فیدیبو نماینده قانونی کلک آزادگان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب باران بخشایش

کتاب باران بخشایش
بهبودی درونی خود را با بخشایش آغاز کنید

نسخه الکترونیک کتاب باران بخشایش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب باران بخشایش

بخشایش چیست؟ چرا ما باید ببخشیم؟ بخشایش چگونه ما را قدرتمند می‌سازد، بهبود می‌بخشد و به ما کمک می‌کند تا گذشتۀ مرده را دفن کنیم و بار دیگر، زندگی‌مان را از سر بگیریم؟پاسخ به این پرسش‌ها و پرسش‌های بنیادین دیگر، در کتاب حاضر ارایه شده است. نگارنده که دانشی ژرف از سرشت بشری دارد و در عین حال دلسوز است و دیدی قضاوتگر ندارد، به ما می‌آموزد که چگونه با نیت خیر عذرخواهی کنیم، سخاوتمندانه ببخشیم، روابط ویران‌شده را جایگزین کنیم، بر رنجش و ناخشنودی خود چیره شویم، خودمان را هنگامی که نیازهایمان طغیان می‌کنند، ببخشیم و بالاتر از همۀ این‌ها، چگونه پس از بخشیدن کسی، آن موضوع را به دست فراموشی بسپاریم. گفته شده است: «ما با مهربانی، برنده می‌شویم و با بخشایش، پیروز می‌شویم.» در این کتاب، نویسنده به ما نشان می‌دهد چگونه از طریق «بارانبخشایش» می‌توانیم بر خودمان و قلب‌های دیگران پیروز شویم.

ادامه...
  • ناشر کلک آزادگان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.77 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب باران بخشایش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش یکم: مسیر بخشایش

خشم با خشم فرونمی نشیند

یکی از نمایندگان آمریکا طی بحثی در مجلس آن کشور، به نماینده دیگر توهین کرد. آن سخنران پس از صحبت هایی اهانت آمیز و طولانی، خشمگین و زهرآگین سر جای خود بازگشت؛ در حالی که منتظر حمله متقابل بود.
در عین تعجب همه حاضران، نماینده اهانت شده به سوی حریف خود رفت، نام او را صدا کرد و به نرمی گفت: «یک نخ سیگار به من بده! وقتی هم سخنرانی ات چاپ شد، دو نسخه آن را برایم بفرست.»
سپس او را دیدند که با همکارانش شوخی می کند و با رضایت به سیگاری که از رقیب خود گرفته بود، پک می زند.
***
خشم با خشم التیام نمی یابد؛ خشم با بخشایش فروکش می کند. بخشایش احتمالاً قوی ترین پادزهر خشم است؛ بخشایش و میل به آشتی با کسانیکه به هر دلیلی، نظری مساعد نسبت به ما ندارند. میل به آشتی، همه آن چیزی ست که نیاز داریم، زیرا آشتی فرایندی دوسویه است که نمی توان کسی را وادار به آن کرد. من می توانم یک نفر را ببخشم، اما نمی توانم وادارش کنم او هم مرا ببخشد.
گذشت را چنین تعریف کرده اند: «فرایند پایان دادن به احساس خشم نسبت به یک شخص یا بخشیدن.» رها نکردن رنجش، آسیب رساندن به خود و گام نهادن در راهی ست که به مرگ معنوی می انجامد.انتخاب رها کردن رنجش، گام نهادن در راهی ست که به یک زندگی آزاد و خرسندکننده منجر می شود. کسی که محکم به خشم یا رنجش می چسبد، بدون این که بداند، از درون به خود آسیب می رساند. کسی که می بخشد، وارد یک زندگی نو و سرشار از آرامش حقیقی می شود. پاداش بخشایش، بخشایش است. این بخشنده است که سودی بیش تر از کسی که بخشیده می شود، دریافت می کند.
بخشایش، مانند معجزه عمل می کند و راه حلی سحرآمیز برای بسیاری از مشکلات ما فراهم می آورد.انسانتا آنجا که این توانایی را بیابد که خوی گذشت را به روشنی ابراز کند، می تواند به بزرگی و شکوه حقیقی دست یابد.
همه بزرگان ما، اعم از زن و مرد، اهل بخشایش بوده اند. با این همه، بخشایش در انحصار بزرگان نیست. جان های بی تکلف و زنان و مردان فروتن از هنر بخشایش برای رسیدن به کمال بهره برده اند.

