فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باغ وحش شیشه‌ای

کتاب باغ وحش شیشه‌ای

نسخه الکترونیک کتاب باغ وحش شیشه‌ای به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب باغ وحش شیشه‌ای

این فکر به مغز اون هجوم آورد که مرد جوونی رو برای لورا دست‌وپا کنه. قیافه‌ی خیالی این جوون، مثل شبح یه هیولای مبهم تو آپارتمان سایه انداخت. به‌ندرت شبی میگذشت که از این موجود، از این روح، از این امید خونواده‌ی ما صحبتی به میون نیاد. اگر هم صحبتی از اون نمیشد، فکرش توی چهره‌ی پریشان مادرم و چشم‌های هراسان و رفتار معصومانه‌ی خواهرم پیدا بود، انگار حکمی بود که دادگاه تقدیر برای محکومیت خونواده‌ی وینگ‌فیلد صادر کرده بود.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.53 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب باغ وحش شیشه‌ای

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



صحنه ی ۱

آپارتمان خانواده ی وینگ فیلد را در شروع صحنه می بینیم. در عقب صحنه منظره ی ساختمان بزرگی که مثل کندوی عسل از مجموعه حفره هایی تشکیل شده است دیده می شود. این ساختمان یکی از آن بناهایی است که معمولاً در نقاط پر جمعیت اطراف شهرها یعنی جاهایی که قشر فقیر اجتماع زندگی می کنند مثل قارچ به سرعت رشد می کند و ساکنین آن قوی ترین نیروی نهفته ی جامعه ی آمریکا را تشکیل می دهند. آن ها مثل ماشین کار می کنند و عمر خود را به پایان می برند. وقتی پرده بالا می رود، دیوار تیره رنگ و بدقواره ی ساختمانی را که در پشت آپارتمان اجاره ای خانواده ی وینگ فیلد قرار دارد را می بینیم؛ و در دو طرف آن دو کوچه ی تنگ و تاریک دیده می شود و در انتهای این دو کوچه محوطه ی مخوف و غم انگیزی وجود دارد که در آن طناب های رختشویی از چپ و راست کشیده شده، بشکه های زباله و پله های مشبک فرار از آتش که متعلق به ساختمان مجاور است دیده می شود. در آپارتمان خانواده ی وینگ فیلد، در قسمت جلو صحنه اتاق نشیمن را می بینیم که ضمناً اتاق خواب لورا هم هست. نیمکتی در گوشه ی اتاق قرار دارد که حکم تختخواب را هم دارد. در عقب صحنه، یعنی وسط اتاق طاقنمای بزرگی وجود دارد که پرده ایی نازک و رنگ و رو رفته جلو آن آویزان است. اتاق غذاخوری در پشت این پرده قرار دارد. در این اتاق چندین عروسک و مجسمه ی شیشه ای کهنه و قدیمی دیده می شود، و یک تابلوی نقاشی کهنه از صورت پدر خانواده که روی آن نقاشی شده به دیوار آویزان است در این تصویر پدر کلاه پیاده نظام سربازان جنگ جهانی اول را به سر دارد و صورتش خندان است. تام در این نمایشنامه راوی داستان است او با لباس ملوانان کشتی های تجاری، از کوچه ی سمت چپ آپارتمان داخل می شود و آرام آرام به جلو صحنه، آن جا که ایوان پله های فرار از آتش وجود دارد، می ایستد و سیگاری روشن می کند، و رو به تماشاچیان شروع به روایت می کند.

