فیدیبو نماینده قانونی نشر اختران و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اربابان جديد جهان

کتاب اربابان جديد جهان
پشت پرده‌ی مخملين- دفتر ۳

نسخه الکترونیک کتاب اربابان جديد جهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اربابان جديد جهان

«اربابان جدید جهان» مجموعه‌ای‌ست مشتمل بر مقدمه‌ای استادانه و نفس‌گیر در جمع‌بندی جهان سیاسی ـ اقتصادی معاصر، و چهار جستار درباره‌ی ـ اندونزی ـ عراق ـ فتوحات امپریالیستی و اقتصادی غرب ـ سیاست‌های نهفته در پس نحوه‌ی رفتار استرالیا با بومیان آن کشور

ادامه...
  • ناشر نشر اختران
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اربابان جديد جهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه ی نویسنده

اظهارات دیک چنی، معاون رئیس جمهوری آمریکا، مبنی بر اینکه «جنگ علیه تروریسم» شاید پنجاه سال یا بیشتر به درازا کشد، رمان «۱۹۸۴» ــ اثر بزرگ و پیشگویانه ی جورج اوروِل( ۱ ) ــ را در ذهن تداعی می کند. به نظر می رسد در حالی که تنها ابرقدرت دنیا هدف برتری جوییِ جهانی اش را پی می گیرد، برای توجیه کنترل فزاینده اش بر جامعه و سرکوب فزاینده ی مردم به دستِ دستگاه حکومتی، چاره ای جز این ندارد که زندگیِ ما شهروندان جهان را با هراسی مداوم و توهمِ «جنگی پایان نیافتنی» همراه سازد. واشنگتن به «شهر اصلیِ باند شماره یک فرودگاه»(۵) بدل شده است و هر مشکلی به گردن «دشمن» (یا به زبان جورج اوروِل: «گُلدِشتاینِ شرور»(۶)) انداخته می شود. حال، «دشمن» می تواند اسامه بن لادن باشد، یا جانشینانش در «محور شرارتِ(۷)» کذایی.
در رمان «۱۹۸۴» جورج اورول(۸)، سه شعار وارونه بر جامعه حاکم است: ۱ـ «جنگ صلح است»! ۲ـ «آزادی بردگی است»! و ۳ـ «نادانی قدرت است»! شعارِ این برهه از زمان، یعنی «جنگ علیه تروریسم» نیز معنایی وارونه ارائه می دهد، زیرا که جنگ، خود، تروریسم است. و موثرترین اسلحه ی این «جنگ»(۹) شبه اطلاعات(۱۰) است که شعورِ تاریخی و حقایقِ غیرقابلِ قبول برای ابرقدرت را به چاهِ فراموشی و نسیان می سپارد و فقط در ظاهر با توصیف های اورول تفاوت دارد؛ مخالفت صرفا در «محدوده های پذیرفتنی» مجاز است، و این چیزی است که به پندارِ کاذبِ «آزادیِ» اطلاعات و «آزادیِ» بیان دامن می زند.
این ادعا که حملات یازدهم سپتامبر سال ۲۰۰۱ «همه چیز را دگرگون کرد»(۱۱) نادرست است. آنچه مقرون به حقیقت است این است که این حملات رویدادهای موجود را تداوم بخشید و شتاب داد و، به این ترتیب، بهانه ای خارق العاده برای نابودیِ دموکراسیِ اجتماعی فراهم آورد. تیشه زدن به ریشه ی «قانون حقوق مدنی» در ایالات متحد آمریکا و سیر فزاینده ی ویرانگری در سیستم محاکمات بریتانیا از طریق حذفِ هیئت منصفه و خدشه وارد آوردن به بسیاری از آزادی های مدنیِ مربوطه در آن کشور همگی بخشی از فرایندِ مُثله کردنِ دموکراسی و فرو کاستن آن به یک مراسم انتخاباتِ تشریفاتی است: یعنی، رقابت بین احزابی غیرقابل تمیز از یکدیگر برای اداره ی حکومتی تک مسلکی.(۱۲)
غول های رسانه ای که با قدرتی بی سابقه مالک مطبوعات، تلویزیون، بنگاه های انتشاراتی، تولید فیلم و پایگاه های اطلاعاتی اند(۱۳) در رشد حکومت سرمایه داران نقشی محوری بازی می کنند. غول های رسانه ای، به گفته مجله تایم آمریکا، «شبه دنیا»یی(۱۴) ساخته اند که در «زمان حال ابدی»(۱۵) به سرمی برد: سیاست از طریق رسانه ها، جنگ از طریق رسانه ها، عدالت از طریق رسانه ها، و حتا سوگواری از طریق رسانه ها (مانند سوگواری برای درگذشت پرنسس دایانا، همسر مطلقه ی ولیعهد انگلستان). جا انداختنِ «اقتصاد جهانی» در اذهان عمومی مهم ترین پروژه ی رسانه ایِ این شرکت هاست. «اقتصاد جهانی» واژه ای است اورولی. «اقتصاد جهانی»، به ظاهر، معاملات مالیِ آنی، تلفن های موبایل، مک دونالدها، کافی شاپ های استارباکس، رزرو کردن سفرهای تعطیلاتی از طریق اینترنت و چیزهایی است از این دست. ولی حقیقت این است که، در زیر این پوششِ پرزرق و برق، «اقتصاد جهانی»، در واقع، جهانی شدنِ فقر است ــ جهانی که بیشترِ مردمانش در طول عمرشان حتا یک بار هم تلفن نمی زنند و با درآمد روزانه کمتر از ۲ دلار زندگی می کنند؛ جهانی که، به علت عدم دسترسی به آب بهداشتی، روزانه ۰۰۰, ۶ کودک از بیماری دیفتری جان می دهند.( ۲ )
در این جهانی که واقعیاتش از دیده ی اکثر ما ساکنان شمال جهان پنهان است، نظام غارتگریِ پیچیده و پیشرفته ای بیش از ۹۰ کشور را از سال های دهه ی ۱۹۸۰ به بعد، مجبور به اعمال برنامه های «تعدیل ساختاری»(۱۶) کرده و، به این ترتیب، شکاف بین دارا و ندار را به میزان بی سابقه ای عمیق تر کرده است. اتحاد چهار وجهیِ مسلط بر «سازمان تجارت جهانی» (ایالات متحد آمریکا، اروپا، کانادا و ژاپن) و اتحاد سه گانه ی واشنگتن («بانک جهانی»، «صندوق بین المللی پول»، و «خزانه داری ایالات متحد آمریکا») که حتا جزئی ترین جنبه های سیاست های دولتی در کشورهای در حال توسعه را کنترل می کنند، این شرایط ظالمانه را «ملت سازی»(۱۷) و «نظام تدبیر»(۱۸) نام نهاده اند. سرچشمه ی قدرت اینان، بیشتر، وام غیرقابل بازپرداختی است که تنگ دست ترین کشورهای جهان را به پرداخت روزانه یکصد میلیون دلار به کشورهای بستانکارِ مغرب زمین وادار کرده است و نتیجه اش جهانی است که برگزیدگان مرفهش، با جمعیتی کمتر از یک میلیارد، ۸۰ درصد ثروت جامعه ی بشری را کنترل می کنند.
