فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب نه فردا، نه دیروز

نسخه الکترونیک کتاب نه فردا، نه دیروز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب نه فردا، نه دیروز

کتاب «نه فردا، نه دیروز» نوشته اووه تیم( -۱۹۴۰) نویسنده آلمانی، است.
آثار تیم به خاطر دست‌مایه قرار دادن دوران نازی‌ها در آلمان و بازتاب فضای سالهای پس از جنگ جهانی، در جهان شهرت دارد.
مسائلی چون سقوط ارزش‌های اخلاقی، فروپاشی بنیان خانواده و گرفتاری‌های انسان جامعه مدرن از جمله مسائلی است که در آثار تیم به خوبی به تصویر کشیده شده‌اند.او این اقبال را داشته تا کتابهایش در مدارس آلمان تدریس شود.
کتاب «نه فردا، نه دیروز» مجموعه داستان کوتاهی از این نویسنده است که در آن هفت داستان کوتاه منتشر شده که در هر کدام می توان ردپای جنگ و زیستن در آلمان آن سالها را دید. این داستان‌ها در عین زیبایی تصویر شده و از طنزی زیرپوستی برخوردار هستند.
عناوین این داستانها شامل: «مهمانی شام»، «نه فردا، نه دیروز»، «صفحه نمایش»، «پالتو»، «صندوق امانات» و «قاچاق اسلحه» است.
در قسمتی از این کتاب می خوانیم:
«روی نوار الکه هنوز از کلمه مادر استفاده نکرده‌ام. ولی این جوابش است که پریروز گفت: «تصمیمت کودکانه است.» می دانی چرا؟ چون به او گفتم که می‌خواهم یک ماه به صومعه‌ای در جنوب آلمان بروم.
«و به چه دلیل؟»
«مطالعه. گئورگیکا.»
«این جا هم می‌توانی مطالعه کنی.»
«و آواز بخوانم.»
«آواز بخوانی؟»
«بله. آدم می‌تواند آن جا با راهب‌ها در گروه کر بخواند.»
«کودکانه است.»
این را کسی می‌گوید که در جنگل سوت به دهان می خزد.
پیرزن در راهرو خودش را به دیوار می‌چسباند. ولی او نباید خودش را این چنین به دیوار فشار بدهد، بلکه باید برای افزایش حقوق بازنشستگی به خیابان برود، تظاهرات کند، داد و بیداد کند، اعتراض کند. یادم باشد دفعه بعد از او بپرسم. از قیافه اش پیداست که می‌خواهد حرف بزند. یعنی باید حرف بزند.
اگر او می‌گفت: «عجب دوچرخه‌ای!» می‌گفتم بله، یک استپن ولف. بهترین تیکو سی‌ای ۲۴ دنده، همه‌اش کار دست، قیمتش ۷۸۰۰. می‌گفتم: دار و ندارم همین است، چیز دیگری ندارم، یک دوچرخه و یک رایانه که آن هم بهترین است، مک ۱۷۰۰ جی ای، چیز دیگری ندارم، واقعا هیچ چیز».

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.06 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۴۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب نه فردا، نه دیروز

درباره کتاب

چه هم پرواز بودن با یک خانم عکاس جوان و یادآوری خاطرات یک مراسم شام با پیامدی هولناک؛ یا سفر کوتاه یک بانوی جوان به ولز که چشمان او را نسبت به رابطه جدیدش می گشاید؛ یا گذراندن روزی با یک متخصص جوان کامپیوتر و قاتل پرنده ها از هامبورگ؛ یا مسئله خنده دار صندوق امانات در ایستگاه مرکزی قطار مونیخ؛ یا داستان مردی که از انجام خدمت سربازی در ارتش امتناع کرد و حالا ناخواسته قاچاقچی اسلحه شده است؛ یا حادثه تلخ برخورد پیرزن پالتودوز با حامیان خشونت طلب حقوق حیوانات: اووه تیم موقعیت های به نظر عادی روزمره شخصیت های داستانش را تعریف می کند. نتیجه اش به وجود آمدن شش داستان «زیبا، جدی، خنده دار و غم انگیز است... تیم سعی می کند با رسم چند خط کوچک سرگذشت زندگی انسان ها را به تصویر بکشد.»

