فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روشنگران و مطالعات زنان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب عَشَقِه [نمایشنامه]

کتاب عَشَقِه [نمایشنامه]

نسخه الکترونیک کتاب عَشَقِه [نمایشنامه] به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب عَشَقِه [نمایشنامه]

شق را از عشقه گرفته‌اند و آن گیاهیست که در باغ پدید آید. در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می‌پیچد و همچنان می‌رود تا جمله درخت را فراگیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در میان درخت نماند و هر غذا که به واسطه‌ی آب‌وهوا به درخت می‌رسد به تاراج می‌برد تا آنگاه که درخت خشک شود... و چون این شجره‌طیبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد عشق از گوشه‌ای سر برآرد و خود را درو پیچد تا بجایی رسد که هیچ نم بشریت درو نگذارد... و شایسته‌ی آن شود که در باغ الهی جای گیرد... شیخ شهاب‌الدین سهروردی (رساله‌ی فی‌حقیقه‌العشق)

ادامه...
  • ناشر انتشارات روشنگران و مطالعات زنان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب عَشَقِه [نمایشنامه]

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

عَشَقِه

[ یک بازی زنانه]

عشق را از عشقه گرفته اند و آن گیاهیست که در باغ پدید آید. در بن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می پیچد و همچنان می رود تا جمله درخت را فراگیرد و چنانش در شکنجه کند که نم در میان درخت نماند و هر غذا که به واسطه ی آب وهوا به درخت می رسد به تاراج می برد تا آنگاه که درخت خشک شود...
و چون این شجره طیبه بالیدن آغاز کند و نزدیک کمال رسد عشق از گوشه ای سر برآرد و خود را درو پیچد تا بجایی رسد که هیچ نم بشریت درو نگذارد... و شایسته ی آن شود که در باغ الهی جای گیرد...

شیخ شهاب الدین سهروردی
(رساله ی فی حقیقه العشق)

پیش بازی

تماشاگران به هنگام ورود در تالار نمایش، به مصطبه ای می رسند گرد در میانه ی تالار، محصور در میان سکوهای نشستن. گرداگردِ مصطبه، گروه نوازندگان و همسرایان و صحنه یاران نشسته بر زمین. روی مصطبه، هفت زنِ بازیگر و یک کودک؛ دخترکی با گیسوان بافته، نشسته و ایستاده، تماشاگران را برای نشستن، یاری می کنند و هدایت.

ــ آقا شما اون جا بشین...
ــ خانم شما کمی این طرف تر، جا بدین ایشونم بشینین...
ــ روی زمین چرا؟ اون بالا که جا هست؟
ــ جا گرفتین؟ جا گرفتن نداریم... اجازه بدین این دوستمون بشینن...
ــ خواهش می کنم کمی سریع تر... بفرمایید...
ــ آقا شما که قدتون بلنده می رفتین ردیف آخر بهتر نبود؟
ــ دوستان کنار شما بازم جا هست، یه کم مهربون تر بنشینین...
ــ به خانوما و آقایونی که اون بیرون دارن چایی می خورن بگین با شروع نمایش، درای تالار بسته می شه...
ــ به اون کوچولو بگین وقت نمایش باید ساکت باشه، خیلی ممنون...
ــ بشینین لطفا، دیگه بیرون نرین، می خوایم شروع کنیم...
ــ دوست عزیز، تلفن همراهتو خاموش کن، بقیه ی دوستانم همینطور...
ــ اون آبمیوه رو بهتر نبود بیرون نوش جان می کردین؟
ــ لطفا درای تالارو ببندین، ده دقیقه گذشته و ما هنوز شروع نکردیم...
ــ لطفا سکوت... گروه موسیقی!

صدای ضربه های طبل، آرام و هشداردهنده که بتدریج اوج می گیرد. ضربه ی گانگ...
در طول این قسمت، نورهای صحنه که وقت ورود تماشاگران بر همه جا و همه کس می تابیدند، بتدریج خاموش می شوند و فانوسهایی که اینجا و آنجا، از سقف آویخته شده اند، تنها منابع روشنایی صحنه می شوند.

