فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تجربه‌های کوتاه ۱۹

کتاب تجربه‌های کوتاه ۱۹
مونی و کاروان‌هایش

نسخه الکترونیک کتاب تجربه‌های کوتاه ۱۹ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تجربه‌های کوتاه ۱۹

‎چارلی: واسه کار که اومدم این‌جا به بروبچه‌های هم‌کار گفتم:«می‌گردم بل‌که یه جائی گیر بیارم که توُ مدتی که این‌جا کار می‌کنم اون‌جا ساکن بشیم. فعلاً من و زن‌م توُ یه کاروان اطراق می‌کنیم.» خوبیت نداره که مرد خونه‌ئی سقفی بالای سر زن و بچه‌ش فراهم نکنه. ‎ماو: خوب، این‌ کار رو هم کردی، چارلی. ‎چارلی: این‌جا رو نگاه، چه منظره‌ئی. اون تپه‌ها رو می‌گم. راحت می‌تونی از این‌جا تماشاشون کنی. این‌جا مثل سِلی اوک نیست. ‎ماو:از منظره‌ش خوش‌م می‌آد. ‎چارلی: کاروان هم به عنوان خونه چیز بدی نیست، هست؟ نه،واقعاً؟ به نظر من که زندگی توُ کاروان ایرادی نداره. سرِ کار هم به بروبچه‌ها گفتم که زندگی توُ کاروان ایرادی نداره. بچه‌ها می‌گفتند کارگرها می‌تونستند کمک کنند از خونه‌های سازمانی بگیرم، ولی من گفتم من خونه‌ی سازمانی نمی‌خوام، خودم واسه همسرم یه خونه دست‌وپا می‌کنم. ‎ماو: من خونه‌ی سازمانی دوست ندارم، چارلی. ‎چارلی:معلوم ئه، ماو، معلوم ئه. خودمون یه آشیانه‌ی خوش‌گِل کوچولو می‌سازیم، ماوی. که هر‌چی بخواییم با پیچوندن یه شیر فراهم بشه. وضع‌مون خوب می‌شه این‌جا، ماوی. ‎ماو: تا یه جای حسابی مالِ خود خودمون پیدا کنیم.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.45 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تجربه‌های کوتاه ۱۹

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شخصیت ها:

چارلی(۱)
ماو(۲)

صحنه ی یکم

کاروانی در یک محوطه ی باز. پاییز.
چارلی و ماو با باروبنه از راه می رسند.

‎چارلی:خوب ئه، ماو؟
‎ماو: آره.
‎چارلی:ازش خوش ت می آد، ماو؟
‎ماو: آره. به نظر می آد خوب باشه.
‎چارلی: گفتم که. نگفتم؟
‎ماو: چرا، گفتی، چارلی.
‎چارلی: گفتم تو خوش ت می آد، حالا می بینم که خوش ت اومده،ماو. درست نمی گم، هان؟

وارد کاروان می شوند.

