فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنی که تابستان گذشته رسید

کتاب زنی که تابستان گذشته رسید

نسخه الکترونیک کتاب زنی که تابستان گذشته رسید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زنی که تابستان گذشته رسید

یک آهنگ عاشقانه آرام از ضبط‌صوت در حال پخش شدن است. سارا درحالی‌که گیسوانش را با پارچه‌ای بسته و پیش‌بندی پوشیده، مشغول جارو کشیدن زمین است و گاهی بخش‌هایی از آهنگ را زیر لب زمزمه می‌کند، کم‌کم جاروزدنش، حالتی موزون پیدا می‌کند. در همان حین، اشکان با وسایل نقاشی‌اش وارد می‌شود. سعی کرده است ظاهر متفاوتی داشته باشد. چند خرمهره و گردن‌بند به‌خودش آویزان کرده است. با کفش وارد خانه می‌شود، و بی‌توجه به سارا، به سمت اتاقش می‌رود. سارا: (با فریاد) اُی، کفشات... اشکان: برو ببینم بابا... (بی‌توجه به سارا به سمت اتاقش می‌رود.) سارا با جارو جلوی او را می‌گیرد. اشکان: ول کن بابا، حال ندارم. سارا: فکر کردی من دارم؟ کلفت زرخرید بابات که نیستم! از صبح تا حالا کمرم شکست انقدر زمینا رو سابیدم. درآر ببینم. با جارو پای او را می‌گیرد و اشکان را به زمین می‌اندازد. اشکان: حیوون بدبخت! ترشیده.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.5 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زنی که تابستان گذشته رسید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آدم ها:

استاد حمید فرهنگ مهر، استاد بازنشسته ادبیات
سارا، دخترش (حدود ۲۴ سال)
اشکان، پسرش (حدود ۲۲ سال)
فرشته، مادر خانواده
مرجان فرازنده (حدود ۲۵ سال)
مکان ـ خانه استاد فرهنگ مهر

صحنه اول: خانه استاد حمید فرهنگ مهر

یک آهنگ عاشقانه آرام از ضبط صوت در حال پخش شدن است. سارا درحالی که گیسوانش را با پارچه ای بسته و پیش بندی پوشیده، مشغول جارو کشیدن زمین است و گاهی بخش هایی از آهنگ را زیر لب زمزمه می کند، کم کم جاروزدنش، حالتی موزون پیدا می کند. در همان حین، اشکان با وسایل نقاشی اش وارد می شود. سعی کرده است ظاهر متفاوتی داشته باشد. چند خرمهره و گردن بند به خودش آویزان کرده است. با کفش وارد خانه می شود، و بی توجه به سارا، به سمت اتاقش می رود.
سارا: (با فریاد) اُی، کفشات...
اشکان: برو ببینم بابا... (بی توجه به سارا به سمت اتاقش می رود.)

سارا با جارو جلوی او را می گیرد.

اشکان: ول کن بابا، حال ندارم.
سارا: فکر کردی من دارم؟ کلفت زرخرید بابات که نیستم! از صبح تا حالا کمرم شکست انقدر زمینا رو سابیدم. درآر ببینم.

با جارو پای او را می گیرد و اشکان را به زمین می اندازد.

اشکان: حیوون بدبخت! ترشیده.
سارا: (بی توجه به او کفش هایش را از پایش درمی آورد و گوشه ای پرتاب می کند.) بهتره آدم بدبخت و ترشیده باشه، ولی خاک بر سر نباشه.
اشکان: کی خاک بر سره؟
سارا: کسی که تا بیست و سه سالگیش هنوز علاف، بیچاره!
اشکان: علاف اون بدبختیه که پنج سال زور بزنه و یبوست بگیره تا یه لیسانس مزخرف تئاتر بهش بدن! اون وقت آخرش کلفت خونه باباش بشه! اگه انقدر خروس جنگی و فضول نبودی، شاید دست کم یکی پیدا می شد بگیرتت بدبخت، ما هم از شرت خلاص می شدیم.
سارا: (درحالی که با جارو به پای او می کوبد.) حرف دهنتو بفهم. دراز! مگه من جای تو رو تنگ کردم؟ اگه من نباشم، کی می خواد ظرفاتونو بشوره، غذا جلوتون بذاره و زمیناتونو بسابه؟ تو انگل بیچاره؟...