ابرشرکت های رسانه ایِ آمریکایی و اروپاییِ فراملیتی که مالکان یا مدیرانِ منابع اصلی اخبار و اطلاعات جهان هستند، چنین اوضاعی را ترویج و از آن پشتیبانی می کنند. این ابرشرکت های رسانه ای بخش اعظم «جامعه اطلاع رسانی»(۱۹) را به عصر رسانه ها(۲۰) تبدیل کرده اند که فناوری شگفت آمیز و مدرنِ آن تکرار بی وقفه و مسلسل وارِ اطلاعات سیاسیِ «بی خطر» و مورد قبولِ «ملت سازان» را میسر ساخته است. به ما، در جهان غرب، این طور می آموزند که ملاک نگرش مان باید «تامین منافع» یا «تهدید منافع»مان از سوی سایر جوامع باشد و، در حالی که ملاک سنجش خود ما عوامل سیاسی و اقتصادی است، به مدد رسانه ها، «تفاوت های فرهنگیِ» سایر جوامع با خودمان را مسئله ی عمده عنوان کنیم. کسانی که به سببِ دسترسیِ بی سابقه به منابع اطلاعاتی به این حقایق واقفند، از جمله بسیاری از اساتید و پژوهشگرانِ دانشگاه های بزرگ، اطلاع خود از این موضوع را از عامه ی مردم کتمان می کنند. شاید هیچ گاه، در گذشته، چنین سکوتی حاکم نبوده است.
تلاش این کتاب روشنگری درباره ی گوشه هایی از این «نظم» نوین و اهمیت شکستن سکوتی است که پشتیبان قدرت های بزرگ و دسیسه های آنها، به ویژه «جنگ» آمریکا و متحدانش در افغانستان است. این کتاب، که مشتمل بر چهار جستار است، با «شاگرد نمونه» (جستار اول) آغاز می شود. این جستار، ماجرای انعقاد نطفه ی «اقتصاد جهانی» در حمام خونی است که ژنرال سوهارتو را در سال های ۱۹۶۵-۶۶ در اندونزی بر مسند قدرت نشاند. این جستار براساس اسناد محرمانه ای که اخیرا اجازه ی انتشار یافته تهیه شده است که به شرح گردهم آییِ استثناییِ سال ۱۹۶۷ مسئولانِ قدرتمندترین ابرشرکت های جهانی می پردازد. در این گردهمایی، اقتصاد اندونزی، بخش به بخش، طراحی شد.
«جفری وینترز»، استاد «دانشگاه نورث وسترن» شیکاگو به من گفت: «این کار به جذاب ترین شکل ممکن انجام شد.» اقتصاد اندونزی را به ۵ بخش تقسیم کردند: بخش معادن در یک اتاق، بخش خدمات در اتاقی دیگر، بخش صنایع سبک در یک اتاق، بخش بانک ها و بخش سرمایه گذاری نیز هر یک در یک اتاق. مسئولان ابرشرکت ها سرمیزها می رفتند و به افراد ژنرال سوهارتو می گفتند اینها چیزهایی است که می خواهیم: این، این، و این. و اساسا زیر بنای قانونی برای سرمایه گذاری در اندونزی را طراحی کردند.»( ۳ )
در نتیجه، کوهی از مس، طلا، نیکل و آلومینیوم را تحویل شرکت های فرا ملیتی آمریکایی دادند: یک گروه از شرکت های آمریکایی، ژاپنی و فرانسوی جنگل های گرمسیری «سوماترا» را گرفتند، و نظایر آن. از یکی از نمایندگان سوهارتو، به نام امیل سلیم، که در گردهماییِ سال ۱۹۶۷ شرکت داشت پرسیدم که، در جریان گردهمایی مذکور، آیا کسی به این موضوع هم اشاره ای کرد که ورودِ «اقتصاد جهانی» به اندونزی با مرگ وحشیانه ی بیش از یک میلیون انسان همراه بوده است؟ او در جوابم چنین گفت: «نه! این موضوع در دستور جلسه نبود! ما آن زمان ها تلویزیون نداشتیم»!( ۴ )
قتل عام در اندونزی (بزرگ ترین کشتارِ نیمه ی دومِ قرن بیستم) بیش از آنکه به اخبار رسانه ها راه یابد، سببی برای سرور و شادمانی ما در غرب شد، زیرا که چهارمین کشورِ پرجمعیتِ جهان «مال ما» شده بود. صعود سوهارتو به قدرت «بهترین خبر طی سالیانی دراز برای جهان غرب» بود. «جیمز رُستن»، پیشکسوت مقاله نویسان آمریکایی، طی مقاله ای درباره ی رویدادهای خونین اندونزی، «پرتو نوری در آسیا» را به خوانندگان نشریه ی نیویورک تایمز نوید می داد.( ۵ )
اساتید فاضل اندونزیاییِ شاغل در دانشگاه های ما با دروغ بزرگِ سوهارتو (مبنی بر اینکه «کودتای کمونیستی» مسبب کشتارها بوده است) همصدا شدند و ابرشرکت های غربی نیز، هم زمان، برای «تثبیت» رژیم او، آنچه لازم بود انجام دادند. این سکوت، که بیش از یک ربع قرن به درازا کشید، سرانجام با فریاد قربانیانِ سوهارتو در «تیمور شرقی» درهم شکسته شد: یعنی با دومین کشتار جمعی ای که با هم دستی و پشتیبانیِ نیروی نظامی غرب انجام شد.
منبع این جستارْ فیلم مستند من با عنوان «اربابان جدید جهان» است که در سال ۲۰۰۱ به نمایش در آمد. اسم کتاب هم از همین فیلم گرفته شده است. در «اربابانِ جدیدِ جهان»، واژه «جدید» را باید مشروط نمود. فصل مشترک کلیه ی بخش های این کتابْ «میراثِ امپریالیسمِ کهنه» و «بازگشتِ آن در شکلی آبرومندانه»، زیر لوای عناوینی از قبیل «جهانی شدن» و «جنگ با تروریسم» است. غالبا، به اشتباه، تصور می رود که «اربابان جدید» ابرشرکت های فراملیتی ــ و اکثرا آمریکایی ــ هستند که بر «تجارت جهانی» حاکمند. بی تردید، بزرگیِ این شرکت ها و گستردگیِ عملیاتشان پدیده ای جدید است، مثلاً شرکت «اتومبیل سازی فورد» بزرگ تر از اقتصاد آفریقای جنوبی و شرکت «جنرال موتورز» ثروتمندتر از دانمارک است. با وجود این، این باورِ رایج در میان مبارزانِ جنبش «ضد جهانی سازی» که «دولت تحلیل رفته است»، و نیز این باور که «قدرت ابرشرکت های فراملیتیْ جایگزین دولت و ــ با بسط معنی ــ جایگزین امپریالیسم شده است» تصوری گمراهانه است. همان طور که «بوریس کاگارلیتسکی»(۲۱)، اقتصاددان مخالف روس اشاره می کند: «جهانی شدن نه به معنای عقیم شدنِ دولت، که به منزله ی دست شستن دولت از تکالیف اجتماعی اش به نفع وظایف محوله به آن در سرکوب و پایان دادن به آزادی های دموکراتیک است.»( ۶ ) جستار سوم این کتاب با عنوان «بازی بزرگ» نشان می دهد که چگونه قدرتِ پنهانِ دولتی شرایط مساعد و امتیازهای لازم برای حفاظت از بازارهای غرب را فراهم آورده و، مشابه با آنچه در اندونزی به عمل آمد، به ابرشرکت ها، در هر جای جهان که بخواهند، اجازه ی دخالت می دهد. امروز، قدرت پایدارِ حکومت امپراتوری هم به شکل «دست پنهانِ» بازار و نیز به صورت «مشت آهنینِ» سرمایه ی افسارگسیخته عیان می شود.
