فیدیبو نماینده قانونی دفتر نشر فرهنگ اسلامی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک لبخند بی‌انتها

کتاب یک لبخند بی‌انتها

نسخه الکترونیک کتاب یک لبخند بی‌انتها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یک لبخند بی‌انتها

نگاه می‌کنم به گلۀ گوسفندانی که از دل صحرا، جوی آب را نشان کرده‌اند و جلو می‌آیند. نزدیک جو که می‌رسند، می‌دوند. صدای دلنگ‌ودلونگِ زنگوله‌هایشان بلندتر می‌شود. گرد و خاک از زمین بلند می‌شود. شال دور سرم را می‌گیرم جلوی دهانم. اینجا ماندن فایده ندارد. برای آماده کردن غذا باید کار کنم. کاش من رئیس این کاروان بودم. می‌نشستم لب جو، پر پیراهنم را بالا می‌زدم، پاهایم را می‌گذاشتم در آب، تا بقیه غذا را آماده می‌کردند چرتی می‌زدم. باید از بین کارهای کاروان، راحت‌ترین کار را انتخاب کنم. کاری که اصلاً حوصله‌اش را ندارم پیدا کردن هیزم برای آتش است. باید کلی راه بروم و یک بغل هیزم جمع کنم. از اسب پیاده می‌شوم. اسبم را می‌بندم کنار اسب پیامبر. خوش به حال پیامبر! هم پیامبر خداست هم الآن می‌تواند استراحت کند تا ما غذا را آماده کنیم. همه جمع می‌شویم کنار جو، زیر سایۀ بزرگ‌ترین درخت. بعد از آنکه دست و روی خود را می‌زنیم به خنکای آب و جانی تازه می‌کنیم سلیمان می‌گوید: اگر موافق باشید یک گوسفند از این چوپان بخریم و برای ناهار چیزی آماده کنیم. می‌گویم: فکر بدی نیست اگر پیامبر موافق باشد. همه‌مان نگاه می‌کنیم به پیامبر که هنوز قطره‌های آب روی صورتش است. وقتی رضایت همه را می‌بیند می‌گوید: اشکالی ندارد. ابوسعید می‌گوید من ذبحش می‌کنم. فؤاد می‌گوید پخت‌وپز هم با من. می‌روم کنار آب تا کاری را به من نسپارند. بعد طوری وانمود می‌کنم که شدید دستشویی دارم. می‌روم ته بیابان، جایی پشت یک تپه. زیر سایۀ یک درخت صحرایی می‌نشینم و منتظر می‌مانم که کارها تمام شود.

ادامه...

بخشی از کتاب یک لبخند بی‌انتها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. چهلمین روز



