فیدیبو نماینده قانونی نشر چشمه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خویشاوندی با خورشید و باران

کتاب خویشاوندی با خورشید و باران

نسخه الکترونیک کتاب خویشاوندی با خورشید و باران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خویشاوندی با خورشید و باران

خلأ است آن‌چه این فصل را گشاید اسرار را باز آرد منطق را به حضورش بی‌قرار گذارد آن‌گاه که در حواس حیوانیِ برانگیخته در فضاهای تازه به‌سردی می‌نگرد. چون عطش فرو می‌نشست دستاوردمان اندک احساس ضرورتی بود و همین فراغ بال تکافو می‌کرد تا هر نشانی را از وجود مجهول‌مان بیهوده بیابیم و روزگار راستین انسان را بسی دور.

ادامه...
  • ناشر نشر چشمه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خویشاوندی با خورشید و باران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



از دفتر بهترین جوانی

مرگ پسرک

تنگِ غروبِ پُرفروغ
آب در خندق بالا می آید
زنی آبستن در دشت می رود

تو را به یاد می آورم نرگس
آن گاه که بانگ ناقوس عزا برخاست
همرنگ غروب بودی.

داوود

جوانکِ بیچاره که به چاه تکیه داده ای
سرِ با وقارت را به سوی من می چرخانی
چشمانت موقرانه لبخند می زند.

تو، داوود!
همچون گاوِ نرِ فروردین
افسارت به دست پسری خندان
خرامان به کشتارگاه می روی.

بازگشت به قریه

?Oú sont les neiges d’antan
ف. وی یون

۱

دخترک نحیف چون نهال
که در تاریک روشن غروب رنگ می بازی
پای آتش چه می کنی؟
«چوب کهنه در آتش می ریزم.
دود سیاه برمی خیزد
و به من می گوید
دنیایم امن است.»
من اما
در بوی خوش آتش
نفس کشیدن نمی توانم.
کاش باد بودم
در قریه آرام می گرفتم.

۲

سفرم به سر رسید.
بوی خوش حریره
ماغ محزون گاوان.
سفرم به سر رسید.
«به جمع ما آمده ای
ما که زنده ایم و بس
خاموش و نزار، زنده ایم،
همچون آب
که دور از چشم ها
میان خاربست ها جاری ست.»

۳

در قریه ی من
ناقوسِ بزمِ ظهر را می نوازند
ناقوس اما
چه سکوتی بر دشت ها می گستراند!
چه یکنواخت مانده ای ای ناقوس
ترس خورده سراغ صدایت می آیم.
«زمان ساکن است:
لبخند پدران را
همچون باران بر شاخه ها
در چشمان فرزندان نظاره کن.»

ترانه ی ناقوس ها

آن گاه که غروب در چشمه ها حل می شود
قریه ی من رنگی ازیادرفته می گیرد.

از دوردست، غوکان را به یاد می آورم
ماه و رعشه ی غمناک نوای زنجره ها را

بانگِ ذکر طنین می اندازد و در دشت ها جان می بازد
من به ترانه ی ناقوس ها مُرده ام.

غریبه!
از پرواز آرام من بر فراز دشت نترس!
روحی از ارواح عشقم من

از دوردست ها به سرزمینم بازگشته ام.

رقص نرگس

از عشق کبودم
نه پسربچه و نه هزاردستان
گلی بِکرم
شوقی بی شهوت دارم.

با نخستین پرتو خورشید
از میان بنفشه ها برخاستم

در شب یک دست
ترانه ای فراموش شده خواندم
به خودم گفتم: «نرگس!»
و شبحی از چهره ام
با درخشش جعد گیسوانش
چمن را تاریک کرد.

پاستورال نرگس

دیروز (که جمعه بود)
پوشیده در بهترین جامه ی یکشنبه ام
دست در جیب...
در چمنزارهای سبز و دشت های خشک پرسه می زدم
چهارده ساله!

پسری زیبا و تابان!
دستم زیر چین های مرتب شلوار
رانم را نوازش می کرد.

در سایه ی صنوبرها
کسی ترانه می خواند
گمان بردم دوستانم اند...
بانگ زدم: «های!»
چون نزدیک تر شدم

دختری با گیسوان زرین دیدم...
اما نه، زنی جوان بود
جامه ی سکرلات به تنش،
تنها در مه، علف ها را وجین می کرد.

دزدانه دیدش زدم...
و زیر شاخه های صنوبر
نشسته بر ریشه ای
خودم را جای او دیدم...

با چشمان مادرم
کبود همچون قعر خور
سینه ام زیر رخت نو می درخشید

دستانم بر زانوانم آرمیده بود.