تام: خانم ها و آقایان سلام، می خوام براتون چند چشمه شعبده بازی و نیرنگ نمایش بدم، ولی توجه داشته باشین که من درست برعکس شعبده بازی هستم که توی سیرک نمایش می ده، چون که اون مطالب دروغینو براتون به صورت یه حقیقت نمایش می ده، ولی من حقیقتو به صورت وهم و خیال در می آرم. بسیار خوب شروع می کنیم، من الان زمانو به عقب برمی گردونم، برمی گردیم به شرایط ۲۰ سال پیش، که امروزه یه کمی از مد افتاده به نظر می آد. موقعی که طبقه ی عظیم مردم متوسط آمریکا تو مدرسه ی کورا اسم نوشته بودن، چشاشون نمی دید، یا خودشون نمی خواستن ببینن، فرقی نمی کنه. اونا انگشتای خودشونو مثل کورا که روی خط بریل حرکت می دادن، روی مشکلات اقتصادی فشار می دادن. توی اسپانیا انقلاب شده بود، توی آمریکا فقط اختلاف عقیده وجود داشت و تو اسپانیا جنگ و خونریزی. توی آمریکا کارگر و کارفرما با هم اختلاف پیدا کرده بودن و گه گاه تو شهرهایی که معمولاً ساکت بودن، مثل کلیولاند و سنت لوئیس، کار به جنگ و دعوا کشیده می شد. در واقع این بحث اجتماعی این نمایشه (پکی به سیگار می زند، بعد از چند لحظه سکوت ادامه می دهد.) آپارتمان خونواده ی ما، در قسمت عقبی یه عمارت خیلی عظیم که مثل کندوی عسل، از یه سری حفره تشکیل شده، قرار داشته. این ساختمون یکی از اون عماراتیه که در نقاط پر جمعیت اطراف شهرها و جاهایی که طبقات فقیر جامعه زندگی می کنن، مثل زگیل پهلوی هم دیگه قرار گرفته بودن.
ساکنین این ساختمونا قوی ترین نیروی نهفته ی جامعه شناسی آمریکا رو تشکیل می دادن. اونا آدمک هایی بی اراده و ماشینی هستن که برای این که زندگیشون به پایان برسه کار می کنن.
آپارتمان ما روبه روی یه کوچه ی تنگ و تاریک بود. طنابای رختشویی از چپ و راست داخل کوچه کشیده شده بود. بشکه های زباله و پله های مشبک فرار از آتش.
این نمایش یه خاطره اس، خاطره ی من، تام وینگ فیلد، نمایشی است احساساتی و تصوری نه حقیقی مثل نوای آروم موسیقی. توی این نمایش من، هم گوینده هستم هم یکی از اشخاص بازی، بازیکنان این نمایش یکی مادرم آماندا وینگ فیلد و یکی دیگه خواهرم لورا وینگ فیلد هستن و یه آقایی که مهمون ماست و صحنه ی آخر نمایش صداشو می شنوید. اون تنها شخصیت واقعی این نمایش و نماینده ی دنیاییه که من و دیگرون از اون جدا هستیم، ولی چون من شاعر هستم و به تشبیه و نمونه علاقه دارم، از وجود این شخص هم به عنوان نمونه استفاده می کنم.
اون نماینده ی چیزیه که توی زندگی، خودشو خیلی دیر نشون می ده و ما همیشه در انتظار اون زندگی می کنیم.
توی این نمایش شخص پنجمی هم هست که اصلاً حضور نداره، فقط عکسش که از اندازه ی طبیعی بزرگ تره، به دیوار اتاق نشیمن نصبه. اون پدر ماست که خیلی وقت پیش این جا بود. پدر تلفنچی بود و از بس با نقاط دوردست تماس گرفت خودشم به نقاط دوردست کشیده شد. از کارش تو تلفن خونه استعفا داده و از این شهر فرار کرده بود. آخرین خبری که از اون رسیده، کارت پستالی بود که از شهر مازاتلان، سواحل اقیانوس کبیر، برای ما فرستاده بود. روی کارت فقط دو کلمه نوشته بود: «سلام خداحافظ» آدرسم نداشت. پدرم توی اون عکس لبخند خیلی جذابی بر لب داشت، مثل این که پیش خودش می گفت: همیشه همین طور می خندم.
راستی یادم رفت بگم که آپارتمان ما یه اتاق نشیمن داره، که ضمناً اتاق خواب هم هست، به اضافه ی یه کاناپه. وسط اتاق یه طاقنمای بزرگ قرار گرفته که جلوی اون یه پرده ی ساده آویزونه و از پشت این پرده می شه اتاق غذاخوری و یه میز غذاخوری رو دید. توی اتاق نشیمن یه تاقچه هست که عکس پدر بالای اون تاقچه قرار گرفته و یه میز کوچیک که عروسک های شیشه ای لورا روی اون چیده شده.
در هر صورت فکر می کنم بقیه ی قصه فعلاً تا این جا احتیاجی به توضیح نداشته باشه. پس تا بعد...