در تواناییِ ماشین نظامیِ آمریکا برای در هم کوفتنِ کشورهای فقرزده جای بحثی نیست، ولی تصمیم این است که نیروهای زمینیِ آمریکا در این جنگ ها غایب و جایشان را نیروهای محلی یا نیروهای کشورهای متحد و همدست آمریکا بگیرند. ویتنام یک استثنا بود: به رغمِ بمب افکن های ب ۵۲، بمب های ناپالم، مواد شیمیاییِ نابودکننده ی کشاورزی، و شمار بسیارِ سربازان آمریکایی، نیروهای آمریکایی نتوانستند از پسِ آگاهی و سرسختیِ مردمی برآیند که هّمِ بی دریغشان بیرون انداختن یورشگران بود. و این درسی شد برای امپراتوری.
از این رو، در افغانستان تا به امروز صرفا تعداد انگشت شماری از آمریکاییان کشته شده اند. فرماندهان مجاهدان گزارش دادند که بمب افکن های ب ۵۲ یک شَبه «دهکده هایی کوچک تر از آن که بتوان در نقشه نشان داد را نابود و احتمالاً بیش از ۳۰۰ تن از اهالیِ آنها را قتل عام کردند.» طبق گزارشِ «ریچارد لویدـ پری»، خبرنگار روزنامه ایندیپندنتِ انگلستان، از یک خانوار ۴۰ نفره، فقط پسری خردسال و مادربزرگش جان به در بردند.( ۷ ) طبق پژوهشی، از تاریخ ۱۷ اکتبر تا ۱۰ دسامبر ۲۰۰۱، دور از دیدِ دوربین های تلویزیونی، حداقل ۷۶۷, ۳ تن از شهروندان افغان در اثر پرتاب بمب های آمریکایی به قتل رسیده اند ــ یعنی به طور متوسط، روزانه ۶۲ انسان بی گناه کشته شده اند. و این در کشوری است که آخرین بودجه ی سالانه اش ۸۳ میلیون دلار یعنی یک دهمِ بهای یک بمب افکن «ب ۵۲»، بود.( ۸ )
این فجایع در رسانه های پشتیبانِ جنگ، به عنوان «اثبات حقانیت»، «پیروزی ایده ها»، و «چیرگیِ نیک بر شر» عرضه شده است و سردبیران نشریات و مقاله نویسانِ روده دراز و سفسطه گرِ آنها از رسانه های مستقلی که از پخشِ این تبلیغات سر باز زده اند خواستار عذرخواهی شده اند! در زمان نوشتن این سطور، حتا یک عضو رهبری القاعده، از جمله «شیطان اول»، (بن لادن)، نه دستگیر، و نه بر اساس اطلاعات موجود، کشته شده اند(۲۲). «ملا عمر»، (شیطان دوم)، و رهبر طالبان هم در بند نیست. البته هیچ کدام از کسانی که مستقیما با حمله ی ۱۱ سپتامبر مرتبط بودند افغانی نبودند. بیشترشان اهل عربستان سعودی و تعلیم دیده ی آلمان و ایالات متحد بودند. با وجود این، هزاران تن مردم بی گناه، در دهکده های خاکی و دورافتاده ی افغانستان، بدون محاکمه، به شیوه تگزاسی محکوم به اعدام شده، و بسیاری دیگر در سال های آینده بر اثر انفجار ده ها هزار بمب خوشه ایِ عمل نکرده علیل خواهند شد.
علاوه بر این، میزان دگرگونیِ اوضاع درخود افغانستان ناچیز است. هنوز هم زنان جرتت نمی کنند بی حجاب ظاهر شوند و فئودالیسمی جنگجو در آنجا حکمفرماست. وزیر جدید دادگستریِ رژیم دست نشانده ی آمریکا چنین می گوید: «طالبان جنازه قربانیانشان را ۴ روز بر سر دار در معرض دید عام قرار می دادند ولی ما جنازه ها را فقط برای مدت کوتاهی، مثلاً ۱۵ دقیقه پس از اعدام، بر سر دار نگاه می داریم.»( ۹ ) چنین توصیفی از «پیروزی» مثل آن است که برتریِ ماشین جنگی آلمان را «اثبات حقانیتِ» نازیسم محسوب کنیم.
در «عصر رسانه ها»، نادانی معادل توانایی، و کتمانِ حقیقتْ روال متعارف است. صِرفِ مطالعه ی علل ریشه ایِ واقعه ی ۱۱ سپتامبر به مانند دعوت به افترا است. دیوید مک نایت، روزنامه نگار و دانشور استرالیایی می نویسد: «به نظر می رسد افرادی چون "جان پیلجر" و "نعام چامسکی" این جنایتکاران (یعنی طراحان و مجریان حادثه ی ۱۱ سپتامبر) را از جنایاتشان مُبرّا می کنند.»( ۱۰ ) حال آنکه من در روزنامه ی گاردین نوشته بودم که «حقیقت (در مورد ۱۱ سپتامبر) این است که کشتار هزاران انسان بی گناه چه در آمریکا، و چه در هر جای جهان، قابل دفاع نیست.»( ۱۱ ) به نظر مک نایت و کسانی که او صدایشان را منعکس می کند، کشتار هزاران تن بی گناه در افغانستان معادل حمله ی پلیس به مخفیگاه های جنایتکاران است که «نظر به لزومِ مجازاتِ آنان از بابت اعمالشان، خشونت گاهی اجتناب ناپذیر می شود.»
بیان این نکته که دهقانان افغانی نیز چون شهروندان نیویورکی از حق زندگی برخوردارند گناهی نابخشودنی و توهین به مقدسات انگاشته می شود و ویرانگری و کشتار در دهکده های افغان، در حالی که هیچ یک از اعضای طالبان یا جنگنده ای از القاعده آنجا دیده نشده است، «اجتناب ناپذیر» محسوب می شود. به بیانی دیگر، زندگیِ برخی انسان ها از زندگیِ دیگران ارزشمندتر است و صرفا کشتن بعضی از شهروندانِ جهان جنایت محسوب می شود. تروریست های اسامه بن لادن و جورج بوش، هر دو، از این دروغِ دیرپا تغذیه می کنند.
تاریخْ ارتباط این دو نفر را ثبت کرده است. در «عملیات گردباد»(۲۳)، «سازمان سیا» حداقل ۰۰۰, ۳۵ اسلام گرای متعصب را تعلیم داد و مسلح کرد. و هم اینها بودند که «القاعده» و «طالبان» شدند.( ۱۲ ) همان طور که جان کولی(۲۴) در کتاب افشاگر و بُرنده اش به نام جنگ های غیرمقدس: افغانستان، آمریکا، و تروریسم بین الملل(۲۵) می گوید: «دولت تاچر، نخست وزیر وقت انگلستان، این جهاد را که آمریکا تامین مالی و عمدتا جاسوسان ام ـ آی ـ ۶ (سازمان جاسوسی انگلستان) هماهنگ می کردند با اشتیاق کامل پشتیبانی می کرد.» در آن زمان، به اسامه بن لادن «اختیارات تام» داده شد.( ۱۳ ) مخارج این عملیات برای مالیات پردازان آمریکایی ۴ میلیارد دلار بود. کنکاش و پاسداریِ از این حقایقِ تاریخی کاری است که بر عهده ی روزنامه نگاران و دانشوران است، که البته عمدتا از آن سر باز زده اند.