چند یاغی به خانه ای که یک مرد و دختر ده ساله او در آن زندگی می کردند، حمله بردند. پدر در درگیری کشته شد. یاغی ها از کشتن دختر چشم پوشی کردند، اما چشمان او را درآوردند و ملانیا(۲) نابینا شد. ده سال بعد، ملانیا کنار خیابان نشسته بود که صدای پا و ناله ای شنید؛ صدایی که او را به وحشت انداخت. او فریاد زد: «کیستی؟ مواظب باش! من نابینا هستم.»
آن صدا پاسخ داد: «می دانم نابینا هستی. من همان کسی هستم که پدرت را کشتم و تو را کور کردم. می خواستم از رهگذری سرقت کنم، اما او به من شلیک کرد. من دارم می میرم. التماس می کنم مرا ببخش!»
زن نابینا از خشم به لرزه درآمد، اما خودش را کنترل کرد، مرد تبه کار را بخشید و او را تشویق به توبه کرد. وقتی آن مرد درگذشت، ملانیا کورمال کورمال بر چشمان او دست کشید و آن ها را با ملایمت، مانند دختری که عاشق پدرش است، بست.
***
پسر ارشد لویی شانزدهم(۳)که ولیعهد فرانسه به شمار می آمد، اسیر دستزندانبانی بی نزاکت و خشن بود. زندانبان با او فقط به جرم این که پسر پادشاه زاده شده، بی رحمانه رفتار می کرد.
یک روز زندانبان از شاهزاده پرسید: «اگر تاج و تخت به تو بازگردد و پادشاه فرانسه شوی، با من چه می کنی؟ آیا مرا اعدام می کنی؟»
شاهزاده تنها به سادگی پاسخ داد: «تو را می بخشم!»
***
به سختی می شود تصور کرد که زندگی بدون روح بخشایش، چگونه خواهد بود. چه قدر این گفته درست است:«کسی که نمی تواند دشمن را ببخشد، هرگز نمی تواند یکی از باشکوه ترین لذت های زندگی را بچشد.» بیایید تا فرصت هست، یک نفر دیگر را هم ببخشیم، زیرا روزی خواهد آمد که فرصت بخشایش از ما گرفته خواهد شد.

نقل شده است که تاکری(۴)و چارلز دیکنز(۵)، دو نفر از بزرگ ترین نویسندگان قرن نوزدهم با هم رقابت می کردند و از هم رنجیده شدند. آن ها درست پیش از کریسمس سال ۱۸۸۳ همدیگر را در لندن دیدند و به عمد خود را به ندیدن زدند. اما ناگهان تاکری برگشت، دست دیکنز را گرفت و گفت که دیگر نمی تواند فضای سردی را که میانشان وجود دارد، تحمل کند. دیکنز تحت تاثیر قرار گرفت و آن ها با لبخند از هم جدا شدند و حسادت قدیمی از بین رفت.
تقریباً بلافاصله بعد از آن ماجرا ناگهان تاکری درگذشت. برای دیکنز چه تسکینی بهتر از این که آن ها یک یا چند روز پیش، به گرمی با هم دست داده بودند!
ما نباید طلب یا ابراز بخشایش را به تعویق بیندازیم، چرا که ممکن است فرصت دیگری برای بخشایش به ما داده نشود.
***
یکی از بزرگان گفته است: «هنگامی که از بخشایش سرباز می زنیم، پلی را می سوزانیم که یک روز برای عبور به آن نیاز داریم.»
تسلیم شدن به احساسات منفی هیچگاه موجب تسکین شما نمی شود، بلکه این احساسات، بیش تر و بیش تر مطالبه می کنند تا هنگامی که نابودتانسازند. بنا بر این، احساسات منفی با کینه جویی و انتقام همراه هستند. هر چه بیش تر به دنبال آن ها باشید، بیش تر به نفرت، خشم و خشونت می انجامند.