موزیک

آماندا: (با صدای بلند) تام؟ (صدای آماندا از اتاق غذاخوری شنیده می شود.)
تام: بله مادر.
آماندا: تا تو نیایی سر میز، نمی تونیم دعای سفره رو بخونیم.
تام: اومدم مادر. (تعظیم مختصری به تماشاچیان می کند و سر میز غذا حاضر می شود.)
آماندا: (در حین غذا خوردن) نه عزیزم، با انگشت غذا رو سر چنگال نزن. اگه حتماً لازمه که این کار رو بکنی با یه لقمه نون بکن، تام غذا رو خوب بجو. معده ی حیوانات جوری ساخته شده که غذا بدون جویدن هضم بشه، اما آدم باید قبل از این که غذاشو قورت بده، اونو توی دهنش له کنه، از مزه ی غذا لذت ببره، آهسته غذا بخور پسرم، غذایی که خوب پخته شده باشه، از طعم و مزه ی اون می شه فهمید. آدم باید لقمه رو مدتی توی دهنش نگه داره تا طعم اونو حس کنه، بنابراین غذاتو خوب بجو و به غده های بزاق امکان بده که فعالیت خودشونو بکنن. (تام چنگال را روی میز پرت می کند.)
تام: تو از بس که به من یاد می دی چه طور غذا بخورم یه لقمه هم از گلوم پایین نمیره، خودت مجبورم می کنی که تند غذا بخورم، هر لقمه ای رو که برمی دارم مثل عقاب خیره خیره نگاه می کنی. آدم اُقش می گیره. مرتب از شکمبه ی حیوانات و غده ی بزاق حرف می زنی، بجو...لهش کن... آخه این حرفا اشتهای آدمو کور می کنه.
آماندا: اوه مثل ستاره ی اپرای متروپولیتن پر هیجانه. هنوز کسی به تو اجازه نداده بود که از سر میز غذا بلند شی.
تام: می خوام یه سیگار بیارم.
آماندا: تو زیاد سیگار می کشی.
لورا: من می رم دسر بیارم. (تام سیگاری روشن می کند.)
آماندا: نه خواهر کوچولو، امروز تو خانم هستی و من خدمتکار.
لورا: مادر من دیگه بلند شدم.
آماندا: خب دوباره سرجات بشین. من می خوام تو برای آقایونی که ممکنه به دیدنت بیان، تروتازه و قشنگ بمونی.
لورا: ولی من منتظر کسی نیستم.
آماندا: اونا موقعی به دیدن آدم می آن که آدم ابداً انتظارشو نداره. یادم می آد وقتی هنوز در بلومونتن بودم، یک روز، یکشنبه، پیش از ظهر... (داخل آشپزخانه، صدای آماندا دور می شود.)
تام: تا آخرشو می دونم.
لورا: باشه بذار تعریف کنه. (مشغول جمع کردن میز می شود.)
تام: باز هم؟
لورا: آخه دوست داره تعریف کنه. (آماندا با ظرف دسر برمی گردد.)
آماندا: اینم دسر... آره می گفتم... وقتی هنوز در دلتای می سی سی پی بودم، یک روز یکشنبه بعد از ظهر هفده تا آقای محترم به دیدن مادرت اومدن. بعضی وقتا برای اون همه آدم صندلی به اندازه ی کافی نداشتیم. اون وقت مجبور می شدیم غلام سیاهامونو بفرستیم از کلیسای محله صندلی بیارن.
تام: اون وقت سر این هوادارا تو با چی گرم می کردی؟
آماندا: من در هنر صحبت کردن برای خودم استادی بودم. (بشقاب و چنگال ها را برای دسر روی میز می گذارد.)
تام: صحبت که خوب می تونستی بکنی، خاطرم جَمعه.
آماندا: دخترای اون دوره می تونستن صحبت بکنن، باور کن.
تام: واقعاً؟