مارتین لودکه در تسایت



نه فردا، نه دیروز

اووه تیم

ترجمه: حسین تهرانی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



میهمانی شام

بلافاصله شناختمش. کمی زودتر به گیت فرودگاه کندی رفته بودم، به قسمت سیگاری ها، که دیدم این خانمِ هنوز لطیف آن جا نشسته. طبیعتا پیرتر شده بود، ولی بجز این تغییر چندانی نکرده بود، حتی موهایش هنوز همان رنگ درخشان بلوطی را داشت. در حالی که او باید ــ اگر محاسباتم درست بود ــ چهل و شش ساله می بود. شلوار جین پوشیده بود، یک بلوز سفید آستین بلند، روی آن یک تی شرت آستین کوتاه. یک کیف دوربین بزرگ کنار مبل قرار داشت. محو خواندن یک کتاب جیبی آمریکایی بود که عنوانش را نتوانستم تشخیص بدهم و گاه و بیگاه، بدون این که نگاهش را بالا بیاورد، سیگارش را به سمت دهانش می برد، آهسته سیگار می کشید، بدون حرص و ولع، بیشتر به طور تصادفی، و با وجود این در کارش لذتی نهفته بود. با او فقط یک بار برخورد کرده بودم؛ تقریبا بیست سال پیش، در یک مراسم شام، آن هم عجیب ترین مراسم شامی که تجربه کرده ام. او و شوهرش ما را دعوت کرده بودند؛ گیزلا و مرا. رابطه ام با گیزلا یکی از آن آشنایی هایی بود که ــ دهه آزاد هفتاد میلادی بود ــ به سرعت پا می گرفت و به همان سرعت هم خاتمه می یافت، آن هم اغلب بدون هیچ مشکلی. گیزلا با رناته دوست بود. قبلاً تعریف رناته، معروف به پرنسی یا پرنسس، را بسیار شنیده بودم. یکی از دوستان آن زمان، لیونِل، که مثل رناته در رشته تاریخ هنر تحصیل می کرد، او را زنی بسیار زیبا ولی تقریبا غیرقابل تحمل توصیف کرده بود. لیونل می گفت: «این خانم همیشه یک کیف پارچه ای همراه دارد، داخلش یک بالش است که آن را روی نیمکت دانشگاه و نیز روی صندلی ها و مبل ها می گذارد، ولی نه به این دلیل که با ستون فقراتش مشکل دارد، بلکه چون می خواهد کمی بالاتر بنشیند. و اگر با کسی بیرون برود، کیفش را لحظه ای به دست او می دهد و بعد هم فراموش می کند آن را پس بگیرد، به نحوی که همیشه یکی مجبور است کیف خانم را برایش حمل کند. شاهزاده خانم و نخودفرنگی.»(۱)
لیونل می گفت: «او یک زن کامل است، از لحاظ ظاهری کامل است، بسیار زیباست، بسیار لطیف، ولی در ضمن شکننده. همراه با این کیف پارچه ای، همیشه حقی را هم به دنبال خودش می کشاند: همه شما این جایید تا به نحوی شاهانه به من خدمت کنید. شاهزاده خانم! حالا هم قورباغه اش را پیدا کرده. اسمش رام است؛ مردی پولدار و کچل که در سایر قسمت های بدن به اندازه یک اورانگوتان مو دارد.»
«مگر با هم استخر رفته اید؟»
«نه، ولی پیراهن هایش همیشه برای شکمِ گنده اش تنگ اند و به این ترتیب پوست شکمش همیشه از میان دکمه های پیراهن بیرون می زند؛ قهوه ای رنگ، پوست یک یتی.»(۲)
لیونل وقتی این چیزها را برایم تعریف می کرد، مقداری نوشیده بود و عصبانیتش از رام و رناته این گمان را تقویت می کرد که به رناته علاقه مند بوده است.
گیزلا، که رناته را از همه بهتر می شناخت، می گفت نه، رناته این طوری نیست، بسیار قاطع است، ولی به همان اندازه هم بی دفاع و درمانده است، انگار که به سیاره ای دیگر تعلق داشته باشد.
کنجکاو ملاقات هر دویشان بودم، رناته و همین طور رام. تازه سه ماه پیش ازدواج کرده بودند و به آپارتمانی شش اتاقه و قدیمی در اپندورف نقل مکان کرده بودند. آپارتمانی بسیار بزرگ برای دو نفر.
آپارتمان کاملاً نوسازی شده بود، زیرسازی به خوبی انجام شده بود، بوی رنگ می آمد. اتاقِ نسبتا خالی فضایی سفید و آرامش بخش داشت و با میز و صندلی های سیاه، مبلمان چرمی مکعب شکل و سیاه، با پایه هایی استیل پر شده بود. روی یک تکه پارچه که به دیوار آویزان بود چیزی انتزاعی، قرمز و آبی پاشیده شده بود.
رناته ــ اگر درست به خاطر بیاورم ــ تازه بیست و شش ساله شده بود، ولی قیافه اش به هفده ساله ها می خورد. همه چیزش ظریف بود؛ پاهایش، انگشتانش، دست هایش، گوش هایش، لاله های گوشش، گردنش، بینی اش، و همه اش هم متناسب، واقعا بی نقص بود، باید حقیقتا در او دنبال یک نقص می گشتی، کاش حداقل دندان های نیشش کج بود! حتی دندان ها هم یکدست بودند. فقط صدایش آدم را سردرگم می کرد، از بس که بم بود. صدایش اصلاً به اندام لطیفش نمی آمد. خنده اش هم نه؛ خنده اش به نحو عجیبی خشن و آزاردهنده بود. من از خنده اش خوشم می آمد، چون هر بار به من این فرصت را می داد که باعلاقه گوش کنم. وقتی همه می خندیدیم، فقط صدای خنده او را می شنیدم. و هر بار که او را می دیدم، مثل یکی از همان عروسک هایی به نظر می آمد که در آن زمان، همچون دوشیزگان پلاستیکی، پشت ویترین فروشگاه ها می خندیدند: گرم و زنده. آن شب تمام سعی ام را به کار بردم، تا رناته را به خنده بیندازم.
