فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روح پراگ

کتاب روح پراگ

نسخه الکترونیک کتاب روح پراگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روح پراگ

در طول دو سال گذشته، بسیار سفر کرده‌ام. شهرهای بسیاری را دیده‌ام و کلیساها، موزه‌ها، باغ‌ها، و قصرهای بسیار. این دیدارها ملغمه غریبی از احساسات و تأثرات در من برجای گذاشته است، و علی‌الخصوص این احساس شک را که در کجا باید منتظر دیدن چه چیزی باشم. احساس شک حاصل خاطرات بد نیست؛ احساس شک حاصل این است که به‌ندرت وقت آن را پیدا می‌کنم که رابطه‌ای با این شهرها برقرار کنم. هر شهری مثل یک آدم است: اگر رابطه اصیلی با آن برقرار نکنیم، فقط نامی بر جای می‌ماند، یک شکل و صورت بیرونی که خیلی زود از حافظه و خاطره‌مان می‌رود و رنگ می‌بازد. برای برقرار کردن چنین رابطه‌ای، باید بتوانیم شهر را با دقت ببینیم و شخصیت خاص و استثنایی آن را دریابیم، آن «من» شهر، روح شهر، هویت آن، و شرایط زندگی آن که در طول زمان و در عرض مکان آن پدید آمده است. پراگ شهری رازآلود و پرهیجان است که با حال و هوایش، با مخلوط غریب سه فرهنگش الهام‌بخش خلاقیت افراد بسیاری شده است. سه فرهنگی که چندین دهه، یا حتی قرن‌ها در این شهر در کنار هم می‌زیسته‌اند.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روح پراگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بخش اول

یک دوران کودکی غیرمعمولی

سعی می کنم به کمک حافظه خودم را به دورانی برسانم که هنوز جنگ شروع نشده بود. آن وقت ها چه شکلی بودم؟ به گمانم میل به تنهایی را از مادرم به ارث برده بودم. ما در ویلای کوچکی، برِ جاده ای بیرون پراگ در شمال شهر، و در بخش صنعتی شهر زندگی می کردیم؛ پدرم در یکی از کارخانه های این منطقه مهندس بود. خانه دیگری بود پائین جاده، و یک پیاله فروشی بالای جاده، که کارش آبی رساندن به لبان تشنه کسانی بود که نمی خواستند تشنه لب به مرکز شهر برسند، جایی که قاعدتاً می بایست برای هر پیکی که می خوردند پول بیش تری بپردازند. آن وقت ها نه برادری داشتم نه خواهری؛ برادرم تازه وقتی به دنیا آمد که من هفت سالم بود. دختربچه ای هم سن وسال من در همان ویلای ما زندگی می کرد، و پسرکی یکی دو سالی بزرگ تر از من در آن خانه پائین جاده. با هیچکدامشان خیلی دوست نبودم، و اگرچه با بچه های دیگر در پارک بازی می کردم؛ هیچ دوست واقعی نداشتم و بیش تر وقتم را در تنهایی با اسباب بازی هایم سر می کردم. آن وقت ها مثل این روزها اسباب بازی همین جور بی حساب توی دست و بال بچه ها نریخته بود، برای همین می توانم تقریباً تک تک اسباب بازی هایم را به یاد بیاورم. آنچه بیش از هر چیز در حافظه ام حک شده است پرده بزرگی است که از یک ملافه کهنه درست شده بود و مادرم روی آن سه خرس کوچک والت دیسنی را نقاشی کرده بود. پشت این پرده، ما چندین و چند حیوان پوشالی نمایشنامه هایی را آماده می کردیم برای تماشاگرانی که تک و توک پیدایشان می شد. از آن موقع به بعد، تئاتر عروسکی یکی از عشق های من در این دنیا شد و پیش از آن که بزرگ شوم چندین تئاتر عروسکی ساختم که یکی از آن ها را در اردوگاه کار اجباری در تِرِزین اجرا کردم.
مثل اکثر بچه ها، من هم از تنها ماندن در تاریکی می ترسیدم، و پیش از آن که بخواهم به رختخواب بروم و به خواب، خواهش می کردم دری را که به روی راهروی روشن باز می شد باز بگذارند. گه گداری، وقتی که پدر و مادرم شب برای شام بیرون می رفتند، قیل و قالی حسابی به راه می انداختم، اگر چه آن ها هیچ وقت مرا در خانه تنها نمی گذاشتند؛ همیشه مستخدمه ای در خانه پیش من بود.
بار اولی که مادرم مرا به مدرسه برد (دو هفته مانده به شش سالگی ام) یکی از وحشت ناک ترین روزها و تجربه های همه عمرم بود. آن روز اول مدرسه پدرها و مادرها اجازه داشتند که در کلاس کنار در بمانند، و من در طول اولین درس، چشمم فقط به مادرم بود که مطمئن باشم مرا ترک نکرده و با آنهمه بچه غریبه و آن خانم معلمی که اصلاً نمی شناختمش و دائم به من می گفت حواسم به او باشد به حال خودم رها نکرده. مثل اکثر بچه ها من هم دلِ خوشی از رفتن به مدرسه نداشتم (از این لحاظ، جنگ سبب شد همه خواب های دوره کودکی ام راست از آب در بیاید، چون اجازه نداشتم که جایی بروم.) اما من درسخوان بودم، بچه ساکت و آرامی بودم، و تشنه تشویق، اگر چه تقریباً هیچ وقت داوطلبانه پاسخ هیچ سوالی را نمی دادم. خیلی خجالتی بودم. وقتی که هفت ساله بودم و تازه تازه داشتم به همکلاسی هایم عادت می کردم، ما را از خانه و کاشانه مان راندند و من ناچار شدم دوباره خودم را با یک مجموعه مطلقاً تازه سازگار کنم. طبق قوانین نازی ها من اجازه نداشتم که یک راست به کلاس چهارم بروم.
نمی دانم به این دلیل که هیچ دوستی نداشتم، یا به این دلیل که آنچه بعدا اتفاق افتاد و زندگی مرا به کلی درب و داغان کرد و از هم گسست، یا به هر دلیل دیگری، به هر صورت، حتی چهره یا نام هیچ یک از همکلاسی های آن دوره ام را به یاد نمی آورم.
***
پدر و مادرم هر دو یهودی بودند اما خانواده مادرم به اختیار به دین یهودی گرویده بود. در قرن هفده هم در بوهمیا فقط دو دین مجاز وجود داشت دین یهودی و دین کاتولیک رومی. بسیاری از جماعات پروتستان به اعضایشان توصیه می کردند که بهتر است به یهودیت بگروند تا به دین کاتولیک. شاید با این محاسبه اشتباه که این ممنوعیت موقتی است و زیر خرقه یهودیت بهتر می توانند ایمان واقعی شان را زنده نگاه دارند. اما این وضعیت موقتی بیش از یک قرن و نیم دوام پیدا کرد، و در طول این مدت پروتستان های سابق یهودی شدند. به خاطر دارم که گرچه پدر بزرگم یک مارکسیست و یک آدم آزاداندیش بود، هر جمعه شب به زبانی نماز می خواند و دعا می کرد که من هیچ از آن سردر نمی آوردم. پدر بزرگ ها و مادربزرگ های من آزاداندیش بودند اما پدر و مادرم نه تنها منکر دین بودند هویت یهودی شان را هم به همان اندازه انکار می کردند. پدرم معتقد بود تکنولوژی مرزی ندارد و بنابراین هر جای دنیا می تواند وطن او باشد. مادرم خودش را یک چک می دانست و به اجداد انجیلی اش فخر می کرد (حتی مرا غسل تعمید داد، و درست پس از جنگ من در یکی از جنبش های جوانان انجیلی فعالانه مشارکت جستم.) این نکته را یادآور شدم چون تا پیش از آغاز جنگ من هرگز واژه «جهود» به گوشم نخورده بود حتی در مقام فحش. من اصلاً نمی دانستم تعطیلات یهودی چیست و آداب و رسومی که تقطیعی در زندگی من به وجود می آوردند هیچ تفاوتی با آداب و رسومی نداشت که دیگر بچه ها رعایت می کردند.
