فیدیبو نماینده قانونی کلک آزادگان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شجاعت

کتاب شجاعت
چیره‌شدن بر ترس و برانگیختن اعتماد به نفس

نسخه الکترونیک کتاب شجاعت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شجاعت

چند بار احساس منقبض شدن کرده‌اید؟ چند بار خودتان را آن قدر کوچک کرده‌اید تا در نقشی بگنجید که نمی‌خواستید هیچ بخشی از آن باشید؟ چند بار هنگامی دهان خود را بسته نگاه داشته‌اید که می‌خواستید فریادی بلند بکشید یا نیرویتان را به کسی واگذاشته‌اید که بالاترین سود شما را در نظر نداشت؟ چند بار تسلیم رفتاری بی‌اختیار یا اعتیادآور شده و با فکری روشن انتخاب نکرده‌اید؟ چند بار به خود گفته‌اید: «من نمی‌توانم! به انداز‌ۀ کافی قوی نیستم. آن قدر شجاع یا مطمئن از خود نیستم که هر آنچه آرزو دارم، بشوم؟» هر روز با صدها انتخاب رو به رو هستیم که یا ما را مطمئن، نیرومند و باارزش می‌کنند یا آنچه را بیش از همه آرزو داریم، از ما می‌ربایند. ترس‌های فلج‌کننده، اعتماد به نفس سرکوب‌شده و شجاعت استفاده‌نشده، موانعی هستند که نمی‌گذارند انتخاب‌هایی پرتوان انجام دهیم؛ انتخاب‌هایی که به صلاح ما و هماهنگ با ژرف‌ترین آرزوهایمان هستند. برای بسیاری از ما، در بیش‌تر تصمیم‌هایمان در بارۀ کارهای مالی، خانواده، بدن، وزن و تصوری که از خود داریم، احساس ناشایستگی غالب است. وقتی اطمینان نداشته باشیم، احساس می‌کنیم شایستۀ داشتن آنچه می‌خواهیم نیستیم، شایستۀ ابراز حقیقت خود نیستیم و شایستۀ ایجاد تغییرات بزرگی که اساس آیندۀ‌ما را دگرگون می‌سازد، نیستیم.وقتی احساس ضعف، درماندگی و ناتوانی می‌کنیم، آن نیرورا نداریم که افکار نومیدکننده، منفی و هراسناک را که مانع زندگی دلخواهما می‌شوند، کنار بزنیم.

ادامه...
  • ناشر کلک آزادگان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.24 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شجاعت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دیباچه

چند بار احساس منقبض شدن کرده اید؟
چند بار خودتان را آن قدر کوچک کرده اید تا در نقشی بگنجید که نمی خواستید هیچ بخشی از آن باشید؟
چند بار هنگامی دهان خود را بسته نگاه داشته اید که می خواستید فریادی بلند بکشید یا نیرویتان را به کسی واگذاشته اید که بالاترین سود شما را در نظر نداشت؟
چند بار تسلیم رفتاری بی اختیار یا اعتیادآور شده و با فکری روشن انتخاب نکرده اید؟
چند بار به خود گفته اید: «من نمی توانم! به انداز ه کافی قوی نیستم. آن قدر شجاع یا مطمئن از خود نیستم که هر آنچه آرزو دارم، بشوم؟»
هر روز با صدها انتخاب رو به رو هستیم که یا ما را مطمئن، نیرومند و باارزش می کنند یا آنچه را بیش از همه آرزو داریم، از ما می ربایند. ترس های فلج کننده، اعتماد به نفس سرکوب شده و شجاعت استفاده نشده، موانعی هستند که نمی گذارند انتخاب هایی پرتوان انجام دهیم؛ انتخاب هایی که به صلاح ما و هماهنگ با ژرف ترین آرزوهایمان هستند. برای بسیاری از ما، در بیش تر تصمیم هایمان در باره کارهای مالی، خانواده، بدن، وزن و تصوری که از خود داریم، احساس ناشایستگی غالب است.
وقتی اطمینان نداشته باشیم، احساس می کنیم شایسته داشتن آنچه می خواهیم نیستیم، شایسته ابراز حقیقت خود نیستیم و شایسته ایجاد تغییرات بزرگی که اساس آینده ما را دگرگون می سازد، نیستیم.وقتی احساس ضعف، درماندگی و ناتوانی می کنیم، آن نیرورا نداریم که افکار نومیدکننده، منفی و هراسناک را که مانع زندگی دلخواهما می شوند، کنار بزنیم. وقتی نیرویمان را وامی گذاریم و توانایی هایمان را انکار می کنیم، تسلیم اعتیادها، ترس ها، هوس های ناسالم و شرطی سازی های گذشته می شویم. آنگاه رفتارمان مطابق با این باور ماست که به راستی ضعیف و ناامنهستیم.