یکی از رهروان حقیقت متوجه شد میان دو دسته از هوادارانش نزاعی درگرفته و دشمنی میان آن ها چنان بالا گرفته است که دیگر در عمل سازش ناپذیر شده اند. مرد خدا آن ها را با نقل یک داستان سر عقل آورد:

فرمانروایی در جنگ بر کشور همسایه خود پیروز شد. او می خواست پادشاه شکست خورده و ملکه او را بکشد، اما آن ها موفق شدند فرار کنند. آن ها خود را مخفی کردند و با چهره مبدل در خانه محقر کوزه گری که از پیروان وفادارشان بود، زندگی می کردند.
این دو،پسری داشتند که او را عاشقانه بزرگ کرده بودند. وقتی این پسر شانزده ساله شد، او را برای تکمیل تحصیلات به شهری دیگر فرستادند.وقتی پسر جوان در شهری دیگر مشغول تحصیل بود، یک آرایشگر، شاه پیشین و همسرش را دید، آن ها را شناخت و مخفیگاهشان را نزدفرمانروای پیروز فاش کرد. فرمانروا که مصمم بود دشمنان قدیمی خود را نابود کند، دستور داد آن ها را اعدام کنند.
جمعیت بسیاری برای تماشای اعدام جمع شده بودند. پسر آن ها هم در میان جمعیت حضور داشت.پسرک از این که می دید پدر و مادرش قرار است کشته شوند، غافلگیر و اندوهگین شده بود. پادشاه، پسرش را دید که راه خود را با فشار از میان جمعیت باز می کند و فریادی هشداردهنده کشید: «پسرم! نه فقط پیش پای خود را ببین، نه این که به دوردست ها چشم بدوز!نفرت با نفرت از بین نمی رود، بلکه فقط با نفرت نورزیدن نابود می شود.»
این نهیب،شاهزاده جوان را متوقف کرد؛ چرا که او خرد نهفته در سخنان پدر را دریافته بود. فرمانروا فهمید که پسر پادشاه محکوم جایی میان جمعیت است، اما راهی وجود نداشت تا بتواند او را پیدا کند. پادشاه و ملکه در برابر چشمان فرزند خود اعدام شدند. پسر جوان از پا درآمد و با احساس وحشتناک درد از دست دادن تنها ماند.
سال ها گذشت. شاهزاده پرورش دهنده ماهر فیل ها شد و شغلی در اسطبل سلطنتی به دست آورد. در آنجا او هنگام بی کاری، فلوت می نواخت. فرمانروا صدای موسیقی او را شنید و شیفته آن شد. آنگاه مرد جوان را احضار کرد و او را شخصیتی جذاب، بافضیلت و مودب یافت و بی درنگ به عنوان معتمد و همنشین منتخب که همراه دایمی پادشاه به شمار می آمد، برگزید.
فرمانروا نمی دانست این جوان فقط منتظر فرصتی مناسب است تا او را به قصد انتقام بکشد.تا این که طی ماجرایی فهمید آن مرد جوان که تا این اندازه مورد لطف و اعتماد اوست، پسر همان پادشاهی ست که او را بی رحمانه اعدام کرده بود.
