فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نظری و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آزاد

کتاب آزاد

نسخه الکترونیک کتاب آزاد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آزاد

اله یک طبیعت بکر و دست نخورده بود که به خاطر آهکی که تولید می‌کرد رنگ طبیعی آن کال یا کم رنگ نشان می‌داد و به همین خاطر به کاله معروف شده بود. این سرزمین که صاحب صدها هکتار زمین نی زار وحشی بود با همکاری کارشناسان امریکائی تبدیل به منطقه‌ای تفریحی شد. دریاچه لایه روبی و جداره آن با سنگ‌های قلمبه چیده شد. یک راه خاکی دو جاده توللی و کامیاران را به هم جوش داد و قهوه خانه و مسافرخانه هائی هم در حوالی آن ساخته شد. رفته رفته کوه مهدی مثل یک جزیره ناشناخته شهرتی جهانی پیدا کرد و گند کبود خضر الیاس که مربوط به قرنها پیش بود کار و بارش رونق گرفت. اما وقایع و حواشی کوه مهدی به اینجا ختم نمی‌شد. نقل بود که زمان قاجار حضرت خضر به خواب یکی از رجال مذهبی می‌رود و از او می‌خواهد کنار دریاچه گنبدی برای او بنا کند و چون خواب مکرر تکرار می‌شود حمل به صدق شده و روحانی با کمک اهالی منطقه گنبدی را بنا می‌کند. شایعات و خوابهای رجال مذهبی در مورد این کوه شدت می‌گیرد تا اینکه در دامنه آن دیدار حضرت خضر و مهدی موعود با یکی از روحانیون صاحب نام به کوه عظمت خاصی می‌دهد و از آن زمان به بعد کوه به نام مهدی معروفیت دو چندانی پیدا می‌کند. البته همه این موارد جزءباورهای شفاهی مردم بود. حال اینکه این موضوعات تا چه حد می‌توانست صدق داشته باشد مشخص نبود ولی هر چه بود یک رابطه اعتقادی بین مردم و این کوه وجود داشت؛ و به قدری در نظر مردم مقدس بود که حتی چند درختی که در آن وجود داشت هر کدام به روزهای خاصی نام‌گذاری شده بودندو آن‌ها را نظر کرده می‌دانستند.

ادامه...
  • ناشر انتشارات نظری
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آزاد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

کوه مهدی مانند یک وصله ناجور در دشت بزرگ میاندربند قدعَلَم کرده بود و این منطقه را تحت چند ضلع به استراتژیک حساسی تبدیل ساخته بود. چرا که میاندربند که کرمانشاه را به کامیاران متصل می کرد، جاده تکیه سرابله در ضلع شرقی آن از بافت روستای قزانچی که در دامنه کوه مستحکمی جا گرفته بود راه تردد روستاهائی چون چشمه باغ، توللی، احمدوند، نظام آباد، چنار و چندین روستای دیگر که در پهنه کوه بلند قامت خلج جا گرفته بودند را به وجود آورده بود.
کوه مهدی اوایل دهه پنجاه با نظر (کارشناسان آمریکائی (با یکسری مقاصد سیاسی از وضعیت وحشی خود سر وسامان داده شد و رودخانه کاله که از چشمه های جوشان روستای تکیه سرآبله سرچشمه می گرفت، بعد از پشت سرگذاشتن چندین روستا به دریاچه خضر الیاس که در دامن کوه مهدی خزیده بود متصل می شد.
کاله یک طبیعت بکر و دست نخورده بود که به خاطر آهکی که تولید می کرد رنگ طبیعی آن کال یا کم رنگ نشان می داد و به همین خاطر به کاله معروف شده بود.
این سرزمین که صاحب صدها هکتار زمین نی زار وحشی بود با همکاری کارشناسان امریکائی تبدیل به منطقه ای تفریحی شد. دریاچه لایه روبی و جداره آن با سنگ های قلمبه چیده شد. یک راه خاکی دو جاده توللی و کامیاران را به هم جوش داد و قهوه خانه و مسافرخانه هائی هم در حوالی آن ساخته شد.
رفته رفته کوه مهدی مثل یک جزیره ناشناخته شهرتی جهانی پیدا کرد و گند کبود خضر الیاس که مربوط به قرنها پیش بود کار و بارش رونق گرفت.
اما وقایع و حواشی کوه مهدی به اینجا ختم نمی شد. نقل بود که زمان قاجار حضرت خضر به خواب یکی از رجال مذهبی می رود و از او می خواهد کنار دریاچه گنبدی برای او بنا کند و چون خواب مکرر تکرار می شود حمل به صدق شده و روحانی با کمک اهالی منطقه گنبدی را بنا می کند.