آدم ها معمولاً در هفت سالگی علاقه ای به سیاست ندارند، اما در عین حال من به خاطر می آورم که نام هیتلر در همه مکالمات خانوادگی مرتبا به گوشم می خورد و پشت این نام یک هیولای بی شکل در نظرم شکل می گرفت. پدرم عادت داشت به سخنرانی های او در رادیو گوش بدهد (پدر و مادرم زبان آلمانی را به تمام و کمال می دانستند؛ من نه)؛ و حتی به گوش من که آلمانی نمی دانستم آن صدای عربده وار هولناک می آمد، اگرچه حتی یک کلمه از آن نطق ها را نمی فهمیدم. بعدا خبردار شدم که، بنا به دلایلی که نمی توانستم بفهمم، ناگزیر هستیم رخت به انگلستان بکشیم، جایی که وعده داده بودند شغلی به پدرم بدهند. از فکر نقل مکان نگران بودم اما در عین حال چشم امیدی هم به این سفر طولانی داشتم. در ضمن اولین کتاب های مصور انگلیسی را برایم تهیه کردند و مادرم هم همزمان با من شروع کرد به یاد گرفتن زبان انگلیسی. پدرم دلش می خواست مادر هم همراه ما بیاید اما صدور ویزا برای مادرم طول کشید، و در این حین هیتلر وارد شد و اندکی بعد مرزها بسته شدند، برای نخستین بار در طول زندگی ام ــ مرزها بسته شدند، درست مثل دری که به روی آدم بسته می شود یا مثل در یک قفس، یا دقیق تر بگویم مثل دهانه یک تله که دیگر هیچ راه گریزی برای آدم باقی نمی گذارد.
***
تابستان سال ۱۹۳۹ برای آخرین بار رخت به خود پراگ کشیدیم. چون آن آپارتمانی که قرار بود در آن ساکن شویم هنوز تکمیل نشده بود، عمه پدرم، ترزا، جا و مکان برای اسکان ما به ما پیشنهاد کرد. عمه ترزا، تنها آدم ثروتمندی که به عمرم دیده ام مالک یکی از زیباترین ویلاهای پراگ بود. (بعد از انقلاب ۱۹۴۸ کمونیست ها آن را مصادره کردند؛ نخست اِقامتگاه نخست وزیر شد، بعد اقامتگاه شخص خود رئیس جمهور.) پشت ویلا باغی بود دلربا که در شیب تپه ترویا ساخته شده بود. دخترِ عمه ترزا و خانواده اش هم در همین ویلا زندگی می کردند، و چنین بود که من با دو دختر عمه پدری آشنا شدم. آن دختر عمه کوچک تر، کیتی، هم سن من بود و نخستین دوستی ایام کودکی من با او بود که شکل گرفت. امروز همه این ها به نظرم غریب می آید، چون در آن موقع گشتاپو عملاً اداره کشور را به دست داشت و تقریبا هر هفته یک بیانیه ضد یهودی صادر می شد، اما ما بچه ها هیچ تصوری از آنچه می گذشت نداشتیم. ساعات طولانی خوشی را در کلاه فرنگی به بازی های مختلف می گذراندیم، میوه می چیدیم یا در باغ دنبال هم می کردیم. هیچ نمی دانستم که این آخرین تعطیلاتی است که تا سال های متمادی آتی می گذرانم، و سه سال بعد کیتی را روانه اتاق گاز خواهند کرد.
پدر و مادرم این تدبیر را داشتند که وضع واقعی امور را از من پنهان بدارند، اگر چه انگار بیش تر وضع واقعی امور را از خودشان پنهان می کردند، یا شاید بهتر باشد بگویم، حتی آن ها هم نمی توانستند تصوری واقعی از آنچه با شتاب پیش آمد و در انتظارمان بود داشته باشند.
هر روز ممنوعیتی از پی ممنوعیتی دیگر ابلاغ می شد. نخست، نمی بایستی پا از شهر بیرون بگذارم، بعد نمی بایستی به مدرسه بروم، بعد نمی بایستی به تئاتر بروم، بعد نمی بایستی به سینما بروم، بعد نمی بایستی به پارک بروم، و دست آخر حق نداشتم سوار اتوبوس یا قطار شوم.
در حول و حوش همین ایام بود که کارتون سفید برفی و هفت کوتوله والت دیسنی به پراگ رسید. وسوسه تماشای این فیلم بیش از آن بود که در برابرش مقاومت کنم؛ و با همه وحشت از این که مچم را بگیرند و سخت تنبیهم کنند رفتم و از اول تا آخر فیلم را دیدم. چطوری؟ نمی دانم. من آن وقت ها هنوز به زندان نرفته بودم و تجربه زندان را نداشتم، و خیالم راه به زندان نمی برد. اما دقیقاً به همین دلیل که با یک امر ناشناخته مواجه بودم و پا به مرز ناشناخته گذاشته بودم ترسم هر چه بیش تر و بیش تر بود.
در مجموعه آپارتمانی که سرانجام بدان نقل مکان کردیم، سه خانواده یهودی دیگر زندگی می کردند. لوسی، که در آپارتمان همکف بود، یک سالی از من بزرگ تر بود، و تامی، که آپارتمانشان دو طبقه از ما بالاتر بود یک سال از من کوچک تر. با هم دوست شدیم، با هم بازی می کردیم. در آن ایام، رسم و رسوم کسانی که در حومه پراگ زندگی می کردند شبیه رسم و رسوم کسانی بود که در شهرستان یا دهات زندگی می کنند، شب های تابستان، همه صندلی هایشان را می آوردند بیرون، می چیدند در پیاده رو، و مشغول صحبت می شدند. با آن که همه تفریحات برای ما ممنوع بود، از این سرگرمی محروم نبودیم ــ و ما بچه ها هم آن دور و بر، در نزدیکی بزرگ ترها، می پلکیدیم، و البته نمی گذاشتند وارد صحبت هایشان بشویم، ولی اعتراضی هم به حضور ما نمی کردند. اگر یکی هم دلش به حالمان می سوخت، بروز نمی داد. تا آن که یک روز در ماه سپتامبر ۱۹۴۱، لوسی دوان دوان و اشک ریزان آمد و گفت که باید بنا به دستور به لهستان نقل مکان کنند. نقل مکانِ دستوری دیگر چه بود؟ و اصلاً لهستان کجای عالم بود؟
لوسی گریه می کرد و با همه مان خداحافظی می کرد. حتی یکی از مستاجرها او را بغل کرد. روز بعد دیدم که همه خانواده اش چمدان به دست از خیابان پایین می رفتند. هیچ کس دیگر هیچ کدام از آن ها را زنده ندید. تامی هم چندی بعد کارش به اتاق گاز کشید و به همان جا ختم شد.
جنگ وقتی شروع شد که چند هفته ای به تولد هشت سالگی ام مانده بود، خیلی زود فهمیدم که آخر و عاقبت این جنگ چیزی است که بی واسطه به زندگی من ربط خواهد داشت، و حتّی درواقع به مرگ و زندگی من. وقتی که آژیرهای خطر قرمز خاموش می شدند، در زیرزمین آپارتمانمان می نشستم و صدای خمپاره های ضد هوایی در گوشم می پیچید. هیچ از صدای این انفجارها سر در نمی آوردم، فقط امیدوار بودم که این ها صدای بمب های انگلیسی باشد که فرو می افتد، در عین این که هراسان بودم که این بمب ها بر سر خودم بیفتند و در نتیجه امیدوار بودم که این ها اصلاً صدای بمب نباشند. کم کم، بنا به اقتضای سنّم مسئله سیاست و چگونگی اوضاع و احوال جنگ ذهنم را مشغول کرد. یک نقشه بزرگ اروپا و سواحل شمالی آفریقا بر دیوار اتاقم آویزان بود. اجازه نداشتم پرچمی یا پونزی روی نقشه بزنم، امّا هر روز وضع جبهه ها را دنبال می کردم. چندین نام محلّی در ذهنم حک شده بودند و تا آخر عمرم حک شده در ذهنم خواهند ماند، نام هایی مثل نارویک و تروندهایم، دونکرک، کرت، توبروک، بن غازی، والعلمین، اورل، راستوف یا وارونژ. سال ها پس از جنگ، زمانی که شروع کردم به جمع کردن نقشه های قدیمی، نوعی فشار ناخودآگاه مرا به سمت نگریستن به همه این میادین قدیمی جنگ می کشاند، چه در یونان، چه در فرانسه، چه در اوکراین، و چه در صحرای لیبی.