یک روز آفتابی، فرصتی که شاهزاده بسیار انتظار آن را کشیده بود، فرارسید؛ او و فرمانروا در جنگل به دنبال شکار از بقیه همراهان جدا شدند. ملازم جوان،ارابه فرمانروا را می راند.آن ها وقتی فهمیدند دیگران را گم کرده اند، توقف کردند و از ارابه پیاده شدند. روز گرمی بود و پادشاه خسته بود. ملازم از پادشاه خواست تا سرش را روی پای او بگذارد و بخوابد. فرمانروا بدون هیچتردیدی پذیرفت، زیرا کاملاً به مرد جوان اعتماد داشت.
فرمانروا خیلی زود به خوابی سنگین فرورفت. شاهزاده فرصتی که مدت ها انتظار آن را می کشید، به دست آورده بود. هیچ کس در اطراف نبود و فرمانروا کاملاً در چنگ او قرار داشت. مرد جوان شمشیر خود را به آرامی کشید، اما سخنان پدر از ذهن او گذشت و شمشیر را کنارگذاشت.
همان موقع فرمانروا وحشت زده از خواب پرید. او خواب دیده بود که پسر پادشاه و ملکه سابق که آن ها را اعدام کرده بود، توانسته او را پیدا کند و با شمشیری آخته بالای سرش ایستاده است و می خواهد از او انتقام بگیرد.
در همان حین که فرمانروا این خواب وحشتناک را تعریف می کرد، شاهزاده دوباره شمشیر خود را کشید و گفت: «خوابت، خوابی معمولی نبوده، بلکه هشداری برای تو بوده است. من همان پسری هستم که در خواب دیدی و می خواهم انتقام مرگ پدر و مادرم را از تو بگیرم.» فرمانروا با ناامیدی دست مرد جوان را گرفت و التماس کرد: «رحم کن؛ مرا نکش! به تو التماس می کنم!»
شاهزاده گفت: «آه فرمانروا، اگر من، تو را نکشم، مطمئناً تو مرا اعدام می کنی. حالا تو هویت مرا می دانی و بی گمان دیگر نمی خواهی به تو نزدیک باشم، چرا که من وارث قانونی تاج و تخت این سرزمین هستم. اگر من، تو را نکشم، تو باید مرا بکشی!»
فرمانروا گفت: «پس بیا پیمان ببندیم همدیگر را نکشیم. اجازه بده این دور باطل ترس، تنفر و کینه جویی برای همیشه از بین برود.»
آن دو پیمان وفاداری و دوستی دایمی بستند. فرمانروا که از تجربه تلخ خود بهبود می یافت، از شاهزاده خواست تا معنای آخرین پیام عجیب پدرش را برای او بگوید.
مرد جوان چنین توضیح داد: «به دوردست ها چشم ندوز»، به این معناست که نفرت خود را مدت ها نگه ندار و «فقط پیش پای خود را نبین»، به این معناست که شتاب زده عمل نکن! اگر من شتاب زده عمل کرده بودم و تو را می کشتم، وقتی نگهبانان سلطنتی مرا پیدا می کردند، می کشتند. آنگاه دوستان و پیروان من برای انتقام گرفتن، افراد تو را تعقیب می کردند و نفرت ادامه می یافت. حالا من و تو یک پیمان بخشایش دوسویه وهمیشگی داریم و بنا بر این، هر دوی ما می توانیم از ترس رها شویم. اکنون دور باطل از بین رفته است.»