‎چارلی: واسه کار که اومدم این جا به بروبچه های هم کار گفتم:«می گردم بل که یه جائی گیر بیارم که توُ مدتی که این جا کار می کنم اون جا ساکن بشیم. فعلاً من و زن م توُ یه کاروان اطراق می کنیم.» خوبیت نداره که مرد خونه ئی سقفی بالای سر زن و بچه ش فراهم نکنه.
‎ماو: خوب، این کار رو هم کردی، چارلی.
‎چارلی: این جا رو نگاه، چه منظره ئی. اون تپه ها رو می گم. راحت می تونی از این جا تماشاشون کنی. این جا مثل سِلی اوک نیست.
‎ماو:از منظره ش خوش م می آد.
‎چارلی: کاروان هم به عنوان خونه چیز بدی نیست، هست؟ نه،واقعاً؟ به نظر من که زندگی توُ کاروان ایرادی نداره. سرِ کار هم به بروبچه ها گفتم که زندگی توُ کاروان ایرادی نداره. بچه ها می گفتند کارگرها می تونستند کمک کنند از خونه های سازمانی بگیرم، ولی من گفتم من خونه ی سازمانی نمی خوام، خودم واسه همسرم یه خونه دست وپا می کنم.
‎ماو: من خونه ی سازمانی دوست ندارم، چارلی.
‎چارلی:معلوم ئه، ماو، معلوم ئه. خودمون یه آشیانه ی خوش گِل کوچولو می سازیم، ماوی. که هر چی بخواییم با پیچوندن یه شیر فراهم بشه. وضع مون خوب می شه این جا، ماوی.
‎ماو: تا یه جای حسابی مالِ خود خودمون پیدا کنیم.
‎چارلی:خوب، بعله، معلوم ئه. تا یه جای حسابی مالِ خودمون پیدا کنیم. ولی تا وقتی جائی از خودمون پیدا نکرده یم، ماو، فقط فرض ها که تا اون موقع، این خوب ئه دیگه، نه؟
‎ماو:آره ظاهراً.
‎چارلی:مسلّم ئه که خوب ئه. مسلّم ئه. ببین، این همه آدم تمام وقت این جا دارند زندگی می کنند. ببین. اون ها هم دائمی اند. اون ها هم مسافر نیستند. مثل ما دائمی اند اون ها. ببین، چه نرده هائی کاشته ند، چه قشنگ سنگ های خونه شون رو سفید کرده ند.
‎ماو: چارلی، به نظر تو چرا اون ما رو توُ این سِری جا داد؟
‎چارلی: سری خوبی ئه، نیست؟
‎ماو: ولی آخه چرا این جای پرت؟ قاطی این کاروان های خالی، زیادی ساکت و خلوت نیست؟
‎چارلی: ساکت؟ اِ، این که عالی ئه.
‎ماو: خیلی ساکت و خلوت ئه. می بینی، تمام کاروان های این ردیف خالی اند. چرا به ما قاطی مشتری های ثابت جا نداد؟
‎چارلی: به اون ها می گند «ساکن».
‎ماو: من هم دوست داشتم جزو «ساکن»ها بودیم.
‎چارلی: ماو، ماو، نمی شه که نرسیده «ساکن» بشیم، همین طوری که نمی شه، ماو.
‎ماو: من دوست داشتم جزو ساکن ها بودیم.
‎چارلی: از حق نباید گذشت، ماو. ما تازه اومده یم. اون های دیگه مدت ها ست این جا ند. اون ها ساکن شده ند، کاروان هاشون رو نگاه. عین قصر می مونند، خونه شون ئه دیگه.
‎ماو: اون خونه ها باید مال خودِ خودشون باشه، چارلی.
‎چارلی:خوب، آره، باید.
‎ماو: می تونستند باهاش یه کلبه بخرند، یه کلبه ی سنگی.
‎چارلی: خوب ما هم می تونستیم پول بگذاریم یه کاروان بخریم، ماوی. یه کاروان مالِ خودِ خودمون.
‎ماو: نه، من بالای کاروان پول نمی دم. کاروان به نظر من موقتی ئه. کلبه های سنگی رو می شه گفت خونه ی همیشگی. ما باید به فکر یه خونه ی همیشگی باشیم.
‎چارلی: خوب، به فکرش هستیم، اگه به فکر خونه ی همیشگی نیستیم پس چرا می خواییم ازشون بخواییم ما رو جزو ساکن ها کنند؟
