فیدیبو نماینده قانونی پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فرهنگ و زندگی روزمره در امریکا

کتاب فرهنگ و زندگی روزمره در امریکا

نسخه الکترونیک کتاب فرهنگ و زندگی روزمره در امریکا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فرهنگ و زندگی روزمره در امریکا

سال‌های پس از جنگ جهانی دوم یکی از دوره‌های جهش اقتصادی امریکاست. درحالی‌که بیشتر کشورهای اروپایی با ویرانی‌های گسترده، اقتصاد ورشکسته، تلفات بسیار، و روان‌های زخمیِ جنگ جهانی دست به گربیان بودند، امریکا در آن سوی اقیانوس اطلس با کمترین صدمه از جنگ، طعم رونق اقتصادی سریع حاصل از جنگ را می‌چشید. با پایان جنگ، سربازهای امریکایی از جبهه‌های اروپا و شرق آسیا وارد بازار کار و تولید برای بخش عظیمی از دنیای ورشکسته شدند. درآمد حاصل از این جهش اقتصادی امکان سرمایه‌گذاری‌های زیربنایی را در امریکا یک‌بار دیگر ممکن و توسعهٔ جاده‌ها امکان جابه‌جایی را در مقیاس‌های روزانه آسان‌تر کرد. به‌لطف این رشد اقتصادی، طبقهٔ متوسط بزرگی در حال شکل‌گیری بود که به‌دنبال خود سبک زندگی کاملاً متفاوتی را به‌همراه آورد و تصویر جغرافیای شهری امریکا را دگرگون کرد. جمعیت بزرگی از این طبقهٔ متوسط از شهرها بیرون رفتند و سبک زندگی جدید را خلق کردند: «زندگی در حومه». زندگی در حومهٔ شهرها از سال‌های ۱۹۵۰ تا ۲۰۰۰ روند دائماً روبه‌رشدی را پشت سر گذاشته است؛ به‌گونه‌ای که در سال ۲۰۰۰، بیش از ۵۰ درصد جمعیت امریکا ساکن حومه‌‌ها شدند و عملاً بسیاری‌ از حومه‌های ایالت‌ها به همدیگر وصل شده‌اند.

ادامه...
  • ناشر پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فرهنگ و زندگی روزمره در امریکا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: زندگی روزمره در شهر و حومه

زندگی در حومه به سبک امریکایی

سال های پس از جنگ جهانی دوم یکی از دوره های جهش اقتصادی امریکاست. درحالی که بیشتر کشورهای اروپایی با ویرانی های گسترده، اقتصاد ورشکسته، تلفات بسیار، و روان های زخمیِ جنگ جهانی دست به گربیان بودند، امریکا در آن سوی اقیانوس اطلس با کمترین صدمه از جنگ، طعم رونق اقتصادی سریع حاصل از جنگ را می چشید. با پایان جنگ، سربازهای امریکایی از جبهه های اروپا و شرق آسیا وارد بازار کار و تولید برای بخش عظیمی از دنیای ورشکسته شدند. درآمد حاصل از این جهش اقتصادی امکان سرمایه گذاری های زیربنایی را در امریکا یک بار دیگر ممکن و توسعهٔ جاده ها امکان جابه جایی را در مقیاس های روزانه آسان تر کرد. به لطف این رشد اقتصادی، طبقهٔ متوسط بزرگی در حال شکل گیری بود که به دنبال خود سبک زندگی کاملاً متفاوتی را به همراه آورد و تصویر جغرافیای شهری امریکا را دگرگون کرد. جمعیت بزرگی از این طبقهٔ متوسط از شهرها بیرون رفتند و سبک زندگی جدید را خلق کردند: «زندگی در حومه»(۱). زندگی در حومهٔ شهرها از سال های ۱۹۵۰ تا ۲۰۰۰ روند دائماً روبه رشدی را پشت سر گذاشته است؛ به گونه ای که در سال ۲۰۰۰، بیش از ۵۰ درصد جمعیت امریکا ساکن حومه ها شدند و عملاً بسیاری از حومه های ایالت ها به همدیگر وصل شده اند.(۲)
