فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی بهتر

کتاب زندگی بهتر
مجموعه دو داستان

نسخه الکترونیک کتاب زندگی بهتر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زندگی بهتر

کتاب «زندگی بهتر» نوشته آنا گاوالدا( -۱۹۷۰)، رمان‌نویس فرانسوی است. او یکی از نویسندگانی است که طی چند سال اخیر توانسته به یکی از پرمخاطب‌ترین نویسندگان در ایران و جهان تبدیل شود. اکثر داستان‌های او رگه‌هایی عاشقانه دارند و در آنها تصاویر پراحساسی از روابط زن و مرد در جوامع امروزی ارائه شده است. تاکید نوشته‌های او بر نیازهای عاطفی و خلأهای عاطفی انسان معاصر است. کتاب «زندگی بهتر» شامل دو داستان بلند است که راوی‌شان دختر و پسر جوانی از نسل امروز هستند.آن‌ها با زبان امروزی‌شان افکارشان را بیان می‌کنند و به توصیف خودشان می‌پردازند.کلماتشان هرچند عادی و روزمره اما در همان حال کمیاب است. بیش‌تر از آن‌که بخوانیمشان، آن‌ها را می‌شنویم. در این کتاب گاوالدا ما را درگیر دو جوانی می‌کند که خوشبخت نیستند و تصمیم می‌گیرند همه‌چیز را تغییر دهند. «ماتیلد» و «یان» ترجیح می‌دهند اشتباه کنند تا این‌که هرگز زندگی نکنند .در طی داستان شخصیت‌ها تردید می‌کنند، می‌ایستند و دوباره آغاز می‌کنند و درمی‌یابند که زندگی همین است و اگر روزی زندگی طعمش را از دست داد، می‌توان دست را در جیب کرد کیفی روی دوش انداخت و رهسپار ساختن راهی جدید شد. انتظار کشیدن و گفتن «فردا روز دیگری است» را فراموش کنید، نفس عمیقی بکشید و در را محکم پشت سرتان ببندید ... «اينجا كافه‌ای است نزديك آرك دو تريومف، من تقريباً هميشه يك جای مشخصی می‌شينم. انتهای سالن دست چپ پشت ميز بار نه چيزی می‌خوانم، نه تكان می‌خورم و نه با تلفنم صحبت می‌كنم. منتظر كسی هستم. منتظر كسی هستم كه نخواهد آمد و براي اينكه حوصله‌ام سر نرود تاريكی شب را نگاه می‌كنم كه روي اسكله‌ی اتوآل پـايين می‌آيد. به زودی شاهد آخرين مشـتريان، آخرين ليـوانهـا و آخـرين شوخيها خواهيم بود، يك ساعت ديگر دريا بالا می‌آيد و زندگی شبانه‌ی پاريس بالاخره آغاز می‌شود. تاكسيها اين طرف و آن‌طرف مي‌روند، دختران قدبلند از خانه‌هايشان خارج می‌شوند، مديران روی دستهای مشتريان مهر ورود می‌زنند و پسرها به جمع اضافه می‌شوند. روی هر ميز يك شمع می‌گذارند يك شمع مصنوعی كه می‌لرزد ولی اشك ندارد، و كم‌كم مجبورم می‌كنند كه عجله كنم: يـا دوباره سفارش دهيد يا ميز را ترك كنيد»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندگی بهتر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ماتیلد

