فیدیبو نماینده قانونی کلک آزادگان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز سایه

کتاب راز سایه
توان سرزندگی با تعبیری نو از داستان زندگی

نسخه الکترونیک کتاب راز سایه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۵,۲۵۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب راز سایه

تصور کنید از آغاز تولد می‌دانستید که یک استاد و بی‌اندازه توانمند هستید، موهبت‌های بی‌نظیری دارید و فقط کافی‌ست بخواهید تا موهبت‌های خود را به جهان عرضه کنید. مجسم نمایید که با قلبی سرشار از نیروی التیام‌بخش عشق، به این جهان قدم گذاشتید و تنها آرزوی شما این بود که به اطرافیان خود عشق ارزانی دارید. تصور کنید که به طور فطری این توان را داشتید که بیافرینید و هر چه را می‌خواهید و نیاز دارید، خلق کنید. آیا ممکن است که در مقطعی از زندگی این آگاهی را داشتید که در جهان هیچ کس دیگری همچون شما وجود ندارد و در تار و پود وجودتان می‌دانستید که نه تنها نور جهان در اختیارتان است بلکه خود، نور جهان هستید؟ آیا امکان دارد که در مقطعی می‌دانستید در عمیق‌ترین سطح چه کسی هستید و از موهبت‌هایتان شاد بودید؟ لحظه‌ای درنگ کنید و ببینید آیا می‌توانید زمانی را به یاد بیاورید که با حقیقت وجود خود آشنا بودید؟ آنگاه اتفاقی رخ داد؛ جهان شما دگرگون شد و چیزی یا کسی بر نورتان سایه انداخت. از آن پس ترسیدید که مبادا موهبت‌های ارزشمند شما در جهان، ایمن نباشند. احساس کردید که اگر موهبت مقدس خود را پنهان نکنید، شاید مورد سو استفاده قرار گیرد و آسیب ببیند یا از شما ربوده شود. در اعماق وجودتان می‌دانستید که این موهبت همچون کودکی معصوم و عزیز است و بر عهدۀ شماست که از آن محافظت کنید.

ادامه...
  • ناشر کلک آزادگان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز سایه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش یکم: شما و داستانتان