مرد خدا با نتیجه گیری از این داستان، به پیروانش یادآوری کرد که نفرت فقط به نفرت بیش تر می انجامد، در حالی که عشق و بخشایش می توانند بر نفرت چیره شوند و به برقراری صلح و آرامش کمک کنند.
***
کسانی که بیش تر می بخشند، بیش تر بخشیده خواهند شد.
***

آشنایی با نویسنده

کتاب های الهام بخش جی. پی. واسوانی(۱) به دست هزاران خواننده در سراسر جهان رسیده و با آن ها ارتباط برقرار کرده است. این نگاشته ها با رهیافت عملی و زمینی و جاندار خود که فقط از نویسنده ای چیره دست مانند واسوانیبرمی آید، به انسان ها کمک می رسانند تا بر مشکلات وچالش هایشان چیره شوند و آن ها را به ارزشمندترین هدایا که همان زندگی بشری ست، تبدیل کنند.
آموزه های این نویسنده نظری نیست، بلکه هنر زندگی روزمره است. گرایش او به نیکی انتزاعی نیست، بلکه صرفاً اندیشیدن به افکار خوب، بر زبان راندن سخنان خوب و انجام دادن کارهای خوب است. محبوب او عشق و آیین او خدمت و ایثار است. واسوانی، نمودی راستین از عشق و فروتنی ست. رهروان حقیقت با هر چه در تماس قرار می گیرند، آن را اصیل و نورانی می کنند.
کتاب های جی. پی. واسوانی به پرفروش ترین کتاب ها تبدیل شده و به زبان های مختلفی در سراسر جهان ترجمه شده اند.واسوانی به عنوان یکی از پیشگامان برجسته جهان در مسیر عشق، به هر جا سفر کرده و به قلب و روح مردم راه یافته است. کتاب های جدید و برانگیزنده این نویسنده در مجموعه «رهنمون های زندگی» گردآوری شده اند و برگرفته از سخنان الهام بخش و تعالی دهنده او طی سخنرانی هایش در سراسر جهان هستند.
اکنون عبارت «خطا کردن، بشری ست و بخشایش، الهی»، به گزین گویه ای آشنا تبدیل شده است. اگر تا به حال اشتیاق داشته اید که سرشت الهی درونتان را درک کنید، نیازی نیست دنبال چیزی بگردید. در صفحات این کتاب قدرتمند، ابزار استادی را در مسیر «باران بخشایش»، آن گونه که واسوانی وصف می کند، خواهید یافت.
بخشایش چیست؟ چرا ما باید ببخشیم؟ بخشایش چگونه ما را قدرتمند می سازد، بهبود می بخشد و به ما کمک می کند تا گذشته مرده را دفن کنیم و بار دیگر، زندگی مان را از سر بگیریم؟پاسخ به این پرسش ها و پرسش های بنیادین دیگر، در کتاب حاضر ارایه شده است. نگارنده که دانشی ژرف از سرشت بشری دارد و در عین حال دلسوز است و دیدی قضاوتگر ندارد، به ما می آموزد که چگونه با نیت خیر عذرخواهی کنیم، سخاوتمندانه ببخشیم، روابط ویران شده را جایگزین کنیم، بر رنجش و ناخشنودی خود چیره شویم، خودمان را هنگامی که نیازهایمان طغیان می کنند، ببخشیم و بالاتر از همه این ها، چگونه پس از بخشیدن کسی، آن موضوع را به دست فراموشی بسپاریم.
گفته شده است: «ما با مهربانی، برنده می شویم و با بخشایش، پیروز می شویم.» در این کتاب، نویسنده به ما نشان می دهد چگونه از طریق «بارانبخشایش» می توانیم بر خودمان و قلب های دیگران پیروز شویم.

چرا بخشنده باشیم؟

نکات زیر در روان شناسی به عنوان فواید عملی بخشایش به شمار می آید:

• بخشایش موجب رشد معنوی ما می شود، در حالی که یک سرشت بی گذشت و سخت گیر جلوی رشد آن را می گیرد. بخشایش، ما را از زیر بار انباشته شده رنجش و گناه رها می کند و اجازه می دهد از انرژی معنوی خود به شیوه هایی سازنده استفاده کنیم.
• بخشایش، نشاط، قدرت تحمل و اشتیاق ما را به زندگی احیا می کند.
• بخشایش، آرامش و تعادل را به زندگی ما بازمی گرداند.
• بخشایش، اجازه می دهد تا زندگی ای پربارتر، روحی بی پیرایه تر، قلبی سبک بارتر و ذهنی آزاد از رنجش و افتراهای دوسویه داشته باشیم.

رنجش و خشم، احساس هایی ویرانگر هستند. آن ها، ما را از درون ویران می کنند و این ویرانی با نشانه هایی که اغلب توان فرسا هستند، آشکار می شود؛ خواب آسوده نداشتن، حس آزاردهنده دلشوره در شکم، اندوهی سنگین در قلب، سردردهایی ضربان دار، دردهای کشنده و مانند این ها.
عجیب نیست که نویسنده ای معروف می نویسد: «برای هر دقیقه ای که خشمگین هستید، شصت ثانیهآرامش ذهنی را از دست می دهید.»
بخشایش، آرامش و رهایی از چنین تشویشی را نوید می دهد.بخشایش، فرصت آشتی، بازسازی و جبران را فراهم می کند؛ گاه حتی پس از سال ها دشمنی و جدایی!

