فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده

نسخه الکترونیک کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده

جناب آقای حجت گلابی هم از مترجمان کتاب هستند که به دلیل محدودیت در درج تعداد مترجم نام آنها در بالا ذکر نشده است
ایستگاه شلوغ و مملو از جمعیت است. آدم‌های بسیاری در ایستگاه هستند که هر کدام می‌خواهند برای خود جایی بروند. در بین این فشار و شلوغی، دو قفس بزرگ بر روی دو چرخ‌دستی سنگین، تلق و تلوق می‌کنند. این چرخ‌دستی‌ها توسط دو پسر به نام‌های جیمز پاتر و آلبوس پاتر کشیده می‌شوند که مادر آنها، جینی، هم به دنبالشان در حال حرکت است. مردی سی و هفت ساله به نام هری، دختر خود، لی‌لی را بر روی شانه‌هایش حمل می‌کند.
آلبوس:
بابا، همش داره این حرف رو می‌زنه.
هری:
جیمز، بس می‌کنی؟
جیمز:
فقط گفتم شاید بیفته اسلیترین. و شاید... (پدرش به او چشم غره می‌رود) باشه.
آلبوس:
(به مادرش نگاه می‌کند) برام نامه می‌نویسین دیگه، نه؟
جینی:
اگر بخوای هر روز برات نامه می‌فرستیم.
آلبوس:
نه. هر روز نمی‌خواد. جیمز میگه بیشتر بچه‌ها فقط ماهی یه بار از خونه بهشون نامه می‌فرستن. نمی‌خوام که...
هری:
سال پیش برای برادرت هفته‌ای سه تا نامه می‌فرستادیم.
آلبوس:
چی؟ جیمز!

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

پرده اول، صحنه نوزده

وزارت سحر و جادو، دفتر هرماینی


اسکورپیوس/هری و دلفی/هرماینی در سمت دیگر در اتاق کار هرماینی منتظر ایستاده اند که در همان لحظه آلبوس/رون وارد می شود و از خستگی روی زمین می افتد.

آلبوس/رون:
همه این اتفاق ها خیلی عجیبن.
دلفی/هرماینی:
کارت عالی بود. خوب جلوش رو گرفتی.
اسکورپیوس/هری:
نمی دونم بزنم قدت یا به خاطر اینکه پونصد بار زن دایی ت رو بوسیدی بهت اخم کنم!
آلبوس/رون:
رون آدم خیلی خونگرمیه. می خواستم حواسش رو پرت کنم، اسکورپیوس. و موفق هم شدم.
اسکورپیوس/هری:
بعد هم اون حرفی که بابات زد...
دلفی/هرماینی:
پسرها… الان هرماینی برمی گرده - زیاد وقت نداریم.
آلبوس/رون:
(خطاب به اسکورپیوس/هری) مگه شنیدی؟
دلفی/هرماینی:
هرماینی یه زمان برگردان رو کجا ممکنه مخفی کنه؟ (اطراف اتاق را می گردد، متوجه قفسه های کتاب می شود.) قفسه های کتاب رو بگردین.

جستجو را آغاز می کنند. اسکورپیوس/هری با نگرانی به دوستش نگاهی می اندازد.

اسکورپیوس/هری:
برای چی به من نگفتی؟
آلبوس/رون:
بابام برگشته بهم گفته ای کاش من پسرش نبودم. به نظرت شروع جالبی برای گفتگومون می تونست باشه؟

اسکورپیوس/هری در حال تلاش برای پیدا کردن پاسخی مناسب است.

اسکورپیوس/هری:
می دونم که اون جریان ولدمورت واقعیت نداره... و می دونی... ولی بعضی وقت ها، فکر می کنم بابام داره به این فکر می کنه که: چی شد من همچین بچه ای رو وارد این دنیا کردم؟
آلبوس/رون:
بازم شرف داره به بابای من. مطمئنم بیشتر وقت ها داره به این فکر می کنه که: چطور می تونم این بچه رو پس بدم؟
دلفی/هرماینی تلاش می کند اسکورپیوس/هری را به سمت قفسه بکشاند.
دلفی/هرماینی:
شاید بهتر باشه الان به مشکل فعلیمون برسیم.
اسکورپیوس/هری:
منظورم اینه که یه دلی لی هست که ما با هم دوست شدیم، آلبوس... یه علتی داشت که ما همدیگه رو پیدا کردیم، می دونی چی میگم؟ و علتش هر چیزی که باشه، این ماجراجویی در مورد اینه که...
سپس نگاهش به کتابی در قفسه م
ی افتد که باعث می شود اخم کند.

کتاب های این قفسه ها رو دیدین؟ کتاب های خیلی خفنی اینجاس. کتاب های ممنوعه، کتاب های طلسم شده.
آلبوس/هری:
چگونه ذهن اسکورپیوس را از مشکلات سخت احساسی منحرف کنیم. او را به یک کتابخانه ببرید.
اسکورپیوس/هری:
همه ی کتاب های بخش ممنوعه و یه سری کتاب دیگه اینجاس. «شیطانی ترین جادو ها». «دوستان قرن پانزدهم». «غزل های یک جادوگر» - این کتاب حتی توی هاگوارتز هم مجاز نیست!
آلبوس/رون:
«سایه ها و ارواح». «راهنمای تاجریزی ارتباط با مردگان».
دلفی/هرماینی:
اینا کم کتاب هایی نیستن واسه خودشون، مگه نه...
آلبوس/رون:
«تاریخچه حقیقی جادوی عقیق.» «طلسم شکنجه گر و راهنمای سوءاستفاده از آن».
اسکورپیوس/هری:
اینجا رو نیگا. اوه. «چشمان من و راهنمای دیدن فرای چشم درون» اثر سیبل تریلانی. یه کتاب پیشگویی. هرماینی گرنجر از پیشگویی متنفره. خیلی جالبه. این یه کشف...
کتاب را از قفسه بیرون می کشد. کتاب بصورت طاق باز زمین می افتد و شروع به صحبت می کند.
کتاب:
بخش اول، دهم است، نشانه ای دلسردکننده.

آن را دره پیدا خواهید کرد ولی در ره نیست.

اسکورپیوس/هری:
عجب. کتابی که حرف میزنه. یه کم عجیبه.
کتاب:
بخش دوم، در میان ضمیر آدمیان، متکبرترین است.
تو نیستی، او نیست، نه ما و نه آن ها.
و بخش سوم، هم دامی است برای ماهی و هم مسیری جهت طی شدن.
آلبوس/رون:
یه معماست. داره یه معما میگه.
کتاب:
گشتی در شهر، سفری تعیین شده.
دلفی/هرماینی:
چیکار کردی؟
اسکورپیوس/هری:
من، آه، یه کتاب رو باز کردم. کاری که - در تمام عمرم روی این کره خاکی – هیچ وقت کار خطرناکی نبوده.

کتاب ها به حرکت در می آیند و آلبوس/رون را به چنگ می آورند. او به سختی از چنگشان فرار می کند.

آلبوس/رون:
این دیگه چه وضعشه؟
دلفی/هرماینی:
به عنوان سلاح ازش استفاده کرده. اون کتابخونه ش رو به یه سلاح تبدیل کرده. اینجا همون جاییه که زمان برگردان وجود داره. معما رو حل کنیم زمان برگردان رو پیدا می کنیم.
آلبوس/رون:
بخش اول، دهم است. آن را دره پیدا می کنید ولی در ره نیست. د… حرف «د»...
کتاب ها سعی می کنند دلفی/هرماینی را در برگیرند.
اسکورپیوس/هری:
بخش دوم، نه ما هست و نه آنها. متکبرترین در میان ضمیر آدمیان است...
دلفی/هرماینی:
(با هیجان) من! دِ-مِن...تور. باید یه کتاب درمورد دیوانه سازها [دمنتور] پیدا کنیم. (قفسه ی کتاب او را به درون خود می کشد.) آلبوس!
آلبوس/رون:
دلفی! معلومه چه خبره؟
اسکورپیوس/هری:
تمرکز کن، آلبوس. کاری رو بکن که اون می گه. یه کتاب در مورد دیوانه سازها پیدا کن و خیلی مراقب باش.
آلبوس/رون:
ایناهاشش. «دیوانه سازان سلطه گر: تاریخ حقیقی آزکابان».

کتاب از بالای قفسه به پرواز در می آید و با تاب خطرناکی به اسکورپیوس/هری حمله می کند و او مجبور می شود جاخالی دهد. او محکم با قفسه ای برخورد می کند که سعی بر بلعیدن او دارد.

کتاب:
من در قفس زاده شدم
اما با خروش آن را در هم شکستم
گونت درون من
مرا با ریدل آزاد کرد
از آنچه باعث نیستی من می شد.
آلبوس/اسکورپیوس:
ولدمورت.
دلفی که به شکل خود بازگشته، در میان کتاب ها فرو می رود.
دلفی:
سریع تر حلش کن!

دلفی در حالی که جیغ می زند دوباره به داخل کشیده می شود.

آلبوس/رون:
دلفی! دلفی!

سعی می کند دلفی را بگیرد، اما اثری از او نیست.

اسکورپیوس/هری:
دوباره به شکل خودش دراومده بود… متوجه شدین؟
آلبوس/رون:
نه! چون بیشتر نگران این بودم که یه قفسه ی کتاب داشت اونو می خورد! یه چیزی پیدا کن. هر کتابی که در مورد ولدمورت باشه.

یک کتاب پیدا می کند.

«نواده ی اسلیترین»؟ به نظرت خودشه؟

کتاب را از قفسه بیرون می کشد، کتاب به جای خود برمی گردد، آلبوس/رون توسط قفسه ی کتاب بلعیده می شود.

اسکورپیوس/هری:
آلبوس؟ آلبوس!!
اما اثری از آلبوس/هری نیست.
خیلی خب. این که نیست. ولدمورت. ولدمورت. ولدمورت.
قفسه ها را بررسی می کند.
«ماروولو: حقیقت»، این باید خودش باشه...
کتاب را باز می کند. کتاب دوباره پرتاب می شود و نوری کورکننده تابیده می شود و صدایی بم تر از قبل به گوش می رسد.
کتاب:
من موجودی هستم که ندیده ای
تو هستم. خودم هستم. طنینی غیرمنتظره.
گاهی جلو هستم، گاهی عقب،
همراهی همیشگی، چرا که ما به هم پیوسته ایم.

آلبوس از میان کتاب ها پدیدار می شود. دوباره به شکل خودش درآمده است.

اسکورپیوس/هری:
آلبوس...

سعی می کند آلبوس را بگیرد.

آلبوس:
نه. فقط… فکر کن.

آلبوس با شدت دوباره به درون قفسه ی کتاب کشیده می شود.

اسکورپیوس/هری:
ولی من نمی تونم… طنینی نامرئی، یعنی چیه؟ من تنها کاری که خوب بلدم فکر کردنه و وقتی که لازمه فکر کنم… نمی تونم.

کتاب ها او را به داخل خود می کشند؛ او ناتوان است. وضعیت ترسناکی است.

سکوت حاکم می شود.
سپس بنگ… رگباری از کتاب ها از قفسه آزاد می شوند… و اسکورپیوس دوباره ظاهر می شود. کتاب ها را با ضربه به کنار می راند.
اسکورپیوس:
نه! این کارو نمی کنی! سیبل تریلانی. نه!!!!

به اطرافش نگاه می کند، درکتاب ها غرق شده اما پرانرژی است.

این کارها اشتباهه. آلبوس؟ صدامو می شنوی؟ تمام این بدبختی ها برای یه زمان برگردان کوفتی. فکر کن، اسکورپیوس. فکر کن.

کتاب ها تلاش می کنند او را به چنگ بیاورند.

همراهی همیشگی. گاهی عقب. گاهی جلو. صبر کن ببینم. توجه نکرده بودم. سایه. جواب سایه است. کتاب «سایه ها و ارواح». باید خودش باشه...

او از قفسه بالا می رود، ولی کار وحشت آوری است چرا که قفسه به سوی او قد علم می کند و با هر قدم به دنبال گرفتن اوست.

کتاب را از قفسه بیرون می کشد. کتاب بیرون می آید و سر و صدا و هرج و مرج ناگهان متوقف می شود.
یعنی اون...؟

ناگهان سر و صدایی به گوش می رسد و آلبوس و دلفی از قفسه ها بیرون افتاده و نقش بر زمین می شوند.

شکستش دادیم. کتابخونه رو شکست دادیم.
آلبوس:
دلفی، تو حالت...؟
دلفی:
وای. عجب ماجرایی بود.

آلبوس متوجه کتابی می شود که اسکورپیوس روی سینه اش نگه داشته است.

آلبوس:
اونه؟ اسکورپیوس؟ چی داخل کتابه است؟
دلفی:
به نظرم بهتره ببینیم چیه، موافقین؟

اسکورپیوس کتاب را باز می کند: وسط آن… زمان برگردانی در حال چرخش است.

اسکورپیوس:
زمان برگردان رو پیدا کردیم… هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر پیش بریم.
آلبوس:
رفیق، حالا که اینو به دست آوریم، قدم بعدی نجات دادن سدریکه. سفر ما تازه شروع شده.
اسکورپیوس:
تازه شروع شده و تقریباً ما رو نصفه جون کرده. خوبه. خیلی خوب میشه.

زمزمه ها بلند شده و به خروش تبدیل می شوند. و صحنه سیاه و قطع می شود.

پرده دوم، صحنه نوزده

هاگوارتز، دستشویی دخترانه

اسکورپیوس و آلبوس وارد دستشویی می شوند. در وسط آن، یک سینک بزرگ ویکتوریایی قرار دارد.

اسکورپیوس:
خب بزار مرور کنیم – نقشه مون افسون بزرگ کننده ست....
آلبوس:
درسته. اسکورپیوس، اگه ممکنه اون صابون رو...
اسکورپیوس صابون را از سینک بیرون می آورد.
انگورجیو(۵۷).
از آن سوی اتاق، طلسمی را از چوبدستیش روانه می کند. صابون بزرگ شده و چهار برابر اندازه ی واقعیش می شود.
اسکورپیوس:
خوبه. من یکی که تحت تاثیر طلسم بزرگ کننده ت قرار گرفتم.
آلبوس:
دومین مرحله، مرحله ی دریاچه بود. اونا باید چیزی رو که ازشون دزدیده شده بود پس می گرفتن، که از قرار معلوم اون چیزها -
اسکورپیوس:
کسایی بودن که دوستشون داشتن.
آلبوس:
سدریک برای شنا کردن توی رودخونه از افسون حباب سَر(۵۸) استفاده کرد. تنها کاری که باید بکنیم اینه که توی دریاچه دنبالش بریم و از افسون بزرگ کننده استفاده کنیم و اونو به یه چیز خیلی بزرگ تبدیل کنیم. می دونیم که زمان برگردان مهلت زیادی بهمون نمیده، پس باید سریع این کار رو انجام بدیم. می ریم و وِرد انگورجیو رو روی سرش اجرا می کنیم و نظاره گر بیرون اومدنش از دریاچه می شیم – و این جوری از مرحله ی دوم و از مسابقه خارجش می کنیم...
اسکورپیوس:
ولی- هنوز بهم نگفتی دقیقاً چطوری می خوای بریم توی دریاچه...

و سپس ناگهان فواره ای از آب از سینک خارج می شود – و بعد از آن میرتل گریان(۵۹) با بدنی خیس بالا می آید.

میرتل گریان:
وای. حس خوبی داشت. هیچ وقت این قدر با این کار حال نکرده بودم. ولی وقتی که همسن و سال من بشید، هر کاری رو امتحان می کنید...
اسکورپیوس:
البته – تو یه نابغه ای- میرتل گریان...

میرتل گریان به سمت اسکورپیوس شیرجه می رود.