آماندا: بله قدیم الایام دخترای آمریکای جنوبی هنر آداب معاشرتو بلد بودن، فقط صورت خوشگل و قدو قواره ی موزون برای ما دخترای آمریکای جنوبی اون دوره کافی نبود. البته من از این حیث نقصی نداشتم. اما بذله گویی و تیزهوشی و حاضر جوابی لازم بود تا آدم بتونه کاملاً مورد پسند واقع بشه. (تام به سمت گرامافون می رود که صفحه ای بگذارد.)
تام: اون موقع تو راجع به چه چیز صحبت می کردی؟
آماندا: راجع به... راجع به مطالب مهم دنیای بزرگ، طبیعیه که راجع به موضوعات عادی و پیش پا افتاده حرف نمی زدم. هیچ وقت اتفاق نیفتاد که یک لغت مبتذل از دهان من خارج بشه.
در بین آقایونی که به دیدن من می اومدن، از معروف ترین مالکین جوان دلتای می سی سی پی هم بودن. بله هم خودشون مالک بودن و هم پدراشون.
مثلاً یکی از اونا چامپ لاولین، جوونی بود که بعدها معاون بانک مالکین دلتا شد، یکی دیگه استیونسن بود که توی دریاچه غرق شد و برای زنش صدوپنجاه هزار دلار ارث گذاشت. بعد برادران کونور و یکی دیگه بیتز بود. بیتز یکی از درخشان ترین هواخواهان من بود. با واین رایت که جوان دلفریبی بود، دعواش شد. توی کازینوی مون لیک با هم دوئل کردند. به شکم بیتز گلوله خورد و بعد که اونو با آمبولانس می بردن توی راه از دنیا رفت. البته به زن بیتز هم ارث خوبی رسید. هشت تا ده هزار جریب زمین، کم ثروتی نیست نه؟ بیتز از روی لج با این زن عروسی کرده بود. اونو اصلاً دوست نداشت. شبی که اون مُرد عکس منو توی جیبش پیدا کردن. یکی دیگه فیتز هیو بود که هر جا می رفت دخترا از اون چشم برنمی داشتن، جوانی بود خوشگل و باهوش از اهالی کربن کانتری.
تام: اون برای زنش چی ارث گذاشت؟ (تام مشغول روزنامه خواندن است.)
آماندا: اون اصلاً زن نگرفت. همچین حرف می زنی مثل این که تمام عشاق من نفس کشیدن یادشون رفته!
تام: مگه از اون عده این اولین کسی نیست که زنده مونده؟
آماندا: فیتز به شمال رفت و اون جا ثروتمند شد. وقتی برگشت، به کرکروان انتزیت مشهور شد. اونم مثل مایداس این قدرتو داشت که به هر چی دست می زد طلا می شد. چیزی نمونده بود که اسم من خانم فیتز هیو بشه. فکر شو بکنید!! اما من پدر شما رو انتخاب کردم.
لورا: مادر، من بلند می شم میزو جمع کنم.
آماندا: نه عزیزم تو برو اتاق نشیمن درس ماشین نویسی تو تمرین کن. ببین عزیزم خودتو تازه و شاداب نگه دار. فهمیدی چی گفتم؟ هر لحظه ممکنه کسی به دیدنت بیاد. من اینارو می برم آشپزخونه. (به طرف آشپزخانه می رود.) فکر می کنی امروز چند نفر به دیدن ما بیان؟
تام: (تام به حالت عصبی روزنامه را پرت می کند.) آه...
لورا: من فکر نمی کنم اصلاً کسی بیاد مادر. (لورا در اتاق غذاخوری تنهاست)
آماندا: چی؟ حتی یه نفر هم نمی آد؟ جدی نمی گی. حتی یه نفر مهمون هم به خونه ی ما نمی آد؟ که این طور! حتی یه نفر هم نمی آد؟ این نمی تونه حقیقت داشته باشه! مگه سیل، جوونارو برده؟ گردباد اومده و طوفان شده؟
لورا: نه سیل اومده و نه طوفان شده مادر! فقط اون جوری که تو، توی بلومونتن محبوب بودی، من نیستم.
تام: هوم م م... (کلافه)
لورا: می دونی تام، مادر می ترسه که من پیرشم و کسی منو نگیره.