رام بسیار مسن تر از او بود، چهل و پنج ساله، یعنی برای ما که آن موقع بیست و چندساله بودیم، خیلی پیر بود. پیراهن ابریشمی اش به شکمش فشار می آورد و حقیقتا یکی از دکمه ها باز شده بود و چندین تار مویِ قهوه ایِ تیره از زیرش بیرون زده بود. رام کم مو شده بود، ولی، برخلاف ادعای لیونل، به هیچ وجه تاس نبود. لیونل مرتبا این پرسش را مطرح کرده بود که حالا چرا این قورباغه یتی مانند را انتخاب کرده؟
گیزلا گفته بود: «دلیلش خیلی ساده است.»
«کنجکاوم بدانم!»
«رناته با او حوصله اش سر نمی رود. رام بامزه است و حسابی اهل سورپریز. در ثانی دست پخت فوق العاده ای دارد. و همه چیز را، حتی خودش را، به پای او می ریزد.»
رفتار رام دوستانه بود، شخصیت مستقلی داشت و جنبه اش در شوخی و دست انداختن زیاد بود. مرد دنیادیده ای بود، در شرکتی کار می کرد که به صاحبان مشاغل مشاوره می داد، شرکتی که در سطح بین المللی هم فعال بود.
ما از پروفسورهایمان، از کارهای سمینار و از کلاس های درسمان تعریف می کردیم، در حالی که او تازه از نیویورک برگشته بود. حتی یک گردش ساده با تاکسی در منهتن مطالب تعریفی بیشتری داشت، تا یک ماه حضور در دانشگاه هامبورگ. آن موقع، اواسط دهه هفتاد، اوضاع در موءسسات آموزش عالی دوباره آرام شده بود، دیگر از اعتصاب و اشغال موءسسات، و ماشین های آبپاش در مقابل برج فیلسوف ها خبری نبود. دانشجویان، اگر به خودکشی فکر نمی کردند، دوباره در ساختمانِ بتونیِ خاکستری در پی کسب علم بودند.
گیزلا تعریف کرده بود که رام در یکی از گردش های معمولاً خسته کننده روزهای یکشنبه از رناته پرسیده که آیا حاضر است با او ازدواج کند، و وقتی رناته در جواب گفته، مگر عقلت را از دست داده ای، رام گفته بله و لباس هایش را درآورده ــ فصل زمستان بود، یکی از معدود زمستان های پربرف این شهر ــ و در مقابل چشمان او در پیاده روِ کناره دریاچه آلستر روی برف ها غلت زده است. مرتبا هم می پرسیده: «با من ازدواج می کنی؟ با من ازدواج می کنی؟» رناته در ابتدا خندیده و بعد به سرعت بله گفته، چون خانواده ای همراه با سه فرزند و سگشان در حال نزدیک شدن به آن ها بوده اند.
در ثانی ــ قدرت پیش برنده آرزوهای کوچک ولی کاملاً مشخص را نباید دست کم گرفت ــ او همیشه آرزو داشت در یک آپارتمانِ بزرگِ قدیمی ساخت زندگی کند. در دوران کودکی، در یکی از این کریدورهای طویل آپارتمان های قدیمی، اسکیت بازی کرده بود. پدرش زود از دنیا رفت و مادرش مجبور شد همراه با رناته به یک آپارتمان نوساز کوچک اسباب کشی کند.
رام به من می گوید: «لطفا تو نوشیدنی را باز کن.» و از داخل قفسه چوبی، با احتیاط، یک بطری به دستم می دهد. دایموند کریک ۱۹۷۳(۳) از کالیفرنیا. و به رناته می گوید: «عزیزم، تو هم لطفا لیوان ها را بیاور.»
و رناته عزیز از جا بلند می شود، وزنش را روی نوک انگشتان پاهایش می اندازد، پاشنه های پا را بالا می دهد، دامنش کمی بیشتر بالا می رود، و دست های برنزه شده اش را دراز می کند. دستش را کاملاً می کشد، ولی انگشتانش به لیوان ها نمی رسند. حالا می توانست یک صندلی بیاورد و زیر پایش بگذارد، ولی نگاه التماس آمیزش را به اطراف می اندازد، در این لحظه گیزلا، که یک و هشتاد قد دارد و در کلوپِ قایقرانیِ دانشجویان در رشته قایق چهارنفره بدون هادی چندین جایزه کسب کرده، می گوید: «بیا، بگذار من بیاورمشان»، و لیوان ها را از ویترین بیرون می آورد. بعد از نوشیدن این نوشیدنی بسیار خشک، رام ما را به سمت آشپزخانه راهنمایی می کند، یکی از آن آشپزخانه هایی که می شود ده نفره در آن جا نشست، تمام وسایل و امکاناتش مطابق با آخرین استانداردهای مدرن بود. همه چیز برق می زد، می درخشید. رناته می گوید: «فقط گهگاهی، وقتی رام آشپزی می کند» ــ او رام را فقط با اسم فامیل صدا می زد ــ «بویی مثل بوی شاخ بلند می شود.»