پرده ی اول

۱

این جا کافه ای است نزدیک آرک دو تریومف(۱) من تقریباً همیشه یک جای مشخصی می نشینم. انتهای سالن دست چپ پشت میز بار نه چیزی می خوانم، نه تکان می خورم و نه با تلفنم صحبت می کنم. منتظر کسی هستم.
منتظر کسی هستم که نخواهد آمد و برای این که حوصله ام سر نرود تاریکی شب را نگاه می کنم که روی اسکله ی اتوآل(۲) پایین می آید.
به زودی شاهد آخرین مشتریان، آخرین لیوان ها و آخرین شوخی ها خواهیم بود، یک ساعت دیگر دریا بالا می آید و زندگی شبانه ی پاریس بالاخره آغاز می شود. تاکسی ها این طرف و آن طرف می روند، دختران قدبلند از خانه های شان خارج می شوند، مدیران روی دست های مشتریان مهر ورود می زنند و پسرها به جمع اضافه می شوند. روی هر میز یک شمع می گذارند یک شمع مصنوعی که می لرزد ولی اشک ندارد، و کم کم مجبورم می کنند که عجله کنم: یا دوباره سفارش دهید یا میز را ترک کنید.
دوباره سفارش می دهم.
به جز دو بار اول، این هفتمین بار است که زمان گرگ ومیش به این کافه ی لعنتی می آیم تا چیزی بنوشم. خیلی دقیق می گویم چون تمام صورت حساب ها را نگه داشته ام. اولش به عنوان یادگاری یا چون به نظرم مقدس بودند، اما امروز؟
امروز، اقرار می کنم برای این است که وقتی دستم را در جیبم می کنم، چیزی را به خاطر بیاورم اگر این کاغذ پاره ها هنوز وجود دارند، گواه این است که... از طرفی هم که چی...؟
که هیچ
که زندگی در کنار مقبره ی سرباز گمنام چه قدر عزیز است.

۲

ساعت یک صبح است بازهم موفق نشدم. برمی گردم خانه.
من نزدیک قبرستان مونتمارتر(۳) زندگی می کنم. هیچ وقت در زندگی ام این قدر راه نرفته ام. یک دوچرخه داشتم ـ ژینو(۴)ـ ولی یک روز گمش کردم. دقیقاً نمی دانم کی. بعد از یک مهمانی در خانه ی کسانی که نمی شناختم شان و فکر می کنم نزدیک ایستگاه سن لازار(۵) زندگی می کردند.
مرد جوانی مرا به خانه اش برد. در آغوشش شاد بودم. اما در رختخوابش نه، دیگر خوشحال نبودم. سبد گربه، گل های روی پتویش، پوستر فیلم باشگاه مبارزه(۶) بالای تخت ایکیا، من... نمی توانستم.
بیش تر از حد معمول الکل خورده بودم. ولی مست نبودم.
اولین بار بود که این اتفاق برایم می افتاد، درحالی که مستی ناگهان از سرم پریده بود از انجام کاری اجتناب کنم و از این بابت خیلی از دست خودم عصبانی بودم. هرچند دلم می خواست، بله دلم می خواست کمی بیرون بروم، همین را می خواستم. و بدتر این که براد پیت و ادوارد نورتون هم از روی پوستر به ما خیره شده بودند. ولی به هرحال بدنم به من خیانت نکرده بود.
چه طور ممکن است؟
بدن من.
این قدر مهربان.
شاید در همان لحظه از او تشکر نکردم، ولی آن شب، بعد از آن همه راه رفتن در تنهایی، در آن فضای خالی و نیستی، در فقدان و نبود هیچ چیز، همیشه، همه جا، اعتراف می کنم، که او حضور داشت مزاحم همیشه خود او بود و این مزاحمت، اولین بار خودش را میان آن ملافه های بدترکیب نشان داد.
بدون لباس و برهنه، به دیوار تکیه داده بودم و در سردرگمی هایم غرق شده بودم. صدای کلفتی را شنیدم که به من اطمینان می داد:
ـ به هرحال، اگر بخواهی می توانی بمانی.
اگر دم دستم تفنگ بود حتماً سرش را نشانه می گرفتم.
به خاطر همین «به هرحال»، به خاطر تحقیری که در این همه لطف بود، لطف به دختر احمقی که هم خوابه اش نشده بود.
بنگ.
در راه پله و خیابان درحالی که می لرزیدم دنبال دوچرخه ام می گشتم که آن را به چراغ برق بسته بودم. از عصبانیت می لرزیدم. هیچ وقت در چنین موقعیتی قرار نگرفته بودم.
هنوز طعم بدنش در دهانم بود. برای این که خلاص شوم روی زمین تف می کردم.
درواقع روی خودم تف می کردم. روی آستین و روسری زیبایم. البته بد هم نبود وگرنه چه طور می شود این همه نفرت را بیان کرد.
من همان طوری زندگی می کردم که لیاقت آن را داشتم... به هرحال.