شایعات و خوابهای رجال مذهبی در مورد این کوه شدت می گیرد تا اینکه در دامنه آن دیدار حضرت خضر و مهدی موعود با یکی از روحانیون صاحب نام به کوه عظمت خاصی می دهد و از آن زمان به بعد کوه به نام مهدی معروفیت دو چندانی پیدا می کند.
البته همه این موارد جزءباورهای شفاهی مردم بود. حال اینکه این موضوعات تا چه حد می توانست صدق داشته باشد مشخص نبود ولی هر چه بود یک رابطه اعتقادی بین مردم و این کوه وجود داشت؛ و به قدری در نظر مردم مقدس بود که حتی چند درختی که در آن وجود داشت هر کدام به روزهای خاصی نام گذاری شده بودندو آن ها را نظر کرده می دانستند.
مثلاً درخت درویش امام که در ضلع غربی کوه واقع شده بود دخیل بند دختران باکره ای بود که در روز سیزده بدر هر سال با نخ سبزی حاجت خود را برای باز شدن بخت خود طلب می کردند که اگر گره نخ بعد از مدتی باز می شد بخت آن دختر هم باز می شد و اگر غیر این اتفاق می افتاد بخت او به سال دیگری موکول می شد.
البته در این بین کسانی بودند که شیطنت بازی می کردند و بند دخیل بندان را باز کرده و پای درخت می انداختند که با فتوای یکی از ریش سفیدان محل که گفته بود: باز کردن گره نخ، نحسی برای باز کننده اش دارد کمتر کسی جرات باز کردن آنها را می داشت. ولی از همه این ها گذشته اتفاقاتی بود که در حوالی این کوه و روستای توللی که در همجواری آن قرار داشت، نقل زبانها بود.
این روستا را خاندان قراگوزلو که از زیر یوغ حکومت های وقت ترکستان از قره باغ و قره داغ کشور آذربایجان به ستوه آمده بودند و به منطقه میاندربند مهاجرت و سکنی گزیده بودند ساخته شده بود و بعد از نشو مردمانی از روستاهای دیگر به دهکده توللی معروف می شود.
توللی روی تپه ای بنا شده بود که نقاره خانه ای در بلندای آن از گذشتگان دور، شکوه خاصی به او داده بود؛ و البته بعضی هم مدعی بودند که نام توللی در گذشته تپه لیلی بوده و بعدها توللی می شود.
مردمان این روستا مردمی آرام و پر تلاش بودند که تا حدودی مورد اذیت و آزار روستاهای همجوار نیز قرار می گرفتند. چون توللی به خاطر دشت کاله و دامنه کوه مهدی هم دارای آب بود و هم علفزار به همین دلیل روستاهایی چون احمدوند، نظام آباد و حتی چشمه باغ هم از مراتع مرغوب آن بهره می بردند.
گله های گاومیش و گاوهای نر قوی که هر صبحگاه از وسط این روستا می گذشتند باعث اذیت و آزارهائی زیادی می شد. ولی اهالی به خاطر حجب و حیای قبیله ای و عشیره ای ملاحظه چنین اذیت و آزارهایی می کردند.
مثل اینکه طبیعت هم روی اخلاق و منش مردم تاثیر داشته باشد، روحیه ها هم تقریباً شبیه هم شکل گرفته بودند و خصوصیات مردم هر روستا، حتی طرز گویش مردم آن با روستاهای مجاور متفاوت بود.
مثلاً توللی ها حرف را متین و شمرده می گفتند و اغلب خنده هائی به لب داشتند. این در مقایسه با احمدوندی ها که کلمات را کشیده و تند ادا می کردند یا نظام آبادی ها که صحبت کردنشان با شوخی توام بود، تفاوت داشت که البته این چند روستا دارای لهجه ها و گویش های مختص به خود بودند.
تفاوت ها به قدری زیاد بود که برای غریبه ای که به تازگی با مردمان این دیار آشنا می شد عجیب به نظر می رسید چرا که این روستا هر کدام بیش از یک کیلومتر با هم فاصله نداشتند!