تصور کنید از آغاز تولد می دانستید که یک استاد و بی اندازه توانمند هستید، موهبت های بی نظیری دارید و فقط کافی ست بخواهید تا موهبت های خود را به جهان عرضه کنید. مجسم نمایید که با قلبی سرشار از نیروی التیام بخش عشق، به این جهان قدم گذاشتید و تنها آرزوی شما این بود که به اطرافیان خود عشق ارزانی دارید. تصور کنید که به طور فطری این توان را داشتید که بیافرینید و هر چه را می خواهید و نیاز دارید، خلق کنید. آیا ممکن است که در مقطعی از زندگی این آگاهی را داشتید که در جهان هیچ کس دیگری همچون شما وجود ندارد و در تار و پود وجودتان می دانستید که نه تنها نور جهان در اختیارتان است بلکه خود، نور جهان هستید؟ آیا امکان دارد که در مقطعی می دانستید در عمیق ترین سطح چه کسی هستید و از موهبت هایتان شاد بودید؟ لحظه ای درنگ کنید و ببینید آیا می توانید زمانی را به یاد بیاورید که با حقیقت وجود خود آشنا بودید؟
آنگاه اتفاقی رخ داد؛ جهان شما دگرگون شد و چیزی یا کسی بر نورتان سایه انداخت. از آن پس ترسیدید که مبادا موهبت های ارزشمند شما در جهان، ایمن نباشند. احساس کردید که اگر موهبت مقدس خود را پنهان نکنید، شاید مورد سو استفاده قرار گیرد و آسیب ببیند یا از شما ربوده شود. در اعماق وجودتان می دانستید که این موهبت همچون کودکی معصوم و عزیز است و بر عهده شماست که از آن محافظت کنید. بنا بر این همان کاری را کردید که از همه پدر و مادرهای خوب انتظار می رود. شما تمامی شکوه خود را در اعماق وجودتان پنهان کردید تا هیچ کس دیگر آن را نیابد و به آن آزار نرساند، یا این موهبت را از شما نرباید. پس با خلاقیت یک کودک آن را پوشاندید. شما نقش، نقاب شخصیتی، نمایش نامه یا داستانی آفریدید تا هیچ کس نتواند حدس بزند که حافظ این همه نور هستید. شما در پنهان کردن رازتان خیلی باهوش بودید؛ در واقع نابغه بودید! نه تنها دیگران را متقاعد کردید که آن موجود نیستید بلکه خودتان نیز این نقش را باور کردید، چرا که می خواستید مانند یک پدر یا مادر خوب از موهبتی که در اختیار دارید، مراقبت کنید. این راز شما بود؛ راز عمیق و تاریکی که فقط خودتان از آن اطلاع داشتید. شما حتی به قدری مبتکر بودید که درست نقطه مقابل آنچه را که در حقیقت هستید، به نمایش گذاشتید تا خودتان را از آزار کسانی که ممکن بود از موهبت های فطری شما خشمگین یا آزرده شوند حفظ کنید.
پس از روزها، ماه ها و سال ها پنهان کردن گنج پرارزشتان، به تدریج داستان خود را باور کردید. شما همان نقابی شدید که برای محافظت از راز خود ابداع کرده بودید. شما فراموش کردید که موهبت گران بهایتان را زیر آن نقاب پنهان کرده اید. نه تنها از یاد بردید که آن را کجا پنهان کرده اید، بلکه به کلی از یاد بردید که چیزی را پنهان کرده اید. نور، عشق، عظمت و زیبایی شما در داستانتان گم شد. شما فراموش کردید که رازی داشتید.
از آن پس احساس گم گشتگی، تنهایی، جدایی و ترس کردید. ناگهان متوجه شدید که چیزی کم دارید. همین طور هم بود؛ درد و رنج جدایی از گنج شما مانند غم از دست دادن عزیزترین دوستتان بود. بنا بر این در بیرون از خود شروع به جست و جو کردید تا چیزی را بیابید که این خلا را پر کند و به شما احساس آسودگی بدهد. به روابط، افراد دیگر، موفقیت ها و دستاوردها چشم دوختید و سعی کردید گم شده خود را بیابید و به بدن و حساب بانکی تان نگریستید و کوشیدید تا آن حس از دست رفته را دوباره به دست آورید. شاید هم مانند من به اندازه ای احساس بی ارزشی می کردید که بیش تر عمر خود را دیوانه وار در پی کسی گشتید تا کاملتان کند. اما به هر کجا سر زدید، دست خالی برگشتید.
در پنج سالگی دیگر به خوبی با صدای درون سرم آشنا بودم که مرتب به من می گفت که کسی مرا دوست ندارد و نمی خواهد. من که به شدت به محبت و مورد قبول قرار گرفتن نیاز داشتم، راه پر مشقت جلب تایید دیگران را در پیش گرفتم. در اعماق وجودم معتقد بودم که نقصی دارم و خیلی زحمت می کشیدم تا کاستی هایم را بپوشانم. به سرعت آموختم که چگونه دیگران را مجذوب کنم و برای جلب توجه آن ها با لبخند دلفریبی دست به کار می شدم. فکر می کردم اگر از خواهر بزرگ ترم بااستعدادتر یا از برادر بزرگ ترم باهوش تر بودم، خانواده ام قبولم داشتند و مرا از عشق و پذیرشی که تشنه اش بودم، سیراب می کردند. باور داشتم که اگر آن ها من را به اندازه کافی دوست داشتند، دیگر مجبور نبودم به افکار وحشتناکی که ذهنم را پر می کرد گوش دهم یا عواطف دردناکی را که تن کوچک مرا تحلیل می برد، تحمل کنم.