‎ماو: ولی این جا زیر پای آدم فقط علف هرز بلند ئه و رطوبت. در حالی که اون جا همه ش بلوک سیمانی ئه.
‎چارلی: خوب بلوک سیمانی مال ساکن ها ست دیگه، ماو. مال ساکن ها.
‎ماو: یه عالمه بلوک سیمانی خالی اون جا افتاده.
‎چارلی:نمی شه از گرد راه نرسیده از اون ها بلوک سیمانی انتظار داشت، ماو. یه عالمه آدم سطح بالا اون جا ند، که همه شون حتماً سال ها واسه بلوک سیمانی انتظار کشیده ند. اون ها آدم های سطح بالایی اند، ماو، متوجه ای. یه مشت نقشه کش، معلم. یه مشت درجه دار ارتش.
‎ماو: آره، واسه همین ئه که ما افتاده یم این جا، چارلی. اون ها دوست ندارند لباس کار امثال تو جلوی چشم شون آویزون باشه.
‎چارلی:نه، نه. اصلاً این جوری ها نیست.
‎ماو: ممکن ئه باشه.
‎چارلی: حالا به هر حال، تو که از این جا بدت نمی آد، ماو؟ جز مسئله ی ساکن نبودن مون که از چیز دیگه ئی ناراحت نیستی؟
‎ماو: خوب، نه. ولی این جا بین این کاروان های خالی خیلی خلوت و ساکت ئه.
‎چارلی:تابستون همه شون پُر می شند، نترس. مونی می گه همه شون رو پُر می کنه. به خاطر استراتفرد می آنْد این جا، متوجه ای. این جا می آنْد برای نمایش. اصلاً واسه ی همین می آنْد این جا. اون وقت ئه که همه ی این کاروان ها پُرِ پُر می شند.
‎ماو: یعنی برای تعطیلات شون می آنْد؟
‎چارلی: آره دیگه، می آنْد برند استراتفرد. می آنْد برای نمایش. گمون م شکسپیر ئه، نه؟ یا یکی از همین ها؟
‎ماو: چه خوب ئه آدم تعطیلات ش رو با یه هم چو چیزهائی بگذرونه. بره نمایش.
‎چارلی: آدم های مرفه سطح بالا راه های مختلفی واسه این جورچیزها دارند، ماو.
‎ماو: یعنی تمام یه تعطیلات واسه نمایش رفتن ئه! فقط همین کار رو می کنند؟ نه شنائی نه حمام آفتابی، هیچ چی؟
‎چارلی: نه بابا، مونی اون ها رو هم داره. اون جا یه حمام آفتاب هم هست، ماو. واسه کسانی که تابستون می آنْد ــ حالا این رو که ما هم بتونیم ازش استفاده کنیم نمی دونم، ولی هست.
‎ماو: اوناها، مونی پیش ساکن ها ست.
‎چارلی:نگاه نکن، ماو. از کنار پنجره بیا این ور. زشت ئه، ماو، زشت ئه. این جا واسه ی خودش آداب و رسومی داره.
‎ماو: دارند می گند و می خندند؛ مونی عجب آدم درشتی ئه،نه؟
‎چارلی: به نظر تو درشت می آد؟ من اصلاً این طوری ندیدم ش.
‎ماو: آره، مرد درشتی ئه.
‎چارلی: خیلی از من درشت تر نیست، هست؟ فوق ش یکی دو سانت.
‎ماو: شاید این طور نشون می ده.
‎چارلی:خوب، ممکن ئه... یه چیزی هست، ماو. کِلاس داره.
‎ماو:آره.
‎چارلی:اون ماشین اسپورت، اون لباس ها، اون کلاه. کلاس به همین ها ست دیگه.
‎ماو: نمی دونم. من فقط یه دفعه دیدم ش. به نظرم با دیگرون تفاوت زیادی نداشت.
‎چارلی: ممکن ئه حرف زدن ش معمولی باشه، ماو، ولی اون کلاس داره. توُ کارخونه به بروبچه ها هم همین رو گفتم. گفتم: «فضای این کارخونه کلاس داره، من به خونه های سازمانی ایرادی ندارم؛ همین طوری خوش م نمی آد توُ خونه ی سازمانی زندگی کنم، ماوِ من هم خوش ش نمی آد.»