میرتل گریان:
منو چی صدا کردی؟ من گریانم؟ الان دارم گریه می کنم؟ دارم گریه می کنم؟ دارم گریه می کنم؟
اسکورپیوس:
نه، منظورم این نبود...
میرتل گریان:
اسم من چیه؟
اسکورپیوس:
میرتل.
میرتل گریان:
دقیقاً – میرتل. میرتل الیزابت وارن(۶۰) – اسم منه – خودش اسم قشنگیه – نیازی به گریان نداره.
اسکورپیوس:
خب...
میرتل گریان:
(می خندد) خیلی وقته پسرها توی دستشویی من نیومدن. توی دستشویی دخترونه ی من. خب، با اینکه درست نیست... ولی به هر حال، من همیشه علاقه ی خاصی به پاترها داشتم. و بگی نگی یه مالفوی هم دوست داشتم. حالا بگید ببینم چطور می تونم کمکتون کنم؟
آلبوس:
تو اونجا بودی، میرتل – توی دریاچه. در موردت نوشتن. این لوله ها باید یه راهی به خارج داشته باشن.
میرتل گریان:
من همه جا بودم. ولی دقیقاً به کجا داشتین فکر می کردین؟
آلبوس:
مرحله ی دوم. مرحله ی دریاچه. توی مسابقه ی سه جادوگر. بیست و پنج سال پیش. هری و سدریک.
میرتل گریان:
حیف شد که اون خوشگله باید می میرد. نه اینکه پدر تو هم خوشگل نبودها، نه – ولی سدریک دیگوری – شاخ در میارین اگه براتون تعریف کنم صدای چندتا دختر رو توی این دستشویی شنیدم که افسون عشق رو اجرا می کردن... و بعد از اینکه برای رقص همراهش رو انتخاب کرد، چندتا دختر به گریه افتادن.
آلبوس:
کمکون کن، میرتل، کمکمون کن به همون دریاچه برسیم.
میرتل گریان:
فکر می کنین من می تونم کمکتون کنم تو زمان سفر کنید؟
آلبوس:
ازت می خوایم یه رازی رو پیش خودت نگه داری.
میرتل گریان:
من عاشق رازم. به هیچ احدی نمی گم. قسم می خورم که اگه گفتم بمیرم. یا – یه چیزی مشابه مُردن برای روح ها. می دونین که؟

آلبوس با سرش به اسکورپیوس اشاره می کند تا زمان برگردان را بیرون بیاورد.
آلبوس:
ما می تونیم تو زمان سفر کنیم. باید بهمون کمک کنی از طریق لوله ها جابجا بشیم. می خوایم سدریک دیگوری رو نجات بدیم.
میرتل گریان:
(پوزخند می زند) خب، به نظر باحال میاد.
آلبوس:
و وقت هم برای تلف کردن نداریم.
میرتل گریان:
این سینک. این سینک مستقیماً توی دریاچه خالی میشه. با اینکار بند بند قوانین مدرسه زیرپا گذاشته میشه ولی اینجا همیشه قدیمی بوده. داخلش که شیرجه بزنین یه راست از دریاچه سر در میاین.
آلبوس در حالی که ردایش را گوشه ای پرت می کند خودش را به درون سینک می کشد.

آلبوس از درون کیف مقداری برگ سبز در دستان اسکورپیوس قرار می دهد.

آلبوس:
یه مقدار برای من و یه مقدار هم برای تو.
اسکورپیوس:
علف آبشش زا؟ از علف آبشش زا استفاده می کنیم؟ برای نفس کشیدن زیر آب؟
آلبوس:
آره. درست مثل بابام. حالا حاضری؟
اسکورپیوس:
یادت باشه، این دفعه نمی تونیم اسیر زمان بشیم...
آلبوس:
پنج دقیقه، فقط همین قدر وقت داریم – قبل از اینکه به زمان حال برگردیم.
اسکورپیوس:
بگو که مو لای درز این کار نمیره.
آلبوس:
(پوزخند می زند) به هیچ وجه مو لای درزش نمیره. حاضری؟

آلبوس علف آبشش زا را در دهانش قرار می دهد و پایین رفته و ناپدید می شود.

اسکورپیوس:
نه، آلبوس – آلبوس -
به بالا نگاه می کند، او و میرتل گریان تنها هستند.
میرتل گریان:
واقعاً از پسرهای شجاع خوشم میاد.
اسکورپیوس:
(مقداری ترسیده، اندکی شجاع) پس منم برای هر چیزی که قراره پیش بیاد کاملاً آماده م.

علف آبشش زا را در دهانش قرار می دهد و پایین رفته و ناپدید می شود.
میرتل گریان در صحنه تنها باقی می ماند.
و لحظه ای پرتو درخشانی همه جا را فرا می گیرد. صداها در هم می شکنند. و زمان از حرکت می ایستد. و سپس تغییر جهت می دهد، کمی تامل می کند، و شروع به حرکت به سمت عقب می کند...
پسرها رفته اند.
هری با عجله ظاهر می شود. چهره اش درهم است، پشت سرش، دراکو، جینی و پروفسور مک گوناگل وارد می شوند.

هری:
آلبوس... آلبوس...
جینی:
اون رفته.
ردای پسرها را روی زمین پیدا می کنند.
پروفسور مک گوناگل:
(نقشه را جستجو می کند) ناپدید شده. نه، داره زیرِ زمین محوطه ی هاگوارتز حرکت می کنه، نه، ناپدید شد...
دراکو:
چطوری این کار رو می کنه؟
میرتل گریان:
از یه چیز نسبتاً براق استفاده می کنه.
هری:
میرتل!
میرتل گریان:
ای وای، پیدام کردی. داشتم به شدت تلاش می کردم که مخفی بشم. سلام هری، دراکو، دوباره پسرهای بدی بودین؟
هری:
از چه چیز براقی داره استفاده می کنه؟
میرتل گریان:
فکر کنم یه راز بود، ولی من هیچ وقت نمی تونم چیزی رو از تو مخفی کنم، هری. چطوریه که هر چی پا به سن میذاری خوش تیپ تر از قبل میشی؟ و قدبلندتر هم شدی.
هری:
پسرم در خطره. به کمکت احتیاج دارم. اونا دارن چیکار می کنن، میرتل؟
میرتل گریان:
می خواد یه پسر خوش تیپ رو نجات بده. همون سدریک دیگوری معروف.

هری فوراً متوجه جریان می شود و وحشت او را فرا می گیرد.

پروفسور مک گوناگل:
ولی سدریک دیگوری که سال ها پیش مُرده...
میرتل گریان:
به نظر می رسید کاملاً مطمئنه که می تونه این مشکل رو حل کنه. اون خیلی شجاعه، هری، درست مثل خودت.
هری:
اون صحبت های منو شنید – صحبت هام با ایموس دیگوری رو... یعنی ممکنه... زمان برگردان وزارتخونه پیشش باشه. نه، امکان نداره.
پروفسور مک گوناگل:
وزارتخونه یه زمان برگردان داره؟ من فکر کردم همه شون نابود شدن؟
میرتل گریان:
همه ناقلا هستن، نه؟
دراکو:
میشه یه نفر بهم بگه اینجا چه خبره؟
هری:
آلبوس و اسکورپیوس نه ناپدید میشن نه دوباره ظاهر میشن. اونا دارن سفر می کنن. دارن در زمان سفر می کنن.

پرده دوم، صحنه بیست

مسابقه سه جادوگر، دریاچه، سال ۱۹۹۵

لودو بگمن:
خانم ها و آقایان، پسرها و دخترها – این شما و این بزرگ ترین، افسانه ای ترین و خاص ترین رویداد دنیای جادویی، مسابقه ی سه جادوگر... اگه از هاگوراتز هستین. برای من یه دست بزنین.
صدای تشویق بلندی به گوش می رسد.

و حالا آلبوس و اسکورپیوس در حال شنا کردن در دریاچه هستند. به سادگی و ظرافت هر چه تمام تر به درون آب فرو رفته و پایین می روند.
اگه از دورمسترانگ هستین برای من یه دست بزنین.
صدای تشویق بلندی به گوش می رسد.
و اگه از بوباتون هستین برای من یه دست بزنین.
صدای تشویق نه چندان بلندی به گوش می رسد.
فرانسوی ها کم کم دارن گرم میشن.
و وارد دریاچه شدن... ویکتور یه کوسه ست، معلومه که هست، فلور به نظر عالی و چشمگیر میاد، هری شجاع هم از علف آبشش زا استفاده کرده، ای هری باهوش، خیلی باهوشی – و سدریک – خب، سدریک، خیلی جالبه، خانم ها و آقایان، سدریک برای شنا کردن توی دریاچه از افسون حباب سر استفاده کرده.
سدریک دیگوری که حبابی سرش را پوشانده است در آب به آنها نزدیک می شود. آلبوس و اسکورپیوس چوبدستی هایشان را با هم بلند می کنند و افسون بزرگ کننده را در آب شلیک می کنند.
سدریک رویش را بر می گرداند و به آنها نگاه می کند. گیج شده است. و افسون به او اصابت می کند. و اطرافش آب نورانی و به رنگ طلایی می شود.
سپس سدریک شروع به بزرگ شدن می کند – و بزرگ تر می شود – و کمی دیگر بزرگ تر می شود. به اطرافش نگاه می کند - کاملاً وحشت زده شده است. و در حالی که پسرها نظاره گر هستند او بی آنکه کاری از دستش بربیاید رو به بالا می رود.
ولی نه، این دیگه چیه... سدریک دیگوری داره بالا میاد و از آب خارج میشه و همین طور از قرار معلوم از دور مسابقه. اوه خانم ها و آقایان، برنده مون هنوز مشخص نیست ولی قطعاً بازنده مون مشخص شده. سدریک دیگوری داره تبدیل به یه بالون میشه، و این بالون می خواد پرواز کنه بره. پرواز کنه و بره، خانم ها و آقایان، پرواز کنه و بره. پرواز کنه و از مرحله و همین طور از مسابقه بره بیرون و بره و – و اوه خدای من، همچنان داره شگفت انگیزتر میشه، اطراف سدریک فشفشه ها دارن توی هوا می نویسن «رون عاشق هرماینی هست» و جمعیت عاشق این جمله شده – اوه، خانم ها و آقایان، قیافه ی سدریک. کاملاً قابل تصوره، کاملاً دیدنه و کاملاً فاجعه ست. این یه حقارته و کلمه ی دیگه ای نمیشه براش به کار برد.
آلبوس لبخند می زند. آلبوس و اسکورپیوس با خوشحالی در اب کف دستشان را بهم می زنند.
آلبوس به طرف بالا اشاره می کند، و اسکورپیوس سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد و به طرف بالا شنا می کنند. و همین طور که سدریک از آب بیرون می آید، جمعیت شروع به خندیدن می کنند، و همه چیز تغییر می کند.
دنیا تاریک تر می شود. در واقع، دنیا تقریباً سیاه می شود.
و نور شدیدی به چشم می خورد. و صدایی بلند به گوش می رسد. صدای تیک تیک زمان برگردان متوقف می شود و به زمان حال بازمی گردیم.

اسکورپیوس ناگهان ظاهر شده و سر از آب بیرون می آورد. و چهره ای پیروز و شادمان دارد.

اسکورپیوس:
هورا!

به اطرفش نگاه می کند، متعجب می شود. آلبوس کجاست؟ دستانش را بالا می برد.
ما موفق شدیم!
اندکی دیگر صبر می کند.

آلبوس؟
هنوز اثری از آلبوس دیده نمی شود. در جا شنا می کند، فکر می کند و سپس با سر به زیر آب باز می گردد.
دوباره از آب بالا می آید. حالا کاملاً وحشت زده است. به اطراف نگاه می کند.
آلبوس... آلبوس... آلبوس.

و صدای زمزمه ای به زبان مارها به گوش می رسد که سریع در اطراف تماشاگران حرکت می کند.
او در راه است. او در راه است. او در راه است.

دلورس آمبریج(۶۱):
اسکورپیوس مالفوی. از دریاچه بیا بیرون. از دریاچه بیا بیرون. همین الان.

آمبریج او را از آب بیرون می کشد.

اسکورپیوس:
خانم. من کمک احتیاج دارم. خواهش می کنم، خانم.
دلورس آمبریج:
خانم؟ من پروفسور آمبریج هستم، مدیر مدرسه ت، من «خانم» نیستم.
اسکورپیوس:
شما مدیر هستین؟ ولی من...
دلورس آمبریج:
من مدیر هستم، و هر چقدر هم که اصل و نسبت مهم باشن... این موضوع، قرار نیست بهانه ای برای وقت تلف کردن و خراب کاری باشه.
اسکورپیوس:
یه پسر توی این دریاچه هست. باید برین کمک بیارین. دارم دنبال دوستم می گردم، خانم. پروفسور. یعنی خانم مدیر. یکی از شاگردهای هاگوارتز، خانم. دارم دنبال آلبوس پاتر می گردم.
دلورس آمبریج:
پاتر؟ آلبوس پاتر؟ همچین دانش آموزی نداریم. در واقع، سال هاست که پاتری توی هاگوارتز وجود نداشته – و اون پسر هم آخر و عاقبتش زیاد خوب نبود. چه برسه به اینکه روحش شاد باشه، هری پاتر، بیشتر میشه گفت در ناامیدی ابدیه. آشوبگر مطلقی بود.
اسکورپیوس:
هری پاتر مُرده؟

ناگهان از گوشه و کنار سالن، صدای نفس باد حس می شود. تعدادی ردای سیاه اطراف تماشاگران بلند می شوند. رداهای سیاهی که تبدیل به پیکرهای سیاهی می شوند. که مشخص می شود دیوانه سازها هستند.
دیوانه سازها در سالن پرواز می کنند. این پیکرهای کُشنده ی سیاه، این نیروهای کشنده ی سیاه. آنها دلیل کاملی برای ترس هستند. و روح اتاق را می مکند.
باد ادامه می یابد. درست مثل جهنم است. و سپس، درست از پشت اتاق، زمزمه ای در اطراف همه به گوش می رسد.
صدایی که مشخص است متعلق به کیست. صدای ولدمورت...
هری پاتر.
خواب هری به واقعیت پیوسته است.

دلورس آمبریج:
توی اون دریاچه چیز بامزه ای قورت دادی؟ بدون اینکه کسی متوجه بشه به یه گندزاده تبدیل شدی؟ بیشتر از بیست ساله که هری پاتر طی اون کودتای نافرجام مدرسه از کشته شده – یکی از اون آدمکش های دامبلدور بود که ما شجاعانه توی نبرد هاگوارتز از پا درش آوردیم – حالا هم همرام بیا – نمی دونم چه بازی ای داری از خودت در میاری ولی داری دیوانه سازها رو ناراحت می کنی و کاملاً به «روز ولدمورت» گند می زنی.

و صدای زمزمه ها به زبان مارها بلندتر و بلندتر می شوند. به طرز وحشتناکی بلند می شوند. و پرچم های غول پیکری که نماد مار روی آنهاست از بالا روی صحنه انداخته می شوند.

اسکورپیوس:
روز ولدمورت؟

صحنه تاریک می شود.

پرده سوم، صحنه بیست و یک

خانه ی سالمندان جادوگر و ساحره ی سنت آزوالد، اتاق دلفی

هری، هرماینی، رون، دراکو و جینی درون اتاق ساده ی بلوط رنگی را نگاه می کنند.

هری:
احتمالا از طلسم بطلان روی اون استفاده کرده. روی همه شون استفاده کرده. خودش رو جای یه پرستار جا زده و وانمود کرده برادرزاده شه.
هرماینی:
الان با وزارتخونه بررسی کردم - هیچ سابقه ای ازش وجود نداره. مثل یه شبحه.
دراکو:
اسپه سیالیس ر ه وِلیو(۷۷)!

نگاه همه به سمت دراکو برمی گردد.
خب حداقل به امتحانش می ارزید، شماها منتظر چی هستین؟ ما که هیچی نمی دونیم، برای همین باید امیدوار باشیم که حداقل این اتاق یه چیزی رو برامون مشخص کنه.