صحنه ی ۲

صحنه تاریک است و تصویر گل سرخ های آبی یا بلوروزز، روی پرده ی شفاف که به طاق نما آویزان شده دیده می شود. به تدریج قیافه ی لورا ظاهر می شود او روی یک صندلی ظریف که با استخوان عاج تزیین شده و پایه هایی مثل پنجه های عقاب دارد، نشسته. لباسی از پارچه ی بنفش که به شکل ربدشامبر دوخته شده به تن دارد. او مشغول نظافت عروسک های شیشه ای خودش است. آماندا از روی پله های فرار از آتش ظاهر می شود. به محض این که صدای پای او شنیده می شود، لورا دست و پای خود را جمع می کند و ظرف مجسمه های شیشه ای خود را به گوشه ای می گذارد و روی صندلی جلوی میز ماشین تحریر و نقشه ی آن به حالت ناراحتی می نشیند و به آن خیره می شود.
آماندا که چهره اش یاس و ناامیدی، همراه با عصبانیت دیده می شود، داخل می شود.

تام: لورا دختریه که خیلی آروم و لاغره، اون دوره ی دبیرستانو تموم کرده، الانم مشغول تمیزکردن عروسک های شیشه ای خودشه. لورا وقتی با عروسک های شیشه ای سرگرمه خیلی لذت می بره.
بعد از لحظاتی مادرم وارد خونه می شه البته با یه کت مخمل، یه پوست خز بدلی با یه کلاهی که پنج شش سال از عمرش می گذره، این از اون کلاه های مخروطی شکل بد قواره ایه که تو سال های ۱۹۲۰ مد بود. مادرم یه کیف سیاه چرمی بزرگی که قفل و بست و حروف لاتین روش نصب شده، داره. این همون لباسیه که هر وقت به انجمن دختران انقلاب آمریکا می ره، به تن می کنه. (به آهستگی می گوید:)
صدای قدم های مادرم داره می آد...

آماندا داخل اتاق می شود و در را محکم می بندد.

لورا: سلام مادر... من... می خواستم که...

آماندا با خشم در را می بندد و با خشم به لورا خیره می شود.