در اوج بمباران های افغانستان، روزنامه ی آبزرور (چاپ انگلستان) به مناسبت درگذشت ناشر و سردبیر ارشد این روزنامه، دیوید استر، گرامی داشتی منتشر کرد. این گرامی داشت به یاد آورد که چگونه استر، در ابراز مخالفت با تهاجم انگلستان به کانال سوئز در سال ۱۹۵۶، «دولت انگلستان را برای این زورگویی به زیر مهمیزِ سوآل کشید و، با این کار، روزنامه ی آبزرور را به عنوان روزنامه ی آزاداندیشی که حاضر است در جهت خلاف احساسات عمومی شنا کند معرفی کرد.» استر تهاجم انگلستان به مصر (در همکاری با فرانسه و اسرائیل ـ م) را «تلاشی به منظور تحمیلِ دگرباره ی ناهنجارترین شکل امپریالیسم قرن نوزدهم» توصیف کرد و گفت: «می گویند ملت ها سزاوار دولت هایشان می باشند. پس، بیایید نشان دهیم که ما سزاوارِ بهتر از اینیم.» آبزرور افزود که «این غنای زبان و این گونه احساسات امروز هم به جاست.»( ۱۴ ) اینها کلماتی وهم آفرین و نمونه ی اعلای وارونه گویی است، چرا که روزنامه ی آبزرور از «تلاش ها»ی کذاییِ تونی بلر، نخست وزیر انگلستان، در افغانستان حمایت می کرد.
کتاب حاضر در راستای کتاب های پیشینم (دلیران: صداهایی از دوردست و طرح های پنهانی) است که اعمال سیاستمداران دموکراسی های مغرب زمین را با حاکمان مستبد و جنایتکار سایر نقاط جهان مقایسه می کند. تفاوت اصلی بین این دو، بر مبنای علت و معلول، دوریِ «ما» غربی ها از محل خونریزی ها و کشتارها و پخش تبلیغات مکارانه ای است که ادعا می کند جنایتی که «ما» مرتکب شویم جنایت نیست! بمباران های پنهانی و بدون مجوز قانونی که بیش از نیم میلیون دهقان کامبوجی را کشتار و کوره ی عظیمِ آدم سوزی آسیا را شعله ور کرد، از نظر «غرب»، جنایت محسوب نمی شود. طبق نتیجه گیریِ یک پژوهشگر آمریکایی، «تعداد کشته های عراقی از تعداد قربانیان سلاح های کشتار جمعی در طول تاریخ بیشتر است.»(۲۶) گویا صِرف اینکه بیل کلینتون، جورج بوش، تونی بلر و دولت های «محافظه کارِ» پیش از او مسبب این کشتارها بوده اند چنین حکم می کند که اینها جنایت محسوب نشود!( ۱۵ )
تحریم قرون وسطایی علیه ۲۲ میلیون انسان که اکنون ۲۰ سال به درازا کشیده است (تحریم عراق توسط «شورای امنیتِ سازمان ملل» در زمان ریاست جمهوری «جورج بوش» پدر)، موضوعِ جستار دومِ این کتاب تحت عنوان «پرداخت بها» است. اگرچه این حقایق به ندرت منتشر شده اند، در صحتشان حرفی نیست. بنا به گزارش دبیر کل «سازمان ملل» در اکتبر ۲۰۰۱، جلوگیری دولت های ایالات متحد و بریتانیا از ورود ۴ میلیارد دلار کمک های انسان دوستانه به عراق عمده ترین علت مرارت ها و مرگ و میرها در عراق بوده است. «صندوق کودکان سازمان ملل» (یونیسف) گزارش می دهد که ماهانه ۶۰۰۰ کودک عراقی، اغلب به سببِ تحریم های «شورای امنیت»، جان می بازند.( ۱۶ ) این میزان مرگ و میر در هر ماه دو برابر تعداد کشته های برج های دوقلو در نیویورک و یادآور زنده ی دیگری است که، از نظر غرب، ارزش زندگی انسان ها یکسان نیست. گویا که قربانیان برج های دوقلو مردم بودند، ولی کودکان عراقی از نامردمانند.
تا زمان چاپ این سطور (سال ۲۰۰۲)، این احتمال وجود دارد که عراق مورد تهاجم مجدد آمریکا واقع شده باشد. دستگاه اطلاعاتی آمریکا، از مجرای بخشی از مطبوعات آمریکایی و انگلیسی، موفق به آفرینش پدیده ای شده است که «سازمان سیا» آن را در جریان جنگ هندوچین «اوهام ناب» می نامید. این پدیده آفرینشِ خطر موهومِ «تسلیحات کشتار جمعی عراق» در اذهان است. هیچ دلیل یا مدرکی مبنی بر وجود چنین خطری در دست نیست، همان طور که اسکات ریتر، بازرس تسلیحاتی «سازمان ملل»، هم وجود آن را انکار کرده است.( ۱۷ )
با وجود این، همان طور که در استراتژیِ «جنگ تمام عیارِ» دولت بوش پس از ۱۱ سپتامبر اعلام شد، «باورِ جمعی» نسبت به «خطر» کذاییِ عراق برای امنیت بین المللی نقشی محوری را ایفا می کند. دستور دونالد رامسفلد، وزیر دفاع آمریکا، به «پنتاگون» مبنی بر اینکه «نااندیشیدنی ها را بیندیشید» می تواند دست کم غیرآمریکایی ها را به این فکر وادارد که یگانه ابرقدرت جهان به دست چنان بنیادگرایانی افتاده (و تعصبشان ندای شوم چنان خونریزی و کشتاری را سر داده است) که «طالبان»، در مقام مقایسه با آنان، غیرحرفه ای به نظر می رسند.( ۱۸ )
در واشنگتن، «گروه نفتی ها» به رهبری جورج بوش(۲۷) و دیک چنی، معاون ریاست جمهوری، بیش از پیش، تحت نفوذ «هیئت سیاست های دفاعی» قرار گرفته است. این هیئت گروهی نیمه رسمی است که به رامسفلد و معاونش، پل وولفوویتز، مشاوره می دهد. این گروه که در واشنگتن به نام «دار و دسته وولفوویتز» شهرت دارد، افراطی ترین دست راستی های محافل سیاسی آمریکا را گردآورده و ایده ی «جنگ با تروریسم» (یکی از جنبه های نظریه ی «جنگ تمام عیار») دست پختِ این گروه است.
ریچارد پرل، یکی از «متفکران» این دسته، و از طراحان «جنگ سرد» در دولت ریگان، چنین از آینده نوید می دهد: «ما مرحله به مرحله پیش نمی رویم. این یک جنگ تمام عیار است. ما با دشمنان گوناگونِ زیادی می جنگیم. همه ی این صحبت ها که ما اول به افغانستان می رویم، بعد کلک عراق را می کنیم، آن وقت نگاهی به دور و بر می اندازیم تا ببینیم اوضاع چگونه است، کلاً روش اشتباهی است... اگر فقط بگذاریم که بینشِ جهانی مان راهبرِ ما باشد و به آن بچسبیم، و بی خود سعی نکنیم دیپلماسی های به اصطلاح هوشمندانه سر هم کنیم، بلکه فقط یک «جنگ تمام عیار» به راه اندازیم، در آینده، فرزندانمان برای ما سرود سرفرازی سر خواهند داد.»( ۱۹ )
پس، برای ابرقدرت، گویا جست وجوی جنایتکاران ۱۱ سپتامبر کافی نیست. پاسخ به «تروریسم»، «جنگ تمام عیار» را طلب می کند. اینان سرانجام برای «هراس از سرخ ها»(۲۸) جایگزین مناسبی یافته اند که بتواند آماده باشِ دائمی برای جنگ، پارانویا، و ساختن بزرگ ترین ماشین جنگی تاریخ، یعنی «برنامه ملی دفاع موشکی» آمریکا را توجیه کند. «فرماندهی فضایی ایالات متحد»(۲۹) می گوید با این برنامه از «سلطه ی همه جانبه»ی آن کشور بر جهان اطمینان حاصل خواهد شد.( ۲۰ )