نیویورکی ها لانگ آیلند،(۳) حومهٔ شرقی شهر نیویورک، و سبک زندگی آن را بازنمای امریکا در مقیاس کوچک می دانند. سبک زندگی متداول در این جزیره نمونه ای است تیپیک از یک سبک زندگی گسترده در امریکا. حدود سال های ۱۹۵۰ که شرکت لِویت و پسران(۴) در لانگ آیلند شروع به تولید انبوه خانه و ساخت یکی از هزاران حومه های امریکا را کردند، گمان نمی کردند نام شرکتشان به اصطلاحی تبدیل شود که بار معنایی خاصی پیدا کند. به لطف رونق اقتصادی بعد از جنگ جهانی در امریکا و وام های مسکن، شرکت لویت در عرض کمتر از چند سال بیش از ۱۷ هزار خانه ساخت، اجاره داد و فروخت که حومهٔ لویت تان(۵) نام گرفت که در ابتدای لانگ آیلند و در چند کیلومتری شهر نیویورک قرار دارد. خانه هایی با قطعات پیش ساخته، که باسرعت تولید می شد و امکان تولید انبوه را می داد، صنعت حومه سازی را توسعه داد. پروژهٔ موفق لویت تان در توسعهٔ حومهٔ شهری تبدیل شد به نماد «رویای امریکایی»(۶) برای خانه دارشدن همهٔ امریکایی ها به ارزان ترین و سریع ترین شکل ممکن و در بسیاری از مناطق امریکا از آن الگوبرداری شد.
سبک زندگی ای که لویت تان نماد آن شد، اساساً محصول رونق و وفور اقتصادی است. نه تنها ساختن حومه ها و زیرساخت های لازم آن برای زندگی (همچون رساندن آب، برق، گاز، تلفن، و جاده) در چنین مقیاس گسترده ای نیازمند سرمایه گذاری عظیمی بود که در اوج رونق اقتصادی ممکن می شد، بلکه زندگی در این مناطق نیز پرهزینه بود. در نتیجه، سبک زندگی ای که حومه با خود آورد، مبتنی بر مصرف گرایی ای است که در این دوران رشد گسترده ای داشت. الگوی مصرف در امریکا با شکل گرفتن حومه ها تغییر کرد. این مناطقِ مسکونی کم جمعیت، نامتراکم، و منفک شده از شهر حتی از مراکز خرید و تجاریِ خود حومه ها هم فاصله داشت، به طوری که زندگی بدون ماشین شخصی را غیرممکن می کرد. طی مسافت خانه تا اولین مغازه یا سوپرمارکت در حومه بدون ماشین شخصی تقریباً غیرممکن است. هر فرد نیازمند یک خودرو است. این مناطقِ دور از مرکز شهر نیازمند رفت وآمد روزانه به محل کارند که «سبک زندگی متکی به اتومبیل» را ابداع کردند؛ برای مثال، علاوه بر چندین بزرگراهی که لانگ آیلند را به شهر نیویورک وصل می کند، حدود هفت خط قطار هم وجود دارد که بخش عظیمی از جمعیت ساکن لانگ آیلند هر روز صبح با اتومبیل خود را به ایستگاه قطار می رسانند، سوار قطار می شوند و حدود یک یا دو ساعت دیگر در منهتن سوار مترو می شوند و به محل کار خود می روند و بعدازظهر این مسیر را برمی گردند.