‎ماو: نه، من هم خوش م نمی آد، چارلی.
‎چارلی:گفتم: «آدم باید از همون شروع کار بدونه کجا می خواد برسه.»
‎ماو: شرط می بندم از این حرف خوش شون نیومد.
‎چارلی:کاری از دست شون بر نمی آد، می آد، ماو؟
‎ماو: نه، واقعاً نه.
‎چارلی: من گفتم: «زنِ من اصلاً دوست نداره کوچک ترین سروکاری با خونه های سازمانی داشته باشه، صاف و پوست کنده.» بعد گفتم: «ایرادی هم به شون نداره ها، یه وقت فکر نکنید افاده ای مِفاده ای ئه.»
‎ماو: ولی من شرط می بندم فکر می کنند من آدم افاده ای ئی هستم.
‎چارلی:من به شون گفتم که تو افاده ای نیستی.
‎ماو: اون ها فکر می کنند من از این آدم های دماغ بالا م، شرط می بندم.
‎چارلی: تو کلاس داری، ماو. این با دماغ بالابودن فرق می کنه.
‎ماو: خوب من طاقت خونه های سازمانی رو ندارم، همین. دست خودم نیست. جوّ من رو این طوری بار آورده.
‎چارلی: این دیگه چی ئه، ماو؟
‎ماو: چی؟
‎چارلی: این جوّی که می گی.
‎ماو: آهان، این، ببین، از اون کلماتی ئه که توُ کار تایپ اگر باشی یاد می گیری. جوّ. یعنی، چه جوری بگم، یعنی آدم ها.
‎چارلی: یعنی پس باید بگذاری بری، آره، ماو؟ باید بری. این جا به پای سِلی اوک نمی رسه.
‎ماو: آه، نه.
‎چارلی: منظورم این ئه که به نظر تو زیادی به طرف جنوب نیومده یم؟
‎ماو: من خیلی خوش حال ام که از اون سوراخی سِلی اوک زدیم بیرون.
‎چارلی: این جا تپه هست، هوا هست، و از این جور چیزها. تو از این جا خوش ت خواهد اومد، ماو.
‎ماو: اون ها یه باشگاه اجتماعات دارند. ساکن ها رو می گم.
‎چارلی: جدی، باشگاه دارند؟
‎ماو: آره. یه اعلان بزرگ بالاش زده ند. «برای پیوستن به باشگاه اجتماعات، با مباشر کارخونه، کاروان ۹۸ تماس بگیرید.»
‎چارلی:مباشر کارخونه، اِ؟
‎ماو: نباید بد باشه، چارلی، البته بعداً.
‎چارلی: اوه، آره، فعلاً نمی خواییم عضو این جور جاها بشیم، ماو. به این ش نمی ارزه که به زور بچپیم میون آدم ها. به چپیدن ش نمی ارزه.
‎ماو: من دوست داشتم عضوش بشیم.
‎چارلی: یه خُرده صبر می کنیم، ماو. یه خُرده صبر می کنیم... توُ کارخونه یه باشگاه اجتماعات هست.
‎ماو: نه، خیلی ممنون. من نیستم.
‎چارلی: اوه نه. نه. معلوم ئه که نه. من در واقع منظورم این نبود که عضو اون جا می شی یا نه. فقط گفتم هست. می دونی. منظورم این بود که این جا مثل سِلی اوک نیست، ماو. یه کارخونه ی سرسبز ئه این جا.
‎ماو: نه، چارلی. متاسف ام. ما اومدیم این جا که وضع بهتری پیدا کنیم، باید بهاش رو هم بدیم. من حاضر نیستم با کارگرها و زن هاشون دم خور باشم.
‎چارلی:ماو، من هنوز سرکارگر نشده م.
‎ماو: خوب، لازمه ش این ئه که خودت رو واسه یه هم چو کاری بسازی. تو باید خودت رو بسازی.
‎چارلی: رئیس می گه منتظر یه فرصت حیاتی ئه فقط. برنامه ها که یه تکون بخوره، سمت م رو گرفته م. ولی... در حال حاضر...
‎ماو: یه هم چو روزی می رسه، چارلی. یه هم چو روزی می رسه. تو دیگه آدم جدیدی هستی، چارلی. یه نوع آدم جدید. عین توُ آگهی ها. تکنیسین های جدید. دیگه دوران کلاه نمدی ها و دوست و آشناهای شپشو تموم شده. تو حالا مرد جدیدی هستی، چارلی.