این به معنای سلطه ی مطلق نظامی است که در نشریاتِ «پنتاگون» به تسلط نیروی دریایی اروپا بر هر دو نیمکره ی شرقی و غربی در قرن نوزدهم تشبیه شده است. این جنگ طلبی در اینجا پایان نمی گیرد. این نگرش در حیطه های دیگری نیز اِعمال شده است، از جمله کنترل تمام جنبه های زندگی اقتصادی، کنترل ترکیبِ کابینه (یا به قول نیویورک تایمز: «سیم کشیِ داخلی») در دولت های خارجی؛ و ابداع تعریف جدیدی از «مخالفت با دولت آمریکا» همچون «تهدیدی برای امنیت بین المللی»!
اینها اکنون به مراتب آشکارتر و وقیحانه تر از گذشته بیان می شود، به ویژه توسط یک گروهِ دستچین از «اراذل درس خوانده» در مطبوعات آمریکا. مثلاً «چارلز کراثامر»(۳۰) از روزنامه ی واشنگتن پست در مقاله ای تحت عنوان «یکسونگری کلید موفقیت ماست»، جهان را در ۵۰ سال آینده جهانی توصیف می کند که شهروندانش در هیچ کشوری، جز در ایالات متحد، در مقابل حملات هسته ای یا لطمات زیست محیطی در امان نخواهند بود؛ جهانی که، در آن، دستاوردهای «دموکراسی» اگر مغایر «منافع» آمریکا باشد، از معنا تهی خواهد بود؛ جهانی که، در آن، به صِرف ابراز مخالفت با «منافعِ آمریکا»، فرد تروریست خوانده می شود و مستوجب پایش، سرکوب و مرگ خواهد بود.( ۲۱ )
همان طور که «درو ویت وُرث»(۳۱) یادآور شده است، عقایدی از این دست که «تنی چند و بدون هیچ مجوزِ مردمی» به پیش سوق می دهند، از عقاید اسامه بن لادن غیرقابل تمیز است.( ۲۲ )
این ایدئولوژی پژواکی از «رایش هزار ساله» [رویای سلطه ی جهانیِ هیتلر] در یک چارچوبِ آمریکایی است که، نخستین بار، «هنری لوس» در سال ۱۹۴۱ آن را در بیانیه ای ستیزه جویانه تحت عنوان «قرن آمریکا» در نشریه ی تایم مطرح کرد. حال، دانشورانِ عوام گرای آمریکایی، دیگربار، یک جهان بینی از نوع ریدرز دایجستی(۳۲) را تبلیغ می کنند: بینش هایی مانند برخورد تمدن های «ساموئل هانتیگتون»، و اخیرا، چرا غرب پیروز شده است؟ اثر «ویکتور دیویس هنسن»، که در آن به «نظامیگریِ غیرنظامیان» دعوت شده است.( ۲۳ ) در هیچ یک از این متون، که بر برتریِ «فرهنگیِ» غرب تاکید دارند، نشانی از درک این حقیقت وجود ندارد که الزامات امپریالیستیِ «قرنِ آمریکا» ارزشمندترین دستاوردهای جهانِ غرب، (یعنی سیاست های سکولاریستی و بازتوزیعِ قدرت سیاسی) را متزلزل کرده است و گردابی منبعث از خشونت گرایی آمریکایی، توام با دینی خودنگر و مملو از کینه توزیِ خلا ناشی از آن را پر کرده اند.
هدف کتابِ حاضر تاکید بر ضرورتِ یافتنِ هرچه سریع ترِ پادزهری برای چنین تبلیغاتی است که خطرات ناشی از آن کمتر از خطرات «جنگ سرد» نیست.
در این شرایط، ضروری است از وجود این ضوابط دوگانه ی مهلک آگاه باشیم که «قانون بین الملل» و «جامعه بین الملل» اغلب ملک طلقِ یگانه ابرقدرتِ موجود است و خواست های اکثریت شهروندان جهان را بیان نمی کند. ایالات متحد می تواند با همراه کردن چند کشور (تحت عنوان «نیروهای ائتلاف») به سایر کشورها حمله کند، حال آنکه قطعنامه های بی شمارِ «مجمع عمومی سازمان ملل» که خواستارِ اجرای عدالت برای فلسطینی هاست، حتا به اندازه ی کاغذی که رویش نوشته شده اند، برای ایالات متحد ارزش ندارند. همچنین، ضروری است که استفاده ی معمول از واژه ی «ما» و سوءاستفاده از آن توسط یگانه ابرقدرت را بررسی کنیم. اگر قرار است «ما» با تروریسم بجنگیم، پس «ما» نیز باید ایالات متحد را مورد خطاب قرار دهیم تا به ترورهایش در خاورمیانه، کلمبیا و سایر نقاط دنیا پایان دهد. تنها آن وقت است که «ما» خواهیم توانست دنیای امن تری بنیاد کنیم.
جستار آخر کتاب، با عنوان «برگزیدگان»، تضادی را نشان می دهد که بین تصویر پهلوانانه ی مردم بومی کشور خودم (استرالیا) و واقعیتِ زندگیِ این مردم وجود دارد. من این فصل را از یکی از کتاب های قبلی ام به نام «کشوری ناشناخته» تالیف سال ۱۹۸۹ و فیلمی به نام «به استرالیا خوش آمدید» که در سال ۱۹۹۹ ساختم، گرفته ام و، در واقع، ادامه ی آنهاست. من بیش از سی سال است که در مورد مبارزات مردم بومیِ استرالیا مطالبی نوشته و فیلم ساخته ام ولی هنوز هم آپارتایدِ موجود و پنهان در پسِ کارت پستال های استرالیا برایم تکان دهنده است. مبارزات بومیان استرالیایی سرمشقی برای تلاش های جهانی در جهت شکستن سکوت است. این بیداری در میان بسیاری از بومیان استرالیا در عرصه ی سیاست، قانون و به ویژه هنر، دستاورد مبارزات برخی از کوشاترین و شجاع ترین مبارزان سیاسی دنیا است. اینان، زنان و مردانِ باز آفریده ای اند که با یکی از غیرقابل انعطاف ترین و پست ترین نهادهای سیاسی رویارویی می کنند. گاه، وقتی از جلسه ای با سیاستمدارانِ دون مایه بیرون می آیند، دلسرد و مایوس می شوند و، مانند بسیاری دیگر از جوانانشان، جان خود را می گیرند. باب رایلی، رهبر شجاعِ بومی از کسانی بود که این گونه جان داد.
چارلی پرکین، یکی از دوستان قدیمی ام، مارتین لوترکینگِ استرالیا، از مرز پنجاه سالگی گذشت. این برای مردمی که اغلب در ۳۰ یا ۴۰ سالگی می میرند، دستاورد شگفت آوریست. این چارلی بود که در سال های دهه ۶۰ «راهپیمایی برای آزادی» را در منطقه ای که معادل استرالیاییِ «جنوب ژرفِ» آمریکاست، رهبری کرد و خود را به درهای استخرهای شنایی زنجیر کرد که به کودکان سیاه بومی اجازه ی ورود نمی دادند. آخرین مصاحبه ی طولانیِ من با وی در این جستارِ کتاب آمده است.