جینی:
کجا می تونسته چیزی رو مخفی کنه؟ اینجا که یه اتاق خیلی ساده س.
رون:
این کمدها، این کمدها باید چیزی توشون مخفی شده باشه.
دراکو:
یا تختش.
دراکو شروع به وارسی تخت می کند، جینی یک لامپ را بازرسی می کند و همزمان بقیه هم شروع به گشتن کمدهای چوبی دیواری اتاق می کنند.
رون:
(روی دیوار مشت می کوبد و فریاد می زند) چی مخفی کردی؟ چه چیزی برای رو کردن داری؟
هرماینی:
شاید بهتر باشه همگی یه لحظه به این کارمون ادامه ندیم و بیایم فکر کنیم که چه چیزی –
جینی پیچ دودکش یک چراغ نفتی را باز می کند. صدای نفس کشیدن به گوش می رسد. بعد از آن صدای فس فس. چهره ی همه به سمت آن برمی گردد.
این دیگه چی بود؟
هری:
به زبون مارها بود – که قاعدتاً دیگه نباید بتونم تشخیصش بدم.
هرماینی:
چی می گفت؟
هری:
من از کجا...؟ از بعد از مرگ ولدمورت دیگه نتونستم زبون مارها رو بفهمم.
هرماینی:
زخمت هم قرار نبود دوباره درد بگیره.
هری به هرماینی نگاهی می اندازد.
هری:
گفت: «خوش اومدی شومسار.» فکر کنم نیاز باشه بهش بگم که باز بشه...
دراکو:
بگو پس.

هری چشمانش را می بندد. به زبان مارها سخن می گوید.
اتاقی که در آن هستند تغییر می کند، تاریک تر و دلگیرتر می شود. توده ای از نوشته های مار مانند بر روی دیوار نقش می بندد.
و روی آنها، با رنگ فلورسنت، یک پیشگویی نوشته شده است.

این چیه؟
رون:
«هنگامی که اضافه ها نجات یابند، هنگامی که زمان برگردانده شود، هنگامی که فرزندان ناپیدا پدرانشان را به قتل رسانند: آن زمان لرد سیاه باز خواهد گشت.»
جینی:
یه پیشگویی. یه پیشگویی جدید.
هرماینی:
سدریک – ولدمورت به سدریک گفته بود اضافه.
رون:
هنگامی که زمان برگردانده شود – زمان برگردان دست اون دختره ست، مگه نه؟
چهره هایشان در هم می رود.
هرماینی:
حتماً دست خودشه.
رون:
اما برای چی به اسکورپیوس یا آلبوس نیاز داره؟
هری:
برای اینکه من پدری هستم که بچه ش براش ناپیداست. بچه ش رو درک نکرده.
دراکو:
این دختره کی هست؟ که انقدر روی این چیزا گیر داده؟
جینی:
فکر کنم جواب سوالت رو بدونم.

همه به او نگاه می کنند. جایی را نشان می دهد... چهره های همگی با ترس و نگرانی در هم فرو می رود.
در تمام طول سالن کلمه ها ظاهر شده اند – عباراتی خطرناک، جملاتی وحشتناک.
«سیاهی را از نو به دنیا خواهم آورد. پدر خود را باز خواهم گردانید.»

رون:
نه. امکان نداره اون...
هرماینی:
چطور اصلاً همچین چیزی ممکنه؟
دراکو:
ولدمورت یه دختر داشته؟

وحشت زده به بالا نگاه می کنند. جینی دست هری را می گیرد.

هری:
نه، نه، نه. این یکی دیگه نه. هر چیزی به جز این.

صحنه سیاه می شود.

هری پاتر و فرزند طلسم شده بخش یک و دو برای اولین بار توسط سونیا فرایدمن پروداکشنز، کالین کلندر و تولیدات تئاتری هری پاتر تهیه شد. اولین اجرای رسمی نمایش در تاریخ ۳۰ جولای ۲۰۱۶ در سالن پلیس تیتر لندن در انگلستان با هنرنمایی بازیگران زیر (به ترتیب حروف الفبا) انجام شد:

کریگ بوکر پسر
جرمی انگ جونز

میرتل گریان، لی لی پاتر
آنابل بالدوین

عمو ورنون، سوروس اسنیپ، لرد ولدمورت
پاول بنتال

اسکورپیوس مالفوی
آنتونی بول

آلبوس پاتر
سم کلمت

هرماینی گرنجر
نوما دومزونی

پالی چپمن
کلودیا گرنت

هاگرید، کلاه گروه بندی
کریس جارمن

یان فردریکس
جیمز له لاکر

خاله پتونیا، خانم هوچ، دلورس آمبریج
هلنا لیمبری

ایموس دیگوری، آلبوس دامبلدور
بری مک کارتی

ساحره ی فروشنده، پروفسور مک گوناگل
سندی مک دید

رئیس ایستگاه
آدام مک نامرا

جینی پاتر
پاپی میلر

سدریک دیگوری، جیمز سیریوس پاتر، جیمز پاتر
تام میلیگن

دادلی دورسلی، کار جنکینز، ویکتور کرام
جک نورت

هری پاتر
جیمی پارکر

دراکو مالفوی
الکس پرایس

بِین
نونو سیلوا

رز گرنجر-ویزلی، هرماینی جوان
چرل اسکیت

دلفی دیگوری
استر اسمیت

رون ویزلی
پاول تورنلی

هری پاتر جوان
رودی گودمن، آلفرد جونز، بیلی کیو، یوان راترفورد، ناتانیل اسمیت، دیلان استندن

لی لی لونا پاتر
زوئی براف، کریستینا فری، کریستیانا هاچینگز

سایر نقش ها

نیکولا آلکسیس، جرمی انگ جونز، رزمری آنابلا، جک بنت، پاول بنتال، مورگ کراس، کلودیا گرنت، جیمز هوارد، لوری جیمز، کریس جارمن، مارتین جانستون، جیمز له لاکر، هلنا لیمبری، بری مک کارتی، اندرو مک دانلد، آدام مک نامرا، تام میلیگن، جک نورت، استوارت رمزی، نونو سیلوا، چرل اسکیت

بازیگران علی البدل

هلن الوکو، مورگ کراس، چیپو کوریا، تام مکلی، جاشوا وایت

کلیه حقوق این فایل متعلق به وب سایت دمنتور می باشد. لطفا بدون ذکر منبع از اشتراک فایل خودداری کنید. از تمام وب سایت ها، شبکه های اجتماعی و کانال های تلگرامی درخواست داریم فایل الکترونیک این کتاب را بدون لینک منبع و مستقیم منتشر نکنند.
این ترجمه صرفا از روی علاقه و جهت خدمت به طرفدارهای هری پاتر به صورت رایگان با زحمت شبانه روزی گروه مترجمین و مدیرهای دمنتور تهیه شده است. لطفا با حفظ اخلاق و انصاف، حقوق ما را رعایت کنید.
از همه دیدگاه های شما استقبال می کنیم. لطفا از طریق وب سایت دمنتور یا ایمیل با ما در ارتباط باشید.
Website: www.dementor.ir
Email: info@dementor.ir
Telegram: https://telegram.me/dementor_ir
Instagram, Twitter and Facebook: @divanesaz
YouTube: http://youtube.com/divanesaztv

بخش اول

پرده اول

پرده اول، صحنه یک

کینگزکراس(۱)

ایستگاه شلوغ و مملو از جمعیت است. آدم های بسیاری در ایستگاه هستند که هر کدام می خواهند برای خود جایی بروند. در بین این فشار و شلوغی، دو قفس بزرگ بر روی دو چرخ دستی سنگین، تلق و تلوق می کنند. این چرخ دستی ها توسط دو پسر به نام های جیمز پاتر(۲) و آلبوس پاتر(۳) کشیده می شوند که مادر آنها، جینی(۴)، هم به دنبالشان در حال حرکت است. مردی سی و هفت ساله به نام هری(۵)، دختر خود، لی لی(۶) را بر روی شانه هایش حمل می کند.

آلبوس:
بابا، همش داره این حرف رو می زنه.
هری:
جیمز، بس می کنی؟
جیمز:
فقط گفتم شاید بیفته اسلیترین. و شاید... (پدرش به او چشم غره می رود) باشه.
آلبوس:
(به مادرش نگاه می کند) برام نامه می نویسین دیگه، نه؟
جینی:
اگر بخوای هر روز برات نامه می فرستیم.
آلبوس:
نه. هر روز نمی خواد. جیمز میگه بیشتر بچه ها فقط ماهی یه بار از خونه بهشون نامه می فرستن. نمی خوام که...
هری:
سال پیش برای برادرت هفته ای سه تا نامه می فرستادیم.
آلبوس:
چی؟ جیمز!

آلبوس نگاه غضبانکی به جیمز می کند.

جینی:
بله. بهتره هر چیزی که در مورد هاگوارتز(۷) بهت میگه رو سریع باور نکنی. برادرت یه کم شوخه.
جیمز:
(می خندد) حالا میشه بریم، لطفا؟
آلبوس اول نگاهی به پدر و بعد مادرش می اندازد.
جینی:
تنها کاری که باید بکنی اینه که مستقیم بری سمت دیوار بین سکوی نه و ده.
لی لی:
خیلی هیجان زده م.
هری:
سرعتت رو کم نکن و نترس که بهش برخورد کنی، این خیلی نکته مهمیه. اگر استرس داری، بهتره بدوی طرفش.
آلبوس:
من آماده م.

هری و لی لی دست خود را روی چرخ دستی آلبوس می گذارند - جینی هم چرخ دستی جیمز را می گیرد - و با هم خانوادگی به سمت دیوار به سرعت می دوند.

پرده اول، صحنه دو

سکوی نه و سه چهارم

بخار سفید غلیظی از قطار سریع السیر هاگوارتز محیط را پوشانده است.

روز پر جمعیتی است، اما به جای اینکه مردم عادی با لباس های رسمی در حال گذران روز خود باشند، جادوگران و ساحره هایی با رداهای خود در حال تلاش هستند تا به بهترین روش با فرزند دلبند خود خداحافظی کنند.

آلبوس:
دیگه وقتشه.
لی لی:
وای!
آلبوس:
سکوی نه و سه چهارم.
لی لی:
کجا هستن؟ اینجان؟ نکنه نیومدن؟

هری با دست رون(۸) و هرماینی(۹) و دخترشان رز(۱۰) را نشان می دهد. لی لی به سرعت به سمت آنها می دود.

دایی رون. دایی رون!!!

در حالی که لی لی به سرعت به او می رسد، رون صورت خود را سمت آنها می چرخاند. لی لی را بلند می کند و در آغوش می گیرد.

رون:
این هم از پاتر دوست داشتنی من.
لی لی:
تردستی من به دستت رسید؟
رون:
ببینم شما اصلاً تا حالا نفس دماغ ربای ویژه ی وسایل شوخی ویزلی به گوشت خورده؟
رز:
مامان! بابا باز می خواد اون کار مسخره ش رو انجام بده.
هرماینی:
از نظر تو مسخره س، خودش که فکر می کنه شاهکاره. به نظر من یه چیزی بین این دوتاس.
رون:
صبر کن. بذار یه کم هوا بگیرم... حالا فقط یه کم لازمه که... ببخشید اگه یه کم بوی سیر میدم.

روی صورت لی لی فوت می کند. لی لی می خندد.

لی لی:
بوی فرنی میدی.
رون:
بینگ، بنگ، بونگ. دختر جوون، آماده شو که دیگه نتونی هیچ بویی رو احساس کنی...
بینی او را بلند می کند.
لی لی:
دماغم کو؟
رون:
بفرما!

دست های رون خالی است. حقه ی مسخره ای انجام داد و همگی از فرط بی مزه بودن آن لذت بردند.

لی لی:
خیلی خُلی.
آلبوس:
باز همه دارن به ما زل می زنن.
رون:
به خاطر منه! خیلی معروفم. اصلاً شاهکار حقه های دماغم اسطوره ای شده!
هرماینی:
واقعا هم خیلی تحفه س.
هری:
راحت ماشینت رو پارک کردی؟
رون:
آره. هرماینی باور نمی کرد که بتونم از آزمایش رانندگی مشنگی، سربلند بیرون بیام. مگه نه هرماینی؟ فکر می کرد آخر سر مجبور بشم مسئول امتحان رو بفراموشم.
هرماینی:
اصلاً همچین فکری نکردم. من کاملاً بهت باور دارم.
رز:
منم کاملاً باور دارم که حافظه ی مسئول امتحان رو اصلاح کرده.
رون:
اوهوی!
آلبوس:
بابا...
آلبوس با دستش ردای هری را می کشد. هری پایین را نگاه می کند.
فکر می کنی – چی میشه اگه – من بیفتم اسلیترین...
هری:
خب مگه چه اشکالی داره؟
آلبوس:
اسلیترین گروه مارها و جادوی سیاهه... گروه جادوگرهای شجاع که نیست.
هری:
آلبوس سِوِروس، اسم تو رو از روی دو مدیر هاگوارتز انتخاب کردیم. یکی از اونها اسلیترینی بود و احتمالاً یکی از شجاع ترین آدم هایی بود که تو عمرم شناختم.
آلبوس:
اما آخه...
هری:
اگر برات مهمه، کلاه گروه بندی احساس تو رو درک می کنه و ملاک قرار میده.
آلبوس:
واقعاً؟
هری:
برای من که این کارو کرد.

این چیزی است که تا به حال هرگز نگفته بود. برای همین چند لحظه ای در ذهنش به آن پرداخت.

هاگوارتز از احساسات و وجود تو ساخته میشه، آلبوس. بهت قول میدم هیچ بهونه ای برای ترسیدن وجود نداشته باشه.

جیمز:
به جز تسترال ها. مراقب تسترال ها باش.
آلبوس:
فکر می کردم اونها نامرئی باشن که!
هری:
حرف استادهات رو گوش کن، جیمز رو ولش کن و یادت نره که از اوقاتت در اونجا لذت ببری. حالا اگر نمی خوای این قطار بدون تو حرکت کنه، دیگه باید سوار بشی...
لی لی:
می خوام دنبال قطار بدوم.
جینی:
لی لی، برگرد اینجا ببینم.
هرماینی:
رز، یادت باشه سلام گرم ما رو به نویل برسونی.
رز:
مامان، من که نمی تونم برای یه پروفسور سلام گرم بفرستم!

رز وارد قطار می شود. بعد از او آلبوس برمی گردد و جینی و هری را برای آخرین بار در آغوش می گیرد و به دنبال رز می رود.

آلبوس:
باشه. خداحافظ پس.

سوار قطار می شود. هرماینی، جینی، رون و هری برای دیدن حرکت قطار می ایستند. قطار سوتی می زند و سکو را ترک می کند.
جینی:
مشکلی براشون پیش نمیاد، درسته؟
هرماینی:
هاگوارتز جای خیلی بزرگیه.
رون:
بزرگ، فوق العاده و پر از غذا. حاضرم هر چی دارم بدم و دوباره برگردم اونجا.
هری:
عجیبه، آل (مخفف آلبوس) نگران این بود که نکنه بیفته اسلیترین.
هرماینی:
اینکه چیزی نیست. رز نگران این بود که سال اول رکورد کوییدیچ رو می تونه بشکنه یا سال دوم. و اینکه چقدر سریع تر از موعد می تونه توی امتحانات سمج شرکت کنه.
رون:
موندم این بچه به کی رفته.
جینی:
هری، اگه آل همچین اتفاقی براش بیفته، تو چه احساسی در موردش پیدا می کنی؟
رون:
می دونی چیه، جین. ما همیشه فکر می کردیم که تو ممکنه توی اسلیترین گروه بندی بشی.
جینی:
چی؟
رون:
باور کن. اصلاً فرد و جورج سرش شرط بسته بودن.
هرماینی:
میشه بریم؟ مردم دارن نگاهمون می کنن.
جینی:
هر وقت شما سه تا دور هم جمع میشین، همیشه مردم نگاه می کنن. جدای از همدیگه هم مردم به تو نگاه می کنن.

