فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تجربه‌های کوتاه ۵

کتاب تجربه‌های کوتاه ۵
شاعر

نسخه الکترونیک کتاب تجربه‌های کوتاه ۵ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تجربه‌های کوتاه ۵

جولیو: من همین الآن‌‌‌ش هم دیرم شده پدر. وضعیت بحرانی‌‌‌ئی در انتظارمون ئه. مگه نخونده‌‌‌ید؟ قیمت سهام اومده پایین. پاسکالی: انتظارش می‌‌‌رفت. از این هم پایین‌‌‌تر می‌‌‌آد. جولیو: در عین‌‌‌حال اما، قیمت‌‌‌ها داره می‌‌‌ره بالا. پاسکالی: اگه مواد خام مورد نیازمون رو همین الآن نخریم، خیلی زود مجبور می‌‌‌شیم درِ کارخونه رو ببندیم. ارمینیا: هیچ سر در نمی‌‌‌آرم. پاسکالی: از پایین اومدن قیمت سهام؟ ارمینیا: از کلاریسا. پاسکالی: آه... بله. کلاریسا! راجع به این ماجرا چی فکر می‌‌‌کنی؟ ارمینیا: هیچ‌‌‌چی. جولیو: [به کلارا] تو چی فکر می‌‌‌کنی؟ کلارا: من از بقیه کم‌‌‌تر می‌‌‌دونم. کلاریسا به‌‌‌ندرت حرفی به من می‌‌‌زنه. ارمینیا: با هیچ‌‌‌کس از این موضوع حرف نمی‌‌‌زنه. ای‌‌‌کاش می‌‌‌دونستم چی توُ کله‌‌‌ش ئه. کلارا: اگه از من می‌‌‌پرسید، زیادی خودش رو می‌‌‌گیره! پاسکالی: [کج‌خلق] کسی نظر شما رو درباره‌‌‌ی دختر من نخواست. کلارا: قصد نداشتم شما رو برنجونم حضرت اشرف، ولی ــ به عنوان یک عضو این خانواده ــ فکر می‌‌‌کنم حق دارم این مصونیت رو بخوام که گه‌‌‌گاه نظر خودم رو بگم... حتی اگر کسی نظرم رو نخواسته باشه. جولیو: خیلی خب حالا تو هم، کلارا، این‌‌‌قدر نازک‌‌‌نارنجی نباش. بعضی وقت‌‌‌ها اون‌‌‌قدر حساس می‌‌‌شی، اون‌‌‌قدر حساس می‌‌‌شی که نمی‌‌‌شه به‌‌‌ت گفت... سیلویتو: [به او کمک می‌‌‌کند.] اسم شپش‌‌‌ت منیژه‌‌‌خانوم ئه. جولیو: سیلویتو! احترام مادرت رو نگه‌‌‌ دار! سیلویتو: [آماده به فرار] معذرت می‌‌‌خوام، پدر. کلارا: ولی فکر می‌‌‌کنم از حماقت من ئه که توُ خونه‌‌‌ئی می‌‌‌خوام اظهارنظر کنم که این کار توش گناه محسوب می‌‌‌شه. جولیو: دیگه داری اغراق می‌‌‌کنی، کلارا. تو سر هیچ‌‌‌وپوچ آرامش‌‌‌ت رو از دست می‌‌‌دی. تو خیلی... خیلی زود... سیلویتو: [به او کمک می‌‌‌کند.] ترش می‌‌‌کنی. جولیو: سیلویتو! احترام مادرت رو نگه دار! سیلویتو: [برای فرار، به در نزدیک‌‌‌تر می‌‌‌شود.] معذرت می‌‌‌خوام، پدر.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.34 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تجربه‌های کوتاه ۵

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شخصیت ها:

حضرت اشرف پاسکالی(۱) (پاسکوالی). صنعت مردی روراست،محافظه کار، که خود را نیک دل و معقول می داند. آرا و عقایدش برگشت ناپذیر ند، یک حضرت اشرف تمام عیار.
ارمینی(۲): همْ سرِ پاسکالی. چاق، کند، ذاتاً خون سرد، اما در عین حال خیلی زود هم احساساتی می شود.
جولیو(۳): پسرشان. از نظر شخصیتی درست عین پدرش. خوب می داند چه باید بکند که از بوته ی آزمایش سربلند بیرون آید، جز این هیچ نمی داند.
کلاریسا(۴): دخترشان. «نابغه»ی خانواده.
کلارا(۵): همْ سرِ جولیو. زنی روراست و بی حال.
سیلویتو(۶): پسر جولیو و کلارا. بی انضباط، پُرحرف، بی ادب، آمیزه ی پدر و مادرش، و دردانه ی پدربزرگ و مادربزرگ اش.
کاتولو اوسیانو(۷): شاعر.
فیلیپو(۸): منشی شاعر.
ماریا(۹): خدمت کارِ پاسکالی.
ماجرای نمایش نامه در خانه ی حضرت اشرف پاسکالی در ایتالیا می گذرد.