***
اصلاحات ارضی که به دستور شاه ایران صادر شده بود با یکسری اهداف خاص سیاسی، تقریباً شکاف رعیت و خان ها را پر نمود و توانسته بود فاصله ارباب و رعیت را از میان بردارد. بعد از فروپاشی خاندان بزرگ بدیع الملک که صاحب نسق اراضی توللی و زمینهای مرغوب و حاصلخیز آن بودند بعد از دست به دست شدن توسط خاندان سامنی و شهلائی خریداری شد و با قانون اصلاحات ارضی مالکین هر کدام یک ثلث املاک خود را می بایست بین اهالی که در قانون به زارعین منسوب شده بودند واگذار گردید. البته چون زارعین در مکان دقیق سهم خود از زمین دولتی اختلاف نظر داشتند امور اراضی ثلث تفکیک شده از این اراضی را مشاعی ثبت کرد و بعد به عنوان شورای حل اختلاف در اظهار نظر خواسته های زارعین از طریق تیر و پشت یا همان قرعه کشی با سکه زمینها تقسیم شد.
قانون اصلاحات ارضی چنان قوی عمل کرد که مالکین با همه نفوذی که داشتند اعتراضشان نسبت به حدود و موقعیت آن راه به جائی نبرد و قانون مثل یک رودخانه پر تلاطم به جریان خود ادامه داد.
رفته رفته روح امید و نشاط به زندگی مردمان روستا دمیده شد و حالا کوه مهدی با همه حرف و حدیث هایش مانند لبخندی به روی اهالی شده بود.
***
آن روز غروب وقتی سیاوش با لباس پاسدار وظیفه اش در میانه درب اتاق، زیر دالان چوبی ایستاد برای خانواده اش خبرآورده بود که قرار است او را به منطقه مرزی شروینه منتقل کنند.
پادگان شروینه در چند کیلومتری شهرستان تازه آباد جوانرودواقع شده بود که در آن زمان روزگار سختی رابه واسطه حضورافراد خودفروخته دمکرات و دیگر احزاب ضدانقلاب پشت سر می گذاشت.
می می صورت مادر سیاوش چند روز قبل وضع حمل کرده بود که در آن سن که مرز پنجاه سالگی را گذرانیده بود دور از انتظار بود. سیاوش همان طور که وسط در ایستاده بود رو به مادر اشاره به نوزادی که بغل او با چشم های بسته خوابیده بود کرد و گفت:
اسمش را چی گذاشتی؟
می می صورت در جواب او نفس عمیقی کشید و گفت: هنوز اسمی انتخاب نکردم.
مثل اینکه از نگاه سیاوش شرم داشت که در این سن و سال شاهد فرزند متولد کردن او باشد.
می می که در زبان کردی کرمانشاهی به معنای عمه است اغلب به زنان خاص لقب داده می شود و چون صورت مادر سیاوش دختر بزرگ میرزا عظیم، تنها معلم منطقه میاندربند بود به همین خاطر به احترام میرزا او را می می خطاب می کردند.
خانواده سیاوش آن روزها زندگی را به سختی می گذرانید. علی آقا پدر خانواده شب ها نگهبان یک کارگاه سنگبری بود و روزها هم در بازار شهر لباس دست دوم خرید و فروش می کرد.
همه تلاش او این بود که معیشت زندگی هفت دختر قد و نیم قد و دو پسرش دم بختش را تامین کند.
حضور او فقط چند ساعت مانده تا نیمه شب و صبحی که قبل از خروس خوان به خانه می رسید.
نگهبان بودن او در کارگاه سنگبری که در چند کیلومتری توللی بود کمک زیادی به امرار معاش آن ها می کرد و نزدیکی راه هم باعث شده بود که پیاده این مسیر را رفت و آمد کند.
البته علی آقا زمانی تنها پسر خانواده بود و برادری هم نداشت. به همین خاطر می خواست پسر زیاد داشته باشند تا در آینده بتوانند پشت هم را بگیرند؛ اما شانس به خواسته او پاسخ نمی داد و زنش دختر زا بود.
حالا که دختر دیگری به جمع خانواده اضافه شده بود علی آقا خم به ابرویش نیاورد و خدا را سپاس گفت. عادت او همین بود. همیشه سپاسگزار خدا بود و به داده و نداده هایش راضی می شد. دل او بزرگ بود ولی همه اقوام او را آدم کینه توزی می شناختند.
روابطش را با اقوامی که چشم حرام و غیبت گو بودند بکلی قطع کرده بود و همین موضوع هم به فقر زندگی او بیشتر دامن زده بود.
علی آقا چهار شانه و قد متوسطی داشت با رنگ و روی سرخ و موهائی که حالا رنگ سیاه خود را باخته و به سفیدی گرویده بودند.
با این تفاصیل او می بایست تلاشش را مضاعف می کرد تا فرزندانش طعم وحشتناک فقر را در شرایطی که کشور درگیر جنگ های داخلی و خارجی بوداحساس نکنند.