هر چهار نفر از ایستگاه خارج می شوند. جینی، هری را متوقف می کند.

هری... مشکلی براش پیش نمیاد دیگه، نه؟
هری:
معلومه که مشکلی براش پیش نمیاد.

پرده اول، صحنه سه

قطار سریع السیر هاگوارتز

آلبوس و رز در راهروی واگن قطار پیش می روند.

ساحره ی فروشنده(۱۱) در حالی که چرخ دستی اش را هل می دهد نزدیک می شود.

ساحره ی فروشنده:
چیزی از چرخ دستی می خواین، عزیزانم؟ پیراشکی کدوتنبل؟ قورباغه ی شکلاتی؟ کیکی پاتیلی؟
رز:
(متوجه نگاه حریصانه ی آلبوس به قورباغه های شکلاتی می شود) آل. باید تمرکز کنیم.
آلبوس:
روی چی تمرکز کنیم؟
رز:
روی اینکه تصمیم بگیریم با کی دوست بشیم. می دونی که توی اولین سفر با قطار هاگوارتز بود که مامان و بابای من، با پدرت آشنا شدن.
آلبوس:
یعنی الان باید تصمیم بگیریم که تا آخر عمرمون با کی دوست بشیم؟ خیلی ترسناکه.
رز:
اتفاقاً برعکس، هیجان انگیزه. من یه گرنجر-ویزلی هستم، تو هم یه پاتری. همه دلشون می خواد با ما دوست بشن، هرکی رو بخوایم می تونیم انتخاب کنیم.
آلبوس:
خب چطور تصمیم بگیریم... به کدوم کوپه بریم...؟
رز:
همه شون رو ارزیابی می کنیم و بعد تصمیم می گیریم.

آلبوس درِ یکی از کوپه ها را باز می کند و داخل آن اسکورپیوس، پسر موطلایی تنهایی را می یابد که جز او کس دیگری در کوپه نیست. آلبوس لبخندی به او می زند. اسکورپیوس نیز در جواب لبخندی می زند.

آلبوس:
سلام. این کوپه... ؟
اسکورپیوس:
خالیه. فقط منم.
آلبوس:
عالیه. پس اگه اشکالی نداره ما یه کم اینجا بشینیم؟
اسکورپیوس:
اشکالی نداره. سلام.
آلبوس:
من آلبوسم. آل. من... اسمم آلبوسه...
اسکورپیوس:
سلام اسکورپیوس. منظورم اینه که من اسکورپیوس ام. تو آلبوسی. من اسکورپیوس. و حتماً تو هم...

چهره ی رز فوراً حالت دوستانه ی خود را از دست داد.

رز:
رز هستم.
اسکورپیوس:
سلام، رز. دوست داری یه کم از زنبورهای ویژویژوی جوشانِ من بخوری؟
رز:
تازه صبحونه خوردم. ممنون.
اسکورپیوس:
یه کم شکلات شوک دهنده دارم، آب نبات جنی فلفلی و حلزونای ژله ای. اینا ایده ی مامانمه، همیشه می گه (با آواز می خواند) «شیرینی همیشه کمک می کنه که دوست پیدا کنی.» (متوجه می شود که آواز خواندن یک اشتباه بوده است) احتمالاً ایده ی احمقانه ایه.
آلبوس:
من یه کم می خورم... مامان من نمی ذاره شیرینی بخورم. به نظرت از کدوم شروع کنم؟

رز دور از چشم اسکورپیوس ضربه ای به آلبوس می زند.

اسکورپیوس:
کاری نداره. از نظر من بدون شک آب نبات جنی فلفلی، سلطان شیرینی و تنقلاته. یه جور شیرینی با طعم نعناع فلفلیه که باعث میشه از گوش هات دود بیرون بزنه.
آلبوس:
عالیه، پس از همین می خو... (رز دوباره به او ضربه ای می زند.) رز، میشه این قدر منو نزنی؟
رز:
من کی تو رو زدم؟
آلبوس:
همین الان منو زدی، و خیلی هم درد داره.

صورت اسکورپیوس آویخته شد.

اسکورپیوس:
داره به خاطر من بهت می زنه.
آلبوس:
چی؟
اسکورپیوس:
ببینین، من می دونم شما کی هستین، پس احتمالاً تعجبی نداره که شما هم بدونین من کی ام.
آلبوس:
منظورت چیه که می دونی من کی ام؟
اسکورپیوس:
تو آلبوس پاتری. اونم رز گرنجر-ویزلی. و من اسکورپیوس مالفوی(۱۲) هستم. پسر آستوریا(۱۳) و دراکو مالفوی(۱۴). پدر و مادر ما... با هم رابطه ی خوبی نداشتن.
رز:
خیلی لطیف بیانش کردی. پدر و مادر تو مرگ خوارن!
اسکورپیوس:
(با لحنی رنجیده) بابام بود... ولی مامانم نبود.

رز نگاهش را برگرداند، و اسکورپیوس دلیل این کارش را می داند.

من می دونم چه شایعه ای سر زبون هاست، ولی دروغه.

آلبوس نگاهش را از قیافه ی معذب رز به چهره ی مایوس اسکورپیوس انداخت.

آلبوس:
چه شایعه ای... سر زبون هاست؟
اسکورپیوس:
شایعه کردن که پدر و مادرم نمی تونستن بچه دار بشن و پدرم و پدربزرگم برای جلوگیری از قطع نسل مالفوی ها و داشتن یه وارث قدرتمند چنان درمانده بودن که... که با استفاده از یه زمان برگردان مادرم رو به گذشته فرستادن...
آلبوس:
به کجا فرستادن؟
رز:
شایعه اینه که اسکورپیوس پسر ولدمورته(۱۵)، آلبوس.

سکوت وحشتناک و ناراحت کننده ای حکمفرما شد.

احتمالاً چرنده. آخه... ببین، تو یه دماغ داری.

از تنش فضا کاسته شد. اسکورپیوس که به طور ترحم انگیزی بابت این حرف سپاسگزار بود، خندید.

اسکورپیوس:
و درست مثل دماغ پدرمه! دماغش، موهاش و اسمش رو به ارث بردم. البته نه این که چیز خوبی باشه. یعنی... من اختلافاتی با پدرم دارم. ولی در کل، ترجیح می دم یه مالفوی باشم تا اینکه، چه می دونم پسر لرد سیاه.

اسکورپیوس و آلبوس به یکدیگر نگاه کردند و احساسی بین آن دو رد و بدل شد.

رز:
بله، خب دیگه، ما احتمالاً باید بریم جای دیگه ای بشینیم. بیا، آلبوس.

آلبوس غرق در فکر است.

آلبوس:
نه. (قیافه ی رز را می بیند) من راحتم. تو برو...
رز:
آلبوس. من منتظرت نمی مونم.
آلبوس:
و منم ازت چنین انتظاری ندارم. ولی اینجا می مونم.
رز لحظه ای به او نگاه می کند و سپس از کوپه بیرون می رود.
رز:
باشه!

اسکورپیوس و آلبوس در حالی که به یکدیگر نگاه می کردند، در جای خود نامطمئن باقی ماندند.

اسکورپیوس:
ممنون.
آلبوس:
نه. نه. من به خاطر تو نموندم، به خاطر شیرینی هات موندم.
اسکورپیوس:
این دختر خیلی دوآتیشه س.
آلبوس:
آره. متاسفم.
اسکورپیوس:
نه. ازش خوشم اومد. ترجیح می دی آلبوس صدات کنم یا آل؟

اسکورپیوس لبخندی به پهنای صورتش زد و دو شیرینی را به دهان انداخت.

آلبوس:
(فکر می کند). آلبوس.
اسکورپیوس:
(در حالی که از گوش هایش دود بیرون می زند) ممنون که به خاطر شیرینی هام موندی، آلبوس!
آلبوس:
(می خندد). وای.

پرده اول، صحنه چهار

صحنه های متغیر

و اکنون وارد صحنه ای می شویم که متشکل از زمان های مختلفی است. این صحنه تمام و کمال در مورد سحر و جادو است. همان گونه که ما بین مکان ها جهش می کنیم، تغییرات به سرعت انجام می شوند. صحنه ی مجزایی وجود ندارد، جز بخش های کوچکی که ثبات گذر زمان را نشان می دهند.
در آغاز، در هاگوارتز قرار داریم. در سرسرای بزرگ؛ جایی که تمام بچه ها در حال رقص و پای کوبی به دور آلبوس هستند.

پالی چپمن(۱۶):
آلبوس پاتر؟
کارل جنکینز(۱۷):
یه پاتر. توی دوره ی تحصیلی ما.
یان فردریکس(۱۸):
موهاش شبیه باباشه. موهاش با موهای باباش مو نمیزنه.
رُز:
اون پسرعمه ی منه (به طرفش برمی گردند) رُز گرنجر-ویزلی هستم. از دیدنتون خوشحالم.
کلاه گروه بندی به میان دانش آموزانی می آید که در گروه هایشان در حال جست و خیز هستند.

به سرعت مشخص می شود که کلاه در حال نزدیک شدن به رُز است که با حالتی عصبی و هیجان زده منتظر تعیین سرنوشتش شده است.

کلاه گروه بندی:
قرن هاست که این کار را انجام داده ام
بر سر تمام دانش آموزان نشسته ام
از افکار فهرست تهیه کرده ام
چرا که من کلاه گروه بندی مشهورم.
تیزهوشان را گروه بندی کرده ام، کم هوشان را گروه بندی کرده ام،
این کار را از میان چاق و لاغرها انجام داده ام
پس مرا بر روی سرت بگذار تا بفهمی
متعلق به کدام گروه هستی...
رُز گرنجر-ویزلی.

کلاه بر سر رُز قرار می گیرد.

گریفیندور!

صدای تشویق و هلهله گریفیدوری ها در حالی که رُز به آنها ملحق می شود، به گوش می رسد.

رُز:
دامبلدور(۱۹) رو شُکر.
اسکورپیوس حرکت می کند تا جای رُز را در زیر نگاه خیره ی کلاه گروه بندی بگیرد.
کلاه گروه بندی:
اسکورپیوس مالفوی.
کلاه بر سر اسکورپیوس قرار می گیرد.
اسلیترین!
اسکورپیوس انتظار چنین چیزی را داشت، سرش را تکان می دهد و لبخند نصفه و نیمه ای می زند. صدای تشویق و هلهله ی اسلیترینی ها در حالی که اسکورپیوس به آن ها ملحق می شود، به گوش می رسد.
پالی چپمن:
خُب، با عقل جور در میاد.
آلبوس به سرعت به مقابل صحنه می رود.
کلاه گروه بندی:
آلبوس پاتر.

کلاه بر سر آلبوس قرار می گیرد – و به نظر این بار بیشتر تامل می کند – در واقع به نظر می رسد او هم گیج شده است.

اسلیترین!

سکوت حکم فرما می شود.
سکوتی محض و عمیق.
سکوتی که سرد است، اندکی غیرطبیعی است و خسارت درونش دارد.
پالی چپمن:
اسلیترین؟!
کریگ بوکر پسر(۲۰):
وای! یه پاتر؟ توی اسلیترین؟

آلبوس با تردید نگاهی به اطرافش می اندازد. اسکورپیوس لبخندزنان و خوشحال از میان جمعیت فریاد می زند.

اسکورپیوس:
می تونی کنار من بشینی!
آلبوس:
(کاملاً پریشان) آره. باشه.
یان فردریکس:
گمونم زیادم موهاش شبیه باباش نیست.
رُز:
آلبوس؟ ولی این درست نیست، آلبوس. قرار نبود این طوری بشه.

و ناگهان درس پرواز با خانم هوچ(۲۱) در حال انجام است.

خانم هوچ:
خُب، منتظر چی هستین؟ همه کنار جاروهای پرنده شون وایسن. زود باشید. عجله کنید.

بچه ها به سرعت کنار جاروهای خودشان می ایستند.

خانم هوچ:
دستتون رو بیارید جلو و بگیرید بالا سر جاروهاتون و بگید، «بیا بالا!»
بچه ها:
بیا بالا!
جاروهای رُز و یان به راحتی در دست هایشان قرار می گیرند.
رُز و یان:
اینه!
خانم هوچ:
زود باشید دیگه، برای آدمای از زیر کار دررو وقت ندارم. بگید «بیا بالا.» با تمام وجودتون بگید «بیا بالا.»
بچه ها:
(به غیر از رُز و یان) بیا بالا!

جاروی اسکورپیوس و همین طور بقیه جاروها به راحتی در دست هایشان قرار می گیرند. فقط آلبوس است که جارویش روی زمین باقی می ماند.

بچه ها:
(به غیر از رُز و یان) بیا بالا. بیا بالا. بیا بالا.
جارویش از جا تکان نمی خورد. حتی یک میلی متر. با شک و تردید و ناامیدی خیره به جارویش نگاه می کند. بقیه کلاس در حال خندیدن هستند.
پالی چپمن:
به حق ریش مرلین، چه ضایع! جدی جدی انگار اصلاً شبیه پدرش نیست، نه؟
کارل جنکینز:
آلبوس پاتر، فشفشه ی اسلیترین.
خانم هوچ:
خیلی خُب. بچه ها. وقت پروازه.
و همان طور که بخار سراسر صحنه را می پوشاند، هری ناگهان پدیدار می شود.

به سکوی نه و سه چهارم بر می گردیم و زمان به طرز بی رحمانه ای سپری شده است. اکنون آلبوس یک سال بزرگتر شده است. (و هری هم همین طور، ولی نه آن طور که به چشم بیاید)

آلبوس:
فقط یه خواهش ازت دارم، بابا، اگه میشه – اگه میشه فقط یه کمی دورتر از من وایسا.
هری:
(متحیر) سال دومی ها دوست ندارن با باباهاشون دیده بشن، آره؟
جادوگر بی ملاحظه ای دورشان را می گیرد.
آلبوس:
نه، آخه... تو، تویی و... منم من و...
هری:
فقط نگاه های مردمه، خب؟ مردم نگاه می کنن. و دارن به من نگاه می کنن، نه تو.
جادوگر بی ملاحظه به هری چیزی برای امضا کردن می دهد – هری امضا می کند.
آلبوس:
به هری پاتر و پسر نااُمیدکننده ش.
هری:
منظورت از این حرف چیه؟
آلبوس:
به هری پاتر و پسر اسلیترینی ش.
جیمز به سرعت، در حالی که کیفش را با خود حمل می کند از کنارشان عبور می کند.
جیمز:
اسلیترینی اسلیترین، دودلی رو بی خیال شو. الان موقع سوار شدن به قطاره.
هری:
لزومی به گفتنش نبود، جیمز.
جیمز:
(مدت زیادی است که سوار شده) کریسمس می بینمت، بابا.
هری، دلواپس و نگران به آلبوس نگاه می کند.
هری:
آل-
آلبوس:
اسم من آلبوسه، نه آل.
هری:
بچه های دیگه هم این قدر نامهربونن؟ آره؟ شاید اگه سعی کنی یه چندتا دوست دیگه پیدا کنی... بدون رون و هرماینی من از هاگوارتز جون سالم به در نمی بردم، از هیچ جایی جون سالم به در نمی بردم.
آلبوس:
من یه رون و هرماینی دیگه لازم ندارم. من- من خودم یه دوست دارم، اسکورپیوس و اینم می دونم که تو ازش خوشت نمیاد ولی اون تنها کسیه که من لازم دارم.
هری:
ببین، خوشحال بودن تو، تنها چیزیه که برای من اهمیت داره
آلبوس:
لازم نبود منو بیاری ایستگاه، بابا.
آلبوس چمدانش را بر می دارد و با دلخوری دور می شود.
هری:
ولی من خودم می خواستم اینجا باشم...
ولی آلبوس دیگر رفته است. در این بین دراکو مالفوی، با لباس های شیک و موهای دُم اسبی بسته شده اش، از میان جمعیت، کنار هری ظاهر می شود.
دراکو:
می خوام یه لطفی در حقم بکنی.
هری: دراکو
دراکو:
این شایعات – در مورد اصل و نسب پسرم – انگار قرار نیست تمومی داشته باشن. شاگردهای هاگوارتز اسکورپیوس رو یه بند به خاطر این موضوع دست میندازن. اگه وزارتخونه بتونه یه بیانیه با تاکید مجدد روی این موضوع که تمام زمان برگردان ها توی نبرد سازمان اسرار نابود شدن منتشر کنه...
هری:
دراکو، اینم می گذره– به زودی بی خیال میشن.
دراکو:
پسر من داره زجر می کشه و – آستوریا هم چند وقته حال و روز خوشی نداره – پس باید هر طور شده از همه لحاظ حمایت بشه.
هری:
اگه نسبت به شایعات بی پایه و اساس واکنش نشون بدی، بیشتر بهشون دامن میزنی. این شایعات که ولدمورت سال ها پیش یه بچه داشته از قدیم بوده و هست؛ اسکورپیوس هم اولین متهم نیست. وزارتخونه، هم به خاطر شما و همین طور به خاطر خودش هم که شده باید از این شایعات دوری کنه.
دراکو، عصبانی شده و چهره اش در هم می رود؛ صحنه خالی می شود و رُز و آلبوس حاضر و آماده با چمدان هایشان کنار هم می ایستند.
آلبوس:
به محض اینکه قطار حرکت کنه دیگه مجبور نیستی باهام صحبت کنی.
رُز:
می دونم. فقط جلوی بزرگترها باید به تظاهر کردنمون ادامه بدیم.