اتاق پذیرایی خانواده ئی از طبقه ی متوسط.
دو در سمت راست، و دو در سمت چپ.
پنجره ئی در تورفتگیِ دیوار.
ورودی اصلی عقب صحنه است.
پاسکالی، ارمینیا، جولیو، کلارا، و سیلویتو تقریباً هم زمان از درهای مختلف وارد می شوند، هرکدام نامه ئی می خوانند. نامه ها بر کاغذی یک شکل نوشته شده اند.

پاسکالی: منظورش چی ئه آخه؟ یا دخترم دیوونه شده، یا من یک... [دیگران را می بیند.] شماها این جا چی می خوایید؟ من باید توُ این اتاق تنها باشم.
ارمینیا: من برای این اومده م که نامه ی عجیب غریبی از کلاریسا به م رسیده.
جولیو: من هم همین طور.
کلارا: من هم همین طور.
سیلویتو: من هم همین طور.
ارمینیا: من که عقل م قد نمی ده. من... من پاک گیج شده م.

با شجاعت جلوی اشک خویش را می گیرد.

پاسکالی: چی نوشته؟
ارمینیا: [می خواند.] «مادر عزیز...»
جولیو: [می خواند.] «برادر عزیز...»
کلارا: [می خواند.] «زن برادر عزیز...»
سیلویتو: [می خواند.] «برادرزاده ی عزیز...»
پاسکالی: همه ش همین؟
ارمینیا: [در جدال با اشک خویش] «تقاضا می کنم، راس ساعت چهار، به اتاق پذیرایی بیایید تا خبرهای فوری و جدیدی را به اطلاع تان برسانم.»
جولیو: توُ نامه ی من هم دقیقاً همین رو گفته.
کلارا: مال من هم همین طور.
سیلویتو: همین طور مال من. حتماً نامه رو کپی کرده.
ارمینیا: نه، همه دست خط خودش ئه.
جولیو: بله.
پاسکالی: ظاهراً خواسته جلسه ئی خانوادگی تشکیل بشه.
جولیو: در این صورت، بنده معذور ام. جلسات خانوادگی حسابی من رو خسته می کنند. تازه راهی هم به جائی نمی برند.
پاسکالی: جولیو ــ شما لطف می کنی این جا می مونی تا من اجازه ی مرخصی بدم.
جولیو: من همین الآن ش هم دیرم شده پدر. وضعیت بحرانی ئی در انتظارمون ئه. مگه نخونده ید؟ قیمت سهام اومده پایین.
پاسکالی: انتظارش می رفت. از این هم پایین تر می آد.
جولیو: در عین حال اما، قیمت ها داره می ره بالا.
پاسکالی: اگه مواد خام مورد نیازمون رو همین الآن نخریم، خیلی زود مجبور می شیم درِ کارخونه رو ببندیم.
ارمینیا: هیچ سر در نمی آرم.
پاسکالی: از پایین اومدن قیمت سهام؟
ارمینیا: از کلاریسا.
پاسکالی: آه... بله. کلاریسا! راجع به این ماجرا چی فکر می کنی؟
ارمینیا: هیچ چی.
جولیو: [به کلارا] تو چی فکر می کنی؟
کلارا: من از بقیه کم تر می دونم. کلاریسا به ندرت حرفی به من می زنه.
ارمینیا: با هیچ کس از این موضوع حرف نمی زنه. ای کاش می دونستم چی توُ کله ش ئه.
کلارا: اگه از من می پرسید، زیادی خودش رو می گیره!
پاسکالی: [کج خلق] کسی نظر شما رو درباره ی دختر من نخواست.
کلارا: قصد نداشتم شما رو برنجونم حضرت اشرف، ولی ــ به عنوان یک عضو این خانواده ــ فکر می کنم حق دارم این مصونیت رو بخوام که گه گاه نظر خودم رو بگم... حتی اگر کسی نظرم رو نخواسته باشه.
جولیو: خیلی خب حالا تو هم، کلارا، این قدر نازک نارنجی نباش.
بعضی وقت ها اون قدر حساس می شی، اون قدر حساس می شی که نمی شه به ت گفت...
سیلویتو: [به او کمک می کند.] اسم شپش ت منیژه خانوم ئه.
جولیو: سیلویتو! احترام مادرت رو نگه دار!
سیلویتو: [آماده به فرار] معذرت می خوام، پدر.
کلارا: ولی فکر می کنم از حماقت من ئه که توُ خونه ئی می خوام اظهارنظر کنم که این کار توش گناه محسوب می شه.
جولیو: دیگه داری اغراق می کنی، کلارا. تو سر هیچ وپوچ آرامش ت رو از دست می دی. تو خیلی... خیلی زود...
سیلویتو: [به او کمک می کند.] ترش می کنی.
جولیو: سیلویتو! احترام مادرت رو نگه دار!
سیلویتو: [برای فرار، به در نزدیک تر می شود.] معذرت می خوام، پدر.
کلارا: خوب ئه ــ بارک اللّه، دو تایی به من توهین کنید!
جولیو: من؟
کلارا: تو... پسرم... تمام خانواده. من این جا پشیزی به حساب نمی آم.