اشکان جارو را از دست سارا می گیرد و می خواهد بر سر او بزند. سارا جیغ می کشد. در همان لحظه، در باز می شود و حمید فرهنگ مهر، پدر خانواده با کیف سامسونت در یک دست و ساک خریدش در دست دیگر وارد می شود. در آستانه در از صدای جیغ سارا و حمله خشونت آمیز اشکان، لحظه ای درجا میخکوب می شود.

سارا: سلام بابا...

اشکان جارو را می اندازد و بدون حرف به سمت اتاقش می رود.

حمید: چی شده باز عین سگ و گربه افتادین به جون هم؟
سارا: (درحالی که ضبط را خاموش می کند.) کفشاتو دربیار بابا.
حمید: پرسیدم واسه چی دعوا می کردین؟
سارا: (با خشم)... پسره زده به سرش... نه دانشگاه می ره نه سر کار ـ فقط تا پاشو می ذاره تو خونه، یه دفعه یادش می افته خروسه و کرکری خوندنش می گیره... اونم چه وقت؟ بی محل! فقط هم واسه من (عصبی)... باباجون گفتم کفشاتو دربیار! من از صبح تا حالا دارم این زمینا رو می سابم، بیکار که نیستم!

حمید با حالتی ناخودآگاه کفش هایش را درمی آورد و روی مبل می نشیند. سارا با عصبانیت کفش های اشکان را برمی دارد و همراه کفش های پدرش کنار در می اندازد.

حمید: مادرتون هنوز بیدار نشده؟
سارا: یه کم صبحونه خورد، دوباره خوابید.
حمید: پس این قرصای جدید داره اثر می کنه!
سارا: آره اثرش اینه که به جای این که نصف روزو بخوابه، حالا همه روزو می خوابه.
حمید: خب دیگه بیشتر از این چیکار می شه کرد؟ ما که پیش اون همه دکتر بردیمش.
سارا: دکترا هیچی حالیشون نمی شه! این درمان نیست که آدمو خواب کنن. ما می خوایم مادر به زندگی برگرده، اونا می خوان از زندگی طبیعی دورش کنن.
حمید: این قرصا آرومش می کنه، نمی ذاره فکر و خیال به سرش بزنه، یا اون کارای احمقانه شو تکرار کنه...
سارا: می بینم! شده مثل یه عروسک، یه موجود گیاهی! صورتشو دیدی؟ معلوم نیست کجا رو نگاه می کنه آخه این چه جور آروم کردنیه بابا؟ مثل اینه که با یه ضربه محکم زده باشن تو سرش.
حمید: زن بیچاره! منم دلم براش می سوزه. اما کاری از دستم برنمی آد. نمی تونم این جوری ببینمش. حتی نمی تونم چند دقیقه تو اتاق پیشش بشینم. این جوری که می بینمش، دلم می خواد هیچ وقت از اتاقش بیرون نیاد.
من که دیگه عقلم به جایی نمی رسه سارا. نمی دونم باید پیش کی ببرمش، کی می تونه معجزه کنه و اونو از این حال بیرون بیاره، من کوتاهی نکردم، خودت می دونی تا همین جاش چه قدر زیر بار قرض رفتم، تو فکر می کنی با حقوق بازنشستگی یه استاد دانشگاه می شه دهن این دکترا رو بست؟ فقط قیمت دو تا از آمپولاش، یک سوم حقوق منه. اونم بعد از کلی تو صف وایسادن و بدبختی کشیدن، ولی دیدی که براش گرفتم. حالا تو می گی این قرصا حالشو بدتر می کنه! من نمی فهمم، دیگه به خدا هیچی نمی فهمم.

صدای موسیقی تکنو از اتاق اشکان بلند می شود.