در طراحی شهری حومه ها، مراکز فروشگا هی متمرکزی ساخته شد و در ادامه فروشگاه هایی ابداع شد که برای خرید حتی نیاز به پیاده شدن از ماشین و طی کردن مسافت های بین پارکینگ و فروشگاه را هم مرتفع می کرد. این فقط فواصل خانه ها نبود که با گشاده دستی طراحی شده بود؛ «اندازه» ها در همه چیز تغییر کرده بود: فضای خانه ها (تعداد اتاق ها، اندازهٔ اتاق ها، اندازهٔ حیاط، اندازهٔ پارکینگ خانه)، مراکز خرید بسیار بزرگ با پارکینگ های بسیار بزرگ، خیابان های عریض، ماشین های بزرگ، بسته بندی های بزرگ. مقیاس و اندازهٔ همه چیز نشان از سطح مصرف در این مناطق داشت. حومه ها ایماژی جدید از امریکا ساختند. سبک زندگی حومه فقط از نظر طبیعت و عدم تراکم به روستا شباهت داشت، اما از نظر سبک زندگی و سطح مصرف هیچ نسبتی نه تنها با روستا که با سطح مصرف متداول شهرها هم نداشت.
از سوی دیگر، زندگی آرام، یکنواخت، ساکت، و بدون هیجان حومه مفهوم «کسالت زندگی روزمره» را کاملاً ملموس می کند. این کسالت و یکنواختی فقط در فقدان رویدادها نیست، بلکه در شباهت و تکرار محله ها و خانه هایی که شرکت های خانه سازی به شکل انبوه تولید کرده اند هم دیده می شود. سطح مصرف بالا در این مناطق تسکینی است بر «ملال زندگی حومه». قدم زدن در مراکز خرید عظیم متمرکز در حومه ها بخشی از گذران اوقات فراغت است. اما، این ملال و کسالت یکنواخت زندگی حومه اگر در میان بزرگسالان با افزایش سطح مصرف تسکین می یابد، در میان جوانان با افزایش موادمخدر تسکین یافته است. اگر روزگاری مهاجرت به حومه برای ارتقای استانداردهای زندگی و دورشدن از انحرافات شهری همچون اعتیاد بود، امروز کسالت زندگی روزمره الگوی مصرف موادمخدر در بین جوانان حومه است. گسترش مصرف موادمخدر در حومه ها که بخشی از اوقات فراغت جوانان و نوجوانان را پرمی کند، در حال تغییردادن الگوی جغرافیایی، نژادی، و طبقاتی مصرف موادمخدر در امریکاست که از آن به مهاجرت هروئین از شهر به حومه یاد می کنند. پیمایشی در سال ۲۰۱۴ نشان می دهد برخلاف گزارش های چند دههٔ قبل، بیشتر کسانی که شروع به مصرف هروئین می کنند سفیدپوست، جوان، و ساکن حومه ها هستند.(۷)
لویت تان روی دیگری هم داشت و هم زمان که به نماد توسعهٔ حومهٔ امریکا و سبک زندگی جدیدی بدل می شد، بار نژادی هم به خود گرفت. شرکت لویت تان رسماً در یکی از بندهای مبایعه نامه های خود ذکر کرده بود اجاره یا فروش خانه به افراد غیرسفیدپوست ممنوع است. بعد از انتقادات به تبعیض نژادی این شرکت، صاحبان آن اعلام کردند این کار را صرفاً به خاطر سود بیشتر انجام می دهند نه تبعیض نژادی، زیرا بیشتر مشتریان سفیدند و تمایل دارند در مناطق سفید زندگی کنند. رأی دادگاه عالی هم به نفع آنها تمام شد و پایهٔ حومه بر یکدستی و همگنی نژادی به نفع سفیدان ریخته شد تا اینکه در سال ۱۹۵۴، قانون اختلاط نژادی مدارس عمومی تصویب شد. اما درعمل، ترفندهای قانونی دیگر مثل عدم تعلّق وام های بانکی به سیاهان، یا وام های بانکی با بهرهٔ بیشتر به سیاهان، یا اجاره های بالاتر و سایر موانع اداری ورود سیاهان را به حومه ها تا دههٔ ۱۹۹۰ به تأخیر انداخت. اصطلاح «شهرهای شکلاتی و حومه های وانیلی»(۸) به همین ترکیب نژادی ارجاع دارد. در واقع، باوجود تغییر قانون، چند دهه بعد، سیاهان به دلیل ارتقای سرمایهٔ اقتصادی و فرهنگی توانستند وارد قلمرو ممنوعهٔ حومه ها شوند. سرشماری سال ۲۰۱۰ نشان می دهد ۸۱ درصد جمعیت سفید حومه های شهرهای بزرگ در سال ۱۹۹۰ جای خود را به ۶۵ درصد سفید در سال ۲۰۱۰ داده است.(۹) بااین حال، شیب نژادی در حومه های لوکس یا حومه های حومه ها همچنان سنگین است؛ برای مثال در سرشماری سال ۲۰۰۹، ترکیب نژادی لویت تان همچنان متشکّل از ۹۴ر۵ درصد سفید، ۰ر۵ درصد سیاه، و بقیه از دیگر نژادهاست.