کاملا(۶) و کیشور(۷)خواهر و برادر بودند. آن ها در دوران کودکی رابطه ایپرمهر و سرشار از محبت داشتند، اما در بزرگسالی، پس از ازدواج و تشکیل خانواده، از هم دور افتادند. همسر کیشور به خواهر و مادر شوهرش احترام نمی گذاشت و کاملا از این که برادرش حرفی نمی زد، خشمگین و ناراحت بود. رنجش چنان میان خواهر و برادر زیاد شد که دیگر نمی توانستند با هم حرف بزنند. روزی کاملا از دیدن نامه کیشور در صندوق پستی خود شگفت زده شد. با این که آن ها در یک شهر زندگی می کردند، شش سال از آخرین باری که با هم صحبت کرده بودند، می گذشت. کیشور نامه نوشته بود تا بگوید همسرش دوقلو باردار است و هر دو می خواهند کاملا به دیدنشان برود تا وقتی بچه ها به دنیا آمدند، آن ها را متبرک کند. او همچنین تاسف و شرمندگی خود را از سکوت طولانی اش ابراز کرده و نامه را با این عبارات به پایان رسانده بود: «ما به خاطر هر چه بوده و هر کاری که کرده ایم و باعث جدایی از خواهری که بسیار دوستش دارم شده است، معذرت می خواهیم.»
کاملا به سختی نامه را تمام کرد، در حالی که از خشم فریاد می زد: «هر چه که بوده... هر چه که بوده...؟! یعنی او نمی داند چه قدر بی شرمانه رفتار می کردند؟! باشد، خودم به او می گویم!»
کاملا نشست و نامه ای نوشت که در آن همه تلخی هایی را که انباشته شده بود، در شش صفحه توضیح داد. به طور مفصل همه وظایفی را که برادرش انجام نداده بود، گوشزد کرد و نوشت چه قدر به خاطر همه این کوتاهی ها رنجیده است. وقتی می خواست نامه را درون پاکت بگذارد، تلفن زنگ زد و از مدرسه پسرش از او خواستند تا برای شرکت در یک جلسه ضروری انجمن اولیا و مربیان در مدرسه حاضر شود. ساعت ها گذشت تا او دوباره به سراغ نامه ای که روی میز گذاشته بود، آمد. هنگامی که دوباره نامه را خواند، از بداندیشی و رنجش خود ترسید.از خود پرسید: «چه طور توانستم تا این حد پست و بی گذشت باشم؟! من باید سنگدل ترین زن دنیا باشم! مطمئناً همه تقصیرها به گردن کیشور نبود....» چشمان او از اشک بخشایش و محبت تار شد.
کاملا روز بعد به برادرش تلفن کرد و گفت: «بسیار خوشحالم که دوباره با تو حرف می زنم. برای دیدن شما لحظه شماری می کنم. من افتخار می کنم که عمه دوقلوها می شوم!» کاملا دریافت کهبخشایش، او را آزاد کرد.
***
بخشایش می تواند محیط کار شما را مطلوب و لطیف کند.در هر نهاد و ارگان، کسانی با خلق و خو و سرشت های متفاوت در راستای منافع عمومی آن سازمان با هم همکاری می کنند. من همیشه تاکید کرده ام که میز کار، همان میز اختلاف نظر است. اگر این اختلاف نظرها بر قلب تاثیر بگذارد و به کینه تبدیل شود، فضای کاری فاسد خواهد شد. اما اگر رنجش ها بخشیده و فراموش شوند، همکاران می توانند دوستانه با هم کار کنند.
بخشایش، ما را قادر می سازد ارتباطاتی را که برایمان اهمیت دارند، حفظ کنیم و حرمت نهیم. همچنین اگر در زندگی مان روابطیوجود داشته باشد که بخواهیم به آن ها پایان دهیم، بخشایش، فرجامی بدون درد و فارغ از دردسر پدید می آورد و ما را آزاد می کند تا آن را از سر بگذرانیم!