در سال ۱۹۶۹، اولین باری که با هتی، مادر چارلی و ملکه ی مردم آرانته، به آلیس اسپرینگ رفتیم، پیشنهاد کرد که با اتومبیل، دنده عقب حرکت کنیم، به دروازه بکوبیم، بازش کنیم و به منطقه ی خاصِ بومی که بازداشتگاهی جمعی در میان بیشه ها بود وارد شویم. و چنین کردیم. این کتاب بزرگ داشتی از آزادمردمی چون چارلی و هتی است که کارهایشان آنهایی را که سکوت پیشه کرده اند به شرم وا می دارد و تصویر دروغینی را که از عجز و بی عملیِ بومی ها ساخته اند درهم می شکند.
اینها نمودی از جنبش های سراسریِ مردم تهی دستِ جهان است: در هندوستان، «اتحادیه زنانِ خودفرما» که ۰۰۰ ,۳۰۰ عضو دارد؛ در برزیل، «جنبش مردم بی زمین»؛ و در مکزیک، جنبشِ زاپاتیستا. پیروزی های این مردم که معمولا در دنیای غرب بازتابی ندارد، پیروزی هایی حماسی است. در کلمبیا، پس از آنکه «بانک جهانی» دولت بولیوی را مجبور به خصوصی کردن ذخایر ملی آب کرد، مردم عادی آب را از چنگ یک ابرشرکت در آوردند. «بانک جهانی» از دادن وام به شرکت آب بولیوی خودداری کرد و خواست که مالکیت انحصاری آب به «آگواس دل توناری» داده شود که بخشی از «شرکت بین المللی آب» واقع در بریتانیا است و نیمی از آن به ابرشرکت مهندسیِ بکتل(۳۳) آمریکا تعلق دارد. این ابرشرکت، با استفاده از حق بهره برداریِ ۴۰ ساله، بی درنگ آب بها را بالا برد. در کشوری که حداقلِ حقوق ماهانه زیر ۱۰۰ دلار است، مردم با افزایشی ۲۰ دلاری در آب بهای ماهانه مواجه شدند. چنین افزایشی از کل آب بها ماهانه ی مصرف کنندگان حومه های ثروتمند واشنگتن یعنی محل سکونت بسیاری از اقتصاددانانِ «بانک جهانی» هم بیشتر است. در کوچابامبا، بدون داشتن مجوز، حتا جمع آوریِ آب باران هم غیرقانونی بود!
در چنین شرایطی بود که این مردم خود را سازماندهی کردند: پیر و جوان، فعالان سیاسی، و کسانی که، به نوشته مارسلا لوپز لووی، «قبلاً فقط مراقب بودند که غرق نشوند و اصلاً فرصت دخالت در سیاست را نداشتند». مارسلو روخاس، از رهبران این جنبش، در گفت وگو با مارسلا، گفت: «پیش از آن، هیچ علاقه ای به سیاست نداشتم. پدرم در کار سیاست بود و برداشت من این بود که سیاست همه اش گاوبندی و معامله است. اما وقتی دیدم مردم برای آبشان و حقوقشان مبارزه می کنند، پی بردم که علایقی همگانی وجود دارد که باید از آن دفاع کرد، و اینکه اداره ی کشور را نمی توان به سیاستمداران سپرد.» مارسلو، همانند بسیاری از جوانانی که در مقابل مهاجمان دولتی سنگربندی کرده و سالمندان را در پناه خود گرفته بودند، به دست پلیس دستگیر و شکنجه شد. این مردم شجاع شهرشان را به دست گرفتند و پیروز شدند. دولت بولیوی هم قرارداد «شرکت بین المللی آب» را پاره کرد و شرکت چاره ای جز ترک بولیوی نداشت.( ۲۴ )
منعکس کردنِ اینگونه پیروزی های حماسه ای در سراسر دنیا جزءِ برنامه رسانه ها نیست. مثلاً نحوه گزارش دهی از جنبش مردمی آرژانتین به گونه ای است که نه انگار مبارزه ای است که با زندگی خود ما پیوند دارد، بلکه به عنوان آشوب و هرج و مرج و بی سامانی گزارش می شود. مبارزات روزنامه نگاران در ترکیه برای آزادی مطبوعات، اتحادیه های کارگری در کلمبیا و اتحادیه های جدید کارگری به نام «ببر» در آسیای شرقی در دنیای غرب عموما ناشناخته اند. در اندونزی، اگرچه «صندوق بین المللی پول»، با وارد آوردنِ آخرین ضربه، حکومت سوهارتوی نسل کش را فرصت طلبانه به نفع خود پایان داد، اما دلیرانی چون دیتا ساری و دانیل ایندراکوسوما ــ که این کتاب به آنها تقدیم شده است ــ بودند که سکوت طولانی را شکستند و رو در روی تفنگ ها و نفربرهای مسلحی که دوستان ژنرال سوهارتوی دیکتاتور (و به ویژه، دولت بریتانیا) فراهم کرده بودند، ایستادند.
در سال ۱۹۶۷، در آفریقای جنوبی، جوانانی چون رزمندگانِ شهرک سووِتو بودند که با ماشین های هراسناک هیپو (ماشین های مسلح پلیس) که، بدون استثنا، می کشتند و مجروح می کردند، رویارویی کردند. به عکسِ تاریخیِ پل راینبرگ دقیق شوید: این عکس شیرزنی را نشان می دهد که با دست هایی افراشته به آسمان و مشت هایی گره کرده، به تنهایی، بین دو غول کریه (ماشین های هیپو) که وارد شهرک او می شوند ایستاده است. هرچند، در این میان، مذاکره کنندگان نیز نقشی بازی کردند، ولی کسانی چون این شیرزن بودند که آپارتاید را شکست دادند.( ۲۵ )
این فهرستی تمام نشدنی و، برای ما، سرچشمه ی امیدی در این زمانه ی غریب و وهم آمیز است. برخلاف تصور دروغینِ رایج، مردم به ندرت مطیع و گوش به فرمانند. شرکت نظرسنجی گالوپ، در یک نظرسنجی در ۳۰ کشور، به این نتیجه رسید که اکثریت شهروندان دنیا با بمباران افغانستان و بهکارگیریِ خشونتِ نظامی برای مجازات تروریست ها مخالفند.( ۲۶ ) با وجود تمام تبلیغات، و با اینکه کشتار مردم به دست دولت ها را در لوای نمایشی اخلاقی جلوه می دهند، مردم حداقل مشکوکند. پرسشگریِ هوشمندانه ای در مردم وجود دارد که ضروری است روزنامه نگاران آن را دریابند. در میان مردم، این حقیقتی مسلم است و جای بحث و جدل ندارد که ترورِ واقعی آن فقری است که روزانه ۰۰۰ ,۲۴(۳۴) انسان را کشتار می کند.( ۲۷ )
خانم رابین ثورکوف، استاد حقوق بین الملل در دانشگاه یورک، پس از وقایع ۱۱ سپتامبر چنین نوشت: «تنگدستی، ظلم و نادانی انگیزه های تروریستی را دامن می زنند. زدودن این شرایط و پیشبرد فعالانه ی احترام به حقوق بشر در سراسر دنیا باید که در صدر اهداف ما قرار گیرد.»
خانم ثورکوف شوهرش، تام، را در جریان حمله به «برج های دوقلو»ی نیویورک در ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱ از دست داده بود.( ۲۸ )

