فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خواب‌هایت را در این خانه تعریف نکن محمود

کتاب خواب‌هایت را در این خانه تعریف نکن محمود

نسخه الکترونیک کتاب خواب‌هایت را در این خانه تعریف نکن محمود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خواب‌هایت را در این خانه تعریف نکن محمود

باشدباشدگویان می‌رود و کوله‌اش را می‌گذارد توی صندوق، و می‌رود در را باز می‌کند و می‌نشیند. می‌فهمم حرف‌های تکراری و بیهوده‌ای زده‌ام، از آن هرزه‌درایی‌هایی که هر تازه‌کاری بلد است بزند، هر تازه‌دانشجویی بلد است. به خودم می‌گویم: «این چه حرفی بود زدی بدبخت! این چه حرفی بود؟! قالبی و نخ‌نما. نوجوان است خر که نیست! معلوم است می‌رود در را به هم می‌کوبد. یعنی چه که مبادا یکی از هزاران باشی و فرق این و آن را ندانی؟! یِ یِ یِ یِ یِ! ای خاک بر سرت محمود، ای خاک بر سرت! سخته و پخته بگو؛ غرّا و برّا.» از خودم بیزار می‌شوم؛ مانند آن روزی که سه‌نفری به باغ‌وحش رفتیم ــ آن روزها من هنوز خام بودم و نه چنان شایا که درخورِ مهر ایشی نیلی باشم، که هنوز زهی بودم در زهدان، و جهانم هنوز جهان فرشته و آدمی بود ــ و من با دیدن شترمرغ گفتم: «پری‌ات کجاست که نجاتت دهد؟... ببین به چه روزی افتاده! چطور روی گند و کثافت خودش خوش است بیچاره!» فرشته گفت: «چی؟» گفتم: «قدیم‌ها فکر می‌کردند پری‌ها سوار شترمرغ می‌شوند و این ور و آن ور می‌روند. برای همین شترمرغ را نمی‌کشتند.» فرشته گفت: «دست بردار محمود!» «از چه چیزی دست بردارم؟» «از همین جوک گفتن‌ها! پری کجا بود! این‌ها افسانه است.» «من نگفتم پری هست. من گفتم پری وجود دارد فرشته؟!» «وا! خودت الآن گفتی.» «سیاوش، من گفتم پری وجود دارد؟»

ادامه...

بخشی از کتاب خواب‌هایت را در این خانه تعریف نکن محمود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به گمانم آنچه در این داستان از قرن پنجم و سال های پایانی قرن چهارم آمده است، جدای از هویت تاریخی خود هم معنادار است؛ و این نیز قصه ای است، اما برای خواننده ای که می خواهد این اشاره های تاریخی ــ گفتارها و رویدادها و اشخاص ــ را در همان آغاز دریابد می نویسم:
به روایت کتاب اسرارالتوحید نیشاپور قرن پنجم یکی از آبادترین و زنده ترین شهرهای ایران بود. ابوسعید ابوالخیر، صوفی نامی، در این شهر و در این عصر می زیست. ایشی نیلی نام زنی است که از مریدان ابوسعید ابوالخیر بود و حسن مودب هم خادم خانقاه ابوسعید بود. ابوالحسن خرقانی از صوفیان برجسته و صاحب سخنی بود که بوسعید به او ارادت داشت.
به روایت مردمان پاره ای از مناطق مرکز و جنوب ایران، خرسرموسی گونه ای ماهی نابیناست که در کاریزها به سر می برد.
شکنجه غزها در تاریخ ایران و ادب فارسی بازتاب زیادی داشته است. خفه کردن با خاک یکی از شکنجه های رایج آنان بود؛ خاک را در حلق مردم می ریختند تا از بین بروند. غزها مرو و مهنه (زادگاه و خاکجای ابوسعید) را هم نابود کردند.
دروازه مهران ری از دروازه های معروف این شهر بود. به روایت تاریخ بیهقی، مسعود غزنوی مردم ری و سپاهان و همه عراق عجم را «فراخ شلوار» می نامید.
«حسن کیف» مرکز بخش کلاردشت است و «کردیچال» یکی از روستاهای کلاردشت.
خرده داستان هایی را که درباره رستم و خاندانش در این کتاب می خوانید، از سالدیدگان منطقه کجورِ مازندران شنیده ام.
عباراتی از کتاب های اسرارالتوحید و تذکره الاولیا و نوشته بر دریا و... در این داستان آمده است.