ــ نمایشی که امشب با هم می خونیم اسمش «عَشَقه» س...
ــ بله، عشقه گیاهی با برگهای درشت و ساقه ی نازک...
ــ ساقه ی نازک عشقه، به دور درختان می پیچه و بالا می ره...
ــ تو فارسی بهش اَزغَچ و غَساک هم می گن...
ــ همینطور جَلبوب و دارسَج...
ــ و البته این اطلاعاتو می تونین براحتی از هر فرهنگنامه ای بگیرین...
ــ از جمله فرهنگ عمید، جلد ۲، صفحه ی ۱۴۳۸.
ــ قبل از عبارت عشق ورزیدن!
ــ نمایشی که امشب می بینید، نمایشنامه نویسی داره به نام محمّد رحمانیان...
ــ محتاج دعای خیر شما...
ــ و یه کارگردان که نمایشو تقدیم می کنه به همه ی مادرا...
ــ و امّا بازیگران... از بزرگ به کوچیک، یا از کوچیک به بزرگ؟
دخترک: از کوچیک به بزرگ بهتر نیست؟
ــ چرا که نه؟ پس خودت شروع کن دختر گُلَم!

اینک دخترک و هفت بازیگر زن خود را به ما معّرفی می کنند. نام، نام خانوادگی، تاریخ و محّل تولد خود را می گویند. در متنِ پیشِ رویِ شما من نام هفت گُل را برگزیده ام. پیداست که در اجراهای احتمالی، نامِ بازیگران به جایِ نامِ گلها می نشیند: مینا، سوسن، نرگس، شقایق، نسترن، لاله و کوکب.
پس از آنکه آخرین بازیگر زن، خود را معرفی می کند، تنها بازیگر مرد نمایش به روی صحنه می آید، سنگین و حماسی.

مرد: یک کودک و هفت زن، به جستجوی نفر هشتم، که البته اون نفر هشتم من نیستم، چون من... (نام خود را می گوید، به همراه تاریخ و محّلِ تولّدش) و با اجازه تون متن ها رو آوردم، داغِ داغ!

موسیقی. همسرایان ترانه ی یک بازی زنانه را می خوانند. مرد متن ها را میان همه تقسیم می کند. در این میان:

