم که مرگ را آرزو کنی.
آبادیس با خشم و عصبانیت، همه را، حتی فاتک پسرش را، از اتاق بیرون کرد. او دوروز و دوشب در کنار بدن بی جان سین دخت گریست.
روز سوم وقتی مستخدمان قصر آمدند تا جسد سین دخت را برای خاک سپاری ببرند، با دیدن چهره ی آبادیس غرق وحشت و هراس شدند. آبادیس شکسته و پیر شده بود. ازچشمان گودافتاده و تب دارش شعله ی انتقام و کینه زبانه می کشید.
از آن روز به بعد آبادیس در تاریکی و پلیدی بیشتر فرو رفت.
***
چندی بعد، گرد پیری بر سروروی شیداسپِ دادگر نشسته بود و او دانست که به زودی فرشته ی مرگ را خواهد دید. دستور داد جی جم را به حضورش بیاورند.
جی جم بر بستر بیماری شیداسپِ دادگر حاضر شد. شیداسپِ دادگر ناتوان و رنجور شده بود. دستانش از ضعف می لرزید و چشمان تیره اش، مات و بی رنگ شده بود. شیداسپِ دادگر انگشتری با نگین یشمی رنگ را از انگشت چهارم دست راستش درآورد و دست راست جی جم را گرفت و انگشتر را به انگشت چهارم او کرد.
آبادیس به پدرش و جی جم خیره مانده بود. شیداسپِ دادگر با صدایی ضعیف و بی رمق گفت: دوست من با مردمانت به خوبی زندگی کن. امیدوارم باز هم دوست و مشاور خوبی برای آبادیس باشی و در اعمال نیک به او یاری برسانی.
جی جم اشک ریزان سرش را پایین انداخت. شیداسپِ دادگر دست پسرش آبادیس را در دست گرفت و انگشتری با نگین سرخ را از انگشت چهارم دست چپش در آورد و در انگشت چهارم دست چپ آبادیس کرد.
- پسرم آبادیس. با مردم سرزمینت مهربان باشد و از حسادت و گناه دوری کن. دوست دارم برای آخرین بار نوه ام فاتک را ببینم.
لحظه ای بعد فاتکِ پنج ساله بر بستر شیداسپِ دادگر حاضر شد. شیداسپِ دادگر پیشانی فاتک را بوسید. فاتک با انگشتان دست پیر و فرتوت پدر بزرگ بازی می کرد. شیداسپِ دادگر آه کشید و بعد چشمانش بسته شد.
جی جم به زانو افتاد و شانه هایش لرزید. آبادیس دست فاتک را از دست شیداسپِ دادگر بیرون کشید.
***
تشییع و خاک سپاری شیداسپِ دادگر با حضور انسان ها و جینجات ها که به تلخی در غم پادشاه عادل خود می گریستند با شکوه تمام انجام شد.
چند روز بعد آبادیس، تاج پادشاهی را بر سر گذاشت و پادشاه شد. جینجات ها در حال آماده شدن برای کوچ دسته جمعی به سرزمین خرم «کرکم» بودند؛ سرزمینی که به قوس وقزح معروف بود.
آبادیس دستور داد جی جم به حضورش برود. جی جم هم اطاعت کرد. وقتی جی جم به حضور آبادیس رسید، آبادیس دستش را به سوی او دراز کرد و با صدایی آرام گفت:
- انگشتری را که پدرم به تو داد پس بده. از حالا تو و جینجات ها تحت امر من خواهید بود.
چهره ی جی جم درهم شد و با صدای خفه گفت:
- نه! ما آزادیم و به سرزمین کرکم خواهیم رفت.
آبادیس با خشم و غضب با مشت به دسته ی تخت پادشاهی اش کوبید. نیم خیز شد و فریاد کشید:
- به چه جرئتی از امر من سرپیچی می کنی؟ گفتم آن انگشتر...
اما با حرکت دست جی جم، آبادیس روی تخت پادشاهی افتاد و به آن چسبید. آبادیس با چشمان گرد شده از وحشت و نفرت غرید:
- سزای این خیره سری را خواهی دید.
جی جم از قصر خارج شد و جینجات ها را آماده ی کوچ کرد. انسان ها از رفتن جینجات ها غمگین بودند، اما جینجات ها باید می رفتند.
مدت ها گذشت. دیگر در آن سرزمین اثری از عدالت نبود. آبادانی ها ویرانه می شد و جغد شوم بدبختی بر خرابه ها آواز می خواند. مردمی که از دست ظلم و ستم آبادیس جان به لب شده بودند به سرزمین های دیگر مهاجرت می کردند و آنهایی که نمی توانستند بروند خون دل می خوردند.
***
سال ها گذشت. فاتک جوانی رعنا و مهربان شد. او در کودکی مادر مهربانش سین دخت را از دست داده و دایه ای مهربان او را بزرگ کرد. فاتک جوانی مهربان و جسور بود. او برعکس پدر ظالمش، دوست مردم بود و با آنها مهربان بود. دشمن دزدان و جنایت کاران و یاور مظلومان و تهی دستان بود. مردم او را بسیار دوست داشتند. فاتک با دختری زیبا و نجیب به نام «سادیا» ازدواج کرد و یک سال بعد صاحب دو پسر دوقلو شد.

نظرات کاربران درباره کتاب جستجوگران شمشیر عدالت

فکر کنم اینو خوندم. خیلی داستان جالبی داره
در 4 هفته پیش توسط ساده کاوه
برای زیر ده سال کتاب عالیه نه بالاتر از اون
در 6 ماه پیش توسط ایمان