سارا: (با نفرت به اتاق اشکان نگاه می کند.) نکبت، الان با این صدا مادرو از خواب بیدار می کنه.
حمید: خب برو بهش بگو کمش کنه.
سارا: مگه گوش می کنه؟ باز می خواد یه ساعت درباره نیستی و پوچی و سکس و اِکس و هاراگیری و چه می دونم هزارتا مزخرف دیگه برام سخنرانی کنه، بعدش به قول شما مثل سگ و گربه بیفتیم به جون همدیگه، خودتون بهش بگین بابا...
حمید: من حوصله شو ندارم (مردد)، حوصله هیچی رو ندارم. (روی مبل وامی رود.)
سارا: بابا، فکر نمی کنین اگه... یعنی منظورم اینه که این جوری به شما خیلی فشار می آد. خب من که الان کار ثابتی ندارم، تو تئاترم که به آدم پولی نمی دن. اشکانم که هیچی... با این وضع مادر، فکر نمی کنین اگه اتاق بالارو اجاره بدین...
حمید: نه. (مکث) حرفشم نزن! بهت گفته بودم که دیگه نباید حرفشو بزنی.
سارا: آخه برای چی؟ این جوری وضع همه مون بهتر می شه، شما هم دیگه انقدر سختی نمی کشید، تو این سه ماه خیلی شکسته شدین.
حمید: گفتم که... نمی خوام درباره ش چیزی بشنوم.
سارا: شما واقع بین نیستین!
حمید: چی می گی سارا؟ تو چه انتظاری از من داری؟ هنوز وسایلش اون جاست. کتاباش، لباساش، حتی نقاشی هاش رو دیواره. هنوز بوی ادکلنی رو که می زد، توی اتاقش حس می کنم! چه طور کس دیگه ای می تونه پاشو بذاره تو اتاق سیاوش من؟
سارا: اما بابا، سیاوش دیگه زنده نیست، این کار شما چه نفعی به حال اون داره؟ من مطمئنم که سیاوش هیچ وقت دلش نمی خواست ما انقدر سختی بکشیم!
حمید: نمی تونم. دخترم، نمی تونم تحمل کنم که کسی اون بالا راه بره، حرف بزنه، نفس بکشه، من، من هنوز...
سارا: هنوز چی؟ منتظر یه معجزه این؟ منتظرین که برگرده؟ منتظرین که یه روز صدای پاشو بشنوین که داره از پله ها پایین می آد؟ مگه خودتون توی خاک نذاشتینش؟ دیگه منتظر چی هستین؟ بابا اونایی که می رن، جای بهتری می رن، این ماییم که عذاب می کشیم، چرا به فکر ما نیستین؟
حمید: به فکر شما نیستم؟ من همه زندگیمو برای شما گذاشتم، شما سه تا همه عمر من بودید. حالام همه دلخوشیِ من و مادرت خاطرات اون بچه ست، چه طور انتظار داری که همه شونو از یاد ببرم؟ می خوای گذشته اون بچه رو به حراج بذارم؟ من اگه به خاک سیاهم بیفتم، اتاق پسرمو اجاره نمی دم.
سارا: (با خشم ضربه ای به در اتاق اشکان می کوبد.) خفه ش کن، خُل! داری مادرو می کشی! (به حمید) بابا من فقط بیست و چهار سالمه، دستامو ببین! نگاه کن! مثل دستای یه زن پنجاه ساله ست... مُردم از بس تو این خونه ظرف شستم و در و دیوارو سابیدم. مامان که چند ساله حالش خوش نیست. بعد از این ماجرام که افتاده، شمام که هیچ وقت نیستین. من دیگه نمی تونم بابا، چرا نمی خوای دور و برتو ببینی؟ سیاوش رفته، ولی ما زنده ایم. من، اشکان، مادر... ما هنوز خونواده شماییم، این حق ماست که بخوایم بهتر زندگی کنیم.
حمید: چه جوری؟ با اجاره اتاق سیاوش؟ با یادگاریای پسر من؟
سارا: خب مگه چه اشکالی داره؟ اون تنها کسی بود که تو این خونه یه طبقه مستقل داشت، همه چیزای خوب مال اون بود، اما حالا دیگه اینا به دردش نمی خوره. اصلاً از وقتی دانشجو شد و رفت شهرستان، شما باید بالارو اجاره می دادید. حالا اگه دوستش دارین، باید بذارین که خونواده ش زودتر از این افسردگی بیرون بیان! به مادر نگاه کنین! فکر می کنین با وجود کتابا و خرت و پرتای سیاوش اون بالا، به این راحتی می تونه آروم بگیره؟ نه! اون حتی نمی تونه پاشو طبقه بالا بذاره. خودتونم همین طور، تو این سه چهار ماه حتی در اتاقشم باز نکردین. شاید منتظرین که ازش اجازه بگیرین!
حمید: بی رحم نباش سارا.
سارا: تا وقتی منتظر شین، مثل اینه که هر روز از دستش می دین. چرا نمی خوای واقعیتو بپذیری بابا؟
حمید: (مکث) واقعیت اینه که من پسرمو از دست دادم. دیگه نمی خوام خاطراتشم از دست بدم.
سارا: نه پدر. واقعیت اینه که ما هنوز زنده ایم! (با فریاد) اگه تو بخوای اینو باور کنی. (صدای موسیقی اتاق اشکان، ناگهان قطع می شود.) اگه بخوای ما رو ببینی! حتی برای یه بار. می خوای؟
حمید: (جاخورده از فریاد سارا) حوصله این بحثای تکراری رو ندارم. (به طرف اتاقش می رود.) من خسته م، اگه کسی زنگ زد، صدام نکن... شماهام صدام نکنین. (مکث، سرش را داخل می آورد.) اون میوه ها رو هم بشور. نذار مثل دفعه پیش، همه شون بگندن. (به اتاقش می رود و در اتاق را می بندد.)