ارمینیا گریه سر می دهد.

پاسکالی: چی شده، ارمینیا؟ چرا گریه می کنی؟
ارمینیا: نمی بینی چه طور به هم می پَرند؟ ول شون کنی هم دیگه رو تکه پاره می کنند. خونه ی من نفرین شده ست! دیگه یک ذره صلح و آرامش توُش نیست.
پاسکالی: این حرف های بی معنی چی ئه از خودت در می آری، ارمینیا؟ توُ این خونه صلح و آرامش و توافق کامل برقرارئه ــ اون قدر که بعضی وقت ها به سختی می شه قبول کرد که داریم توُ ایتالیا زندگی می کنیم. ببین به خاطر یک اختلاف نظر کوچولوی ساده ی بی اهمیت، چه ناله و زاری ئی راه می ندازی ها! چیزی که ما کم داریم صلح و آرامش نیست، یک خرده فهم و شعور حسابی ئه. خدا یک جو فهم و شعور به شما بده و یک سفینه به من تا یک مشتی تون رو بار کنم توش و بفرستم کره ی ماه.
ارمینیا: پاسکالی، این طور جوش نزن. تو من رو می ترسونی.
پاسکالی: [مشت اش را در هوا تکان می دهد.] خدایا صبرم عطا کن!
سیلویتو: [که بر صندلی دسته داری ولو شده ] هی، من هم با تو ام، پدربزرگ. [محکم کف می زند.]
جولیو: تو دیگه چرا؟
سیلویتو: شماها کاری می کنید که آدم احساس می کنه توُ تئاتر نشسته. خوب، وقتی آدم مجانی تماشا می کنه باید کف مرتب بزنه دیگه. [محکم تر کف می زند.] براوو، پدربزرگ.
جولیو: خفه شو!
سیلویتو: نمی شم.
جولیو: چی؟
سیلویتو: من می دونم کلاریسا برای چی ما رو خواسته.
پاسکالی: تو؟

با هم:

ارمینیا: تو می دونی؟
سیلویتو: بله.
جولیو: اگه این هم یکی از چیزهای من درآوردی ت ئه، بهتر ئه برای خودت نگه ش داری.
پاسکالی: نه. بگذار ببینم این پسره چی می خواد بگه.
سیلویتو: کلاریسا می خواد ازتون دعوت کنه سوار یک ستاره ی دنباله دار بشید و پرواز کنید دور دنیا.
جولیو: الآن چنان مشتی به چونه ت بزنم که...
ارمینیا: [نزدیک است گریه اش بگیرد.] حق نداری بچه رو بزنی.
جولیو: اون هم حق نداره از این چرت وپرت ها بگه.
سیلویتو: ولی پرواز با ستاره ی دنباله دار چرت وپرت نیست، پدر.
جولیو: دیگه کافی ئه. برو توُ اتاق ت و تا اجازه نداده م بیرون نیا.
نمی خوام ریخت فضول ت رو ببینم!
سیلویتو: من نمی تونم. [ نامه ئی را که برای خودش فرستاده اند از جیب بیرون می آورد.] من هم به این جلسه ی خانوادگی دعوت شده م.
جولیو: کاری که به ت گفتم بکن.
پاسکالی: اِه، بگذار بمونه.
سیلویتو: دی شب کلاریسا یک هواپیمای کاغذی درست کرد و روش نوشت: «زندگی کردن کافی نیست: باید پرواز کرد.»
پاسکالی: چه منطق جالبی!
کلارا: این پسره دوباره شروع کرد به قصه بافی!
سیلویتو: قسم می خورم: به اشک های داغ همیشه سرازیرِ مادربزرگ قسم.
ارمینیا: [به وجد آمده] عزیزک کوچولوی من.
جولیو: سیلویتو! بیا این جا!
سیلویتو: نه.
جولیو: فرمان پدرت رو اطاعت نمی کنی؟
سیلویتو: ببینم پدر، اگه کسی خودتون رو احضار کنه تا دماغ تون رو لِه کنه، اطاعت می کنید؟ اگه می خوایید من رو بزنید، مختار اید ــ این حق بربری شما ست ــ ولی حداقل باید به خودتون زحمت بدید و من رو بگیرید.
جولیو: [برافروخته از خشم، به طرف او خیز بر می دارد.] حالا دیگه اون قدر پررو شده ی که جواب پدرت رو می دی، آره؟
ارمینیا: [با جیغ] الآن پسره رو می کشه! جداشون کنید! جداشون کنید!
پاسکالی: چی می گی «جداشون کنید، جداشون کنید»؟ اون ها یک کیلومتر از هم فاصله دارند ـ تازه، اگه جولیو تا عید سال دیگه هم بدُوِه نمی تونه بگیردش، شرط می بندم.
جولیو: [منصرف می شود. نمی تواند پابه پای او بدود.] سزاش رو می بینی پسر، صبر کن!
سیلویتو: باشه، پاپا.
کلارا: تو غیرقابل تحمل ای.
پاسکالی: همه تون غیرقابل تحمل اید.
سیلویتو: پدربزرگ درست می گه.
پاسکالی: موافق ام.
سیلویتو: سه تا «بی بیب هورا» برای پدربزرگ!
ارمینیا: داد نزن سیلویتو ــ سیلویتو پسر خوبی ئه.
سیلویتو: سه تا «بی بیب هورا» هم برای مادربزرگ.
پاسکالی: نمی دونم چرا احساس می کنم نامه های کلاریسا عجیب اهمیت دارند.
جولیو: آره، ولی چه اهمیتی؟
ارمینیا: من رو که به شکل وحشت ناکی نگران کرده ند.
پاسکالی: این رو که همین الآن گفتی. تو همیشه نگران ای. اصلاً تو نگران به دنیا اومده ی.
ارمینیا: [گریه سر می دهد.] من یک کلمه حرف توُ این خونه نمی تونم بزنم. چرا یک دفعه دهن م رو نمی دوزی راحت شی؟
پاسکالی: [مشت هایش را به آسمان می گیرد.] اوووه! خدایا، خدایا، خدایا، صبر!

ساعت چند ضربه می زند:
با ضربه ی اول، همه به آن نگاه می کنند؛
با ضربه ی دوم، همه به هم نگاه می کنند؛
با ضربه ی سوم، همه می نشینند؛
با ضربه ی چهارم، همه به در ورودی چشم می دوزند.

سیلویتو: ساعت صفر. [مکثی طولانی] انگار ساحره دیر کرده.

دوباره، سکوت.

ارمینیا: ببین قلب من چه طور داره می زنه.
جولیو: مسخره ست، بی معنی ئه، احمقانه ست...
سیلویتو: اجّی، مجّی، لاترجّی.
جولیو: سیلویتو!
سیلویتو: معذرت می خوام، پدر. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم.
پاسکالی: هیس س!
سیلویتو: این شما، و این ساحره ی مشهور!

کلاریسا، لب خندی متین بر لب، وارد می شود. جعبه ی تحریر چرمی بزرگی با خود حمل می کند.

کلاریسا: متشکر ام پدر، متشکر ام مادر ــ خویشان سببی، و اقوام نسبی عزیزم.
سیلویتو: ببینم، من جزو کدوم شون هستم ــ سببی یا نسبی؟
کلاریسا: خواهش می کنم سیلویتو ــ کاری نکن از این که به جمع اهل دل دعوت ت کردم پشیمان بشم.
سیلویتو: اِه؟
پاسکالی: «جمع» چی گفتی؟ تو که می دونی من از اسامی قلمبه سلمبه خوش م نمی آد. روشن و ساده منظورت رو بگو.
کلاریسا: هرطور شما بخوایید، پدر. من برای این از شما خواستم این جا جمع بشید که احساس می کردم ناگزیریم دل هامون رو یکی کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب تجربه‌های کوتاه ۵

یک نمایشنامه طنز بسیار زیبا که خوندنش رو به دوستان توصیه می کنم
در 4 ماه پیش توسط احمد ملک نژاد
کتاب نایاب رستاخیز مردگان دانلود: mj۱۲۶@
در 11 ماه پیش توسط mho...458