۳

اسم من ماتیلد سالمون(۷) است. بیست و چهار ساله و به صورت رسمی هنوز دانشجوی رشته ی تاریخ هنر هستم (چه ابتکار زیبایی) ولی در زندگی واقعی برای شوهر خواهرم کار می کنم، که خوش تیپ، پولدار، خونسرد و همیشه در حال خاراندن دماغش است و هیچ وقت کراوات نمی زند. او شرکت بزرگی را مدیریت می کند که زمینه ی فعالیتش تولیدات دیجیتال در شاخه های طراحی، برندسازی و گسترش صفحات وب است (کار من رمزگشایی است. اگر شما کالایی دارید که می خواهید آن را به صورت آنلاین به فروش برسانید این اوست که برای شما یک ویترین زیبا طراحی می کند، کالا را می فروشد و تا پایان کار راهنمایی تان می کند ـ کاملاً مطمئن) و مرا سال گذشته استخدام کرد.
او به یک کارمند احتیاج داشت و من به پول توجیبی، شب تولدم بود ما به هم قول همکاری دادیم و به سلامتی هم نوشیدیم. به عنوان قرارداد کاری معامله ی خوبی بود.
به عنوان دانشجو می توانم از تخفیف های زیادی مثل بلیت سینما و موزه، سالن های ورزشی و رستوران های دانشگاهی استفاده کنم. اما چون به طور مشخص بیش تر زمانم را پشت کامپیوتر می گذرانم، گیج و خسته می شوم تا پول بیش تری دربیاورم. در دانشگاه غذا نمی خورم و از این امکانات کم تر استفاده می کنم.
در خانه ی خودم، با سرعت خودم و شب ها کار می کنم. من هزار اسم، هزار آدرس، هزار نام کاربری و به همان تعداد اسم های جعلی دارم و در طول روز نظرات غیرواقعی و دروغی می نویسم.
رئیسم لیستی از سایت هایی را به من می دهد که با هدف خراب کردن یا فقط نظر نوشتن باید پیگیری شوند، جریان تضعیف کردن، از بین بردن و برگرداندن مشتریان احتمالی و فقط بعد از این که پول کافی را پرداخت کردند، ارائه ی پیشنهاد، نظر های مثبت در صفحات تبادل نظر اینترنتی و البته در هزاران جست وجوگر فعال سایت گوگل.(۸)
مثال: شرکت سوپر یویو. کام(۹) یویوهای فوق العاده ای را می سازد و به بازار عرضه می کند. ولی سایت اینترنتی شان افتضاح است برای قانع کردن شان، تمام نظرات اهانت آمیز به سمت شان هجوم می آورد. در بلاگ ها، سایت های اجتماعی، توییتر، فیس بوک، این جا و آن جا توسط میشلین تی (بی بی)(۱۰) ژینو دو ۴۱(۱۱)، شوبی ـ آنژل(۱۲)، هلموت ون مونشن(۱۳)، یا ان ایگرگ یو دختران کولی(۱۴).