سوسن:صبر کنین ببینم، صبر کنین...[ قطع موسیقی]
مرد:چیزی شده؟
سوسن:این که نمایشنامه نیست...
نسترن:پس چیه؟
سوسن:یه مشت اسمه و چند تا تاریخ...
مینا:(ورق می زند) آره، بیشتر شبیه شجره نامه س تا نمایشنامه...
کوکب:ببخشید اشتباه نکردین؟
مرد:اشتباه کنم؟ مگه می شه؟
لاله:چطور نمی شه؟ مثلاً شما فردا صبح قراره برین حسن آباد اداره ی ثبت احوال...
مرد:گیرم که اینطور باشه، چه ربطی به امشب داره؟
نرگس:گرفتم! ربطش این می شه که اسنادی رو که قراره فردا تحویل دفتر اندیکاتور اداره ی ثبت احوال بدین...
شقایق:اشتباهی جای نمایشنامه تحویل ما دادین...
مرد:شوخی می کنین!
کوکب:شوخی کدومه؟ من خودم یه بار جای متن جزوه های زبان انگلیسیمو آوردم سَرِ تمرین...
مینا:بازم تو، منو بگو که یه بار ورقه های آزمایشگاهو آوردم، از حواس پرتی داشتم حفظم می کردم...
سوسن:(بازی در می آورد) تست هِماتولوژی، پی تی نُرمال، اوره، بیست و یک نِگتیو، اسیداوریک چهار و شیش نگتیو، تستِ بتاهاش ث.ژ. مبارکه، پزیتیو!
شلوغی و شادمانی زنان. اعتراضِ مینا.
مرد:والله من که نمی فهمم شما چی می گین، فقط می دونم این متنا، می خواد شجره نامه باشه یا نمایشنامه به دست من سپرده شده تا برسونم خدمت شما، و البته یکیشم برای خودم بردارم...
سکوت. زنان شانه بالا می اندازند، یا با لبخندی کنار می کشند، یا متن های خود را ورق می زنند، سپس:
نسترن:(از روی متن می خواند) هند، ملقب به امّ سلمه، فرزند ابی امیه، تولّد سال بیستم قبل از هجرت مکه. مرگ سال ۶۳ هجری قمری کوفه. می شه چند سال؟
لاله:یه بیست سال اونور، یه شصت و سه سال اینور، هشتاد و سه سال.
نرگس:(از روی متن) نسیبه، معروف به امّ عماره. فرزند کعب. تولد: سال چهل پیش از هجرت، مکه. سال مرگ پانزده هجری مدینه.
شقایق:صفیه دختر عبدالمطّلب. خواهر حمزه و ابوطالب... (سر بلند می کند) به عبارتی، می شه عمّه ی پیامبر. جالبه!
دیگران:چی؟
شقایق:اینجا نوشته دستی هم در شاعری داشته... شب عروسی پیامبر، شعر زیبایی سروده، در پنجاه سالگی، اونم شعر عاشقونه!
نسترن:چه زنده دل!
سوسن:اونوقت مادر من، بهش می گم پاشو بریم سینما، می گه از من دیگه گذشته مادر!
لاله:(از روی متن) برکت دختر ثعلبه. ملقب به اُمّ اَیمَن... پیامبر صداش می زدن: مادرم... دوبار ازدواج می کنه و دو پسرش در جنگ حنین کشته می شن... بی تاریخ تولّد، بی وقتِ مرگ...
کوکب:صفیه بنی دیناری. ملقب به امّ نوفل... پدر، همسر و پسرش در جنگ اُحُد کشته شدن... ولی خودش: تاریخ تولّد و وفات نامشخص.
مینا:(از روی متن) امیه، دختر قیس غفاری. تولّد پانزده قبل از هجرت. این چیه؟ گردنبند؟ موضوع گردنبند چیه؟
مرد:منم مثل شما... اوّلین باره می خونم...
نرگس:یه مورد جالب: اَسما!
سوسن:من خوندم اِسما!
نرگس:این خانم اسما بجای اینکه مثل بقیه اسم پدرش نوشته بشه، اسم همسرش نوشته شده...اسما زوجه ی جعفر...
ملیکا:اسم دختر کوچولو نداره...؟
نسترن:چطور نداره... اینجا نوشته دخترکی هشت ساله... تو چند سالته؟
ملیکا:هفت سال...
مرد:واسه یه سال معامله رو بهم نزنین... میتونیم از همینجا شروع کنیم. (می خواند) دخترک بهمراه دایه اش به کشف درختان می روند!
ملیکا:یعنی چی کشف درختان؟
مرد:یعنی اینکه... مثل این می مونه که... یعنی تصوّر کن... شقایق!
شقایق:یعنی دخترک می ره تا یه بار دیگه درختارو تماشا کنه، و نه تنها تماشا کنه، بلکه به قصّه هاشونم گوش کنه... ملیکا:درختا قصّه می گن؟
لاله:اونم چه قصّه هایی! می گه: تو قامت بلند تمنّایی ای درخت / همواره خفته است در آغوشت آسمان... زیبایی ای درخت!(۱)
مرد:مینا خانم شما زحمتشو می کشین؟
مینا:انگار برای همین اومدیم... موسیقی!
موسیقی شلوغ و پرهیاهو می نوازد.
مینا:نه، نه، اجازه بدین! گروه موسیقی! نه حَربی، نه ضربی... موسیقی پروانه ای که به فتح باغ می آد!
همسرایان:عشقه! قسمت اوّل! فتح باغ!

آوای نرم گارمون. همه صحنه را ترک می کنند، بجز مینا و دخترک. روی گونه ی راست دخترک با مِداد خالی می نشانند.

دخترک:دایه جان!
مینا:جانِ دایه!
دخترک:اون چه درختیه؟
مینا:درخت سدر... یا درختِ کنار...بگو!
دخترک:درختِ کنار!
مینا:درخت سرزمینای گرمه، مثل سرزمینِ ما...
دخترک:چه بلنده!
مینا:بلندیش به ۴۰ مترم می رسه، عمرش تا سه هزار سال...
دخترک:سه هزار سال!؟
مینا:این یعنی چی؟ یعنی سه هزار سال پیش، یه دختر کوچولو، میوه شو که مثل سنجده و سرخ، خورده و هسته شو انداخته اینجا...
دخترک:کاشکی منم یکیشو می خوردم، اونوقت سه هزار سال دیگه یه درخت داشتم به چه بزرگی!
مینا:وقتی رفتی بهشت، تو آسمون هفتمش، یکی مثل این می بینی، با چند تا فرشته دوروبرش...
دخترک:من کی می رم بهشت دایه؟
مینا:(دمی سکوت، سپس) اون زیتونه! درخت پیامبران!
دخترک:پیامبر می دونم یعنی چی،...
مینا:یعنی چی؟
دخترک:مثل ابراهیم که تبر داشت رفت تو آتیش...
مینا:اگه گفتی چرا به درخت زیتون می گن درخت پیامبران؟
دخترک:چون پیامبرا همه شون زیتون دوست دارن...

نظرات کاربران درباره کتاب عَشَقِه [نمایشنامه]