‎چارلی: والله من این جور چیزها سرم نمی شه، ولی...
‎ماو: آره، درست ئه، حقیقت داره. من اون موقع ها که مجرد بودم... می گفتم بکشندم نگاه به روی کارگرجماعت نمی ندازم. نگاه نمی ندازم...
‎چارلی: شانس من بود که نظرت عوض شد، ماو.
‎ماو: کی می گه عوض شد؟ اوه، نه. وقتی با تو آشنا شدم، فهمیدم که باید ازت یه تکنیسین جدید بسازم. روزنامه ها می گند وارثین آینده ی مملکت شماها یید.
‎چارلی: فکر می کنم، هرکی این رو نوشته، ماوی، احتمالاً درست نوشته.
‎ماو: اگه سواد اکابری ت نبود، چارلی، فکرت رو نمی کردم.
‎چارلی: تو به گواهی نامه های سیتی اند گیلد من افتخار می کنی، ماو؟
‎ماو: اگه اون ها رو نداشتی، چارلی، من هیچ وقت باهات ازدواج نمی کردم. از نظر من، تو گواهی نامه های سیتی اند گیلدت رو برای من آوردی، من هم زندگی م رو به تو دادم.
‎چارلی: سال هائی که اکابر رفتم برای من سال های خوشی بودند، ماو، در صورتی که می تونستم راست راست بگردم: حالا هم خوش حال ام.
‎ماو: حالا هم دلیلی نداره که ادامه ندی، چارلی.
‎چارلی: وقتی سرکارگر شدم، به جای این لباس کار یک سره، یه لباس کار روپوشی دگمه دار سفید تن م می کنم.
‎ماو: هر کاری می کنم فکر این که مونی ما رو به خاطر این لباس کار یک سره ی تو انداخته این جا از سرم بیرون نمی ره.
‎چارلی:نه، ماو، نه. این جور چیزها باید طبق نقشه و برنامه پیش بره، می فهمی؟ این جا هم بلوک سیمانی می آد، آب لوله کشی، کپسول گاز، تلویزیون اشتراکی می آد ــ اِ، نگاه کن، اون اسب رو.
‎ماو:اووو...
‎چارلی: یه اسب، توُ محوطه ی ما. مونی می گه اون ها تابستون این جا کمپ می زنند.
‎ماو: کمپ می زنند؟ پس کمپ می زنند؟
‎چارلی: اوه، کمپ حسابی، ماو. همه چیزش حساب شده. نه از این معمولی ها که بروبچه ها سرهم بندی می کنند. از این چادرهای سبک حسابی.
‎ماو: آهان، کمپ.
‎چارلی: ولی، تا اون موقع، ماو، ما از این جا رفتیم جزو ساکن ها. اون بروبچه های دائمی رو با تابستونی ها ول نمی کنه به امان خدا. مونی نه. اون از این جور آدم ها نیست.
‎ماو: یعنی اون ها کمپ می زنند و بعد می رند تئاتر؟
‎چارلی:باید این جوری ها باشه دیگه، ماو.
‎ماو: من بودم صد سال حاضر نمی شدم از سینما برگردم برم توُ چادر.
‎چارلی: خوب، آره، من می تونم هروقت دل ت خواست ببرم ت سینما، ماو. با ماشین.
‎ماو: غلط نکنم، به خاطر اون ماشین بود که اون ما رو انداخت این جا.
‎چارلی:اوه، نه، ماو، فکر نمی کنم. به خاطر اون ماشین نبود.
‎ماو: چه می دونم.
‎چارلی: نه، ماو. مونی فرق می کنه. اون هم چو آدمی نیست.
‎ماو: یه خُرده ازخودراضی هم هست، نه؟ به تو می گه:«مینی اسپورت» ــ هیچ خوش م نمی آد.
‎چارلی:خوب، اخلاق ش ئه، ماو. یه جور اخلاق ئه دیگه. در رفتار و برخورد با آدم ها، ماو، اصل این ئه که با آدم ها عین خودشون بشی، هم سطح خودشون، همون طور که من با زیردست های خودم توُ کارخونه حرف می زنم...
‎ماو: زیردست؟ اون ها زیردست های تو نیستند.
‎چارلی: خوب، تا وقتی سمت سرکارگری نگرفته م نیستند.