با گذشت زمان در پنهان کردن دردهایم از خود و دیگران مهارت بیش تری یافتم. وقتی نمی توانستم کسی را بیابم که تاییدم کند یا به من بگوید که قابل قبول هستم، به مغازه آن طرف خیابان می رفتم و یک بسته کیک و یک بطری نوشابه می خریدم. ظاهراً آن مقدار شکر ناراحتی ام را برطرف می کرد. اما وقتی به دوازده سالگی رسیدم، دردم به قدری شدید شده بود که دیگر قابل پنهان کردن نبود. احساس می کردم زیادی دراز، دست و پا چلفتی و احمق هستم. به دخترانی که شایسته به نظر می رسیدند، یعنی لباس های درست می پوشیدند و خانواده حسابی داشتند، حسودی می کردم. سال ها هر روز می گریستم و می خواستم به این ترتیب از دردی که مرا تحلیل می برد، راحت شوم. اشک های اندوه من همیشه حاوی یک پیام بود: «چرا هیچ کس مرا دوست ندارد؟ چه اشکالی دارم؟ به خاطر خدا یک نفر کمکم کند!»
اما شرایط از آن هم بدتر شد. یک روز شنبه بعد از ظهر وقتی دوازده سال داشتم، مادرم به من و برادرم خبر داد که وقتی ما کنار دریا بودیم، پدر از خانه رفته است. زندگی مشترک آن ها به پایان رسیده و طلاق در پیش بود. فروپاشی خانواده ترس عمیقی را که از بدشانسی و عیب و ایراد خودم داشتم، شدیدتر کرد. طلاق پدر و مادرم همه دردی را که در من انباشته شده بود، نمایان کرد. تمامی عواطف ناخوشایندی را که گمان می کردم تحت اختیار دارم، ناگهان و با جوش و خروش در من آشکار شدند. دردم به قدری شدید بود که برای احساس نکردن آن به مواد مخدر، سیگار و دوستان گذرا رو آوردم. وحشت زده می کوشیدم تا جایی برای خودم در اجتماع پیدا کنم و به عشق و امنیتی که نمی توانستم در خود یا خانواده ام بیابم، برسم.
در حالی که دست و پا می زدم تا در احساس خلای درونم معنایی بیابم، به این نتیجه رسیدم که موفقیت، تنها راه رهایی من است. در سیزده سالگی شروع به کار کردم و در نوزده سالگی صاحب اولین مغازه خرده فروشی ام شدم. خوش سلیقه و عاشق این بودم که به زن ها در انتخاب لباس و آراستن ظاهرشان کمک کنم. در ضمن وقتی لباس شیک می پوشیدم، از خودم راضی تر بودم. فکر می کردم که با پوشیدن لباسی که همه دوست دارند - حتی اگر شده برای یک روز - می توانم سرافکندگی خود را جبران کنم. می کوشیدم لباس های شیک و آخرین مدل بپوشم تا شاید احساس کنم که عوضی نیستم. از نظر بیرونی همه چیز حاکی از موفقیت من بود: اتومبیل «درست»، لباس های «درست» و از نظر خودم دوستان «درستی» داشتم. سرانجام موفق شده بودم که در زمره افراد خاص قرار بگیرم. اما با وجود همه این موفقیت ها و دوستان باز هم به شدت احساس گم گشتگی و تنهایی می کردم. با وجود همه دستاوردهایم در دنیای بیرون، ظاهراً باز هم نمی توانستم از این صدای درونی که به من می گفت: «هیچی نخواهی شد و زندگی ات بی ارزش است!» فرار کنم. در خلوت شب ها احساس بی چارگی بر من غلبه می کرد. احساس می کردم ناقص، کوچک، بی اهمیت و به گونه ای دردناک تنها هستم.
کنترل سرسام ذهنم همه وقتم را می گرفت. سعی کردم با غرق شدن در مواد مخدر، سر و صدای مداوم ذهن خود را خاموش کنم. گفت و گوی همیشگی ذهنم مرا هیپنوتیزم کرده بود. داستانی که در سرم داشتم، پیوسته به من می گفت که هیچ وقت موفق نخواهم شد و هیچگاه به محبت، امنیت و آن آرامش درونی که به شدت آرزو دارم، نخواهم رسید. آن صدا شب و روز در سرم همهمه می کرد، از هر حرکتم عیب می گرفت و تلاشم را برای یافتن موفقیت و خوشبختی به هم می ریخت. فکر می کردم که اگر به اندازه کافی سرگرم باشم، به اندازه کافی شیرینی بخورم، به اندازه کافی مواد مقوی به بدنم برسانم یا اتومبیل و لباس کافی جمع کنم، می توانم بر احساس بی چارگی و یاسی که ظاهراً درست پس از هر لحظه احساس شادی پدید می آمد، غلبه نمایم. اما هیچ کدام این ها فایده ای نداشت. نواری که در سرم پخش می شد، مرتب با صدای بلندتری کاستی هایم را به من گوشزد می کرد و بر محدودیت های خودساخته ام تاکید می ورزید. آن صدا پیوسته مرا بازخواست می کرد و می گفت که شایسته عشق نیستم و همیشه تنها خواهم ماند. سرانجام، خسته و فرسوده به فرمانروای مستبد درونم تسلیم می شدم و می گفتم: «قبول دارم، حق با توست!» آنگاه به سراغ کارهای خطرناک، سیگار و قرص آرام بخش می رفتم و برای مدت کوتاهی اضطرابم را آرام می کردم. اما پس از چند لحظه دوباره احساس نفرت از خود بر من چیره می شد و داستان به همین ترتیب ادامه می یافت.
در اوایل دهه بیست زندگی ام، مردان را نیز به نسخه درمان دردم اضافه کردم. اما متاسفانه روابط من با مردان همیشه نتیجه عکس داشت. روابطم همیشه با یک سرمستی و امید به خوشبختی شروع می شد و با اندوهی به پایان می رسید که مرا عمیق تر در درد و رنج فرومی برد. همچنین استفاده ام از مواد مخدر به اندازه ای زیاد شد که می دانستم اگر به همین ترتیب ادامه دهم، به زودی خواهم مرد. سال ها به مراکز گوناگون ترک مواد مخدر رفتم و سعی کردم به زندگی خود سر و سامان ببخشم. تا آن که یک روز که در چهارمین مرکز درمان نشسته بودم و در یکی از جلسات گروه درمانی مشارکت می کردم، متوجه نکته بسیار مهمی شدم. همان طور که نشسته بودم و به درد دل های شرکت کنندگان گوش می دادم که از گرفتاری ها، رنج ها، شکست ها و نومیدی هایشان می گفتند، متوجه شدم که آن ها مرتب یک موضوع و