چهل روز است که آمده ای توی این غار، توی ناکجاآبادی که هیچ کس از تو خبر ندارد. این روزها را صورت روی خاک گذاشته ای و زار زده ای. حتی فکر کرده ای خودت را راحت کنی. ولی بلافاصله فکری پیچیده است توی کله ات که مگر می شود راحت شد! و همه اش از آن طرفِ کار ترسیده ای؛ از روزی که مو را از ماست بیرون می کشند!
بلند می شوی دست به دیواره کوه می گیری. به انتهای دشت نگاه می کنی، به آنجا که خورشید سعی دارد خودش را پنهان کند. چند لحظه خیره می مانی به نارنجی آسمان و برای هزارمین بار آن شب را می آوری توی ذهنت. به تمام ثانیه های آن شب فکر کرده ای. به لحظه هایی که بدون اضطراب خاک را کنده بودی و از زیر خاک بیرونش کشیده بودی. برمی گردی توی غار. می نشینی روی خاک های مرطوب. عادت کرده ای به این رطوبت، به این بوی نایی که همه اش می پیچد توی بینی ات. تکیه می دهی به دیوار غار. تیزی سنگی، کمرت را آزار می دهد. فکر می کنی به قدم اولی که برداشته ای. به قدمی که از همان اول اشتباه بود. به غلط هایی که پشت سر هم درست شده بودند. دلت ضعف می رود. باید بیرون بروی و قبل از تاریک شدن، چیزی اطراف کوه پیدا کنی. می دانی که این گرسنگی نابودت می کند. دستانت را روی شکم می گذاری و فشار می دهی. فایده ندارد. صورت روی خاک می گذاری. قبل از آنکه چیزی زیر لب بگویی، سفیدی کفن می آید توی ذهنت؛ بعد دختری که از لای کفن بیرون کشیدی. پیشانی ات را می کوبی روی زمین. مطمئنی که کثیف ترین آدم روی زمینی. شانه هایت نای لرزیدن ندارند و در حدقه چشمانت آب شوری باقی نمانده که بیرون بپاشد. انگشتان دستانت را در هم فرو می بری و می گذاری پشت سرت. لب های خشکت به زحمت به هم می خورند و نصفه نیمه می گویی رحم کن بر کسی که چیزی برایش باقی نمانده. از تاریکی غار می فهمی خورشید کاملاً رفته و یک شب طولانی دیگر شروع شده. می دانی که دیر خواهد گذشت. هر شب برایت انگار هزار سال بوده است تا خورشید طلوع کند. صورتت را به بغل می گذاری روی خاک. نفس که می کشی طعم خاک را حس می کنی. توان باز کردن پلک ها را نداری. می بندیشان.
نمی دانی تا سپیده دم چقدر مانده. خواب رفته ای و نمی دانی چه مقدار در خواب بوده ای. صداهایی از دور می شنوی. دست و پایت مورمور می کنند. نا نداری بلند شوی. شک داری صدای چیست. انگار چند نفر با هم حرف می زنند. صداها نزدیک می شوند. صدای خش خش پاهایشان را می شنوی. حضور چند نفر را بالای سرت حس می کنی. چشم باز می کنی. فکر می کنی لابد مشعلی چیزی با خود آورده اند که نور ریخته توی غار!
سر بلند می کنی و نگاه می کنی. مردی لبخند می زند. خیره می مانی به صورتش. منتظری حرفی بزند. به لبانش نگاه می کنی. می گوید خداوند برایت پیام فرستاده. می نشیند و دست می کشد روی سرت. تو یاد کودکی ات می افتی. یاد روزهایی که مادرت دست می کشید روی سرت و لقمه های غذا را یکی یکی در دهانت می گذاشت. دوست داری دستش را از روی سرت برندارد. ضعفت را فراموش کرده ای. محمد می خواند و تو گوش می دهی. می خواند: خداوند دستور داده از رحمتش ناامید نباشید. احساس می کنی داری جان می گیری. سرت را پایین می اندازی و گوش می دهی که می گوید: خداوند گناهان را می بخشد، همه گناهان را؛ و تو وقتی می گوید همه گناهان را احساس می کنی سبک شده ای. سر بلند می کنی. به چشم های محمد می نگری و بی اختیار اشک هایت جاری می شوند و یقین داری این اشک از شوق است.