توسعهٔ حومه ها در دهه های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ با مهاجرت گستردهٔ سیاهان از مناطق روستایی جنوب امریکا به مناطق شهری شمال امریکا برای یافتن کار هم زمان شد. پیشروی های جنبش حقوق مدنی سیاهان هم در همین زمان اختلاط نژادی در شهرهای بزرگ را بیشتر کرد و متعاقب این تغییرات، موج مهاجرت سفیدان از شهرها به مناطق حومه برای زندگی در مناطقی سفیدتر افزایش یافت که از آن به مهاجرت سفید(۱۰) یاد می شود.
یکی دیگر از ویژگی های زندگی حومه سبک زندگی مبتنی بر تقسیم کار جنسی است. اساساً، ساختار زندگی در حومه ها به گونه ای است که تقسیم کار جنسی را تشدید می کند. «فاصله» و «اندازه» دو مفهوم فیزیکی است که در حومه ها معنایی اجتماعی یافته و به سبک زندگی حومه هویتی منحصربه فرد داده است. فواصل زیاد خانه ها با یکدیگر، با نهادهای عمومی، و با مراکز اداری-تجاری دسترسی به فضاهای خارج از خانه را سخت کرده است. از منظری دیگر، دسترسی به فضاهای خارج از خانه بخش مهمی از زمان تهی حومه را پر می کند. این عدم دسترسی یا دسترسی کمتر به نهادهای اجتماعی و سختی رفت وآمد روزانه (حدود ۳، ۴، و گاهی ۵ ساعت در روز بین محل کار و خانه) عملاً امکان شاغل بودن یا دست کم داشتن مشاغل حرفه ای و تخصّصی را که عموماً در مراکز شهرهاست، برای هر دو زوج /والدین اگر نگوییم غیرممکن، بسیار سخت می کند. لذا، یکی از ویژگی های سبک زندگی حومه خانه دارشدن طبیعی زن هاست. مدیریت خانه ای بزرگ در حومه چیزی کم از یک شغل تمام وقت ندارد. طی کردن مسافت های بین خانه و مراکز اداری و تجاری برای خریدهای روزانه و کارهای اداری مربوط به خانه یا کودکان و مدرسه خود کمتر از سفرهای بین شهری نیست. در کنار مدیریت خانه، باید نگهداری خانه را نیز اضافه کرد که اساساً کار مردانه ای تلقی می شود. رسیدگی به تأسیسات، کوتاه کردن مرتب چمن باغچه، هرس کردن درخت ها و پرچین ها، برف روبی، جمع کردن برگ های خشک، رسیدگی به تجهیزات و ماشین آلات مربوط به آنها که در یک سیکل سالانه ادامه دارد (حال یا توسط مرد خانه یا نظارت و پیگیری انجام آن توسط شرکت ها) خود داستانی دیگر است. پیامدهای اجتماعی زندگی حومه برای زنان همیشه انتقادات سخت فمینیست ها را به همراه داشته است.