سارا با خشم یک سیب از ساک خرید پدرش برمی دارد و آن را به دیوار می کوبد.

حمید: (در اتاقش را باز می کند.) ضمنا اگه مادرت بیدار شد، سعی کن یه کم باهاش مهربون باشی، اگه بتونی راضیش کنی که یه کم بره بیرون، خیلی خوبه... خودتم باهاش برو. (دوباره در اتاقش را می بندد و باز می کند.) ضمنا نذار وقتی حموم می ره درو قفل کنه، دفعه آخر که یادته...

سارا با خشم می نشیند. زنگ در به صدا درمی آید.

سارا: (آیفون را برمی دارد.) بله؟ (مکث) بله همین جاست... شما؟ (چند لحظه سکوت) بله؟ (مکث) بله درسته، بفرمایین. باز شد؟ (زنگ در را دو بار فشار می دهد و متعاقب آن در خانه را نیمه باز می کند.)

در اتاق اشکان و حمید باز می شود. هر دو سرک می کشند.

حمید: کیه؟
سارا: یه خانمه. گفت که قرار بوده امروز بیاد خونه رو ببینه...
حمید: خونه ما رو ببینه؟
سارا: طبقه بالا! (مکث) بنگاه سر خیابون بهش آدرس داده. (مکث) چرا این جوری بهم نگاه می کنین؟ مگه تقصیر منه؟

لحظه ای بعد، مرجان، دختری جوان، حدود ۲۵ ساله با بارانی و چمدانی در آستانه در ظاهر می شود.

مرجان: سلام... ببخشین مزاحم شدم. (هر سه با دیدن مرجان، شگفت زده درجا می ایستند.)

تاریک.

صحنه دوم: همان غروب ـ نیم ساعت بعد

روشن. 
تنها اشکان در اتاق نشسته و با حالتی بی تفاوت مجله ای را ورق می زند، تخمه آفتابگردان می شکند و پوست آن ها را روی روزنامه مقابلش کپه می کند. صدای گفت وگو از راه پله طبقه بالا به گوش می رسد.

صدای مرجان: از اونی که فکر می کردم، خیلی بزرگ تره، آفتابگیرم هست، چه بالکن قشنگی هم داره، می شه روی این طاقچه گلدونم گذاشت... (اشکان بی صدا و با دهان ادای او را درمی آورد، ادای زنی که با مبالغه چهره حرف می زند.)
سارا: بله، تازه این پنجره ها، به پارک روبه رو باز می شه، منظره قشنگیه، هر فصلش قشنگی خودشو داره.

در باز می شود. نخست سارا، سپس مرجان و در آخر حمید وارد اتاق می شوند.

سارا: (به مرجان) بفرمایین بنشینین.

مرجان بی اختیار می نشیند.

سارا: دیدین که، حموم و دستشوییش مستقله... فقط برای آشپزی باید از آشپزخونه پایین استفاده کنین.
مرجان: من زیاد غذا نمی پزم. تا غروب که سر کارم. شبام که معمولاً چیزی نمی خورم...
اشکان: (زیر لب) اِی وَل...
سارا: خوبه. پس زیاد به زحمت نمی افتین. ببخشین می تونم بپرسم کارتون چیه؟
مرجان: با یه دندونپزشک کار می کنم.

اشکان زیر لب سوتی می زند.