من اجازه نداشتم به مدرسه بروم، و کم کم، اکثر بچه های غیریهودی از من گریزان شدند. مارسلای خوشگل، که در خانه استیجاری بغلی زندگی می کرد و پدرش خودش را یک آلمانی خوانده بود (همیشه یک صلیب شکسته درخشانِ نفرت انگیز در سرشانه هایش داشت) در خیابان، وقتی به من بر می خورد داد می زد «جهود، جهود». هیچ سر در نمی آوردم منظورش چیست، امّا در عین حال خجلت زده می شدم. وقتی که دستور رسید که من باید یک ستاره شش ضلعی داوود به روی سینه لباس هایم بدوزم، ستاره ای که در میانش نوشته شده بود «جهود»، بیش تر خجلت زده شدم و دیگر اصلاً دلم نمی خواست از خانه بیرون بروم.
پس توی خانه از صبح تا شب چه باید می کردم؟ می خواندم. از همه کتاب هایی که داشتم، یکی برایم هیجان انگیزتر از همه بود، کتابی که به نثر دو حماسه هومر را نقل می کرد. بارها و بارها این دو کتاب را خواندم تا جایی که صفحه به صفحه اش را حفظ شدم. سال ها طول کشید تا فهمیدم علی رغم جانبداری نویسنده به نفع یونانی ها، من با شور تمام با تروایی ها همدلی داشتم. من ستایشگر هکتور بودم و عاشق پاریس که انتقام مرگ هکتور را می گرفت. من هم در محاصره بودم و برای همین طرفدار آن هایی که خودشان هم در محاصره بودند.
در پایان نوامبر ۱۹۴۱، پدرم احضار شد که بالاجبار نقل مکان کند. او را به لهستان نفرستادند، بلکه به جایی فرستادند که می بایست در آماده سازی اردوگاه تازه ای در شهر حصاربندی شده ترزین شرکت کند. چندین روز بعد، در نهم دسامبر ۱۹۴۱،دقیقا نیم ساعت پیش از ظهر (خاطرم هست که مادر داشت ناهار می پخت) ــ مادر و مرا هم احضار کردند. اسمی از برادرم در میان نبود، برادرم که سه سال بیش تر نداشت. به همه سه روز مهلت داده بودند که آماده عزیمت شوند، امّا مهلت ما فقط دو ساعت بود.
مادر از وحشت و نومیدی می گریست. چه به سر برادر کوچک من می آمد؟ گریه می کرد و می گفت ترجیح می دهد خودش را بُکشد، امّا من در این ضمن مشغول جمع کردن اسباب و اثاثمان بودم و با کمک همسایه ها همه را در یک چمدان جا می دادم. میان ضروری ترین وسایل سه کتاب هم بود: کتاب های به نثر درآمده هومر، یادداشت های پیک ویک چارلز دیکنز، و بچه های کاپیتان گرانت ژول ورن. این کتاب ها در طول سه سال و نیم بعد تنها منبع تغذیه روحی من بودند.
***
بعدازظهر آن روز، من دیگر یک زندانی رسمی شدم. اسمم را از دست دادم و در مقابل به من یک شماره داده شد، که طبیعی است که تا به امروز هم به خاطر دارم: ۱۵۴.
در نظر اکثر آدم ها، محبوس کردن کودکان (چه رسد به کشتنشان) پست ترین و نکوهیده ترین اعمال است. آری، این راست است، امّا در ضمن تقریباً چیزی درباره احساس کودکان زندانی به ما نمی گوید. حال که به تجربه های گذشته ام می نگرم، می توانم بگویم زجر من در زندان نسبت به زجر آدم های بالغ کم تر بود. بچه ها معمولاً خیلی راحت تر از آدم های بالغ، مخصوصا آدم های مسن، خودشان را با موقعیت تطبیق می دهند، و (دست کم، تا حدود زیادی) نمی توانند اوضاع را در چشم انداز دور و آتی شان ببینند و وضع و موقعیت فعلی شان را به طور کامل درک کنند. در ضمن، بچه ها درک متفاوتی از مکانشان دارند ــ مکانی که در نظر یک آدم بالغ یک زندان محصور خفه کننده غیرقابل تحمل است، می تواند برای یک بچه جهانی بزرگ باشد ــ چون بچه ها (تقریبا مثل زن ها نسبت به مردها) این توانایی را دارند که چیزهای کم اهمیت را بر چیزهای مهم مقدّم بدارند، به بیانی دیگر، از چیزهای کوچک لذت ببرند یا دست کم مجذوب این چیزهای کوچک شوند، حتی در مواقعی که خطر مرگ تهدیدشان می کند.
یادم می آید که چقدر شاد بودم وقتی که پس از چندین بار ردّ درخواستمان، بالاخره بار دیگر سوار قطار شدیم و من از پنجره قطار منظره هایی را که از برابر چشم مان می گذشتند تماشا می کردم. واقعاً در انتظار یک تغییر بودم. می فهمیدم که این تغییر به احتمال قوی تغییری به سمت بدتر شدن خواهد بود تا بهتر شدن، امّا اصلاً به این مسئله فکر نمی کردم. خوشحال بودم که بالاخره در آخرین لحظه برادر کوچکم را به ما بازگردانده بودند و دیگر نمی بایست از هم جدا می ماندیم.
ما را در اتاق هایی جا دادند که مال سربازخانه ترزین بود. در اتاق هایی که قرار بود ده تا دوازده سرباز در آن ها جای بگیرند، تقریباً سی و پنج زن می بایست بخوابند. ما بالش هایی را که با خودمان آورده بودیم صاف گذاشتیم روی زمین. چون جای کافی وجود نداشت بالش ها را از عرض گذاشتیم، دو بالش برای هر نفر. از چمدان هایمان میزهای ساده ای درست کردیم. در نظر زن ها، که اکثرشان از خانواده های ثروتمند و مرّفه بودند و بنابراین به رفاه عادت کرده بودند (قطعاً در تمام عمرشان حتی یک بار هم روی زمین نخوابیده بودند) این شرایط، ویرانگر و تباه کننده بود. می توانم تصور کنم که برخی از آن ها چقدر باید زجر کشیده باشند. نگران بچه هایشان بودند و از بیخوابی، بیماری، ناراحتی، و ترس از آینده کلافه.
هیچ یک از این ها اوایل مرا اذیت نمی کرد. به عکس، محیط تازه ام پر از ماجرا بود. حال و هوای من به قدری با آن آزردگی و افسردگی آن ها در تضاد بود که قادرم ساخت بر خجالتی بودنم غلبه کنم و اعتماد به نفسی به دست آورم. به زن ها کمک می کردم اسباب و اثاثشان را جابه جا کنند. و چمدان هایشان را برایشان حمل می کردم. احساس می کردم قوی هستم، و حتی می توانم دیگران را تسکین بدهم. به حرف های من گوش می دادند، حتی ستایشم می کردند، و هر قدر به نظر عجیب بیاید، این احساس اهمیتی که در آن محیط ناآشنا پیدا کرده بودم باعث می شد احساس خوشبختی کنم.
اکثر زن ها با سرعتی باورنکردنی خودشان را با این شرایط تازه افسرده کننده زندگی تطبیق دادند. دیری نگذشت که صدای ترانه و آواز و حتی خنده در اتاق ها طنین انداز شد. فراتر از همه این ها، چه قصه ها و داستان هایی که نمی گفتند و من با چه ولع و اشتیاقی به آن ها گوش می دادم.
درست یک ماه پس از ورود ما، نخستین دسته را بردند. هیچ کس نمی دانست آن ها را کجا می برند، امّا از همه چیزهایی که دیده بودیم این را یاد گرفته بودیم که نگاهمان به هر مرحله بعدی ناشناخته توام با انتظار بدتر شدن وضع باشد. زن هایی که انتخاب شده بودند بار دیگر چمدان هایشان را بستند، گریستند، و همه آن هایی را که فعلاً به جا می گذاشتند در آغوش کشیدند. من جزو آن هایی بودم که در همان اردوگاه ماندم.
