فیدیبو نماینده قانونی نشر اختران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب به من دروغ نگو!

کتاب به من دروغ نگو!
گزارش‌هايی تاريخ‌ساز از روزنامه‌نگاران كاوشگر – دفتر ۲

نسخه الکترونیک کتاب به من دروغ نگو! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب به من دروغ نگو!

مجموعه‌ای ضروری از تأثیرگذارترین نوشتارهای کاوشگرانه طی ۶۰ سال گذشته. تی. دی. آلمن: «ژورنالیسمِ حقیقتاً واقع‌نگر و فارغ از پیش‌داوری ژورنالیسمی است که نه فقط امر واقع را به‌درستی بیان می‌کند، بلکه معنا و مفهوم رویدادها را نیز به‌درستی درمی‌یابد. ژورنالیسمی با این ویژگی نه فقط امروز قانع‌کننده است، که از بوته‌ی آزمایش زمان نیز با موفقیت به در خواهد آمد؛ و نه فقط "منابع موثق"، که آشکار شدن حقایق طی تاریخ نیز به آن اعتبار می‌بخشد.» «به من دروغ نگو» نه فقط مجموعه‌ای از گزارش‌های درخشان، که نیز فراخوانی برای همه‌ی کسانی است که به دنیایی استوار بر پایه‌های شرافت و عدالت برای نوع بشر می‌اندیشند. * * * جان پیلجرِ استرالیایی، استاد دانشگاه Cornell و روزنامه‌نگار کاوشگر مقیم بریتانیا و استرالیا، تاکنون برای گزارش‌ها، کتاب‌ها، و فیلم‌هایش بیش از بیست جایزه از جمله دو بار جایزه‌ی «ژورنالیست سال» (بالاترین جایزه‌ی ژورنالیستی بریتانیا)، «جایزه‌ی صلح رسانه‌ها» از سازمان ملل متحد، جایزه‌ی اسکار برای گزارش‌های تلویزیونی، جایزه‌ی Emmy برای گزارش‌های تلویزیونی، و جایزه‌ی «گزارشگران بدون مرز» از فرانسه را دریافت کرده است.

ادامه...
  • ناشر نشر اختران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.33 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب به من دروغ نگو!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



«رزمایش»، که مستند به پژوهش دقیق در اسناد رسمی است، به عنوان یک فیلم تبلیغاتی ساخته نشده، بلکه هدف از آن ارائه ی بیانیه ای کاملاً مبتنی بر واقعیات است. من فیلم را تماشا کرده ام و می توانم بگویم که با احتیاط و خویشتن داری بسیار تهیه شده است. اما، موضوع در نفسِ خود ضرورتاً هراس انگیز است؛ و نمایش این فیلم در تلویزیون ممکن است بر نگرش عموم نسبت به سیاست بازدارندگیِ اتمی تاثیر اساسی گذارد. در این میان، من تردید دارم که مسئولیت تصمیم گیری درباره ی نمایش یا عدم نمایشِ این فیلم باید صرفاً به BBC محول شود.