البته شاید این چرخه منفی در همه زمینه های زندگی ما رخ ندهد. ممکن است در کار یا روابطمان شکوفا باشیم. اما برای بسیاری از ما، زمینه هایی وجود دارد که بی اختیار هستیم. در این زمینه ها توان آن را نداریم که از ترس های خود بگذریم و با ژرف ترین آرزوهایمان دیدار کنیم. هر بار تصمیمی بر مبنای ترس می گیریم، این باور را پابرجاتر می کنیم که به اندازه کافی خوب یا توانا نیستیم تا اختیاردار زندگی، افکار، باورها، انتخاب ها و از همه مهم تر، آینده مان باشیم. هر بار انتخاب ما «ترس بنیاد» است، به ذهنمان یاد می دهیم که باور کند بی چاره، ناشایسته و ناتوان هستیم. این سه حالت عاطفی، احساس قربانی بودن به ما می دهند.
برای آن که اطمینان داشته باشیم، با همه توان بایستیم و از خودمان خوشمان بیاید، به چه نیاز داریم؟ باید اطمینان خود را بازسازی کنیم و آن را بهبود بخشیم. لازم است بیاموزیم که همه وجودمان، یعنی پیشینه، کاستی ها، تردیدها، ضعف ها و ترس هایمان را دوست بداریم و حتی مهم تر از یادگیری دوست داشتن خودمان، این است که به عشق متعهد باشیم. باید مبارز راه عشق شویم. لازم است برای خود مبارزه کنیم و به دفاع از آن کسی که هستیم و آن کسی که می خواهیم بشویم، بپردازیم. لازم است مبارز باشیم، نه قربانی؛ پیکارگر باشیم، نه پیرو.
چرا یک مبارز؟ زیرا یک مبارز با توان، صداقت و تعهدی عمیق زندگی و عمل می کند. یک مبارز، شجاعت درونی را فعال کرده است. او می تواند با دشوارترین چالش های عاطفی خود رو به رو شود و الگوهای قدیمی را تغییر دهد. یک مبارز، در برابر حریفان - که معمولاً صداهای ترسناک دشمن درونی هستند - موقعیتی تهاجمی دارد.
چرا ما زن ها از سرشت مبارزه جویی خود رو برگرداندیم؟ مدتی دراز است که بخشی بنیادی از وجودمان را انکار کرده ایم. ما ناتوانی را به توانایی ترجیح داده ایم. ما، دیگران را بر خود مقدم شمرده ایم. چرا؟ برای آن که به این باور رسیده ایم که سرشت مبارزه جویی ما اشتباه، ناپذیرفتنی، ناموجه و ناخواستنی ست. شاید در گذشته این جنبه ما به شیوه ای اشتباه ابرازشده یا شاید ستیزه جویی کسی دیگر به ما آسیب رسانده باشد. از آن ویژگی ای دست کشیده ایم که می تواند شجاعت دفاع از خودمان را به ما بدهد. اما این مبارزه جویی با آن ستیزه جویی که برای خنک شدن دلمان انجام می دهیم، یکی نیست و همچنین، آن نیروی محرکی نیست که موجب می گردد مبارزی که به بیراهه رفته است با نیت تسخیر و نابودی، سلاح به دست گیرد. بلکه، این مبارزه جویی زنانه ای ست که در قلب یکایک زنان مبارز جا دارد؛ با قضاوت دررزاپارکز(۲۷)، با حقیقت عشق الهی در ژاندارک(۲۸)و با خرد نشات گرفته از ژرف ترین چشمه وجود در هلن کلر(۲۹).
همه ما با بخشی مصمم و مبارزه جو در وجودمان به دنیا آمده ایم؛ یک توان درونی که هنگام جنگیدن برای فرزندانمان و حمایت از خانواده خود به آن رومی آوریم. این بخش می تواند سالم ترین جنبه وجود ما باشد؛ بخشی که ما را به کاوش و پی گیری وامی دارد، برای نبرد و برنده شدن آماده می کند و به مبارزه هاییکه زندگی برایمان فراهم می آورد، فرامی خواند. مواقعی پیش می آید که لازم می شود با افکار تاریکی که درون سرِ ما را پرکرده اند - یعنی دروغ ها، برداشت های اشتباه و خجالت - مبارزه کنیم. مواقعی پیش می آید که به توانِ گفتنِ «بس کن»، نیاز داریم. به این شجاعت نیاز داریم که بگوییم: «من به حرف تو گوش نمی دهم» یا «این موضوع، حقیقت ندارد». اگر می خواهیم با آنچه ما را ضعیف، ناتوان و تغییرناپذیر می کند رو در رو شویم، به استقامت یک مبارز راه عشق نیاز داریم.