رام می گوید: «نه، بوی شاخ نیست، بوی لاک است، لاک الکل طبیعی. اصرار داشتم که لاک طبیعی باشد. چند بار که آشپزی کنیم، این بو از بین می رود.»
رناته می گوید: «شاید مربوط به شعله های گاز باشد. شاید بهتر بود اجازه می دادی یک دستگاه مایکروفر تعبیه کنند.»
رام می گوید، نه، از اساس با این کار مخالف است. در خیابان، در هوا، در اداره، در روابط، به همه چیز شتاب داده می شود، حداقل در آشپزی باید آن قدر که لازم است وقت صرف کرد. متاسفانه در این جا گاز طبیعی وجود ندارد. فقط روی شعله گاز می شود با دقت آشپزی کرد.
به ما یک نوآوری تکنیکی را نشان می دهد که از دیدنش شگفت زده می شویم: یک دستگاه اجاق گاز برقی، با سطح سرامیکی، در زیرش حلقه های فروزانی که در حال درخشیدن اند. می گوید: «تنها سودی که از تلاش پرهزینه میلیاردی برای قدم گذاشتن روی سطح ماه نصیبمان شده همین ماده است.» رام صفحه ای از صفحات اریک کلاپتون را گذاشته و همراه با ریتم موسیقی با یک قاشق چوبی به سطح گرانیتی گاز ضربه می زند. برایمان توضیح می دهد: «اول باید سطحِ گاز داغ شود، آن هم به خوبی، بعد ماهیتابه را روی گاز می گذاریم. آن را هم می گذاریم خوب داغ شود.» با دو دستگیره میکی ماوس گراتنِ سیب زمینی را از فر بیرون می کشد، داغ است! داغ! و کاسه را روی میز قرار می دهد. رناته که هرگز آشپزی نمی کند، یعنی اصلاً بلد نیست آشپزی کند، ولی به ادعای خودش شامه تیزی دارد، در این لحظه می گوید: «بگو ببینم، دوباره که بوی سوختگی شاخ بلند شد!» چیزی روی سطح گاز جِزجِز می کند و دود می شود.
رام می رود، نگاه می کند، می گوید: «نه، چیزی نیست، شاید یک تکه پنیر از گراتن باشد.»
رناته می گوید: «عجیب است، دیروز و پریروز هم همین بساط بود. هر بار که آشپزی می کنیم، چیزی جزجز می کند. و هر بار هم همین بوی چندش آور بلند می شود.»
می نشینیم، نوشیدنی مان را می نوشیم و در حالی که رناته به گراتن ناخنک می زند، داستان آن عمویم را تعریف می کنم که می توانست انواع مختلف سیب زمینی را از طعمشان تشخیص بدهد، داستانی که هر بار که سیب زمینی می خوریم تعریف می کنم. سپس همه ناخنک می زنند و سعی می کنند مزه سیب زمینی را توصیف کنند. کلاریسا چه طعمی دارد؟ زبان آن قدر که باید رسا نیست. رام متفکرانه می نشیند، مزه می کند و مزه می کند، می گوید: «در واقع به گراتن سیر هم اضافه کرده ایم، که طبیعتا طعم سیب زمینی را می پوشاند.» و دوباره با انگشت اشاره اش همراه با ریتم آهنگ به میز آشپزخانه می زند و از گاز صدایی پلوف مانند برمی خیزد و دوباره بوی شاخ سوخته می آید. رناته می گوید: «عجیب است!» و به گراتن سیب زمینی ناخنک می زند، «دوباره همان بو.» لقمه را می جود. «چندش آور است.» و دوباره صدای پلوف بلند می شود. و دوباره.
گیزلا می گوید: «آن جا را نگاه کن! یک چیزی در حال خزیدن است.» همه از جا می پرند. در همین لحظه یکی دیگر از میان هودِ استیل بالای اجاق گاز بیرون می آید و روی سطحِ گاز می افتد: یک سوسک چاق و چله و پروار. سوسک به شکل هدفمندی به سمت شعله های گاز می رود، به طرف این دایره های نورانی، درنگ می کند، ناگهان باعجله حرکت می کند، انگار که شعله های گاز سوسک را به طرف خود جذب کرده باشند، ولی آهسته تر و آهسته تر می شود، انگار دارد در میان باتلاق دست وپا می زند، که حقیقتا هم چنین به نظر می آید که در حال فرو رفتن در باتلاق است. بعد، فقط لختی بعد، پشتش جمع می شود، صدای پلوف بلند می شود و ابری کوچک از دود به هوا برمی خیزد، بوی شاخِ در حال سوختن. رناته با آن چشمان آبی و کودکانه اش، که پر از وحشت است، نگاهی به ما می اندازد، بله، ابتدا به من نگاهی ملتمسانه می اندازد، بعد به رام، و دستش را جلوِ دهانش می گیرد، از جا می پرد و به سمت راهرو می دود. ما دنبالش می دویم، می گوییم: «رناته! صبر کن!»
رناته استفراغ می کند، چپ و راست دیواری را که مثل برف سفید است، سرتاسرِ دیوارِ کریدوری را که تا این حد دوستش دارد، چون او را به یاد اسکیت بازی می اندازد، به پرتوی از استفراغ مزین می کند. با سر وارد توالت می شود و در را قفل می کند.
رام بااحتیاط در می زند: «رناته جان! بیا بیرون. گوش کن. آن قدرها هم بد نیست. بعضی از قبایل آفریقایی مرتبا سوسک می خورند. منبع پروتئین است.»
با بلند شدن سر و صدای استفراغ از داخل توالت، به سخنان رام پاسخ داده می شود، بعد صدای آه و ناله ای ترحم برانگیز بلند می شود.