ترکیب جمعیتی حومه ها در سال های اخیر درحال تغییر است. رشد اقلیت های قومی و نژادی در حومه ها بیش از شهرها شده و تنوّع قومی، نژادی، و طبقاتی حومه ها به بیشترین میزان خود رسیده است. سرشماری سال ۲۰۱۰ نشان می دهد ۳۵ درصد ساکنان حومه ها را اقلیت های نژادی تشکیل داده اند. حالا صحبت از مهاجرت سیاه(۱۱) به حومه هاست. به همین دلایل از سوی دیگر، مهاجرت از حومه به شهر نیز در میان برخی گروه های اجتماعی افزایش یافته است. با فراهم شدن شرایط مالی همگانی و کاهش یافتن موانع فرهنگی-نژادی، زندگی یکدست طبقاتی و نژادی حومه و تمایز اجتماعی آن کاهش یافته است. سرشماری سال ۲۰۱۰ نشان می دهد برخی از طبقات بالای اجتماعی فرایندهای بازگشت به شهر و زندگی در برج ها را جایگزین زندگی حومه کرده اند.(۱۲) علاوه براین، سبک زندگی خاص حومه ترکیب سنّی حومه ها را هم تغییر داده است. سرشماری سال ۲۰۰۸ نشان می دهد جوانان تمایل چندانی به زندگی در حومه ها ندارند. درحال حاضر، ۴۰ درصد جمعیت حومه های امریکا ۴۵ سال و بیشتر دارند که این رقم نسبت به سال ۲۰۰۰ حدود ۱۵ درصد رشد داشته است.
با همهٔ این تغییرات، به نظر می رسد سبک زندگی حاصل از زندگی در حومه ها طی قرن بیستم ‐ به ویژه نیمهٔ دوم قرن بیستم ‐ یک سبک زندگی کاملاً امریکایی را از خود به جای گذاشته است که دیگر تصوّر امریکا بدون این سبک زندگی ممکن نیست.

یک ماه در هارلم

نیویورک سالانه بیش از ۵۰ میلیون توریست دارد. دیدن منهتن، ساختمان های سربه فلک کشیدهٔ آن، خیابان های پرزرق وبرق و مغازه های لوکس و گران قیمتی که گران ترین کالاهای مد جهانی را در خودشان جای داده اند، ظاهراً جزو آرزوهای توریست هایی است که از همه جای دنیا و از سراسر امریکا خودشان را به نیویورک می رسانند تا ساعاتی را در میدان تایمز قدم بزنند و خود را غرق در رویایی کنند که محقّق شده است. میدان تایمز(۱۳) را می توان بدون اغراق قبله گاه توریست های جهان برای به تماشانشستن زرق وبرق دنیای مدرن و البته تماشاشدن دانست. قدم زدن در خیابان پنجم منهتن و تماشای راسته ای از فروشگاه های سطح بالای مد مثل فندی و پرادا و لویی واتان و گوچی و…، پرسه زنی و تماشای لباس ها و کیف و کفش های چندده هزار دلاری این قدرت را دارد که هر بیننده ای را دست کم برای لحظاتی مبهوت کند. برای غرق شدن در رویای نیویورک، خریدن یک قهوهٔ ۲ دلاری استارباکس و قدم زدن در این محله ها کافی است، و این چیزی است که برای بسیاری از توریست ها ممکن است. قدم زدن برای ساعت های طولانی ارزان ترین و جذّاب ترین تفریحی است که می توان برای چندین روز متمادی در منهتن انجام داد؛ چه برای تماشای مغازه ها و اجناس آنها، چه برای تماشای آسمان خراش های سربه فلک کشیده، چه برای تماشای توریست هایی که به تماشای شهر حیران اند.