این شجاعت، برای همه مبارزه ها ضروری ست؛ چه مبارزه با میل به شیرینی خوردن برای دست یابی بهاحساس دوست داشتنی بودن باشد، چه مبارزه با خرج کردن در مواقعی که لازم است پس انداز کنیم. شاید به توان مبارز برای تعیین حد و مرز نیاز داریم تا بگوییم: «دیگر نه!» یا برای دست کشیدن از حمایت بیجا و بی فایده از کسی که دوستش داریم، به آن نیازمند هستیم. شاید در مواقعی که لازم است با بیماری خودمان یا عزیزمان بجنگیم و جانمان را نجات دهیم، به استفاده از مبارز نیاز داشته باشیم. کار یک مبارز همین است. یک مبارز فکر نمی کند: «من آدم بدی به نظر می رسم. آن ها در باره من چه فکر می کنند؟ اگر حقیقتم را بگویم، تنهای تنها می مانم و هیچ دوستی نخواهم داشت» یا «من مریض هستم، پس باید دراز بکشم و بمیرم». یک مبارز به جای چنین افکاری، می جنگد تا آزاد شود.
بیش ترِ زن ها مبارزه جویی اصیل خود را با تایید، موقعیت و توهم امنیت مبادله کرده اند. حتی آنهایی که شاید احساس کنند به مبارز درون خود دسترسی دارند،ممکن است در اشتباه باشند، زیرا بیش تر اوقات آن احساس از جایگاه ترس می آید، نه عشق؛ از جایگاه کنترل و فریب برمی خیزد، نه همدلی و درک. مبارزی که از خودمحوری برخیزد، مبارزی ضعیف و سلطه جوست که با تکیه بر قدرت خود و به منظور پشتیبانی ازتصویری ساختگی از خود که تَرک برداشته است، به میدان می آید. او در راه نیروی برتر عشق مبارزه نمی کند. یک مبارز شجاع، مبارزی معنوی ست که آماده نبرد برای همه جلوه های قدسی ست.
یک مبارز شجاع، یکایک انسان ها را موجودی مقدس می بیند و همه تجربه ها را تجربه ای مقدس به شمار می آورد. او با دل خود پیش می رود و با عزمی راسخ، مصمم است که بهترین ها را در همه کس و همه چیز پدید آورد. یک مبارز شجاع، رک و بی پروا حرف خود را می گوید؛ حتی هنگامی که همه در گوش او زمزمه می کنند ساکت بماند. چنین کسی می داند از سرچشمه ای نیرو می گیرد که بسیار بزرگ تر از اوست و می تواند قضاوت دیگران را رها کند. برای این مبارز، خودپرستی، کم اهمیت تر از خداپرستی می شود. یک مبارز شجاع، مسلح و آماده هرپیشامدی ست که زندگی بر سر راهش می گذارد - جدایی، از دست دادن شغل، اعتیاد، توفان شدید، بیماری اعضای خانواده، از دست دادنی بزرگ یا اندوهی عمیق - زیرا هر روز از عشق حقیقی و این شناخت که مبارزه بخشی از سفر اوست، سرشار می شود. چنین کسی می داند هر روز این انتخاب را دارد که تسلیم ترس شود یا با عشق، ایمان و شجاعت بر ترس پیروز گردد. چنین مبارزی آن اندازه شجاع است که آنهایی را که شاید سد راه موفقیت او شوند یا بی ارزشش کنند، پشت سر بگذارد. او، آن اندازه اعتماد به نفس دارد که به سوی کسانی که می توانند برای پیروزی کمکش کنند،دست دراز کند. یک مبارز شجاع، تسلیم دیوهای درونی نمی شود که می خواهند او را از پا درآورند، بلکه در راه حقیقتی والاتر، یعنی عشقی برتر می جنگد.
یک مبارز شجاع، به گذشته، الگوها، پیشینه خانوادگی یا مشکلات خود نمی نگرد تا تعیین کند آیا می تواند از آن کسی که هست، خوشحال باشد یا نه. چنین مبارزی به درون خود و نیروی متعالی که او را آفریده است، می نگرد. او در اینجاست تا توان برآورده کردن احتمالاتش را بیابد؛ به این معنا که لازم است با مخالفت ها رو به رو شود. لازم است از محدودیت های افکار و ذهنش که می تواند او را فریب دهد و متقاعد کند فقط یک آدم میرای ناقص است، فرابگذرد. لازم است با تضادهایی رو به رو شود که توانشرا افزایش می دهند، چرا که او بر بینش خود در باره آینده متمرکز است، نه گذشته. یک مبارز شجاع،کسی ست که شجاعانه با دشمن همگانی، یعنی بی خبری از خود می جنگد.
خوب، یک مبارز شجاع چگونه زندگی می کند؟ او ترس های خودرا به روشنی می بیند و آن ها را صادقانه و شجاعانه می پذیرد.