یک داستان را تکرار می کنند. از این که می دیدم هر کدام از این افراد چه اندازه به نمایش نامه رنج آور خاص خود وفادار هستند و چه قدر اطمینان دارند که داستان آن ها عین حقیقت و چیزی جز آن نیست، حیرت کردم. می دیدم که افراد گروه، عشق را فدای وفاداری و احترام به داستان منفی ای که به اعتقاد آن ها داستان زندگی شان است، می کنند. می دیدم که داستان پرغم و اندوه زندگی آن ها برایشان مانند جان عزیز است و با تمامی توان به آن می چسبند. آن ها می کوشیدند تا دیگران را متقاعد کنند که زندگی شان به راستی غم انگیز است. بعضی به داستان های خود افتخار می کردند، درست مانند آن که تقلاها و فداکاری های آن ها موجب برتری شان نسبت به دیگران می شود. برخی دیگر فقط به بهانه رنج و درد عمیقشان خود را حق به جانب می دانستند. ناگهان در یک لحظه روشنایی توانستم نکته ای را در لا به لای داستان های طولانی هر کدام از حاضرین دریابم: داستان های آن ها فقط داستان بود. داستان هایی تخیلی که بارها و بارها تکرار می شد تا حقیقت بسیار عمیق تری را بپوشاند.
یکی از جلسات گروه درمانی را به روشنی به یاد دارم. جسیکا(۲) زن زیبای بیست و هشت ساله ای بود که چهره اش داد می زد، شکست خورده و ناامید است. او نخستین کسی بود که حرف زد و باز هم همان داستانی را که طی هشت یا نه هفته گذشته برایمان تعریف کرده بود، با آب و تاب شرح داد. داستانش چیزی شبیه به این بود: «مادرم مرا دوست ندارد، پدرم وقتی سه ساله بودم مرا ترک کرد، نامزدم از من شناختی ندارد....»
حوصله ام سر رفته بود و از ناراحتی می خواستم موهایم را بکنم. نمی توانستم حتی یک دقیقه دیگر به همان داستان تکراری گوش بدهم. او مانند یک صفحه خش دار مرتب همان ترانه نازیبا را تکرار می کرد. فکر کردم دست کم می تواند آهنگش را تغییر بدهد. دلم می خواست بلند شوم و فریاد بزنم: «از داستانت بیرون بیا! متوجه نیستی؟ نمی بینی که همیشه داستانی را به خودت می گویی که پایانش همان است؟!» خیلی دلم می خواست جسیکا ببیند که خودش، خودش را در این بن بست گرفتار کرده است. البته من هم محدودیت هایی داشتم؛ محدودیت من هم داستان خودم بود. داستان من به من می گفت: «تو نمی فهمی! تو نمی دانی موضوع چیست. ساکت سر جایت بنشین و دهان گشادت را ببند.» من از آن صدا اطاعت کردم و بیش تر در صندلی و داستان خودم فرورفتم. سکوت من نشانه تسلط کامل داستانم بر من بود.
از آنجا که نمی توانستم حتی برای یک لحظه دیگر به نق نق های جسیکا گوش بدهم، حواسم را از او پس کشیدم و متوجه خودم کردم. با محو شدن صدای جسیکا، گفت و گوی ذهنی ام را بهتر شنیدم: «هیچ کس مرا دوست ندارد. نمی توانم این کار را بکنم. هیچ وقت خوشبخت نخواهم شد. لاغرمردنی و زشت هستم. زندگی من اهمیتی ندارد. برای هیچ کس اهمیتی ندارم.» همان طور که نشسته بودم، ناگهان برایم روشن شد که من هم مانند جسیکا همیشه یک گفت و گوی ذهنی و تعبیری از زندگی ام را که میلیون ها بار شنیده ام، تکرار می کنم. با تعجب دیدم که موضوع داستان من هم با داستان جسیکا تفاوت چندانی ندارد. فقط او داستانش را به صدای بلند می گفت. همان طور که نشسته بودم، دیدم موضوع داستان من هم مانند یک مانترا(۳) مدام در ذهنم تکرار می شود: «من بی چاره، من بی چاره، من بی چاره!» آنگاه ناگهان همه چیز برایم روشن شد: «ای وای، زندگی من هم فقط یک داستان است!»
تا آن روز من در درون داستانم خوابیده و بی آن که بدانم اختیار زندگی ام را به دست داستانم داده بودم. هر کاری می کردم، طبق این داستان و محدود به آن بود و اعمالم تلاش های مذبوحانه ای بود به این امید که زندان من، یعنی داستانم را کمی بهتر، مطبوع تر و قابل سکونت تر کند. همیشه تغییرات جزیی ای می دادم - دوست تازه، شغل تازه، مدل موی تازه - تا دردم را دفن و «شواهد» بی لیاقتی خود را پنهان کنم. داستانم را به جای حقیقت گرفته بودم و تغییراتی که ایجاد می کردم مانند جا به جا کردن صندلی های عرشه تایتانیک بود: کشتی در حال غرق شدن بود و من که حقیقت شرایط را نمی دیدم، مشغول آراستن ظاهر آن بودم.
سرانجام به فکرم رسید که نباید فقط آن داستانی که به خودم می گویم هستم، باشم. می توانستم ببینم که جسیکا در داستان خودش گرفتار شده و بیش تر از آن کسی که می پندارد، است. پس من هم باید بیش تر از آن کسی باشم که افکار منفی ام به من می گویند. در آن لحظه به این حقیقت تسلیم شدم که با وجودی که ندانسته سال ها وقت صرف اصلاح داستانم کرده بودم، توان این کار را نداشتم. چرا که اگر چه این داستان بخشی از من بود، بی تردید همه من نبود. اگر چه هیچ نمی دانستم در ورای داستانم چه وجود دارد، آن روز تصمیم گرفتم سفری را آغاز کنم که طی آن بفهمم چرا و به چه منظور این داستان را خلق کرده ام.
در طی ده سال بعد نه تنها داستان خودم، بلکه داستان دیگران را هم بررسی کردم. در این سفر سه نکته بسیار مهم آموختم:

یکم، ما در تلاش برای آن که کسی شویم، داستان زندگی خود را خلق می کنیم.
دوم، داستانمان هدف منحصر به فرد ما در زندگی و راه رسیدن به آن را در خود دارد.
سوم، راز بسیار مهمی در سایه داستان ما پنهان است. همین که این راز آشکار شد، از شکوه انسانیت خود شگفت زده می شویم.

داستان، موضوع و سایه

داستان های ما هدفی دارند. اگر چه آن ها حد و مرز ما را تعیین می کنند، در ضمن به ما کمک می کنند که خودمان را تعریف کنیم تا در این جهان به کلی گم نشویم. زندگی کردن درون آن ها مانند زندگی کردن درون یک کپسول شفاف است. دیوارهای شفاف و نازک داستانمان مانند کپسولی ما را در خود نگه می دارند. اگر چه ما قادر هستیم به بیرون بنگریم و جهان پیرامون خود را ببینیم، بدون هیچ خطری در آن حبس هستیم و در حالی که در فضای آشنایمان در امنیت به سر می بریم عمیقاً محدود به این درک هستیم که با هیچ رفتار، گفتار یا افکاری امکان ندارد بتوانیم از آن کپسول خارج شویم. داستان هایمان ما را از همدیگر جدا می کنند و مرزهای مشخصی بین ما، دیگران و جهان می کشند. این داستان ها توانایی های ما را محدود و امکاناتمان را مسدود می کنند. در حالی که آرزو می کنیم پذیرفته شویم و جایی داشته باشیم، داستان هایمان ما را از همدیگر جدا نگه می دارند. این داستان ها انرژی حیاتی مان را تحلیل می برند و ما را خسته، تهی و ناامید می کنند. قابل پیش بینی بودن داستانمان موجب تسلیم ما می شود و تقدیرمان را قطعی می کند. وقتی درون داستان خود زندگی می کنیم، به عادت های تکراری، رفتارهای مخرب و گفت و گوهای ذهنی خشونتبار مشغول می شویم.
نمایش نامه شخصی ما مانند همه داستان های خوب همواره موضوعی دارد که در طی زندگی بارها و بارها تکرار می شود. ما می توانیم با گوش دادن دقیق به نتیجه گیری هایی که در زندگی می کنیم، موضوع خاص خودمان را کشف کنیم. این نتیجه گیری ها وجود ما را شکل می دهند و شخصیت ما را به حرکت وامی دارند. نتیجه گیری های ما باورهای سایه ما می شوند؛ باورهای ناآگاهانه ای که افکار، گفتار و رفتارمان را کنترل می کنند. باورهای سایه محدودیت های ما را تعیین می کنند. آن ها به ما می گویند شایسته چه مقدار عشق، خوشبختی و موفقیت هستیم یا نیستیم. آن ها فرایندهای فکری ما را شکل می دهند و مرزهای شخصی مان را تعریف می کنند. باورهای سایه، خود را به عنوان حقیقت جا می زنند و مانع ابراز وجود ما می شوند. آن ها رویاهایمان را پایمال می کنند. اما درک این نکته مهم است که باورهای سایه حاوی همان خردی هستند که برای رفتن به ورای محدودیت ها و نارضایتی های جاری به آن نیازمندیم. آن ها به ما انگیزه می دهند که کاستی های خود را جبران کنیم و ما را پیش می برند تا نقطه مقابل آن چیزی بشویم که به خودمان می گوییم، هستیم. باورهای سایه ما را وامی دارند تا ثابت کنیم باارزش، دوست داشتنی و مهم هستیم. اما اگر مراقب این باورها نباشیم، آن ها بر ضد ما قیام می کنند و با پیام های منفی خود زندگی ما را محدود و عمیق ترین آرزوهایمان را مخدوش می کنند.

