فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تجربه‌های کوتاه۷

کتاب تجربه‌های کوتاه۷
آرامش از نوعی دیگر

نسخه الکترونیک کتاب تجربه‌های کوتاه۷ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تجربه‌های کوتاه۷

پرستار:... اینجا بیمارستان بیچ وود ئه. براون: من هم بیمار ام. احتیاج به پرستاری دارم. بله. خب، کجا رو باید امضا کنم؟ پرستار: می بخشید، کارهای مقدماتی پذیرش، جز در موارد واقعا اضطراری، باید قبلاً انجام شده باشه... من اجازه ندارم... براون: اجازه می خوای چی کار. اون هم دختر خوشگلی مثل شما [راه می افتد.] کدوم اتاق مال من ئه؟ پرستار: [با او حرکت می کند.] شما هم اجازه ندارید... براون: [می ایستد.] درست ئه. این چیزی ئه که من هیچوقت نداشتم. [بی حالت به او نگاه می کند.] من از راه دوری اومده م. پرستار: [با احتیاط] یک دقیقه اجازه می دید؟ براون: [آرام] حتماً. دفتر ورود و خروج دارید؟ باید قوانین رومراعات کرد. پیش پرداخت باید بِدم؟ پرستار: نه، اون مهم نیست. براون: پول هست... کلش اینجا ست...

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.26 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تجربه‌های کوتاه۷

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شخصیتها:

جان براون (۱)
پرستار
دکتر
پرستار مگی کوتز(۲)
سرپرستار
پرستار جونز(۳)

تابلوی اول

دفتر بیمارستان سالمندان بیچ وود. پشت میز بخش پذیرش، پرستار یونیفورم پوشیده ئی نشسته است. ساعت دووسی دقیقه ی صبح است. صدای توقف اتومبیلی از بیرون شنیده می شود. جان براون وارد م یشود. مردی است تنومند، حدوداً پنجاه ساله. چهره اش ترکیب جالبی است؛ آرام، بشاش و آشتی ناپذیر. کت وشلوار و پالتوئی توصیف ناشدنی پوشیده و دو ساک زیپ دار با خود حمل می کند. در نگاهی به دوروبر متوجه پاکیزگی، سکوت، گلها و پرستار زیبا می شود و در دل احساس آرامش و رضایت خاطر می کند.

براون: خیلی قشنگ ئه.
پرستار: شب به خیر...
براون: شب به خیر. شب قشنگی ئه. البته، صبح قشنگی ئه.
پرستار: بله... آقای...
براون: معذرت می خوام که اینقدر دیر کردم.
پرستار: [کاغذهائی را زیرورو می کند.] قرار بود زودتر بیایید؟
براون: نه. من تلفن کردم.
پرستار: جدی؟
براون: بله.
پرستار: منظورم این ئه که...؟
براون: یک اتاق برای آقای براون.
پرستار: [متوجه می شود.] اوه... ایشون رو آوردهید؟
براون: من خودم رو آوردم. توُ ایستگاه یک تاکسی گرفتم.
پرستار: [حیرت زده] اما حتماًً...؟
براون: من تلفن کردم، از ایستگاه.
پرستار: شما گفتید اضطراری ئه!
براون: درست ئه. می دونید ساعت چند ئه؟
پرستار: دوونیم ئه.
براون: خب، پس اضطراری ئه دیگه.
پرستار: [آزرده] من دکتر کشیک رو بیدار کردم.
براون: لطف کردید. اما مشکلی نیست. فرمی چیزی رو باید امضا کنم؟
پرستار: مورد اضطراری شما چی ئه، آقای براون؟
براون: یک جا برای اقامت می خوام.
پرستار: مریض اید؟
براون: نه.
پرستار: اما اینجا یک بیمارستان شخصی ئه...
براون: [برای اولین بار لبخند می زند.] همونی که من می خوام.
بیمارستانی که خلوت شخصی نداشته باشه به چه
درد می خوره؟ چیزی که من می خوام همین خلوت شخصی ئه... به اضافه ی ملافه های تمیز. [فکری به سرش خطور می کند.] پول هست.
پرستار:... اینجا بیمارستان بیچ وود ئه.
براون: من هم بیمار ام. احتیاج به پرستاری دارم. بله. خب، کجا رو باید امضا کنم؟
پرستار: می بخشید، کارهای مقدماتی پذیرش، جز در موارد واقعا اضطراری، باید قبلاً انجام شده باشه... من اجازه ندارم...
براون: اجازه می خوای چی کار. اون هم دختر خوشگلی مثل شما [راه می افتد.] کدوم اتاق مال من ئه؟
پرستار: [با او حرکت می کند.] شما هم اجازه ندارید...
براون: [می ایستد.] درست ئه. این چیزی ئه که من هیچوقت نداشتم. [بی حالت به او نگاه می کند.] من از راه دوری اومده م.
پرستار: [با احتیاط] یک دقیقه اجازه می دید؟
براون: [آرام] حتماً. دفتر ورود و خروج دارید؟ باید قوانین رومراعات کرد. پیش پرداخت باید بِدم؟
پرستار: نه، اون مهم نیست.
براون: پول هست... کلش اینجا ست...

سعی می کند زیپ یکی از ساک ها را باز کند. زیپگیرمی کند و انگشتاش آسیب می بیند. دستان اش رابه سرعت پس می کشد و انگشت اش را در دهان می گذارد.
دکتر خواب آلود می آید.