جان پیلجر، فوریه ی ۲۰۰۲

معرفی کوتاه نویسنده

ـ جان پیلجر(۱): روزنامه نگار کاوشگر؛ فیلم ساز مستند؛ استاد دانشگاهِ Cornell (نیویورک)؛ آغاز فعالیت: سال ۱۹۵۸.
ـ متولد ۱۹۳۹ در شهر سیدنی استرالیا؛ مستقر در لندن و سیدنی.
ـ جوایز: فهرست زیر صرفا شامل تعدادی از جوایزی است که جان پیلجر کسب کرده است:

ـ جایزه ی نویسنده توصیف گر سال( ۱۹۶۶ )
ـ جایزه ی گزارشگر سال( ۱۹۶۷ )
ـ جایزه ی روزنامه نگار سال( ۱۹۶۷ )
ـ جایزه ی گزارشگر بین المللی سال( ۱۹۷۰ )
ـ جایزه ی گزارشگر خبری سال( ۱۹۷۴ )
ـ جایزه ی گزارشگر تلاشگر سال( ۱۹۷۷ )
ـ جایزه ی روزنامه نگار سال( ۱۹۷۹ )
ـ جایزه ی مجله تلویزیونیِ TV Times به انتخاب خوانندگان( ۱۹۷۹ )
ـ جایزه ی صلح رسانه ای سازمان ملل، استرالیا(۱۹۷۹-۱۹۸۰)
ـ مدال طلای جایزه ی صلح رسانه ای سازمان ملل، استرالیا(۱۹۸۰-۱۹۸۱)
ـ جایزه ی جورج فاستر پیادی، آمریکا( ۱۹۹۰ )
ـ جایزه ی آکادمی تلویزیون آمریکا (Emmy)( ۱۹۹۱ )
ـ جایزه ی آکادمی هنرهای سینمایی و تلویزیون بریتانیا( ۱۹۹۱ )
ـ جایزه ی روزنامه نگاران بدون مرز، فرانسه( ۱۹۹۰ )
ـ جایزه ی بین المللی تلویزیون ژنو، سویس( ۱۹۹۵ )
ـ جایزه ی مونیسمانین، سوئد( ۲۰۰۱ )
ـ جایزه ی حقوق بشر «سوفی»، نروژ( ۲۰۰۳ )
ـ:EMMA جایزه ی شخصیت رسانه ای سال ( ۲۰۰۳ )
ـ انجمن سلطنتی تلویزیون بریتانیا ـ جایزه بهترین
فیلم مستند، به خاطر فیلم «دزدیدن یک ملت»( ۲۰۰۴ )
ـ فیلم: «جنگ علیه مردم سالاری»(ساخته سال ۲۰۰۷)
ـ فیلم های مستند: نوزده فیلم مستند از سال ۱۹۷۱ به این سو، از جمله: سال صفر: مرگ بی صدایِ کامبوج (سال ۱۹۷۹)؛ نیکاراگوئه: حق یک ملت برای زنده ماندن ( ۱۹۸۷ )؛ مرگ یک ملت: توطئه تیمور شرقی ( ۱۹۹۴ )؛ برافراشتن پرچم و مسلح کردن جهان ( ۱۹۹۴ )؛ آپارتاید نمرده است ( ۱۹۹۸ )؛ پرداخت بها: کشتار کودکان عراق ( ۲۰۰۰ )؛ اربابان جدید جهان (۲۰۰۱-۲۰۰۲)؛ موضوع فلسطین حل نشده است ( ۲۰۰۲ )؛ شکستن سکوت: حقایق و دروغ های «جنگ علیه ترور» ( ۲۰۰۳ )؛ دزدیدن یک ملت ( ۲۰۰۴ )؛ جنگ علیه دموکراسی؛ ( ۲۰۰۷ )؛ به جنگی که نمی بیند ( ۲۰۱۰ ).
ـ کتاب ها: ۱۲ کتاب از جمله: آخرین روز ( ۱۹۷۵ )؛ پیامد: مجاهدات کامبوج و ویتنام؛ اجنبی ها ( ۱۹۸۴ )؛ قهرمانان ( ۱۹۸۶ )؛ کشوری ناشناخته ( ۱۹۸۹ )؛ دلیران: صداهایی از دور دست (۱۹۹۲ و ۱۹۹۴)؛ طرح های پنهانی ( ۱۹۹۸ )؛ اربابان جدید جهان ( ۲۰۰۲ )؛ به من دروغ نگو: ژورنالیسم کاوشگرانه (گزارش هایی تاریخ ساز از روزنامه نگاران کاوشگر)(۲) ( ۲۰۰۴ )؛ آزادی! دفعه بعد ( ۲۰۰۶ )