مختصری درباره ی زندگی و شعر پازولینی

کسی که از همه ی ما گرفتندش شاعر بود. جهانْ شاعران زیادی به خود نمی بیند و در هر قرن فقط سه یا چهار شاعر زاده می شود! [...] پس از گذشت این قرن پازولینی از جمله تعداد قلیلی خواهد بود که در مقام شاعری اهمیت خواهد داشت. شاعر مقدس است!

آلبرتو موراویا ـ سخنرانی در مراسم خاک سپاری پازولینی، پنجم نوامبر ۱۹۷۵

پازولینی در ۱۹۲۲، سالِ به قدرت رسیدن موسولینی و فاشیست ها، در بولونیای ایتالیا به دنیا آمد و گرایش هایش را به شعر و شاعری از ابتدای کودکی و در هفت سالگی کشف کرد.
مادرش، سوزانا، شوقی قدیمی به سرودن شعر داشت، هم او نخستین بار پیرپائولوِ جوان را به نوشتن تشویق کرد و روزی به شکلی «اسرارآمیز» غزلی برایش خواند که در آن از عشق به پسرش می گفت. پازولینی جایی نوشته است: «روز بعد، نخستین مصرع عمرم را سرودم.» پازولینی در سیزده سالگی اندوخته ی استعداد شگرفی را نمایان کرد که در دوران بلوغ از او هنرمندی این چنین پُربار ساخت و در همین سن «مجموعه اشعاری کامل» سرود که شامل «اشعار حماسی» نیز می شد. پدرش کارلو آلبرتو که مردی نظامی بود، با گرایش های ادبیِ زودهنگام پسرش مخالفتی نداشت (و بعدها منشی دفتر او شد)، اما همواره مشوق اصلی او و حتا گاه منبع الهامش مادرش بود. بی تردید اشعاری که پازولینی برای مادرش سروده از جمله ی نفیس ترین و گیراترین اشعار اوست.
نخستین دفتر شعرش، اشعار کازارسا، را سال ۱۹۴۲ به هزینه ی خود و خارج از کشورش در سویس منتشر کرد و جان فرانکو کونتینی، زبان شناس برجسته ی ایتالیایی، مقاله ای در نقد و تفسیر آن نوشت. پازولینی در اشعار این دوره اش قصد نداشت از الگوهای شعر بومی به سبک مرسوم پیروی کند. او با وجود ارجاعاتی که به دنیای کشاورزان می داد علاقه ای به سرودن اشعار «فولکلوریک» نداشت. نگرش فُرمال و اسلوب کار او در سرودن شعر به گویش محلی، از مجموعه ای گسترده از مولفه های اندیشیده و سنجیده نشات می گرفت که شامل مطالعات دانشگاهی او در زمینه ی شناخت زبان های منشعب از لاتین و به خصوص زبان ترانه سرایان دوره گرد می شد و کم نیست اشعاری که طبق فُرمِ اشعار ترانه سرایان دوره گرد به گویش فریولیایی سرود. موارد دیگر و مهم تری که در کار او تاثیر گذاشت مطالعات گسترده ی آثار سمبولیست ها، پست سمبولیست ها، مدرنیست ها (انواع گوناگون مدرنیسم) و اشعار «هرمسی» ایتالیایی بود. او در نخستین دوره ی فعالیت شاعرانه اش سبکی تازه ابداع کرد و به گویش هایی شعر سرود که پیش تر هرگز در شعر استفاده نشده بود.
در دهه ی پنجاه میلادی دیگر به زبانی کاملاً مختص خودش دست یافته بود و تعدادی از برجسته ترین شاهکارهایش، از جمله خاکستر گرامشی و کوهستان آپن نینو محصول این دوره است. نخستین چاپ دفتر خاکستر گرامشی که پس از چند دفتر مهم او در ۱۹۵۷ منتشر شد، پانزده روزه نایاب شد. پازولینی که رُمان نویس برجسته ای هم بود اندکی قبل نخستین رمانش را به نام جوانان حیات ( ۱۹۵۶ ) منتشر کرده بود که با استقبال و البته جنجال فراوان روبه رو شد و در نتیجه ی این جنجال ها او را به دادگاه کشیدند، هر چند تبرئه شد (پازولینی که پنجاه و سه ساله کُشته شد، در طول عمرش سی و سه پرونده ی دادگاهی را تحمل کرد که همه به شکلی به آثار او مربوط می شد و البته از همه ی پرونده ها تبرئه شد). در این دوره پازولینی اندکی از تِم های عمده ی پیشینش، «معصومیت»، «پسرک» و «نرگس» (نارسیس)، فاصله گرفت و موضوعات اجتماعی را به شکلی روشن تر در آثارش آورد. ایتالو کالوینو در مقاله ای نوشت: «خاکستر گرامشی یکی از مهم ترین رخدادهای ادبی ایتالیای پس از جنگ است و بی تردید مهم ترین اثری که در زمینه ی شعر منتشر شده است. [...] پس از مدت های بسیار