سیاوش وقتی که از خانه بیرون آمد برف سنگینی سینه دشت را پوشانده بود. از اینکه کسی او را بدرقه نکرد ناراحت نبود بلکه از این بابت دلخور بود که یک نفر دیگر به دنیای فقر آنها قدم گذاشته بود. به این فکر می کرد که چرا بایداین پدر و مادر به آینده فرزندانشان فکر نکنند؟
البته سیاوش در دعواهای لفظی که با مادرش داشته بود همین مطلب را به او گفته بود و مادر هم طبق معمول همیشه در جواب گفته بود:
قرار نیست تو خرجشان را بدهی.
سیاوش برای اینکه ذهنش را از این قضایا رها کند، نفس عمیقی کشید، اورکت پاسداریش را جمع کرد، کلاهش را به سر گذاشت و با پوتین هائی که به پا داشت محکم و استوار به سمت پادگان شهدا قدم برداشت.
در راه عصبی به نظر می رسید، ولی فکر اینکه حتماً خداوند هدیه ای به این واسطه به آنها داده است احساس خوشایندی به او رسوخ کرد. بعد با خود گفت:
حتماً اسمش را شکوفه می گذارم. شکوفه خواهر کوچکمان می شود و دوست خوبی برای زهرا.
اشک در چشمانش جمع شد و قدمهایش را تندتر کرد.
او از چهارده سالگی شاگردی کرده بود و حالا که مرز نوزده سالگی را گذرانیده بود پنج سال شاگرد بودن و عرق ریختن در کارگاه آلومینیوم سازی شگرد کار به او آموخته بود که طرز برش، گونیا کردن و تسمه انداختن را یاد بگیرد. همین امر به او نوید یک زندگی بهتر می داد.
کارفرمای او قبل از خدمت که او را حاجی محمدرضا خطاب می کرد به او وعده داده بود که بعد از اتمام خدمت سربازی، مغازه ای سوا برای او دست و پا می کند که بتواند نصف درآمد حاصل از کار را برای خودش نگه بدارد.
سیاوش جوان لاغر اندامی بود که یک جفت چشم عسلی داشت. با موهای سیاه و ریش و سیبیلی که تازه درآمده بود، قیافه جذاب و گیرائی به هم رسانده بود. چون همه زندگی را به واسطه کار در بهترین نقطه کرمانشاه یعنی محله ۲۲ بهمن گذرانیده بود خلق و خوی شهری گرفته بود و با هر کسی گرم و صمیمی نمی شد. وقتی به نزدیکی باغ بزرگ سامنی که از لب جاده تا دامنه کوه مهدی درخت های چنار قامت افراشته بودند رسید، راهش را به سمت پادگان شهدا کج کرد، روی جاده تا بالای پوتین هایش برف گرفته بود.
انقلاب ایران و جنگی که عراق به ایران تحمیل کرد دشت کاله و کوه مهدی را از آن فضای تفریحی و سیاحتی تبدیل به منطقه نظامی کرده بود. حالا دیگر دور تا دور کوه با همه اراضی که داشت فنس کشی و با سیم خاردار مسدود شده بود.
البته قبل از انقلاب، شاه ایران برای حمایت از کردهای عراق و قیام ملامصطفی بارزانی بر علیه حکومت وقت عراق، این دشت را برای چریک های فدایی به اردوگاه نظامی تبدیل کرده بود و البته علی آقا در آن زمان چندین سال چریک بود و در همین اردوگاه آموزش نظامی دیده بود.
بعد از انقلاب ایران با وخیم شدن اوضاع سید محمد سعید جعفری که به فرماندهی سپاه پاسداران کرمانشاه منسوب شده بود، بنیاد پیشمرگان مسلمان کرد را بنیانگذاری کرد و اولین اردوگاه نظامی خود را در دامنه همین کوه مستقر نمود.
رفته رفته دامنه و حواشی آن توسط سپاه پاسداران سیم کشی و امکانات نظامی در آن ساخته شد و اردوگاه به بزرگترین پادگان آموزشی نظامی غرب کشور مبدل شد.
اما به مرور نهاد پیشمرگان مسلمان کرد هم انحلال پیدا کرد و این منطقه در دو قطب، یعنی مجاورت روستای توللی تا شکاف دل دل در کوه مهدی نیروی زمینی ارتش تصرف نمود و از شکاف تا کنار جاده کامیاران نیروی زمینی سپاه پاسداران مستقر شد؛ که در دشت پدافندها عین پرنده های سیاه خودنمائی می کردند.
