فیدیبو نماینده قانونی نشر هیرمند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خانواده‌ی گرانت در هلفدونی

کتاب خانواده‌ی گرانت در هلفدونی

نسخه الکترونیک کتاب خانواده‌ی گرانت در هلفدونی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خانواده‌ی گرانت در هلفدونی

وای نه! خانواده‌ی گرانت آزاد می‌شوند. این‌بار موقعیت آن‌ها خیلی خطرناک است. اگر مادر خانم گرانت یعنی مالانگ یا همان عجوزه‌ی اندوه. وارد چادر بزرگ مسابقه‌ی مرباها و مارمالادهای سالم شود، چه اتفاق‌هایی ممکن است بیفتد؟ خیلی! حالا که کسی دماغش را سنجاب گاز گرفته، زنبورهای فراری، آتش‌بازی خطرناک و سقوط هواپیماها «دوباره» را هم به آن اضافه کنید تا ببینید سانی و می‌می بیچاره با چه مشکلاتی باید دست و پنجه نرم کنند. البته این‌ها قبل از به زندان افتادن خانواده‌ی گرانت است.

ادامه...
  • ناشر نشر هیرمند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خانواده‌ی گرانت در هلفدونی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل یک: دماغ وسوسه انگیز

آقای گرانت(۱) زل زده بود به سنجاب و سنجاب هم با چشمان درشت سنجابی اش زل زده بود به آقای گرانت. (چشمان سنجاب، سنجابی بود نه چشمان آقای گرانت.) سنجاب کمی زشت بود. دمش انگار مو نداشت بلکه بیشتر شبیه آن پرهای بزرگی بود که بچه های کوچک با انگشتان چسبناک شان در دست می گیرند و با آن ها می نویسند. سنجاب روی شاخه ی باریکی از پرچین کنار آن جاده ی باریک ایستاده بود، شاخه ی خیلی باریکی که گویا نمی توانست وزن سنجاب را تحمل کند.
آقای گرانت از پنجره ی اتاق بالای کاراوان خیلی وحشتناک خانواده اش، یعنی از بالای پله ها، به بیرون خم شده بود. پرده ای که دو طرف سر او پرده ای قرارداشت از لباس خوابی کهنه درست شده بود. ارتفاع او از زمین تقریباً به اندازه ی فاصله ی سنجاب تا زمین بود و در واقع خیلی به سنجاب نزدیک بود، چون کاراوان آن ها تمام عرض جاده را گرفته بود.
کاملاً مشخص بود هر دو در خطرند و فعلاً هیچ کدام نباید حتی پلک بزنند یا چشم از هم بردارند و برای همین بود که آقای گرانت تصمیم گرفت به جای پلک زدن، فریاد بزند.
او فریاد کشید: «آهای! موش درختی!»



سنجاب تند و تند گفت: «جیییییییکککک!)
آقای گرانت گفت: «برو پی کارت!»
سنجاب دمش را طوری تکان دادکه یعنی کفر مرا درنیاور و باز ورورکرد.
مشکل این بود که آقای گرانت سنجاب را دزد می دانست، یا دست کم مطمئن بود این سنجاب، دقیقاً همین سنجاب، درست همین یکی، چند روز است آن ها را تعقیب می کند و هر بار که برای استراحت توقف کرده اند، یواشکی آمده و چند تا از بادام زمینی های فینگرز(۲) را کِش رفته است.



فینگرز همان فیلی بود که کاراوان خانواده ی گرانت را می کشید. قبلاً دو تا الاغ کاروان را می کشیدند؛ کلیپ(۳) و برادر دوقلوی او کلاپ(۴) که حالا بازنشسته شده بودند و برای خود خودشان یک گاری داشتند که به پشت کاراوان وصل بود و فینگرز با خرطومش راحتِ راحت هم آن گاری را می کشید و می برد و هم بقیه ی چیزها را.