مدید نخستین بار است که شاعری توانسته در یک مجموعه ی شاعرانه ی مفصل با خلاقیتی خارق العاده و موثر و استفاده از قالب های فُرمال، تضاد نظرات و مشکلات فرهنگی و اخلاقی را در تجلی مفهومی سوسیالیستی از جهان بیان کند.» اشعار دفتر خاکستر گرامشی با ترکیب غریب بینشِ جمعی و تعمقاتِ شخصی، فُرمِ سنتی و گرایشِ انتقادی رادیکال، ایده آلیسمِ امیدوارانه و رئالیسم عاری از شیفتگی، شعر پازولینی را طی مدتی کوتاه به مرکز صحنه ی عمومی آورد. سال ۱۹۵۹ دومین رمانش، زندگی خشن، را منتشر کرد که بسیار پُرفروش شد و با ستایش منتقدان و فریاد مخالفت راست گرایان روبه رو شد. همان سال جایزه ی کروتونه را به این کتاب دادند و گروه های محافظه کار، از فاشیست ها تا دموکرات مسیحی ها، مراسم اهدای جایزه را به هم زدند. گروه دست راستی آتزیونه کاتولیکا رسماً از این رمان شکایت کرد اما دادگاه ردش کرد.
پازولینی نخستین فیلمش آکاتونه را بهار ۱۹۶۱ ساخت، یعنی حدود بیست سال پس از انتشار نخستین دفتر شعرش، و پاییز همان سال در فستیوال فیلم ونیز به نمایشش گذاشت. این فیلم دنیای حومه های رُم را در نقطه ی عطفِ «استحاله ی انسانی» به تصویر می کشد. فیلم که همه تا حدی به خاطر شهرت ادبی پازولینی و نیز تصویر جنجالی او در مطبوعات عامه پسند و زرد مشتاقانه منتظرش بودند، با استقبال دوپهلوی منتقدان ایتالیایی و ستایش پُرشور منتقدان فرانسوی روبه رو شد، چنان که سینماگر افسانه ایِ فرانسوی، مارسل کارنه، آن را «فیلمی حیرت انگیز» نامید. در انتهای همان سال پازولینی خودش را برای آغاز ساخت فیلمی دیگر به نام ماما روما آماده می کرد که قرار شد آنا مانیانی، یکی از بازیگران زن برجسته ی سینمای نئورئالیستِ ایتالیا و قهرمان زن تراژدی رُم شهر بی دفاع روسلینی، نقش اصلی آن را بازی کند. با رشد شهرت پازولینی در فیلم سازی دادگاه های انتقام جوی ایتالیا راحت تر به او حمله می کردند و برخی بخش های عموم جامعه بیشتر او را آزار می دادند. مدام به او تهمت های ناروا می زدند و دولت مدام آثارش را ممیزی می کرد، از جمله فیلم کوتاه پنیر ریکوتا که سال ۱۹۶۳ ساخت و چندین ماه در توقیف ماند. بااین حال فیلم انجیل به روایت متا که در ۱۹۶۴ ساخت با ستایش عظیم و بی مانند منتقدان و تماشاچیان روبه رو شد. این فیلم در ۱۹۶۵ به موفقیتی جهانی دست پیدا کرد و به نظر می رسید همه ی مطبوعات مخالف و تشنه به خون او لحظه ای دست از سرش برداشته اند. پازولینی با پرداخت ویژه ی متن انجیلی، به منظور برجسته کردن «واقع گرایانه»ترین و انقلابی ترین جنبه های اجتماعی آن، هارمونی مطبوعی خلق کرده بود. مسیحِ آشفته حالِ فیلم که مدام در حرکت و خشمگین و آسیب پذیر است و «شاعرانگی» ذهنی دوربینِ دستی، که سبب می شد کلیت ماجرا حالتی شبیه یک فیلم خبری بگیرد که از اعصار و قرونِ گذشته باقی مانده، موجب شد انجیل به روایت متا با فوریت و بی واسطگی حیرت انگیز از دل قرن های متمادی آیین ها و رنگ وبوی کلیسا بیرون بیاید.
اما پازولینی بی تعلل به موفقیت تجاری و اقبال عمومی پشت کرد. فیلم بعدی اش پرندگان بزرگ و پرندگان کوچک (که در ایران به نام شاهین و گنجشک شناخته می شود، ۱۹۶۵)، با بازی توتو، کمدین مشهور ناپولیایی که شهرتش رو به زوال می رفت، و در نقش مقابل توتو، پسری که شاعرْ سر صحنه ی پنیر ریکوتا پیدایش کرده بود به نام نینتو داوولی، که دوست صمیمی پازولینی شد و در بسیاری فیلم های او بازی کرد، بسیار زمخت ساخته شده بود و لحنی تعلیمی داشت. نکته ی مهم تر این که این نخستین فیلم از مجموعه ای بود که پازولینی در آن ها آگاهانه سعی می کرد نگذارد سینمای او مثل فیلم های معمولی داخلی و خارجی به «کالای مصرفی» تبدیل شود. او که خود شخصاً به «کالای مصرفی» مطبوعات زرد تبدیل شده بود هرگز دست از حملات مستقیم و غیرمستقیم به فرهنگ مصرف گرا برنمی داشت و در فیلم های پس از پرندگان بزرگ و پرندگان کوچک، از جمله اودیپ شهریار، تئورما، آخور خوک ها و مده آ، آن گونه که خودش می گوید، کارش هربار بیش از پیش «اعیانی و سخت شد، تا آن ها نتوانند راحت و بی دردسر از فیلم ها سوءاستفاده ی استثماری کنند.»