چرا به داستان خود «نیاز» دارید؟

ما محصور در داستان و ایمن در کپسولمان باقی می مانیم تا بتوانیم در پناه دانسته هایمان راحت باشیم و در محیط آشنا و ایمن خود بیاساییم. هنگامی که زندگی دشوار می شود و ما با درد محدودیت هایمان یا ناامیدی ناشی از زندگی کردن با معیاری پست تر از آن که برای خود تعیین کرده بودیم رو به رو می شویم، دست کم می توانیم از یک چیز مطمئن باشیم: پیش بینی پذیر بودن داستان هایمان. داستان هایمان به ما هویت می بخشند. بدترین احساس برای انسان احساس «هیچ» بودن است، این احساس که زندگی و وجود ما هیچ اهمیتی ندارد. بیش تر ما ترجیح می دهیم شخصی دوست نداشتنی باشیم تا آن که دیگران اصلاً متوجه ما نشوند. بنا بر این در تقلا برای معنا بخشیدن به زندگی خود، داستانمان را خلق و سپس تکرار می کنیم. آنگاه به آن کسی که فکر می کنیم هستیم، می چسبیم و نمایش نامه خود را تداوم می بخشیم؛ تا آن که به تدریج و ناآگاهانه واقعاً نمایش نامه خود می شویم. ما داستانمان را به اجرا درمی آوریم و با افتخار آن را به همه نشان می دهیم. ما خود را صرف زنده نگه داشتن داستانمان می کنیم و در این فرایند، ندانسته قربانی داستانی می شویم که برای حفاظت از رازمان خلق کرده بودیم یا به عبارتی قربانی زندگی می شویم.
وقتی متوجه می شویم که خودمان را با داستانمان و نه با وجود گسترده تر، عمیق تر و حقیقی تر خود یکی دانسته ایم، نخستین فکرمان این است که از شرّ این داستان رها شویم. اما از آنجا که داستانمان شده ایم و اجازه داده ایم که آن، مسیر و گستره زندگی مان را مشخص کند، با پرسش ترسناکی رو به رو می شویم: اگر ما داستانمان نیستیم، پس چه کسی هستیم؟ زندگی در خارج از این داستان، ترسناک و غیر قابل کنترل به نظر می رسد. بوی ناخوشایند قابل پیش بینی نبودن از آن به مشام می رسد. می ترسیم که اگر نمایش نامه خود را رها کنیم، هویت و جایگاهمان را در جهان از دست بدهیم. چه کسی مواظب ما خواهد بود؟ چه کسی ما را دوست خواهد داشت؟ به چه چیزی متعلق خواهیم بود؟ این چشم انداز برای هر کسی وحشتناک است. ترس ناآگاهانه ای که داستان ما را زنده نگه می دارد این است که اگر هویت خود را فدا کنیم، آرام بگیریم و به درون برویم، در خلا غرق خواهیم شد. مقاومت در برابر هیچ - هیچ نداشتن و هیچ کس نبودن - علت اصلی تقلای بشر است. ترس ما از وجود نداشتن به قدری عمیق است که بیش تر ما به بسته بندی تغییر شکل یافته ای از خودمان که برایمان آشناست، قانع می شویم و آن را به بیدار شدن در مکانی ناشناس ترجیح می دهیم.
بیش تر زندگی را به تقلا برای «کسی» بودن و هدف و معنایی در زندگی داشتن، سپری کرده ام. اما جست و جوی معنوی ام در این سال ها به من آموخته است برای آن که آزاد باشم و بتوانم آن زن خاص و منحصر به فردی که هستم باشم، باید بی کرانگی الهی خود را در کنار ناچیزی انسان بودنم بپذیرم. باید این واقعیت را بپذیرم که من همه چیز و هیچ چیز هستم.
یکی از راهنمایان معنوی من روزی داستانی را برایم تعریف کرد. از فردی می خواهند که بر تکه کاغذی بنویسد: «من فقط خاک و خاکستر هستم.» و آن کاغذ را همیشه همراه داشته باشد و بر آن تعمق کند. سپس از او می خواهند که بر کاغذ دیگری بنویسد: «تمامی کیهان فقط برای من آفریده شد.» و آن را در جیب دیگرش بگذارد. هنگامی که رهرو بتواند به این دو واقعیت در کنار هم واقف باشد، متوجه می شود که هر دو حقیقت دارند.
اگر از جایگاه عظمت به زندگی بنگریم، می بینیم که غباری بیش نیستیم. تا هنگامی که هیچ بودن و ناچیز بودن مطلق خود را نپذیریم، تا ابد در پی تجربه کسی بودن خواهیم دوید. اما همین که به این واقعیت تسلیم شویم که ما در عین حال همه چیز و هیچ چیز هستیم، همین که هم داستان و هم فراسوی داستان، هم سایه و هم نور را بپذیریم، انسان کامل و یکپارچه ای می شویم. آنگاه خودمان را به دنیایی فراتر از آنچه می شناسیم، می گشاییم و این حقیقت باشکوه را تجربه می کنیم که در تمامیت هستی جایی داریم و بخش مهمی از آن هستیم. آن هنگام می توانیم از این درک به شگفت آییم که کل هستی فقط برای ما آفریده شده است. آنگاه عظمت ذات حقیقی خود را درک خواهیم کرد.
می دانم که ممکن است درک این مفهوم برای برخی از شما دشوار باشد و احساس کنید که هنوز برای پذیرش آن آمادگی ندارید. اما قول می دهم که اگر خودتان را در برابر این فکر گشوده بگذارید و آن را بررسی کنید، امکان جدیدی پدید خواهد آمد. وقتی پیروزی ها و شکست ها، نقاط ضعف و قدرت، بی کرانگی و هیچ بودنتان را در کنار هم پذیرا می شوید، احساس امنیت خواهید کرد و به راز الهی تان اجازه خواهید داد که خود را آشکار کند. فقط هنگامی که به حالت کامل و یکپارچه بودن بازمی گردید، احساس باارزش بودن می کنید و خود را شایسته آن می دانید که والاترین حقیقت خود را ابراز نمایید.