و به این ترتیب، با موافقت دولت، فیلم «رزمایش» به مدت بیست و یک سال توقیف شد. وقتی فیلم سرانجام به نمایش درآمد، لودویک کندی(۸۰)، مجری استودیو، فقط اعلام کرد که نمایش فیلم در زمان تولید آن «به قدری هولناک و اضطراب آور» می توانست باشد که نمی شد آن را در آن برهه از زمان پخش کرد. و فریب ادامه یافت.
آنچه فیلم واتکینز مطرح می کرد این بود که تعداد پایگاه های اتمی بریتانیا هم نسبت به جمعیت و هم نسبت به وسعت خاکش بیش از هر نقطه ی دیگر جهان است و، بنابراین، خطری را که از این بابت متوجه مردم بریتانیا بود عیان می کرد. این مطلب چنان به طور کامل از مردم پنهان نگه داشته شده بود که پارلمان بین سال های ۱۹۶۵ تا ۱۹۸۰ حتی یک بار هم موضوع مسابقه ی تسلیحات هسته ای را، که محققاً مبرم ترین و خطرآفرین ترین مسئله در برابر بشریت است، مورد بحث قرار نداد. به موازاتِ این سکوتِ پارلمان، در رسانه ها هم، با حمایت سیستم فشار و نفوذ (Lobby System)، سکوت حکم فرما بود. یا روزنامه نگاران را از اصل موضوع منحرف کرده بودند یا طی نشست های مطبوعاتی به طور تمام و کمال دروغ تحویل آنها می دادند. وزارت دفاع اظهار می داشت که دوازده پایگاه هسته ای وجود دارد، «و نه بیشتر». این ادعا تا سال ۱۹۸۰ به چالش کشیده نشد. دانکن کمپل(۸۱)، روزنامه نگار مجله ی New Statesman، در آن سال افشا کرد که بریتانیا میزبانِ یکصد و سی و پنج پایگاه است که تک تک آنها ممکن است آماج حملات شوروی قرار گیرد.
جنگ فالکلندز(۸۲) در سال ۱۹۸۲ همه چیز را رو کرد. روزنامه نگارانی که، پیش تر، از بی طرفی و واقع گراییِ(۸۳) خود به عنوان «یک امر مسجل» دفاع کرده بودند، در راه برگشت (از جزیره ی فالکلندز به بریتانیا) از جنوب اقیانوس اطلس، ذهن گراییِ خود (عدول از بی طرفی و واقع گرایی)(۸۴) را به عنوان امری در مسیر آرمان های «ملکه» و «میهن» صریحاً می ستودند ــ انگار که این جنگ یک امر حیاتیِ ملی بوده است، که چنین نبود. اگر روزنامه نگاران شکایتی هم داشتند از این بود که چرا مجاز نبودند به اندازه ی کافی نظامیان بریتانیا را همراهی کنند تا بتوانند فاتح «جنگِ تبلیغاتی» شوند. (به دنبال جنگ خلیج فارس در سال ۱۹۹۱ و حمله ی ناتو علیه یوگسلاوی در سال ۱۹۹۹، گِله های مشابهی شنیده می شد).
صورتِ مذاکرات «هیئت رسیدگی به محتوای برنامه های BBC» حاکی از آن است که تصمیم بر آن بوده که، در دوران درگیری فالکلندز، پوشش خبریْ «متناسب با عواطف عمومی» تنظیم شود و بارِ پوشش خبری بی بی سی همسو با بخشنامه های سیاستگذاری دولت باشد؛ و اینکه گزارشگریِ بی طرفانه یک رویه ی «آزاردهنده ی غیرضرور» تلقی می شد. این امری غیرعادی نبود: لُرد جان ریث(۸۵)، موسس بی بی سی، «بی طرفی» را به عنوان یک اصلْ بنیان نهاد ــ به شرطی که هر موقع نظام در معرض تهدید قرار گرفت این اصل به تعلیق درآید. وی، درست بعد از آغاز راه اندازی بی بی سی در سال ۱۹۲۰ و در جریان «اعتصاب عمومی»(۸۶)، به طور مخفیانه، با نوشتن تبلیغات برای دولتِ محافظه کارِ بالدوین(۸۷) یک مورد از تعلیق این اصل را به نمایش گذاشت.
هشتاد سال بعد، در ۲۰۰۳، مطبوعات سنتی دستِ راستیِ همسو بادولت بلر این ترجیع بند خود را که ژورنالیسمِ بی بی سی دارای جهت گیریِ «ضدجنگ» است از سر گرفتند. چه طنزی! چون حقیقت عکس این بود. موسسه ی خبری Media Tenor به مرکزیت بُن (Bonn) در آلمان، طی یک بررسی درباره ی پوشش خبریِ رسانه های ماهواره ایِ عمده ی دنیا درباره ی حمله به عراق و اشغال آن کشور، نتیجه گیری کرده است که پوشش خبری بی بی سی درباره ی مخالفت با اشغال عراق به نسبتِ سایر خبرگزاری ها، از جمله شبکه های ایالات متحده آمریکا، کمتر بوده است. اخبار مربوط به تظاهراتِ ضدجنگ، که بازتابِ نظرِ اکثریت مردم بریتانیا است، صرفاً دو درصد از گزارشگری های بی بی سی را به خود اختصاص می داد.
موارد استثنای روزنامه نگاری شرافتمندانه در مطبوعات بریتانیا کاملاً بارز است. رونامه نگارانِ غالباً خلاق و هوشمند روزنامه ی Independent، روزنامه نگاران گاه خلاقِ Guardian و روزنامه ی از نو متولد شده ی Daily Mirror ماهیت خونین و بی دلیلِ تهاجم بوش و بلر را عریان ساختند. پشتیبانی روزنامه ی Daily Mirror از دو میلیون نفر معترض در خیابان های لندن ــ بزرگ ترین تظاهرات در تاریخ بریتانیا ــ یک پدیده بود و پوششِ خبری جسورانه، آگاهانه و فکورانه ی آن روزنامه پدیده ای دیگر. ایده ی انتشار روزنامه هایِ جنجالیِ با قطع کوچک(۸۸) به عنوان یک روزنامه واقعی از روزنامه ی Sun متعلق به مرداک که، در مقایسه با Daily Mirror بی رمق و ناهمگام شده بود، بازپس گرفته شد. معذالک وقتی بغداد سقوط کرد، روزنامه ی Daily Mirror هم سکندری خورد. دلایلی که برای این امر مطرح می شد این بود که: خوانندگان «میهن پرست» صدای اعتراض خود را بلند کرده اند؛ شمارگان روزنامه کاهش یافته؛ و مدیریتِ جدیدِ ابرشرکتیِ آن دستور داده است که روزنامه به حیطه ی ماجراهای جنجالی از نوع پوشش خبری پیشکار بی مرام پرنسس دیانا و چهره های مشهور ولی سبک مغزِ عالم ورزش و سرگرمی ها برگردد و ژورنالیسم افتخارآمیزِ بازیافته اش فقط هر از گاهی تجدید شود.
در جریان تهاجم به عراق، واژه ای با تعبیری زیبا به این شکل پدیدار شد: تروریست های زبان(۸۹) در پنتاگون (وزارت دفاع ایالات متحده آمریکا) قبلاً واژه ی «آسیب ثانویه»(۹۰) را ابداع کرده بودند. وارثان آنها سپس واژه ی «همراه و همسو»(۹۱) را جعل کردند که به روزنامه نگاران همراه با نیروهای مهاجم اشاره داشت. این واژه فقط در مورد روزنامه نگارانِ حاضر در جبهه مصداق نمی یافت. سردبیر سیاسی بی بی سی، در حالی که مقابل مقر نخست وزیر بریتانیا ایستاده بود، سقوطِ بغداد را همچون یک نطق پیروزی در برنامه ی اخبار شامگاهی گزارش می کرد. وی به بینندگان می گفت: «تونی بلر گفته بود که نیروهای مهاجم قادرند بغداد را، بدون راه افتادن یک حمام خون، تسخیر کنند و عراقی ها در پایان کار این را جشن خواهند گرفت. اکنون ثابت شده است که پیش بینی بلر در مورد هر دوی این نکات قطعاً صحت داشته است.» بر اساس بررسی علمیِ تیمِ مطالعاتیِ دانشگاه جان هاپکینز ایالات متحده که در مجله ی پزشکی بریتانیاییِ The Lancet منتشر شده، تعداد کشته شدگان غیرنظامی در عراق بیش از یکصد هزار نفر اعلام شده است (به گزارش روزنامه ی واشنگتن پست مورخ ۱۱ اکتبر ۲۰۰۶، صفحه A/۲، مقاله ی دیوید براون، بر اساس پژوهش های جمعی از کارشناسان آمریکایی و عراقی، تلفات ناشی از تهاجم آمریکا به عراق و عواقب آن بیش از ۰۰۰,۶۵۵ اعلام شده است. ـ م). کشتارهای بررسی شده در گزارش مزبور نه به دستِ «شورشیان»، که به دست ارتش «ائتلاف» به سرکردگی آمریکا صورت گرفته است.
یکی از مقالات رابرت فیسک در مجموعه ی حاضر کنکاش وی در سپتامبر ۲۰۰۳ است که نشان می دهد در اثر اشغال عراق به دست آمریکا و انگلیس، هر هفته حداقل پانصد عراقی می میرند یا کشته می شوند. و ظاهراً این میزان کشتار «حمام خون» محسوب نمی شود! آیا همین مطلب را در مورد سه هزار نفری که در نیویورک در یازده سپتامبر ۲۰۰۱ قتل عام شدند می توان بیان داشت؟ آنچه روزنامه نگاران شرافتمند را از دیگر روزنامه نگاران متمایز می کند، بیش از هر چیز، ارزش یکسانی است که بدون در نظر گرفتنِ مکانِ زیست، برای حیات انسان ها قائلند. «ما»ی آنها به گستردگیِ نوع بشر است.
در ایالات متحده، که قانون اساسی اش بیشترین آزادی را در جهان برای رسانه های گروهی قائل است، نفی تعمیم مفهوم «بشر» به همه ی انسان ها رویه ای متعارف شده است. همچون ویتنامی ها و سایرینی که از وطن خود دفاع کرده اند، عراقی ها هم آدم حساب نمی شوند، متعفن محسوب می شوند و لذا تجاوز به آنها و شکنجه و شکارشان مسئله ی مهمی نیست. روزنامه ی The New York Daily News با برجسته کردن نامه ای و چاپ آن می نویسد: «به ازای هر سربازِ ایالات متحده آمریکا، بیست عراقی را باید اعدام کرد.» شاید روزنامه های نیویورک تایمز و واشینگتن پست چنین نامه هایی را منتشر نکنند، ولی در تبلیغِ افسانه ی تهدیدِ زرادخانه ی صدام حسین (بهانه ی آمریکا برای تهاجم به عراق ـ م.) هر دوی آنها نقش مهمی ایفا کردند.
مدت ها قبل از تهاجم، هر دو نشریه ی فوق، به نفع کاخ سفید، نقش چوپان دروغگو (آی گرگ، آی گرگ!) را بازی می کردند. از جمله عناوین صفحه ی اول روزنامه ی نیویورک تایمز عبارت بود از: «زرادخانه ی مخفی عراق: به دنبالِ سلاح های میکربی»، «سربازان فراری عراق از تعجیل صدام در ساخت بمب اتمی سخن می گویند»، «عراقی ها از نوسازی در زاغه های سلاح های اتمی و شیمیایی خبر می دهند»، و «مقامات رسمی: کمک سربازان فراری عراقی به اثبات ادعاهای ایالات متحده علیه عراق.»
تمام این داستان ها تبلیغاتی ناشیانه از آب در آمد. در یک نامه ی داخلی الکترونیکی (ایمیلِ منتشره در واشنگتن پست)، خانم جودیث میلر(۹۲) ــ گزارشگر روزنامه ی نیویورک تایمز ــ منبع اصلی اطلاعات خود را رو می کند: احمد چلبی، تبعیدی عراقی و یک مختلس مجرم که رهبری حزب «کنگره ی ملی عراق»(۹۳) را بر عهده داشت. مقر این حزب در واشنگتن بود و با بودجه ی سازمان سیا تامین مالی می شد. کنگره ی آمریکا در تحقیق و تفحصی که انجام داد به این نتیجه رسید که تقریباً تمام «اطلاعات» ارائه شده توسط چلبی و سایر تبعیدی های وابسته به این حزب فاقد ارزش بوده است.
در ژوئیه ۲۰۰۳، هنگامی که اطلاعات منعکس کننده ی دشواری های اشغالِ عراق در حال لُو رفتن بود، روزنامه های نیویورک تایمز و واشنگتن پست عنوان مهم صفحات اول خود را به «بازگشت» سرباز بیست ساله ای به نام جسیکا لینچ(۹۴) به میهنِ اختصاص دادند. داستان این خانم را که، حین تهاجم، در یک تصادف رانندگی زخمی شده و به دست عراقی ها دستگیر شده بود، دولت آمریکا به دقت دستکاری و منتشر کرده بود. در واقع امر، پزشکان عراقی جانِ این سرباز را با مداوا نجات داده بودند و، با به مخاطره انداختن جان خود، سعی کرده بودند وی را به نیروهای آمریکایی برگردانند.
روایت رسمی آمریکایی ها مبنی بر مصاف و دفاع شجاعانه ی این سرباز در مقابله با مهاجمان عراقی مشتی دروغ است؛ عملیات «نجات» کذایی وی از یک بیمارستان تقریباً متروکه که با دوربین های شب ـ بین(۹۵) به دست کارگردانی هالیوودی فیلم برداری شده هم دروغی بزرگ تر است. در واشنگتن، همه از کم کیف این ماجرا مطلع بودند و بخشی از آن هم گزارش شد.
اما، درز کردن این اطلاعات مانع از این نشد که بهترین های عرصه ی ژورنالیسم در آمریکا برای کمک به صحنه آراییِ مراسم بازگشتِ مسرت بخشِ لینچ به طور یکپارچه عمل نکنند. شهر الیزابت در ویرجینیای غربی، مزین به تصاویر و تندیس ها و همراه با پارچه نوشته ها و خطابه های اعلامِ غرور مردمِ محلی، از لینچ استقبال کرد. اظهار تاسف روزنامه ی واشنگتن پست از اینکه «کلّ ماجرا در اثر گزارش های متناقضِ رسانه ها مغشوش شده بود» یادآورِ توصیفِ اُروِل(۹۶) از «واژه هایی که چون برفِ نرم رویِ واقعیات می بارد و نمای کلی آنها را دچار ابهام می سازد و تمام جزئیات را پنهان می کند» بود.
در واشنگتن از چارلز لوئیس(۹۷) ــ مجری سابق برنامه ی «۶۰ دقیقه» در کانال تلویزیونی سی بی اس (CBS) ــ در مورد این ماجرا سوآل کردم. وی که در حال حاضر مدیریتِ واحدی تحقیقاتی به نام «مرکز صداقت در قبال جامعه(۹۸)» را بر عهده دارد، پاسخ داد: «می دانید که در زمان بوش تمکین و سکوت در میان روزنامه نگاران شدیدتر از دهه ی ۱۹۵۰(۹۹) است. روپرت مرداک بانفوذترین سلطانِ رسانه ای در آمریکا است؛ معیارها را وی تعیین می کند، بدون آنکه هیچ گونه بحث عمومی در مورد آن صورت گیرد. چرا هنوز اکثریتِ مردم آمریکا بر این باورند که صدام حسین عاملِ پشتِ صحنه در حمله ی یازدهم سپتامبر است؟ زیرا رسانه ها با تکرار دائمیِ موضع دولت این امر را تضمین می کنند.»