آغاز راه؛ یکمِ محمود

به سیاوش می گویم: «این بار در راهی خواهم راند که دوردست ها را بهتر ببینی. پرده را از پیش چشمانت کنار بزن سیاوش. مبادا فقط به پیرامون پستت زل بزنی. اسب دیده را بتازان به دوردست ها، به کرانه ها. این جاده فرق می کند با جاده هایی که دیده ای. تهران به خرانق کجا و خرانق به خرقان کجا! مبادا یکی از هزاران باشی و این تفاوت ها را نبینی. مبادا فرق این و آن را ندانی سیاوش. مبادا مانند این حسن گردن شکسته باشی که مامور است و معذور. این کج طبع است و در حلقه مریدان شیخ خاموشکی بیش نیست. پشه ای خونخوار است. به من گوش کن، مبادا تا خرقان...»
می گوید: «باشد. باشد. باشد!»
باشدباشدگویان می رود و کوله اش را می گذارد توی صندوق، و می رود در را باز می کند و می نشیند. می فهمم حرف های تکراری و بیهوده ای زده ام، از آن هرزه درایی هایی که هر تازه کاری بلد است بزند، هر تازه دانشجویی بلد است. به خودم می گویم: «این چه حرفی بود زدی بدبخت! این چه حرفی بود؟! قالبی و نخ نما. نوجوان است خر که نیست! معلوم است می رود در را به هم می کوبد. یعنی چه که مبادا یکی از هزاران باشی و فرق این و آن را ندانی؟! یِ یِ یِ یِ یِ! ای خاک بر سرت محمود، ای خاک بر سرت! سخته و پخته بگو؛ غرّا و برّا.»
از خودم بیزار می شوم؛ مانند آن روزی که سه نفری به باغ وحش رفتیم ــ آن روزها من هنوز خام بودم و نه چنان شایا که درخورِ مهر ایشی نیلی باشم، که هنوز زهی بودم در زهدان، و جهانم هنوز جهان فرشته و آدمی بود ــ و من با دیدن شترمرغ گفتم: «پری ات کجاست که نجاتت دهد؟... ببین به چه روزی افتاده! چطور روی گند و کثافت خودش خوش است بیچاره!»
فرشته گفت: «چی؟»
گفتم: «قدیم ها فکر می کردند پری ها سوار شترمرغ می شوند و این ور و آن ور می روند. برای همین شترمرغ را نمی کشتند.»
فرشته گفت: «دست بردار محمود!»
«از چه چیزی دست بردارم؟»
«از همین جوک گفتن ها! پری کجا بود! این ها افسانه است.»
«من نگفتم پری هست. من گفتم پری وجود دارد فرشته؟!»
«وا! خودت الآن گفتی.»
«سیاوش، من گفتم پری وجود دارد؟»
سیاوش چیزی نگفت. رویش را برگرداند به سوی دیگر جانوران. از باغ وحش که برگشتیم یکراست رفتم سراغ کتابخانه و جوامع الحکایات را بیرون کشیدم. تندتند ورق زدم. فرشته زیر باد خنک کولر یله شده بود و به تابستان ناسزا می گفت. سیاوش با گوشی فرشته بازی می کرد. روبه رویشان ایستادم و با صدای بلند خواندم:

و ابوعبیده چند حرب دیگر بکرد با امرای عجم، و در آن جمله ظفر او را بود و خمس ِ غنایم به حضرت خلافت فرستاد تا به موضعی نزول کرد که آن را کسکر خوانند و مَعارف آن زمین به خدمت پیش آمدند و او را هدایا و تحف آوردند و طبق های حلوای تر و خشک و طبق های پالوده آوردند. و عرب هرگز پالوده ندیده بودند و از جمله سوال می کردند که «این را چه خوانند و از چه ساخته اند؟» و در زمین کسکر ماکیان باشند که در بزرگی به اشترمرغ مانند، و این معروف است و ایشان از آن مرغان به خدمت بوعبیده آوردند و عرب گمان بردند که آن اشترمرغ است، و در عرب آن باشد که شترمرغ را نشاید خورد، از آن که او مرکبِ پری باشد و هر که شترمرغی را بکشد، آن پری پیاده ماند و او را ضرر رساند، و ایشان را گفتند: «این شترمرغان را چرا آورده اید؟» ترجمان گفت: «این شترمرغ نیست، این ماکیان است.» بوعبیده بر سبیل تعجب گفت: «سُبحانَ خالِقَ الدّجاج.»