اسکورپیوس– پر از امید و با چمدانی پرتر و بزرگ تر در دست - شروع به صحبت می کند.

اسکورپیوس:
(با حالتی امیدوار) سلام، رُز.
رُز:
(با صراحت) خداحافظ، آلبوس.
اسکورپیوس:
(همچنان امیدوار) اون حس خوبی به آدم میده.

و ناگهان درون سرسرای بزرگ هستیم و پروفسور مک گوناگل(۲۲)، در حالی که لبخند ملیحی بر صورت دارد روی صحنه ایستاده است.

پروفسور مک گوناگل:
و مفتخرم که عضو جدید تیم کوییدیچ گریفیندور رو معرفی کنم – بازیکن جدیدمون – (متوجه می شود که باید خودش را بی طرف جلوه دهد) جستجوگر درجه یک و جدیدتون... رُز گرنجر-ویزلی.

سرسرا در تشویق و هلهله ها غوطه ور می شود. اسکورپیوس هم همراه آنان در حال تشویق کردن است.

آلبوس:
تو هم تشویقش می کنی؟ ما از کوییدیچ متنفریم و تازه اونم برای یه گروه دیگه بازی می کنه.
اسکورپیوس:
اون دخترداییته، آلبوس.
آلبوس:
فکر کردی اگه اون جات بود تو رو تشویق می کرد؟
اسکورپیوس:
من که فکر می کنم عالیه.

همانطور که ناگهان کلاس معجون سازی آغاز می شود، دانش آموزان دور آلبوس را می گیرند.

پالی چپمن:
آلبوس پاتر. چه اسم و فامیل بی ربطی. وقتی از پله ها میاد بالا حتی تابلوهای نقاشی هم روشون رو بر می گردونن.

آلبوس روی یکی از معجون ها خم می شود.

آلبوس:
و حالا باید از این پودر شاخ اسب دو شاخ اضافه کنیم – خودشه دیگه، نه؟!
کارل جنکینز:
من که میگم بذار اون و بچه ی ولدمورت به حال خودشون باشن.
آلبوس:
با یه مقدار کمی خون سمندر...

معجون با صدای بلندی منفجر می شود.

اسکورپیوس:
خیلی خُب، عنصر معکوسش چیه؟ چی رو باید تغییر بدیم؟
آلبوس:
همه چیو.

و سپس، زمان همین طور رو به جلو حرکت می کند – چشمان آلبوس تاریک تر و صورتش رنگ پریده تر می شود. هنوز پسر جذابی است، اما سعی می کند این ویژگی را نپذیرد.
و ناگهان، همراه پدرش – که همچنان سعی می کند به پسرش (و خودش) تلقین کند که همه چیز رو به راه است – به سکوی نُه و سه چهارم بازمی گردد. هر دوی آنها یک سال دیگر بزرگ تر شده اند.

هری:
سال سوم، سال خیلی خوبیه. این رضایت نامه ی رفتن به هاگزمیدته(۲۳).
آلبوس:
من از هاگزمید متنفرم.
هری:
چطور می تونی از جایی که هنوز عملاً ندیدیش متنفر باشی؟
آلبوس:
بخاطر اینکه می دونم پر از شاگردهای هاگوارتزه.
آلبوس رضایت نامه را مچاله می کند.
هری:
یه بار فقط امتحانش کن – بی خیال – این فرصت رو داری که بدون اینکه مامانت متوجه بشه و با خیال راحت به مغازه دوک های عسلی بری – نه، آلبوس، این کار رو نکن.
آلبوس:
(چوبدستیش را تکان می دهد) اینسندیو(۲۴)!

کاغذ مچاله ی رضایت نامه آتش می گیرد و سپس تبدیل به خاکستر می شود و بر کف صحنه فرو می ریزد.

هری:
بر پدر تمام کارهای احمقانه لعنت!
آلبوس:
نکته ی جالبش اینه که خودم هم انتظار نداشتم طلسمم کار کنه. تو اجرای این طلسم افتضاحم.
هری:
آل – آلبوس، من مدام با پروفسور مک گوناگل در ارتباطم – میگه گوشه گیری می کنی و تو خودتی – توی درس ها مشارکت نمی کنی- مطمئناً تو... تو...
آلبوس:
خب تو دوست داری چیکار کنم؟ معجزه کنم محبوب بشم؟ با جادو جنبل خودمو بندازم تو یه گروه جدید؟ به یه شاگرد بهتر تغییرشکل بدم؟! فقط یه طلسم اجرا کن بابا، و منو به چیزی که می خوای باشم تبدیل کن، خیلی خب؟ اینطوری برای هردومون هم بهتر میشه. باید برم. باید به قطار برسم. باید دوستمو پیدا کنم.

آلبوس به طرف اسکورپیوس می دود که بدون داشتن هیچ دغدغه ای در به دنیا بر روی چمدانش نشسته است.

(با حالتی خوشحال.) اسکورپیوس... (نگران می شود.) اسکورپیوس... حالت خوبه؟

اسکورپیوس چیزی نمی گوید. آلبوس سعی می کند از طریق حرکت و حالت چشمان دوستش فکر او را بخواند.

مامانت؟ حالش بدتر شده؟
اسکورپیوس:
دیگه حالش بدتر از این نمیشه.
آلبوس کنار اسکورپیوس می نشیند.
آلبوس:
فکر کردم برام نامه می فرستی...
اسکورپیوس:
نمی دونستم چی بنویسم...
آلبوس:
نمی دونم چی باید بگم...
اسکورپیوس:
هیچی نگو.
آلبوس:
کاری از دستم بر میاد که بتونم انجام....؟
اسکورپیوس:
بیا مراسم خاکسپاریش.
آلبوس:
حتماً.
اسکورپیوس:
و دوست خوبم بمون.

و ناگهان کلاه گروه بندی در وسط صحنه قرار می گیرد و بدین معناست که به سرسرای بزرگ بازگشتیم.

کلاه گروه بندی:
از چیزی که قراره بشنوی می ترسی؟
می ترسی اسم گروهی که از آن وحشت داری را بگویم؟
اسلیترین نه! گریفیندور نه!
هافلپاف نه! ریونکلاو نه!
نگران نباش فرزندم، من کارم رو بلدم،
اگه اول گریه کنی، خندیدن رو هم یاد می گیری.
لی لی پاتر(۲۵). گریفیندور.
لی لی:
ایول!
آلبوس:
عالیه.
اسکورپیوس:
جداً فکر می کردی بیافته توی گروه ما؟ پاترها مالِ اسلیترین نیستن.
آلبوس:
به جز دوستت.

در حالی که سعی می کند از دید بقیه مخفی شود، دانش آموزان دیگر می خندند. آلبوس به همه آنها نگاهی می اندازد.

من اینو انتخاب نکردم، تو که می دونی؟ من انتخاب نکردم که پسرش باشم.

پرده اول، صحنه پنج

وزارت سحر و جادو، دفتر هری

هرماینی در دفتر شلوغ و درهم ریخته ی هری، کنار انبوه کاغذهایی که رو به رویش قرار دارند می نشیند. به آرامی آنها را دسته بندی می کند. هری با عجله وارد می شود. از ناحیه ی گونه زخمی شده و در حال خون ریزی است.

هرماینی:
چطور پیش رفت؟
هری:
واقعیت داشت.
هرماینی:
تئودور نات؟
هری:
بازداشت شده.
هرماینی:
و زمان برگردان؟
هری زمان برگردان را نشان می دهد. به طرز فریبنده ای می درخشد.
واقعیه؟ کار میکنه؟ این یه زمان برگردان ساعتی نیست – بیشتر از این آدم رو به گذشته می بره؟
هری:
هنوز هیچی نمی دونیم. اونجا می خواستم امتحانش کنم ولی بعدش بی خیال شدم.
هرماینی:
خُب، الان تو چنگمونه.
هری:
و مطمئنی که می خوای نگهش داری؟
هرماینی:
فکر نکنم راه دیگه ای داشته باشیم. نگاش کن. کاملاً با اون زمان برگردانی که داشتم فرق می کنه.
هری:
(با حالتی سرد و بی روح) ظاهراً از زمان بچگی مون جادوگری پیشرفت زیادی کرده.
هرماینی:
داری خون ریزی می کنی.

هری به صورت خود در آینه نگاهی می اندازد. با ردایش زخم را تمیز می کند.

نگران نباش. جای زخمش از بین میره.
هری:
(با پوزخند) تو دفتر من چیکار می کنی هرماینی؟
هرماینی:
مشتاق بودم در مورد تئودور نات بشنوم و – گفتم یه سری بزنم ببینم سر قولت در مورد رویه ی کاغذبازی های اداری موندی یا نه.
هری:
آه، معلومه که نه.
هرماینی:
آره. مشخصه که نموندی. هری، چطور تو این همه بی نظمی کار انجام میدی؟

هری چوبدستیش را تکان می دهد و کاغذها و کتاب ها به ستون های مرتب و منظمی تغییر شکل می دهند. هری لبخند می زند.

هری:
دیگه بی نظمی نداریم.
هرماینی:
ولی بازم بی توجهی می کنی. می دونی، چندتا کار جالب دیگه هم اینجا وجود داره... غول های غارنشین کوهستانی که سوار گرافورن ها کل مجارستان رو می چرخن، غول هایی که پشت کمرشون بال خالکوبی دارن و راست راست دارن توی دریاهای یونان می چرخن، و گرگینه هایی که کلاً آب شدن رفتن زیر زمین...
هری:
عالیه، می ریم اونجا. یه تیم برای این کار جمع می کنم.
هرماینی:
هری، می فهمم. کاغذبازی های اداری خسته کننده ن...
هری:
نه برای تو.
هرماینی:
من خودم به اندازه ی کافی سرم شلوغ هست. اینا آدم ها و جانورهایی هستن که توی نبردهای عظیم جادوگری کنار ولدمورت جنگیدن. اینا هم پیمان های تاریکی هستن – به علاوه ی چیزی که از خونه ی تئودور نات در آوردیم – می تونه معنا و مفهومی داشته باشه. ولی اگه رئیس نظارت بر قوانین جادویی پرونده های تئودور نات رو نخونه...
هری:
ولی لازم نیست بخونمش – من خودم اونجا بودم، دادرسی براش برگزار کردم. تئودور نات – این من بودم که شایعات مربوط به زمان برگردان رو شنیدم و من بودم که اقدامات لازم رو در موردش انجام دادم. جداً لازم نیست محکومم کنی.

هرماینی به هری نگاه می کند – اوضاع حساس می شود.

هرماینی:
آب نبات میل داری؟ به رون چیزی نگو.
هری:
داری بحث رو عوض می کنی.
هرماینی:
همین طوره. آب نبات میخوای؟
هری:
نمی تونم بخورم. الان خوردن شیرینیجات برامون قدغنه. (مکث کوتاه.) می دونی، امکان داره معتاد این چیزها بشی؟
هرماینی:
چی میشه گفت؟ پدر و مادرم دندون پزشک بودن، بعضی وقتا مجبور بودم کله شقی کنم. توی چهل سالگی دیگه ترک کردنش فایده ای نداره، ولی... تو الان کار فوق العاده ای انجام دادی. قطعاً محکوم نیستی – فقط ازت میخوام بعضی وقتا یه نگاهی هم به کاغذبازی های اداریت بندازی، همین. اینو یه نصحیت دوستانه و خوشایند از طرف وزیر سحر و جادو در نظر بگیر.

هری متوجه تاکید او بر مقامش می شود، سرش را تکان می دهد.

جینی چطوره؟ آلبوس چطوره؟
هری:
به نظر به همون اندازه که تو انجام کاغذبازی های اداری استادم توی پدری کردن هم استادم. رُز چطوره؟ هوگو چطوره؟
هرماینی:
(با پوزخند) می دونی، رون فکر می کنه که توی روز بیشتر از اینکه اون رو ببینم، مُنشی ام اتل رو می بینم (به بیرون اشاره می کند). به نظرت ارزشی داره که بخوایم بهترین پدر یا بهترین کارمند سال وزارتخونه رو انتخاب کنیم؟ زودباش. برو خونه پیش خانواده ات، هری، قطار سریع السیر هاگوارتز برای شروع سال تحصیلی جدید در آستانه ی حرکته – از زمان باقی مونده ات لذت ببر – و بعدش قبراق و سرحال برگرد اینجا و این پرونده ها رو بخون.
هری:
واقعاً فکر می کنی این اتفاقات می تونن معنا و مفهومی داشته باشن؟!
هرماینی:
(با لبخند) می تونه. ولی اگر واقعاً داشته باشه، یه راهی برای مبارزه و مقابله باهاش پیدا می کنیم، هری. ما همیشه یه راهی پیدا می کنیم.

بار دیگر لبخند می زند. آب نباتی در دهانش می اندازد و دفتر را ترک می کند. هری تنها می ماند. کیفش را می بندد. از دفتر بیرون می رود و از راهرور عبور می کند. سنگینی دنیا روی شانه هایش قرار دارد.
او خسته، به درون اتاقک تلفنی قدم می گذارد. ۶۲۴۴۲ را شماره گیری می کند.

اتاقک تلفن:
بدرود، هری پاتر.

از وزارت سحر و جادو خارج می شود.

پرده اول، صحنه شش

خانه ی هری و جینی پاتر

آلبوس نمی تواند بخوابد. بالای پله ها نشسته است. صداهایی را از پایین می شنود. قبل از آنکه هری ظاهر شود، صدایش را می شنویم. مرد مسنی که روی صندلی چرخدار نشسته در کنار اوست؛ ایموس دیگوری(۲۶).