غذای محبوبِ محبوبِ محبوبِ فینگرز، کیک کشمشی بیات بود. خیلی مطمئن نیستم، ولی شاید فیل شناسان دانشگاه فیل شناسی بگویند خوب این است فیل ها گیاهان مختلف را بخورند ولی به هر حال فینگرز کیک کشمشی را بیشتر از هر چیزی دوست داشت. علاوه برآن، بگویی نگویی از بادام زمینی با پوست هم خوشش می آمد که این یکی برایش حکم تنقلات و جایزه داشت و برای همین بود که آقای گرانت از بقالی محل، یک سره برای فینگرز بادام زمینی برمی داشت.
اینکه می گویم محل، برای این است که حالا خانواده ی گرانت بر خلاف روزهای گذشته، در جایی مستقر بودند. قبلاً خانه ی آن ها هرجایی بود که تصمیم می گرفتند کاراوان شان را پارک کنند. ولی حالا در ملک عمارت بیگ مانور زندگی می کردند، خانه ای باشکوه که از بیرون خیلی جلب توجه می کرد ولی فرق زیادی با یک انبار خالی نداشت.
برای این می گویم آقای گرانت برمی داشت چون که او... خب... در واقع کِش می رفت.
اسم آن بقالی، بقالی هال بود و بقال زنی به اسم خانم وینترباتم(۵) بود. (آقای جان هال آخرین فرد از خاندان هال که در آن بقالی کار می کرد، در سال ۱۸۸۶مرده بود.)
آقا و خانم گرانت، پشت سر خانم وینترباتم، او را به خاطر اسمش مسخره می کردند. البته راستش همیشه این زن را مسخره می کردند، چه از سمت چپ او، چه از سمت راستش و حتی مستقیم و رودر رویش. همیشه هم با انگشت او را به هم نشان می دادند.
یک روز، حدود یک سال پیش، خانم گرانت برای خانم وینترباتم یک اسم مستعار جالب و فوق العاده غیرعادی پیدا کرد. او اسمش را گذاشت خانم کولد بام(۶) و به نبوغ و ابتکار خود من در بازی با کلمات، قاه قاه خندید که چیزی هم نمانده بود خفه شود، چون تازه یک بیسکویت سگ توی دهانش گذاشته بود.
خانم وینترباتم که بچه هایش تقریباً از سه سال پیش او را کولد بام صدا می کردند، ناراحت نشد که خانم گرانت این اسم را رویش گذاشته است و حتی ککش نگزید. چیزی که ناراحتش کرد، این بود که دزد مغازه اش یک بیسکویت سگ از او کش رفته و برای همین با یکی از آن جاروهای
پهن و دسته بلندش ضربه ی جانانه ای به خانم گرانت زد.
خانم گرانت زن درشت هیکلی بود، طوری که اغلب او را با سنگ اشتباه می گرفتند و بنابراین می توان تصور کرد که چنین زنی مردم را با جارو بزند، ولیخانم وینترباتم خیلی با او فرق داشت. زنی که چند بار در موقعیت های مختلف در مسابقه ی داغ بانوی مغازه دار دوشیزه دینتی برنده شده بود. زن ریزنقشی با موی طلایی که به نظر همه خیلی هم خوشگل بود. اما جارو در دست او، به اسلحه ای مرگبار تبدیل می شد.
شترق!



خانم گرانت فریاد کشید: «آخ! بس کن دیگر!» و خرده های بیسکویت سگ خمیر شده با بزاق دهان او، به همه طرف پاشید. (عبارت خمیر شده با بزاق دهان از آن حرف های آدم بزرگ هاست که نویسندگان باهوش کتاب های کودک هم از آن به جای جویده شده استفاده می کنند.)