جان استوارت میل(۸) فیلسوفی بزرگ و توماس کارلایل(۹) نویسنده ای تحسین برانگیز بود. آن ها دوستی محکمی داشتند. در آن زمان، کارلایل مشغول نوشتن شاهکار خود با نام «انقلاب فرانسه(۱۰)»بود. میل درخواست کرددست نویس این کتاب را ببیند،زیرا مشتاق بود نوشته دوستش را بخواند و بفهمد او چه می خواهد بگوید. کارلایل با کمال میل دست نوشته را به دوستش داد و از او خواست تا پیشنهادات خود را برای بهتر شدن کار بگوید.
چند روز بعد، میل با چهره ای رنگ پریده به خانه کارلایل رفت. نویسنده فهمید که دوستش مضطرب است و او را به اتاق مطالعه برد. با ملایمت پرسید: «چه شده جان؟»
فیلسوف با لکنت گفت: «من خیلی متاسفم. خدمتکار بی دقت من دست نوشته تو را به کلی نابوده کرده است. لرزه به اندام من می افتد که بگویم از آن،هیچ چیز جز تکه های خردشده باقی نمانده است! چه طور می توانم جبران کنم؟ من معذرت می خواهم... خیلی زیاد...» او سخنش را قطع کرد، زیرا نمی توانست ادامه دهد.
کارلایل حیرت زده سکوت کرد،اما بر خودش مسلط شد و به دوستش گفت: «بنشین جان! آنچه اتفاق افتاده، افتاده است. خواهش می کنم خودت را سرزنش نکن!»
میل آهی عمیق کشید و روی کاناپه ولو شد. او از شدت تاسف وناراحتی چنان از پا درآمده بود که تا پاسی از نیمه شب نزد دوست خود ماند. این تنها چیزی بود که درماندگی و ضربه ای را که بر او وارد شده بود، تسکین می داد.
سرانجام، فیلسوف برخاست تا برود. کارلایل دستش را روی شانه او گذاشت و گفت: «بگذار این طور نگاه کنیم؛ گویی استادی از شاگردش می خواهد مقاله ای معمولی را بازنویسی کند تا مقاله پخته و کامل شود!»
او کسی بود که می دانست چگونه یک دوستی ارزشمند را با بخشایش حفظ کند.
کارلایل وقتی دید میل در حالی از پیش او رفت که کاملاً تنبیه شده، اما در عین حال از بلندنظری دوست خود آسوده خاطر است،نزد همسرش اعتراف کرد: «نمی توانم برایت بگویم که از این بداقبالی تا چه حد خرد شدم، اما نمی خواستم او، این موضوع را بفهمد.»
***
بخشایش، آرامش و شادی را به زندگی ما می آورد. بخشایش، به کشمکش درونی که سراسر روح را فرامی گیرد، پایان می دهد و به ما می آموزد که با شکیبایی، فهم و آرامش با زندگی رو به رو شویم.

جنگی وحشتناک میان پیروان دو آیین،تازه به پایان رسیده بود. پایگاه یکی از طرفین درگیری تقریباً به طور کامل نابود شده بود. فرمانده پیروز با استاد معنوی خود ملاقاتی خصوصی داشت. آن ها در باره پیامدهای پیروزی سرنوشت ساز و از جهاتی، غم انگیز خود گفت و گو می کردند.
استاد به فرمانده و پسران او که در دو چادر جداگانه به سر می بردند، گفت که هنگام شب جای خود را تغییر دهند. این، پیشنهادی دوراندیشانه و پیش گویانه بود، زیرا همان نیمه شبگروهی از سپاه مقابل برای ماموریتی مرگبار و گرفتن انتقام خون سردار و دوستان کشته خود، آهسته به اردوگاه آن ها آمدند. سردسته این گروه به چادری که به گمان او اقامتگاه فرمانده پیروز بود، هجوم برد و همه پسران یک خانواده جنگجو را قتل عام کرد.
وقتی مادر خانواده کشته شده از این جنایت فجیع آگاه گشت، دچار نگرانی و خشمی مهارناپذیر شد.
صبح فردا فرمانده اردوگاهی که مورد حمله قرار گرفته بود، به دنبال سردسته مهاجمان گشت، او را در نبردی شکست داد و در برابر چشم همسر دلشکسته اش از پا درآورد.
هنگامی که پشت سردار دشمن به خاک رسید، برای یک لحظه، نفرتی مرگبار در چشمان اشک آلود مادری که پسران خود را در حمله شب پیش از دست داده بود، درخشید، اما فقط برای یک لحظه.
مادر داغ دیده ناگهان به خود آمد و چنین به نظر می رسید که دیگر اشکی برای ریختن ندارد. او آهسته به فرمانده پیروز گفت: «سردار بزرگ! این مرد را نکش! بگذار زنده بماند... نگذار مادری دیگر از داغ فرزند خود رنج بکشد!»
این زن به عنوان مادری رنج کشیده توانست به کشمکشی که در روح او میان انتقام و بخشایش در جریان بود، پایان دهد.
***
بخشایش، ما را از گناه و نفرت نسبت به خود و از این احساس بازدارنده که دیگران واکنش های عاطفی مان را مهار می کنند و نگرش هایمان را به ما القا می نمایند،رها می سازد.