پرستار: دکتر... آقای براون.
دکتر: شب به خیر. مشکلی پیش اومده؟
براون: انگشت م برید.
دکتر: بگذارید ببینم! [براون انگشت اش را از دهان بیرون می آورد،
دکتر: معاینه اش می کند. سر را بالا می آورد و با احتیاط] خیلی وقت ئه اومده ید؟
براون: بله، تمام روز در سفر بودم.

دکتر نگاهی به پرستارمی کند.

البته نه با این انگشت. الآن این طوری شد. گیر کرد به زیپ ساک.
دکتر: اوه. پس چه...
پرستار: آقای براون چیزی شون نیست.
براون: درست ئه... من...
پرستار: فقط یک تخت می خوانْد.
براون: یا اتاق.
دکتر اما اینجا که هتل نیست.
براون: دقیقاً.
دکتر دقیقاً چی؟
براون: متوجه نمی شم.
دکتر شاید من قاطی کرده م. می دونید، آخه خواب بودم.
براون: مهم نیست. می فهمم. خب، اگه یکی من رو به اتاق م ببره، دیگه مزاحم شما نمی شم.
دکتر [نگاهی به پرستارمی کند.] فکر نمی کنم در حال حاضراتاق خالی داشته باشیم.
براون: اوه. چرا. این خانم جوان ترتیب ش رو داده ند.
پرستار: [در دفاع از خود] از ایستگاه تلفن کردند. گفتنداضطراری ئه.
براون: بعد تماس قطع شد.
دکتر: اما شما عوضی اومده ید.
براون: نه، جاش درست ئه. نمی خوام سروصدا راه بندازم.
دکتر: به مِی خونه های شهر سر زده ید؟
براون: من مست نیستم.
دکتر: اون ها اتاق هم دارند.
براون: من یک اتاق گرفته م. مشکل چی ئه؟
دکتر: [مکث.] هیچ چی... هیچ مشکلی نیست. [سری به طرف پرستار تکان می دهد.] اشکالی نداره.
پرستار: بله، دکتر. [نگران، زیرلبی] باید برگ ورود صادر کنم...
دکتر: چکآپ.
براون: [شاد و سرحال] چیز زیادی برای چک کردن ندارم.
پرستار: بگذارید این ها رو براتون بیارم، آقای براون. [منظورساک ها ست.]
براون: نه، نه، شما نه. [ساک ها را بر می دارد.] من چیزی م نیست...

براون در پی پرستار به داخل می رود. دکتر با نگاهآنها را بدرقه می کند، فرم پذیرش براون را بر می داردومی خواند. بعد گوشی تلفن را بر می دارد و شماره می گیرد.

تابلوی دوم

اتاق خصوصی براون. دل پذیر با تخت و اثاث معمول بیمارستانی. یک دیوار تقریباً همه اش پنجره است و پرده دارد. براون و پرستار وارد می شوند. براون ساک هایش راروی تخت می گذارد. از اتاق خوش اش می آید.

براون: قشنگ ئه. از اینجا خوشم می آد.
پرستار: حالا خوب اید؟
براون: اوه. بله. حالا خوب خوب ام. پنجره ی تمام قد.
پرستار: حمام و دستشویی توُ کُریدور ئه.
براون: [از لای پرده ی پنجره به بیرون می نگرد.] منظره ش چی ئه؟
پرستار: خب، گردشگاه و باغ.
براون: باغ. اتاقِ رو به باغ. از این بهتر چی می شه؟

پرستار شروع می کند به بازکردن ساک.

پرستار: وسایل شب تون این توُ ئه؟
براون: بله، اینجا به م خیلی خوش می گذره.

پرستار ساکی را بازمی کند که پُر از اسکناس است.

پرستار: اوه... معذرت می خوام...
براون: [اصلاً ناراحت نیست.] وقت صبحانه کِی ئه؟
پرستار: ساعت هشت.
براون: ناهار؟
پرستار: ساعت دوازده.
براون: چای عصر؟
پرستار: سه ی بعدازظهر.
براون: شام؟
پرستار: شش ونیم.
براون: کاکائو؟
پرستار: ساعت نُه.
براون: سرپرستار دوبار در روز سرکشی می کنه؟
پرستار: بله.
براون: درجه کِی می گذارند؟
پرستار: [در حال آماده کردن بستر] صبح و عصر.
براون: تعویض ملافه ها؟
پرستار: دوشنبه ها.
براون: مثل ساعت. عالی ئه.

دکتر با فرم پذیرش براون و چسب زخم وارد می شود.

دکتر: می بخشید.
براون: الآن داشتم می گفتم... همه چیز درجه یک ئه.
دکتر: یاد انگشت تون افتادم.
براون: خودم یادم رفته بود. چیزی نیست.
دکتر: خب، برای امشب این رو می گذارم روش.
چسب زخم را روی انگشت او می چسباند.
براون: معالجه ی مردم باید چیز فوق العاده ئی باشه. حالا دیگه باید برم توُ تخت خواب... شما خسته به نظر می آیید.
دکتر: متشکر ام. سرپرستار حتماً فردا باتون درباره ی کِیس تون صحبت می کنه.
براون: انگشت م رو می گید؟
دکتر:... خب، فکر می کنم می خواد شما رو ببینه.
براون: از دیدن شون خوشحال می شم.
دکتر: بله... یک نکته ی دیگه. آقای براون، در این فرمی که پُرکرده ید... جائی که آدرس دائمی رو پرسیده نوشته ید بیمارستان سالمندان بیچ وود.
براون: بله. خب، آدم که نمی دونه فردا چی پیش می آد. در حال حاضردوست دارم فکر کنم اینجا خونه ی خودم ئه...

نظرات کاربران درباره کتاب تجربه‌های کوتاه۷