از او سوآل کردم: «اگر آزادترین رسانه های دنیا بوش و رامسفلد را به طور جدی به چالش می کشیدند و، به جایِ پخش مطالبی که بعداً معلوم شد یک مشت تبلیغات مزخرف است، ادعای آنها را کنکاش می کردند، چه پیش می آمد؟» جواب داد: «اگر رسانه ها بی پرواتر و قُرص و محکم تر نسبت به کشف حقایق عمل کرده بودند، به احتمال بسیار بسیار زیاد، وارد جنگ عراق نمی شدیم.»
جای شگفتی نیست که گزارش های شایان توجه خبرنگاران خارجی از عراق، مثل آنچه رابرت فیسک در تارنماهای(۱۰۰) اینترنتی می نویسد، این قدر با اشتیاق خوانده می شود. خانم جین هرمن(۱۰۱)، یک صدای مخالفِ نادر در کنگره ی آمریکا، راجع به تهاجم عراق می گوید: «ما اکنون قربانیِ بزرگ ترین ترفندِ لاپوشانیِ تمام اعصار شده ایم.» اما این هم خیال باطل است. آنچه که در ایالات متحده تقریباً هرگز گزارش نمی شود روند مداخلات استعماری آمریکا است. بنابراین، افشاگرانی که از صدها مورد «عملیاتِ مخفی» غیرقانونی که بسیاری از آنها خونین بوده و بخش عظیمی از جهان را از حق تعیین سرنوشت سیاسی و اقتصادی خود محروم ساخته است سخن می گویند و آنها را مطرح می کنند، انگ «ضدآمریکایی»(۱۰۲) می خورند.
سیستمِ داوطلبانه ی جعل و دروغ، که به دست حکومت سازمان یافته است، بر مداخلاتِ استعماری سرپوش گذاشته است. این سرپوش گذاری از نسلْ کشیِ بومی های آمریکا، داستان های ساختگی درباره ی چگونگی تسخیر سرزمین های غرب آمریکا و جنگ آمریکا با اسپانیا آغاز گردید ــ جنگی که با اتهامِ دروغینِ آمریکا به اسپانیا مبنی بر غرق کردن ناو جنگیِ آمریکا به نام The Marine درگرفت. آتش جنگ با هیزمِ روزنامه های راندولف هرست(۱۰۳) ــ روپرت مرداک زمانه ی خود ــ شعله ور شد و تا دهه ی ۱۹۶۰ روشن ماند، تا اینکه داستانی جعلی مبنی بر حمله ی ویتنام شمالی علیه دو اژدرافکن آمریکایی در خلیج تونکن(۱۰۴) (که رسانه ها با دمیدنِ آن در بوق و کرنا، خواستار تلافی جویی بودند) بهانه ی لازم برای بمباران ویتنام شمالی را به رئیس جمهور جانسون داد.
در اواخر دهه ی ۱۹۷۰، رسانه های آزاد اما خاموش(۱۰۵) به رئیس جمهور کارتر امکان دادند تا هم دیکتاتوری اندونزی را برای سلاخیِ مردم تیمور شرقی مسلح و هم از مجاهدان افغان که، سرانجام طالبان و القاعده از آن زاده شدند، مخفیانه حمایت کند. در دهه ی ۱۹۸۰، هراس آفرینیِ پوچ و بی معنی ایالات متحده مبنی بر اینکه جنبش های مردمیِ آمریکای مرکزی، و مشخصاً ساندنیست های(۱۰۶) نیکاراگوئه، تهدیدی علیه آمریکا به شمار می رود بهانه ای به رئیس جمهور ریگان داد تا تروریست های خون آشامِ کنترا(۱۰۷) را مسلح کند و مورد حمایت قرار دهد. برآورد می شود که این عملیات هفتاد هزار کشته بر جای گذاشته باشد. در همین راستا، تشکیلاتِ جورج دبلیو بوش به صدها شکنجه گرِ آمریکای لاتین، دیکتاتورهای نورچشمی و جانی صفت، و هواپیماـ ربایانِ ضد کاسترو پناه می دهد.(۱۰۸) از این افراد که، بنا بر هر تعریفی، تروریست محسوب می شوند، در غالب رسانه های عمده تقریباً هیچ گزارشی دیده نمی شود. به طریق اولی، از کارِ آموزشگاه واقع در فورت بنینگ(۱۰۹) (ایالتِ جورجیای آمریکا) یعنی «مدرسه ی (آموزش نظامیِ) قاره ی آمریکا»(۱۱۰) که جزوه های آموزشی اش روش های ارعاب و شکنجه را تعلیم می دهد، و آموزش یافتگان آنها جزءِ بدنام ترین سرکوبگرانِ آمریکای لاتین هستند، ذکری به میان نمی آید.
تونی بلر در خطابه ای در کنگره ی آمریکا در سال ۲۰۰۳ می گوید: «هیچ گاه به اندازه ی امروز قدرت آمریکا این قدر ضروری و این قدر قرین سوءتفاهم نبوده است. هیچ گاه مطالعه ی تاریخ، مگر به صورت خیلی کلی، این قدر برای زمانه ی امروز ما بی ثمر نبوده است. در واقع، وی با این سخنانْ ما را از مطالعه ی امپریالیسم برحذر می دارد، مبادا که مطالعه مقوله ی «امپریالیسم» باعث شود که نظریه «تقدیر آشکارِ»(۱۱۱) ایالات متحده در فرمانروایی بر جهان و اعتقادِ بلر به ضرورت ایفای نقش یک امپراتوریِ درجه دو اما پایدار برای بریتانیا را رد کنیم.
بدیهی است که بلر بدون در اختیار داشتن رادیو و تلویزیون و صفحات اول روزنامه ها برای بازگو کردن و شاخ و برگ دادن به حرف هایش، نمی تواند کسی را از مطالعه ی تاریخ بر حذر دارد. ژورنالیسم با عدول از نقش خود در نگارشِ «پیش نویس اولیه»ی تاریخ، به طور مستقیم یا غیرمستقیم، به ارتقای امپریالیسمی کمک می کند که مقاصد واقعی اش به ندرت بیان می شود. در عوض، واژه ها و مفاهیم شریفی چون «دموکراسی»، «آزادی» و «آزادسازی» از معنای حقیقی تهی می شوند و واژگانی پوچ و از معنا تهی شده اجباراً در خدمتِ سلطه قرار می گیرند. وقتی روزنامه نگاران اجازه ی چنین تباهی ای در زبان و آرا و اندیشه ها را می دهند، واژه هایی از این دست، به جای آگاهی، باعث سردرگمی می شوند یا، به گفته ی ادوارد هرمن(۱۱۲)، «اموری محال و غیرقابل تصور را برای عموم مردم به صورت متعارف در می آورند.»
جورج دبلیو بوش در ژوئن ۲۰۰۲ طی سخنانی برای دانشجویان دانشکده افسریِ وست پوینت(۱۱۳)، که روبات گونه برایش ابراز احساسات می کردند، اظهار داشت که سیاست بازدارندگیِ(۱۱۴) دوران «جنگِ سرد» باطل است و ایالات متحده علیه دشمنانِ بالقوه اش دست به اقدام «پیش دستانه»(۱۱۵) خواهد زد. چند ماه پیش تر، نسخه ای از گزارش پنتاگون تحت عنوان «بررسی وضعیتِ هسته ای» به خارج درز پیدا کرده بود که آشکار می ساخت حکومت آمریکا طرح هایی احتیاطی برای استفاده از سلاح های هسته ای علیه ایران، کره شمالی، سوریه و چین دارد. (مقاله ی «سرود دیک چنی برای آمریکا: پیش نویس طرحی برای سلطه ی جهانی» نوشته دیوید آرمسترانگ که در این جُنگ به فارسی ترجمه شده است به همین مطلب می پردازد. ـ م). به دنبال آمریکا، بریتانیا هم برای اولین بار اعلام کرد که «در صورت ضرورت»، با سلاح های هسته ای به کشورهای غیرهسته ای حمله خواهد کرد.(۱۱۶) پیرامون این مطلب تقریباً نه گزارشی تهیه شده و نه بحثی عمومی صورت گرفته است ــ این عینِ ماجرای پنجاه سال قبل است، یعنی زمانی که نیروهای اطلاعاتی بریتانیا به دولت هشدار دادند که ایالات متحده آماده است یک جنگ اتمیِ بازدارنده(۱۱۷) علیه شوروی به راه بیندازد ولی مردم درباره ی آن هیچ نمی دانستند.
در آن زمان، مردم بریتانیا این را هم نمی دانستند که طبق پرونده های سری سال ۱۹۶۸، که اکنون در دسترس عموم قرار گرفته، ارشدترین برنامه ریزانِ «جنگ سرد» در بریتانیا اطمینان داشتند که روس ها قصدِ حمله به غرب را ندارند. به گفته ی روسای ستاد ارتش بریتانیا، که سیاست شوروی را «احتیاط آمیز و واقع بینانه» توصیف می کردند، «شوروی عمداً جنگی فراگیر یا حتی محدود علیه اروپا آغاز نخواهد کرد.» این حقیقتِ محرمانه با آنچه دولت بریتانیا به خورد مطبوعات و عامه ی مردم می داد در تضاد کامل قرار داشت.
یوگنی یوتوشنکو(۱۱۸)، ناراضیِ اهل شوروی، می گفت: «وقتی سکوتْ جانشین حقیقت می شود، این سکوت در واقع دروغ پردازی است.» امروز نیز سکوتی وهم آمیز(۱۱۹)، مشحون از غوغاسالاری ها و فرصت ربایی های اربابان قدرت حکفرماست، سکوتی در خدمتِ توجیه فریب ها و خشونت های اربابان قدرت. این سکوت به عنوان اخبار عرضه می شود ــ گرچه این «اخبار» در واقع مضحکه ای است که در آنْ روزنامه نگارانی که به طرق گوناگون همپالکی مراجع رسمی اند به شکلی مبهم به بدیهیات اشاره هایی می کنند که به ندرت چیزی از آن ادراک می شود ــ مبادا که، به قول ریچارد فالک(۱۲۰)، به نحوه ی نگاه یک بُعدی و یک سویه ی اخلاقی «ما» به عواقب اَعمال سیاسی ای که دولتمردان مان به نام ما انجام می دهند خللی وارد شود. پیش از این، هیچ گاه اخبار چنین تکراری و این اخبارِ تکراری چنین پرحجم نبوده و کسانی چنین اندک آن را در چنبره ی کنترل و انحصارِ خود محدود نکرده بودند.
در سال ۱۹۸۳، مالکیتِ رسانه های عمده ی همگانی به پنجاه شرکت تعلق داشت. اما در سال ۲۰۰۲ این رقم به نُه شرکت بین المللی کاهش یافت. مقررات زداییِ(۱۲۱) افسارگسیخته ی اقتصاد نولیبرالی حتی به تنوع ظاهری رسانه ها خاتمه داده است. در فوریه ۲۰۰۴، روپرت مرداک پیش بینی می کرد که ظرف سه سال فقط سه ابرشرکت رسانه ای جهانی وجود خواهد داشت که شرکت وی یکی از آنها خواهد بود. در اینترنت بیست تارنمای اصلیِ فعلی متعلق به شرکت هایی چون: Viacom،AOL-Time Warner،Disney، Fox و گروهی از غول های رسانه ای دیگر است.(۱۲۲) شصت درصدِ زمانی که آمریکایی ها صرف اینترنت می کنند صرفاً به چهارده شرکت اختصاص دارد که سودایی با ابعاد جهانی را در سر می پرورانند: تامین مشتریانی فرمانبردار برای خود، نه شهروندانی آزاداندیش و آگاه.
بجاست که این مجموعه با اثری از ادوارد سعید به پایان برسد. وی در کتاب فرهنگ و امپریالیسم پیشگویانه می نویسد: «ما تازه داریم پی می بریم که استعمارزدایی نه پایان روابطِ سلطه ـ محورِ امپراتوری بلکه صرفاً آغازی برای گسترش و تداوم یک شبکه رشته های در هم تنیده ی جغرافیایی ـ سیاسی بود که از "عصر روشنگری" (رُنسانس) در حال تکوین بوده است. رسانه های جمعیِ نوین این قدرت را دارند که حتی عمیق تر از تمام مظاهر پیشینِ تکنولوژی غربی در فرهنگِ کشور مخاطب خود(۱۲۳) نفوذ کنند. در مقایسه با یک قرن قبل که رسوخ فرهنگ اروپایی مستلزم حضورِ انسان سفیدپوست بود، اکنون علاوه بر حضور انسان سفیدپوست، رسانه های جمعیِ بین المللی هم حاضرند و دارند موذیانه جایشان را در گستره ای فوق العاده وسیع باز می کنند.»
رویدادهای اخیر در ونزوئلا شاهدی بر این گفته است. از زمانی که هوگو چاوز، رئیس جمهور اصلاح طلب، با آرای مردمی به قدرت رسید، مجبور بوده است که در نبردی تمام عیار از خود و دولتش دفاع کند. ابرشرکت هایی که رسانه های جمعی ونزوئلا را در اختیار دارند این جنگ را به راه انداختند. ایگناسیو رامونه(۱۲۴)، مدیر روزنامه ی لوموند دیپلماتیک می نویسد: «در حالی که چاوز به قواعد دموکراسی احترام می گذاشت رسانه های جمعی متعلق به چند سرمایه دار، با تحریف وقایع، دروغگویی و شستشوی مغزی، نقش رسانه ها در مقام "رکن چهارم دموکراسی" را پایمال کردند. اکنون، وظیفه ی این رسانه ها عدم انعکاس مطالبات واقعی توده های مردم و، در صورت امکان، کسب قدرت سیاسی برای صاحبان سرمایه است.» ــ عین همان مسائلی که مطبوعات شیلی در شعله ور ساختن حوادث منجر به کودتا علیه سالوادور آلنده در سال ۱۹۷۳ آفریدند. چنانچه دولت های اکوادور، برزیل و آرژانتین بخواهند به اصلاحات واقعی مردمی دست بزنند، آنها هم در معرض «جنگِ کثیف» رسانه ای خواهند بود.
چهارصد سال از زمانی که دگراندیشان، آرمانگرایان و آینده نگران اولین نبردِ بزرگ را برای کسبِ آزادی مطبوعات به راه انداختند می گذرد. اینان در بیان نظراتی متفاوت از قیمان جامعه اصرار می ورزیدند و در نتیجه به اشد مجازات محکوم شدند. توماس هایتن(۱۲۵) به خاطر فروش کتاب هایِ ویلیام تایندیل(۱۲۶)، که انجیل مقدس را به انگلیسی ترجمه کرده بود، اعدام شد. ریچارد بیفیلد(۱۲۷)، جان توسبری(۱۲۸) و کتاب فروشان دیگر برای مجازات سوزانده شدند. جان لیلبرنِ(۱۲۹) مساوات طلب به جرم چاپ کتاب های پاکدینان (Puritans) در هلند به پانصد ضربه شلاق در ملا عام در شهر لندن، شکنجه با قاپوق و جریمه ی گزاف پانصد پوندی محکوم شد.
دیوید بومن(۱۳۰) در مجله ی The Captive Press می نویسد:

طنز قضیه در این است که مطبوعات هنوز از سلطه ی یوغی خلاص نشده، به زیرِ سلطه ی یوغی دیگر کشیده می شوند: سلطه ی گروه کوچکی از صاحبانِ سرمایه و مالکان که تعدادشان هر روز کمتر می شود. مطبوعات، و امروزه همه ی رسانه های جمعی، به عوض آنکه یک نهادِ اجتماعیِ متنوع در خدمت جامعه ی دموکراتیک بشوند، اکنون جزءِ اموالِ افرادِ انگشت شماری شده اند که با ارزش های فرهنگی، سیاسی و اجتماعیِ دلخواه آنان اداره می شوند... به جرئت می توان گفت که اکنون با دومین نبردِ بزرگ تاریخ برای کسب آزادیِ مطبوعات مواجهیم.

در قبالِ وسعت خرابکاری و اخلال در چنین ابعادی، که غالباً قابل تشخیص هم نیست، ژورنالیسمِ آزاد هرگز این قدر آسیب پذیر نبوده است. اکنون منشا بخش عمده ای از محتوای سرمقاله های رسانه ها شرکت های غول آسای روابط عمومی اند، که حکومت ها و سایر صاحبان قدرتمند منافع آنها را به خدمت گرفته اند ــ هرچند که با اتخاذ روش های موذیانه و غیرمستقیم برای پنهان کردن این واقعیت تلاش شود. حیطه ی عملِ این شرکت های روابطِ عمومیْ ایدئولوژیک است: از دفاع از منافع شرکت های بزرگ گرفته تا جنگ. این نوعِ دیگری از همراه و همسو شدن(۱۳۱) روزنامه نگاران با قدرت است که در محافل نظامی به «سلطه ی اطلاعات»(۱۳۲) معروف است که به نوبه ی خود، بخشی از به اصطلاح «سلطه ی تمام عیار»(۱۳۳) است: مقصودْ سلطه ی جهانی بر زمین، دریا، هوا، فضا و اطلاعات است که همان سیاستِ اعلام شده ی ایالات متحده است. به قولِ دیوید میلر، تحلیلگرِ رسانه، هدف این است که، در غایتِ امر، «بین نهادهای مسئولِ کنترل اطلاعات و رسانه های جمعی نتوان تمایزی قایل شد.»
ایگناسیو رامونه می پرسد: «عکس العمل ما به همه ی این جریانات چه باید باشد؟ و چگونه می توانیم از خود دفاع کنیم؟» پاسخ ساده است: باید رکن جدیدی، رکن پنجمی، ایجاد کنیم که بشود با نیروهای مدنی به جنگِ این ائتلاف جدید حاکمانِ «رسانه ها» برویم. وی پیشنهاد می کند که به عنوان عامل توازن در برابر ابرشرکت ها، یک انجمن بین المللی متشکل از روزنامه ـ نگارانِ کاوشگر و مستقل، دانشگاهیان، خوانندگانِ روزنامه ها، شنوندگان رادیو و بینندگان تلویزیون، ایجاد شود تا ابرشرکت های حاکم بر رسانه ها را زیر نظر بگیرد، و عملکرد آنها را تحلیل و تقبیح کند. به عبارت دیگر، مثلِ دولت ها، و ابرشرکت های آزمند و موسسات مالی بین المللی، رسانه های جمعی هم خود هدفی برای فعالیت های اعتراضی و نظارت های مردمی بشود.»
نظرِ شخصِ من این است که موفقیتِ ما در آینده ی نزدیک در گروِ شبنامه های نوظهور یا Samizdat است. Samizdat واژه ای روسی است به معنای رسانه ی «غیررسمی» یا «شبنامه» که در اواخر دورانِ شوروی سابق رواج یافت. با توجه به فناوریِ روز، در این زمینه امکانات بالقوه ی عظیمی وجود دارد. در شبکه ی تارنمای جهانی (WWW) میلیون ها نفر بهترین تارنماها را «بدیلی برای رسانه های متعارف»(۱۳۴) می خوانند. گزارش دهیِ متهورانه خانم جو وایلدینگ(۱۳۵) از عراقِ تحت محاصره، یک مثالِ چشمگیر است، (ترجمه ی این مقاله در جلد دوم این کتاب ارائه خواهد شد). این خانم، روزنامه نگار رسمی محسوب نمی شود ولی عضوی از جمع جدیدِ «گزارشگران مردمی» است. در ایالات متحده روزنامه های مستقل ــ مثل Toledo Blade (به ذکر فقط یک نام اکتفا می کنم) ــ همراه با رادیوهای محلیِ محبوب و مستقلی، همچون رادیو پاسیفیکا(۱۳۶) و «دموکراسی، بی هیچ درنگ!»(۱۳۷)، در حال بالیدن اند.
نظیر این شبکه ی رسانه های مستقل است که به ارتقای آگاهی میلیون ها نفر در پهنه ی گیتی کمک کرده است؛ در طولِ زندگی ام به یاد ندارم که هیچ گاه مردمِ سراسرِ جهان از نیروهای سیاسیِ بسیج شده علیه خود و امکانات مقابله با آنها شناختی بهتر از این به معرض نمایش گذاشته باشند. آرونداتی روی(۱۳۸) (بانوی نویسنده ی هندی ـ م.) فَورانِ خشمِ ضدجنگ در سراسر جهان در فوریه ی ۲۰۰۳ را چنین توصیف می کند: «این جذاب ترین نمایش اصول اخلاقی عمومی است که جهان تا کنون به خود دیده است.» این صرفاً آغازِ حرکت و دلیلی برای خوش بینی است، زیرا جهان اکنون هم دو ابرقدرت دارد: قدرتِ توانگرسالاری(۱۳۹) نظامیِ واشنگتن از یک سو، و قدرت افکار عمومی از سوی دیگر. روزنامه نگارانِ راستین باید نماینده ی ابرقدرت اخیر باشند. این خواست خانم آرونداتی روی لفاظی نیست؛ تجدید حیات بشری یک پدیده ی خارق العاده نیست؛ جنبشی به پا خاسته که از هر زمانی متنوع تر، شجاعانه تر، بین المللی تر، و در قبال تفاوت ها شکیباتر است ــ و، سریع تر از هر زمان دیگری در حال بالیدن است. من این جُنگ را به بهترین های هم صنف روزنامه نگارم اهدا می کنم، که اکنون بیش از هر زمان دیگری به آنها نیاز داریم.

جان پیلجر ـ مارس ۲۰۰۵

مقدمه

جان پیلجر(۲)

«از نظر هر آن کس که تاریخ را خوانده، نافرمانی نخستین فضیلت نوع بشر است.»
اسکار وایلد