***
آنقدر درباره زندگی در زندان در اردوگاه های کار اجباری در آلمان و در شوروی سابق نوشته شده است که من چاره ای جز تکرار همان حرف ها ندارم. در طول سه سال و نیم تمام حتی یک قاچ میوه ندیدم؛ هرگز حتی یک تخم مرغ نخوردم و نه حتی یک گرم کره (آن وقت ها هیچ کس از مزایای مصرف محدود کلسترول باخبر نبود)، حالا دیگر شکلات یا برنج، کلوچه یا هویج که دیگر جای خود دارد. با اینهمه یادم نمی آید که کمبود غذا آزارم داده باشد یا همه ذهنم را به خودش مشغول داشته باشد. ولی غذا نقش اساسی در زندگی زندانی ها داشت و یقینا، فراتر از آنچه من می توانستم ببینم، آن ها انواع و اقسام مبادلات و رشوه دادن را با غذا انجام می دادند.
نخستین عشق من هم بی ارتباط با غذا نبود. داستانی که من درباره این دختر نوشته ام (در مجموعه ای به اسم نخستین عشق های من) اساسا از جنس زندگینامه شخصی است. حتی اسم او را که میریام بودم در داستان عوض نکرده ام. تقریبا یک سالی پیش از پایان جنگ، آلمانی ها جیره شیر بچه ها را به مقدار بسیار ناچیزی رساندند (اگر اشتباه نکنم، یک شانزدهم یک لیتر در روز شیر بدون چربی). آن موقع من سیزده سالم بود و شیر جیره بندی را دختری تقسیم می کرد که دو سه سالی از من بزرگ تر بود. یک روز، به جای یک هشتم لیتر شیر (جیره من و برادرم) دختر به من جیره ای داد تقریبا چهار برابر جیره معمول. این کار هر روز ادامه یافت و من فقط یک دلیل برای این دست و دل بازی غیرقابل توضیح پیدا کردم: دختر عاشق من شده بود. این شرایط دل مرا سرشار از شادی نیرومندی کرد، به همان نیرومندی غیرمنتظره بودن این وضع. همه وحشت های زندگی در اردوگاه کار اجباری رخت بربستند و محو شدند. گیج و پریشان شده بودم، حالتی که مناسب حال آدمی در آن سن و سال است که با نخستین عشقش مواجه می شود. میریام به نظرم خوشگل تر از همه دخترها می آمد، امّا هیچ وقت با او حرف نزدم، فقط دور و بر جاهایی می پلکیدم که احتمال داشت بتوانم یک نظر او را ببینم. در پایان تابستان، نازی ها تقریبا همه اردوگاه ترزین را تخلیه کردند و اکثر زندانیان اردوگاه را به آشویتس منتقل کردند. من و دلبر پنهانی ام، هیچ کدام، جزو اعزامی ها نبودیم، اما عمه ام، که نظارت بر تامین غذا در آن سربازخانه به عهده او بود جزو اعزامی ها بود. به محض این که عمه ام را بردند آن جیره اضافی به ناگهان قطع شد و خشکید و من را در جا از پا انداخت و خواب و خیال را از سرم پراند. با اینهمه، نمی توانستم رابطه میان رفتن عمه ام و سرد شدن شور عشق دختر تقسیم کننده شیر را درک کنم. تازه سال ها بعد بود که از عمه ام، که از آشویتس جان سالم به در برده بود، شنیدم که او بوده که به دخترک دستور داده بوده آن جیره اضافی شیر را به من بدهد. در داستانم سعی کرده ام اشاره ای به این موضوع بکنم. امّا آشکارا این اشاره با چنان ظرافتی توام بوده است که حتی یک منتقد یا حتی خواننده، از همه آن هایی که درباره داستان با آن ها حرف زده ام به ارتباط این دو مسئله پی نبرده اند. شاید باید هم همین طور می بود: راز جیره بیش تر شیر برای آن ها هم همانقدر در پرده مانده است که سال ها برای خود من.
نبود آزادی برای من ملموس تر از کمبود مواد غذایی بود. از پنجره های اردوگاه می توانستم کوه های دوردست را ببینم. این واقعیت که نمی توانستم از دروازه های این اردوگاه پرجمعیت بیرون بروم مرا بیش تر از هر چیز دیگری افسرده می کرد. یادم هست که یک بار در مدرسه اردوگاه (عمر مدرسه چند هفته ای بیش تر نبود، و بعد با اعزام ها از هم پاشید و دود هوا شد) از ما خواستند انشایی درباره موضوعی به انتخاب خودمان بنویسیم. من انشایی نوشتم درباره جنگل های کرچ در نزدیکی پراگ، درباره پارکی در تپه پترین؛ درباره درخت ها نوشتم، و نه درباره آدم ها، چون چیز زیادی درباره آدم ها نمی دانستم. همه کسانی که می شناختم یا سرنوشتی مشابه خود من داشتند یا به ترتیب دیگری در جهانی در محاصره جنگ زندگی شان تباه شده بود. درخت ها نماد آزادی بودند. جنگل یادآور آرامش بود که ظاهرا حالا دیگر می شد فقط خوابش را دید.
معلم من ستایشش از انشای من را به این ترتیب نشان داد که گفت آن را با صدای بلند بخوانم. شاید او با این کارش به من کمک کرد تا وظیفه و مشغله آینده ام را برای خودم معین کنم. امّا به احتمال قوی تر وقتی که انشایم را می نوشتم به یکباره و به صورتی غیرمنتظره پی بردم که نوشتن چه قدرت رهایی بخشی به آدم می دهد. نوشتن به آدم این قدرت را می دهد که وارد زمان هایی شوی که در زندگی واقعی دور از دسترس هستند، حتی ورود به ممنوع ترین مکان ها. فراتر از این، نوشتن این قدرت را به آدم می دهد که هر کسی را به مهمانی خود دعوت کنی.
***
وقتی که کم کم چهارده سالت بشود، گه گدار فکرت به سمت آن چیزی می رود که می خواهی در زندگی انجام دهی، و حتی اگر خودت به فکر این مسئله نباشی دیگران به فکرش هستند، چون زندگی وادارت می کند که تصمیم بگیری به کدام مدرسه بروی یا چه شغلی اختیار کنی. در اردوگاه این حرف ها و فکرها اصلاً محلی از اعراب ندارد. مثل هر زندانی دیگری من هم این قدرت را نداشتم که هیچ تصمیمی راجع به خودم بگیرم و فقط تسلیم امر واقع بودم. تسلیم بودم که همان جیره اندک غذایم را بگیرم، یک تکه صابون آشغال، و در زمستان ها یک سطل زغال؛ این ها همه، همه چیزهایی بود که می توانستی توقعشان را داشته باشی. آینده در این دو سوال خلاصه می شد: همینجا خواهم ماند، یا مرا به جاهایی خواهند برد که دیگر هرگز کسی حتی اسمشان را هم نخواهد شنید؟ و: وقتی جنگ تمام شود آیا من هم جزو آن هایی خواهم بود که جان سالم به در برده اند؟ و پا به جهانی خواهم گذاشت که آدمی در آن تحصیل می کند، کار می کند، پولی درمی آورد، و چیزهایی را با این پول می خرد که حالا حتی از خیالش هم نمی گذرد.
زندگی در ترزین مطلقا اجباری و بنا به دستور نبود آنگونه که در سایر اردوگاه های کار اجباری. هیچ کس نظارتی بر این نداشت که آیا اتاق های سربازخانه درست تمیز شده اند یا نه، و هیچ کس نظارتی بر این نداشت که آن هایی که می بایست برای کار در صبح بیدار شوند بیدار شده اند یا نه، یا اصلاً زندانی ها در طول روز چه کاری می کنند. اگر چه همه زندانی ها دائما در مرز باریک بودن و نبودن می زیستند، در عین حال روال زندگی روزمره روال یکنواخت کسل کننده ای بود. آنچه طول روز را تقطیع می کرد چیزهای پیش پا افتاده بود نظیر وقت صبحانه، وقت نهار، و وقت شام؛ وقت گرفتن جیره روزانه نان، زغال، یا کره نباتی؛ وقت استفاده از آب، یا حمام، یا دستشویی. در باقی اوقات، برای ما بچه ها وقت مال خودمان بود. عجبا، که توپی هم داشتیم، و با این توپ هر جور بازی ای می کردیم، غالبا والیبال یا فوتبال. شاید به این دلیل که من یک مهارت خدادادی در بازی با توپ داشتم، اقتداری میان زندانیان هم سن و سالم داشتم. در اکثر بازی ها کاپیتان تیم بودم، و در این نقش تازه آن خجالتی بودنِ پیشینم به کلی رخت بربسته بود. ضمنا در همین دوره بود که نخستین دوستی های واقعی را درک کردم ــ دوستی هایی که بعدا فهمیدم فقط نشانی از شیفتگی های دوران نوجوانی دارد ــ هر برخورد اول، هر گفت وگوی تصادفی را بدل به تجربه ای می کند که اهمیتی استثنایی دارد. همه این دوستی ها پایانی تراژیک داشتند: دوستان من، چه دختر و چه پسر، روانه اتاق های گاز شدند، به استثنای یک نفر، یک نفری که واقعا عاشقش بودم، آریه پسر مسئول کمیته اداره شخصی زندانی های اردوگاه، که در سن دوازده سالگی تیرباران شد.