و این بدترین اتفاق برای یویولند(۱۵) است. آخر کار، خانم و آقای یویو که با قهرمانان شوهر خواهرم از طریق ترفندهای هوشمند و پیچیده (ولی توضیحاتش خیلی طولانی است و تمام این توضیحات خیلی فایده ای ندارد) آشنا شده اند، ازهم پاشیده و غمگین، برای خواهش و تمنا سر می رسند: باید از نو برای تان یک سایت کاملاً جدید طراحی کنیم. البته که لازم است، چون برای شرکت مان مثل مرگ و زندگی است: او، رئیس بزرگ، صحبت را با قبول درخواست کمک به آن ها به پایان می رساند و سه هفته بعد، معجزه رخ می دهد، وقتی کلمه ی «یو» یا «یوی» را تایپ می کنید، سریعاً یویولند را به عنوان اولین گزینه مشاهده می کنید (البته هنوز برای «ی» جواب نمی دهد. ولی خوب برای آن هم تلاش مان را خواهیم کرد) و بازهم معجزه، بی بی برای شش نوه اش از هرکدام ده عدد سفارش می دهد، ژینو دو ذوق می کند و اطمینان می دهد در تمام بلاگ های مرتبط با «یویو» فوق العاده از آن ها صحبت خواهد کرد. شوبی آنژل می گوید که این ها فوق العاده اند هلموت به آلمانی جملات تحسین آمیزش را بیان می کند و ان ایگرگ یو دختران کولی بسیار هیجان زده اند چون معتقدند یویوها خیلی فرانسوی اند.
همین. تمام داستان همین است. من نظر می نویسم. و شوهر خواهرم از زمانی که خانه ی بزرگش را در منطقه ی شانزده خریده، هنوز هم به دنبال تغییرات و پیشرفت است.
این یک برنامه ی خوب ولی تقلبی است. این را می دانم. باید بیش تر به فکر اتمام (درواقع آغاز) پایان نامه ی فوق لیسانسم باشم که این عنوان را دارد «از ملکه ویلهمین(۱۶) هلند تا پل جوانی(۱۷)، تاریخ و مفهوم کاروان ها در نقاشی های آبرنگ و دیگر وسایل نقلیه ی چرخ دار برای نقاشی های در فضای باز» (خارق العاده است، نه؟)، یا به فکر آینده ام، گذراندن زندگی ام و دوران بازنشستگی، افسوس، اعتقاد و ایمانم را درگذران زندگی از دست داده ام و به جز انگیزه هایم به چیز دیگری فکر نمی کنم.
از آن جا که همه چیز تقلبی است... از آن جا که تمام این ها فقط نظرات است... چون قطب ها در حال آب شدن هستند، که بانک ها مقروض و ورشکسته شده اند، که روستاییان خودشان را در انبارهای شان حلق آویز می کنند و نیمکت های پارک ها را برمی دارند که ولگرد ها جایی برای نشستن نداشته باشند... صادقانه؟ افسارم را به کجا ببندم که در امان باشم.
برای این که تمام این ها را فراموش کنم در نقشه ها و حقه های کوچک شوهر خواهرم و لری پیج(۱۸)، شرکت می کنم، از صبح تا شب دروغ می بافم و از شب تا صبح می رقصم. درواقع... می رقصیدم حالا پاشنه ی کفشم را ور می کشم. در روشنایی نور ماه در انتظار پسری هستم که حتی نمی داند من منتظرش هستم. واقعاً که بی ربط است.
برای رسیدن به این جا باید گم شده، ازدست رفته و شکسته باشم.