هری:
ایموس، درک می کنم، واقعا درکت می کنم. ولی تازه رسیدم خونه و...
ایموس:
سعی کردم توی وزارتخونه وقت ملاقات بگیرم. بهم گفتن: «آقای دیگوری، براتون وقت ملاقات می ذاریم برای... بذار ببینم... دو ماه دیگه.» منم در کمال آرامش صبر کردم.
هری:
این کار صحیحی نیست که نیمه شب بیای به خونه ی من، اونم وقتی که بچه هام دارن برای سال تحصیلی جدیدشون آماده میشن.
ایموس:
دو ماه گذشت و یه جغد دریافت کردم: «آقای دیگوری، واقعاً متاسفم ولی آقای پاتر به خاطر کاری ضروری به ماموریت رفتن. مجبوریم زمان ملاقات رو کمی تغییر بدیم، بذارید ببینم... تا دو ماه دیگه.» و بعد دوباره و دوباره تکرار میشه. داری منو سر می دوونی.
هری:
من رئیس اداره ی نظارت بر قوانین جادویی هستم. متاسفانه مسئول...
ایموس:
خیلی چیزا هستن که مسئولشون تویی.
هری:
ببخشید؟
ایموس:
پسرم، سدریک(۲۷). هنوز سدریک رو یادته، مگه نه؟
هری:
(به یاد آوردن سدریک او را عذاب می دهد) بله، پسرتون رو به یاد میارم. از دست دادنش...
ایموس:
ولدمورت تو رو می خواست! نه پسر منو! خودت بهم گفتی ولدمورت گفت: «اون یکی اضافه ست، بکشش.» اضافه. پسر من، پسر خوشگل من، اضافی بود.
هری:
آقای دیگوری، همون طور که می دونین، من با تلاش های شما برای به یاد سپردن سدریک همدردی می کنم، اما...
ایموس:
یادبود؟ من دیگه علاقه ای به یادبود ندارم. من یه پیرمردم که یه پام لب گوره. اینجا اومدم تا ازت خواهش کنم، التماست کنم تا بهم کمک کنی اونو پس بگیرم.

هری با حیرت سرش را بلند می کند.

هری:
اونو پس بگیری؟ ایموس، این کار ممکن نیست.
ایموس:
وزارتخونه یه زمان برگردان داره، مگه نه؟
هری:
تمام زمان برگردان ها نابود شدن.
ایموس:
دلیل اینکه این قدر فوری خودمو به اینجا رسوندم اینه که یه شایعه به گوشم رسیده. شایعه ای موثق در مورد اینکه وزارتخونه از تئودور نات یه زمان برگردان غیرقانونی مصادره کرده و برای تحقیقات نگهش داشته. بذار از اون زمان برگردان استفاده کنم. بذار دوباره پسرمو برگردونم.

مکث طولانی و مرگباری حاکم می شود. این وضعیت برای هری به شدت دشوار است. تماشا می کنیم که آلبوس در حال گوش دادن به صحنه نزدیک تر می شود.

هری:
ایموس، بازی با زمان؟ خودت می دونی که نمی تونیم این کار رو انجام بدیم.
ایموس:
چند نفر آدم به خاطر پسری که زنده موند از دنیا رفتن؟ دارم ازت درخواست می کنم یکیشون رو نجات بدی.
این حرف هری را آزار می دهد. در حالی که فکر می کند چهره اش درهم می رود.
هری:
هرچیزی که شنیدی، باید بدونی که داستان تئودور نات ساختگیه، ایموس. متاسفم.
دلفی:
سلام.

آلبوس از ظاهر شدن دلفی، زنی حدودا بیست و چند ساله با چهره ای مصمم که از میان پله ها به او می نگرد به شدت جا می خورد.

وای، معذرت می خوام. نمی خواستم بترسونمت. خودم هم قبلاً همیشه توی راه پله فالگوش وایمیستادم. منتظر می موندم تا جزئی ترین حرف های جالب هم بشنوم.
آلبوس:
تو کی هستی؟ چون اینجا خونه ی منه و..
دلفی(۲۸):
خب معلومه، یه دزد هستم. می خوام تمام دارایی هاتو بدزدم. طلا، چوبدستیت و شکلات های قورباغه ایت رو به من بده! (نترس به نظر می رسد ولی بعد لبخند می زند.) یا اون، یا اینکه من دلفی دیگوری(۲۹) هستم. (از پله ها بالا می رود و دستش را دراز می کند.) دلفی هستم. من از ایموس نگهداری می کنم، حداقل سعی می کنم نگهداری کنم. (ایموس را نشان می دهد.) و شما؟
آلبوس:
(با لبخندی ماتم زده) آلبوس هستم.
دلفی:
معلومه! آلبوس پاتر! پس هری پدرته؟ خیلی هیجان انگیزه، نه؟
آلبوس:
نه، اصلا.
دلفی:
وای باز پامو از گلیمم درازتر کردم؟ توی مدرسه همه همینو بهم می گفتن. هیچ سوراخ موشی نیست که دلفی دیگوری توش فضولی نکنه.
آلبوس:
در مورد منم زیاد از این حرف ها می زنن.
ایموس:
دلفی.

دلفی راه می افتد اما سپس مردد می شود. به آلبوس لبخند می زند.

دلفی:
ما خانواده مون رو انتخاب نمی کنیم. ایموس فقط بیمار من نیست، عموی منه. یکی از دلایلی که این کار رو در فلاگلی بالایی قبول کردم همین بود. ولی این مسئله کار رو دشوار کرده. زندگی کردن با کسانی که اسیر گذشته هستن سخته، مگه نه؟
ایموس:
دلفی!
آلبوس:
فلاگلی بالایی؟
دلفی:
خانه ی سالمندان جادوگر و ساحره ی سنت آزوالد(۳۰). اگه دوست داشتی بهمون سر بزن.
ایموس:
دلفی!
دلفی لبخند می زند و همان طور که از پله ها پایین می آید سکندری می خورد. به اتاقی که ایموس و هری در آن هستند وارد می شود. آلبوس او را تماشا می کند.
دلفی:
بله عمو؟
ایموس:
با هری آشنا شو که زمانی خیلی مشهور بود اما حالا یه کارمند سنگدل وزارتخونه شده. شما رو در آرامش میذارم، آقا. اگر آرامش کلمه ی درستی باشه. دلفی، صندلیم...
دلفی:
چشم، عمو.

ایموس با صندلی چرخدار از صحنه بیرون برده می شود. هری تنها می ماند و درمانده به نظر می رسد. آلبوس تماشا می کند و به فکر فرو می رود.

پرده اول، صحنه هفت

خانه ی هری و جینی پاتر، اتاق آلبوس

آلبوس روی تخت نشسته است و اتفاقات بیرون از اتاق او در حال جریان هستند. همچنان در برابر اتفاقات بیرون بی واکنش مانده است. از دور دست صدای فریاد جیمز را می شنویم.

جینی:
جیمز میشه لطفاً بی خیال موهات بشی و اون اتاق کوفتیت رو یه کم تمیز کنی؟
جیمز:
چطوری بی خیال بشم؟ صورتی شده! مجبورم از شنل نامرئی م استفاده کنم!
جیمز نزدیک در می آید. موهای او صورتی رنگ است.
جینی:
بابات اون شنل رو برای این کارا بهت نداده ها!
لی لی:
کسی کتاب معجون سازی منو ندیده؟
جینی:
لی لی پاتر، فکر نکنی اونها رو فردا می تونی بپوشی و بری مدرسه...

لی لی دم در اتاق آلبوس ظاهر می شود. لباسی پوشیده که بال های فرشته مانندی دارد که بال بال می زنند.

لی لی:

من عاشق این لباسم. ببین دارن بال بال می زنن.
به محض اینکه هری وارد اتاق آلبوس می شود، لی لی خارج می شود. هری نگاهی به اتاق می اندازد.

هری:
سلام.

مکث معذب کننده ای بین آن دو به وجود می آید. جینی وارد اتاق می شود. متوجه حالت آن دو می شود و لحظه ای آنجا می ماند.

فقط خواستم این هدیه ای – هدیه هایی - رو که رون برای قبل از هاگوارتز رفتن تون فرستاده بهت بدم...
آلبوس:
بله. یه معجون عشق. باشه.
هری:
فکر کنم خواسته باهات شوخی کنه – نمی دونم در مورد چی. برای لی لی کوتوله های گوزو فرستاده، جیمز یه شونه ازش گرفته که باعث شده موهاش صورتی بشه. خب، رونه دیگه. رون. می دونی که؟

هری معجون عشق آلبوس را روی تختش می گذارد.

من هم برات – این هم از طرف منه...

پتوی کوچکی را به او نشان می دهد. جینی به او نگاهی می اندازد، متوجه می شود که هری در حال تلاش برای برقراری ارتباط با آلبوس است، و بعد به آرامی اتاق را ترک می کند.

آلبوس:
یه پتوی قدیمی بهم میدی؟
هری:
خیلی فکر کردم که امسال چه هدیه ای بهت بدم. خب خیلی وقته که جیمز اون شنل نامرئی رو داره و لی لی هم – می دونستم اون عاشق باله – اما تو. تو الان چهارده ساله ت شده آلبوس، و منم می خواستم چیزی بهت بدم که – معنایی داشته باشه. این... آخرین چیزیه که از مادرم به من رسیده. در واقع تنها چیزه. منو توی این پیچیده بودن و گذاشتن دم در خونه دورسلی ها. فکر می کردم از بین رفته باشه، ولی بعد از اینکه خاله پتونیا(۳۱) فوت کرد، بین اموالش این پتو مخفی شده بود. دادلی(۳۲) به طرز شگفت انگیزی این رو پیدا می کنه و لطف می کنه برای من ارسالش می کنه و همیشه از اون به بعد – در واقع هر وقت که می خواستم توی مسئله ای شانس همراهم باشه، پیداش کردم و نگهش داشتم و حالا گفتم شاید تو بخوای...
آلبوس:
منم بخوام نگهش دارم؟ باشه. حله. خدا کنه برام شانس بیاره چون واقعاً به شانس نیاز دارم.
پتو را لمس می کند.
اما خودت باید نگهش داری.
هری:
فکر کردم – باور داشتم – پتونیا می خواسته که من داشته باشمش و برای همین ننداختش دور و حالا می خوام که تو داشته باشیش. من واقعاً مادرم رو نمی شناسم، اما فکر کنم اونم می خواسته که تو این رو داشته باشی. و شاید – بتونم بیام تو و این پتو رو توی روز هالووین پیدا کنم. دوست دارم سالگرد شب درگذشتشون، این پتو همراهم باشه و ممکنه این چیز خوبی برای هر دوی ما باشه...
آلبوس:
گوش کن، کلی وسیله دارم که باید جمع کنم و تو هم شکی نیست که کلی دردسر برای کارهای وزارتخونه داری، پس...
هری:
آلبوس، من می خوام که تو این پتو رو داشته باشی.
آلبوس:
که باهاش چیکار کنم؟ پرهای بالدار با عقل جور در میاد بابا، شنل نامرئی هم منطقیه – اما این چیه واقعاً؟
هری به وضوح قلبش شکسته شده. به پسرش نگاهی می اندازد، محتاج به برقراری ارتباط با اوست.
هری:
کمک می خوای؟ برای جمع کردن وسایلت. من همیشه عاشق این کار بودم. منظورم اینه که عاشق رفتن از پریوت درایو و برگشتن به هاگوارتز بودم. که... می دونم تو دوستش نداری اما...
آلبوس:
برای تو بهترین مکان روی زمینه. خودم می دونم. یتیم بیچاره، عمو و خاله دورسلی ش براش قلدری می کردن...
هری:
آلبوس، خواهش می کنم – میشه فقط -
آلبوس:
... پسر خاله ش دادلی بدبختش کرده بود، هاگوارتز نجاتش داد. می دونم بابا، همه ش رو می دونم.
هری:
آلبوس پاتر، نمی خوام وارد این بازی بشم که راه انداختی.
آلبوس:
یتیم بیچاره ای که رفت همه مون رو نجات بده. خب بنده اجازه دارم از طرف کل جامعه ی جادویی عرض کنم که چقدر قدردان حرکات قهرمانانه ی جنابعالی هستیم. الان باید تعظیم کنیم یا به احترامتون بایستیم؟
هری:
آلبوس، خواهش می کنم – تو می دونی که من هرگز دنبال قدرشناسی نبودم.
آلبوس:
ولی الان همه ی وجود من قدردان شده – احتمالاً باید معجزه ی این پتو ی کپک زده باشه که باعث شده...
هری:
پتو ی کپک زده؟
آلبوس:
فکر کرده بودی چه اتفاقی میفته؟ میایم همدیگه رو بغل می کنیم و به هم میگیم چقدر همیشه همدیگه رو دوست داشتیم؟ هان؟ هان؟
هری:
(بالاخره آرامش خود را از دست می دهد) اصلاً می دونی چیه؟ دیگه من خودم رو مسئول ناراحتی های تو نمی دونم. حداقلش اینه که یه پدر بالاسرت هست. چون من نداشتم، می فهمی؟
آلبوس:
اون وقت فکر کردی از بدشانسی ت بوده؟ من که این جوری فکر نمی کنم.
هری:
دوست داشتی من مُرده بودم؟
آلبوس:
نه! فقط دوست داشتم تو بابای من نبودی.
هری:
(صورتش قرمز می شود) خب، وقت هایی هم هست که منم آرزو می کنم تو پسرم نبودی.

سکوت می شود. آلبوس سرش را تکان می دهد. مکث می کند. هری متوجه حرفی که زده می شود.

نه، منظورم این نبود که...
آلبوس:
چرا. اتفاقاً منظورت دقیقاً همین بود.
هری:
آلبوس، قضیه اینه که تو می دونی دقیقاً چطوری باید منو جوشی کنی...
آلبوس:
حرف دلت بود بابا. و صادقانه بخوام بگم، اصلاً تو رو مقصر نمی دونم.

مکث هولناکی به وجود می آید.

بهتره دیگه الان منو تنها بذاری.
هری:
آلبوس، خواهش میکنم...

آلبوس پتو را بلند می کند و آن را پرتاب می کند. پتو به معجون عشق رون برخورد می کند و باعث می شود کل پتو و تخت را آغشته به خود کند و دود کوچکی را ایجاد کند.

آلبوس:
پس دیگه این پتو نه شانس برام میاره نه عشق.

آلبوس از اتاق خود بیرون می رود. هری به دنبالش می رود.

هری:
آلبوس. آلبوس... خواهش میکنم...

پرده اول، صحنه هشت

رویا، کلبه ی روی صخره

صدای ضربه ی بزرگی شنیده می شود. به دنبال آن صدای بلندِ شکستن به گوش می رسد. دادلی دورسلی(۳۳)، خاله پتونیا و عمو ورنون(۳۴) پشت یک تخت مخفی شده اند.

دادلی دورسلی:
مامان، از این وضعیت خوشم نمیاد.
خاله پتونیا:
می دونستم اینجا اومدنمون کار اشتباهیه. ورنون، ورنون. دیگه الان جایی نیست که بتونیم مخفی بشیم. حتی تا فانوس دریایی هم کلی راهه!

صدای ضربه ی بزرگ دیگری شنیده می شود.

عمو ورنون:
تحمل داشته باش. تحمل داشته باش. هر چی که باشه، نمی تونه داخل اینجا بشه.
خاله پتونیا:
ما رو طلسم کردن! این پسره ما رو طلسم کرده! اون طلسممون کرده! (به هری جوان نگاه می کند.) همه ی اینا تقصیر توئه. برگرد به لونه ت.
به محض اینکه عمو ورنون تفنگ خود را به دست می گیرد، هری جوان به سرعت و با نگرانی خود را کنار می کشد.
عمو ورنون:
هر کی که هستی، بهت اخطار می کنم – من مسلح ام.

صدای شکستن بسیار بلندی به گوش می رسد. و در از پاشنه کنده می شود. هاگرید(۳۵) در وسط چارچوب در ایستاده و به همه ی آنها نگاهی می اندازد.

هاگرید:
نمی تونستین به فنجون چایی واسمون درست کنین؟ همچین سفر راحتی نداشتم.
دادلی دورسلی:
اینو نگاه.
عمو ورنون:
بیا عقب. بیا عقب. بیا پشت من، پتونیا. بیا پشت من، دادلی. الان این اسکرامانگا رو می فرستم دنبال کارش.
هاگرید:
اسکارا-چی چی؟
هاگرید اسلحه ی عمو ورنون رو بلند می کند.
خیلی وقته از این چیزا ندیده بودم.