۲. تکه چوبی چسبیده به پیراهن



با هر قدمی که اسب برمی دارد، درد کمرم بیشتر می شود. از صبح که راه افتاده ایم، درست و حسابی استراحت نکرده ایم. دهانه اسب را می کشم. حیوان سرش را تکانی می دهد و توقف می کند. دهانه اسب را ول می کنم. دستانم را به دو طرف پهلو می گیرم. خودم را با کش وقوسی به عقب می کشم. درد کمرم آرام می شود. کاش کنار همین چند درخت بمانیم و کمی استراحت کنیم. مشک کوچک آب را از بغل زین برمی دارم. چند قطره آب باقی مانده را به دهانم می ریزم.
نگاه می کنم به گله گوسفندانی که از دل صحرا، جوی آب را نشان کرده اند و جلو می آیند. نزدیک جو که می رسند، می دوند. صدای دلنگ ودلونگِ زنگوله هایشان بلندتر می شود. گرد و خاک از زمین بلند می شود. شال دور سرم را می گیرم جلوی دهانم. اینجا ماندن فایده ندارد. برای آماده کردن غذا باید کار کنم. کاش من رئیس این کاروان بودم. می نشستم لب جو، پر پیراهنم را بالا می زدم، پاهایم را می گذاشتم در آب، تا بقیه غذا را آماده می کردند چرتی می زدم. باید از بین کارهای کاروان، راحت ترین کار را انتخاب کنم. کاری که اصلاً حوصله اش را ندارم پیدا کردن هیزم برای آتش است. باید کلی راه بروم و یک بغل هیزم جمع کنم.
از اسب پیاده می شوم. اسبم را می بندم کنار اسب پیامبر. خوش به حال پیامبر! هم پیامبر خداست هم الآن می تواند استراحت کند تا ما غذا را آماده کنیم.
همه جمع می شویم کنار جو، زیر سایه بزرگ ترین درخت. بعد از آنکه دست و روی خود را می زنیم به خنکای آب و جانی تازه می کنیم سلیمان می گوید: اگر موافق باشید یک گوسفند از این چوپان بخریم و برای ناهار چیزی آماده کنیم. می گویم: فکر بدی نیست اگر پیامبر موافق باشد.
همه مان نگاه می کنیم به پیامبر که هنوز قطره های آب روی صورتش است. وقتی رضایت همه را می بیند می گوید: اشکالی ندارد.
ابوسعید می گوید من ذبحش می کنم. فواد می گوید پخت وپز هم با من.
می روم کنار آب تا کاری را به من نسپارند. بعد طوری وانمود می کنم که شدید دستشویی دارم. می روم ته بیابان، جایی پشت یک تپه. زیر سایه یک درخت صحرایی می نشینم و منتظر می مانم که کارها تمام شود. سایه سنگینی ندارد و آفتاب نمی گذارد راحت چشم روی هم بگذارم. خودم را راضی می کنم که تعدادشان برای انجام کار کافی است. کاش یک درخت درست و حسابی پیدا می کردم و زیر سایه اش چرتی می زدم. طاق باز دراز می کشم. آرنجم را روی چشمانم می گذارم. بدنم را شل می کنم. چند دقیقه ای می گذرد. سرم را بالا می آورم که ببینم کار تا چه اندازه پیش رفته. گوسفند را سروته آویزان کرده اند به درخت و ابوسعید مشغول پوست کندن است. کسی هم وسط های بیابان یک بغل هیزم کول کرده است و پیش می آید. تکه چوبی پیدا می کند. هیزم ها را روی زمین می گذارد. تکه چوب را می گذارد روی بار هیزم. همه را برمی دارد و راه می افتد. پیامبر است. خودم را پنهان می کنم پشت درخت. خدا کند پیامبر از این طرف نیاید. اگر چیزی بپرسد درد کمرم را بهانه می کنم. اصلاً می گویم دارویی چیزی بگوید بخورم که درد کمرم آرام شود.
پیامبر می رود سمت جو. بلند می شوم. تکه چوبی برمی دارم. می دوم که زودتر از او برسم. می روم نزدیک جو. جایی که هیزم ها را ریخته اند روی هم. پیامبر هیزم ها را می گذارد روی زمین. تکه چوب را پرت می کنم روی بقیه هیزم ها. دوسه نفر دور پیامبر را می گیرند و می گویند: لازم نبود شما این همه به زحمت بیفتید. نگاه می کنم به گوشه لباس پیامبر که خاکی شده و چند چوب کوچک چسبیده به پیراهنش. کف دستانش را به هم می زند. چوبی خراش انداخته پشت دستش. می گوید: من خوشم نمی آید در میان جمع از همه بیکارتر باشم. چون خداوند خشنود نیست از بنده ای که در میان جمع باشد و برای خود برتری بجوید.
پیراهنم را بالا می زنم می نشینم لب جو. پاهایم را فرو می برم در آب. خنکی دلچسبی دارد. پیامبر روبه رویم می نشیند. دستانش را در آب فرو می برد. سعی می کند زخم پشت دستش را بشوید. به چشمانم نگاه می کند. لبخندی می زند. چیزی نمی گویم. احساس می کنم باید بلند شوم. باید کاری کنم.

نظرات کاربران درباره کتاب یک لبخند بی‌انتها