فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تجربه‌های کوتاه ۳

کتاب تجربه‌های کوتاه ۳
بانو آئویی

نسخه الکترونیک کتاب تجربه‌های کوتاه ۳ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تجربه‌های کوتاه ۳

خانم روکوجو: خواهش می‌کنم من رو از خودت طرد نکن. ‎هیکارو: [سیگار می‌کشد.] تو مدت‌ها پیش طرد شده‌ی. خانم روکوجو: تو هنوز من رو دوست داری. ‎هیکارو: اومده‌ی این‌جا این رو به من بگی؟ [به قصد تحریک] خیال کردم گفتی اومده‌ی آئویی رو شکنجه کنی. خانم روکوجو: می‌خواستم با یک تیر دو نشان بزنم. لطفاً یک سیگار به من بده. هیکارو سیگاری به او تعارف می‌کند. اما خانم روکوجو سیگار نیمه‌کشیده‌ی هیکارو را ازدهان او می‌قاپد و پکی به آن می‌زند. هیکاروکه نمی‌داند چه باید بکند، سیگاری را که به خانمروکوجو تعارف کرده است به لب می‌گذارد و می‌گیراند.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.21 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تجربه‌های کوتاه ۳

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شخصیت ها:

یاسوکو روکوجو(۱)
هیکارو واکابایاشی(۲)
آئویی(۳)
پرستار

اتاقی در یک بیمارستان. دیروقت شب.
سمت راست صحنه پنجره ئی بزرگ پرده پوش.
در عقب، تخت خوابی که آئویی بر آن خفته.
سمت چپ، یک در.
هیکارو: وارد می شود. در معیت پرستار. بارانی به تن وکیفی در دست دارد. به شکلی غیرعادی و عجیب خوش قیافه است. خیلی آهسته حرف می زند.

‎هیکارو: خوابیده، بله؟
‎پرستار: بله. خیلی هم عمیق.
‎هیکارو: اگر عادی حرف بزنم بیدار نمی شه که؟
‎پرستار: اگر بخوابه، می تونید کمی بلندتر حرف بزنید. داروها اثر خودشون رو کرده ند.
‎هیکارو: [مشتاقانه به صورت آئویی می نگرد.] در خواب چه آروم ئه.
‎پرستار: فعلاً آروم ئه.
‎هیکارو: فعلاً؟
‎پرستار: بله، اما اواخر شب...
‎هیکارو: درد داره؟
‎پرستار: درد وحشت ناک.
‎هیکارو: [نمودارِ آویخته به تخت را می خواند.] «آئویی واکابایاشی.ورود ساعت ۹ صبح روز دوازدهم...» نمی دونم این جا جائی هست که من امشب بمونم؟
‎پرستار:بله. [اشاره به پشت صحنه، سمت چپ] اتاق بغلی.
‎هیکارو: تخت خواب و این جور چیزها هست؟
‎پرستار:بله، همه چی. می خوایید الآن دراز بکشید؟
‎هیکارو: نه، کمی دیگه این جا می مونم. [روی صندلی می نشیند. سیگاری می گیراند.] یک سفر کاری بودم که به من خبر دادند مریض ئه. گفتند چیز مهمی نیست. اما وقتی کسی رو به بیمارستان می آرند باید چیز مهمی باشه، نه؟
‎پرستار:همْ سرتون غالباً از این نوع حمله ها داشته، نه؟
‎هیکارو: دفعه ی اول که نیست. اما سفر کاریِ خیلی مهمیبود. امروز صبح ترتیب کارهام رو دادم و با عجله ی هرچه تمام تر برگشتم. دور که باشم، بیش تر نگران می شم.
‎پرستار:حتماً همین طور ئه.

تلفن روی میز آهسته زنگ می زند.

‎هیکارو: [گوشی تلفن را بر می دارد.] چیزی نمی شنوم.
‎پرستار:اغلب، تقریباً همین وقت شب، این جوری زنگ می زنه.
‎هیکارو: فکر می کنم از کار افتاده. اما اصلاً چه دلیلی داره توُ اتاق بیمارستان تلفن باشه؟
‎پرستار:همه ی اتاق های این بیمارستان تلفن دارند.
‎هیکارو: کی می خواد با یک مریض حرف بزنه؟
‎پرستار: برای استفاده ی مریض ها ست. به اندازه ی کافی پرستارنداریم که به همه جا سر بزنه. به همین دلیل از مریض ها می خواییم در مواقع ضروری با خط داخلی تماس بگیرند. یا، به فرض اگر مریضی کتاب خواست، خودش می تونه به کتاب فروشی زنگ بزنه. البته با خط خارجی. ما سه تا اپراتور داریم که بیست وچهارساعته، در شیفت های مختلف، تلفن های خارجی رو وصل می کنند. البته، اگر مریض ها به سکوت و آرامش مطلق نیاز داشته باشند، هیچ تلفنی پذیرفته نمی شه.
‎هیکارو: همْ سرِ من آرامش مطلق نیاز نداره؟
‎پرستار: وقتی می خوابه، حسابی متلاطم ئه. دست هاش رو بلند می کنه، ناله می کنه، پهلوبه پهلو می شه. نمی شه گفت کاملاً آروم ئه.
‎هیکارو: [عصبانی می شود.] می خوایید بگید توُ این بیمارستان...
‎پرستار: توُ این بیمارستان، ما مسئولیت کابوس های مریض ها رو نمی پذیریم، آقا.

مکث. نشانه های بی قراری پرستار.