ـ کل در زبان کردی به معنی شکاف است. نقل است زمانی که علی بن ابیطالب با کفار می جنگیده است. جنگ آنها تا این منطقه ادامه پیدا می کند و چون جنگ به بالای کوه کشیده می شود علی بن ابیطالب با شمشیرش این شکاف را به وجود می آورد و رد پای اسبی که البته هنوز هم موجود است صحت این افسانه است.
و به احترام اسب آن امیر، شکاف به کل دل دل نامیده می شود؛ اما هیچ سندی این موضوع را تایید نکرده بود و به شکل یک افسانه در سینه ها حکایت شده است.
***
حالا که سیاوش زمستان سخت سال ۶۶ را در این پادگان گذرانیده بود چند اتفاق خوب هم در این زمستان سرد که کرمانشاه تا به آن روزگار به خود ندیده بود برای خانواده افتاد که آن هم ازدواج دو دختر بزرگ خانواده بود.
البته سیاوش نتوانست در مراسم عروسی آنها حاضر شود ولی از اینکه خواهرهایش سر و سامان گرفته بودند خوشحال بود.
الان که اوایل بهار ۶۷ بود و سیاوش به منطقه شروینه تازه آباد انتقال پیدا کرد، اگرچه دوری از خانواده برایش سخت بود چون از طرفی سهمیه غذای خشکی که از طرف سپاه به او می دادند مثل مربا، کره، برنج را می توانست به دست خانواده اش برساند که با منتقل شدن به شروینه کمک به خانواده قطع می شد. ولی از سوئی بابت برادر بزرگش یوسف هم کم و بیش خیالش راحت شده بود.
چرا که با تدبیر پدر دختری از اقوام برای او گرفته شد و تشکیل زندگی داده بود.
. یوسف بعد از اتمام خدمت سربازی بین سال های ۶۲ تا ۶۴ از نظر روحی دچار مشکل شده بود که باازدواج او از جهاتی مشکلات خانوده هم سبک می شد.
به ورودی پادگان که رسید، سربازی که آن سمت ایستاده بود دستور ایست داد. سیاوش به زبان کردی کرمانشاهی به او گفت:
نندازیش!
به این معنی که بچه ای که بغل داری نیندازی!
مردی که بچه در بغل می گرفت او را زن ذلیل خطاب می کردند به همین مناسبت این اصطلاح مرسوم شده بود.
سرباز با قهقه ای به طرفش آمد و هر دو هم را سخت در آغوش فشردند.
سیاوش علی رغم همه مشکلات و ناکامی ها مزاج شوخ طبعی داشت که این فشارها نتوانسته بود در روحیه او تاثیر داشته باشد. به همین دلیل بود که هم قطارهایش او را به شدت دوست داشتند و در پاسخ به کارهائی که از او سر می زد، مثل همان شبی که سیبیل های غلام که آن همه نسبت به آنها تعصب داشت در خواب از بیخ تراشید با یک جدل لفظی رفع و رجوع شد یا یک بار که سر پست، زمانی که دو نفر از اهالی روستا از کنار پادگان رد شده بودند با سر و روی پوشیده کلی آنها را کلاغ پر برده بود و بعد وقتی چفیه خود را از روی صورت برمی دارد و می فهمند سیاوش است عصبانی شده و روز بعد شکایتش را پیش پدرش برده بودند. این روحیه در سیاوش ارثی بود و با همه سختی های زندگی، در او جریان داشت.
سایه فقر بر زندگی آنها وحشتناک بود. بچه های قد و نیم قدی که هیچ گاه یک شکم سیر غذا نخورده بودند. لباس های پاره و گاها گشادی که به تن آنها اندازه نبود و خانه کاهگلی کوچکی که با شروع بارندگی سقف آن چکه می کرد. همه این ها مشکلات زندگی آنها نبود.
یوسف حالا که تقریبادو سال می گذشت که از خدمت سربازی برگشته بودو موج گرفتگی را برای خانواده مصیبت زده اش به ارمغان آورده بود به سفارش پزشک معالج، علی آقا دختری از بستگان خود را از چند روستا بالاتر انتخاب می کند و به عقدش درمی آورد.
بعد خانه ای در روستا برایش خریداری و در پی آن، پس انداز چندین ساله اش را به پای یوسف خرج می کند. اگر چه حال و روز یوسف بعد از ازدواج بهتر نشد و بدتر هم شد و همین مسئله بیشتر باعث آشفتگی خانواده شد.

نظرات کاربران درباره کتاب آزاد