در این سال ها فعالیت پازولینی حتا با استانداردهای خود او بسیار پُرشور و فراوان است. مثلاً از سال ۱۹۶۶ تا ۱۹۶۹، گذشته از انبوه نوشته ها (از جمله مقالاتی درباره ی سینما، سیاست و فرهنگ)، پنج فیلم بلند و چهار فیلم کوتاه ساخت که اغلب مستلزم اکتشافات فراوان به منظور یافتن موقعیت فیلم برداری در جاهایی مانند مراکش، صحرای آفریقا، آناتولی و هندوستان بود، چرا که پازولینی همیشه در جست وجوی محیط هایی بی زمان بود که حس تقدس در همه ی واقعیت های روزمره شان وجود داشته باشد. نتیجه ی این اکتشافات در فضای آیینی و عرفانی فیلم هایی از قبیل اودیپ شهریار، تئورما و بعداً مده آ بیش و بیشتر نمود واقعی پیدا می کرد. این ها ترجمان بصری «پسیکاگوژیکی» بود که پیش تر در یکی از شاهکارهای برجسته و عمیقاً نوآورانه اش، شعر بقای بی امید، مطرحش کرده بود، به این قصد که پداگوژیکی را به ترازی روحانی ببرد.
پازولینی در فیلم مده آ از زبان قنطورس می گوید «چیزی تازه» آغاز شده است. از این به بعد آن چه برای پازولینیِ شاعر در فیلم ها، مقالات، ادبیات داستانی و شعر (شعر به مثابه ی شعر) باقی می ماند وظیفه ی حفظ صورت کهنه در کنار نو بود، حفظ خاطره ی امر مقدس در برابر دنیای کفرآمیز، پیش از آن که پیوستگی از بین برود و حتا حین از بین رفتنش.
این یکی از تِم های مکررِ آخرین دفتر کامل اشعار پازولینی، گذار از انسان و سازمان دهی (Trasumanar e organizzar)، است که در ۱۹۷۱ منتشر شد و شامل اشعاری غنایی می شد که پازولینی از ۱۹۶۸ به بعد به نیرویی تازه سروده بودشان. همان گونه که خود پازولینی در مصاحبه ای بسیار بلند به نام رویای قنطورس می گوید: «بی تردید روی دیگرِ عرفان کنش و اقدام است. بنابراین نام دفتر شعر آتی ام را گذار از انسان و سازمان دهی گذاشته ام. منظور من از این عبارت این است که بی تردید روی دیگر گذار از انسان (trasumanar، کلمه ای که دانته خلق کرد و انتهای کلمه ی اصلی را برید(۱))، که یعنی عروج روحانی، سازمان دهی است.» بنابراین توجیه فعالیت سیاسی رادیکال پازولینی در جایگاه هنرمند و روشنفکر علاوه بر ماتریالیسم تاریخی (یعنی «منطق») در ایده آلیسم ناب و متعالی نهفته است.
رگه های تاریخی و ماورای طبیعه ای که از آغاز به تناوب در اشعار پازولینی وجود داشته، و ابتدا در بخش هایی از دفتر شعر در هیات گل رز باهم آمیخته، در گذار از انسان و سازمان دهی به بینشی یگانه تبدیل می شود. شاعر به یک حرکت زبان شناختی، یعنی عنوان مجموعه، بر نیازی روحانی تاکید می کرد که مدت ها بود اید ئولوژیِ چپ آن را نادیده انگاشته و دغدغه های روحیه ی متعالی را به اجبار وارد فضای تاریخ و سیاست مدرن کرده بود. اکنون زبان شعر چندلایه تر و چندشاخه تر از همیشه شده، سطور شعر کاملاً آزادانه انتخاب شده و البته طنینی از اوزان قدیم باقی مانده بود. در این دفتر نخستین بار استفاده ی سیستماتیک از جداسازی دیده می شود، از مصرع بندی، خط گذاری و رشته ی افکار، همین طور استفاده ی غلط عمدی و ارادی (یا استفاده نکردن) از نقطه گذاری، استفاده نکردن از حروف بزرگ سر سطر، ریخت شناسی و غیره. اما این حالت بی فُرم شفافیتی تازه دارد که به واسطه ی وقار اظهاراتش به دست آمده است؛ اعتقادی هر چند مغموم به لوحی خالی و تهی که ماقبل تاریخ نو و رستوران ها و آزادی مخوفش به وجود آورده است:

آزادی بی همتا در سراسر تاریخ
از آن دست که هیچ الگویی بر این تصویر آزاد من موجود نیست
نه در تصاویر آسمانی و نه در تصاویر زمینی [...]
آزادی مخوف و غم انگیز و ملال آور
که البته عظمتش در تاریخ بشر بی مثال است

از «مقدمه »، پیوستِ گذار از انسان و سازمان دهی

انسان ازخودبیگانه ی جامعه ی مصرف گرا که از قیدوبند مذهب و هنجار گسسته، در دنیای تعریف نشده ی فضا و زمان، کوچ نشینی جهانی و «آزاد» می شود که در عین حال طعمه و بازیچه ی همان جامعه و بنابراین «برده» است. تنها رستگاری باقی مانده خودِ زبان است.
پازولینی در آخرین دفتر اشعاری که منتشر کرد (جوانیِ تازه، ۱۹۷۵) به بررسی دوره ی دیگری از گذشته می پردازد که جوانی اش در منطقه ی فریولی است. در این بررسی توهم بلندمدت خود را درباره ی این دوره سرزنش می کند. زمانی که می توانست در پسران فریولی «خنده ی نیاکان ازدنیارفته شان» را ببیند تا ابد به محاق رفته است. مثلاً در دنیایی که شب تاب ها از سر آلودگی های محیطی تا ابد از مناظر ایتالیا بیرون رفته اند، «پیرمرد [...] دیگر نمی تواند جوانی خود را در این جوانی تازه باز بشناسد.» آن چه زمانی از دورترین اعصار و قرون در حافظه ی انسان مانده و در ۱۹۴۰ هنوز باقی بود دیگر وجود ندارد. زنجیره گسسته است و دنیای اشعار ابتدایی پازولینی، چه واقعی و چه غیرواقعی، تا ابد از دست رفته است. اکنون که او بر گوشه ی دور این دگرگونی تاریخی ایستاده است و هرگز برنخواهد گشت، اکنون که ما «بیرونِ دایره، در امتداد خط راست» از تاریخ خارج می شویم و همه ی فُرم های پیشینِ تولدِ دوباره را انکار می کنیم، پازولینی که مثل همیشه خود را متعهد می یابد گرایشش را تشریح و از نو تعریف کند، باید اشعار بخش های اول و دوم بهترین جوانی را که نخستین اشعار «بالغانه»ی اوست بازنویسی کند. جوانی تازه در برابر بهترین جوانی مثل تاریکی به نور است. چشمه ی روستا در تقدیم نامچه ی آغازین که در ابتدا «چشمه ی عشق روستایی» است، اکنون «چشمه ی عشق بی معشوق» شده است. آبی که زمانی «تازه ترین» آب بود اکنون «کهنه ترین» آب است. آن چه زمانی از ازل تا ابد نو می شد اکنون تا ابد کهنه و بازگشت ناپذیر می ماند و طولی نخواهد کشید که به خاطره ها بپیوندد.
تنها اشعار «رو به جلو» در جوانی تازه مجموعه ی اشعار تازه ی انتهایی به نام شوق شوم است که پازولینی در بعضی از این اشعار نخستین بار زبان ایتالیایی را با فریولیایی ترکیب کرده است. با این همه آینده در این اشعار حقیقتاً شوم است. پازولینی که از این به بعد به کُلی در برابر پیروزی سرمایه داری نو در همه ی بخش های جامعه مغلوب شده، دوباره و به تنهایی به آرزوی سوسیالیسمی دل می بندد که اتوپیایی می شود و خود نیز اکنون مانند گرامشی محبوسِ «اندیشه ی ناب و قهرمانانه» شده است. با این همه هنوز نگاه شاعرانه اش به عواطفْ دست نخورده و بکر است.
آخرین شعر این کتاب، بدرود و شادباش، پرتوی شوم تر بر انزوای شاعر می تابد. این شعر که خطاب به یک جوان «فاشیستِ» فرضی سروده شده نصیحتی است به دوست داشتن و دفاع از عزیزترین های شاعر: مزرعه ها و کلیساها، «خویشاوندی با خورشید و باران»، فقرا و «خدایان کشتزارها»، که همه چیزهای «گذشته» است. سیاست اهمیتی ندارد: «کافی است اگر عاطفه و احساس حیات / برای همگان یکسان باشد.» پس از گذاشتن این بار بر دوش مرد جوان می گوید: «این بار را بر دوش ببر / که قلب را روشن می کند / و من سبک بار خرامان خواهم رفت / همواره طرف دار حیات / و جوانی.»