‎هیکارو: از چی این قدر عصبی هستید شما؟
‎پرستار: دلیل نداره حتماً به خاطر این باشه که مجذوب شما شده م.
‎هیکارو: [ناخواسته می خندد.] این بیمارستان دم به دم عجیب ترمی شه.
‎پرستار: می دونید، شما مرد بسیار خوش قیافه ئی هستید. یک شاه زاده ی گنجی واقعی. اما پرستاران این بیمارستان مقررات انضباطی بسیار خشک و وحشت ناکی دارند. همه ی ما آنالیز روانی شده یم و عقده های جنسی مون رو کاملاً پاک کرده ند.[دست ها را به دو طرف باز می کند.] همه رو. ترتیبی دادند که همیشه بتونیم نیازهامون رو ارضا کنیم. رئیس بیمارستان و دکترهای جوون در این زمینه بسیار لایق اند. هروقت لازم باشه، داروهای ضدجنسی لازم رو تجویز می کنند. ما هیچ وقت از این نظر مشکلی با هم نداریم.
‎هیکارو: [تحت تاثیر] جدی نمی گید؟
‎پرستار: ببینید، برای همه ی ما، بدون این که نیازی به تحلیل خاصی داشته باشیم، بدیهی ئه که کابوس های همْ سرِ شما همه نتیجه ی عقده های جنسی اند. نگران نباشید. باید تحت بررسی های روان شناسی قرار بگیرند تا از شر عقده هاشون خلاص بشند. می خواییم در اولین مرحله به ایشون خواب درمانی بدیم.
‎هیکارو: منظورتون این ئه که همْ سرم با این خواب درمانی...
‎پرستار: بله.[هم چنان بی قرار] به همین دلیل ئه که من از چیزی که به ش می گند «درک بیماران»، یا اگر ناراحت نمی شید، درک بستگان و ملاقاتی های بیماران، هیچ چی نمی فهمم. قبول ندارید؟ هرکدوم شون می تونند روح یک لیبیدو یا شور جنسی باشند. حتی اون ملاقاتی عجیبی که هرشب به این جا می آد...
‎هیکارو: هرشب؟ این جا؟ ملاقاتی؟
‎پرستار: اوه، آخرش از دهن م پرید... بله، از روزی که همْ سرتون به این بیمارستان منتقل شده، هرشب می آد، و همیشه هم دیروقت. همین وقت های شب، چون ظاهراً زودتر نمی تونه. قدغن کرده بودند که به این مسئله اشاره کنم، اما پیش از این که متوجه بشم از دهن م...
‎هیکارو: یک مرد ئه این ملاقاتی؟
‎پرستار: خیال بد نکنید، لطفاً. زن میان سال خیلی زیبائی ئه...حالا ست که پیداش بشه. همیشه وقتی می آد از فرصت استفاده می کنم و می رم استراحتکی می کنم. نمی دونم چرا، اما وقتی به اون نزدیک می شم، به شکل عجیبی احساس افسردگی و ناراحتی می کنم.
‎هیکارو: چه جور زنی ئه؟
‎پرستار: یک خانم بسیار شیک پوش. اشرافی ظاهرش که این طور نشون می ده. می دونید، عجیب این جا ست که بدترین منع های جنسیْ توُ خانواده های اشرافی پیدا می شه... به هرحال الآن ئه که سر برسه. [به طرف پنجره ی سمت راست می رود و پرده را پس می کشد.] نگاه کنید. کم تر خونه ئی رو می بینید که چراغ ش روشن باشه. تنها چیزی که می شه دید، دو خط روشن لامپ های خیابون ئه. حالا ساعت عشق ئه، ساعت دوست داشتن، جنگیدن، و نفرت ورزیدن. وقتی مبارزه ی روز تمام می شه، جنگ شب شروع می شه. جنگی خونین تر و بی شرمانه تر. شیپورهای شب که شروع عملیات جنگی رو اعلام می کنند، الآن به صدا در اومده ند. خون زنی ریخته می شه، می میره، و باز و باز دوباره به زندگی بر می گرده. همیشه هم قبل از این که بتونه زندگی کنه، باید یک بار بمیره. این زن ها و مردهائی که می جنگند، نشانه های سیاه سوگ واری بر سلاح هاشون دارند. پرچم هاشون همه سفید خالص ئه، اما لگدمال شده، چروکیده، و گاهی خون آلوده. طبال طبل ش رو می نوازه. طبل دل، طبل غرور و شرم... چه آرام نفس می کشند، اون هائی که دارند می میرند. به اون هائی که می میرند نگاه کنید، بی شرمانه زخم هاشون رو نمایش می دند، زخم های دهان بازکرده و مرگ بار. بعضی از مردها با چهره های درگِل شده و کثیف به سوی مرگ می رند. شرم زینت اون ها ست. نگاه کنید. عجیب نیست که نوری نمی بینید. اون چه پیش روی شما ست، صف درصف، تا جائی که چشم کار می کنه، خونه نیست، مشتی گور ئه، گورهای ناپاک و عفن. نور ماه هرگز به اون سنگ های خارا نمی تابه... ما در قیاس با اون ها فرشته ایم. ما دور ایم از دنیای عشق، از ساعت عشق. اون چه ما می کنیم، اون هم گه گاه، یک تبدّل شیمیایی ئه در بستر. مهم نیست که چند بیمارستانِ این چنینی هست، هرچه هست کافی نیست. سرپرست بیمارستان همیشه این رو می گه... اوه، اون زن اومد.

نظرات کاربران درباره کتاب تجربه‌های کوتاه ۳

عالی
در 4 روز پیش توسط moh...adi
حقیقتا افتضاح بود، خود روایت نه، ویرایشی که نشده بود، شاید بهتر بود. انگار کسی تعمدا قصد خرد کردن اعصاب خواننده رو داشت. نمیدونم ایراد از نشر چشمه ست و یا فیدیبو؟!
در 3 هفته پیش توسط رعنا فرزین