***
درباره همبستگی زندانیان بسیار نوشته اند، درباره این که چگونه هر زندانی جیره غذایی اش را به زندانی دیگری که سخت نیازمندش بود می بخشید. این همبستگی یقینا وجود داشت، و من، مثلاً به یاد نمی آورم که یک زندانی هرگز از زندانی دیگری چیزی را در ملاءعام دزدیده باشد. با این حال دزدی در اردوگاه امری بسیار رایج بود، دزدیدن چیزی که در زندان بیش از هر چیزی اهمیت داشت دزدیدن غذا بود. حتی آن جیره اضافی شیر که در آن چند هفته به من داده می شد فقط به این دلیل امکان پذیر شده بود که زندانی دیگری چند قطره کم تر از این شیر نصیب ببرد. عمه من، که در بخش تولید رشته و ماکارونی کار می کرد، گه گاهی یک تکه خمیرپیچ را به نفر بغل دستی اش رد می کرد، و این معنایی جز این نداشت که به زندانیان دیگر سهم و جیره کم تری برسد. زن هایی که در بخش سبزیکاری زندان کار می کردند بعضا یک مقدار سبزی را بلند می کردند، اما درواقع معنای کارشان دزدی از جیره سبزی بقیه زندانیان بود. تنبیهی که برای اینگونه خرده دزدی ها در نظر گرفته می شد «اعزام» بود، یعنی مرگ، ولی با این حال این خرده دزدی ها ادامه داشت. من خودم گه گاه سیب زمینی خامی یا یک تکه ذغال را کش می رفتم، و یکبار با یکی از دوستانم توانستم به انبار ذخیره اِس اِس هایی که از جیره زندانی ها می دزدیدند دستبرد بزنم، و یک چمدان پر را کش رفتم. این غارت پنهان و کشف ناشده چنان تجربه پربهایی بود که تا به امروز هم هر تکه به دست آمده از آن چمدان را به یاد می آورم. حتی طرح و اشکال یکی از آن پیژامه هایی که از آن چمدان به دستمان افتاد.
این شکل دزدی را یقینا می توان به بدبختی و گرسنگی نسبت داد، اما فکر می کنم آنچه بعدها در رژیم کمونیستی دیدم مرا متقاعد کرد که علت های این نوع دزدی عمیق تر از این مسائلی هستند که بازگفتم. در آن زمانی که رژیمی جنایتکار قواعد قانون را به کلی زیر پا می گذارد، در آن زمانی که جرم و جنایت مجاز شمرده می شود، در آن زمانی که عده معدودی که فراتر از قانون هستند می کوشند دیگران را از شان و کرامت و حقوق اولیه شان محروم کنند، اخلاق مردمان عمیقا آسیب می بیند. رژیم های جنایتکار به خوبی از این امر آگاهند و آن را می شناسند و سعی می کنند با ایجاد وحشت شرف و رفتار اخلاقی آدمیان را به مخاطره اندازند، شرف و اخلاقی که بی آن هیچ جامعه ای، حتی جامعه ای تحت حکومتِ چنین رژیمی نمی تواند بپاید. اما بر همگان معلوم شده است که ترور و وحشت وقتی که مردمان انگیزه ای برای رفتار اخلاقی دارند نمی تواند به جایی برسد یا چیزی به چنگ آورد.
من چمدان قاتل هایی را که چمدان کس دیگری را دزدیده بودند بلند کردم، و به این کارم افتخار می کردم، و هیچ نمی فهمیدم که چقدر این فخر من حقیر و بی شان است.
در سال های بعدی پی بردم که بسیار اندکند آن چیزهایی که بتوانند جایگزین شرف ازدست رفته، اخلاق آسیب دیده شوند، و شاید برای همین بود که تا جایی که می شد جان کندم که این اصول را در طول دوره رژیم کمونیستی حفظ کنم.
هر جامعه ای که بنایش بر بی صداقتی است و هر جرم و جنایتی را تحمل می کند با این بهانه که این بخشی از رفتار عادی انسانی است، رفتاری منحصر به مشتی از نخبگان، و گروه دیگری را هرقدر اندک و کوچک محروم می کند از غرور و شرفش و حتی حق زندگی اش، خودش را دستی دستی محکوم به انحطاط اخلاقی و نهایتا فروپاشی محض می کند.
***
یاد و خاطره موفقیت انشاءهایی که با صدای بلند در کلاس می خواندم با من ماند. چندین و چند شعر کوتاه نوشتم و دست به کار نوشتن یک رمان هم شدم، که اگر حافظه ام درست یاری کند، ربطی به زندگی من در اردوگاه نداشت، بلکه درباره غرب امریکا بود. یکی از زندانی هایی که پیش از جنگ در مدرسه زبان چک درس می داد (هیچ نمی دانم چطور متوجه شد که من می نویسم) به من پیشنهاد کرد که در ساعت های فراغتش به من درس بدهد. قواعد و اصول اوزان و قوافی را به من آموخت، اما این ها همه صرفا در عالم نظر باقی ماندند، زیرا عملاً محال بود که کتاب شعر یا کتاب نثری در ترزین به دست آدم برسد.
غیر از نوشتن، دستی هم در طراحی و نقاشی آزمودم: البته درست همان طور که ادبیات را نیاموخته بودم در هنرهای تجسمی هم تعلیمی ندیده بودم، و می بایست خودم با هر جان کندنی بود تکنیک پرسپکتیوسازی را به دست آورم، اما این واقعیت که می توانستم اطاقی را که در آن زندگی می کردم شبیه سازی کنم کلی به من کیف می داد.
سال های سال از این که اینهمه وقت را برای درس خواندن از دست داده بودم حسرت می خوردم، اما حالا که پس از این همه سال به آن دوران می نگرم، می توانم بگویم در مقایسه با انبوه تاثرات، اطلاعات، و تجارب فرهنگی (و شبه فرهنگی) که امروزه بر سر جوانان آوار شده است، من واقعا از آن اندک چیزی که در برابرم بود حداکثر استفاده را برده بودم. یادم می آید در سربازخانه یک تئاتر عروسکی اجرا کردند، و کنسرتی از اپرای عروس مبادله ای اِسمتانا. اجرای این اپرای ملی که من قاعدتا می بایستی در کودکی در تئاتر ملی در پراگ آن را می دیدم، در زندان سربازخانه ای ما رخ داد. ارکستری در کار نبود، فقط رهبر ارکستر بود، آقای شِشتِر، که با یک هارمونیوم کهنه زهوار در رفته آوازخوان ها را همراهی می کرد. آوازخوان ها، که بهترین لباس هایشان را به تن کرده بودند ایستاده بر روی یک سکوی کم ارتفاع آوازشان را می خواندند. من هم فشرده در لابه لای بقیه تماشاگران، که در یک نشئه کامل به این اجرا گوش می دادند، ایستاده بودم. اشکی را که در چشمان بسیاری از تماشاگران حلقه زده بود می دیدم، و خود من هم بغض کرده بودم و دلم می خواست گریه کنم. تجربه بی نهایت سکرآوری بود. سال ها بعد، وقتی که به تماشای یک اجرای واقعی و جدی این اپرا در تئاتر ملی رفتم، با اجراکننده کافی در لباس نمایش و ارکستر کامل و گروه کر، نه تنها موسیقی اش به دلم ننشست بلکه پیش پا افتادگی این تجربه هم سخت مایوسم کرد.
