فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ابله

کتاب ابله
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب ابله به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ابله

داستان زندگی یک پرنس که همه وی را به علت بیماری و صادق بودن، ابله می‌انگارند درصورتی‌که از همه داناتر و عاقل‌تر است. هرگز فکر نمی‌کردم این دهکده را ترک کنم، هیچ‌وقت به‌فکرم نمی‌رسید روزی به روسیه برگردم؛ توی قطار فکر می‌کردم: «حالا دارم می‌روم به‌سوی آدم‌بزرگ‌ها، شاید چیزی دربارۀ آن‌ها نمی‌دانم، ولی زندگی جدیدی برایم آغاز شده است.» تصمیم گرفتم شرافتمندانه و با جدیت تلاشم را شروع کنم. به این فکر افتاده‌ام که سرکردن با آدم‌بزرگ‌ها شاید آن‌گونه هم که فکر می‌کردم دشوار و ملال‌آور نباشد. برای شروع‌کردن این زندگی جدید، تصمیم گرفتم با همه مؤدب و روراست باشم، بی‌شک جز این، چیز دیگری از من انتظار نخواهند داشت. شاید این‌جا هم مرا یک بچه فرض کنند، خُب چه اهمیتی دارد! همچنین همه مرا یک ابله بیانگارند. از خودم می‌پرسم چرا؟ به‌راستی درگذشته چنان بیمار بودم که شبیه فردی ابله بودم؛ اما درحال‌حاضر از چه نظر ابله هستم، چون درک می‌کنم مرا این‌گونه فرض می‌کنند؟ وقتی وارد جایی می‌شوم، فکر می‌کنم: «مرا ابله می‌انگارند، حال آن‌که آدم باهوشی هستم، همه چیز سرم می‌شود و آن‌ها این موضوع را درک نمی‌کنند» . بیش‌تر وقت‌ها به این فکر می‌افتم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ابله

