هپلی هپو تو جنگله. یه بچه غول تنبله. دلش میخواد که تنهایی، چی کار کنه؟ لالا، لایی. یک روز...
وقتی که سال نو اومد،
بهــار بــدو بــدو اومد.
مامان جــون هپلی هپو
اومد جلو و گفت به او:
هپلی بیا اینجا بشین. سفرهی هفت سین رو بچین.
هپلی نشست، نگاه کرد.
نگاه به چی؟ به راه کرد.