رام با استخوانِ انگشت ضربه ای نرم به درِ توالت می زند: «رناته جان، در را باز کن. من تمیز می کنم.» لحظه ای سکوت برقرار می شود. رام سکوت را می شکند و می گوید: «یکی از قبایل سرخپوست در کالیفرنیا ملخ ها را به طرف دایره ای از زغال های افروخته کیش می دهند، تا سرخ شوند، و بعد با کمال لذت آن ها را می خورند.»
برای چندین بار صدای استفراغ.
رام به ما می گوید: «بیایید برویم، رناته در این مورد کمی حساس است.» دوباره در آشپزخانه می نشینیم. رام می گوید: «در نیویورک سوسک هایی دیده ام به بزرگی یک موش. در مقابل آن ها، این سوسک ها حشراتی ریز و خنده دارند.»
با چنگال یک استیک را بالا آورد. «شما هم میل دارید؟» من شجاعانه سرم را به علامت تایید تکان می دهم. رناته با قاطعیت یک قایقران کایاک چهارنفره می گوید: «نه.»
می فهمم. دو تکه استیک را در ماهیتابه می گذارد. صدای جز و جز بلند می شود. هیچ وقت از قبل به گوشت نمک نپاشید، آب گوشت را بیرون می کشد. اول باید بالای گوشت خودش را ببندد.
برای همین هم ماهیتابه باید خیلی داغ باشد. به هود خیره می شوم. با وجودی که حالا بوی گوشتِ سرخ شده بلند شده است، عجبا که دیگر سوسکی از آن جا بیرون نمی آید.
سوسک ها حیواناتی کاملاً متنوع و چندوجهی هستند، می توانند پرواز کنند، بدوند یا در آب غوطه ور شوند. رام می گوید: «فکر می کنم آن ها فقط زمانی می آیند که آدم روی چیزی بکوبد. به معنای واقعی کلمه منتظرند تا آدم آن ها را صدا کند. آن ها تربیت شده اند. می دانید چرا؟»
در حالی که گیزلا هنوز به هود زل زده است، من می گویم: «اطلاع ندارم.» گیزلا می توانست خیلی راحت از جا بلند شود و به بالکن برود. می توانست بگوید به هوای تازه نیاز دارد.
«این حشرات در دهه هشتاد، از زمانی که این ساختمان پابرجاست، یک کد ژنتیکیِ مخصوص ِ این خانه را در خود پرورش داده اند که به کوبیدن روی گوشت گوساله سفتِ آلمانی عکس العمل نشان می دهد. آن ها می دانستند صدای کوبیدن که بیاید، یعنی چیزی برای خوردن وجود دارد. ابتدا آشپزها بودند، و بعد هم خانم های خانه دار که گوشت شنیتسل را با کوبیدن نرم می کردند. در تمام این سال ها که چیزی برای خوردن وجود داشت سر و کله این موجودات پیدا می شد و چون سطل های زباله پایین قرار داشتند، به آن جا می خزیدند.» رام استیک ها را از روی گاز برمی دارد، یکی از آن ها را روی بشقاب می گذارد، تکه تکه اش می کند. قرمزیِ خون، گوشت هنوز خون آلود است. «این طوری خوب است؟»
دلیرانه می گویم: «بله.»
ماهیتابه را داخل سینک ظرفشویی می گذارد. به طرف میزِ کار می رود. لحظه ای ریتم کلاپتون را با قاشق می نوازد، و حقیقتا بلافاصله سر و کله یک سوسک پیدا می شود، انگار که احضار شده باشد، روی اجاق گاز می افتد، با سرعت می دود و تبدیل به دود می شود.
گیزلا از جا بلند می شود، نه به دستپاچگی رناته، ولی هدفمند، از آشپزخانه بیرون می رود، نه، بیرون می دود.
رام با لذت استیکش را می خورد، سرش را هنگام جویدن به علامت تایید تکان می دهد. خودم را مجبور می کنم که به اجاق گاز نگاه نکنم. چاقو به نرمی گوشت را می برد، از قهوه ایِ سوخته رد می شود، به قسمتِ خاکستری می رسد، دست آخر هم به تکه قرمزی که از داخلش مقداری خون بیرون می ریزد.
سوسک ها در حفره های هوا نشسته اند، هرچه می خواهی رنگ بزن، تمام درزها را با فولاد و کروم پر کن؛ آن ها در کانال های ساختمان نشسته اند و خوشی می کنند. حساب چیزی را که نمی کنند، خودشان را همچنان مثل سابق روی تمام پسمانده های قشنگ پرتاب می کنند، ولی روی این سطحِ داغ می افتند، با آن پاهای ظریفشان شروع می کنند به دویدن، انگار روی سطح یخی سُر می خورند، فقط این که ناگهان سطح داغ تر و داغ تر می شود، پاهایشان می چسبد، به دویدن ادامه می دهند، پاهایشان ذوب می شود، می خواهند با پرهایشان پرواز کنند، ولی دیگر خیلی دیر شده. بال هایشان از شدت گرما به بدنشان چسبیده ــ و بعدش هم صدای پلوف.
«گراتن نمی خواهی؟»
«نه، مرسی.»
گیزلا از آستانه در داد می زند: «من می روم بیرون هوایی بخورم.» در را پشت سرش می بندد. رام می گوید: «باید یک بار با من به لاگوس بیایید.» و با انگشتان از هم کشیده، اندازه سوسک ها را بسته به این که چقدر می خورند و رشد می کنند نشان می دهد. در این لحظه، گیزلا از ساختمان خارج می شود.