در پشت جلدِ این کتاب گفتاری از ت. د. آلمن(۳) روزنامه نگار آمریکایی نقل شده که مورد علاقه من است: «ژورنالیسمِ حقیقتاً واقع نگر و فارغ از پیش داوری(۴) ژورنالیسمی است که نه فقط امرِ واقع را به درستی بیان می کند، بلکه معنا و مفهوم رویدادها را نیز به درستی درمی یابد. ژورنالیسمی با این ویژگی نه فقط امروز قانع کننده است، که از بوته ی آزمایشِ زمان نیز با موفقیت به در خواهد آمد؛ و نه فقط "منابع موثق"، که آشکار شدن حقایق طی تاریخ نیز به آن اعتبار می بخشد.»
آلمن توصیف فوق را در قدردانی از ویلفرد برچت(۵) نوشت. برچت کسی است که آثار حرفه ای و غالباً مبارزه جویانه اش به عنوان «اخبار داغ قرن» توصیف شده است. در همان هنگامی که صدها خبرنگارِ «همراه و همسو»(۶) با نیروهای اشغالگرِ متفقین در ژاپن در سال ۱۹۴۵، گوسفندوار به مراسم نمایشیِ «تسلیم» ژاپن هدایت می شدند، برچت به قول خودش: «زنجیر قلاده را یواشکی پاره» کرد. او، سپس، عازم سفری پرخطر به هیروشیما شد: جایی که اکنون در وجدان بشری حک شده است. وی اولین روزنامه نگار غربی بود که بعد از بمباران اتمی وارد هیروشیما شد و گزارشش با عنوان پیشگویانه ی «این نوشتار هشداری است به جهان» در صفحه ی اول روزنامه ی دیلی اکسپرسِ لندن به چاپ رسید.
هشدار مذکور درباره ی مسمومیت ناشی از تشعشعات رادیو اکتیو بود که مقامات اشغالگر منکر آن بودند. دیگرْ روزنامه نگاران، با پیوستن به تبلیغات و حملاتِ سازمان یافته علیه برچت، او را تقبیح و هشدارش را محکوم کردند. وی با شجاعت و استقلال رای، چهره ی وحشتناک جنگ اتمی را به نمایش گذاشت. آن طور که ت. د. آلمن در یادبود فوت برچت به سال ۱۹۸۳ می نویسد، «با آشکار شدن حقایق تاریخی»، صحت مطالبی که برچت گزارش کرده بود تایید شد. گزارش خبری برچت در صفحات بعدیِ این کتاب چاپ شده است.
سپاسِ آلمن را می توان نثار کلیه کسانی کرد که کارهایشان در این جُنگ جمع آوری شده است و انتخاب آنها برای من موهبت بزرگی بوده است. فرصت ارج نهادن به آثار «فراموش شده»ی روزنامه نگارانی با قابلیتِ ویلفرد برچت، مارتا گلهُرن(۷)، جیمز کامرون(۸) و ادوارد مورو(۹) یادآور این مطلب است که یکی از شریف ترین مبارزات انسانی مبارزه علیه قدرت و علیه سلطه ی قدرت بر حافظه ی تاریخی است. گزارش برچت درباره ی عمق فاجعه ی هیروشیما، گلهرن درباره ی نسل کشی، و کامرون درباره ی مقاومت، همراه با آثار روزنامه نگاران معاصری چون پُل فوت(۱۰)، رابرت فیسک(۱۱)، لیندا ملورن(۱۲) و شِیموُس مِلن(۱۳) نه فقط مطالب را روشن و بدون ابهام ثبت می کند که نیز از صاحبان قدرت پاسخگویی و مسئولیت طلب می کند. ایفای این نقش توسط ژورنالیسم در درجه اول اهمیت قرار دارد.
اشاره به ژورنالیسمِ کاوشگرانه (investigative journalism) در عنوان این کتاب نیاز به توضیح و حتی تعریف مجدد دارد. توصیفِ آلمن نقطه شروع مطمئنی برای این کار است. این توصیفْ واژه ی واقع نگری و عاری بودن از پیش داوری (objectivity) را از سوءاستفاده ی رایج آن، که در واقع پوششی برای دروغ های رسمی است، رهایی می بخشد. زمانی که من حرفه ی روزنامه نگاری را شروع کردم اصطلاح ژورنالیسمِ واقع نگر و عاری از پیش داوری وجود خارجی نداشت. در دهه های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بود که این واژه سر زبان ها افتاد ــ به خصوص، بعد از افشای رسوایی واترگیت به دست باب وود وارد(۱۴) و کارل برنشتاین(۱۵). در انتخاب محتوای این جُنگ برای ژورنالیسم کاوشگرانه تعریفی موسّع تر از آثار صرفاً «کارآگاهانه» را در نظر داشته ام به طوری که هم آثاری که واقعیات را گزارش می دهد و هم آثاری که به آرا و نظرات می پردازد در آن گنجانده شده است. بنابراین روایتِ فیلیپ نایتلی(۱۶) در روزنامه ی ساندی تایمز لندن پیرامون رسوایی قرص تالیدومید، که باعث تولد جنین های ناقص العضو در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ شد، را می توان به سهولت در کنارِ گزارشِ ادواردو گالیانو(۱۷)ی مورخ، شاعر و طنزنویس قرار داد که تبلیغات جنگی، مصرف گرایی و فقرِ گسترده را عریان می سازد.
آثار روزنامه نگارانِ تکرو را که مایه ی الهامند به کارهای آدم های شاید مشهورتر، که گنجاندن آثارشان در این مجموعه صرفاً شهرت آنها را یادآور می شود، ترجیح داده ام. درست است که مقاله ی افشاگرانه ی سیمور هرش(۱۸) درباره ی قتلِ عام مای لای(۱۹) در ویتنام باعث شهرت وی گردید، لیکن علت اینکه کار او را در این جُنگ قرار داده ام چهل سال کارِ پیوسته ی او در طلب پاسخگویی از اربابان قدرت بوده است.
تا فراموش نکرده ام بگویم که، در فرایند انتخاب این مقالات از سال ۱۹۴۵ (به عنوان سال شروع، اما بدون دلیل خاصی)، مجبور شدم به جای کوتاه کردن مقالات، آثارِ چشمگیرِ بسیاری را کنار بگذارم. من از کسانی که به حق انتظار دارند نامشان در این جُنگ بیاید پوزش می خواهم. در فهرست اولیه ی کتاب مقاله ی کاوشگرانه آی. ف.استون(۲۰) درباره ی «تاریخ پنهانِ» جنگ کره( ۱۹۵۲ ) گنجانده شده بود. این مقاله نشان می دهد که دلایل مجعولِ حمله ی آمریکا و انگلیس به عراق در سال ۲۰۰۳ در نوع خود مسبوق به سابقه بوده است. جرمی استون(۲۱)، به دلایل نامعلومی، اجازه نداد اثر برجسته ی پدرش (Izzy) را، که در تمام مدت عمرش علیه سانسور مبارزه کرد، در این مجموعه بگنجانم.
بهترین آثار کاوشگرانه همیشه از آنِ روزنامه نگاران نیست. در بخش مربوط به عراق، خانم جوی گوردن(۲۲) ــ که یک دانشگاهی است ــ مقاله ای مطالعاتی پیرامون تراژدی ای عرضه می دارد که خیلی از روزنامه نگاران از بررسی آن اجتناب کرده اند و هنوز هم خیلی ها بر آن سرپوش می گذارند: و آن تاثیر تحریم های سازمان ملل بر کشور عراق بین سال های ۱۹۹۰ تا ۲۰۰۳ است. هزینه ی این محاصره، که یادآور محاصره های قرون وسطاست، مرگِ یک میلیون انسان، و اکثراً کودکان، بود. در مقایسه با جنایات صدام حسین، که زمانی شرارت هایش هر روز عنوان روزنامه ها بود، این جنایتِ عظیمِ «ما (غربی ها)» برای مردم چندان شناخته شده نیست.
دیگر نقل قول مورد علاقه ی من متعلق به افشاگرِ بزرگ ایرلندی کلود کاکبرن(۲۳) است که می نویسد: «هیچ چیز را باور نکنید تا وقتی که به طور رسمی تکذیب شود.» این نکته که حکومت به طور معمول دروغ می گوید در دوره های آموزش ارتباطات و رسانه ها تعلیم داده نمی شود. در صورت آموزش این واقعیت (که شواهدِ موید آن هیچ گاه به فراوانی زمان حاضر نبوده است)، بدبینی ای که به اعتقاد خیلی از روزنامه نگاران جوان آنها را یک ژورنالیست واقعی می سازد، نه معطوف به خوانندگان، بینندگان و شنوندگانشان بلکه متوجه اربابان دروغینِ قدرت می گردید.
روزنامه نگارانی که کارشان را درست انجام می دهند، یعنی پرده ها را پس می زنند، به ورای ظاهر فریبنده نظر می کنند و با جابه جاییِ تخته سنگ ها آنچه را در زیر آنها پنهان شده آشکار می کنند، منفور قدرتِ پنهانْ واقع می شوند. سیل انگ و افترایی که بالادستی ها روانه ی چنین روزنامه نگارانی می کنند در حکم مدال افتخار آنانست. زمانی که بی بی سی (BBC) از نمایش دادن گزارش تصویریِ جیمز کامرون(۲۴) پیرامون جنگ ویتنام امتناع ورزید، کامرون اظهار داشت: «آنها درِ گوشی می گفتند که من آدم فریب خورده ای هستم، اما آنچه به راستی باعث دلخوری آنها شد این بود که من فریب آنها را نخورده بودم.» در این دوران که رسانه های گوناگون متعلق به شرکت های بزرگ به دست معدودْ افرادی قدرتمند و برده ی منفعت اداره می شوند، خیلی از روزنامه نگاران، بدون آنکه خود آگاه باشند، به عنوان بخشی از ماشینِ تبلیغات عمل می کنند. اربابان قدرت با به رسمیت شناختن و پذیرش روزنامه نگارانی از این دست، البته به میزانی محدود و حقیرانه، به هم دستیِ آنها پاداش می دهند: دعوت بر سر میز یا حتی مدال افتخار امپراتوری بریتانیا. این روزنامه نگاران در بدترین حالت، یعنی هنگامی که تسلیم محض قدرتند، حرف های سخنگویان رسمی را تکرار می کنند و به آنها شاخ و برگ می دهند. فرانسوی ها به چنین کسانی می گویند Functionnaires(ماموران). روزنامه ـ نگاران استثناییِ شرافتمندی که در اینجا از آنها قدردانی می شود مردان و زنانی هستند که با جسارت در مقابل اقتدارگراییْ خوانندگانشان را نسبت به حقایق حیاتی و پنهان، حساس و هشیار کردند.
شِیموس مِلن(۲۵) می گوید: «جریان غالبِ روزنامه نگاری(۲۶) جزم اندیشانه اصرار می ورزد که گویا "رویدادها عمدتاً حاصل آمیزه ی آشفته ای از امور تصادفی است".» وی همکاری ظریف و ناپیدای ژورنالیسم با اربابان قدرت را عامل اصلی ای می داند که در پسِ این «اصرارِ جزم اندیشانه نهفته است». او، در گزارش عالی و افشاگرانه اش راجع به نقشِ پنهانِ رسانه ها و دولت بریتانیا در حمله به آرتور اسکارگیل(۲۷) ــ رهبر اتحادیه ی ملیِ کارگران معادن بریتانیا ــ می نویسد:

این گونه اصرارهای جزم اندیشانه (که رویدادها حاصل آمیزه ی آشفته ای از امور تصادفی است) حاکی از امتناعِ مستَمرِ جریان غالب در رسانه ها ــ و همچنین اکثر سیاستمداران جناح مخالف ــ در بریتانیا از تحقیق و تفحص یا زیر سوال بردن برنامه های پنهانِ دولت و ساختارهای غیر پاسخگو و مخفیانه ی قدرت در بطنِ دولت است.... در نتیجه، در بریتانیا، یک بُعد کامل از سیاست و اِعمال قدرت معمولاً از موشکافی لازم و گزارش دهیِ استاندارد مغفول می مانَد. امتناع از اذعان به وجود این بُعد پنهان اغلب باعث می شود که آنچه واقعاً اتفاق می افتد به درستی درک نشود. بدتر از این، کسانی که از قدرت حکومت وقیحانه سوءِ استفاده می کنند آزادانه می چرخند.

نویسنده ی هندی، خانم واندانا شیوا(۲۸)، هنگامی که از «شورشِ آگاهی های سرکوب شده» (insurrection of subjugated knowledge) علیه «آگاهیِ مسلطِ» اربابان قدرت تجلیل به عمل می آورَد، در واقع همین معنی را در نظر دارد. برای من تعبیر خانم شیوا توصیف مناسبی برای این مجموعه مقالات است.
هریک از این مقالاتْ خارج از حیطه ی جریانِ غالبِ روزنامه نگاری قرار دارد و عنصر مشترک آنها عبارتست از «شورش» علیه «قواعد بازیِ دیکته شده برای سرکوب آگاهی ها»: برچت در ژاپن، کامرون در ویتنام، ملورن در روآندا، ماکس دو پریز(۲۹) و ژاک پوا(۳۰) در آفریقای جنوبیِ عصر آپارتاید، گرگ پالاست(۳۱) و دیوید آرمسترانگ(۳۲) در ایالات متحده ی آمریکا، گونتر والراف(۳۳) در آلمان، عمیره هس(۳۴) در غزه، آنا پولیتکوسکایا(۳۵) در چچن و فیسک در لبنان و عراق.
چنین است که پُل فوت، با صرف یازده سال تحقیق درباره ی خرابکاری در پرواز شماره ۱۰۱ هواپیمای پان آمریکن بر فراز شهر لاکربی(۳۶) اسکاتلند در سال ۱۹۸۹ و بی عدالتی در محاکمه و رای قضاییِ متعاقب آن، با عبارت خشم آلود ذیل، چنین نتیجه می گیرد:

قضاوت و حکم صادره علیه مقراهی(۳۷) (یکی از دو متهم لیبیایی) به نحو عامدانه ای نابهنجار بود. بسیار منصفانه خواهد بود به کسانی که عدالتِ اسکاتلندی را باور دارند بگوییم قُضاتِ دادگاه شرم و ننگ به بار آوردند و با رای خود در نظام قضایی اسکاتلند سابقه ای ایجاد کردند که نظیر آن اغلب در نظام قضایی انگلیس اتفاق می افتد. رای آنها پیروزی ای برای سازمان سیا (CIA) بود اما هیچ فایده ای برای تامین مطالبات خانواده های قربانیانِ انفجار هواپیما نداشت. آنها هنوز می خواهند بدانند که عزیزانشان چرا و چگونه به قتل رسیدند.