وقتی شما برای کاستی های خود مبارزه می کنید، زیبایی آن ها را می جویید و آن ها را برجسته می کنید. آنگاه مهر و همدلی را نثار همان ویژگی هایی می کنید که شما را متفاوت می سازند. یک مبارز می تواند زیبایی و کمال را در یکایک جنبه های خود ببیند.
وقتی برای بدن خود مبارزه می کنید، در جست و جوی همه چیزهای خوب برمی آیید تا بدنتان را با آن ها پر کنید؛ هر خوراکی مغذی، هر ویتامین، هر فکر و هر باور. شما بدن خود را دوست دارید، هر صبح از آن سپاس گزاری می کنید و در طول روز برایش دعا می کنید.
وقتی برای دارایی هایتان به مبارزه می پردازید، توجه دارید که در حال حاضر و آینده منابع مالی کافی برای مراقبت از خود و خانواده داشته باشید. احساس می کنید شجاعت، توان و اطمینان انجام کاری را دارید که الهام بخش شماست یا می توانید کاری را بیافرینید که آرزوی آن را دارید. به اندازه کافی پول پس انداز می کنید و به اندازه کافی در باره مسایل مالی خود می آموزید تا بدانید برای مراقبت ازخودتان در آینده به چه نیازدارید.
وقتی برای خانواده خود مبارزه می کنید، مسایل خانوادگی را شخصی نمی گیرید، زیرا می دانید عضوی از خاندانی هستید که در آن هر کس باید درس های خودش را بیاموزد. یک مبارز به این نگاه نمی کند که چگونه از خانواده اش آزار دیده است، بلکه به این می نگرد که چگونه می تواند آن ها را توانمندتر کند و خود چگونه می تواند با حمایت از آن ها توانمندتر شود.
وقتی برای گذشته خود مبارزه می کنید، موهبت تجربه های دشوار را می یابید. می دانید که این چالش ها فرصت هایی برای پیروزی شما بوده اند. می دانید که با رها کردن آن ها به هدفی بزرگ رسیده اید. شما با هر چالشی به اوجیتازه می رسید. حاضرید با صداهای زجرآور درون سرتان که به شما می گویند نباید این اتفاق می افتاد یا احمق هستید یا عیب و ایرادی دارید، مبارزه کنید. می پرسید: «به چه صدایی گوش می دهم؟ آیا به صدای ترس، ناتوانی، ناامیدی، درماندگی وناامنی گوش می دهم؟ یا به صدای پذیرش، نیرومندی، اطمینان، شجاعت، توانایی وبخشایش گوش می دهم؟» یک مبارز می داند نیروی انتخاب صداهایی را دارد که او را راهنمایی می کنند.
وقتی برای آیندهتان مبارزه می کنید، صبح که بیدار می شوید، از طرحی که با بصیرت در باره آیندهمجسم کرده اید، آگاه هستید. می دانید چه کنید و در انتخاب هایتان مصمم هستید. بر آنچه پیش رو دارید، متمرکزید؛ نه آنچه پشت سر گذاشته اید. بر آنچه می توانید انجامدهید، متمرکز هستید؛ نه آنچه انجام نداده اید. یک مبارز با شور و شوق، آینده دلخواهش را به وجود می آورد.

درس ها

در این کتاب می آموزید که آنچه شما را گرفتار نگه می دارد و احساس ضعف و درماندگی به شما می دهد، فقط توهمی از گذشته است و چیزی بیش از ترس های واقعی یا توهمی موجود در ناخودآگاهتان نیست. درک خواهید کرد که هر چه در برابرتان پدید آمده، برای ناتوان کردن شما نیست،بلکه فرصتی برای توانمندتر، شجاع تر و بیش تر هماهنگ شدن با وجود حقیقی یا برتر شماست. خواهید دید موانعی که از آن ها رنج برده اید، در واقع فرصت هایی برای پیروزی و تکامل شما بوده اند. خواهید دید که وقتی به زندگی خودمی نگرید، آنچه زمانی ترس، رنج و درماندگی به نظر می رسید، به امید، شجاعت و عشق تبدیل می گردد. هنگامی که مبارزی شجاع می شوید، خود را سربلند خواهید دید. این اطمینان را خواهید داشت که نیرومند به پیش بروید. دیگر خود را انسانی ناقص و ناکامل نخواهید دید، بلکه خود را آن گونه خواهید دید که به راستی هستید؛ یعنی انسانی با اطمینان و شجاعت نامحدود.
به این ترتیب، تصوری جدید از خود پیدا می کنید که چنان از آن کسی که هستید و موقعیتی که دارید، خوشحالید که نیروی دست یابی به هر هدفی را خواهید داشت. شما سرباز حقیقت خواهید بود و کار شما با حقیقت خودتان آغاز می شود: گوش دادن به شور و شوق، خرد و صدای وجود برترتان. شما نگهبان برترین آرزوهایتان و کاوشگر طرح الهی زندگی مقدستان هستید. در این هماهنگی، از تصور قدیمی تان در باره خود بیرون می روید و به شجاعت، نیرومندی و اطمینان گام می گذارید.