***
گرسنگی، و اقامت اجباری در یک محیط بسته پر از نگهبانانی که ما را می پاییدند، یقینا دوران کودکی مرا از دوران کودکی اکثر هم سن وسال هایم بسیار متفاوت کرد. اما آنچه بیش از همه دوران کودکی مرا متمایز می کرد حضور دائمی مرگ بود. آدم هایی در همان اطاقی که من زندگی می کردم می مردند. آن ها نه یک به یک بلکه دسته دسته می مردند. ارابه های حمل جسد در سرتاسر دوران کودکی من از برابرم عبور می کردند ــ واگون های تشییع جنازه ای که تا خرخره پر از جعبه های چوبی با چوب های ناصاف رنگ نشده بود، واگون هایی که آدم ها پرشان می کردند و خودشان هم آن را می کشیدند، آدم هایی که خودشان هم به زودی می بایست در آن واگون ها جای بگیرند. هر روز، در کنار دروازه، من فهرست طولانی نام کسانی را می خواندم که دیگر زنده نمانده بودند تا صبح بعدی را ببینند. تهدید دائمی «اعزام» همیشه بالای سرمان بود، و اگر چه من هیچ خبر از اتاق های گاز نداشتم، به نظرم می آمد که قطارهای اعزام آدم ها را به سوی مکانی بی انتها می برند. هر کسی که سرانجام سوار این قطارها می شد به کلی محو می شد و دیگر هیچ خبری از او به دست نمی آمد. در روزهای پایانی جنگ، زمانی که نازی ها همه اردوگاه های لهستان و آلمان شرقی را تخلیه کردند و زندانیان این اردوگاه ها را به تِرِزین منتقل کردند، من هر روز نظاره گر واگون های انباشته از اجساد درب و داغان بودم. از میان چهره های گودافتاده تکیده، غالبا چشمان بی روحِ مثل سنگ به من خیره می شدند، چشمانی که کسی را نداشتند که آن ها را ببندند. دست ها و پاهای خشکیده، و جمجمه های عریان بیرون زده بودند و رو به آسمان داشتند.
وقتی که زندگی می کنی با مرگی که احاطه ات کرده است، باید، آگاهانه یا ناخودآگاه، به یک عزم جزم برسی. این شناخت یا آگاهی که ممکن است همین فردا تو را بکشند عطشی برای هر چه پرشورتر زیستن در آدم به وجود می آورد؛ این شناخت یا آگاهی که شخصی که هم اکنون با او صحبت می کنی ممکن است همین فردا کشته شود، آدمی که بسیار دوستش داری، باعث می شود که همیشه از دوست شدن با آدم ها هراس داشته باشی. آدم در این شرایط در درون خودش نوعی دیوار درست می کند تا بتواند پشت آن هر آنچه را که شکننده است پنهان کند: عمیق ترین احساساتش، عمیق ترین روابطش با دیگران، خصوصا با آن کسانی که بیش از همه به آدم نزدیکند. این تنها راه برای تحمل کردن جدایی های مکرر، ناگزیر، و ازپادرآورنده است.
اگر آدم این دیوار را زمانی در درونش برپا کند که هنوز کودک است، آنگاه باید بقیه عمرش را صرف کوبیدن و فرو ریختن این دیوار کند، و سوال این است: آیا هرگز می توان این دیوار را کاملاً تخریب کرد؟
***
شانه به شانه مرگ، ترس بود. می دانستم جانم در دست نیرویی است که هیچ احساسی ندارد، نیرویی که می توانست هر کاری که دلش می خواست بکند. می دانستم هر زمان ممکن است من هم جزو «اعزامی ها» شوم و به جایی فرستاده شوم که هیچ کس از آن جا بازنگشته بود. می دانستم که در هر لحظه، مردی در یونیفورم خاکستری ـ سبز، با کلاهی که نقش یک جمجمه بر آن بود در برابرم ظاهر شود و مرا به باد کتک بگیرد یا بکشد.
آدم های بالغ می توانند ترس را بپذیرند و تسلیم آن شوند، یا درِ ترس را به روی خود ببندند. اما یک بچه در این زمینه هیچ انتخابی که واقعا انتخاب باشد ندارد. یک بچه فقط می تواند نومیدانه به ریسمان ایمانی کور در این جهان چنگ بزند و خودش را بدان بیاویزد، جهانی که در آن بار آمده است، یعنی جهان قصه های پریان که در آن نیروهای خیر در نبردی پایان ناپذیر با نیروهای شر همیشه پیروز می شوند یا جهانی که در آن جادوگران فریب می خورند و اژدهایان کشته می شوند. شاید سخن گفتن از جهان قصه های پریان، جایی که پای اردوگاه های مرگ در میان است به نظر عجیب و غریب بیاید، اما این فقط هم سن وسال های من نبودند که به این جهان گریز می زدند؛ بزرگسال ها هم، که ناتوانی شان در این اردوگاه ها هیچ تفاوتی با ناتوانی ما نداشت، همین کار را می کردند. جهان آن ها مثل جهان ما بچه ها، جهانی دو قطبی بود که در آن مبارزه ازلی ـ ابدی میان خیروشر در جریان بود. این مبارزه ای بود که در آن تکلیف زندگی ما روشن می شد، مبارزه ای که در جایی بسیار دور جریان داشت و ما هیچ قدرتی برای تاثیر گذاشتن بر سرنوشت این مبارزه نداشتیم. به هر حال ـ و من این را خوب به یاد دارم ـ تقریبا همه معتقد بودند خیر بر شر غلبه خواهد کرد و جنگ به زودی پایان خواهد یافت. این ایمان به همه کمک می کرد که خودشان را نگهدارند و از زیر بار خردکننده تحقیرها، اضطراب ها، بیماری ها، و گرسنگی جان به در برند.
اما البته جهان واقعی جهان قصه های پریان نیست، علی الخصوص در چنان زمان هایی و چنان مکان هایی، و آن ایمانی که افراد را نگه می داشت برای اکثر افرادی که دور و بر من بودند پوک و پوچ و توخالی از آب درآمد. من اما جان به در بردم؛ من آنقدر زنده ماندم که پایان جنگ را ببینم. برای من، نیروهای خیر، که عمدتا در ارتش سرخ تجسم پیدا کردند، سرانجام پیروز شدند و، مثل بسیاری از کسانی که از این جنگ جان سالم به در بردند زمانی طول کشید تا درست متوجه شوم که غالبا این نیروهای خیر و شر نیستند که با یکدیگر نبرد می کنند، بلکه صرفا نیروهای شر متفاوتند که با همدیگر برای سلطه بر جهان رقابت می کنند.
***
اما در شرایط زندانی بودن در اردوگاه ها، نگاه سفید و سیاه به جهان از طریق تجارب عاطفی نیرومند تقویت می شود. من چنان شدید آرزوی یک لحظه را داشتم، لحظه آزادی، که تقریبا به نظرم فرارسیدن این لحظه غیرواقعی می آمد.
بسیاری از افراد در این گوشه از جهان که ما زندگی می کنیم از این احساس در عذابند که زندگی شان فاقد هرگونه هیجانی است و در آن از شادی های عمیق تر خبری نیست و بنابراین سعی می کنند این فقدان را با استفاده از مواد مخدر یا توسل به عرفان و رازورزی جبران کنند. عده قلیلی متوجه می شوند که تجربه عمیق شادی، زمانی که تجربه عمیق محرومیت وجود ندارد، به دست نمی آید و محال است.