سارا: یعنی منشی دندونپزشک؟
مرجان: ای تقریبا، می شه گفت... من دستیارشم.
سارا: چه خوب! پس یادتون باشه نشونیشو به ما بدین! تو این خونه دندون همه کرم خورده.
اشکان: فقط دندوناشون؟ (با نگاه خشن پدرش مواجه می شود.)
مرجان: خودمم یه چیزایی از دندون سرم می شه. اگه فرصت شد حاضرم مجانی یه نگاهی به دندوناتون بندازم.
سارا: عالیه، یادتون باشه! اول من تو نوبتما! اوضاعم خرابه. (دستش را روی گونه اش می گذارد و صورتش از درد، درهم می شود.)
اشکان: خودِ خانم دکتر باید تشخیص بده کی وضعش اورژانسی تره. مگه نه خانم دکتر؟ (نزدیک مرجان می شود و دهانش را باز می کند.) حالا یه نگاه صلواتی به دندونای من بندازین! (حمید بلند می شود و بین او و مرجان می ایستد.) جای دوری نمی ره...

مرجان لبخند می زند.

حمید: ببخشین.... من هنوز متوجه نشدم، شما چه جوری آدرس این خونه رو پیدا کردین؟ اصلاً کی به شما گفت ما می خوایم طبقه بالارو اجاره بدیم؟
سارا: بابا، خواهش می کنم...

مرجان: نه اشکال نداره، من آدرس شما رو از بنگاه محل گرفتم آقا... اونا گفتن که شما یه طبقه مستقل دارین که می خواین به یه نفر مجرد اجاره بدین.
حمید: اونا خیلی بیخود کردن! برای خودشون تصمیم گرفتن! (با خشم) طبقه مستقل!
سارا: بابا! واقعا که! یه کم آروم تر...
مرجان: چه طور؟ من متوجه نمی شم. (مکث) شما نمی خواستین طبقه بالارو اجاره بدین؟
سارا: چرا، ولی ما...
حمید: نه خانم، نمی خواستیم!
اشکان: البته تا همین چند دقیقه پیش نمی خواستیم، ولی حالا... (به پدرش اشاره می کند.) مگه نه بابا؟

چند لحظه سکوت.

مرجان: پس برای چی طبقه بالارو نشونم دادین؟ چرا از همون اولش که پامو تو خونه تون گذاشتم، بیرونم نکردین؟
حمید: شما اصرار داشتی بالا رو ببینی، ما هم عادت نداریم کسی رو از خونه مون بیرون کنیم.
اشکان: به خصوص یه خانم جوون... تنهای... آخِی...
مرجان: (بلند می شود و چمدانش را برمی دارد.) ببخشید که وقتتونو گرفتم. دیگه مزاحم نمی شم. (به سمت در می رود، لحظه ای می ایستد.) اما شمام بهتره برای خانمای تنها دلسوزی نکنید آقا. من خودم بلدم گلیم خودمو از آب بیرون بکشم، تا حالا هیچ زنی از تنهایی نمرده، ولی از دست آدمای نامرد، چرا...
اشکان: (زیرلب) بمیرم الهی. (سارا با نفرت از اشکان روی برمی گرداند.) بگو کی ان این نامردا حالشونو بذاریم کف دستشون!
سارا: (آهسته) اشکان خفه شو!
مرجان: به هر حال تو شهر به این بزرگی، یه جایی برای یه دختر تنهای شهرستانی پیدا می شه...

حمید ناگهان با شنیدن واژه شهرستانی، تغییر حالت می دهد.