انتهای اسلحه را می پیچاند و آن را گره می زند.

حالا درست شد.
بعد حواسش با دیدن هری جوان پرت می شود.
هری پاتر.
هری جوان:
سلام.
هاگرید:
آخرین باری که دیدمت فقط یه بچه ی کوچولو بودی. وای، خیلی شبیه بابات شدی، ولی چشمات به مادرت رفته.
هری جوان:
تو پدر و مادرم رو می شناختی؟
هاگرید:
ادبم کجا رفته؟ تولدت حسابی مبارک. یه چیزی هم واست آوردم. البته فکر کنم یه جا روش نشسته باشم، ولی مزه ش خوبه.

از جیب کتش، یک کیک شکلاتی را بیرون می آورد که به وضوح له شده است. روی کیک با خامه ی سبز نوشته شده «تولدت مبارک هری».

هری جوان:
تو کی هستی؟
هاگرید:
(می خندد) درسته، هنوز خودم رو معرفی نکردم. من روبیوس هاگرید، کلیددار و نگهبان هاگوارتز هستم. (دور و اطراف خود را نگاه می کند.) پس اون چایی چی شد؟ هان؟ اگر باهوش باشین، می فهمین که نباید به کسی که ازتون قوی تر هست، نه بگین.
هری جوان:
هاگ چی چی؟
هاگرید:
هاگوارتز. حتما همه چی رو در مورد هاگوارتز می دونی.
هری جوان:
اه- نه متاسفانه.
هاگرید:
متاسفی؟ اونا هستن که باید متاسف باشن! می دونستم نامه ها دستت نمی رسه ولی دیگه فکرش هم نمی کردم که چیزی در مورد هاگوارتز ندونی، دیگه واقعاً شورش رو درآوردن. تا حالا برای خودت سوال نشده بود که پدر و مادرت این چیزها رو از کجا یاد گرفتن؟
هری جوان:
چی رو یاد گرفتن؟
هاگرید نگاهی به عمو ورنون و بعد هم به هری جوان می اندازد.
هاگرید:
هری... تو یه جادوگری... تو باعث تغییر همه چیز شدی. تو معروف ترین جادوگر تو کل دنیایی.

سپس، درست از پشت اتاق، صدای زمزمه ای شنیده می شود.
صدایی که مشخص است متعلق به کیست. صدای ولدمورت...
هری پاتر.

پرده اول، صحنه نه

خانه ی هری و جینی پاتر، اتاق خواب

هری ناگهان بیدار می شود. در تاریکی شب نفس نفس می زند.
لحظه ای صبر می کند. خود را آرام می کند. و بعد ناگهان درد شدیدی را در پیشانی اش احساس می کند. زخم پیشانی اش. در اطرافش، جادوی سیاه در تکاپو است.

جینی:
هری...
هری:
چیزی نیست. تو بخواب.
جینی:
لوموس.
اتاق با نور چوبدستی اش روشن می شود. هری به او نگاه می کند.
کابوس دیدی؟
هری:
آره.
جینی:
درباره ی چی؟
هری:
دورسلی ها... خب، اولش اونا بودن... بعد چیز دیگه ای شد.

مکث می کند. جینی به او نگاه می کند... سعی می کند حالت چهره اش را بخواند.

جینی:
معجون خواب آور می خوای؟
هری:
نه. حالم خوبه. تو بخواب.
جینی:
به نظر نمیاد حالت خوب باشه.
هری چیزی نمی گوید.
(اضطرابِ هری را می بیند) حتماً برات سخت بوده... بعد از اون سر و صدایی که ایموس دیگوری راه انداخت.
هری:
با عصبانیتش می تونم کنار بیام، ولی اینکه حرفش حقه برام سخت تره. ایموس به خاطر من پسرش رو از دست داد...
جینی:
به نظرم این حرف، انصاف در حق خودت نیست...
هری:
... و هیچ چیزی هم نمی تونم بگم... به هیچ کس نمی تونم چیزی بگم... البته، مگر اینکه حرف اشتباهی باشه...
جینی می داند منظور هری چه چیزی – یا در واقع چه کسی – است.
جینی:
پس به خاطر همینه که ناراحتی؟ شب قبل از هاگوارتز، اگه آدم نخواد بره، هیچ وقت شب خوبی نیست. دادن اون پتو به آل، تلاش خوبی بود.
هری:
از اونجا به بعدش خیلی بد پیش رفت. حرف های بدی زدم، جینی...
جینی:
شنیدم.
هری:
و با این حال باهام حرف می زنی؟
جینی:
چون می دونم وقتش که برسه بهش می گی که متاسفی. اینکه منظوری نداشتی. اینکه چیزی که گفتی... حرف های دلت رو پنهان کرد. می تونی باهاش روراست باشی، هری... اون فقط همین رو می خواد.
هری:
فقط ای کاش اون بیشتر مثل جیمز یا لی لی بود.
جینی:
(با لحنی خشک) نه دیگه، این قدر هم روراست نباش.
هری:
نه، نمی خوام حتی یه ذره از وجودش عوض بشه... ولی می تونم اون دو تا رو درک کنم و...
جینی:
آلبوس متفاوته و مگه این چیز خوبی نیست؟ و می دونی که وقتی نقاب هری پاترت رو به چهره داری، می تونه تشخیص بده. اون می خواد شخصیت واقعی ات رو ببینه.
هری:
«حقیقت هم زیباست و هم وحشتناکه و برای همین وقتی آدم باهاش سر و کار داره باید خیلی احتیاط کنه.»

جینی با تعجب به او نگاه می کند.

دامبلدور اینو بهم گفت.
جینی:
گفتن این جمله به یه بچه، خیلی عجیبه.
هری:
مگر اینکه معتقد باشی اون بچه باید برای نجات دنیا بمیره.

هری دوباره نفسش بند آمد... و تمام تلاشش را می کند تا به پیشانی اش دست نزند.

جینی:
هری. چی شده؟
هری:
چیزی نیست. من خوبم. می فهمم چی می گی. سعی می کنم بیشتر...
جینی:
زخمت درد می کنه؟
هری:
نه. نه. حالم خوبه. خب دیگه، نور چوبدستیت رو خاموش کن تا یه کم بخوابیم.
جینی:
هری. از آخرین باری که زخمت درد گرفت چقدر گذشته؟

هری رویش را به سمت جینی برمی گرداند، قیافه اش گویای همه چیز است.

هری:
بیست و دو سال.

پرده اول، صحنه ده

قطار سریع السیر هاگوارتز

آلبوس به سرعت در امتداد راهروی قطار پیش می رود.

رُز:
آلبوس، دنبالت می گشتم...
آلبوس:
من؟ چرا؟

رُز نمی داند چگونه جمله ای که می خواهد بگوید را جفت و جور کند.

رُز:
آلبوس، اولای شروع سال چهارمه، و همین طور اولای شروع یه سال جدید برای ما. می خوام دوباره باهم دوست بشیم.
آلبوس:
ما هیچ وقت باهم دوست نبودیم.
رُز:
این طوری نگو! وقتی شیش سالم بود تو بهترین دوستم بودی!
آلبوس:
این قضیه مال خیلی وقت پیش بود.

سعی می کند برود. رُز او را به داخل کوپه خالی می کشد.

رُز:
شایعات رو شنیدی؟ چند روز پیش وزارتخونه شبیخون بزرگی زده. ظاهراً بابات به طرز شجاعت به خرج داده.
آلبوس:
چطوری تو همیشه در مورد این چیزها می دونی و من نمی دونم؟
رُز:
ظاهراً اون – جادوگری که بهش شبیخون زدن – تئودور نات(۳۶)، فکرکنم – کلی وسایل دست ساز داشته که از قضا ناقض قوانین هم بودن و گُل سرسبد اون وسایل... یه زمان برگردان غیرقانونی بوده. اونم از نوع کاملاً پیشرفته ش.

آلبوس به رُز نگاه می کند، حالا کم کم همه چیز دارد با عقل جور در می آید.

آلبوس:
یه زمان برگردان؟ بابا یه زمان برگردان پیدا کرده؟
رُز:
هیس! آره. می دونم. عالیه، مگه نه؟
آلبوس:
مطمئنی؟
رُز:
کاملاً.
آلبوس:
حالا دیگه باید برم اسکورپیوس رو پیدا کنم.

آلبوس در امتداد راهروی قطار حرکت می کند. رُز دنبالش می کند، هنوز مصمم است حرف مورد نظرش را بزند.

رُز:
آلبوس!

آلبوس قاطعانه و به سرعت بر می گردد.

آلبوس:
کی بهت گفته که باید با من حرف بزنی؟
رُز:
(به ناچار) خیلی خُب، شاید مامانت به بابام نامه داده باشه ولی این کارش فقط بخاطر این بوده که نگرانت بوده. و من فقط فکر کردم -
آلبوس:
تنهام بذار، رُز.
اسکورپیوس در کوپه ی همیشگی اش می نشیند. آلبوس اول وارد می شود، رُز هنوز در حال دنبال کردن او است.
اسکورپیوس:
آلبوس! اوه، سلام، رُز، چه بوییه میدی؟
رُز:
چه بوییه میدم؟
اسکورپیوس:
نه، منظورم این بود که چه بوی خوبی میدی، انگار بوی مخلوطی از گل های تازه و نونِ – تازه میدی.
رُز:
آلبوس، من اینجام، خیلی خُب؟ اگه بهم احتیاج داشتی.
اسکورپیوس:
منظورم، نون خوشمزه، نون خوب، نون... بوی نون مگه چشه؟
رُز در حالی که دارد سرش را تکان می دهد، می رود.
رُز:
بوی نون مگه چشه!
آلبوس:
همه جا رو دنبالت گشتم...
اسکورپیوس:
و حالا پیدام کردی. دالی! به سختی داشتم مخفی میشدم. می دونی که دوست دارم اول از همه سوار قطار بشم. زُل زدن های مردم رو از خودم دور کنم. فریادهاشون رو. نوشتن «پسر لُرد ولدمورت» روی چمدونم رو. این یکی هیچ وقت تموم نمیشه. رُز واقعاً از من خوشش نمیاد، مگه نه؟

آلبوس دوستش را محکم در آغوش می گیرد. لحظه ای به همین حال می مانند. اسکورپیوس از این کار متعجب شده است.

خیلی خب. سلام. آم. قبلاً هم همدیگه رو بغل کردیم؟ اشکالی نداره این کارو بکنیم؟
هر دو به طور ناشیانه ای یکدیگر را رها می کنند.
آلبوس:
فقط یه بیست چهار ساعتی رو گذروندم که بگی نگی مرموز بود.
اسکورپیوس:
مگه چه اتفاقی تو اون بیست چهار ساعت افتاد؟
آلبوس:
بعداً بهت میگم. باید از این قطار پیاده بشیم.

صدای سوت قطار می آید. قطار شروع به حرکت می کند.

اسکورپیوس:
دیگه دیر شده! قطار داره حرکت می کنه. سلام هاگوارتز!
آلبوس:
پس باید از قطار در حال حرکت پیاده بشیم.
ساحره فروشنده:
چیزی از چرخ دستی میخواین، عزیزانم؟
آلبوس پنجره ای را باز می کند و از آن بیرون می رود.
ساحره فروشنده:
پیراشکی کدو تنبل؟ کیک پاتیلی؟
اسکورپیوس:
آلبوس سوروس پاتر، این طرز نگاه عجیبت رو می شناسم.
آلبوس:
سوال اول. در مورد مسابقه سه جادوگر چی می دونی؟
اسکورپیوس:
(خوشحال) اوووه، یه آزمایشه! سه تا مدرسه، سه تا جادوگر انتخاب می کنن تا تو سه مرحله سر یه جام باهم مسابقه بدن. ربطش چیه؟
آلبوس:
یه گیک در نوع خود بی نظیری، می دونستی؟
اسکورپیوس:
آره.
آلبوس:
سوال دوم. چرا مسابقه ی سه جادوگر بیست سال تمومه که دیگه برگزار نشده؟
اسکورپیوس:
آخرین مسابقه که بابای تو و یه پسر که اسمش سدریک دیگوری(۳۷) بود هم توش بودن – اونا تصمیم گرفتن که باهم پیروز بشن ولی جام یه رمزتاز بود – و اونا رفتن پیش ولدمورت. سدریک کُشته شد. اونا هم دیگه بعدش بلافاصله مسابقه رو لغو کردن.
آلبوس:
خوبه. سوال سوم. سدریک لازم بود کُشته بشه؟ یه سوال ساده، یه جواب ساده: نه، ولدمورت گفت «اون یکی اضافه ست، بکشش». اضافه. اون فقط بخاطر اینکه همراه پدرم بود و پدرم نتونست جونش رو نجات بده کُشته شد – ما می تونیم. یه اتفاق اشتباهی قبلاً افتاده و ما قراره اون اتفاق اشتباه رو درست کنیم. قراره از یه زمان برگردان استفاده کنیم. قراره سدریک دیگوری رو برش گردونیم.
اسکورپیوس:
آلبوس، بنا به دلایلی که واضح هستن، من زیاد طرفدار زمان برگردان ها نیستم.
آلبوس:
وقتی ایموس دیگوری سراغ زمان برگردان رو گرفت پدرم حتی منکر این شد که اصلاً همچین چیزهایی وجود دارن. اون به یه پیرمرد که فقط می خواست پسرش رو برگردونه دروغ گفت – کسی که عاشق پسرش بود. و اون بهش دورغ گفت چون براش مهم نبود – چون براش مهم نیست. همه دائم در مورد کارهای شجاعانه ای که بابا انجام داد صحبت می کنن. ولی اون یه سری اشتباهات هم انجام داده. در واقع، یه سری اشتباهات بزرگ. می خوام یکی از اون اشتباهات رو درست کنم. می خوام سدریک رو نجات بدیم.
اسکورپیوس:
خیلی خب، به نظر میاد هر چی که عقلتو سر جاش نگه داشته بوده، دیگه از بین رفته.
آلبوس:
من قراره این کار رو انجام بدم، اسکورپیوس. لازمه این کار رو انجام بدم. و تو هم خوب می دونی که این کار رو می کنم. اگه باهام نیای کاملاً گند میزنم. بجنب.

پوزخند می زند. و سپس خود را از پنجره بالا می کشد و ناپدید می شود. اسکورپیوس لحظه ای درنگ می کند. چهره اش را در هم می کند. و سپس خود را از پنجره بالا می کشد و مانند آلبوس ناپدید می شود.

 پرده اول، صحنه یازده

سقف قطار سریع السیر هاگوارتز

باد از هر سویی صفیر می کشد و نیز بی امان و شدید است.

اسکورپیوس:
خب، حالا روی سقف یه قطاریم، سریعه، ترسناکه، خیلی خوش گذشت، حس می کنم خیلی چیزها درباره ی خودم فهمیدم، یه چیزی هم درباره ی تو فهمیدم، ولی...
آلبوس:
اون طور که محاسبه کردم، به زودی به پل رودخونه می رسیم و بعد کافیه مسیر کوتاهی رو پیاده بریم تا به خونه ی سالمندان جادوگر و ساحره ی سنت آزوالد برسیم...
اسکورپیوس:
به چی؟ به کجا؟ ببین، منم مثل تو هیجان زده ام که برای اولین بار کله شقی می کنم... هورا... سقف قطار... حال می ده... ولی الان... ای داد بیداد.

اسکورپیوس چیزی را می بیند که به مذاقش خوش نمی آید.