تا به امروز هم کوچک ترین جزئیات آن روزی را به یاد دارم که در کنار حصار سیم خاردار زندان ایستاده بودم، حصاری که فهمیده بوده ام هرگز اجازه نخواهم یافت از آن عبور کنم، و ستون های بی پایان سربازان ارتش سرخ را تماشا می کردم، با اسب های خسته شان، با نفرات فرسوده شان، با تانک های کثیف شان، با توپ ها و ماشین های گِل آلودشان که همه به صف بودند، و برای نخستین بار شمایل استالین را دیدم، مردی که نامش مدت ها بعد برای من همان لحظه را تداعی می کرد، و من بی اختیار از این که می دیدم آزاد هستم می گریستم. در حین این که مشغول تماشا بودم یک آلمانی غیرنظامی را آنقدر کتک زدند که مرد، و تانکی از روی بدن یک زندانی عبور کرد که با حرص و ولع زیاد خودش را پرت کرده بود به سمت یک سیگاری که کسی روی زمین انداخته بود، اما هیچ یک از این چیزها نمی توانست حال و هوایی را که داشتم ضایع کند یا مرا از آن قلّه های رحمتم پایین بیاورد. سال ها بعد، زمانی که به یاد کودکی ام افتادم و آنچه بر من گذشته بود، یک فکر تقریبا کفرآمیز از خاطرم گذشت: این فکر که همه آن سال های محرومیت ارزش درک آن لحظه یگانه احساس آزادی را داشت.
درست به همین ترتیب، لحظات خارق العاده رحمتی که به بهای سال های متمادی رنج و عذاب به دست می آید غالبا مسیر زندگی را مشخص می کنند، و نه تنها مسیر زندگی افراد را، بلکه مسیر زندگی ملت ها را. و این لزوما البته همیشه امری مثبت نیست. به عکس، احساس شادی فوق العاده جزو گذراترین احساسات است، با این همه این احساس می تواند تا مدت های متمادی پس از آن بر داوری و قضاوت ما تاثیر بگذارد و آن را رنگین کند، علی رغم آن حال تامل برانگیزی که به دنبالش می آید و می تواند عمیق ترین سرخوردگی ها را سبب شود.
از آن احساس ناتوانی سخن گفتم که من هم در آن احساس شریک آدم های بزرگسال بودم. این یکی از قوی ترین تجربه های دوران کودکی من بود: ناتوانی افراد دورو بر من. در برابر آن سرنوشت وحشتناکی که ما به ناگزیر می بایستی به سویش برویم.
صفوف بی پایان افرادی که بی شرمانه داغ ننگ خورده بودند و سرنوشت محتوم غمباری داشتند به همراه یک مشت آدم اسلحه به دست از اول تا آخر کودکی مرا پر کرده است. تصویر این صفوف بی پایان، که شاید طولشان به چندین و چند کیلومتر می رسید، اما سرجمع نومیدیشان از حد و حساب خارج بود، در تمام طول زندگی با من مانده است و غالبا دوایر اندیشه ها و مضامینی را که مجذوبم می کنند تعیین می کنند.
***
بعضی وقت ها، وقت هایی که به زندگی و آثارم فکر می کنم، به نظرم می آید که برای یک نویسنده، هر تجربه ای، حتی هولناک ترین تجربه ها، مفید است، به شرطی که بتواند از آن ها جان به در ببرد. منظورم از این حرف این نیست که هولناک ترین تجربه ها برای داستان گویی بهتر از آن چیزهایی هستند که زندگی معمولی و روزمره پیشکش می کند؛ تجربه های نیرومند و افراطی وقتی که درست در خط فارق میان مرگ و زندگی ایستاده ایم، یا وقتی که، به عکس، رحمت نجات ناگهانی را تجربه می کنیم، معمولاً وجود ما را آشکارتر و روشن تر از هر چیز دیگر در زندگی شکل می بخشد. اما تجربه های افراطی و لبِ مرزی می تواند داوری ما را نامتعادل کند. اگر از یک خط مرزی یا خط فاصل بنگریم، جهان معمولاً به نظرمان متفاوت تر از آنی می آید که در حالت عادی درکش می کنیم. سوالات مربوط به گناه و مجازات، آزادی و ستم، حقوق و بی قانونی، عشق و نفرت، انتقام و بخشودن، به نظر بسیار ساده می آیند، خصوصا به چشم نوجوانی که هیچ تجربه دیگری از زندگی ندارد.
یادم می آید چگونه در سال های پس از جنگ فکر انتقام همه ذهنم را به شکلی بیمارگون اشغال کرده بود. هر روز، با نفسی حبس شده در سینه، به پخش رادیویی زنده محاکماتی که در آن ایام در جریان بود گوش می دادم، محاکمه همدستان چک نازی ها و نیز البته برجسته ترین اعضای خود حزب نازی. از گزارش اعدام آن هایی که در محاکمه اصلی در نورنبرگ محکوم شده بودند کیف می کردم. فکر نمی کنم از این بابت تفاوتی با اکثر دیگر آدم های همدوره ام داشتم، اما طولی نکشید که ناگهان پی بردم که ریشه این احساسات در کجاست، و همین باعث شد که در داوری های این همه ساده و ساده لوحانه ام تجدید نظر کنم.
آنچه در نهایت بدان پی بردم، و کوشیدم در نوشته هایم بیانش کنم، این بود که چیزهای خارق العاده ای که ما در این قرن در مقام فرد و در مقام گروه تجربه کرده بودیم می توانند سخت ما را به گمراهی بکشانند. ما تحت تاثیر میل به نتیجه گیری از تجربه های تلخمان به راه ارتکاب اشتباهات مرگبار کشانده می شدیم، که به جای آن که ما را به آن آزادی و عدالتی که آرزومندش بودیم، رهنمون شوند، درست در جهت معکوس به حرکت در می آوردند. تجربه موفقیت های افراطی به خودی خود انسان را به سوی خردمندی راهبر نمی شود. خردمندی فقط زمانی به دست می آید که بتوانیم از تجربه هایمان فاصله بگیریم و با فاصله به داوری آن بپردازیم.
***
وقایع دوران کودکی بی تردید بر باقی زندگی آدم اثر می گذارد. اما رابطه میان آن ها به هیچ روی رابطه ای مستقیم نیست. من افرادی را می شناسم اندکی مسن تر از خودم در آن ایام که دائماً تحت تاثیر احساسی پارانویایی هستند، و فکر می کنند هر آنچه به سر آن ها آمده است دوباره می تواند در هر زمان دیگری رخ دهد، اما برای من این تجربه اثری کاملاً معکوس داشته است. به نظرم می آید که هر آنچه بر سر من آمده است هرگز دیگر نمی تواند تکرار شود، و این واقعیت که من از چنان وضع هولناکی جان به در برده ام وجودم را از این امید آکنده می کند، امیدی که عقلاً نمی توانم توجیهش کنم، که من از هر بلای دیگری که دوباره در زندگی با آن مواجه شوم شادمانه جان به در خواهم برد. تجربه دوران جنگ بی تردید به من کمک کرد که با نوعی فاصله گیری بتوانم از سال های تعقیب و آزاری که بر زندگی دوران بزرگسالی من سایه افکنده بود جان به در ببرم. اگر تجربه های دوران جنگ در برخی افراد به نوعی عطش انتقام در وجودشان دامن زد، اما در عین حال آن ها را در طول زندگی در برابر کسانی که دشمن خود می پنداشتند، یا حتی معارضی بالقوه، جان سخت کرد. در یک کلام، آن ها که قربانیان یک نوع خاص از تعصب بودند اکثراً تسلیم تعصبی از نوع دیگر شدند.
من، با فاصله ای که گرفته ام، به این نتیجه رسیده ام که هر تعصبی از هر نوع پیش شرط روانی، یا پیش درآمد خشونت و وحشت است، به این نتیجه رسیده ام که هیچ اندیشه ای در این دنیا آنقدر خوب و خیر نیست که بتواند تلاشی تعصب آمیز برای به کرسی نشاندن آن اندیشه را توجیه کند، تنها امید نجات در جهان این دوران تساهل و تسامح است. از سوی دیگر، آن جماعت کثیر بیچاره ای که فریادشان به جایی نمی رسید و یا به اردوگاه هایی هدایت می شدند که دور تا دورشان سیم خاردار بود با برج های مراقبت مجهز به مسلسل، یا مستقیما به سوی اتاق های گاز روانه می شدند، یا مستقیماً در برابر جوخه های اعدام قرار می گرفتند، هشداری است برای ما که حتی تساهل و تسامح هم حد و حدودی دارد. این واقعیت جای بحث و فحص ندارد که هیتلر و هم پالکی هایش (درست مثل لنین و دارودسته انقلابی اش) هیچ این نیات ویرانگرشان را پنهان نمی داشتند که می خواهند گروه های بزرگی از مردم را محدود کنند، و هیچ پنهان نمی داشتند که عزم حزم تعصب آلودی دارند برای رسیدن به اهدافشان و هیچ در قید هزینه آن هم نیستند. اگر بی اعتنایی، بی عملی، و ضعف غیرقابل توجیه طرف های مقابل آن ها نبود حتما می شد آن ها را مهار کرد. تساهل و تسامح هرگز نباید به معنای تساهل و تسامح در برابر عدم تساهل و تسامح باشد، تحمل آن هایی که آماده شده اند آزادی را محدود بکنند یا حتی حق زندگی کسان دیگر را بگیرند حتی اگر توجیهش شریف ترین اهداف باشد، روا و جایز نیست.