جلسه ای میان کارکنان یک مدرسه تشکیل شد. مدیر مدرسه از آموزگاران خواست پیشنهادهای خود را برای بهبود عمل کرد دانش آموزان در امتحانات ارایه دهند. آموزگار پرشور و جوانی که ریاضی تدریس می کرد، گفت: «بیایید اعلام کنیم همه دانش آموزانی که بالای هشتاد و پنج درصد نمره را بگیرند، کل مبلغ شهریه امتحان به آن ها بازگردانده خواهد شد.»
این پیشنهاد با واکنشی شدید رو به رو شد. آموزگاران باتجربه گفتند: «مسخره است»، «چه احمقانه!»، «غیر قابل اجراست» و....
آموزگار جوان نرنجید، بلکه لبخندی زد و گفت: «متاسفم که نمی توانید عملی بودن پیشنهاد مرا ببینید. مطمئناً شما باید درک کنید که این شیوه می تواند چه انگیزه نیرومندی برای دانش آموزان ایجاد کند تا خوب درس بخوانند و شهریه خود را پس بگیرند.»
مدیر بسیار تحت تاثیر شور و شوق مرد جوان قرار گرفت و مصمم شد تا پیشنهاد او را اجرا کند. اگر آموزگار جوان از اظهارنظرهای مخالف می رنجید و تصمیم می گرفت بحث را متوقف کند، اوضاع به کلی فرق می کرد!
***
هنگامی که دیگران را برایواکنش هایت مقصر می دانی، وقتی معتقدی آن ها مسوول احساسات تو هستند، مهار زندگی خود را واگذار کرده ای! تو به دیگران اجازه داده ای که مسوولیت را به عهده بگیرند. تو تبدیل به یک قربانی شده ای!
اجازه نده دیگران احساسات تو را کنترل کنند! وقتی درک کنی صاحب عواطفت هستی، زمانی که مسوولیت احساسات خودت را بر عهده می گیری، واکنش هایی بسیار متفاوت از خودت بروز می دهی. یاد می گیری احساسات منفی را از میان برداری، می آموزی بی آن که شکسته و خشمگین شوی، از ناامیدی ها و آسیب ها جان سالم به در ببری.
بخشایش، عزت نفس ما را با آگاه کردن از توانایی هایمان برای نیکی، عشق و مهرورزی افزایش می دهد. بخشایش، ما را توانمند می سازد تا در آرامش با خودمان و دیگران زندگی کنیم و از درگیری های عاطفی به دور باشیم.خلاصه این که بخشایش، زندگی ما را دگرگون می کند و آن را توام با آرامش، معنادارتر و سازنده تر می سازد.
ما یک نیاز کاملاً عقلانی و عملی هم به بخشایش داریم. وقتی ما آسیب دیده، رفتاری بیمارگونه داشته یا توسط کسی آزرده شده ایم، می توانیم این انتخاب را داشته باشیم که تلافی کنیم یا ببخشیم و موضوع را به فراموشی بسپاریم. اگر شیوه مقابله به مثل را انتخاب کنیم، به خودمان اجازه خواهیم داد که دچار رنجش شویم. انتقام اجازه نمی دهد شاد باشیم، بلکه ما را با احساس تهی بودن و نومیدی به جا می گذارد. آیا هیچگاه کسی شنیده که خشم، مایه رضایت باشد؟اما همان گونه که گفتم، بخشایش، شیوه ای عمل گرایانه است. بخشایش به ما اجازه می دهد به همه ناخشنودی ها پایان دهیم و باقی عمر خود را در آرامش زندگی کنیم.
ضربالمثلی چینی می گوید: «اگر انتقام راانتخاب کنی، بی تردید باید دو گور بکنی!»
نگرش بی گذشت، مرگبار است، زیرا هم فرد رنجیده و هم مقصر را نابود می کند. اما از سوی دیگر، بخشایش، کلید آرامش و شادی ست.
***
بدون بخشایش، زندگی، محکوم به چرخه ای از رنجش و تلاش برای
انتقام می شود.
***

نظرات کاربران درباره کتاب باران بخشایش