«حیف.»
من هم می گویم: «حیف.» از دور صدای گریه می شنوم، نه، این صدای ضجه ای است که از داخل توالت می آید.
داد می زنم: «خداحافظ رناته.» ولی در جواب فقط صدای عق زدن می شنوم.
از پله ها پایین می دوم و نفس عمیقی می کشم. گیزلا آن جا ایستاده و منتظر است. خیابان آکنده از عطر زیزفون های شکوفاست.
یک هفته بعد گیزلا برایم تعریف کرد که رناته از آپارتمان رام اثاث کشی کرد. کمی بعد من به مونیخ رفتم و گیزلا به برلین. از آن زمان دیگر همدیگر را ندیده ایم.
چراغ روشن شد، سیگنالِ سوار شدن. کمی بعد، از بلندگو صدایی بلند شد که از مسافرین هواپیمای فرانکفورت جهت سوار شدن دعوت می کرد. دیدم که چگونه رناته کتاب را بست و داخل کیفش گذاشت، از جا بلند شد، کیف دوربین سنگینش را برداشت و آن را خیلی طبیعی روی شانه اش انداخت. به طرفش رفتم، به طور دقیق تر، فقط برای این که صدایش را بشنوم؛ این صدایِ به نحوِ عجیب بم را. رناته؟
با آن صدای بمش گفت: «بله،» و به من نگاه کرد و سرگشته و حیران در چهره ام به دنبال یک نفر آشنا گشت.
«ما همدیگر را یک بار در مراسم شام دیده ایم، چندین سال پیش، در آپارتمان جدیدی که تازه با شوهرتان به آن جا نقل مکان کرده بودید. ماجرای سوسک ها عجب داستان عجیبی بود!»
با آن صدای بمش گفت: «آره یادم آمد.» و با خنده عجیب و خشنش خندید. «پس شما شاهد پایان زندگی کوتاه زناشویی ام بودید. شاید بتوانیم کنار هم بنشینیم.» ولی من با بلیت ارزان قیمتم در اکونومی کلاس نشستم و او در قسمت بیزنس کلاس. دو ورودی مختلفْ ما را هنگام سوار شدن از هم جدا کرد.
بعد از صرف غذا و پس از این که فیلم آی کیو نشان داده شد، رناته به قسمت اکونومی کلاس آمد و کنار من نشست. پرسید چه کار می کنم. و من از او سراغ گیزلا را گرفتم. پرسید: «دیگر با هم تماس ندارید؟»
«نه، آن موقع، مدتی بعد از آن مراسم شام به مونیخ رفتم.»
رناته گفت که گیزلا در برلین پزشک اطفال است. ولی او هم در واقع چند سالی است که گیزلا را ندیده.
«و شما چه می کنید؟»
«عکاسی می کنم. عکاس شده ام. پس از پایان تحصیلات دانشگاهی، شروع کردم به عکاسی. یک دوره عکاسی هم در مدرسه ای در پاریس دیدم.»
وقتی اسم فامیلش را به من گفت، اسم خانوادگی خودش را که پس از طلاق دوباره قبولش کرده بود، شگفت زده شدم، چون این اسم برایم کاملاً آشنا بود. عکس هایی از او دیده بودم، فقط نتوانسته بودم این اسم را با اسمی که از او می شناختم ــ رناته عزیز ــ پیوند دهم.
او دور دنیا سفر می کند و برای نشریات جئو، فوگ، لایف و تایم از هنرمندان، موسیقیدانان و سیاستمداران عکس می اندازد. به شهرها، جنگل ها و صحراها سفر می کند. برای کسی که آن موقع او را می شناخت، این «درماندگی اش در مقابل همه چیز» باورناپذیر بود. و آن طور که گیزلا او را برایم توصیف کرده بود، بدون هیچ گونه حب و بغض، بلکه بیشتر با ابراز همدردی: هنگام حواله پول می توانست سه کارمند را با پر کردن قبض سرگرم کند. تلنبه به دست، آن چنان درمانده جلوِ دوچرخه اش می ایستاد که بلافاصله یک صف طویل از مردانی تشکیل می شد که بر سر باد کردن لاستیک دوچرخه با هم دعوا می کردند.
لیونل ادعا می کرد که او تنبل است، یک ناتوانیِ به طور هدفمند استفاده شده برای پوشاندن تنبلی اش. ولی گیزلا می گفت: «نه، او همین طور است. این تنبلی نیست. او واقعا بسیار لطیف است و بی دست و پا. لیونل هیچ وقت نتوانست خودش را به او نزدیک کند. چون رناته صاحب این خصلت هم هست، او بسیار قاطع است.»
گفت: «ماجرای سوسک ها کاملاً مهم بود. بعد از آن، تا سال ها دیگر نتوانستم گراتن سیب زمینی بخورم. ولی آن موضوع هم واقعیت داشت، و خودم هم در این میان دیده ام که چگونه ملخ ها برشته و خورده می شوند، حتی خودم هم از آن کلی عکس گرفته ام. ولی این که خودم را راضی کنم که یکی از این ملخ ها را بخورم، نه، موفق به انجام دادن این کار نشدم.»