آماندا: تقلب، دروغ، دروغ و تقلب. (آماندا کیف و کلاهش را پرت می کند.)
لورا: جلسه ی دختران انقلاب آمریکا خوب بود؟ (سکوت می کند.)
آماندا: (آماندا. از کیفش یک دستمال بیرون می آورد و با آن بینی خود را پاک می کند.) نه نه!(قوی و بلندتر) نه!جلسه! قدرت اینو که به کانون دختران آمریکا برم نداشتم. حقیقت اینه که جراتشو نداشتم. دلم می خواست یه گودال پیدا می شد که من خودمو برای ابد توی اون دفن می کردم. (به طرف ماشین تحریر می رود، نقشه ی داخل آن را برداشته و با عصبانیت پاره می کند.)
لورا: (آهسته و با ترس می گوید.) چرا همچی می کنی...؟
آماندا: چرا؟ می پرسی چرا؟... لورا تو چند سالته؟
لورا: مادر تو خودت می دونی که من چند سالمه.
آماندا: من فکر می کردم تو بزرگ شدی. مثل این که من اشتباه می کردم. (قدم می زند.)
لورا: مادر، خواهش می کنم این طوری به من نگاه نکن.
آماندا: حالا چه طور می شه؟ چی به سرمون می آد؟ عاقبت کارمون چی می شه؟
لورا: مادر...؟!اتفاقی افتاده؟!!
آماندا: (تند تند قدم می زند.) همون طور که می دونی اتفاقاً بنا بود من به کانون دختران انقلاب آمریکا برم و پستمو تحویل بگیرم. بعد...بعد سر راهم رفتم به مدرسه تا که به معلمت اطلاع بدم که تو سرماخوردی. در ضمن در مورد پیشرفت کارت توی مدرسه از اونا سوال کنم.
لورا: مادر من...
آماندا: رفتم پیش معلم ماشین نویسی ات و خودمو به اون معرفی کردم و گفتم مادر تو هستم. اما اون تورو اصلاً نمی شناخت. گفت وینگ فیلد؟ ما شاگردی به این اسم توی مدرسه نداریم! من به اون اطمینان دادم و گفتم که از اول ژانویه مرتب سر کلاس حاضر می شدی. بعد گفت: شاید منظور شما اون دختر ریزه و خجالتیه که بعد از یکی دو روز دیگه نیومد؟ من گفتم خیر...لورا دختر من، در شش هفته ی گذشته هر روز مرتب به مدرسه می اومده. معلم گفت: متاسفم و بعد رفت دفتر مدرسه رو آورد. اسم تو اون جا نوشته شده بود. با خط خوانا. روزایی رو هم که غیبت کردی جلوی اسمت علامت گذاشتن، وقتی دیدن که تو دیگه به مدرسه نمی ری، اون وقت اسمتو قلم گرفتن. اما من بازم از رو نرفتم، گفتم: نه اشتباه می کنین. توی دفترتون یه اشتباه هست! بعد معلم گفت: خیر من حالا دختر شمارو خوب به خاطر می آرم. وقتی می خواست ماشین نویسی کنه دستش می لرزید، حرفا رو غلط می زد. اولین دفعه ای که می خواستم از اون امتحان سرعت بگیرم به کلی از حال رفت. معده اش ناراحت شد و روی زمین استفراغ کرد.
وای خدایا طوری حالم به هم خورد که دیگه نمی تونستم روی پاهام بایستم. نشستم روی صندلی. خانم معلم یه لیوان آب برام آورد... پنجاه دلار شهریه ی مدرسه، تموم نقشه هایی که کشیده بودیم، آرزوهایی که برای تو داشتم... به باد دادی.

لورا به سختی نفس می کشد، به زحمت بلند می شود و به طرف گرامافون می رود، آن را کوک می کند.

آماندا: چیکار می کنی؟
لورا: می خوام اینارو جمع کنم. (گرامافون را رها می کند.)
آماندا: لورا، روزهایی که به اسم مدرسه رفتن منو گول می زدی کجا می رفتی؟
لورا: می رفتم گردش.
آماندا: راست نمی گی.
لورا: چرا می رفتم گردش.
آماندا: گردش می رفتی؟ توی زمستون؟ با این لباسای نازک؟ لابد برای این که عمداً سرما بخوری؟ کجا می رفتی گردش لورا؟

نظرات کاربران درباره کتاب باغ وحش شیشه‌ای

نمایشنامه ی قشنگیه من واس درس درآمدی بر ادبیات ۲ خوندمش یه فیلم ایرانی به اسم "اینجا بدون من"با بازی نگار جواهریان و صابر ابر هم بر اساس این نمایشنامه ساخته شده قشنگه
در 6 ماه پیش توسط mehdi tajik
قشنگه
در 1 ماه پیش توسط aida toopal
حجم نسخه کامل رو چرا صفر زدید؟؟!!!!
در 6 ماه پیش توسط فرزانه