شاید بتوان گفت این پرتو لرزان اما ژرفِ امید در انتهای این کتابِ تاریکی، نشان می دهد آنان که قتل پازولینی را، چند ماه پس از انتشار این کتاب، خودخواسته می انگارند و نمایشی که خود پازولینی تمهید دیده، دروغ می گویند. چرا که وقتی صبح روز دومِ نوامبر ۱۹۷۵ جسد پازولینی که به شدت مضروب شده بود و با اتومبیل خودش زیرش کرده بودند در همان ساحلی در اوستیا پیدا شد که سال گذشته دلپذیرترین صحنه های نفسانی هزارویک شب را آن جا فیلم برداری کرده بود، رسانه های عامه پسند و کثیرالانتشار، و حتا برخی روشنفکران، به شتابی هماهنگ این سرنوشت را خاتمه ای سازگار با زندگی همواره پُرخطر پازولینی برشمردند. همگی از بدبینی عمیق سال های آخر عمرش گفتند و از تکرار مدام تصویر مرگ، از انتقاد خود پازولینی به سه گانه ی حیات، از خشونت و هولناکی آخرین فیلمش (سالو، یا ۱۲۰ روز سدوم، که پس از مرگش اکران شد.) و از پرسه گردی های شبانه اش در پست ترین محله های رُم و این ها را نمادهای خودآگاه یا ناخودآگاه تقاضای مرگ برشمردند و بی میلی پازولینی به زندگی در جهانی که همواره با آن درمی افتاد. آن چه فراموش کرده بودند وضعیت زندگی خلاقه و شخصی اش موقعِ قتلش بود: رمانی که مدت ها مشغولش بود و ناتمام مانده بود به نام پترولیو، طرح فیلمی به نام پورنو ـ تئو ـ کولوسال که می گفت بلندپروازانه ترین فیلمش است و بخش قابل توجهی از کار را پیش برده بود و مهم تر از همه تعهدی که همه ی عمر بر دوش خود داشت که هرگز مادرش را ترک نکند.
درباره ی دغدغه ی مرگ در آثار پازولینی و حالت آزارنده ی بعضی تصاویرِ نوشته های او که گویی شرایط قتلش را پیش بینی می کند، باید به این نکته اشاره کنیم که مرگ، مرگ خود او و مرگ دیگران، از روزهای جوانی اش مهم ترین تِم آثارش بود. بله، از نظر پازولینی میرایی پُرشکوه ترین کیفیت هستی انسان بود، چنان که جایی نوشت: «تنها چیزی که حقیقتاً به انسان عظمت می دهد واقعیتِ میرا بودنش است.» این که او در ده سال پایان عمر مدام مرگ خود را در آثارش به تصویر می کشید بیشتر یادآور خصوصیات پیش گویانه ی آثار این دوره ی عمر اوست و نیز واقعیت ساده و ملموس پیر شدن، تا این که یادآور ضرورتی ناگزیر در رخ دادن مرگش باشد که بی تردید و بدون شک قتل بود.(۲)
قتل پازولینی بیش از هر اثر انتقادی، زندگی هنری کسی را به همگان نشان داد که یکی از تِم های برجسته اش مرگ بی گناهان بود؛ از «مرگ پسرک» در نخستین شعرش تا انقراض دنیای دهقانان و قربانی کردن مسیح برای زندگیِ هدررفته ی طبقات پایین جهان و قربانیان انحراف فاشیسم تمثیلی در سالو. با این حال برداشت ما از «مونتاژ» خشن و ناگهانیِ زندگی پازولینی به خودمان بستگی دارد. بی تردید مرگ او نیروی خلاقا نه ی عظیمی را متوقف کرد که یکی از انسانی ترین و روشنفکرانه ترین تراژدی های دوران ماست. اما این نیز هست که اشعار او، همچون توصیفات مرگش، «لحظه های حقیقتاً مهمِ» زندگی اش را برگزید و آن ها را «سلسله وار مرتب» کرد تا جایی که او بارها آثار گذشته ی خود را آثار «پس از مرگ» نامید. ضمناً با گذشت زمان بیشتر آشکار می شود آثار او بیش از آن که درباره ی طرحی مفرد و تمام شده باشد، درباره ی نفسِ روندِ هنرمندانه بود و مرگ ناگهانی او تضمین کرد که سرانجامِ این آثار بدون پایان بندی و نامختوم باقی خواهد ماند. با این همه اگر مرگ پازولینی تاییدی بر مکانیسمی بود که از مدت ها پیش آغاز شده بود و ادامه داشت، آن خلا ناگهانی که ایجاد کرد نیز تاکیدی بود بر نیرویی حیاتی که خود او بود، چنان که او می گوید جهان را از «یک امضای عریضه های درخواست صلح» محروم کرد، از انسانی که بی مضایقه «حرفش را زد و جسمش را در خطری عظیم گذاشت.» به این دلیل بود که در پنجم نوامبر ۱۹۷۵ جمعیت اندوهگین ده هزارنفری، در سایه ی مجسمه ی جوردانو برونو در کامپو ده فیوری رُم، به ادای احترام به آخرین مرتد بزرگ ایتالیا گردِ هم آمد؛ هم او که حتا در دل توفان چنین ترجیح می داد: «سبک بار خرامان خواهم رفت / همواره طرف دار حیات / و جوانی.»(۳)