اما، این همهٔ منهتن نیست؛ دست کم برای غیرتوریست ها و ساکنان منهتن. خیابان برادوی(۱۴) قسمت جنوبی و مرکزی شهر را به محلات فقیرنشین شمال منهتن مثل هارلم(۱۵) و برانکس(۱۶) وصل می کند. برای گشت وگذاری ارزان در خیابان برادوی خریدن یک بلیت اتوبوس ۲ دلار و ۷۵ سنتی و داشتن کمی حوصله کفایت می کند. آهسته آهسته که اتوبوس از بخش جنوبی منهتن از سینه کش برادوی بالا می رود، سیمای شهر شروع به عوض شدن می کند. درک برادوی برای ساکنان تهران می تواند ساده باشد. برادوی را می توان مشابه خیابان ولی عصر دانست و مرکز شهر منهتن و محلات یادشده نسبتی شبیه به الهیه و راه آهن روی این خیابان دارد، با این تفاوت که مناطق فقیرنشین در بخش شمالی منهتن قرار دارد.
در بعدازظهر یک روز کاری که وارد محلهٔ هارلم می شوی، چهرهٔ شهر و آدم هایش رو به خستگی می رود و ترکیب نژادی سفید و خوش تیپ و سالم و مجرد آدم هایی که در مرکز شهر لباس های گران قیمت و مد روز پوشیده اند و کیف های چرم گران قیمت به دست دارند، به تدریج جای خود را به چهرهٔ طبقات کارگر از نژادهای مختلف و عمدتاً لاتینو و سیاه پوست می دهد. بعدازظهر هارلم خسته است، اما عمدتاً گرم و خوش برخورد. خوش اخلاقی هارلم در تاریخ معاصر نوسان های مختلفی داشته است؛ از دههٔ ۱۹۳۰ که یکی از مراکز هنری بزرگ امریکا می شود تا دههٔ ۱۹۷۰ که سلطهٔ باندهای فروش موادمخدر در هارلم بوده است. طبیعی است که ترکیب این باندها با آزادی اسلحه و فقری که دامنگیر مردم محلهٔ هارلم است، چه معجونی را احتمالاً می توانسته بیافریند که گانگستر امریکایی(۱۷) فقط یک چشمه از آن است. خوش اخلاقی امروز هارلم را می توان بیش از مشارکت پلیس و کمک های دولتی، مدیون ابتکار آدم هایی دانست که هارلم را خانهٔ خودشان می دانند و با مشارکت محله ای، آن را به مکانی امن تبدیل کردند. اگرچه هارلم امروز هم در مقایسه با بیشتر محلات منهتن دچار مسائل اجتماعی بیشتری است، میزان این مسائل قابل مقایسه با دههٔ ۱۹۷۰ نیست.
هارلم که در بخش شمالی منهتن قرار دارد، اجتماعی شبیه اجتماعات کوچک و آشنای جنوب شهری دارد. در هر همسایگی، تعداد زیادی از افراد ساکن خویشاوندند. سطح پایین درآمد معنای ساده ای دارد و آن اینکه افراد بدون کمک اجتماعات خانوادگی و محلّی خود قادر به زندگی نیستند. زنان کارگری که نیروی کار یدی مشاغل خدماتی نیویورک را برای کار ساعتی حدود ۸ دلار فراهم می کنند، مطمئناً زنانی نیستند که هزینهٔ شهریهٔ مهدکودک های گران را می پردازند. بچه های این زن ها را زنان مسن تر خانواده یا همسایه نگاه می دارند و در ساعات بازی و تفریح مجانی بچه های این طبقه در محله هم، چشم های زیادی از اهل محل هستند که سلامت برگشت یک کودک را به خانه تضمین می کنند. در این اجتماع انسانی جنوب شهری (که البته در شمال جغرافیایی منهتن قرار دارد)، آدم ها قانون بقا را در حلقه زدن به گرد یکدیگر یافته اند و اگر در نیویورک غریبه باشی، شاید امروز هارلم جزو پذیراترین محله هاست. بعد از یکی دو هفته زندگی، آدم های مهم محله را خواهی شناخت. در هر همسایگی، این افراد می توانند متغیّر باشند؛ از بقال عرب محله که گاهی با یک السلام علیکم تو را به افراد تحت حمایتش تبدیل می کند، تا آرایشگر دومینیکنی که مغازه اش پاتوق جوان های بیکار محله است.