آن موقع، اتخاذ این تصمیم برایم حکم رهایی از زندان مصری ها را داشت. رام تا آن زمان برایم همه کار انجام می داد، واقعا هر کاری که از او توقع داشتم. وقتی می گفتم، می خواهم امروز تنها بخوابم، به اتاق مهمان ها نمی رفت، بلکه از من خواهش می کرد که اجازه داشته باشد داخل کمدِ اتاق خواب بنشیند، تا حداقل صدای نفس کشیدنم را بشنود. داخل کمد می نشست. تمام شب داخل کمد چمباتمه می زد. خب می خواست صدای نفس کشیدنم را بشنود! و طبیعتا نمی خوابید. ولی با این کارش مرا هم ــ آن طور که بعدها متوجه شدم ــ مجبور می کرد که بیدار بمانم، چون همیشه وحشت داشتم که مبادا خر و پف کنم ــ کاری که تا آن جا که می دانم، هیچ وقت انجام نمی دهم ــ. تصور این که او در کمد نشسته و ممکن است صدای خر و پف مرا بشنود، نمی گذاشت بخوابم، طوری که همیشه از خودم می پرسیدم که آیا بهتر نیست به او بگویم بیا تو تخت؟ ولی این دقیقا همان چیزی بود که نمی خواستم. صبح روز بعد، به اداره می رفت، بدون این که خوابیده باشد، به طور دقیق تر، خسته و کوفته، ولی می رفت و تا غروب می ماند و خطِ تولیدِ شرکت ها را کنترل می کرد. نمی دانم چه چیزهایی را. هیچ وقت علاقه ای به دانستنش نداشته ام. همیشه مسئله تعدیل بود: تعدیلِ نیروی کار، تعدیلِ زمانِ تولید یا کاهش هزینه تولید. در یک چنین روزهایی، که شب را داخل کمد خوابیده بود، وقتی به خانه می آمد با خودش یک دست لباس ابریشمی قرمز، یک دست لباس سبز زیتونی، یک دست لباس آبی و یک دست لباس خاکستری می آورد، همچنین تاپ ــ آن زمان می توانستم یک بوتیک افتتاح کنم ــ و می گفت: «امتحانشان کن.» بعد به آشپزخانه می رفت و داد می زد: «عزیزم، امشب چی میل داری؟»
دقیقا می خواست که او را مجازات کنم. خواهان زجر کشیدن بود، چون او هم می دانست که من فقط دراز می کشم. از میان درِ کمد، صدای نفس کشیدن های ناآرامم را، صدای سرفه های در گلو خفه شده ام را می شنید. همیشه فکر می کردم شکمِ گنده و خودآزاری با هم جور درنمی آیند. ولی این واقعیت ندارد. وقتی غذا می خورد و غذا را مزه می کرد، به طفلی بی تربیت می مانست. می توانستم کتکش بزنم. باور دارم که می توانستم او را کتک بزنم ــ چیزی که قبلاً هیچ وقت در مورد خودم فکر نمی کردم ــ. او به زجر کشیدن علاقه داشت. همزمان مرا رناته عزیز صدا می زد. ولی، بعد، آن اتفاق سوسک ها افتاد. گفت، از توالت بیرون آمده و رام او را، به این بهانه که بخواهد دلداری اش دهد، بوسیده است.
ولی بعد به نظرش آمده که موهای رام بوی شاخ سوخته می دهد. و در این لحظه ناگهان به او دوباره حالت تهوع دست داده و از بالای شانه او استفراغ کرده. ولی این کار هم مانع رام نشده، بلکه حتی او را وحشی تر کرده. گفت: «بله، چرا، او بوی شاخ سوخته می داد.»
گفت: «امروز می توانم به این مسئله بخندم.» و از ته دل خندید، ولی سرش را به علامت تاسف تکان داد. روز بعد، رام به اداره رفته بود. از جا بلند شدم، حمام رفتم و خودم را خوب شستم. وسایلم را که شامل فقط یک چمدان بود، جمع کردم. تمام لباس های چیندار، قرمز و آبی و سبز و خاکستری روشن را برداشتم. به آشپزخانه رفتم. لباس ها را روی میز آشپزخانه پرت کردم. خردل فرانسوی را رویشان خالی کردم، همچنین خردل کالباس سفید را، چون رام عاشق کالباس سفید بود. شعله های گاز را روشن کردم، روی درجه سه گذاشتم و یک تیوب مایونز برداشتم و روی سطح گرانیتی میزِ کارِ آشپزخانه با خط مایونزی نوشتم: «خوش بگذرد!»
با قاشق های مخصوص آشپزی، لحظه ای روی میز کار ضرب گرفتم، بیرون دویدم، در را پشت سرم محکم بستم و آزاد شدم.
بعد از آن مدت دو ماه نزد مادرم به اوسنابروک نقل مکان کردم و بعد هم از رام طلاق گرفتم. بدون هیچ مشکلی. البته درخواست نفقه هم نکردم.
چراغ کابین روشن شد. بوی قهوه فضا را پر کرد. اندکی بعد صبحانه سرو می شد. کرکره جلوِ شیشه را بالا دادم. لحظه ای کنار هم نشستیم، سکوت کردیم و از پنجره بیرون را تماشا کردیم. در شرق رگه ای روشن قابل مشاهده بود که از دل آن خمیدگی افق به خوبی مشهود بود. آن جا زمین حول خورشید می چرخید. ابرهای رقیق و لطیف، که از ما بسیار دور بودند، به رنگ نارنجی می درخشیدند.
گفت: «تا بعد.» و از جا بلند شد. «همدیگر را در فرانکفورت می بینیم.»
پشت پرده قسمت بیزنس کلاس ناپدید شده بود، که چشمم به بالشتی افتاد که روی صندلی جا گذاشته بود؛ بالشی کوچک که در اطرافش دو بندک پارچه ای دوخته بود. اصلاً متوجه نشده بودم که این بالش را با خود آورده. یادم هم نمی آمد که آن را در قسمت پرواز فرودگاه دیده باشم. به هر حال حالا آن جا بود و در انتظار برداشته شدن. بالش را در دست گرفتم. به سبُکی پَر بود.