۴

پائولین(۱۹) و ژولی د(۲۰). دو خواهر دوقلویی هستند که من آپارتمان ۱۱۰ متری خیابان دمرمون(۲۱) را با آن ها شریکم. یکی از آن ها در بانک کار می کند و دیگری در شرکت بیمه. ما هیچ نقطه ی مشترکی با هم نداریم و همین راز این هم خانه بودن هماهنگ و دل چسب است: وقتی آن ها نیستند من در خانه ام و وقتی آن ها به خانه برمی گردند من دیگر خانه نیستم.
آن ها حساب و کتاب ها را انجام می دهند و من بسته های شان را دریافت می کنم (پرداخت های احمقانه ی آنلاین) من کراسان(۲۲) می خرم، آن ها سطل آشغال را پایین می برند. همه چیز عالی است.
به نظرم کمی خنگ هستند. ولی خیلی خوشحالم که در برنامه ی انتخاب بازیگرشان برگزیده شدم. آن ها یک مجموعه ی شنیداری به سبک در جست وجوی یک هم خانه ی تقریباً بی عیب و نقص (خدای من) (چه باشکوه...) (بازهم یک داستان باورنکردنی از سبک مغزی دوران جوانی ام...) ترتیب داده بودند و من انتخاب شدم. هرچند واقعاً هیچ وقت نفهمیدم چرا. در آن زمان مامور بودم، چه می گویم، گماشته، مامور! مامور نظارت موزه ی مارموتان(۲۳) و فکر می کنم تحت تاثیر پدر مونه(۲۴) این کار موردتوجه ام قرارگرفته بود: دختری جوان و معقول همان طور که باید باشد و کسی که زمان زیادی را میان نیلوفرهای آبی مونه(۲۵) می گذراند، حتماً انسان درستکاری است.
بگذریم به نظرم کمی خنگ هستند.
در پرونده ی کاری شان، پاریس به اجبار محل رفت و آمدشان است. خیلی از پاریس خوش شان نمی آید و آرزو دارند به روبه(۲۶) برگردند و همان جا با پدر و مادر و گربه ی چاق شان پپویی(۲۷) زندگی کنند و هر زمانی که امکانش هست به آن جا می روند.
در نتیجه من هم از خوش اقبالی ام (تمام تعطیلات آخر هفته در یک آپارتمان عالی تنها هستم. و برای این که استفراغ دوستانم را از کاسه ی توالت پاک کنم از ذخیره ی دستگیره های تمیز و تا کرده شان کش می روم) قبل از این که واقعاً تصمیم بگیرند برگردند، استفاده می کنم و به نظر می رسد که استفاده می کردم. حالا من... دیگر نمی دانم. فکر می کنم که دیگر به سختی تحمل شان می کنم (وقتی برمی گردند دمپایی های راحتی باله می پوشند و موقع صبحانه رادیو آواز فرانسه گوش می دهند، گاهی اوقات خیلی سخت است) هرچند ایراد از جانب من است. از این بابت مطمئنم. آن ها، آن ها همیشه حواس شان هست که وقتی چای داغ ریکوره(۲۸) را می نوشند صدا را کم کنند. من هیچ دلیلی برای سرزنش کردن شان ندارم.
بله، من خودم و تنها خودم مسئول سردرگمی ام هستم تقریباً سه ماه است که من دیگر از هیچ چیزی لذت نمی برم حتی دیگر از خانه بیرون نمی روم و هیچ چیز نمی نوشم و...
که حال بدی دارم.
سه ماه پیش هنوز تعمیر آپارتمان تمام نشده بود.
خانه وضعیت خوبی نداشت و پائولین (خواهری که باهوش تر است) صاحب خانه مان را قانع کرده بود که در ازای پرداخت نکردن میزان اجاره بهای معادل هزینه ی بازسازی آپارتمان، بازسازی را ما انجام بدهیم (توافق پیچیده ای بود ولی به شما اطمینان می دهم که من آن را ننوشته ام!) از این بابت خیلی خیلی هیجان زده بودند. قیمت، طرح و نقشه، کاتالوگ و مقدار زیادی برآورد و تخمین هزینه تهیه کردند و کل آن شب ها درحالی که جوشانده شان را می نوشیدند درباره ی طرح نما صحبت کردند. این سوال برایم پیش آمده بود که شاید شغل شان را اشتباه گرفته اند.
این آشفتگی ناگهانی اعصابم را به هم ریخته بود. برای این که آرام شوم مجبور بودم خودم را در دیوانه خانه ی شوهر خواهرم حبس کنم و بیش تر از قبل حرف های بی مصرف بزنم و یاوه ببافم، ولی خوب، اعتراف می کنم که جریان برق و الکتریسیته عالی بود (فر روشن بود و کامپیوتر را هم به راحتی روشن خاموش می کردم) که همه چیز خراب شد و این که حمام خیلی قابل استفاده نبود (همیشه به توالت قدیمی گیر می کردی). من خودم را درگیر هیچ چیز نکردم و وقتی از من درخواست کردند تا سهمم را به صورت نقدی پرداخت کنم تا حداقل مالیات ندهند و منظور نظر آقای کاروالو(۲۹) (پیمانکار منتخب که حقه باز هم بود و در غیر این صورت راضی نمی شد) هم فراهم شود، باکمال میل قبول کردم، از طرف دیگر هم، من آدمی اجتماعی بودم.
چرا همه ی این ها را به یاد می آورم؟ چون اگر آن آقا با لهجه ی ایتالیایی اش با صحبت در مورد مخارج و هزینه های زندگی آرام آرام تهدیدمان نمی کرد، اگر در ساختمان مالیات بر ارزش افزوده زیاد نمی شد، و اگر این ندیدبدید بازی ها را از خودمان ـ البته با احتساب جناب پیمانکار ـ درنمی آوردیم، شاید به آن جا به آن محله ی غمگین نمی رفتم و بی صبرانه منتظر نابودی ام نمی شدم.
تعریف می کنم.

