فیدیبو نماینده قانونی کنکاش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از هر در سخنی از هر پنجره نگاهی

کتاب از هر در سخنی از هر پنجره نگاهی

نسخه الکترونیک کتاب از هر در سخنی از هر پنجره نگاهی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب از هر در سخنی از هر پنجره نگاهی

مطالب و نوشته‌های کتاب از من نیست و تماما گزیده و تدوین شده از مفاخر ادب، شعر و سایر علوم می‌باشد. در تدوین این مجموعه ملاکهایی از قبیل هماهنگی موضوعات، توالی مطالب و اوزان و بحور اشعار مورد نظر نبوده و صرفا تقدم و تاخر زمانی یادداشت‌ها مورد نظر قرار گرفته است. مطالب این کتاب دریچه هایی هستند که از هر پنجره نگاهی به بیرون دارند، مانند شعر، نکات عارفانه، تاریخ، مردم شناسی، هنر، فلسفه، مذهب، مدیریت، تعلیم و تربیت و نکات عاشقانه، که با گسترش مفاهیم زیبا شناسی و حرکت در راستای شناخت بهتر جهان و روابط ساختاری موضوعات پیش گفت، تدوین شده است.

ادامه...
  • ناشر کنکاش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.95 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۷۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب از هر در سخنی از هر پنجره نگاهی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

تقدیم به همسر فداکار و فرزندان عزیزم

کَل محمد (کربلایی محمد) از اهالی کوشک بود که در جوانی به عراق مهاجرت می کند و در حدود چهل سالگی به ایران باز می گردد و مکتب خانه ای در روستای کوشک برپا می کند و در این مکتب خانه درسهایی از قرآن، احکام، احادیث اسلامی و قصه های قرآن برای بچه ها و دیگر علاقه مندان تدریس می کند. او راه درآمدی نداشت و تنها راه امرار معاش او مواد غذایی بود که پنجشنبه ها به عنوان نان پنجشنبه برایش می آوردند.
روستای کوشک از توابع سده سابق (خمینی شهر فعلی) با مردمی شریف، متدین، متعهد، تلاشگر و انسان دوست معروف به «کوشک» ماربین در منطقه ای خوش آب و هوا در غرب اصفهان واقع شده است. شغل اکثریت ساکنان روستا، کشاورزی بر زمینهای اربابان بود و تعداد اندکی خرده مالک پراکنده نیز در روستا وجود داشت. روستای کوشک در بین دو جویبار (به زبان محلی مادی) به نام های مادی کوشک و مادی دیمیتیان قرار داشت.
خانه های روستا به سبک معماری گذشتگان و اکثرا از خشت و گل بود. محل مکتب خانه در یک کاه دان به مساحت تقریبی ۵۰ متر مربع قرار داشت. این کاه دان جدا شده از بهاربند(۱) یکی از اهالی روستا در اختیار کل محمد قرار گرفته بود
محصول غالب مردم کوشک گندم و جو بود و بعضا صیفی کاری نیز توسط روستاییان انجام می شد. کوچه ها خاکی و اکثر اهالی روستا فاقد سواد خواندن و نوشتن بودند و تعداد کمی از اهالی روستا سواد داشتند که اهالی آنها را ملا خطاب می کردند. کل محمد اکنون در دل خاک آرمیده وخدایش رحمت کند که با برپایی مکتب خانه، جوانان را به علم اندوزی رهنمون ساخت.
خرد پیشگی و خردمندی حاصل گسترش موازین علمی و دینی می باشد که کل محمد طلایه دار این حرکت قبل از سال ۱۳۳۲ هجری شمسی در این منطقه بود. بدین گونه بود که با گرفتن یک جلد کتاب "شیرین و فرهاد" عیدی از کل محمد میل به مطالعه و کتابخوانی در من بروز کرد و شدم شخصی که هر نوشته ای به دستش می رسید را مطالعه می کرد و مواردی را که بنظر زیبا و دلنشین می آمد در کتابچه اش یادداشت می نمود. این کار از کودکی شروع شد و تابحال ادامه دارد و حاصل بخشی از آن، کتابی است که پیش روی شما قرار دارد.
مطالب و نوشته های کتاب از من نیست و تماما گزیده و تدوین شده از مفاخر ادب، شعر و سایر علوم می باشد. در تدوین این مجموعه ملاکهایی از قبیل هماهنگی موضوعات، توالی مطالب و اوزان و بحور اشعار مورد نظر نبوده و صرفا تقدم و تاخر زمانی یادداشت ها مورد نظر قرار گرفته است.
اینجانب اعتقاد دارم که مطالعه و افزایش میل به آن مستلزم حساس سازی به عنوان پیش درآمد تغییر رفتار و گرایش به سوی خردمندی و خرد پیشه گری می تواند شکوفایی اندیشه را در بر داشته باشد.
کتاب تقدیم به همه کسانی است که دل در گرو آگاهی بخشی به جامعه را دارند.
مطالب این کتاب دریچه هایی هستند که از هر پنجره نگاهی به بیرون دارند، مانند شعر، نکات عارفانه، تاریخ، مردم شناسی، هنر، فلسفه، مذهب، مدیریت، تعلیم و تربیت و نکات عاشقانه، که با گسترش مفاهیم زیبا شناسی و حرکت در راستای شناخت بهتر جهان و روابط ساختاری موضوعات پیش گفت، تدوین شده است.
دورانی که امروز در آن زندگی می کنیم، عصر اطلاعات می باشد. پیش بینی که آلوین تافلر نویسنده و دانشمند مشهور در کتاب معروف خود تحت عنوان موج سوم در خصوص دسترسی بشر به شبکه های عظیم و گسترده اطلاعاتی و ارتباطی می نمود، محقق شده است. انسان امروز در هر زمان و مکانی که قرار دارد قادر است ضمن دسترسی گسترده به اطلاعات و دانش علوم گوناگون، با دیگر افراد بشر در هر جای این کره خاکی ارتباط برقرار نموده و به تبادل نظر بپردازد، چیزی که در گذشته بسیار سخت و دور از دسترس می بود.
بدین ترتیب جوانه های میل به مطالعه و شوق یادگیری که کل محمد در مکتب خانه کوچک و در عین حال مقدس خود در بطن دل و جان شاگردانش ایجاد نمود، امروزه بقوت خود باقی است.
سر تعظیم فرود می آوریم به پیشگاه کسانی که از نوشته ها و مطالب آنها در تدوین این کتاب استفاده شده است. همین طور سپاس فراوان از کسانی داریم که در تهیه این مجموعه ما را یاری نمودند بویژه استاد فرهیخته، فرود براهیمی و با تشکر ویژه از همسرم مهین، که بار سنگین بیمار داری و مراقبت از اینجانب را در طول این سالها با مهربانی و روی گشاده به عهده گرفته است. همچنین تشکر فراوان دارم از فرزندانم بویژه شیما دختر عزیزم و همسرشان مهندس محمدحسین بدرکه با پشتکار و دلگرمی قابل توجه در تمام مراحل تدوین این مجموعه همراه و کمک رسانم بودند.