سارا: صبر کنین خانم. تو رو خدا یه دقیقه وایسین. (با نگاهی شماتت آمیز به پدرش)پدر من منظور بدی نداشت. اون از یه چیز دیگه ناراحته... مگه نه بابا؟ (آهسته و با نگاهی پرسماجت به پدرش) یه چیزی بگو دیگه!
اشکان: استاد حمید فرهنگ مهر، یه کم سریع تر... این واحدو پاس نمی کنیا! توکه آی کیوت خوب بود! (زیرلب، آهسته) طرف داره می ره!
سارا: اشکان!
حمید: خانم من نمی خواستم شما رو ناراحت کنم. ولی آخه، این اتاق... (زیر لب) لااله الااللّه، خانم این اتاق، یادگار پسر منه. تنها یادگاری اون بعد از مرگش. من نمی خوام بهش دست بزنم.
مرجان: متاسفم. (لحظه ای مکث) می فهمم. (مکث) منم هیچ وقت دلم نمی خواست به اتاق پدرم یا حتی وسایلش دست بزنم. (درحالی که در فکر فرورفته و گویی که با خود حرف می زند.) ولی بعضی وقتا آدم به یه کارایی مجبور می شه، بدون این که خودش بخواد، بعضی وقتا، چیزا اون جوری پیش نمی ره که آدم دلش می خواد، یعنی اصلاً یه جور دیگه می شه، انگار آدم داره خواب می بینه... کاری هم از دست کسی ساخته نیست. به هر حال یه روزی آدم خسته می شه، تسلیم می شه. می گه، خب مگه چه اشکالی داره؟ (رو به آن ها) خب مگه چه اشکالی داره؟ (به خود می آید.) من دیگه می رم. باید ببخشین...
سارا: صبر کنین خانم! چرا یه دقیقه نمی شینین؟ رنگتون بدجوری پریده! (صندلی را جلو می کشد.) بفرمایین، یه کم استراحت کنین، الان براتون شربت می آرم.
اشکان: بله، بله، شربت شاتره، برای تپش قلبم بد نیست، بفرمایین!
مرجان: نه، متشکرم، دیگه باید برم. قبل از این که شب بشه باید یه جایی پیدا کنم.
حمید: (کمی ملایم تر) شما تو این شهر آشنایی، قوم و خویشی ندارین؟
مرجان: نه... (مکث) اگرم داشتم ترجیح می دادم مزاحم کسی نشم، می دونین که مردم درباره یه دختر تنهای شهرستانی، چه جوری فکر می کنن، همه شون می ترسن که آدم آویزونشون بشه! خب... دیگه باید ببخشین. (به طرف در می رود.) با اجازه.
حمید: خانم (مکث) یه دقیقه صبر کنین!
مرجان: (می ایستد) بله!
حمید: منظورم اینه که... یعنی منظورم این نبود که این جوری از خونه ما برین بیرون. شما هم سن و سال دختر منید. می دونین، پسر منم تو شهرستان درس می خوند.
مرجان: جدی؟ کدوم شهر؟
حمید: شیراز...
مرجان: چه تصادفی! منم از همون جا می آم.
حمید: واقعا؟ (متعجب)
اشکان: چه تصادف فرخنده ای، مگه نه بابا؟ (حمید با اخم به او نگاه می کند.) بفرمایین خانم، چرا نمی شینین؟
حمید: شیرازی هستین؟
مرجان: نه، بزرگ شده اون جام. همون جام دانشگاه رفتم.
حمید: چرا نمی شینین؟
مرجان: آدم برای خداحافظی که نمی شینه! (دستش را روی دستگیره در می گذارد.)
اشکان: اینم حرفیه! حرف حساب که می گن، همینه دیگه!
حمید: الان دیگه دیروقته خانم، این وقت شب جایی پیدا نمی کنین، بهتره امشب این جا بمونین، فردا صبح می تونین...
مرجان: نه متشکرم. من نمی تونم مهمون شما باشم آقا.
سارا: منظور بابا این نبود که مهمون باشین. شما می تونین یه مدت این جا بمونین. یعنی اتاق بالارو اجاره کنین، البته اگه بخواین، مگه نه بابا؟

حمید گیج به سارا نگاه می کند، سارا به او اشاره می کند که تایید کند. اشکان دستش را در هوا تکان می دهد که پدر زودتر حرف بزند.

حمید: (کند و با کمی تردید) بله، البته، می تونین یه مدت این جا باشین، به هر حال شما تو این شهر غریبین.
مرجان: اما شما...
حمید: بله، من تا این لحظه، یه جور دیگه فکر می کردم، ولی به قول شما بعضی وقتا اتفاقا اون جوری پیش نمی ره که آدم دلش می خواد.
مرجان: (چمدانش را زمین می گذارد. با لبخند) خیلی متشکرم آقا، می تونم الان برم بالا؟
اشکان: اجازه بدین چمدونتونو بیارم.
مرجان: نه متشکرم. (چمدانش را برمی دارد.) می تونم الان برم اتاقم؟
حمید: (مردد و گیج) اتاق پسرم؟

نظرات کاربران درباره کتاب زنی که تابستان گذشته رسید