چرا روزنامه نگاریِ کاوشگرانه این قدر مهم است؟ زیرا در غیاب آن، احساسِ ما از بی عدالتی واژگانی برای بیان نخواهد یافت و مردم برای مبارزه با بی عدالتی فاقد اطلاعات لازم خواهند بود. با این نگاه، این گفته ی مقرون به حقیقتِ جورج اُروِل(۳۸) مصداق می یابد که: «برای فاسد شدن توسط نگرشِ تمامیت خواه(۳۹) نیازی به زندگی در یک کشور تمامیت خواه نیست.» صدها روزنامه نگار را در نظر بگیرید که در گوآتمالا، نیجریه، فیلیپین، الجزایر، روسیه و در خیلی از حکومت های سرکوبگر دیگر، به خاطرِ استقلال رای و شجاعت خود، مورد اذیت و آزار واقع شده یا به قتل رسیده اند. در پاسخ به خواستِ قاطع عموم مردم ترکیه در مخالفت با شرکت آن کشور در حمله به عراق در سال ۲۰۰۳، پارلمان ترکیه برخلاف خواستِ واشنگتن و ژنرال های ترک رای داد. این نمایشِ بی سابقه ی مردم سالاریِ واقعی در کشوری با ماموران مخفیِ بی رحم عمدتاً حاصل تلاش روزنامه نگارانی است که در عریان ساختن جنایات حکومت، به ویژه سرکوبِ کردها، پیشگام بودند. اُجار ایشیک یورتجو(۴۰) سردبیرِ نشریه ی Ozgun Gundem («دستور کار آزاد») در حال سپری کردن محکومیت پانزده ساله اش به اتهام نقض قانونی است که به موجب آن، گزارش دهیِ پیرامون اختناق و شورش در ترکیه تحت عنوان «تبلیغات» یا «تحریک نفرت های نژادی» طبقه بندی شده است. پرونده ی او نمادِ قوانینی است که علیه کسانی که حکومت و ارتش را به چالش می کشند مورد استناد قرار می گیرد. او و ده ها روزنامه نگارِ مستقلِ دیگر مایه ی الهام سایر روزنامه نگارانند.
در اروپا، ایالات متحده ی آمریکا، کانادا و استرالیا روزنامه نگاران مجبور نیستند جانِ خود را به خطر اندازند. نویسنده ی بریتانیایی سیمون لویش(۴۱) از گروهی شهروندان روس نقل قول می کند که در اوج جنگِ سرد از ایالات متحده ی آمریکا بازدید می کردند. آنها، پس از خواندن روزنامه ها و تماشای تلویزیون، شگفت زده دریافتند که در همه جای ایالات متحده دیدگاه های مردم در مورد مسائل مهم کم و بیش یکسان است. به گفته ی آنها: «در کشور ما برای حصول چنین نتیجه ای اِعمال دیکتاتوری، زندانی کردن و ناخن کشیدن رایج است؛ ولی در آمریکا هیچ یک از اینها انجام نمی شود. راستی، رمزِ کار شما چیست؟ چگونه موفق به این کار می شوید؟»
اُرول در مقدمه ی منتشرنشده ی کتاب «مزرعه ی حیوانات» توضیح می دهد که چگونه سانسور در جوامع آزاد به مراتب پیچیده تر و کامل تر از جوامع دیکتاتوری است: «بدون نیاز به برقراریِ ممنوعیت توسط مقامات رسمی هم می توان ابراز عقاید غیرمتعارف را خاموش کرد و واقعیت های نامطلوب را در تاریکی نگه داشت.» اگرچه از نگارش این مطلب نیم قرن می گذرد، ولی پیام ماهوی آن هنوز مثل روز اول باقی است.
با طرح این مطلب، نمی خواهم القا کنم که «توطئه»ای در کار است ـ چون، در هر حال، نیازی به توطئه نیست. در القا و درونی ساختنِ(۴۲) اولویت های قدرتِ حاکم و شیوه ها و آدابش در ذهن مردم، روزنامه نگاران و تحلیلگرانِ اخبار در رسانه های دیداری و شنیداری هیچ فرقی با مورخان و معلمان ندارند. آنها، مشابه سایر عهده دارانِ مسئولیت های حساس در نظام، برای کنار نهادن تردیدهای جدی خود تربیت و آماده می شوند. اگر هم به شکاکیت تشویق شوند، شکاکیت نه معطوف به اصلِ نظام که متوجه توانایی های مدیران نظام یا دیدگاه های مردم می شود (در واقع، آنچه ژورنالیست ها از آنها به عنوان «دیدگاه های مردم تعبیر می کنند).
در بریتانیا، از مطبوعات روپرت مرداک(۴۳) گرفته تا بی بی سی (BBC)، قواعدِ اعلام نشده ی باشگاه رسانه های مدرن تفاوت چندانی ندارند. مرزهای نامشهودِ «اخبار»(۴۴) این امکان را فراهم می کند تا فرضیات دروغین به حقایقی رایج و پذیرفته شده تبدیل گرد و فریبکاری های مقامات رسمی پرورانده و پخش دشود. در گزارش های این رسانه ها سرنوشت تمام جوامع مطابق با فایده ی آنها برای «ما (غربی ها)»، رقم می خورَد. در مطبوعات مرداک، با خودشیفتگی، کتمان کاری و حذفِ مردم، غالباً به جای واژه ی «قدرت غرب»، واژه ی جعلیِ «ما» را به خورد مردم می دهند: تقسیم بندیِ تروریست ها به بد و خوب، و قربانیان به باارزش و بی ارزش ماحصل این نوع نگاه است. ریچارد فالک(۴۵)، استاد روابط بین الملل در دانشگاه پرینستون، می نویسد این رسم و سنت «بر یک پرده نمایش اخلاقی/قانونیِ یک سویه و حق به جانب» نقش می بندد و «با نمایش تصاویری مثبت از ارزش های غربی همراه با "معصومیتِ غرب" که، در معرض تهدید قرار دارد، به مبارزه ی خشونت آمیز سیاسیِ بدونِ قید و شرطِ غرب نزد افکار عمومی غرب اعتبار داده می شود.» در نتیجه، این مبارزه ی خشوت آمیز غرب برای رفع «تهدید» کذایی از چنان «اقبال وسیع»ای برخوردار است که «در تشخیص سیاست عقلانی، قانون و اصول اخلاقی محلی از اِعراب ندارند.»
شوخ چشمی روزگار اینکه هم زمان با رشد غیرقابل تصورِ فناوری رسانه ای، نه فقط وسایل سنتی روزنامه نگاری که سنت های شرافتمندانه ی آن نیز در حال متروک شدن است. حال، تکلیف مفهوم مطبوعات که ادموند برک(۴۶) از آن به عنوان «رکن چهارم دموکراسی» در برابر حکومت و «منافع» آن تعبیر کرده است چه می شود؟ یافتن پاسخ این سوآل شاید در کشوری که من در آن آموزش دیده ام امکان پذیر باشد. استرالیا تاریخی غنی از ژورنالیسم مستقل و پرشور دارد، اما امروزه به نمونه ای از افول رسانه های آزاد در یک جامعه ی نسبتاً آزاد تبدیل شده است. سازمان دیده بانِ مطبوعات، موسوم به «خبرنگاران بدون مرز»، استرالیا را از نظر آزادی مطبوعات در سال ۲۰۰۳ در مکان چهل و هشتم اعلام کرده است: فقط جلوتر از کشورهای خودکامه و دیکتاتوری ها. این وضع چگونه پیش آمده است؟ و این شاخصْ گویای چیست؟
به رغم آنکه ادوارد اسمیت هال(۴۷) برای اکثر استرالیایی ها نامی ناشناخته است، همین روزنامه نگار به تنهایی و بیش از هرکس دیگری، برای جاانداختن سه نوع آزادیِ اساسی در کشورش تلاش کرده است: آزادی مطبوعات؛ انتخابی بودن واقعی دولت؛ و محاکمه با حضور هیئت منصفه. او از خواننده ای نامه ای دریافت کرده بود که در آن، وظیفه ی ژورنالیست به عنوان «یک مخالفِ دوآتشه و نه یک انگلِ حامی دولت» توصیف شده بود. هال، با اهمیت قائل شدن برای نامه ی این خواننده، هفته نامه ی هشت صفحه ایِ سیدنی مانیتور(۴۸) را به بهای هشت پنس در سال ۱۸۲۶ منتشر کرد.
میزان بی باکی و جسارتِ مبتنی بر اصول اخلاقیِ هال را می توان با توجه به شرایط زمان او مورد قضاوت قرار داد. نباید تصور کرد که وی کارش را در فضای حاکم بر بریتانیای دوره ی سلطنت جورج اول تا سوم که لیبرالیسم در حال شکوفایی بود شروع کرد. خیر! او در یک نظامِ استبدادی و نظامیِ خشن، که نیروی کارگرِ آن مجرمانِ تبعیدی بودند، دست به انتشار روزنامه اش زد. هال با «قیام» خود، یعنی به چالش کشیدنِ اقتدار ژنرال رالف دارلینگ(۴۹) ــ فرماندار قلدر ایالت ویلز جدیدِ استرالیا ــ در صفحاتِ روزنامه اش، برای خود عذاب و دردسر زیادی خرید. او با مبارزه برای کسب حقوق مجرمان و زندانیان آزادشده و تلاش در جهت افشای فسادِ ماموران دولتی، قضات، و مفت خورهای دور و برِ فرماندار، خود را در معرض قوانین کیفریِ شدید العقابِ ضدِ افترا قرار داد. وی مکرراً توسط هیئت منصفه ی نظامیِ منصوبِ شخص ژنرال دارلینگ محکوم شد و بیش از یک سال را در سلولی کوچک و مملو از حشره، که تنها منبع روشنایی اش تک شکافِ میله ی پنجره ی آن بود، سپری کرد. اما، همچنان در این شرایط، به وظیفه ی سردبیری هفته نامه ی سیدنی مانیتور خود ادامه داد و علیه رشوه خواریِ دولتی ها مبارزه ها کرد. احضار ژنرال دارلینگ به لندن و ریشه گرفتنِ آزادی بیان در استرالیا، در واقع، دستاوردِ مبارزات ادوارد اسمیت هال و روزنامه نگاران مستقلی از قبیل او بود.
در زمان فوتِ هال به سال ۱۸۶۱، فقط در ایالت ویلز جنوبی جدیدِ(۵۰) استرالیا حدود پنجاه روزنامه ی مستقل منتشر می شد. به فاصله ی بیست سال، این رقم به یکصد و چهل و سه رسید. خیلی از این مطبوعات از سبک مبارزاتی خاص و سردبیرانی برخوردار بودند که روزنامه های خود را، به قولِ هال، «صدای مردم... و نه سوداگری برای قدرت» می دانستند. رابرت پولن(۵۱) می نویسد: در آن موقع، مطبوعات استرالیا «انعکاس آمیزه ای از آرای متفاوت و رقیب بود.» ولی، آمیزه ی دیروز امروز تبدیل به یک اتاق پژواک شده است. از دوازده روزنامه ی اصلی در شهرهای بزرگ استرالیا و از ده روزنامه ی منتشره در روزهای تعطیلِ یکشنبه، روپرت مرداک(۵۲) هفت عدد از هر گروه را کنترل می کند. در شهر آدلاید(۵۳) وی انحصار کامل دارد و مالک همه چیز از جمله چاپخانه ها است. او هفتاد درصد شمارگان کل نشریات اصلی را در اختیار دارد و به یمن وجود او، استرالیا به لحاظ تمرکز مالکیتِ مطبوعات، در دنیای غرب در جایگاه اول قرار دارد.