از دفتر هزاردستان کلیسای کاتولیک

مصایب مسیح

۱

مسیح مجسم
عطر مرگ را
در هوا استشمام می کند.
آه، چه دردی ست
صدای گریه ی خویش را شنیدن!
مریم ها، مریم ها
سپیده دمان نامیرا
انبوهِ اندوه...
من زمانی کودکی بودم
و امروز می میرم.

۲

مسیح! جسمت را
دو غریبه
چونان جسم دختری
به صلیب کشیده اند.
پسرانی تنومند و ستبر
با شانه های سرخ
و چشمان آبی چون آسمان.
میخ ها را می کوبند
و قماش
بر شکمت می لرزد...
آه، چه دردی ست
آلودن بدن های شفق رنگ تان
به خون داغ من!
شما زمانی کودکانی بودید
و اکنون مرا می کُشید
آه! چه شد آن روزهای شاد بازی و معصومیت.

۳

مسیح!
در آرامش رنجت
شبنم عریان
خون تو بود.
شاعر متین،
برادر زخمی!
آن گاه که جسم پُرشکوه مان
در آشیانه ی ابدی خسبیده بود
تو ما را دیدی
و ما مُردیم.
درخشش دست ها و میخ های سیاه
به کدام مقصود است؟
آیا بخشایشت
از روز ابدی شفقت
به دیده ی تحقیر بر ما فرو نیفتاده ست؟

۴

مسیح زخمی،
خون بنفشه ها،
دریغِ چشمان میشی مسیحیان!
گل شکوفنده
بر تپه ی دور
چگونه بهر تو بگرییم
ای مسیح؟
آسمان دریاچه ی رعد است
سوارانِ خاموش
در آن گرفتار آمده اند.
آه، ای مسیح مصلوب
قرارمان بده
تا در تو بنگریم.

۵

مسیح!
تو می میری
و در آسمان نامتناهی زندگی
تصویری متناهی
برای فرزندان بینوایَت
باقی می گذاری...
پسرک نجیب
پسرک نحیف
امواج نور...
یوحنای قدیس.
این جسم تو
ما را
سرگردان در ابرهای بی خیالی
فرا می خواند
دگرگون می کند.

۶

مسیح به جسم خویش
فرو می افتد.
حواری او
نگاه خیره
به کدام سرزمین بیفکند؟
هم او که کور شده
مشتی استخوان بی جنبش شده:
پرنده اکی خونین
که امواجش به ساحل آورده اند.
نور از پشت
آسمان را می فرساید.
در تنگه ها
بر قله ها
هیچ صدایی طنین انداز نمی شود:
آخرین صدا
خش خشِ خاموش مار
که پیچان به لانه می رود.
خدایا
در آذرخش پرتوافکن
چه سایه ها نهفته ست!
سامره در تاریکی مغروق می شود
مرگ
بر گورستان گلزارهای شاداب
می غرد!
غبار و شاخه ها
طنین صداها
در حزن ملال انگیز
بر باد می آید.
افسوس! انسان بودن فراموش مان شده.
پشت سر مسیح
آسمان بر فراز کوهستانِ مُرده می گریزد
آسمان رودی ست کور.

روز مرگ من

آن گاه که برگ
بهارانه رنگ عوض می کند

به شهری، تری یسته یا اودینه،
در درازنای خیابان زیزفون

زیر نور خورشید سوزان
رفیع و زرگون

می افتم و می میرم
آسمان را به نورش وا می گذارم
و چشمانم را می بندم.