پیشگفتار مترجمان

«اربابان جدید جهان» مجموعه ای ست مشتمل بر مقدمه ای استادانه و نفس گیر در جمع بندی جهان سیاسی ـ اقتصادی معاصر، و چهار جستار درباره ی

ـ اندونزی [جستار اول ـ «شاگرد نمونه»: اهداف نهفته در پس کودتای خونین سال ۱۹۶۵ به پشت گرمی جان. اف. کندی، رئیس جمهور «دموکرات» ایالات متحد آمریکا، و کشتار بیش از یک میلیون انسان که، در راه پیاده کردن طرح حساب شده ی غرب برای تحمیل «اقتصاد جهانی» بر آسیا و به میمنتِ افتتاح بزرگراه «جهانی سازی»، چون گوسفندان قربانی، ذبح شدند.]
ـ عراق [جستار دوم ـ «پرداخت بها»: شرح درد و رنج های دهشتبار مردم عراق در اثر تحریم های ۱۲ ساله ی غرب؛ دست یازیدن رهبران ایالات متحد به حربه ی روان شناختیِ «هراس آفرینی» و تهدید جلوه دادن عراق در افکار عمومی آمریکا برای توجیه «جنگ تمام عیار» ــ به عنوان جایگزین «جنگ سرد» ــ با هدف تامین منافع ابرشرکت ها)؛
ـ فتوحات امپریالیستی و اقتصادی غرب (جستار سوم ــ «بازی بزرگ»: شرح به ک ارگیری قدرت دولت و ماشین نظامی اش در حمایت از بازارهای جهان غرب و بازگوییِ این نکته که قدرت ابرشرکت ها متکی به قدرت دولت است)(۳)؛
ـ سیاست های نهفته در پس نحوه ی رفتار استرالیا با بومیان آن کشور (جستار چهارم ـ «برگزیدگان»).

با وجود این، محدود کردن توصیف «اربابان جدید جهان» به موارد فوق بسیار گمراه کننده است زیرا که مطالب مطروحه در این کتاب به طیف کاملی از زندگی انسان ها می پردازد.
آنچه مطالب متنوع و گسترده ی جستارهای مختلف کتاب را به یکدیگر پیوند می دهد عبارتست از: (الف) پرداختن به مقوله ی «قدرت»؛ ماهیت امپریالیسم؛ اهداف «نظم جهانیِ» مورد نظر امپریالیسم؛ و رسوا کردن منطقِ نظام مند، بی رحم و هولناکی که در پسِ فعالیت های نخبگان ابرقدرتمندِ اقتصادی و سیاسی نهفته است؛ (ب) افشای سکوت مرگبار رسانه های طیف غالب و مجامع علمی غرب(۴) (به جز انگشت شماری انسان های شریف، پرشهامت و استثنایی)؛ (ج) ژرفای نگرش نویسنده در بررسی موضوعات و کشورها در حیطه های سیاسی ـ تاریخیِ مورد نظر و اتکای او به مطالب کاملاً مستند و دقیق و انجام تحقیقات طولانی و کامل؛ (د) خشم پرشور نویسنده نسبت به مرگ ها و آلام ناشی از استثمار انسان به دست انسان.
ددمنشی هایی که جان پیلجر در این کتاب افشا می کند هولناک و عمیقا متاثرکننده است.
باید شکرگزار بود که هنوز روزنامه نگاران و مستندسازانی در حد و اندازه ی جان پیلجر وجود دارند که، با افشاگری های خود، جعلیات و افسانه ها را از اعتبار می اندازند، مفتضح می کنند و سکوتی را که حاصلش ادبار و مرگ میلیون ها انسان است می شکنند.
خشونت امپریالیسم ایالات متحد آمریکا و بریتانیا فقط تا هنگامی می تواند ادامه یابد که شهروندان این دو کشور نسبت به هم نوعانشان در کشورهای قربانی بی تفاوت باقی بمانند و نسبت به آنان احساس بیگانگی کنند. کتاب ها، مقالات و فیلم های مستند جان پیلجر این خودپسندی ها، بی خیالی ها و ناآگاهی ها را هدف گرفته است.
اما، در شرایطی که حکمرانان و اربابان جدید جهان که از قدرتی فوق العاده برخوردارند و آنچه را جان پیلجر توصیف می کند اصلاً نمی خواهند ببینند و، بالاتر از همه، نمی خواهند مردم نیز ببینند، آیا واقعا کاری از مردم عادی ساخته است؟ با توجه به همین موضوع است که جان پیلجر مقدمه اش را چنین خوشبینانه به پایان می رساند:
«برخلاف افسانه های رایج، مردم به ندرت فرمانبردار و مطیع اند. براساس نظرسنجی موسسه گالوپ در ۳۰ کشور، اکثر مردم با بمباران افغانستان و خشونت نظامی به عنوان وسیله ای برای اجرای عدالت درباره ی تروریست ها مخالفند. به رغم همه تبلیغاتی که در "اخبار" کذایی نهفته است، و تمام تلاش هایی که برای پوشاندن لباسِ بازیِ اخلاقی بر اندام کشتارهای دولتی صورت می گیرد، می توان گفت که مردم، دست کم، بدبین اند. یک هشیاری عمومیِ انتقادی بین مردم حاکم است که خوبست روزنامه نگاران حرمت آن را حفظ کنند.»

مهرناز شهابی ـ بریستول، انگلستان ــ مهرداد (خلیل) شهابی ـ تهران
فروردین ۱۳۸۸

یادداشت: بدینوسیله از دوست گرامی و فاضل، آقای میرمحمود نبوی، بابت پیشنهادهای مفیدشان دربازخوانی چاپ دوم صمیمانه سپاسگزاری می شود.

توضیح:
۱. در هر صفحه، اعدادی که بین دو هلال آمده است، شماره ارجاع نویسنده به منابع جستار در پایان کتاب است. برای نمونه، ( ۵ ) در جستار دوم به مفهوم ارجاع به منبع شماره ۵ نویسنده برای جستار دوم در پایان کتاب است.
۲. همه ی مواردی که از حروف سیاه استفاده شده نشان دهنده ی مطالب مورد تاکید مترجمان است.

این کتاب ترجمه ای است از:
The New Rulers of the World
by John Pilger, Verso Books, 2003

نظرات کاربران درباره کتاب اربابان جديد جهان

خواندن همه کتابهای مجموعه "پشت پرده مخملین" قابل توصیه و ضروری برای فهم آنچه "نمیخواهند بدانیم" است.
در 4 ماه پیش توسط بهزاد احمدزاده