کتاب را بستم و به فرشته نگریستم. ابتدا شانه بالا انداخت، بعد که دید پاسخ می طلبم و دست بردار نیستم، چین به پیشانی انداخت و گفت: «من که چیز زیادی نفهمیدم... حالا منظور؟»
«منظور این که من حرف بی منبع نمی زنم. منظور این که من نگفتم پری وجود دارد. نگفتم هست. درباره بود و نبود چیزی حرف نزدم خانم.»
فرشته رو به سیاوش گفت: «مامان برو تو اتاق خودت بازی کن.» بعد به من گفت: «من خوابم می آید. تو نمی خواهی بخوابی؟»
گفتم: «پس من نگفتم پری وجود دارد. درست است؟»
گفت: «خب حالا! بس کن محمود! من می روم دراز بکشم.»
«یک کلمه بگو که من نگفتم پری وجود دارد. همین! فقط یک کلمه. بگو نگفتم.»
«الآن به تو برخورده؟ به شترمرغ برخورده؟ از کی باید معذرت بخواهم؟ چرا ول نمی کنی محمود!»
«تو جلو بچه جوری رفتار می کنی انگار من توهم دارم و پری را سوار بر شترمرغ دیده ام. زشت است!»
«یک روز در هفته تعطیلی و می خواهی بهش گند بزنی!»
«تو گند می زنی. تو داری گند می زنی. اول گوش بده طرف مقابل چه می گوید بعد حرف بزن.»
فرشته رفت توی آشپزخانه و با سر و صدا یک لیوان آب ریخت و گفت: «این قدر نگو خشکسالی. خشکسالی واقعی توی این خانه است. شب که مقاله می نویسی، روز که نیستی، و باشی هم فرقی نمی کند... ولش کن اصلاً!»
بعد هم به سیاوش توپید و گفت: «مگر نگفتم برو توی اتاقت بازی کن! بده من آن گوشی را.»
گوشی اش را از دست سیاوش گرفت. سیاوش به اتاقش رفت و در را محکم به هم زد. به خودم گفتم: «این چه بود گفتی؟ چه کردی محمود؟» از خودم بیزار شدم.
این بار هم وقتی سیاوش باشدباشدگویان می رود و کوله اش را می گذارد توی صندوق و می نشیند و در را محکم می بندد، از خودم و گفته هایم بیزار می شوم؛ از آن همه بادا و مبادا، از آن همه کلپتره گویی. بدم می آید و می روم دنبال اویی که می خواست ما را از خرسرموسی بپرهیزاند. می گیرمش. نگاهش می کنم صبورانه و ریزریز و آن گاه سخن می گویم. پوزش می طلبد و می پذیرد که اشتباه کرده. می آیم توی ماشین می نشینم. و در را می بندم. می ترسم به آینه بنگرم و ببینم حسن با آن چشمان ورپلغیده اش خیره خیره نگاهم می کند. می گویم: «این راه هم از آن تابلوها دارد حسن. از آن هایی که می دانی با من چه ها می کنند! این بس نیست؟ چرا آن عقب می نشینی و بزخو می کنی مرد؟!»
مهم نیست. بگذار زل بزند. بگذار از کنار آن تابلوهای سبز فلکی بگذریم و هر تابلو آسمانی شود که وقتی محوش می شوم، قلپ قلپ آب وارد شش هایم شود و دست و پا بزنم؛ نفسم بگیرد و حسن برای خودش هرزه بدراید و نفهمد رنگ سبز فلکی چه بلایی بر سرم می آورد، چه خیزاب های سهمگینی به سویم می تازاند، چه کفی می کند و چگونه در برم می گیرد، و چگونه دست و پا می زنم. بگذار حسن به سخن آید و بلاید و مامور و معذور باشد.
فرشته می گفت: «خواب هایت را در این خانه تعریف نکن محمود!»
می گفتم: «کدام خواب؟ شیخ با من نمی سازد، تو نمی سازی، حسن نمی سازد. من چه کنم با این همه نساز و ناساز و ناسازگار!»
می گفت: «برگرد به همان قبرستانی که یک هفته بودی. ای کاش برنمی گشتی محمود! ای کاش برنمی گشتی و با خاطره هایت زندگی می کردیم.»
بعد سیاوش از اتاقش بیرون می آمد و به ظرف های شکسته و افتاده کف آشپزخانه می نگریست و به اتاقش برمی گشت.
حسن می گفت: «بگو قسم بخورد. بگو قسم بخورد که تو نقشی نداشته ای و سیاوش فقط حق مسلم اوست.»
می گفتم: «قسم بخور. قسم بخور که من نقشی نداشته ام و سیاوش حق مسلم توست.»
قسم نمی خورد. ناسزا می گفت و به آشپزخانه می رفت و می شکاند و می انداخت.
می گفتم: «به چمچه و چنگال و دوری و قاب و تابه رحم کن بانو! این ها بی گناهان این خانه اند. خاطره سازان این خانه اند. من بعد از تو و سیاوش این ها را دوست دارم. خیلی دوستشان دارم. این ها پیش از آمدن تو در این خانه بوده اند. همدم شب های تنهایی اند. این پیاله از خویشان من است. این پارچ از یاران من. آن هایی را هم که با هم خریدیم دوست دارم. به جای شکستن و پرتافتن این ها فریاد بکش و خودت را خالی کن؛ بتوف، بغُر، بِجه، اما مشکن. حالا سوگند یاد کن که سیاوش حق مسلم توست!»
قسم نمی خورد و دوباره ناسزا می گفت.
یک هفته نور را به چشمانم تاباندند به نوبت و از آن سوی میز پرسیدند و امر و نهی کردند. داد زدم: «من مردی میانسالم نه شاهد بازاری. نکن آقا!»
گفت: «قسم بخور. قسم بخور که شاهد بازاری نیستی.»
گفتم: «قسم می خورم.»
گفت: «بزند به کمرت! حالا دیگر دیر است. بکش که قبلاً به هشدارهای دلسوزانه من توجه نکردی ملعون. بکش که حق همین است. بکش که قسم دروغ برکت را از زندگی ات برده است.»
گفتم: «کدام هشدار؟ کدام اخطار؟ کی گفتید؟»
سرش را تکان داد و گفت: «گفتیم.»
گفتم: «گور پدر آب و آبادی. من نگفتم. من ننوشتم. من غلط کردم. به من نفهم رحم کنید ای بزرگواران. رحم کنید. از این بینوای درمانده ابله چیزی به دل نگیرید.»

