در یک بندر کوچک پسر جوانی به نام جیم هاوکینز زندگی میکرد.
او و مادرش یک مسافرخانه داشتند که ملوان های زیادی برای استراحت به انجا میآمدند.
پدر جیم در دریا غرق شده بود و حالا او و مادرش برای اداره مسافرخانه سختی زیادی میکشیدند.
روزی مردی کورد وارد مسافرخانه شد و یک تکه کاغذ سفید که وسطش یک نقطه قرمز بود به طرف بیلی گنده انداخت و…