۵

کافه ای بود نزدیک آرک دو تریومف، من انتهای سالن، دست چپ پشت میز بار نشسته بودم، چیزی نمی خواندم، تکان نمی خوردم، تلفنم را هم تمیز نمی کردم، منتظر ژولی بودم.
هم خانه ام، در بانک ب. ان. پ(۳۰) (خودش می گوید ب. ان پ. پاریبا(۳۱)) کار می کند و حساب کتاب ها را انجام می دهد و درعین حال کمی هم پس انداز می کند و همه چیزهای مشترک را که می توانند تقسیم شوند محاسبه می کند (اجاره خانه، شارژ، عیدی، پول پیش، انعام، قرص های شست وشو، عیدی آتش نشان ها، کاغذ توالت، شامپو بدن، پادری، بگذریم، البته چیز های عجیب تر از این ها هم هست).
عصر آن جمعه در کافه ای نزدیک محل کارش با هم قرار ملاقات داشتیم این که کل پاریس را طی کنم برای دیدن چشم های قشنگش! خیلی خسته کننده بود، ولی می دانستم که او باید برای رسیدن سوار یک قطار شود و به هرحال من کم کارترین عضو گروه بودم، درواقع برای این کار از همه کم تر زحمت کشیده بودم.
او باید دو سهم خودشان را به من می داد و من باید فردایش در قرار ملاقاتی یک پاکت قلمبه یا درواقع ده هزار یورو پول نقد را تقدیم بنّای کلاهبردار و منتخب مان می کردم.
بله... به هرحال... ملاقات در ورسای بود.
من از بعدازظهر آزادی که داشتم استفاده کردم تا مغازه ها را بگردم و خرید کنم آن زمان هنوز یک دختر کوچولوی سبزه ی تمام عیار بودم. احمق، سرزنده، سبک سر و ولخرج، و درحالی که بسته های خرت وپرت های تزیینی و بی ارزش، محصولات زیبایی و یک جفت کفش بی مصرف دیگر را کنارم روی صندلی پارچه ای گذاشته بودم، منتظر او بودم.
برای دیدن ویترین ها کلی پیاده روی کرده بودم و برای کم کردن هیجانم نوشیدنی موهیتویم را مزه مزه می کردم.
خسته و بی پول و کاملاً خجالت زده ولی بسیار خوشحال بودم.
دختر ها حال مرا می فهمند.
او دقیقاً سر ساعت رسید. کت دامن خاکستری روشن پوشیده بود. برای نوشیدن چیزی وقت کافی نداشت. خب، چرا، بسیار خب، پس فقط یک ویتل(۳۲). منتظر شد تا پیشخدمت دور شود.
چند نگاه مشکوک به دوروبر انداخت، و بالاخره یک پاکت را از کیف کارش بیرون آورد. مثل تمام کارمندان بانک زمانی که مجبور می شوند کمی پول به شما بدهند، متاثر و غمگین بود. پاکت را به من داد. نگران بود.
ـ آن را داخل کیفت نمی گذاری؟
ـ چرا، چرا حتماً. ببخشید.
ـ به هرحال مبلغ زیادی است.
دیدن من که برگ های نعنایم را هم می زدم اصلاً آرامش نکرد:
ـ دقت خواهی کرد، نه؟
قبل از این که به او اطمینان بدهم (طفلک، اگر می دانست، تاثیر عرق نیشکر و لیموترش بود که باعث می شد سرم را تکان بدهم...) پول نقد را داخل کیف دستی ام سراندم و برای این که مطمئنش کنم آن را بین زانوهایم گذاشتم.
ـ اسکناس های صدی هستند. اول آن ها را داخل پاکت بانک گذاشته بودم. اما فکر کردم این طوری خیلی محتاطانه نیست. به خاطر آرم بانک، متوجه هستی... خب، پاکت را عوض کردم.
درحالی که موافقتم را اعلام می کردم گفتم:
ـ کار خوبی کردی.
ـ و بعد، دیدی که، در آن را نبستم تا تو هم بتوانی سهمت را به آن اضافه کنی.
ـ عالی است.
و از آن جایی که او آرام نمی شد، نفس عمیقی کشیدم، بعد کیفم را برداشتم و آن را جلویم گذاشتم.
ـ آه، ژولی، این جا خوبه... نگاه کن یک سنت برنارد واقعی از آن مراقبت خواهد کرد، از پولش، آن را از دست نخواهد داد، نگران نباش.
حرکت کوچکی با لب هایش انجام داد، به سختی می شد فهمید لبخند بود یا آه تاسف. سپس شروع به بازرسی صورت حساب کرد.
ـ ولش کن. صورت حساب مال من است. برو. عجله کن وگرنه قطارت را از دست می دهی. پدر و مادرت را از طرف من ببوس و به پائولین بگو محموله اش صحیح و سالم به دست من رسید.
از جایش بلند شد نگاه نگران دیگری به کیف قدیمی من انداخت دکمه های کتش را بست و انگار که متاسف بود راهی سرزمین مادری اش شد.