در دهه های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰، یک روزنامه ی برجسته (نشنال تایمز National Times) میراثِ ادوارد اسمیت هال را زنده نگه داشت. برایان توهی(۵۴) سردبیر این روزنامه با ایستادگی در برابر ارعاب و اِعمال نفوذ سیاسیون و یارانِ ابرشرکتی(۵۵) آنها، از تغییر سبک حرفه ایِ روزنامه اش امتناع ورزید. توهی چندین چمدان از اسناد لو رفته را در سراسر سیدنی مخفی کرده بود (از جمله، مقاله ی «اسنادِ تیمور» را که در این کتاب ملاحظه خواهید کرد). هیئت تحریریه ی کم تعداد توهی با افشای مجموعه ای از مرموزترین اسرار، فساد سیاسی و باندهای جنایتکار سازمان یافته در استرالیا را، در معرض تهدید قرار داد. گرچه این روزنامه متعلق به موسسهِ خانوادگی Fairfaxبود که در آن موقع یک امپراتوری رسانه ایِ رادیویی ـ تلویزیونی ـ مطبوعاتی را کنترل می کرد، ولی منابع محدودی در اختیار داشت و در برابر اتهامِ افترا و ارعاب سیاسی آسیب پذیر به نظر می رسید.
در نیمه ی دهه ی ۱۹۸۰، باب هوک(۵۶) نخست وزیرِ حزب کارگر و وزیر دارایی اش، پُل کیتینگ(۵۷)، با متهم کردن ژورنالیست های این روزنامه به تحریف وقایع، آشکارا در جهت نابودی روزنامه ی مزبور وارد عمل شدند. برایان توهی، که سرانجام از سردبیری روزنامه کنار گذاشته شد، طی مقاله ای تاثیرگذار، «استرالیای جدید» را «ساخته ی سرمایه دارانی» توصیف می کند «که ثروتشان ناشی از معاملات مبتنی بر پرداختِ حق حساب به ناظران دولتی یا رشوه به روسای اتحادیه ها بوده است، به طوری که این حق حساب ها و رشوه ها هرگونه ریسکی را که ممکن بود متوجه معاملاتشان شود از بین برده است... در این استرالیای جدید متقلبان مالیاتیْ داعیه دار خدمت به ملت شده اند.» وی ادامه می دهد: «نخست وزیر و وزیر دارایی از مصاحبتِ غول های جدید ثروت بهره مند می شوند و خود را در ارزش های آنها سهیم می بینند، در حالی که از خود گذشتگی ها را رزمندگانی به خرج می دهند که زمانی برای پیروزی انتخاباتیِ آنها (حزب کارگر) می جنگیدند.» با کنار گذاشتن توهی از سردبیری روزنامه ی سیدنی مانیتور، این مقاله هرگز منتشر نشد.
استرالیا امروز، به عنوان یک بِرکه ی کوچک رسانه ای که زیستگاهِ کوسه هایی بزرگ است، مهدِ پرورش تلخ ترین شکلِ سانسور، یعنی سانسور از طریق حذف و از قلم انداختن حقایق(۵۸)، است. تیمِ یراق شده ی مرداک(۵۹) در استرالیا، مثل همه ی روزنامه های دیگرش در سراسر جهان، همان راهی را طی می کند که «منافع» او و جهان بینی اش را انعکاس می دهد. (این منافع و جهان بینی در صفحات هفته نامه ی Weekly Standard واشنگتن، که منعکس کننده ی نظرات «نومحافظه کاران» آمریکا است، متبلور است). تیم مردانِ مرداک ذهنیت و برداشتِ وی از جورج بوش(۶۰) و تونی بلر(۶۱) را آینه وار منعکس و، مانند او، آن دو را «قهرمان ها»ی حمله به عراق توصیف می کنند و، باز مثل او، درباره ی «ضرورتِ» خون هایی که آن دو ریخته اند، هیچ گونه سوآلی را قابل طرح نمی دانند. آنها حقایق تاریخی را به فراموشی می سپارند ــ از جمله، از حمایت مطبوعاتِ روپرت مرداک از صدام حسین در دهه ی ۱۹۸۰(۶۲) حرفی به میان نمی آورند. یکی از روزنامه های جنجالی مرداک به جعل خبری حاکی از تشکیل اردوگاه آموزشی گروه القاعده در نزدیکی ملبورن دست زد. تمام روزنامه های مرداک چاپلوسی نخبگانِ استرالیایی در برابر قدرت آمریکا را ترویج می کنند، درست همان طور که سیاست وحشیانه ی جان هوارد(۶۳) ــ نخست وزیر (از حزب محافظه کار) ــ علیه چند هزار پناه جو را تحسین می کنند. این پناه جویان در اردوگاه هایی محبوس می شوند که، به قول بازرس سازمان ملل، در آنجا یکی از بدترین موارد نقض حقوق بشر که وی تاکنون دیده است در حال وقوع است.
اگر انحصارات رسانه ای در بریتانیا همچنان به رشد خود ادامه دهد و، تحت لوای «رقابت» در عرصه ی بین الملل، فعالیت های رسانه ای برای (سودآوری بیشتر) کاملاً مشمول مقررات زدایی(۶۴) (آزادسازی) واقع شوند، در نهایت، نصیب بریتانیا هم همان چیزی خواهد شد که استرالیا تجربه کرده است. یورشِ دولت بلر به بی بی سی بخشی از این فرایند است. نفوذ این رسانه در نقش دوگانه ی آن مستتر است: از یک سو، بنگاهی رسانه ای با مالکیت عمومی و، از دیگر سو، یک بنگاه اقتصادیِ چندملیتی با درآمد سالانه ای بالغ بر پنج میلیارد دلار. در مقایسه با مردم بریتانیا که بیشتر تماشاگر کانال های محلی BBC اند، آمریکایی ها بیشتر برنامه ی سرویس جهانی BBC را تماشا می کنند. مرداک و سایر سلاطین رسانه ایِ رو به رشد (و اکثراً آمریکایی) مدت های مدیدی است در آرزوی آنند که بی بی سی از هم بپاشد، خصوصی شود و «سهم بازارِ» گسترده اش به آنها برسد. آنها، مانند پدرخوانده های مافیا که قلمرو محله ها و مناطق نفوذ را بین خود تقسیم می کنند، در آرزوی فروپاشیِ BBC بی طاقتند.
وزرای دولت بلر در سال ۲۰۰۳ در لفافه تهدید کردند که مبنای کلیِ تامین بودجه ی بی بی سی از طریق «مبالغ دریافتی از مخاطبان به عنوان «پروانه ی استفاده»(۶۵) را مورد «بازبینی» قرار می دهند. محروم کردن بی بی سی از این منبع مالی آن را، به سرعت، به گونه ای از عقبه ی خود یعنی «بنگاه سخن پراکنیِ استرالیا»(۶۶) تقلیل می دهد که دائم مرعوب دولت و متکی به یارانه ی مستقیم آن است. به راستی، می توان گفت که در حمله ی تبلیغاتچی بدنام بلر به بی بی سی که به بهانه ی گزارش رادیوییِ آندرو گیلیگنِ(۶۷) ژورنالیست انجام شد، پروژه ی خصوصی سازی بی بی سی قطعاً بخشی از دستور کار مخفی او را تشکیل می داده است. اندرو گیلیگنِ روزنامه نگار افشا کرده بود که دولت، با هدفِ اعتبار بخشیدن به ادعای «تهدیدِ» ناشی از سلاح های موهومِ کشتار جمعیِ صدام حسین، در پرونده اطلاعاتی مربوطه دستکاری کرده است.
ردیابیِ سابقه ی تکوین این یورش به رسانه های مستقل چندان مشکل نیست. روپرت مرداک در سال ۱۹۹۵ با ارسال بلیط درجه یک هوایی، در جزیره هی من(۶۸)، نزدیک سواحل کوئینزلند استرالیا(۶۹)، میزبانِ تونی بلر(۷۰) و همسرش شری بود. زیر آفتاب استوایی و پشت تریبون آبی رنگِ غول رسانه ایِ مرداک یعنی شرکت News. Corp، نخست وزیر بعدی بریتانیا که از شوق و احساسات لبریز شده بود، از «هدفِ اخلاقیِ جدید خود در عرصه سیاست» یاد کرد و قول داد تا امکانات گذارِ مطمئنِ رسانه ها از «مقررات سختگیرانه»ی دولتی به سمت «بنگاه های خصوصی» شبیه بنگاه میزبانش را فراهم آورد. و مرداک که برایش ابراز احساسات می کرد، دستش را به گرمی فشرد. روز بعد، لندن یک بار دیگر با این عبارات روزنامه ی Sun (متعلق به مرداک) شاهد مرگ طنز (یا هجو اربابان قدرت) بود: «آقای بلر صاحب بینش است؛ هدفی در سر دارد؛ و، درباره ی اصول اخلاقی و زندگی خانوادگی، سخن از زبان ما می گوید.»
تا همین اواخر، روزنامه های بریتانیا، در صفحات ویژه ای که به رسانه ها می پردازند، به ندرت به نکاتی جدی همچون مطالب فوق می پرداختند و، در واقع، درباره ی مطالب جدی سکوت حکمفرما بود. برعکس، روزنامه های بریتانیا بیشتر علاقه مند بودند در صفحات مربوط به رسانه ها، ترفندهای مدیران سایر رسانه ها و زرنگی هایشان در کسب پاداش های سخاوتمندانه را منعکس کنند و در مورد فضولی های روزنامه های جنجالی در زندگی آدم های ثروتمند مزورانه غرولند سر دهند و ابراز ناشکیبایی کنند. در صفحات ویژه ی رسانه ها، آرای نقادانه پیرامون روزنامه نگاری ــ اگر که اصلاً نقدی وجود داشت ــ بسیار گذرا، و در مقامِ دفاع، درج می شد. ولی در پیِ انتشارِ گزارشِ فضاحت بارِ لُرد هاتن(۷۱) در ژانویه ۲۰۰۴ که، با حمله به بی بی سی، دولت را از دروغ پردازی هایش در مورد عراق تطهیر می کرد، اکنون سکوت مطبوعات شکسته شده است ــ اما، برای چه مدت؟ خوب! باید صبر کرد و دید. تا آنجا که حافظه ی من یاری می کند، خوش خدمتی این عالیجناب در لاپوشانی رسوایی های نظام قطعاً یکی از بارزترین تهدیدها علیه ژورنالیسم آزاد در بریتانیا است.
به استثنای گزارش های رادیوییِ R. Murrow (۷۲)Edward، مقالات ژورنالیستیِ ارائه شده در این کتاب همه از نوع مطبوعاتی اند و نه شنیداری ـ دیداری.(۷۳) سی سالی است که تلویزیون جانشین مطبوعات به عنوان منبع اصلی اطلاعات شده است. ویژگیِ فوری بودنِ ژورنالیسم شنیداری ـ دیداری باعث ظهور شکلی از سانسور شده که در عرصه ی مطبوعات ناشناخته بوده است: مکارانه و با ظرافت، پوشیده در واژه هایی غالباً با تعابیری زیبا، همچون «بی طرفی»، «توازن» و «بی غرضی».
در اینجا، می توان از پیتر واتکینز(۷۴) به عنوان پیشگام نوع بسیار متفاوتی از ژورنالیسم دیداری(۷۵) نام برد. وی، با ساختن فیلم شگفت آوری به نام «رزمایش»، اثرات یک تهاجم اتمیِ فرضی بر بریتانیا را به تصویر درآورد ــ کاری همسنگ با مقاله ی «هشدار به جهانِ» ویلفرد برچت.(۷۶) در سال ۱۹۶۵ بی بی سی سفارش تهیه ی این فیلم را به وی داد، اما بلافاصله پس از آماده شدن، نمایش آن را ممنوع اعلام کرد. سِر یان ترت اُوئن(۷۷)، مدیرکل BBC، اظهار داشت که این فیلم «افرادِ با توان فکری محدود و افراد مسن و تنها» را پریشان خاطر خواهد کرد. اما آنچه به عموم گفته نشد این بود که رئیسِ وقتِ هیئت امنای BBC، لرد نرمن بروک(۷۸) ــ که سابقاً دبیر کابینه بود ــ از قبل، به جانشین خود، سِر برک ترند(۷۹)، دبیر وقت کابینه نامه ای نوشته و سانسور این فیلم را از دولت درخواست کرده بود. وی در آن نامه چنین نوشت:

داخائو(۱۴۰)

نوشته ی مارتا گِلهورن(۱۴۱)، سال ۱۹۴۵

ترجمه ی میرمحمود نبوی

پیشگفتار جان پیلجر بر مقاله ی مارتا گلهورن

وقتی هیو کادلیپ(۱۴۲)، سردبیر روزنامه ی دیلی میرر، می خواست مرا در سال ۱۹۶۶ برای تهیه گزارشِ جنگ به ویتنام بفرستد، مقاله ای به قلم مارتا گِلهورن به من داد که با این جملات آغاز می شد: «ما در حال جنگی با ویژگی های جدید هستیم. مردم نمی توانند از بمب های ما زنده در بروند. آنها را از سرزمین دوست داشتنی شان که نسل ها در آن زیسته اند داریم ریشه کن می کنیم و به قربانیان نان که نمی دهیم، هیچ، سنگ هم می زنیم. آیا برای ملتی بزرگ، جنگیدن از فاصله ی امن دوازده هزار کیلومتری روشِ شرافتمندانه ای ست؟»
این مقاله در روزنامه ی گاردین چاپ شده بود. هیچ روزنامه ای در آمریکا جرئت نداشت این چنین از روش ها و انگیزه های آمریکا پرده برگیرد. دولت جانسون بی سر و صدا ترتیبی داد که هیچ گاه به مارتا اجازه ی برگشت به ویتنام جنوبی داده نشود. از نظر کادلیپ، وی خبرنگاری بود که در نهایت به معنای جنگ پی برده بود. مارتا بعدها به من گفت که «آنچه کردم گزارش دادن از پایین به بالا بود، و نه برعکس.»
مارتا و من قبل از آنکه یکدیگر را ملاقات کنیم و دوستانی نزدیک شویم، حدود یک دهه با هم مکاتبه داشتیم. نامه های شتاب زده ای که غالباً درگذر از جاهای پرآشوب به هم می نوشتیم، بیان رنج مشترکمان از فاصله موجود بین اصول اخلاقیِ مردم عادی و طبیعتِ بی سیرت و غیراخلاقی اربابان قدرت بود: مارتا عقیده داشت که ژورنالیست ها موظفند این وجه تمایز را درک کنند. وی می نویسد: «هیچ گاه دولت را باور نکنید، هیچ کدام آنها را! یا حتی یک کلمه از حرف هایی را که می زنند! همیشه یک نگاه بی اعتمادی به اعمالشان داشته باشید.»
مارتا در سَن لوئیزِ ایالت میسوری ایالات متحده متولد شد. پدرش پزشکی با گرایش قوی لیبرالی، و مادرش مبارزی بود که برای کسب حق رای زنان فعالیت می کرد. خانواده اش از ارتباطات خوبی برخوردار بود؛ الینور روزولت، همسر رئیس جمهور، دوست خانوادگی آنها بود. در سال های رکود اقتصادی در دهه ۱۹۳۰، هری هاپکینز که مسئولیت سازمان امدادهای فوری فدرال را بر عهده داشت، مارتا را برای تهیه گزارش پیرامون چگونگی تلاش مردم برای زنده ماندن، به سراسر آمریکا اعزام کرد. وقتی مارتا با مصیبت فقرِ مردم مواجه گردید، به کمک زیبایی، استعداد و جسارت اش نسبت به قدرت حاکم، اولین بارقه اعتراض ها را زد، و از همه مسئولان گرفته تا خودِ رئیس جمهور روزولت خواست که برای آن وضع چاره ای بیندیشند. کتابِ وی به نامِ «رنجی که شاهدش بوده ام» مجموعه ای است از مقاله هایش که او را طبیعتاً به حیطه روزنامه نگاری سوق داد.
در دوران جنگ داخلی اسپانیا بود که مهارت های حرفه اش را آموخت. وی، همراه با بسیاری از معاصرانش، احساس می کرد که اسپانیا عرصه ی نبرد برای دموکراسی است، و هم آنجاست که می شود فاشیزم را متوقف کرد. گزارش های ارسالی اش به مجله کولییرز(۱۴۳) سَبْکی پرشور داشت که هم انسانی بود و هم غیرمتراکم، همچون گلوله های آتشین برخاسته از دل. در اینجا بود که با شوهر آینده اش ارنست همینگوی آشنا شد. مارتا بی باک، حرف نشنو و خیلی شجاع بود. در جریان جنگ جهانی دوم، که حضور زنان در خط اول جبهه ممنوع بود، در سال ۱۹۴۴ با پنهان شدن در یک کشتی بیمارستانی رهسپار سواحل نورماندی شده و با سربازان آمریکایی در آنجا پیاده می شود. یک سال بعد، وی از اولین افرادی بود که به اردوگاه مرگِ نازی ها در داخائو وارد می شود.
پس از جنگ، مارتا بریتانیا را پایگاه خود قرار داد. در سال ۱۹۸۵، یعنی دوران اعتصاب کارگران معدن بریتانیا، در سنِ ۷۵ سالگی با اتومبیل به دره های منطقه ویلز رفت و از روستاهای محل سکونت معدنچیان تک به تک دیدار کرد و به کارگران گوش فرا داد. از تلفن عمومی در نیوبریج به من زنگ زد و گفت: «گوش کن! باید بیایی و ببینی که پلیس در اینجا چه ها می کند!! مثل میرغضب ها، مردم را شبانه کتک می زنند. چرا این موضوع گزارش نمی شود؟» پیشنهاد کردم که او این کار را بکند. جواب داد که «گزارش داده ام.»
به دنبال هجوم آمریکا به پاناما، مارتا در سن هشتاد سالگی بدانجا پرواز کرد تا کارگزار سابق آمریکا، ژنرال نوریه گا(۱۴۴)، را بیابد. گفته می شد که میزان کشته های غیرنظامی این حمله به صدها نفر می رسید. وی، محله به محله و در به در، در پاناماسیتی با بازماندگان این حمله مصاحبه کرده و گزارش کرد که تعداد واقعی کشته شدگان نزدیک به هشت هزار نفر است. مارتا، شهروندی آمریکایی، که از سوی دولت آمریکا متهم به داشتن تمایلات «ضدآمریکایی» شد، بدان چنین پاسخ داد: «حقیقت همیشه مخل آرامش است.» مارتا می گوید:

در گذشته فکر می کردم که مردمْ مسئول اعمال رهبرانشان هستند، اما دیگر چنین نمی اندیشم... فردیت، شهامت و دلاوریِ مردم واقعاً شگفت انگیز است. آیا چنین نیست؟ هم اکنون تعدادی جوان در کشور ال سالوادور(۱۴۵)، تشکیلاتی به نام «کمیسیون حقوق بشر» راه انداخته اند. اینها نوجوانانی هستند که در آلونکی پشت یک دفتر کار می کنند و درباره قتل ها، شکنجه ها، گروگانگیری ها و کسانی که به دست نیروهای امنیتی ربوده شده اند، اطلاعات جمع آوری می کنند. این کاری پرمخاطره است. برای این کار، کسی به آنها پاداشی نمی دهد. برای انجام چنین کاری باید جسماً و روحاً دل و جگر داشت. این گونه افراد نیکوترین انسان ها هستند. باید به یاد داشته باشیم که نه فقط چنین افرادی وجود دارند بلکه آنها شرافت همه ی انسان ها را پاس می دارند.

چنین کلماتی به گزارشِ مارتا از داخائو که در ذیل می آید و از کتاب مجموعه گزارش های او به نام «چهره ی جنگ» انتخاب شده است، برجستگیِ بیشتری می بخشد. آثارِ ژورنالیستی ای بهتر از این اثرْ بسیار انگشت شمارند.

پیشگفتار مترجمان (چاپ اول)

جان پیلجر، استاد دانشگاه کورنل آمریکا(۱)، روزنامه نگار کاوشگری که پروفسور نعام چامسکی مقالات، کتاب ها و فیلم های مستند وی را «مشعل نور و هدایت» و روشنگری هایش را «همواره الهام بخش» خوانده، و پیش از این، کتاب اربابان جدید جهان از وی منتشر شده است (و ترجمه ی فارسی آن را دفتر سوم از مجموعه ی «پشت پرده مخملین» قرار داده ایم) این بار، از میان کارهای دیگران، بهترین نمونه های گزارشگریِ کاوشگرانه و افشاکننده از جنگ جهانی دوم به این سو را برگزیده و در این مجموعه عرضه کرده است. وی تاکنون برای کارهایش بیش از بیست جایزه از جمله دو بار جایزه ی «ژورنالیست سال» (بالاترین جایزه ی ژورنالیستی بریتانیا)، «جایزه ی صلح رسانه ها» از سازمان ملل متحد، جایزه ی اسکار برای گزارش های تلویزیونی، جایزه ی Emmy برای گزارش های تلویزیونی، و جایزه ی «گزارشگران بدون مرز» از فرانسه را دریافت کرده است.
همان طور که تی. دی. آلمن (رونامه نگار آزاد آمریکایی و افشاکننده ی «جنگ پنهانِ» سازمان CIA علیه کشور لائوس) می گوید، این کتاب نه فقط مجموعه ای از درخشان ترین نمونه های گزارشگری که نیز فراخوانی به اندیشه و عمل برای همه ی آنانی است که به جهانی استوار بر پایه های شرافت و عدالت برای نوع بشر می اندیشند.
نسخه ی اصلی این کتاب به زبان انگلیسی حاوی ۲۸ مقاله در بیش از ۶۰۰ صفحه است. ما، در این مرحله، به عنوان یک آغاز، به ترجمه ی ۱۱ مقاله مبادرت کرده ایم. استقبال از این کار مشوق ما برای ترجمه ی مطالب دیگری از این مجموعه خواهد بود.
در رابطه با عوامل و عللی که تهیه ی گزارش های کاوشگرانه را به طور روزافزون در معرض مخاطره قرار داده است، نظر خوانندگان را به «یادداشت شماره ی ۱۳ مترجمان» از کتاب اعترافات یک جنایتکار اقتصادی (دفتر اول از «مجموعه پشت پرده مخملین»، نشر اختران ۱۳۸۵، صفحات ۳۹۸ تا ۴۰۳ تحت عنوان «رسانه های جمعی در کنترل و تملک انحصاری ابرشرکت ها: ابزاری برای شکل دادن به افکار عمومی و دستیابی به اِجماع») جلب می نماییم. جهت سهولت در دسترسی، عین این یادداشت تحت عنوان «گفتار پایانی مترجمان» در پایان این کتاب افزوده شده است.
در پایان، لازم می دانیم از زحمات، دقت و دلسوزی های دوشیزه هلنا هاکوپیان در تایپ چندباره ی دست نویس این کتاب سپاسگزاری کنیم.

شهابی ـ نبوی
فروردین ۱۳۸۷

یادداشت مترجمان (چاپ دوم)

در چاپ دوم، ویرایش کلی و اصلاحات زیادی صورت گرفته است که بسیاری از آنها را، با سپاس فراوان، مدیون دوست فرهیخته مان آقای دکتر رضا شیعیان هستیم.

آذر ۱۳۸۹

نظرات کاربران درباره کتاب به من دروغ نگو!

بی نظیر! کتابی اثربخش در فهم آنچه "نمیخواهند بدانیم".
در 4 ماه پیش توسط بهزاد احمدزاده