در سبزی صمیمی سایه ی زیزفون
به سیاهی مرگ فرو می افتم

که طلسمش را
خورشید و زیزفون می شکند

پسران زیبا
در نوری می دوند
که مَنَش وا گذاشته ام

و رفته ام
آن گاه که چون پرندگان از مدرسه ها می گریزند
جعد موها بر پیشانی شان می ریزد.

هنوز جوان خواهم بود
در جامه ای سفید

موی ملیحم
در غبار تلخ جاری می شود.

هنوز گرم خواهم بود
و پسرک
که بر خیابان آسفالت می دود
بر دامن بلورم
دستی خواهد کشید.

دزدان

آن گاه که با مادرت در خانه نشسته ای
بوسه هایی را
که دزدانه بر لبانت گذاشتم
احساس خواهی کرد؟

آه، دزدانی که ما هر دوییم!
مگر دشت تاریک نبود؟
مگر سایه ی صنوبرها را دزدیده
در خورجینت ننهادیم؟

امشب
آن گاه که لبان دزدیده ات
اولین ستاره ی شب را می بوسد
خرگوش ها از چمن محروم اند.

ختم کلام

اکنون، فریولی!
دور بودن ناشناس بودن است.
دوران عشق ما
همچون دریایی مُرده
می درخشد.

نقش تو در نور به پایان رسید
و من ذره ای تاریکی در خود ندارم
تا سایه ات را نگاه دارم.

یادداشت مترجم

می گویند پازولینی بارها در اشعارش صحنه ی قتلش را پیش بینی کرده است. چهار خطِ بالای این صفحه که بریده ای از یکی از نوآورانه ترین اشعارش به نام بقای بی امید است، پیش بینی مرگ او نیست؛ گویی از جنس واقعیت است و مستندگونه، جملاتی از جنس توصیف، در قیاس با زندگی پُرفرازونشیبش، در وصف زندگی او که عمری تنها زندگی کرد و تنها مُرد، او که حقیقتاً یک تنه در شعر، ادبیات داستانی، سینما و تفکر انتقادی سبک هایی بکر و تازه آورد و در آثارش همزمان ذکر سنت و سنت شکنی می کرد، او که افسانه و حماسه را در زندگی مردم عادی جست و به جرم آزاداندیشی آماج حملات همه ی احزاب زمانش بود، او که لحظه ای خودش را به جریان روزگار نسپرد و همواره تا آستانه ی دردناکی اندیشید و باز اندیشید و چنان سرنوشتی برای چنین کسی البته دور از ذهن نیست.
پازولینی را یکی از قله های شعر معاصر و گاه نوآورترین شاعر نیمه ی دوم قرن بیستم می شمرند و گذشته از نوآوری های بی مانندش، شاید مهم ترین خصوصیت آثارش این باشد که هرگز در هیچ کدام از کفه های «هنر» و «اندیشه»ی ترازوی آثارش کم نگذاشت. اشعارش به صورتی کم نظیر به شدت منطقی و درعین حال به شدت پُراحساس است و با این ترکیب متناقض نما تاثیری نو و عجیب در مخاطبش می گذارد. این مجموعه که گزیده ای جامع از همه ی دفترهای شعر او از روزگار جوانی تا روزهای قبل از قتلش است، فرصت مناسبی است تا مخاطب ایرانی با یکی از مهم ترین شاعران زمانه اش آشنا شود و زمینه ی ملموسی فراهم می آورد تا گذشته از شعرش سایر هنرها و آثار او را نیز بهتر بشناسد و درک کند. امید است این مجموعه نیاز علاقه مندانی را تامین کند که همچون خود من سال ها در پی یافتن مجموعه ای کامل از اشعار پازولینیِ شاعر بوده اند. مقدمه ی کتاب امکان شناخت مولفه های مختلف زندگی و کار شاعر را فراهم می آورد و یادداشت های انتهای کتاب ابهام هایی را برطرف می کند که شاید ارجاعات مختلف شاعر در ذهن خواننده ایجاد کند.
از خانم مونیکا فونتانا تشکر می کنم که با خوانش بخش هایی از اشعار این مجموعه که به گویش فریولیایی سروده شده و نیز بعضی اشعار ایتالیایی که ترکیب های وزنی و موسیقی کلام نوآورانه ای دارد، نکاتی مفید به مترجم خاطرنشان کردند و امکان مقابله و مقایسه ی دقیق تر این بخش ها را با ترجمه ی فارسی فراهم آوردند.

ونداد جلیلی
پنجشنبه، بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۵

نظرات کاربران درباره کتاب خویشاوندی با خورشید و باران

شعری که پازولینی بگه دیگه چی میشه .!
در 1 سال پیش توسط ara dash