سپس، تنها، در همان کافه ی نزدیک آرک دو تریومف، ته سالن نشسته بودم و... دنبال تلفنم گشتم. ماریون(۳۳) برایم پیغام گذاشته بود. می خواست بداند آیا پیراهن آبی رنگی را که هفته ی پیش با هم دیده بودیم می خرم یا از کارت بانکی ام اضافه برداشت داشته ام و آیا برای آن شب برنامه ای دارم یا نه.
به او زنگ زدم و کلی پرچانگی کردیم. برنامه ها را برایش شرح دادم. پیراهن را نه ولی یک جفت صندل، گیره موهای دوست داشتنی و لباس زیرهای خیلی قشنگ، ولی چرا، یک سینه بند مثل همانی که در مغازه ی اره(۳۴) بود، با پایین تنه ی این شکلی و بندهای چرمی آن شکلی و شورت های کوتاه و خیلی زیبا، نه، نه، قسم می خورم، اصلاً گران نبود و واقعاً دوست داشتنی است. چرا، حالا می بینی، از آن مدل ها که تمام عیب ها را می پوشاند و حرف و حرف و حرف و...
سپس حال غمگین و خراب هم خانه ام را برایش تعریف کردم. داستان پاکت بدون طرح، این که برای قانع کردنش چه طور کیفم را مثل پیشاهنگ های فرانسوی به گردنم آویزان کرده بودم و دوباره حسابی با هم قدقد کردیم.
آخر کار در مورد مسائل جدی حرف زدیم. برنامه ی مهمانی که چه کسانی خواهند بود و چه کارها خواهیم کرد. بدون این که بازنگری پرونده ی تمام پسرهای حاضر را فراموش کنیم. کیلومتر، ساییدگی چرخ ها، شرایط خانوادگی، میزان قابلیت و اعتبار محل کارشان.
از بس وراجی کرده بودم تشنه ام شده بود و برای این که نفسی تازه کنم یک موهتیوی دیگر سفارش دادم. دوستم یک دفعه تعجب کرد.
ـ چه چیزی را این طوری می جوی؟
اعتراف کردم:
ـ یخ کوبیده.
با ناراحتی سرزنشم کرد:
ـ چه طور می توانی؟
و من به مفهوم سکسی و جویدن یخ و قندیل در بعضی از موقعیت های زندگی فکر می کردم! البته به نوعی خودستایی بود. داشتم به نزدیک ترین دوستم به طرز احمقانه ای پز می دادم و این که فراموش کرده بودم، چند روز بعد چه چیزهایی را به خاطر خواهم آورد که مرا در وحشتی عمیق فرو خواهند برد.
خواهیم دید چرا.
ماریون تلفن را قطع کرد. دو اسکناس روی میز گذاشتم... وسیله هایم را برداشتم و فقط وقتی که خواستم کلیدم را دربیاورم تا قفل دوچرخه ام را بازکنم، دنیا دور سرم چرخید.
همه چیز بود، کفش هایم، کرم ضد چروک و شورت های خال خالی، و فقط تنها ساکی که واقعاً می ارزید، نبود. با خودم زمزمه کردم.
ـ لعنتی چه حماقتی...
و با تمام سرعت درحالی که هر چه فحش بلد بودم به خودم می دادم به کافه برگشتم.