مقدمه مترجم

اووِه تیم، نویسنده شهیر آلمانی، در ۳۰ مارس ۱۹۴۰ در هامبورگ به دنیا آمد. تحصیلاتش را در رشته زبان و ادبیات آلمانی و فلسفه در دانشگاه های مونیخ و پاریس با کسب مدرک دکتری به پایان رساند. نویسندگی را از سال ۱۹۷۱ شروع کرد. در دهه هفتاد میلادی با خلق دو اثر به نام های تابستان داغ و مورنگا نگاه ها را به خود جلب کرد. در دهه هشتاد میلادی با خلق آثاری چون فرار کربل، مردی روی دوچرخه بلند و درخت مار به موفقیت چشمگیری دست یافت. اوج شکوفایی نویسنده در دهه نود میلادی بود. رمان هایی همچون دام گستر (شکارچی انسان)، کشف سوسیس کاری و شب تولد یحیی نبی برای نویسنده شهرتی جهانی به همراه آوردند. در هزاره جدید با نوشتن رمان قرمز (سرخ) مجددا تمام توجهات را به خود جلب کرد.
این رمان موفق به دریافت سه جایزه ادبی «توکان» از آلمان و «پرمیوناپولی» و «پرمیوموندلو» از کشور ایتالیا شد. رمان های مثلاً برادرم و دوست و بیگانه هم با اقبال عمومی گسترده ای مواجه شدند. آخرین اثر اووِه تیم نیم سایه نام دارد.
اکثر آثار اووِه تیم به زبان های زنده دنیا ترجمه شده و نویسنده به خاطر آثارش موفق به کسب جوایز ارزشمند زیادی از انجمن های ادبی شده است. برای نمونه می توان به موارد زیر اشاره کرد:

جایزه ادبی شهر برمن
جایزه ادبی شوبارت
جایزه ادبی یاکوب واسرمن
جایزه ادبی آکادمی هنرهای زیبای مونیخ
جایزه ادبی توکان برای رمان قرمز به عنوان بهترین اثر ادبی سال
جایزه ادبی پرمیوناپولی برای رمان قرمز
جایزه ادبی پرمیوموندلو برای رمان قرمز
جایزه ادبی هاینریش بُل

در گزارش اعطای این جایزه به نویسنده چنین آمده:

«جایزه ادبی سال ۲۰۰۹ هاینریش بُل در شهر کلن به اووِه تیم اهدا شد. هیئت داوران اعلام کرد که با اعطای این جایزه به تیم، از نویسنده ای تجلیل می کند که مسائل بزرگ را کوچک و مسائل کوچک را بزرگ نشان می دهد.»
هیئت داوران با این استدلال خواسته نشان دهد که اووِه تیم جا پای هاینریش بُل گذاشته است.
اووِه تیم در دوران دانشجویی فعال سیاسی و عضو اتحادیه دانشجویان سوسیالیست آلمان (اس دی اس) در سال های ۱۹۶۷ / ۱۹۶۸ بود و در جنبش اجتماعی و دانشجویی دهه شصت، که مخصوصا در سال ۱۹۶۸ به اوج خود رسید، شرکتی فعال داشت. این جنبش، که نتیجه سیاست های غلط آمریکا و ادامه جنگ ویتنام و ترور مارتین لوتر کینگ بود، در ابتدا به شکل تظاهرات ضد جنگ و جنبش صلح طلبی نمایان شد، ولی بعد، با اضافه شدن خواسته های اجتماعی و سیاسی، گسترش روزافزونی یافت. خواسته هایی مثل مبارزه علیه سخت گیری های اجتماعی، مخصوصا در تربیت و آموزش جوانان، مبارزه برای کسب حقوق برابر بعضی از اقلیت ها، حمایت مادی و معنوی از کشورهای استثمارشده جهان سومی، قطع حمایت از دیکتاتورها، پایان دادن به سانسور مطبوعات و کمرنگ شدن نقش غول های مطبوعاتی، پایان دادن به تخریب وحشیانه محیط زیست. این جنبش که به شکل تظاهرات ضدجنگ در شهرهای بزرگی همچون پاریس، برلین، نیویورک، رم و هامبورگ شروع شد تاثیر خود را در کشورهای بلوک شرق هم گذاشت. بهار پراگ، مقاومت مجارستان، برنامه اصلاح طلبی در لهستان و یوگسلاوی، جنبش استالین زدایی در رومانی در اواسط دهه شصت میلادی محصول این جنبش بود.
از نکات برجسته و قابل توجه در این جنبش کشته شدن دانشجویی آلمانی به نام بنو اونه زورگ در تاریخ دوم ژوئن ۱۹۶۷ در تظاهرات علیه شاه مخلوع ایران در برلین بود. قتل این دانشجوی آلمانی که از دوستان و همکلاس های اووِه تیم بود و تبرئه شدن قاتل او در دادگاه موجب رادیکالیزه شدن شدید این جنبش شد. گروه افراطی دوم ژوئن و گروه تروریستی بادرـ ماینهوف محصول این جنبش بودند.
عمده دستمایه آثار تیم تاثیر جنبش دانشجویی ۶۸ در جامعه آلمان (تابستان داغ، فرار کربل، قرمز)، آلمان متاثر از دوران نازی ها، آلمان سال های بعد از جنگ، سقوط ارزش های اخلاقی، فروپاشی بنیان خانواده، انسان گرفتار روزمرگی و... است.
کتاب های اووِه تیم به دلیل ارزش ادبی فوق العاده شان در مدارس آلمان تدریس می شوند و به بحث گذاشته می شوند. تعدادی از آثارش هم به فیلم سینمایی تبدیل شده اند (از جمله فرار کربل، کشف سوسیس کاری، مورنگا).

این کتاب ترجمه ای است از:
Nicht Morgen, Nicht Gestern
Uwe Timm
Deutscher Taschenbuch Verlag, 2005

نظرات کاربران
درباره کتاب نه فردا، نه دیروز

متاسفانه هیچ کدوم مربوط به جنگ جهانی و نازی ها نبود ،رو توضیحات بیشتر دقت کنید
در 3 ماه پیش توسط
رمان های تیم کم خریدار ولی متفاوتند
در 4 ماه پیش توسط