تا اون موقع من با اون ها عین خودشون حرف می زنم. ولی وقتی با یه کسی که یه خُرده بالاتر ئه، مثلاً با یه رئیس، حرف می زنم، یا با مونی، اون وقت مثل خود اون ها حرف می زنم... می فهمی، این جوری، با یه کم نزاکت. [سطح بالا حرف می زند.] من به خودم می بالم که می تونم با آدم ها باب مراوده رو باز کنم، ماو.
‎ماو: تو تنها پسری بودی که وقتی بردم ت خونه تونستی با مادرم سر حرف رو باز کنی.
‎چارلی: من می تونستم ساعت ها راجع به مریضی و سلامت ش باهاش حرف بزنم.
‎ماو: وقتی رفتی، گفت: «پسر تحصیل کرده ئی ئه، ماو.»
‎چارلی: جدی؟ بعد تو چی گفتی...
‎دونفری: «این همون مردی ئه که من باهاش ازدواج خواهم کرد.»
‎چارلی: چه خوب ئه که نشسته یم این جا، ماو، فقط ما دو نفر.
‎ماو: تو به یه جاهائی می رسی، چارلی.
‎چارلی: دل م می خواد فکر کنم می رسم، ماو. آدم جاه طلبی نیستم، ولی دوست دارم فکر کنم دارم بالا می رم. در قلّه جا هست، فهمیدی، ماو. جا در قلّه. فیلمه یادت ئه؟ توُ تلویزیون؟
‎ماو:آره.
‎چارلی: از اون فیلم های حرف دار بود ها، ماو. حرف داشت. جا در قلّه هست. حرف ش این بود. راجع به شکسپیر و این جور چیزها گفتیم، اما اون هیچ، چی به ش می گند، هیچ پیام امروزی ئی نداره. تو از این جا خوش ت خواهد اومد، ماو. آسمون که صاف باشه، غروب رو می بینیم.
‎ماو:آره.
‎چارلی:این جا گاز هست، برق هست. عین زندگی مکتشفین می مونه، نه؟ منتها با همه ی امکانات رفاهی.
‎ماو: چارلی. من باید برم توالت.
‎چارلی: توالت ها اون جا ند. ندیدی شون؟ توالت ها، دست شویی ها،یه عالمه.
‎ماو: عمومی اند؟
‎چارلی: معلوم ئه که عمومی اند، ماوی. همه می تونند از اون ها استفاده کنند، همه ی کسانی که توُ این مجتمع اند.
‎ماو:یعنی برم؟
‎چارلی:آره. یاالله، ماو. یاالله.
‎ماو: آخه مونی و اون ساکن ها اون جا ند.
‎چارلی:اشکالی نداره، ماو، برو.
‎ماو: شک دارم که یه توالت عمومی داشته باشند؟
‎چارلی: یه توالت دارند. یه دوش دارند. یه شیلینگ بندازی توُ آب گرم کن، می تونی یه دوش گرم هم بگیری.
‎ماو: ولی مال اون ها ست. اختصاصی ئه.
‎چارلی: نه، اختصاصی نیست. اختصاصی ئه؟ فکر کنم اگه از مونی اجازه بگیریم، بتونیم ازش استفاده کنیم.
‎ماو: ولی آخه خیلی راه ئه. اگه دوش گرم بگیریم و تمام این راه رو برگردیم، سرما می خوریم، چارلی. سرما می خوریم.
‎چارلی: خوب، بعداً منتقل می شیم همون جا. حالا خواهی دید، به محض این که فصل ش شد ــ بل که هم زودتر ــ ما رو منتقل می کنه اون قسمت. مونی می کنه. حالا برو.
‎ماو: دل م نمی خواد، چارلی.
‎چارلی: ماو. اگه قرار باشه به این زودی جا بزنی، این جا راحت نخواهیم بود ها. در صورتی که من دل م می خواد تو این جا راحت باشی، چون اگه تو راحت نباشی، من هم احساس راحتی نمی کنم. پس به خاطر من هم که شده، عشق من، ماو، حالا برو.
‎ماو: خیلی خوب، چارلی، سعی می کنم.
‎چارلی: اگه سر بلند کردند و دیدن ت، فقط براشون دست تکون بده.
‎ماو: پس من رفتم، عشق من.
‎چارلی:پس برو، عشق من.