آدم های هارلم قوانین نانوشتهٔ زندگی خودشان را دارند. در هارلم، بیکاربودن بدشانسی است؛ عیب نیست. وقتی بدانی ۴۰ درصد اهالی هارلم تحصیلاتی زیر دیپلم دارند، ۶۰ درصد آنان مجردند، و بیشترین میزان بیکاری در شهر در این محله تمرکز یافته است، دیگر جوان بیکاری که روزی ۲۴ ساعت وقت دارد که در کوچه باشد و با دوستانش گپ بزند، منظرهٔ ناخوشایند و دلخراشی نیست.
هارلم را می توان با همهٔ این مشکلات، خویشاوند خوشبخت هارلم شرقی(۱۸) دانست. هارلم شرقی که در شمال شرقی منهتن قرار دارد، بیشترین تجمّع فقرای شهری نیویورک را در خود جای داده است. بلیت های ۲ دلار و ۷۵ سنتی اتوبوس می تواند ولخرجی باشد برای افرادی که می توانند با حدود ۵ دلار یک وعدهٔ غذای کامل بخورند یا با ۱ دلار قطعه ای پیتزای پنیر بخرند. راننده های اتوبوس نبض شهر دستشان است. در این محلات، اگر کسی بلیت اتوبوس ندهد، چندان عجیب نیست. احتمالاً دارد پس انداز می کند برای یک وعده ناهار و کمتر احتمال دارد که راننده ای به خاطر بلیت ندادن بدخلقی کند.
مغازه های لباس های مد روز ۵ دلاری، غذاخوری های مک دونالد و قهوه های ۱ دلاری این محله، به همراه کیف های لویی واتان ۲۰ دلاری که در کنار خیابان فروخته می شود، زرق وبرق مرکز شهر را به سخره گرفته است. فقر هارلم ظاهراً نتوانسته است آدم ها را له کند. رانندهٔ اتوبوسی که دائم درحال آوازخواندن است، مردان و زنانی که به سرعت در محل تو را می شناسند و حالت را می پرسند، پسران جوانی که وقتی می بینند یک زن با بچه و کیف سنگین و سبد لباس هایش وارد اتوبوس می شود، پایین می پرند و اوضاع را برای زن و اضافاتش ردیف می کنند، گوشه ای از فرهنگ مرام و مسلک بچه های جنوب شهری به سبک هارلم است که دهه ها کوشیده اند با شرایط تطبیق پیدا کنند و درعین حال خودشان را ارتقا دهند.

مقدمه

نوشتن دربارهٔ امریکا ‐ که موضوعی به شدت سیاسی است ‐ کار ساده ای نیست، به خصوص حالا که دونالد ترامپ هم نماد سیاسی آن شده است. نوشتن دربارهٔ امریکا مثل راه رفتن روی لبهٔ تیغ است و به راحتی این قابلیت را خواهد داشت که نماد افتادن در دامن امریکا و ممل امریکایی شدن بشود یا بخشی از صدایی شود که این روزها بیش ازپیش بر طبل امریکاستیزی می کوبد. هم نوشتن دربارهٔ امریکا در این فضا سخت است، هم خوانش و تفسیر یک متن دربارهٔ امریکا. تحلیلی که بخواهد از این دوقطبی بگریزد و خود را جزئی از تحلیل هایی از جنس «مطالعات امریکا» قرار دهد، کار دشواری به همراه خواهد داشت.