می دانم که این ها اساساً اصولی ساده و ابتدایی هستند، اما در طول سالیان قانع شده ام و به این اعتقاد رسیده ام که دشوارترین کار دقیقاً حفظ همین اصول بدیهی است. دوباره و دوباره و چند باره، عاجزانه شاهد هستیم که جماعت کثیری گام در راه سرنوشتی می گذارند که تعصبی تازه یا تغییر شکلیافته برایشان رقم زده است، تعصبی که ما بنا به خودخواهانه ترین دلایل آماده ایم تحملش کنیم، یا دست کم علناً اعلام کنیم کاری از دستمان در برابر این تعصبات برنمی آید. دوباره و دوباره و چند باره، فرصت ها را، زمانی که ممکن است برای پایان دادن به خشونت، بی آن که نیازی به خون و خون ریزی وحشتناک باشد، از دست می دهیم. تجربه های من به من هشدار می دهد که اگر از فاجعه هایی که بر ما گذشته درس بگیریم و اگر این اصول ساده و ابتدایی را نپذیریم، زمانی که آن لحظه ای فرا می رسد که باید درباره یکی از وجوه سرنوشت بشری تصمیمی بگیریم، آن فرصت می آید و می گذرد و از دست می رود.

پیشگفتار

من در طول زندگی ام فقط چند سالی کارم گزارشگری بوده است. امّا این حرفه را داوطلبانه رها نکردم؛ روزنامه ای را که برایش کار می کردم تعطیل کردند و به من هم دیگر اجازه ندادند برای روزنامه دیگری مطلب بنویسم و روزنامه هایی که در آن ایام در کشور من منتشر می شدند از آن نوع روزنامه هایی بودند که من اصلاً دلم نمی خواست برایشان مطلب بنویسم. با اینهمه، نیازم به بیان عقاید و احساساتم در مورد برخی مسائل، آن هم هر چه سریع تر و هر چه مستقیم تر، در دلم بود و برای همین به نوشتن ادامه دادم ــ بی آن که روزنامه ای یا هر وسیله دیگری برای رساندن حرفم به گوش مردم داشته باشم. این قطعات نوشته شده با رسانه ای که سامیزدات خوانده می شود دست به دست می گشت. یعنی این قطعات را دوستانم با ماشین تحریرهای معمولی تایپ می کردند و نهایتاً هم به دست تایپیست های گمنام تایپ می شدند و از دست خواننده ای به دست خواننده دیگری می رسید.
در انتخاب قطعات برای این کتاب، کوشیده ام موضوعات و ژانرها تنوع داشته باشند، تا حدودی برای اقناع خوانندگان انگلیسی زبان که متوجه شوند نویسندگان ممنوع القلم و سرکوب شده هم صرفاً علائقشان محدود به مسائل سیاسی نمی شود و علائقی مشابه علائق دیگر نویسندگان در هر جای این جهان دارند. شاید این نکته هم جالب و معماگونه باشد که بسیاری از مقالات سیاسی که من نوشته ام (و تعدادی از آن ها در این مجموعه آمده است) پس از ۱۹۸۹ نوشته شده اند، یعنی در دورانی که می توانستم آزادانه سفر کنم و در خارج از کشور از من سوال می کردند که نظرم درباره فلان موقعیت فرهنگی یا آثار فلان نویسنده که تحت حکومتی توتالیتر زندگی می کند چیست.
مقالات این کتاب در عرض پانزده سال نوشته شده اند، اگر چه اکثر آن ها مربوط به سه سال گذشته است. کتاب را به پنج بخش تقسیم کرده ام. بخش اول شامل متونی است که بیش تر جنبه شخصی و زندگینامه ای دارند، چیزکی از زندگی من را بازمی گویند، و انگیزه ام را برای روی آوردن به نویسندگی، و رابطه ام را با شهر زادگاهم آشکار می کنند. بخش دوّم حاوی یادداشت های روزنامه ای من است: ژانری که در سرزمین چک بسیار رایج و بسیار مورد علاقه مردم است. همین یادداشت های روزنامه ای نویسندگانی چون لودویک واتسولیک، واتسلاو هاول، پاول کوهوت و نویسندگان بسیار دیگری بود که در میان خوانندگان چک دست به دست می گشت. بخش سوم حاوی مقالات بلندتری است که کم و بیش ماهیت سیاسی دارند.
من ادبیات را در دانشگاه چک آموختم و برای همین (دست کم در عالم نظر) این حق را پیدا کردم که راجع به نوشته های پیشینیانم و همکارانم اظهار نظر کنم. برای همین در بخش چهارم دو تفسیر کلّی را درباره مشکلاتی که بر سر راه ادبیات در دوران مُدرن هست گنجانده ام. و سرانجام، از میان نقدهای مفصل و نوشته هایم درباره تاریخ ادبیات یک پژوهش طولانی درباره فرانتس کافکا را برای بخش پایانی کتابم برگزیده ام.

نظرات کاربران درباره کتاب روح پراگ

سلام دوستان از سی و یکم فروردین همخوانی این کتاب رو داریم تقریبا پنج هزار نفر باهم میخونیم کتابو. تو اینستاگرام این آی دی رو سرچ کنید: @yaldarta یا این هشتگ رو #با_یلدا_کتاب_بخونیم
در 9 ماه پیش توسط ناهید ع
آخییییش گذاشتینش! مررررسی 😍😍😍
در 11 ماه پیش توسط m bs
من هم با یلدا شروع کردم به خوندن کتاب. تو بیشتر شهرها این جنبش شروع شده و کتاب فروشی ها تمومش کردن. ممنون از فیدیبو
در 8 ماه پیش توسط یونس رهبرسراجی
کتاب بسیار خوب یه. ترجمه اش هم خیلی خوبه. بیشتر به این خاطر دوسش دارم که کلیما خیلی خوب نقد میکنه و خیلی به جا مسائل رو تحلیل. امیدوارم شما هم لذت ببرین از خوندنش
در 11 ماه پیش توسط ara...213
کتاب فوق العاده قشنگی بود. قسمتهای زیادی از کتاب منو بفکر فرو برد چقدر جامعه ایران شبیه قبل از جنگ جهانی دومه 🤔 قسمتهایی که راجع به مرگ، فراموشی و نویسندگی واقعا جذابه. این کتاب داستان نیست، به کسایی که به فلسفه زندگی و اندکی سیاست و مسایل اجتماعی علاقه دارن شدیدا توصیه میشه. لذتش رو ببرید😊
در 6 ماه پیش توسط الهام م
چرا انقدر تفاوت قیمت هست بین قیمت دلار کتاب و ریالش برای ماها که خارج از کشوریم گرون خیلی
در 8 ماه پیش توسط فرانک کاظمی
کتاب صوتیش رو بذارید باسپاس
در 9 ماه پیش توسط سینا فارسیان
خیلی کتاب خوبی بود اطلاعات جالبی از کشور چک و اتفاقاتی که افتاده بود را در اختیار خواننده میزاره، اما مقاله آخر از نظر من فوق العاده بود، درباره زندگی و نویسندگی کافکا بود که واقعا عالی بود. ممنون از فیدیبو برای این کتاب عالی.
در 8 ماه پیش توسط Z S M
من کتاب رو خریداری کردم اما به هیچ وجه دانلود نمیشه و تیم پشتیبانی هم هیچ پاسخی نداده هنوز , واقعا متاسفم برای سسیتم بی نظم تون
در 6 ماه پیش توسط s_n...e83
برای اینکه یک کتابو بخرید فقط کافیه مترجمش آقای دیهیمی باشه. موضوعشم از مترجمش میشه حدس زد ❤
در 4 ماه پیش توسط عرفان خانکی