فیدیبو نماینده قانونی نشر آبارون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من شقایق را به نازی همچو باران چیده­ام....

کتاب من شقایق را به نازی همچو باران چیده­ام....
شعرها و ترانه‌ها

نسخه الکترونیک کتاب من شقایق را به نازی همچو باران چیده­ام.... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب من شقایق را به نازی همچو باران چیده­ام....

عطر دوستداشتن تو لبریزه توی جون من همه مهربونیات رو کشیدی رو بوم من احساس قشنگ تو ریشه دوونده تو تنم اونکه هر ثانیه یادت میکنه فقط منم گفتن اسم تو برام نمادی از آرامشه تو با خوبیت کاری کردی که دلم آروم بشه چشمامم که بسته میشه،روبروم تو رو میبینه مثل یه باغبون این قلبم،گل رز از تو میچینه سکوت فضای اطراف، پرشده از بودن تو خدا اون روز رو نیاره، ببینم نبودنت رو

ادامه...
  • ناشر نشر آبارون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب من شقایق را به نازی همچو باران چیده­ام....

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تقدیم به تمام کسانی که عشق ورزیدن را از یکدیگردریغ نمی کنند...

گل رز

این چه حسیه داره منو نوازش میکنه
همه ی وجودمو پر زخواهش میکنه

ذره ذره میپیچه توی تموم لحظه هام
میگه جز تو عزیزم من هیچکسی رو نمیخوام

عطر دوستداشتن تو لبریزه توی جون من
همه مهربونیات رو کشیدی رو بوم من

احساس قشنگ تو ریشه دوونده تو تنم
اونکه هر ثانیه یادت میکنه فقط منم

گفتن اسم تو برام نمادی از آرامشه
تو با خوبیت کاری کردی که دلم آروم بشه

چشمامم که بسته میشه،روبروم تو رو میبینه
مثل یه باغبون این قلبم،گل رز از تو میچینه

سکوت فضای اطراف، پرشده از بودن تو
خدا اون روز رو نیاره، ببینم نبودنت رو

عشق آسمونی

چشماتو وا کن و ببین دلم داره پر میزنه
واسه یه لحظه دیدنت،این در و اون در میزنه

اسیره یه نگاهه که هیچ انتهایی نداره
نگات یه اقیانوسه که،نقطه ی پایان نداره

رنگ چشات طلایی غروب رو یادم میاره
آخ که چه مرواریدی تو دریای دلم پا میذاره

مشکی مخمل موهات،شب رو تداعی میکنه
صدای تو همه وجودم رو بهاری میکنه

وقتی کنارتم همه یه جور نگاهم میکنن
انگار اونا به بودنم کنار تو،خیلی حسادت میکنن

نمیدونن که عشق منو تو،یه عشق آسمونیه
اینجا دلامون واسه هم، به آسونی قربونیه

وقتی نگاهت میکنم،میلرزه دست و پام ولی
شیرین اینجور خواستنت،یه خواستن دوستداشتنی

میخوام بگم فدات بشم،جون میذارم به سادگی
دوستداشتنم ثابت میشه، باعشق و با دلدادگی

مادر

میم مادر میم مستی، میم ماه
میم مهر و موهبتهای مدام

میم مشقی پر لبا لب عاشقی
میم میلاد بزرگ زندگی

چون الف نوبت رسیدش در بیان
میتوانی گم شوی در مامن آرامش آغوش آن

دلشدن در دال مادر خفته است
در میان دال آن در و گوهر بشکفته است

دال بیدار مادری در عمق شب
دال دردانه شدن در عمق قلب

چون رسد نوبت به را،رندانه گو
رقص کن از روی چون مهتاب او

جنس مادر،جنس آب و آینه ست
جنس پرواز قناری،طوطیای چشم مست

بال پروازی ندارد،لیک اوست چون قاصدک
از میان باغها گل، مادر همچون لاله است

طلوع

خاموش و ساکت در کنج اتاقی تاریک در انتظار طلوع صبح هستم...
چندین طلوع را باید دیده و لمس کنم تا کمی داشتنت را داشته باشم...
یادت مرا دیگر هرگز رها نخواهد کرد...
میخواهم طلوعی را با بوی عطر تو در کنار حوضی رنگین روی تختی کنار باغچه تجربه کنم...
میخواهم فنجانی چای پر از محبت را بر وجودمان بنوشانم...
کمی خسته ام...
کجایی ای تمام وجودت آرامش...
من تمام ثانیه ها را از ورق هستی به یادت زدوده ام...
چشمهایم تمامی نبودنت را دیده و حسرت وار منتظر است...
دلم کمی داشتنت را زیر این سقف زیبای مهتاب می خواهد...
کجایی که ستاره های آسمان،جفت جفت برایم خودنمایی میکنند و من ز جفت خویش بازمانده و ملول،فردایمان را در ذهن به تصویر میکشم...
در صحنه ی خیالم تو تنها موجودی که پر و بالهایت برایم به وسعت بالهای فرشته های آسمانیست،فرشته ای همچون پیک سروش خوش خبر...
من با تکیه بر بالهای محبت تو بر فراز آسمان خوشبختی قدم مینهم...
ای عشق زمینی من...
ای ذره ای از الطاف خداوند...
تو مرا به سوی خداوند رهنمون ساختی...
من از تمام تو، به خداوند رسیده ام...

حریرسبز

مهرت نهفته در دنیای خاطرم
باران من بدون تو،آشفته خاطرم

چشمان من کنون ابری ست بدون تو
سکنی گزین در این شنزار ساحلم

عشقت مثال پیک سروش ست پر امید
دستی بنه بر وجودم که گردت چو زائرم

آرام لمس کن حریر سبز قلب رنجیده ام
دیگر نگو برایت همچون مسافرم

ناگفته هایت رها کن از اعماق وجود
منت بنه که در ره عشق،کسی آسوده نسود

با تو بودن زندگی ست

سرو خم میشود به حرمت آن قامتت
با تو مرا جز تو ای یار،چه حاجت ست

با تو این دریای خشکیده ام جاری ست
از این محبتت بر دیگری چه حاجت ست

باد میخزد در آستان دل و چه آشوبی ست
با تو پیاده هم راهها ستودنی ست

شب از حائل وجودم عبور کرده ست
با تو این پریشان حالیم چه دیدنی ست

در اتاقی که شادی در آن رقص کرده ست
آمدنت ای عشق بس زیبا سرودنی ست

با تو در پرده سخن گفتن چه حاجت ست
در نگاه ما حرفها چه خواندنی ست

بر روح و جسمم چه خوش هوایی ماندنی ست
عطر احساس پاکت برایم بوییدنی ست

آری عشقم شعر من تنها بهانه ای ست
برای گفتن آری،با تو بودن...خود زندگی ست

نظرات کاربران درباره کتاب من شقایق را به نازی همچو باران چیده­ام....