این کشف که شما یک مبارز هستید، وجود کنونی تان را دگرگون می کند و این نیرو و توان را به شما می دهد که هر روز با هر چالشی رو به رو شوید. حتی در گیرودار زندگی روزانه، به جای آن که احساس ناامنی را زیرکانه با لباس کار بپوشانید، می توانید خود را با جامه درخشان اعتماد به نفس و تاج جواهرنشان شجاعتی که بسیار شایسته آن هستید، بیارایید.
پس بیایید به نام عشق، شجاعت و اطمینان به پیش برویم!

بخش یکم: یک الگوی جدید

مقصر

تا آنجا که به یاد دارم، مرا «گربه ترسو» می خواندند. مرا دبی فورد لاغر و مردنی می شناختند که زیر دامن مادرش پنهان می شد، از هر کسی که قصد سلام گفتن داشت، فرار می کرد و هرگز بدون چراغ روشن خوابش نمی برد. من که همیشه می ترسیدم کسی از تاریکی بیرون بپرد و آزارم دهد، یاد گرفتم در گوشه ها پنهان شوم و برای دیدن پیرامونم سرک بکشم. فقط دو سال داشتم که موضوع خنده و آزار شدم و دست انداختن های احمقانه بسیاری را تحمل کردم. آسیب پذیر و وحشت زده بودم. در میان سه فرزند، من کوچک ترین بودم و خیلی زود متوجه شدم که کسی از من محافظت نخواهد کرد. تهدید و ترساندن من از خانه ما آغاز شد؛ با خواهر بزرگ ترم که او را می پرستیدم و برادرم که باور داشتم منجی من است. به سه سالگی که رسیدم، برایم روشن شد حوصله خواهر و برادرم از ترسوبازی های من سر رفته است و دلشان می خواهد بزرگ و مانند آن ها عادی شوم.
پدرم که گمان می کرد سر به سر گذاشتن، روشی جالب برای ایجاد ارتباط با من است، پس از یک روزِ کاری طولانی به خانه می آمد، گربه سفید ایرانی ما را که نام بازیکن مشهور بیسبال،وایتی فورد(۳۰) را بر آن گذاشته بودیم، بغل می کرد، روی صندلی راحتی خود می نشست و با صدایی خوش آهنگ می گفت: «بیا گربه کوچولوی ترسوی من! بیا پیش بابا.» در آن هنگام، توجه او را دوست داشتم، اما این احساس آسودگی دوامی نداشت. او مرا با نام هایی صدا می کرد که به نظرش پرمهر بودند، اما مرتب آزارنده تر می شدند. پس از «گربه ترسو»، نوبت به «دماغ خوکی» و سپس «عنتر» رسید. اگر چه می دانستم پدرم مرا خیلی دوست دارد، اما شوخی های اورنجم می داد و روز به روز بیش تر از آدم های پیرامونم و در مجموع، از جهان می ترسیدم.
وقتی بزرگ تر شدم، فهمیدم که گربه های ترسو چندان پذیرفته نیستند. می دیدم کهپرسونای(۳۱)محافظه کار و مضطرب من، نه تنها برای خواهر و برادرم که برای هیچ کس در جهان چندان جذاب نیست. می خواستم قوی و مطمئن باشم، اما برعکس،مشکوک و ترسان بودم. از همه چیز خودم خجالت می کشیدم. دست و پا گیر بودم و بزرگ ترین آرزویم این بود که پذیرفته شوم و اعتماد به نفس خواهر بزرگ ترم،آریل(۳۲)را داشته باشم. او با آن موهای بلند و تیره، ستاره ای درخشان بود که به نظر نمی رسید از هیچ مساله ای آزار ببیند. شروع به جست و جو کردم تا کشف کنم چگونه می توانم من نیز همان احساس را داشته باشم.
به نظرم غذا احساس درونی مرا تغییر می داد. ما بر حسب تصادف، رو به روی یک مغازه خواربارفروشی در خیابان چهل و ششم شهرهالیوود، در ایالت فلوریدا(۳۳) زندگی می کردیم. آنجا برای من شهری کوچک و کسالت آور بود و تفریحم این شده بود که به کیف پول پدر و مادرم سری بزنم، چنددلاری کش بروم و سپس به سرعت به آن طرف خیابان بدوم تا یک کیک شکلاتی و نوشابه بخرم. همیشه این کار، حالم را خوب می کرد. شکر نشاط آور بود؛ می توانست دلشوره ام را آرام کند و مرا در وضعیتی آرام تر قرار دهد. پس از چند تکه کیک و یک جرعه نوشابه احساس می کردم دوست داشتنی و تقریباً شکست ناپذیر هستم. حداکثر پنج دقیقه طول می کشید تا از ترسم خارج و به احساس توانمندی و اطمینان وارد شوم.