یداله شهبازی کوشکی
شهریور ۱۳۹۶

فصل اول: گلچینی از باغ دل انگیز شعر و ادب پارسی

مرغ سحر

مرغ سحر، ناله سر کن
داغ مرا، تازه تر کن
زآه شرربار، این قفس را
برشکن و زیر و زبر کن

بلبل پربسته زکنج قفس درآ
نغمه آزادی نوع بشر، سرا
وز نفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن، پر شررکن

ظلم ظالم، جور صیاد
آشیانم داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن
ای خدا، ای فلک، ای طبیعت، شام تاریک ما را سحر کن

نوبهار است، گل به بار است
ابر چشمم، ژاله بار است
این قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس، ای آه آتشین
دست طبیعت، گل عمر مرا مچین
جانب عاشق، نگه ای تازه گل، از این
بیشتر کن، بیشتر کن
مرغ بیدل، شرح هجران، مختصر، مختصر کن
عمر حقیقت به سر شد
عهد و وفا بی اثر شد
ناله عاشق، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی ثمر شد

راستی و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد
از پی دزدی وطن و دین بهانه شد
دیده تر شد

جور مالک، ظلم ارباب
زارع از غم گشته بی تاب
ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ، ناله سر کن
از قویدستان حذر کن
از مساوات، صرفنظر کن
ساقی گلچهره، بده آب آتشین

پرده دلکش بزن، ای یار دلنشین
ناله برآر از قفس، ای بلبل حزین
کز غم تو، سینه من پرشرر شد
کز غم توسینه من پر شرر، پر شرر، پر شرر شد

«ملک الشعرای بهار»