ولی خانم وینترباتم بس نکرد و گفت: «بس کنم... شترق! می زنمت... شترق!... با این جارو...؟ شترق!... تا وقتی... شترق!... پول بیسکویت را... شترق!... بدهی... شترق!» البته این ها را با صدایی لطیف و لحنی آهنگین گفت و فقط به قدری صدایش را بلند کرد که بین شترق های جارو شنیده شود.
متاسفانه خانم وینترباتم نمی دانست که آمدن خانم گرانت یک جور دام است (که حالا شده بود دام کبود و کتک خورده). وظیفه ی خانم گرانت این بود که حواس خانم وینترباتم را پرت کند تا سرقت واقعی در پشت مغازه صورت بگیرد. اولین بار بود که آقای گرانت با گونی بزرگی دست به این کار می زد که رویش نوشته شده بود؛ بهترین بادام زمینی.
سانی(۷) که تقریباً پسر آقا و خانم گرانت بود، نقشه ی آن ها را فهمید ولی هر چه گفت این کار را نکنید، به حرفش گوش نکردند. بنابراین او پس از بسته شدن مغازه یواشکی رفت و پولی درست به اندازه ی قیمت بادام زمینی ها توی صندوق پست مغازه انداخت. این پول یا سکه هایی بود که ظرف چند ماه از وسط جاده پیدا و جمع بود یا برای این و آن و آدم هایی که خیلی عجیب نبودند، کار کرده و گرفته بود.
(قابل توجه هر خواننده ای که نمی داند یا شاید فراموش کرده است: آقای گرانت، سانی را در نوزادی دزدیده یا نجات داده بود؛ او وقتی سانی را پیدا کرد که او را از گوش هایش به بند رخت آویزان کرده بودند. بامزه است؟)
به همین ترتیب، خانواده ی گرانت مرتب از بقالی هال بادام زمینی برمی داشتند و سانی هم بعداً مرتب پولش را می داد.
سانی نه یک بار بلکه چند بار فکر کرد که آقا و خانم گرانت خبر دارند او پول بادام زمینی ها را می دهد ولی از او پنهان می کنند. چون یک بارکه نه، بلکه چندبار دید تعداد زیادی سکه در یک نقطه از جاده افتاده است و تعجب کرد. انگار آقای گرانت با دوچرخه ی زنگ زده و کهنه اش جلوتر از آن ها رفته و سکه ها را انداخته بود تا سانی پیدا کند. ولی اگر آقا و خانم گرانت می دانستند سانی پول بادام زمینی ها را می دهد، پس چرا باز بادام زمینی کش می رفتند؟ برای هیجانش؟ برای ترسش؟ یا فقط برای شرارت و بدجنسی؟



چه خانم و آقای گرانت از این کار سانی خبر داشتند و چه خبر نداشتند، حالا آقای گرانت مطمئن بود آن سنجاب وراج زل زده در بالای درخت، چند تا از همین بهترین بادام زمینی بقالی هال را کِش رفته است.
آقای گرانت از پنجره ی اتاق خواب کاراوان بیشتر خم شد و فریاد کشید: «ای دزد!» (که با توجه به اینکه خودش بادام زمینی ها را چطور به دست آورده بود، یک کمی زیاده روی بود.)
توجه سنجاب به دماغ آقای گرانت جلب شد. آقای گرانت عصبانی بود و دماغش از همیشه قرمزتر. بدجوری هم به درد گاز گرفتن می خورد. یعنی دقیقاً گاز گرفتنی.حالا سنجاب بیشتر از هر چیزی دلش می خواست بپرد و دماغ آقای گرانت را گاز بگیرد.
به این کار احتیاج داشت.
مجبور بود.
کار دیگری از دستش ساخته نبود.
برو دماغش راگاز بگیر!! برو دماغش را گاز بگیر! برو دماغش را گاز بگیر!!
سنجاب مثل ماده شیری که پشتش را بالا می برد و روی آهوی در حال عبور می پرد، روی آقای گرانت پرید و با هر چهار پنجه اش روی
صورت او فرود آمد و دندان هایش فروبرد
توی هدف...
... یعنی دماغ او. 

قرچ!

آقای گرانت جیغ کشید، به سنجاب چنگ انداخت و کجکی و با سر از پنجره بیرون آمد و از کاراوان پرت شد پایین.



کلیپ و کلاپ از کنار کاراوان و از توی گاری خودشان که به کاراوان وصل بود، نگاهی سرسری به پشت سرشان انداختند. هر دو آرام مشغول جویدن بودند و به نظر نمی رسید برای هیچ کدام عجیب یا جالب است که آقای گرانت از بالا پایین می افتد و سنجابی به صورتش چسبیده است. بعد هم دوباره سرشان را برگرداندند و به سراغ موضوعی مهم تر، یعنی خوردن و فکر کردن به چیزهای الاغانه ی خود رفتند.

نظرات کاربران درباره کتاب خانواده‌ی گرانت در هلفدونی