حقارت آمیزترین رویداد زندگیمن در کلاس هفتم رخ داد. جرات پیدا کرده بودم به نخستین برنامه تفریحی مدرسه بروم. هنوز از بدن استخوانی و دندان های پیش آمده ام - که اکنون با سیم های دندان پزشکی پوشیده شده بود - خجالت می کشیدم. از این که مورد توجه نبودم هم خجالت می کشیدم. احساس می کردم بر پیشانی ام مُهر شکست خورده است.از قیافه خود بیزار بودم و سخت تلاش می کردم راه هایی برای پوشاندن عیب هایم بیابم. من هم مانند خیلی ها آرزو داشتم که شبیه همه دخترهای محبوب باشم. به اندازه ای می ترسیدم در جشن مدرسه کسی به من توجهی نکند و در گوشه ای تنها بمانم که به این نتیجه رسیدم باید معرکه ترین لباس ممکن را بپوشم. از آنجا که توانایی مالی خرید حتییک لباس نیمه معرکه را هم نداشتیم، از خاله لورا(۳۴)خواهش کردم لباسی برایم بدوزد. آن لباس را با هم طراحی کردیم. از جنس مخمل و به رنگ زرشکی بود و یقه ای باز داشت که می توانستم یک پیراهن والان دار سفید زیر آن بپوشم. به این ترتیب، گردنم پوشیده و لبه چین دار کوتاهی هم به آستین اضافه می شد. مویم بلند، پرپشت و زیبا بود. حالا اگر می توانستم فقط دهانم را بسته نگه دارم، شاید می توانستم جلوی این را بگیرم که کسی مرا «دهان فلزی» صدا کند.
ابتدا که به محل جشن رسیدم، همه دخترهای دیگر را از نظر گذراندم و سپس به گوشه ای رفتم که همه دخترهای «بی خطر» جمع بودند. آن ها معرکه یا محبوب به شمار نمی آمدند و چون دارای موقعیت خاصی نبودند که آن را حفظ یا از آن دفاع کنند، برخوردی محبت آمیز داشتند. به این ترتیب، جایم را پیدا کردم و در همان گوشه ماندم، اما دعا می کردم کسی جلو بیاید و بخواهد با من حرف بزند. صدای موسیقی بلند بود و گروه نوازنده جدیدترین و پرفروش ترین آهنگ ها را می نواخت. اوضاع، نویدبخش به نظر می رسید.
در عرض چند ثانیه چندین نفر دورم جمع شدند. هیجان زده شدم؛ شاید جایزه ای برده یا به عنوان خوش لباس ترین دختر انتخاب شده بودم. همه آن ها لبخندزنان مرا نگاه می کردند و احساس می کردم روی ابرها راه می روم. وقتی دسته جمعی دور مرا گرفتند و به سوی صحنه بردند، نمی دانستم چه خبر است. اما همین که عنوان ترانهرا شنیدم، قلبم فروریخت. مضمون ترانه در باره دختری «لاغرمردنی» بود که او را مسخره می کردند.
در حالی که به زور جلوی اشکم را گرفته بودم تا سرازیر نشود، با فشار آن ها به جلو رانده می شدم. آن ها از میان جمعیت راه باز کردند. سپس به سرعت از پله ها بالا رفتند و مرا در وسط صحنه و همان جایی رها کردند که گروه نوازندگان نعره می کشیدند: «آن دختر لاغرمردنی کیست؟»قهقهه جمعیت را شنیدم. همه به من می خندیدند. گویا نوازندگان و خواننده از آن همه خنده و دست زدن سر شوق آمدند و با صدایی بلندتر ادامه دادند. من هم در همانجا ایستاده بودم و نمی توانستم جلوی سیل اشکم را بگیرم.
شرمنده و تحقیرشده جلوی همکلاسی هایم ایستادم. از ترس منجمد شده بودم. لبریز از احساس بی ارزشی، ناشایستگی و متناسب نبودن شدم. هر کاری می توانستم کردم که جلوی اشک هایم را بگیرم و بر خودم مسلط شوم. اگر چه می خواستم فریاد بکشم و از صحنه فرار کنم، اما فقط بی حرکت در آنجا ایستادم. به جای آن که بااطمینان بخرامم و از آنجا بروم، مانند یک بزدل ایستادم و باز هم اجازه دادم موضوع یک شوخی بی مزه شوم. چه کسی حاضر بود دوست من شود؟ چه کسی حاضر بود با یک بازنده لاغرمردنی مانند من دوستی کند؟ شب بزرگی که انتظار داشتم سرانجام خاص شوم، با یک ترانه به بدترین کابوس تبدیل شد. بدترین لحظه نوجوانی ام بود. احساس کردم این برچسب تا پایان عمر، همراه من است.