برادر

شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه

تفنگم را بده تا ره بجویم
که هر که عاشقه پایش به راهه

برادر بی قراره، برادر شعله واره
برادر دشت سینه اش، لاله زاره

شب و دریای خوف انگیز و طوفان
من و اندیشه های پاک و پویان

برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دلهای سوزان

برادر نوجوونه، برادر غرق خونه، برادر کاکلش آتش فشونه

تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که هم رزم و هم زنجیر مایی

ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی

برادر بی قراره، برادر شعله واره، برادر نوجوونه، برادر غرق خونه، برادر کاکلش آتش فشونه

"اصلان اصلانیان"

مرگ قو

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ، تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان، غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ، از ترس آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود، تا بمیرد

گرفتم من این نکته، باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی از آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی، آغوش وا کن
که می خواهد این قویِ زیبا بمیرد

«دکتر مهدی حمیدی شیرازی»

قو پرنده ی زیباست که به سبب تک همسری در طول عمر به سمبل عشق و وفاداری در بسیاری از فرهنگ ها تبدیل شده است. اما نکته متمایز کننده این دسته از غازیان این است که در مورد مرگ آگاهی دارند. قوها در نزدیکی لحظات مرگ به گوشه ای دنج پناه برده و آوازی زیبا به عنوان اختتامیه عمرشان، عاشقانه می خوانند و با اتمام آواز جانشان را از دست می دهند. همچنین این پرندگان در لحظات مرگ به محل اولین جفتگیری خود مراجعت کرده و در آن جا آخرین آواز خود را سر می دهند و این آواز قو به معنای آخرین لحظه های عمرشان است.

اهل کاشانم روزگارم بد نیست

اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی
مادری دارم، بهتر از برگ درخت
دوستانی، بهتر از آب روان

و خدایی که در این نزدیکی است
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه

من مسلمانم
قبله ام، یک گل سرخ
جانمازم، چشمه
مهرم، نور
دشت، سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد
گفته باشد سر گلدسته سرو
من نمازم را، پی تکبیره الاحرام علف می خوانم

کعبه ام بر لب آب
کعبه ام زیر اقاقی هاست
کعبه ام مثل نسیم، می رود باغ به باغ، می رود شهر به شهر
حجر الاسود من روشنی باغچه است

اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی، چه خیالی،... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم، حوض نقاشی من بی ماهی است

اهل کاشانم.
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک «سیلک».
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.

پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتی مرد، آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال ازمن پرسید: چند من خربزه می خواهی؟
من ازاو پرسیدم: دل خوش سیری چند؟
پدرم نقاشی می کرد.
تار هم می ساخت، تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت.

باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،
باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید، قوسی از دایره ی سبز سعادت بود.
میوه ی کال خدا را آن روز، می جویدم در خواب.
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
تا اناری ترکی بر می داشت، دست فواره ی خواهش می شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.

شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.
فکر، بازی می کرد
زندگی چیزی بود، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت، صفی از نور و عروسک بود.
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت، حوض موسیقی بود.
طفل پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه ی سنجاقکها.
بار خود را بستم، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون
دلم از غربت سنجاقک پر.

من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله ی مذهب بالا.
تا ته کوچه ی شک،
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سکوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی.

چیزها دیدم در روی زمین:
کودکی دیدم. ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی که از آن، عشق می رفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم، نور در هاون می کوبید.
ظهر در سفره ی آنان نان بود، سبزی بود، دوری شبنم بود،
کاسه ی داغ محبت بود.

من گدایی دیدم، در به درمی رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته ی خربزه می برد نماز

بره ای را دیدم، بادبادک می خورد.
من الاغی دیدم، یونجه را می فهمید.
در چرا گاه «نصیحت» گاوی دیدم سیر.

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: «شما»

من کتابی دیدم، واژه هایش همه از جنس بلور.
کاغذی دیدم، از جنس بهار.
موزه ای دیدم، دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقیهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.

قاطری دیدم بارش «انشا»
اشتری دیدم بارش سبد خالی «پند و امثال».
عارفی دیدم بارش «یاهو».

من قطاری دیدم، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم، فقه می برد و چه سنگین می رفت.
من قطاری دیدم، که سیاست می برد (و چه خالی می رفت.)
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه ی آن پیدا بود:
کاکل پوپک،
خالهای پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه ی تنهایی
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید.
و بلوغ خورشید
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح

پله هایی که به گلخانه ی شهوت می رفت
پله هایی که به سردابه ی الکل می رفت
پله هایی که به بام اشراق
پله هایی به سکوی تجلی می رفت.

مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره ی شط می شست.

شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان، آهن، سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس
گل فروشی گلهایش را می کرد حراج
در میان دو درخت گل یاس، شاعری تابی می بست
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد
کودکی هسته ی زردآلو را، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می کرد
و بزی از «خزر» نقشه ی جغرافی، آب می خورد
بند رختی پیدا بود: سینه بندی بی تاب

چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی،
مرد گاری چی در حسرت مرگ

عشق پیدا بود، موج پیدا بود
برف پیدا بود، دوستی پیدا بود
کلمه پیدا بود
آب پیدا بود، عکس اشیا در آب
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون
سمت مرطوب حیات
شرق اندوه نهاد بشری
فصل ول گردی در کوچه ی زن
بوی تنهایی در کوچه ی فصل

دست تابستان یک بادبزن پیدا بود

سفر دانه به گل
سفر پیچک این خانه به آن خانه
سفر ماه به حوض
فوران گل حسرت از خاک
ریزش تاک جوان از دیوار
بارش شبنم روی پل خواب
پرش شادی از خندق مرگ
گذر حادثه از پشت کلام

جنگ یک روزنه با خواهش نور
جنگ یک پله با پای بلند خورشید
جنگ تنهایی با یک آواز
جنگ زیبای گلابی ها با خالی یک زنبیل
جنگ خونین انار و دندان
جنگ «نازی» ها با ساقه ی ناز
جنگ طوطی و فصاحت با هم
جنگ پیشانی با سردی مهر

حمله ی کاشی مسجد به سجود
حمله ی باد به معراج حباب صابون
حمله ی لشگر پروانه به برنامه ی «دفع آفات»
حمله ی دسته ی سنجاقک، به صف کارگر «لوله کشی»
حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی
حمله ی واژه به فک شاعر

فتح یک قرن به دست یک شعر
فتح یک باغ به دست یک سار
فتح یک کوچه به دست دو سلام
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی
فتح یک عید به دست دو عروسک، یک توپ
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر
قتل یک قصه سر کوچه ی خواب
قتل یک غصه به دستور سرود
قتل مهتاب به فرمان نئون
قتل یک بید به دست «دولت»
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ

همه ی روی زمین پیدا بود:
نظم در کوچه ی یونان می رفت
جغد در «باغ معلق» می خواند
باد در گردنه ی خیبر، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند
روی دریاچه ی آرام «نگین»، قایقی گل می برد
در بنارس سر هر کوچه چراغی ابدی روشن بود

مردمان را دیدم
شهرها را دیدم
دشت ها را، کوه ها را دیدم
آب را دیدم، خاک را دیدم
نور و ظلمت را دیدم
و گیاهان را در نور، و گیاهان را درظلمت دیدم
جانور را در نور، جانور را در ظلمت دیدم
و بشر را در نور، و بشر را در ظلمت دیدم

اهل کاشانم، اما
شهرمن کاشان نیست
شهر من گم شده است
من با تاب، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم
من صدای نفس باغچه را می شنوم
و صدای ظلمت را، وقتی از برگی می ریزد
و صدای، سرفه ی روشنی از پشت درخت
عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ
چکچک چلچله از سقف بهار
و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی
و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای، پای قانونی خون را در رگ
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخک در فکر،
شیهه ی پاک حقیقت از دور
من صدای وزش ماده را می شنوم
من صدای، کفش ایمان را در کوچه ی شوق
و صدای باران را، روی پلک تر عشق،
روی موسیقی غمناک بلوغ،
روی آواز انارستان ها
و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،
پرو خالی شدن کاسه ی غربت از باد
من به آغاز زمین نزدیکم
نبض گل ها را می گیرم
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت

روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است
روح من کم سال است
روح من گاهی از شوق، سرفه اش میگیرد
روح من بیکار است
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد
روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن
من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین
رایگان می بخشد، نارون شاخه ی خود را به کلاغ
هر کجا برگی هست، شوق من می شکفد
بوته ی خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن

مثل بال حشره وزن سحر را می دانم
مثل یک گلدان، می دهم گوش به موسیقی روییدن
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی

تا بخواهی خورشید، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته ی بابونه
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای، ماه را نصف کند
من صدای پر بلدرچین را، می شناسم،
رنگ های شکم هوبره را، اثر پای بز کوهی را
خوب می دانم ریواس کجا می روید،
سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،
ماه در خواب بیابان چیست،
مرگ در ساقه ی خواهش
و تمشک لذت، زیر دندان هم آغوشی

زندگی رسم خوشایندی است
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه ی عشق
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
زندگی جذبه ی دستی است که می چیند
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است
زندگی، بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه»،
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر

زندگی شستن یک بشقاب است

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است
زندگی «مجذور» آینه است
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین د رضربان دل ما،
زندگی «هندسه ی» ساده و یکسان نفس هاست

هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچ های غربت؟

من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه ها را باید شست
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد

چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت
دوست را، زیر باران باید دید
عشق را، زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد. نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی درپی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه ی«اکنون» است

رخت ها را بکنیم
آب در یک قدمی است

روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، این همه سبز

صبح ها نان و پنیرک بخوریم
و بکاریم نهالی سر هرپیچ کلام
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت
و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می گشت
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد
و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه ی دریاها.

و نپرسیم کجاییم،
بو کنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را

و نپرسیم که فواره ی اقبال کجاست
و نپرسیم که پدرها ی پدرها چه نسیمی. چه شبی داشته اند
پشت سرنیست فضایی زنده
پشت سر مرغ نمی خواند
پشت سر باد نمی آید
پشت سرپنجره ی سبز صنوبر بسته است
پشت سرروی همه فرفره ها خاک نشسته است
پشت سرخستگی تاریخ است
پشت سرخاطره ی موج به ساحل صدف سرد سکون می ریزد

لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب

ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم

بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
دیده ام گاهی در تب، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملکوت
دیده ام، سهره بهتر می خواند
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابرشده است
و فزون تر شده است، قطر نارنج، شعاع فانوس
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست
مرگ در ذهن اقاقی جاری است
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید
مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان
مرگ در حنجره ی سرخ ـ گلو می خواند
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است
مرگ گاهی ریحان می چیند
مرگ گاهی ودکا می نوشد
گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد
و همه می دانیم
ریه های لذت، پراکسیژن مرگ است

در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر که از پشت چپرهای صدا می شنویم
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود

ساده باشیم
ساده باشیم چه در باجه ی یک بانک چه در زیر درخت

کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه ی یک برگ بشوییم و سر خوان برویم
صبح ها وقتی خورشید، در می آید متولد بشویم
هیجان ها را پرواز دهیم
روی ادراک فضا، رنگ، صدا، پنجره گل نم بزنیم
آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی»
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم
نام را باز ستانیم از ابر،
ازچنار، از پشه، از تابستان
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم

"سهراب سپهری"

سریر سبز

بوی سبزه، بوی گندم، بوی خاک
بوی خاک خورده باران، بوی پاک
بازی نور و کویر، سایه مرد دلیر
مرد تنها، مرد شیر

رنگ خام خشت و آجر، شرم سرخ روی لاله
پشت خرمن، جان بالغ
دست سوزان نوازش
در نبرد بیم و خواهش

پیر کور آن سوی تو، رو به درگاه نیایش
کو؟ کجا آن باد
کو؟ کجا رگبار طوفان؟
کو؟ کجا؟ فریاد...

تا که گیرد داد از بیداد
تا رهاند لاله را از شرم گونه
تا رهاند تاک بی تزویر را
از خدایان ندید؟

کو؟ کجا آن مرد، آن بی تاب
تا کند با نوک تیشه
تیغ سخت زهد و پیشه
تا برافروزد چراغی
تا نشاند گوهر ناب خود را بر سریر سبز بیشه

"آذر پژوهش"

ماند احوالت بدان طرفه مگس

ماند احوالت بدان طرفه مگس
کو همی پنداشت خود را هست کس

از خودی سرمست گشته بی شراب
ذره ای خود را شمرده آفتاب

وصف بازان را شنیده در عیان
گفته من عنقای وقتم بیگمان

آن مگس بر برگ کاه و بول خر
همچو کشتیبان همی افراشت سر

گفت من دریا و کشتی خوانده ام
مدتی در فکر آن می مانده ام

اینک این دریا و این کشتی و من
مرد کشتیبان و اهل و رای زن

بر سر دریا همی راند او عمد
می نمودش این قدر بیرون ز حد

بود بی حد آن چمین نسبت بدو
آن نظر کو بیند او را راست کو؟

صاحب تاویل باطل چون مگس
وهم او بول خرو تصویر خس

گر مگس تاویل بگذارد برای
آن مگس را بخت گرداند همای

آن مگس نبود کش این عبرت بود
روح او نه در خور صورت بود

"مولوی"

ماییم و آستانه عشق و سر نیاز
تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست

نظرات کاربران درباره کتاب از هر در سخنی از هر پنجره نگاهی