ماو می رود.

عزیز من ئه. برو دیگه، ماو. آهان. تو از این جا خوش ت خواهد اومد. اِ داره بر می گرده. هی، ماو. تو که گفتی سعی ت رو می کنی...

ماو وارد می شود.

‎ماو: اون جا چیز نیست...
‎چارلی:یه رول خودمون آوردیم. ما مجهز اومده یم.
‎ماو: برق نیست.
‎چارلی:اوه، خوب، هنوز که تاریک نیست.
‎ماو:اون توُ تاریک ئه.
‎چارلی:من یه چراغ قوه گرفته م. چراغ قوه ببر.
‎ماو: ولی من می ترسم.
‎چارلی:ماو، دلیلی نداره بترسی.
‎ماو: می ترسم.
‎چارلی: من باهات می آم. بیرون منتظر می مونم.
‎ماو: الآن نه. اون ها می بینندت. بعداً. وقتی هوا تاریک شد.
‎چارلی:ماو، عشق من. تو می تونی تا تاریک شدن هوا صبر کنی؟
‎ماو: مجبور ام، نه؟
‎چارلی:ماو.

دست ها را به هم می فشرد.

چارلی:نگاه نکن، طبیعی رفتار کن. داره می آد.
‎ماو: کی؟ نه. مونی؟
‎چارلی: وانمود کن سرت گرم کاری ئه. من هم الآن می رم به طرف در، طوری که انگار می خواستم برم بیرون. آره.

بیرون می رود، صدای «شب به خیر»ش می آید. در حینی که چارلی بیرون صحنه با مونی صحبت می کند، ماو دزدکی نگاه می کند. چارلی با فلکه ی آب وارد می شود.

اون شغل کلیدداری رو به من داد.
‎ماو: کلیددار؟
‎چارلی: آره. اون گفت فلکه ی آب رو تا شروع فصل باز نمی کنند، به جز برای ما. برای همین هم ازم پرسید حاضرم برای شروع کلیددار بشم. گفت فعلاً این جاها خلوت ئه، ولی فصل که شروع بشه انواع واقسام آدم ها می ریزند این جا، اون وقت کلید دست من ئه، برق رو من روشن می کنم، آب رو من باز می کنم و...
‎ماو: [مستاصل] چارلی. کلید، زود باش. من می رم، تو فلکه رو...

هر دو بیرون می دوند. چارلی با اعلامیه ئی دوباره وارد می شود.

‎چارلی: [اعلامیه را می خواند.] «مقررات مجتمع. استفاده کنندگان از مجتمع باید... به محض ورود، به دفتر مجتمع، به آقای مونی اطلاع دهند.» هان، این درست ئه، همین درست ئه. این باعث می شه هر بی سروپائی سرش رو نندازه بیاد توُ. جای آبرومندی باشه... «استفاده کنندگان از مجتمع موظف اند: نظافت مجتمع را رعایت کنند، زباله ها را در زباله دانی هائی که به این منظور تدارک دیده شده بریزند، سگ هاشان را در محوطه به حال خود رها نکنند، در استفاده از دست شویی ها و توالت ها ملاحظات لازم را به عمل آورند، کلیددارها موظف اند هر نوع نقض مقررات توالت ها را به رئیس مجتمع، آقای مونی، گزارش کنند... صدای رادیوهای ترانزیستوری، گرامافون ها، تلویزیون، و بچه ها، و امثالهم بیش از حد بلند نباشد. ساکنان کمپ ها لطفاً توجه داشته باشند که لوازم داخل چادر مختص همان مکان است. این جا تنها مجتمع کاروانی در این منطقه است که استخر سر باز دارد... اهالی مجتمع اگر مقرراتی را که برای راحتی خودشان وضع شده رعایت نمایند، اوقات خوش و بی دغدغه ئی را در این مکان خواهند داشت.»

ماو وارد می شود.