خود کاذب

داستان های ما همچون دوستان قدیمی هستند. حتی اگر خیلی پرچانگی کنند، باز هم دست کم می دانیم با چه کسانی طرف هستیم؛ این انتخابی ست که کم خطرتر از برقراری ارتباط با افراد بیگانه به نظر می رسد. بیش تر ما بارها و بارها آسودگی شناخته ها را ترجیح می دهیم و انتخاب می کنیم که درون واقعیت محدود خود باقی بمانیم تا این که با وحشت از ناشناخته ها رو به رو شویم. اما در زیر این سطح، نارضایتی عمیقی از خود کاذب و داستان همراه آن که خودمان آفریده ایم در جوش و خروش است. کشمکش از همین جا شروع می شود. این نارضایتی همیشه ما را به پیش می راند و در گوشمان زمزمه می کند: «باید چیزی بیش تر از این وجود داشته باشد!»
برای آن که وجود حقیقی خود را پس بگیریم و شکوه آن را پذیرا شویم، باید رهسپار سفری گردیم که ما را به ورای داستان محدودمان می برد. اما پیش از آن باید با این حقیقت غایی و شاید دردناک ترین واقعیت رو به رو شویم: ما هیچگاه واقعاً از خدا جدا نیستیم! ما قطعه ای از پازل الهی هستیم. ممکن است جدا به نظر برسیم، ممکن است جدا عمل کنیم و بیش تر ما با این باور که جدا هستیم به گور برویم، اما جدایی ما فقط یک توهّم است. این توهّم، حواس پرتی و سرگرمی دردناکی ست که ما را در جست و جوی بی انتها برای چیزی بیش تر، بهتر یا متفاوت با آنچه خود داریم، گرفتار کرده است. این تلاش، جست و جویی بی ثمر می باشد، چرا که بر مبنای این نتیجه گیری نادرست شکل گرفته است که ما به نوعی «ناقص» هستیم. ما در جدایی خود، تقلا می کنیم تا نمونه بهتر و بزرگ تری از خودمان را بیافرینیم و مذبوحانه می کوشیم تا آنچه را فکر می کنیم شکسته است، بازسازی کنیم. ما وجود طبیعتاً الهی خود را کنار می گذاریم و دیوانه وار می کوشیم تا در هویت خود جا بگیریم. ما وجود الهی خود را فدای خودانگاره مان(۴) می کنیم. اما این خودانگاره - هویتی که به دنبالش می رویم - آن کسی نیست که ما هستیم، بلکه آن خود کاذبی ست که برای تعریف خود، آن را آفریده ایم. خود کاذب ما شخصیت اصلی داستانمان است و ما به اشتباه باور داریم که آن شخص هستیم. در حالی که آن شخص، نقاب شخصیتی ماست؛ تصویری ست که می آفرینیم تا به خود هویت مشخصی بدهیم. تمامی داستان های ما تلاش های مذبوحانه ای برای درک معنای وجودمان است، برای تعریف کردن غیر قابل تعریف. داستان ما اقامتگاه خود کاذبمان است. خود کاذب ما قهرمان، قربانی و ستاره داستان ماست. خود کاذب ما داستانمان را پا بر جا نگه می دارد و ما را با احساس دروغین پیش بینی پذیر بودن و امنیت، آرام می کند.