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




۲

پرنس ناگهان رفت به طرف اوژن پاولویچ و با شور و حرارتی عجیب گفت:
ــ اوژن پاولویچ، مطمئن باشید من شما را به رغم همه چیز، بهترین و شرافت مندترین آدم ها می دانم، از این بابت اطمینان داشته باشید...
اوژن پاولویچ از تعجب قدمی عقب نشست. لحظه ای به دشواری توانست جلو میل مقاومت ناپذیرش را برای خندیدن بگیرد، اما پس از آن که با دقت بیش تری پرنس را ورانداز کرد، فهمید حالش سر جایش نیست و یا دست کم در وضعیت عجیبی به سر می برد. بنابراین گفت:
ــ شرط می بندم می خواستید چیز دیگری بگویید پرنس، و شاید هم به هیچ وجه به من... اما شما را چه می شود؟ حال تان خوب نیست؟
ــ امکان دارد، خیلی هم امکان دارد و شما با ظرافت تمام متوجه شدید که شاید من نمی خواستم آن چیزها را به شما بگویم!
پس از گفتن این حرف ها، لبخندی عجیب و حتا خنده دار روی لب هایش ظاهر شد، اما ناگهان، انگار از کوره در رفته باشد، فریاد زد:
ــ رفتار سه روز پیشم را به رخم نکشید. طی این سه روز خیلی شرمنده بودم. می دانم تقصیر من است...
ــ ولی، ولی مگر چه کار خجالت آوری انجام داده اید؟
ــ می بینم شما شاید بیش تر از هر کسی از دست من شرمنده هستید، اوژن پاولویچ، سرخ شدید، این نشانه ی قلب پاک و مهربان شماست. مطمئن باشید همین الان می روم.
همسر ژنرال وحشت زده از کولیا پرسید:
ــ چه اش شده! آیا این حالت نشانه ی شروع یک حمله ی صرع است؟
پرنس در جواب او گفت: مهم نیست، الیزابت پروکوفیونا، ناراحت نشوید، این ها نشانه ی حمله ی صرع نیستند؛ همین الان می روم. من مدت بیست وچهار سال مریض بوده ام، از همان بدو تولدم تا بیست وچهار سالگی، این بیماری را به ارث برده ام. هنوز هم مرا آدم بیماری تلقی کنید، الان می روم، خیلی زود، خاطرجمع باشید. از خجالت سرخ نمی شوم، چون سرخ شدن بابت این چیزها عجیب است، این طور نیست؟ اما من در جامعه فردی اضافی هستم... این را به خاطر عزت نفسم نمی گویم... طی این سه روز خیلی فکر کرده ام و تصمیم گرفته ام در اولین فرصت شرافت مندانه و روراست همه چیز را به شما بگویم. بعضی فکرها هستند، فکرهایی متعالی که من نباید درباره شان حرفی بزنم، چون امکان دارد همه از شنیدن آن ها خنده شان بگیرد، پرنس شچ همین چند لحظه پیش این موضوع را به من یادآوری کرد. من آداب و روش درست حرف زدن را بلد نیستم، حرف هایی که به زبانم جاری می شوند با فکرهایی که در سر دارم مطابقت نمی کنند، درنتیجه همین موضوع باعث بی ارزش و مبتذل شدن فکرهایم می شوند. بنابراین حق ندارم... علاوه بر این ها آدم بددل و بدگمانی هستم. من... من به این نتیجه رسیده ام در این خانه کسی نمی خواهد خاطرم را آزرده کند و بیش تر از آن چه لایقش هستم دوستم دارند، اما می دانم (با یقین کامل هم می دانم) بیست سال بیماری نمی تواند اثری از خودش به جا نگذارد، به نحوی که دیگران نمی توانند از این بابت مسخره ام نکنند... گاهی... آن چه گفتم درست نیست؟
با نگاهی که به دور و برش می انداخت، به نظر می رسید منتظر دریافت پاسخی قطعی است. همگی در برابر این سخنان دور از انتظار و بیمارگونه، دچار دودلی دردناکی شده بودند، سخنانی که به نظر نمی رسیدند انگیزه ای داشته باشند. اما این حرف ها وضعیت عجیبی ایجاد کردند.
آگلائه ناگهان فریاد زد: چرا این حرف ها را این جا می زنید؟ چرا به «آن ها» می گویید، به آن ها، به آن ها؟
به نظر می آمد بی نهایت خشمگین و ناراضی است، برق از چشم هایش می جهید. پرنس که خاموش، با زبان بندآمده جلوش ایستاده بود، ناگهان رنگش به شدت پرید.
آگلائه فریادزنان گفت: هیچ کس در این جا نیست که لایق شنیدن حرف های شما باشد؛ هیچ کس، هیچ کس ارزش یک انگشت کوچک شما را هم ندارد، نه هوشمندی تان و نه قلب پاک تان را. شما شریف تر، اصیل تر و بهتر از همه ی آن ها هستید. از نظر هوش و پاک دلی از همه سر هستید! این جا کسانی هستند که حتا ارزش برداشتن دستمالی را که روی زمین انداخته اید ندارند... چرا این همه خودتان را کوچک می کنید، چرا خود را پایین تر و بی ارزش تر از دیگران می دانید؟ چرا همه ی چیزهای ارزش مندی را که در شما وجود دارند ضایع می کنید، یعنی یک نوک سوزن غرور و عزت نفس در شما وجود ندارد؟
همسر ژنرال دست هایش را به هم فشرد و گفت: پروردگارا، هیچ می شد تصورش را کرد!
کولیا که به هیجان آمده بود، فریاد زد: «شهسوار سرگردان بی نوا».