بعدها بارها این ماجرا را در فکرم مرور کردم؛ با این امید که پایان بهتری داشته باشد. اما می دانستم که هیچ کس به نجات من نمی آید؛ تا آن زمان هیچ کس نیامده بود. اگر می خواستم در این جهان،جان به در ببرم، باید خودم به نجات خودم می آمدم.
وقتی تصمیم گرفتم هدفم فقط به پایان رساندن سال تحصیلی باشد، اضطراب هایم عمیق تر شدند. از همه بیش تر، از مسخره شدن می ترسیدم. یادم می آید هر کاری می کردم تا دیده نشوم و از بچه های بدجنس دور بمانم. گاهی حتی خودم، دیگران را دست می انداختم تا مرا دست نیندازند. هر روز که از مدرسه به خانه برمی گشتم، با دلی شکسته گریه می کردم. تنها خواسته من این بود که قبولم کنند و احساس تعلق داشته باشم. لازم نبود محبوب ترین دختر مدرسه باشم؛ فقط می خواستم دوستم بدارند و احساس امنیت کنم. اما به نظر نمی رسید این آرزوی من برآورده شود و در نتیجه ناامیدی، اندوهم به افسردگی تبدیل و موجب شد سعی کنم همه چیزم را تغییر دهم.
در اسارت ترس و ناامنی هایم که اکنون در اعماق وجودم حک شده بودند، این تصمیم تکان دهنده را گرفتم که خودم نباشم و به دختری تبدیل شوم که گمان می کردم دیگران مایلند باشم. آغاز به پنهان کردن سرشت اصیل و مهربانم کردم و آن را با شیوه برخوردِ «برایم اهمیتی ندارد»، پوشاندم. قلب مهربان و عاشق من به سرعت رو به سردی گذاشت و از بازیگوشی، توجه و همدلی رو گرداند تا به بی اعتمادی و ستیزه جویی رو آورد. درد، حقارت و ترس، مرا پیش راندند تا کسی به جز آنکه بودم، شوم. پوسته ای بیرونی درست کردم تا محافظ من باشد و در ضمن، مرا از حقیقت درونی ام جدا نگه دارد. این، بهایی بود که حاضر به پرداخت آن بودم. وقتی یک آدمِ «از خود بیزار» شدم که شجاعت حس کردن عواطف خود را از دست داده بود و می ترسید او را همان گونه که هست ببینند، دیگر به آن کسی که واقعاً بودم، دسترسی نداشتم.
هنوز سیزده سالم تمام نشده بود که با آدم های «ناجور» رفت و آمد می کردم. آن روزها مواد مخدر رواج یافته بود و خیلی زود کشف کردم که مواد، اطمینانی را به من می دهد که در پی آن بودم. سرانجام، راه حلی فوری برای ناراحتی شدید درونی ام پیدا کردم. مواد، موجب تغییر همه چیز می شد، زیرا گستاخی و شجاعتی بیش تر از آنچه آرزو داشتم، به من می داد. اندک اندک فهمیدم که با بد بودن و بددهان بودن می توانم جلوی آدم ها را بگیرم تا مرا له نکنند. خانواده ام تحمل این منِ جدید را نداشتند، اما در بیش تر زمینه ها موفق بودم و حتی دوستانی داشتم که مرا دوست داشتند. این نقاب بزرگ، متقاعدکننده بود و پس از مدتی، خودم هم فراموش کردم پشت آن پنهان شده ام. بادقت راه ها و ترفندهای جدیدی برای پنهان کردن ناامنی هایم می یافتم؛ لباس های مناسب می پوشیدم - حتی با مارک تقلبی - و با دخترهای خشن دمخور بودم؛ حتی اگر بد به شمار می آمدند. این روش برای من منطقی بود.اگر معاشر دختران خشن می شدم، آن ها مرا در برابر دخترهای بدتر و بدجنس تر حفظ می کردند. اما می دانستم که هرگز نمی توانم احساس های واقعی ام را برای آن ها آشکار کنم؛ وگرنه دوباره طرد می شدم. «گربه ترسو» و وحشت زده هنوز زیر لایه جدید و پف کرده پرسونایمن وجود داشت. ادای دخترهای «باحال» را درمی آوردم و هر کاری می کردم تا «معرکه» به نظر برسم و دردم را پنهان کنم. شبانه روز برای حفظ این تصویر از خودم، زحمت می کشیدم. اما وقتی تنها بودم و شکمم پر از مواد نبود، باز هم لبریز از ترسی بودم که هرگز از بین نرفت؛ اگر چه دستکم دیگر مرا خفه نمی کرد.