به به خانم خوب. اوضاع روبه راه ئه؟
‎ماو:آره.
‎چارلی: یه لیست حسابی از «بایدها» و «نبایدها» درست کرده ند، ماو. تا اقامت مون در این جا تا می شه راحت و بی دغدغه باشه. نگاه کن.
‎ماو: همین الآن آقای مونی رو دیدم. یه سطل و یه جاروی دسته دار گذاشته اون بیرون. فکر کنم اون هام مال کلیددار ئه.
‎چارلی:اوه. آره. [نگاهی می اندازد.] خوب، درست می شه، ماو. همین هم خوب ئه. ما هم دل مون می خواد این جا نظیف و پاکیزه باشه دیگه، مگه نه؟
‎ماو:چرا. گوش بده. صدای موسیقی می آد.
‎چارلی:از باشگاه اجتماعات ئه.
‎ماو: دارند می خونند و می رقصند. بار هم داره.
‎چارلی:می دونم، ماو. این جا رو ببین: «دارای جواز...»
‎ماو: «... موسیقی، رقص، و مشروبات الکلی...»
‎چارلی:«صاحب امتیاز، آر. اچ. مونی.»
‎ماو: جالب ئه.
‎چارلی: ما که امشب قرار نیست بریم اون جا، ماو، نه؟
‎ماو: نه.
‎چارلی:ماو، من می دونم اون چرا ما رو انداخته این جا.
‎ماو: اِ، چرا؟
‎چارلی: چون ما تازه عروس و داماد ایم. خودش گفت. گفت:«شما عروس و دامادهای تازه، پرت باشید بهتر ئه.» چه فکر خوبی کرده، نه ماو؟
‎ماو: آره. همین طور ئه. تو کلید رو کجا نگه می داری؟
‎چارلی: کلید رو؟ اِ، آویزون ش می کنم این جا.
‎ماو: اشتباه نکنم، کلید «زنانه» هم باید دست تو باشه.
‎چارلی: خوب، آره. یک کلید که بیش تر نیست. منتها برای تو ئه،ماو.
‎ماو: آره.
‎چارلی: پست پُرمسئولیتی ئه، ماو.
‎ماو: آه چارلی. چارلی. چارلی.
‎چارلی: دیگه چی ئه. ماو؟
‎ماو: اون کلید رو جای دیگه ئی بگذار، چارلی. از این جا ببرش بیرون. ببرش بیرون از این جا.
‎چارلی: باشه، ماو. باشه.
‎ماو: فقط از این جا ببرش بیرون.
‎چارلی: تو عصبانی نشو، ماو. درست می شه. می گذارم ش زیر کاروان. اون جا جاش امن ئه. اون طوری خوب ئه، ماو؟
‎ماو: آره. آره.

صحنه ی دوم

همان کاروان. زمستان.
ماو تنها ست، چارلی، لباس کار یک سره به تن، وارد می شود.

‎چارلی:سلام، ماو.
‎ماو: سلام.
‎چارلی:تنها یی؟
‎ماو:آره.
‎چارلی:آروم و ساکت.
‎ماو: لباس کارت رو برو بیرون در آر. خوش م نمی آد با اون ها بیایی توُ.
‎چارلی: [با تاکید] کاملاً موافق ام، ماو. کاملاً. توُ خونه ی کوچولوی ما لباس کار نباید بیاد.[بیرون می رود، دوباره داخل می شود.] سلام، ماو.
‎ماو: سلام.
‎چارلی:تنها یی؟
‎ماو: بهتر ئه بری بیرون اون کثافت رو بشوری.
‎چارلی:الآن می رم، ماو. الآن می رم. اون منظره رو تماشا کن. الآن داشتم به بروبچه های کارخونه می گفتم: «شما بروبچه ها چون همه ی عمرتون این جا زندگی کرده ید، این منظره براتون عادی شده.» می گفتم: «اگه شما هم از سِلی اوک اومده بودید این جا قدر این منظره رو می دونستید.» این رو گفتم، ماو، اصلاً هم از این بابت خجل نیستم.
‎ماو: جدی؟
‎چارلی: یکی از اون ها، دِمپسی گُنده هه، چه کار افتضاحی، ماو، دِمپسی گُنده هه گفت: «مگه مونی واسه منظره هم به ت حقوق می ده؟» خوش م نیومد از این حرف ش، ماو. هیچ خوش م نیومد.
‎ماو: اون تو فروشگاه ش پنی پنی می کشه روی جنس هاش.

نظرات کاربران درباره کتاب تجربه‌های کوتاه ۱۹