جدا شدن از ملکوت

لحظه ای که خود را خود کاذب می پنداریم، لحظه ای که باور می کنیم ما داستانمان هستیم، از ملکوت فرومی افتیم و به توهّم حقیر «من» که جدا و تنهاست، وارد می شویم. آنگاه بازی شروع می شود؛ این بازی که: «به من نگاه کن: من از تو جدا هستم!» ما در این نمایش بازی می کنیم، زیرا به این ترتیب می توانیم به این توهّم که واقعاً موجودات جدا و منفردی هستیم بچسبیم. حتی اگر در این مقطع از سفر معنوی مان از نظر فکری درک کنیم که همه ما یکی هستیم، باز هم در سطح ناخودآگاه به تقلا برای حفظ زندگی جدایی که برایمان آشناست و اجتناب از تجربه وحدت ادامه می دهیم. ما باور داریم که اگر با حقیقت غایی، یعنی وحدت خود رو به رو شویم، منحصر به فرد بودنی که به آن چسبیده ایم از بین خواهد رفت. اما کار ما رو به رو شدن با این حقیقت است؛ چرا که زیستن در درون داستان خود و باور توهّم جدایی در واقع زندگی کردن نیست، بلکه بازی پایان ناپذیری از خواسته و ترس است. این بازی برنده ای ندارد. این، بازی «اگر فقط» است؛ «اگر فقط پولدار، مشهور، سالم، باهوش تر، عاقل تر، چابک تر، تیزتر، جوان تر و... بودم، می توانستم در این بازی برنده شوم و خوشبختی ای را که شایسته آن هستم به دست آورم.»، «اگر فقط آشنایان بیش تری داشتم، کار بهتری داشتم، مستقل و... بودم، نیازهایم برطرف می شد و خوشبخت می شدم.»، «وقتی خانه جدیدی بخرم، اتومبیل نویی تهیه کنم، لباس های گران بخرم و...، حالم خوب می شود.»، «اگر فقط قدرم را می دانستند، به من احترام می گذاشتند، دوستم داشتند، به من توجه می کردند...، عمیق ترین خواسته هایم برآورده می شد.» یا شاید بازی شما خلاص شدن از شرّ چیزی باشد: «اگر فقط این همه خودخواه، چاق، تنبل، خشمگین، بداخلاق، خسته، بی پول، و... نبودم.»، «اگر فقط فرزندانم، شوهرم، مادرم و... خوش اخلاق تر بودند.» یا شاید هم این بازی: «وقتی که به وزن دلخواهم برسم، وقتی که هدف زندگی ام را بیابم و...، راضی خواهم شد.» این بازی، قابل بردن نیست. این یک دام است، هزارتویی ست که راه خروجی ندارد.
ما روز و شب کار می کنیم و می کوشیم تا بهره برداری کنیم، نقشه بکشیم و راه هایی بیابیم تا در بازی «اگر فقط» برنده شویم. این بازی در تار و پود داستانمان تنیده شده است. این بازی به راه افتاده است تا ما را مشغول و گرفتار نگه دارد و نقطه مرجعی برای ایجاد هویت منفرد به ما بدهد. اگر حاضر به نگاه کردن باشیم، می بینیم این بازی فقط یک دام است که حقیقت را پنهان کرده و ذات حقیقی را پوشانده است. برای پایان دادن به این تقلا باید درک کنیم که بیش تر باورهای ما در باره خودمان، داستان است. این داستان در مورد اغلب ما تاثیر تضعیف کننده دارد. ما داستانمان را آفریدیم تا به خودمان هویتی بدهیم و تقدس فطرتمان را حفظ کنیم. ما به داستان خود و راز نهفته آن نیاز داریم تا بتوانیم به یاری آن، وجود الهی مان را دوباره احساس کنیم و هدف زندگی مان را ببینیم.

پذیرش داستان خود

داستان های ما هدف مقدسی دارند. آن ها بخشی ضروری و واقعی از تکامل شخصی ما هستند. تا اهمیت داستان خود را نفهمیم، در چرخه معیوب تلاش برای بازسازی بخش هایی که در واقع نشکسته اند، گرفتار باقی خواهیم ماند. اطلاعات مهمی در نمایش نامه ما پنهان است؛ باید این گوهرهای خرد را که حاوی کلید هدیه بی همتای ما به جهان هستند، بیرون بیاوریم. داستان ما درست از همان اجزایی تشکیل شده است که ما نیاز داریم تا کسی بشویم که همواره آرزو داشته ایم. درون هر کدام از داستان های ما ترکیب مقدسی برای زندگی بسیار خارق العاده ای وجود دارد.
گام یکم برای رازگشایی ترکیب شما این است که متوجه شوید شما داستانتان را فقط برای حفاظت خودتان نمی آفرینید؛ بلکه نادانسته به این وسیله خرد و تجربه های لازم را نیز برای رسیدن به هدف زندگی تان کسب می کنید. شما داستان خود را آفریدید تا درس هایی را که برای شما داشت، بیاموزید. شما مانند یک شیمی دان سال ها در آزمایشگاه بوده اید و درد، رنج، شادی، پیروزی و شکست را با هم ترکیب کرده اید تا موادی را که برای تجلی وجود بسیار خارق العاده خود نیاز دارید به دست آورید. اما داستان شما - با همه ماجراها و دردهای بررسی نشده خود - این ترکیب را پنهان می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب راز سایه

واقعا فوق العاده و بی نظیر بود طوری که احساس میکنم هرکسی باید باید یاید این کتاب رو بخونه چون هرکسی تو زندگی اش مسایل حل نشده ای داره که از ترس و واهمه نمی خواد سراغش رو بگیره این کتاب هر فرد رو با خودش رودر رو میکنه بدون سانسور و بدون واهمه
در 5 ماه پیش توسط حسین فرهودی
خیلی عالیه
در 10 ماه پیش توسط par...l75
واقعا توصیه میکنم بخونیدش
در 10 ماه پیش توسط par...l75
با سلام بنده این کتاب رو دیشب خریداری کردم ولی برام چیزی ارسال نشد.
در 2 ماه پیش توسط m.r...i28
فوق العاده
در 7 ماه پیش توسط شهرزاد نجمی