این یادداشت ها قطعاً داعیهٔ ارائه یا کشف حقایقی جدید دربارهٔ امریکا را ندارد، بلکه صرفاً روایت های من است از پدیده ها، حوادث، و موضوعاتی فرهنگی که کنجکاوی ام را برانگیخته اند. این روایت ها عموماً معطوف به توصیف و تحلیل برساخت های ایدئولوژیک پدیده های فرهنگی ای است که در چند سال اخیر تجربه، مشاهده، یا مطالعه کرده ام. برخی از یادداشت ها معطوف به مناسبت های فرهنگی امریکاست که سالانه برگزار می شود؛ برخی مربوط به فضاهای شهری و حومه است که تجربهٔ زندگی در آنها را داشته ام (عموماً مربوط به بوستون، نیویورک، و یکی از حومه های معروف نیویورک لانگ آیلند)؛ برخی به موضوعات داغ رسانه ای روز (در آن لحظه) مرتبط است؛ برخی هم به معضلات زندگی مهاجران ایرانی در امریکا مربوط می شود که برآمده از تجربهٔ زیستهٔ خودم یا دوستانم یا دیگر مهاجران (که دربارهٔ آنها خوانده یا شنیده ام) در سال های اول زندگی در امریکاست.
یادداشت های حاضر عموماً از منظر جامعه شناسی یا مطالعات فرهنگی نوشته شده است. طبعاً، در توصیف و تحلیل پدیده های فرهنگی خوانشی انتقادی داشته ام. بااین حال، کوشیده ام با خودآگاهی نسبت به موضع معرفتی پرابلماتیکی که دارم، جانب انصاف و احتیاط را در توصیف و تحلیل پدیده ها نگه دارم. موضعی که هم امتیاز معرفتیِ فاصلهٔ اجتماعی داشتن با پدیده ها را دارد، هم خطر بیگانه هراسی و کج فهمی در کمینش است. لذا، کاملاً واقفم که این یادداشت ها اولاً، پراکنده تر از آن است که بخواهد تصویری کلی از امریکا به دست دهد و، دوم، اگرچه در مواردی به فکت ها و داده های موجود ارجاع داده شده است، محدود به موضع معرفتی مولف هستند.
هریک از این یادداشت ها در طول سال ۱۳۹۴ با توجه به مناسبت های فرهنگی مختلف یا موضوعات مطرح در رسانه ها یا کنجکاوی شخصی برای فهم بهتر فرهنگ و جامعهٔ امریکا نوشته شده است. لذا، ترتیب زمانی آنها متفاوت با ترتیب چینش فصول کتاب حاضر است. با گذشت تقریباً یک سال از این یادداشت ها، برای انتشار آنها تصمیم گرفتم تغییر اساسی در آنها ندهم تا راوی حال وهوای زمان نگارش بمانند. تقریباً به جز اضافه کردن چند ارجاع و چند اصلاح جزئی، تغییری در متن ها اعمال نشده است. نکتهٔ دیگر اینکه در زمان نوشتن این یادداشت ها، رقابت های درون حزبی برای انتخابات ریاست جمهوری در سال ۲۰۱۶ شروع شده بود و با حضور برنی سندرز در رقابت های حزب دموکرات و دونالد ترامپ در حزب جمهوری خواه، این رقابت ها ابعاد جالب و بی سابقه به خود گرفته بود. بااین حال، با توجه به اینکه تحلیلگران و روزنامه نگاران ایرانی مطالب زیادی در این زمینه نوشتند، احساس کردم نوشتن در مورد آن ضرورت چندانی ندارد.
از محمدرضا جوادی یگانه، رئیس پژوهشگاه فرهنگ، هنر و ارتباطات سپاسگزار هستم که برای نوشتن این یادداشت ها مرا حمایت و تشویق کرد. بسیاری از موضوعات این یادداشت ها در طول سال های اول زندگی در امریکا ذهنم را به خود مشغول کرده بود، اما در مورد نوشتن آنها تردید داشتم. بدون حمایت و تشویق ایشان، این یادداشت ها احتمالاً همچنان در گوشهٔ ذهنم مانده بود.


مهدی فرجی
۲۴ دی ۱۳۹۵
(یک هفته مانده به روی کارآمدن ترامپ!)
نیویورک

نظرات کاربران درباره کتاب فرهنگ و زندگی روزمره در امریکا