این کتاب ترجمه ایست از:
La Vie en mieux
Anna gavalda

به مادرم، برای مهر بی پایانش

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی بهتر

داستان اول خیلی پراکنده و بی‌سر و ته بود. خیلی جاها متوجه منظور نویسنده یا حتی شخصیت نمی‌شدین. جمله‌ها طولانی و بی‌معنی بود و ارتباطی با هم نداشت. ترجمه ضعیف بود و نگارش خوب نبود. اونقدر که واقعا می‌خواستم کل کتابو نخونم. پایان جالبی هم نداشت. در عوض داستان دوم خوب بود. هم از لحاظ محتوا و داستان و هم ترجمه. خوشحالم که کتابو ول نکردم. سه ستاره‌ای که دادم فقط بخاطر داستان دوم بود. وقتی داستان اول رو می‌خونین فکر می‌کنین که این کتاب با کتابای دیگه آنا گاوالدا فرق داره (که به نظرم بخاطر ترجمه‌اش هست که خوب نشده) ولی داستان دوم بیشتر شبیه آنا گاوالدای "من او را دوست داشتم" و "گریز دلپذیر" و... هست. در کل کتابی هست که توی خوندش باید صبر داشت. اگه می‌خواین بخرینش و صبور نیستین به نظرم اول برین داستان دوم رو بخونین و بعد داستان اول رو. اینجوری خیلی بهتره.
در 3 ماه پیش توسط
دارای ترجمه بسیار ضعیف،. من نصفه رهاش کردم
در 3 ماه پیش توسط
سلام !سوالی داشتم.چطور در فیدیبو میشه کتاب هدیه داد؟ممنون.
در 9 ماه پیش توسط
هنوز تمومش نکردم ماجرای یان در حال خونده شدنه! .... اما داستان متیلدا به نظرم یه جوری بود! یا بد ترجمه شده بود یا سبک نویسنده گیج کننده بود... در کل دلبری نمیکرد... اما داستان یان به نظرم قابل فهم و روونه... حداقل تا صفحه ی ۲۷۸ که اینطور بوده.... :-)
در 11 ماه پیش توسط
کتاب خوبی نبود توصیه نمی کنم
در 12 ماه پیش توسط