داریم از کنار آن تابلوهای سبز فلکی می گذریم. نمی دانم سیاوش به دوردست چشم دوخته یا نه، در خود است یا برون از خود. ای کاش ببیند آن دورها را.
سیاوش می گوید: «کجاست پس؟ این جا که مثل جاده قبلی است. این جا که همه چیز شبیه هم است. دور و نزدیکش فرقی ندارد.»
می گویم: «می رسیم. به زودی به شش ضلعی ها می رسیم و زمین بی کرانه می شود. بردبار باش سیاوش.»

به آن بزرگوار هم گفتم: «من سر کلاس چه دارم بگویم به کسی که هشتش گرو نهش است و نهش گرو دهش، و پایان نامه اش را فروشندگان میدان انقلاب می نویسند؟! چه بگویم؟ چه گفته باشم خوب است؟ چه فرقی می کند چه گفته باشم؟!»
گفت: «گفتی!»
گفتم: «نگفتم.»
گفت: «نوشتی.»
گفتم: «ننوشتم.»
روزنامه ها را ریخت روی میز و ورق زد. بوی کاغذ کهنه و مانده به بینی ام رسید. نمی دانم چطور توانست به روزنامه های چند ماه و چند سال پیش دست بزند و نوک انگشت هایش مورمور نشود و هی خیسش نکند؟! چطور می توانند به کاغذهای کهنه دست بزنند و نوک انگشت هایشان را کف دست جمع نکنند و نمالند و با آب دهان خیس نکنند؟! چطور می توانست؟!
گفتم: «نکن. آجیش کردم. نکن آقا.»
گفت: «چه غلطی کردی؟ آجیش کردی؟!»
گفتم: «واژه ای مازندرانی است. ناخودآگاه آمد روی زبانم. بر من ببخشایید.»
گفت: «فحش ناموسی دادی؟!»
گفتم: «نه! نه! وقتی شما با دست های مبارکتان روزنامه های کهنه را لمس کردید چندشم شد. یعنی بدنم مورمور شد و گزگز کرد و تب و لرز تنم را فراگرفت. حساسیت دارم. به کاغذهای کهنه حساسیت دارم. می دانم این حساسیت از نفهمی من است، ولی حساسیت دارم.»
گفت: «پس آجیش کردی؟!»
گفتم: «نفهمیدم. پوزش می طلبم. ببخشای. ناخودآگاه بر زبانم نشست. غلط کردم. این ها همه از حماقت بنده است. ببخشای.»
گفت: «زبانت را مار بگزد. فیل قضای حاجت کند بر دهانت که هرچه...»
گفتم: «چرا فیل؟! فیل که تنومند است و...»
گفت: «فیل. فقط فیل.»
گفتم: «چیزی بگو که بگنجد.»
گفت: «دهن تو این قدر گشاد هست که بگنجد. خیالت راحت.»
گفتم: «نه. نگفتم...» با مشت بر میز کوفتم و فریاد زدم: «نگفتم!»
گفت: «چشمم روشن! حالا دردت خوابیده و جیغ می کشی الدنگ؟! کاری نکن که سیاوش این را ببیند! ببیند که از خوبان و بتانی. چه پدری! سفته بی سر و پا!»

نظرات کاربران درباره کتاب خواب‌هایت را در این خانه تعریف نکن محمود

سلام چرا سیستم پرداخت کار نمی کنه
در 4 ماه پیش توسط سمیه سیدیان
این کتاب زندگی امروز ماست. هوایی شده ایم. سرنخ زندگی را از دست داده ایم. خدا اخر و عاقبت مان را بخیر کند.
در 9 ماه پیش توسط سعید