آگلائه ناگهان به مادرش حمله ور شد و گفت: «ساکت باشید... چه گونه به خودشان اجازه می دهند در خانه ی شما به من توهین کنند؟» دختر جوان اکنون در چنان اوجی از عصبانیت بود که دیگر آدم حد و مرزی برای خودش نمی شناسد و همه ی سد و مانع ها را پشت سر می گذارد. «چرا همگی این همه عذابم می دهند، همگی بدون استثنا! پرنس، چرا این ها از سه روز پیش به خاطر شما یک لحظه دست از سرم برنمی دارند؟ من به هیچ وجه با شما ازدواج نخواهم کرد، این را خوب به ذهن تان بسپارید، به هیچ وجه، هرگز! خوب بدانید. کدام دختری با آدمی به مسخرگی شما می تواند عروسی کند؟ توی آینه نگاهی به خودتان بکنید، همین طور و با همین وضعیتی که اکنون هستید!... چرا با وانمودکردن که می خواهم زن شما بشوم، این همه اذیتم می کنند؟ شما باید این را بدانید! یعنی شما هم در این توطئه شریک هستید؟»
آدلائید که از ترس زبانش بند آمده بود گفت: هرگز کسی او را آزار نداده است.
آلکساندرا به صدای بلند گفت: هیچ کس درصدد برنیامده آزارت بدهد، آدلائید هم هرگز چنین کاری نکرده.
همسر ژنرال که از شدت عصبانیت می لرزید، خطاب به یک یک حاضران گفت: چه کسی اذیتش کرده، کی سربه سرش گذاشته؟ کی توانسته چنین حرف هایی به او بزند؟ یعنی دارد هذیان می گوید؟
آگلائه با همان حالت هیجان زده گفت: همه طی این سه روز بدون استثنا این حرف را زده اید! من هرگز، هرگز با او عروسی نخواهم کرد!
آگلائه پس از گفتن این حرف ها، به گریه افتاد، صورتش را با دستمالش پوشاند و خود را روی صندلی اش انداخت.
ــ اما او که هنوز از تو چنین درخواستی...
پرنس با بی تابی از دهانش جست: من هرگز از شما خواستگاری نکرده ام، آگلائه ایوانونا.
همسر ژنرال با صدایی بریده بریده که حیرت، خشم و وحشت در آن با هم آمیخته بودند گفت:
ــ چی؟ چی داری می گویی؟
باورش نمی شد درست شنیده باشد.
پرنس ترسان و لرزان، با لکنت زبان گفت: منظورم این بود... منظورم این بود... فقط می خواستم به آگلائه ایوانونا توضیح بدهم که به هیچ وجه قصد نداشته ام... افتخار خواستگاری از او را داشته باشم... و نه هیچ امیدی... در این مورد هیچ تقصیری ندارم، خدا شاهد است که به هیچ وجه مقصر نیستم، آگلائه ایوانونا! هرگز نخواسته ام، هرگز حتا چنین فکری به ذهنم راه نیافته، هیچ وقت هم چنین اجازه ای به خودم نداده ام، خودتان خواهید دید، مطمئن باشید. آدم بدجنسی به طور حتم مرا پیش شما بدنام کرده! آرام باشید!
ضمن گفتن این حرف ها به آگلائه نزدیک شده بود. دختر جوان که حالا دستمال را از روی صورتش برداشته بود، پس از این که نگاهی زودگذر به سرتاپای پرنس که وحشت زده بود کرد، تازه متوجه حرف هایش شد و ناگهان به شدت زد زیر خنده. خنده ای چنان شادمانه و مقاومت ناپذیر، بسیار بامزه و تمسخرآمیز که آدلائید هم به ویژه پس از وراندازکردن ریخت و قیافه ی پرنس، نتوانست جلو خودش را بگیرد و اول نفری بود که به سوی خواهرش دوید، او را بغل کرد و مانند او زد زیر خنده ای شادمانه، پرنشاط و مقاومت ناپذیر. پرنس با دیدن آن ها، خودش هم به خنده افتاد، ضمن این که با حالتی شاد و سعادتمندانه تکرار می کرد:
ــ خب، خدا را شکر، خدا را شکر!
آلکساندرا هم با شنیدن این حرف ها و دیدن آن منظره نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ته دل شروع کرد به خندیدن. انگار خنده ی سه خواهر تمامی نداشت.
همسر ژنرال زمزمه کنان گفت: همگی شان دیوانه شده اند؛ گاهی آدم را می ترسانند و گاهی...
اما پرنس شچ و اوژن پاولویچ هم اکنون به خنده افتاده بودند. کولیا به صدای بلند قاه قاه می خندید و پرنس هم با دیدن آن ها خنده اش گرفته بود.
آدلائید همچنان خنده کنان گفت: برویم کمی بگردیم، گردش کنیم. همگی با هم، پرنس، شما هم با ما بیاید. شما خیلی خوب و مهربانید، هیچ دلیلی ندارد ترک مان کنید. چه مرد نازنینی، این طور نیست آگلائه؟ مگر نه مامان؟ از این ها گذشته، باید به طور حتم، به طور حتم او را ببوسم برای... برای حرف هایی که به آگلائه زد، مادر عزیزم، اجازه بدهید او را ببوسم. سپس با لحنی شیطنت آمیز افزود: آگلائه اجازه بده پرنس«ات» را ببوسم. سپس دوید به طرف پرنس و پیشانی اش را بوسید. پرنس دست های او را گرفت و چنان به شدت فشرد که کم مانده بود فریادش را درآورد. پس از این که با احساس شادمانی بی نهایتی دختر جوان را ورانداز کرد، سه بار دستش را بوسید.
آگلائه گفت: خب دیگر، برویم. پرنس شما همراه من بیایید. مامان آیا نامزدی که نخواسته از من خواستگاری کند اجازه دارد همراهم بیاید؟ شما برای همیشه از من چشم پوشیدید، این طور نیست پرنس؟ اما آدم این طوری بازویش را به یک خانم تقدیم نمی کند، یعنی امکان ندارد ندانید چه گونه باید بازوی خانمی را بگیرید؟ بله، این طوری، ما جلوتر از همه خواهیم رفت، دوست دارید دونفری پیشاپیش همه راه برویم؟
مدام با خنده هایی ناگهانی پرحرفی می کرد.
همسر ژنرال بدون این که بداند بابت چه چیزی خوشحال است، مدام تکرار می کرد، خدا را شکر. خدا را شکر!
پرنس شچ شاید برای صدمین بار پس از نشست و برخاست با این خانواده، توی دلش گفت: به راستی چه آدم های عجیبی هستند. ولی...

نظرات کاربران درباره کتاب ابله