به سال های جوانی که رسیدم، دستپاچگی من ناپدید شد. به کمک چند قرص، چند لباس قشنگ و هر چیز دیگری که می توانستم پیدا کنم تا شجاعت پی گیری آرزوهایم را به من بدهد، پیه خطرهای بیش تری را به تن مالیدم. پول، جز کالاهای اساسی شد، چون امکان خرید اشیای زیباتری را به من می داد. در یک فروشگاه لباسآغاز به کار کردم و کارم رونق گرفت. متوجه شدم که در مُد و خرید و فروش، بااستعداد هستم و این کار را خیلی دوست دارم. هنگام انتخاب لباس برای مشتری و رسیدگی به سر و وضع او، به راستی احساس اعتماد به نفس، سربلندی و توانایی داشتم؛ سه احساسی که به سختی برایم قابل تشخیص بود. هر روز هیجان آمیز بود و بی صبرانه منتظر بودم به خانه بروم و برای هر کسی که حاضر به گوش دادن بود، تعریف کنم چه فروش خوبی داشته و چه لباس های معرکه ای را با هم جور کرده ام. حتی با یکی از مدیران فروشگاه، تلفنی دوستی صمیمانه ای ایجاد کردم. اگر چه هرگز همدیگر را رو در رو ندیده بودیم، اما احساس می کردم سرنوشت ما به هم پیوند خورده است. وقتی سرانجام، همدیگر را دیدیم، از همان ابتدا عاشق هم شدیم و این عشق، ماه ها ادامه یافت. من، او را دوست داشتم، خانواده ام او را دوست داشتند و به نظر می رسید مهربان ترین مردی باشد که تاکنون دیده ایم.

نظرات کاربران درباره کتاب شجاعت

من نسخه چاپی این کتاب رو از نشر بنیاد فرهنگ زندگی مطالعه کردم. برای خانم ها نوشته شده ، در متن کتاب بارها و بارها خانمها رو مخاطب اصلی کتاب خطاب می‌کنه (خانمی که شما باشی) . اما برای من بسیار مفید بود . حتما دوباره این کتاب رو می‌خونم . کتاب سعی داره مخاطب رو از خودخوری و خود کم بینی و عدم عزت نفس دور کنه و کمک بکنه تا مخاطب در وهله‌ی اول خودش رو دوست داشته باشه و بعد عزت نفس و اعتماد به نفس پیدا بکنه . اگر حال خوبی ندارید ، اگر از خودتون رضایت ندارید ، حتی اگر بخاطر خطاها و اشتباهات و خل و خوی خودتون از خودتون بدتون میاد ، پیشنهاد میکنم این کتاب رو بخونید . ترجمه ای که من خوندم روان و دلچسب بود ، بنظرم ترجمه فعلی در فیدیبو هم روان باشه (از بخش توضیحات متوجه شدم). مطالعه این کتاب رو هم به آقایون و هم خانم‌ها پیشنهاد می‌کنم. حتما مطالعه بفرمایید.
در 10 ماه پیش توسط مهدی ایمنی
یکی از بهترین کتاب هایی که خوندم
در 9 ماه پیش توسط محدثه وزیری
کسانی که این کتاب رو خوندن بگن همین ترجمه خوبه یا نه؟
در 7 ماه پیش توسط شهرزاد
یکی از بهترین کتاب هایی هست که خوندم... و قلم نویسنده تاثیر خوبی روی خواننده میذاره
در 2 ماه پیش توسط sab...oss
واققا فوق العاده بود بخونیدش ..منو ک خیلی دگرگون کرد ... اعتماد کن ..اعتماد کن که بی نقص طراحی شده ای و یکایک تجربه هایت تو را به موقعیتی رسانده که بتوانی نیرومند ترین کسی که میتوانی باشی .. #از متن کتاب
در 1 ماه پیش توسط nafas soleimani
این کتاب فوق العاده است ، توصیه میکنم به کسایی که دنبال حقیقت درونی خویش هستند ، البته کتاب های دبی فورد همه عالی و تاثیر گذار هستند ، کاملا مسیر زندگیتو عوض میکنند
در 2 ماه پیش توسط المیرا ...
به نظر من کتاب فقط برای خانمها نیست . من دو بار این کتاب رو خوندم هرگز چنین احساسی بهم دست نداد که مخاطبش صرفا خانم ها باشه. ترجمه فوق العاده خوب و روان هستش و به نظر میرسه به متن اصلی وفادار مونده. پیام های کتاب هم به راحتی قابل درک هست و بابت این هم باز مدیون ترجمه ی خوبش هستیم. اول کتاب نیمه تاریک وجود رو مطالعه کنید. دلیل این توصیه ، اینه که آموزه های این کتاب ، فقط وقتی ماندگار میشه که تمرینات نیمه تاریک رو با تمام وجود انجام داده باشید و در شما ملکه شده باشه. البته اگر اهل عمل باشید ...
در 2 هفته پیش توسط محسن قناعی
خوب خلاقانه بر گرفته از زندگی واقعی به نظر میرسه کتاب برای خانوم هاست ولی به درد همه میخوره.
در 4 ماه پیش توسط مهرداد افسر