آلبوس:
اگه افسونه ضربه گیرمون کار نکنه، آب رودخونه جایگزین احتیاطی خیلی مفیدیه.
اسکورپیوس:
آلبوس. ساحره ی فروشنده.
آلبوس:
می خوای برای سفرمون خوراکی بخری؟
اسکورپیوس:
نه. آلبوس. ساحره ی فروشنده داره میاد طرفمون.
آلبوس:
نه، ممکن نیست، ما که روی سقف قطار...

اسکورپیوس نگاه آلبوس را به جهت درست سوق می دهد، و حالا او می تواند ساحره ی فروشنده را ببیند که در حالی که چرخ دستی را هل می دهد، با آرامش و خونسردی نزدیک می شود.

ساحره ی فروشنده:
چیزی از چرخ دستی نمی خواین، عزیزانم؟ پیراشکی کدوتنبل؟ قورباغه ی شکلاتی؟ کیک پاتیلی؟
آلبوس:
اوه.
ساحره ی فروشنده:
مردم چیز زیادی راجع به من نمی دونن. کیک های پاتیلی منو می خرن... ولی هیچ وقت واقعاً به من توجه نمی کنن. یادم نمیاد آخرین بار کِی بود که کسی اسمم رو پرسید.
آلبوس:
اسمت چیه؟
ساحره ی فروشنده:
یادم رفته. تنها چیزی که می تونم بهتون بگم اینه که زمانی که قطار سریع السیر هاگوارتز برای اولین بار راه اندازی شد... خودِ خانم آتلاین گمبول این کار رو بهم پیشنهاد داد...
اسکورپیوس:
این اتفاق که مربوط به... ۱۹۰ سال پیشه. یعنی ۱۹۰ ساله که مشغول این کاری؟
ساحره ی فروشنده:
با این دست ها بیش از شش میلیون پیراشکی کدوتنبل ساختم. دیگه تو این کار وارد شدم. اما چیزی که مردم درباره ی پیراشکی های کدوتنبلم متوجه نشدن اینه که چه راحت تبدیل به چیز دیگه ای می شن...

او یک پیراشکی کدوتنبل را برمی دارد. مانند یک نارنجک آن را پرتاب می کند. پیراشکی منفجر می شود.

و باورتون نمیشه با شکلات های قورباغه ایم چی کار می تونم بکنم. هیچ وقت... هرگز... نذاشتم کسی قبل از رسیدن به مقصد، از این قطار پیاده بشه. بعضی ها سعی کردن... سیریوس بلک و رفقاش، فرد و جورج ویزلی. هیچ کدوم موفق نشدن. چون این قطار... دوست نداره کسی ازش پیاده بشه...

دستان ساحره ی فروشنده تغییرشکل داده و به میخ هایی بسیار تیز تبدیل شد. ساحره لبخند می زند.

پس لطفاً برگردین و بقیه ی سفر جای خودتون بشینین.
آلبوس:
حق با تو بود، اسکورپیوس. این قطار جادوییه.
اسکورپیوس:
در این لحظه ی به خصوص از زمان، اصلاً خوش ندارم که حق با منه.
آلبوس:
ولی منم درست گفتم... در مورد پل رودخونه... اون پایین آبه، وقتشه افسون ضربه گیر رو امتحان کنیم.
اسکورپیوس:
آلبوس، این فکر بدیه.
آلبوس:
واقعاً؟ (لحظه ای تردید می کند، سپس متوجه می شود که زمان تردید گذشته است.) دیگه خیلی دیر شده. سه. دو. یک. مولر(۳۸).

این ورد را در حالی که می پرد زیر لب می گوید.

اسکورپیوس:
آلبوس... آلبوس...
با درماندگی دوستش را نگاه می کند که پایین می افتد. به ساحره ی فروشنده نگاه می کند که در حال نزدیک شدن است. موهای ساحره ژولیده است. میخ های دستش فوق العاده تیز هستند.
خب، با اینکه قیافه ات خیلی بامزه شده، من باید دنبال دوستم برم.

بینی اش را با دست می گیرد، به دنبال آلبوس می پرد و در همین حال ورد را زیر لب می گوید.

مولر!

پرده اول، صحنه دوازده

وزارت جادو، اتاق جلسه ی بزرگ

سیل عظیمی از جادوگران و ساحران صحنه را فرا گرفته است. آنها درست مانند تمام جادوگران واقعی مدام وراجی و پچ پچ می کنند. در میان آنها، جینی، دراکو و رون هستند. بالاتر از آنان هرماینی و هری روی سکویی قرار دارند.

هرماینی:
نظمو رعایت کنید. نظمو رعایت کنید. باید حتماً طلسم سکوت اجرا کنم؟ (او با چوبدستی خود جمعیت را وادار به سکوت می کند.) خوبه. به این جلسه ی عمومی فوق العاده خوش اومدین. خیلی خوشحالم که چنین جمعیت زیادی تونستن شرکت کنند. سال های زیادیه که دنیای جادوگری در صلح به سر می بره. از روزی که ولدمورت رو در جنگ هاگوارتز شکست دادیم بیست و دو سال می گذره و در کمال خوشحالی باید بگم نسل جدیدی در حال رشد هستند که ستیز زیادی رو تجربه نکرده اند. تا به امروز. هری.
هری:
چند ماهی میشه که هم پیمانان ولدمورت در حال جنب و جوش هستند. غول های غارنشینی رو دنبال کردیم که از میان اروپا می گذشتن، غول هایی که یاد گرفتن از دریا گذر کنن و گرگینه هایی که... خب متاسفانه باید بگم چند هفته پیش ردشون رو گم کردیم. نمی دونیم دارن کجا میرن و کی برای نقل مکان تشویقشون کرده، ولی اطلاع پیدا کردیم که در حال حرکت هستند و نگرانیم که معنی این عمل چی می تونه باشه. به همین خاطر از شما می پرسیم... اگر کسی چیزی دیده یا چیزی حس کرده، چوبدستیش رو بالا ببره. حرف های همه رو می شنویم. پروفسور مک گوناگل... ممنونم.
پروفسور مک گوناگل:
وقتی از تعطیلات تابستان برگشتیم، به نظر می رسید به انبارهای معجون مون دستبرد زده شده، ولی مقدار زیادی از وسایل گم نشده؛ کمی پوست مار درختی آفریقایی و چند تا مگس بال توری. چیزی از بخش ممنوعه برده نشده. احتمالاً کار بدعنق بوده.
هرماینی:
ممنونم، پروفسور. بررسی خواهیم کرد. (به اطراف اتاق نگاه میکند.) کس دیگه ای نیست؟ خیلی خب، خبر مهم تر اینکه - از زمانی که ولدمورت مرده چنین چیزی سابقه نداشته - زخم هری دوباره درد می کنه.
دراکو:
ولدمورت مرده. ولدمورت از دنیا رفته.
هرماینی:
درسته، دراکو. ولدمورت مرده، ولی تمام این اتفاقات باعث میشن که فکر کنیم امکان داره که ولدمورت یا بخشی ازش برگشته باشه.

این حرف او باعث واکنش حاضرین می شود.

هری:
کار دشواریه، ولی باید این سوال رو بپرسیم تا مطمئن بشیم. اونایی که علامت شوم دارن... چیزی حس کردین؟ حتی یه سوزش جزئی؟
دراکو:
دوباره می خواین علیه کسایی که علامت شوم دارن پیش داوری کنین، پاتر؟
هرماینی:
نه، دراکو. هری فقط داره سعی می کنه...
دراکو:
میدونی قضیه چیه؟ هری فقط می خواد عکسش دوباره توی روزنامه ها چاپ بشه. پیام امروز هر سال یک بار از برگشتن ولدمورت شایعه پراکنی می کنه...
هری:
هیچ کدوم از اون شایعات گفته ی من نبوده.
دراکو:
جداً؟ مگه همسرت ویراستار روزنامه ی پیام امروز نیست؟

جینی با عصبانیت قدمی به سوی او برمی دارد.

جینی:
صفحات ورزشی!
هرماینی:
دراکو، هری این مسئله رو به اطلاع وزارتخونه رسوند. و من... به عنوان وزیر سحر و جادو...
دراکو:
یک رای که صرفاً به خاطر اینکه دوستش هستی به دست آوردی.

رون به سمت دراکو حمله ور شده و توسط جینی متوقف می شود.

رون:
هوس کردی از من تو دهنی بخوری؟
دراکو:
قبول کن - شهرت اون روی شماها هم تاثیر میذاره. برای اینکه کاری کنین اسم پاتر دوباره توی دهن همه بیفته چه کاری بهتر از اینکه (ادای هری را در می آورد) «زخمم درد می کنه، زخمم درد می کنه». خودتون می دونین معنی این حرف چیه... که شایعه پراکن ها دوباره فرصت پیدا می کنن تا پسرم رو با این شایعات مسخره درباره ی اصل و نسبش بدنام کنن.
هری:
دراکو، هیچ کس نمی گه این قضایا ربطی به اسکورپیوس داره...
دراکو:
به نظر من یکی که این جلسه ریاکاریه. من میرم.

او از صحنه بیرون می رود و بقیه هم به دنبال او متفرق می شوند.

هرماینی:
نه، این راهش نیست... برگردین. ما به یه استراتژی نیاز داریم.

پرده اول، صحنه سیزده

خانه ی سالمندان جادوگر و ساحره ی سنت آزوالد

هرج و مرج و جادو بی داد می کند. اینجا خانه ی سالمندان جادوگر و ساحره ی سنت آزوالد است و به همان اندازه شگفت انگیز است که تصور می کنید. واکرها با جادو به حرکت درمی آیند. کاموا های بافندگی با افسون درهم و برهم شده اند، و پرستاران مرد مجبور شده اند تانگو برقصند.
این ها مردمانی هستند که از بار مسئولیت دلیل داشتن برای انجام جادو خلاص شده اند و در عوض، این جادوگران و ساحران فقط برای سرگرمی جادو می کنند و چه لذتی نیز می برند.
آلبوس و اسکورپیوس وارد می شوند. با حیرت به اطراف خود نگاه می کنند و اگر صادق باشیم، کمی ترسیده اند.

آلبوس و اسکورپیوس:
آم، ببخشید... ببخشید. ببخشید!
اسکورپیوس:
خیلی خب، اینجا چقدر بی حساب و کتابه.
آلبوس:
ما دنبال ایموس دیگوری می گردیم.

ناگهان سکوت همه جا را فرا می گیرد. همه چیز بی درنگ ثابت و کمی افسرده کننده می شود.

خانم بافنده:
شما پسرها با اون پیرمرد فلک زده چیکار دارین؟

دلفی با لبخندی ظاهر می شود.

دلفی:
آلبوس؟ آلبوس! اومدی؟ چقدر فوق العاده! بیا و به ایموس سلام کن!

پرده اول، صحنه چهارده

خانه ی سالمندان جادوگر و ساحره ی سنت آزوالد، اتاق ایموس

ایموس با قیافه ی آزرده به اسکورپیوس و آلبوس نگاه می کند. دلفی در حال تماشای هر سه ی آن هاست.

ایموس:
بذارین ببینم درست فهمیدم. تو اتفاقی یه گفتگو رو شنیدی... گفتگویی که اصلاً حق نداشتی بشنوی... و بعد تصمیم گرفتی... بدون اینکه کسی بهت بگه، در واقع بدون اجازه... در کاری که بهت مربوط نیست دخالت کنی، اونم دخالت شدید.
آلبوس:
پدرم بهتون دروغ گفت... می دونم که دروغ گفته. اونا یه زمان برگردان دارن.
ایموس:
معلومه که دارن. حالا دیگه می تونی بری.
آلبوس:
چی؟ نه. ما اومدیم اینجا که کمک کنیم.
ایموس:
کمک کنین؟ آخه دو تا نوجوون کوچیک به چه دردم می خورن؟
آلبوس:
پدرم ثابت کرد که آدم لازم نیست یه بزرگسال باشه تا دنیای جادویی رو تغییر بده.
ایموس:
پس چون یه پاتری، باید اجازه بدم وارد این قضیه بشی؟ یعنی پشتت به نام مشهورت گرمه؟
آلبوس:
نه!
ایموس:
یه پاتر که توی گروه اسلیترینه... بله، در موردت شنیدم... و تازه یه مالفوی هم با خودش آورده... یه مالفوی که ممکنه پسر ولدمورت باشه؟ از کجا معلوم دستت آلوده به جادوی سیاه نباشه؟
آلبوس:
ولی...
ایموس:
اطلاعاتت بدیهی بود ولی اینکه تایید کردی مفید بود. درسته، پدرت دروغ گفت. حالا برین. هر دوتون. و دیگه بیشتر از این وقتم رو تلف نکنین.
آلبوس:
(با قدرت و استواری) نه، شما باید به حرفم گوش کنین، خودتون هم گفتین که... خون آدم های زیادی به گردن پدرمه. بذارین کمکتون کنم اینو تغییر بدین. اجازه بدین یکی از اشتباهاتش رو اصلاح کنم. به من اعتماد کنین.
ایموس:
(صدایش بالا می رود) مگه نشنیدی چی گفتم، پسر؟ من دلی لی نمی بینم که بهت اعتماد کنم. پس از اینجا برو. همین حالا. وگرنه مجبورت می کنم بری.

به طور تهدیدآمیزی چوبدستیش را بالا می آورد. آلبوس به چوبدستی نگاه می کند... دلسرد می شود... ایموس روحیه اش را خرد کرده است.

اسکورپیوس:
بیا بریم، رفیق، اگه ما یه چیزو خوب بلد باشیم اینه که بدونیم کجا حضورمون مایه ی مزاحمته.

آلبوس مایل به رفتن نیست. اسکورپیوس دست او را می کشد. او رویش را برمی گرداند و هر دو شروع به رفتن می کنند.

دلفی:
من یه دلیل به ذهنم میاد که چرا باید بهشون اعتماد کنی، عمو.

آن ها از حرکت باز می ایستند.

اونا تنها کسایی هستن که حاضر شدن داوطبانه کمک کنن. اونا حاضرن شجاعانه خودشون رو به خطر بندازن تا پسرت رو برگردونن پیشت. در واقع، من کاملاً مطمئنم که حتی برای اومدن به اینجا خودشون رو به خطر انداختن...

ایموس:
آخه پای سدریک در میونه...
دلفی:
و مگه شما نگفتی که داشتن یه خودی داخل وزارتخونه می تونه مزیت فوق العاده ای باشه؟

دلفی بالای سر ایموس را می بوسد. ایموس به دلفی نگاه می کند، و سپس رویش را برمی گرداند تا به دو پسر نگاه کند.

ایموس:
چرا؟ شما چرا می خواین خودتون رو خطر بندازین؟ این کار چه نفعی براتون داره؟
آلبوس:
من می دونم اضافی بودن چه حسی داره. پسر شما حقش نبود کشته بشه، آقای دیگوری. ما می تونیم کمکتون کنیم پسش بگیری.
ایموس:
(بالاخره احساساتش بروز پیدا می کند) پسرم... پسرم بهترین اتفاق تمام عمرم بود... و حق با توئه، این بی عدالتی بود... یه بی عدالتی فاحش. اگه مصمم و جدی باشین...
آلبوس:
ما کاملاً مصمم هستیم.
ایموس:
این کار خطرناکه.
آلبوس:
می دونیم.
اسکورپیوس:
واقعاً می دونیم؟
ایموس:
دلفی... اگه آمادگیش رو داری شاید بهتر باشه همراهشون بری؟
دلفی:
باشه، عمو، اگه باعث خوشحالی شما می شه.
او به آلبوس لبخند می زند، آلبوس نیز در جواب لبخندی می زند.
ایموس:
متوجه هستین که، حتی به دست آوردن زمان برگردان جونتون رو به خطر میندازه.
آلبوس:
ما حاضریم جونمون رو به خطر بندازیم.
اسکورپیوس:
واقعاً حاضریم؟
ایموس:
(با جدیت) امیدوارم تواناییش رو داشته باشین.

پرده اول، صحنه پانزده

خانه ی هری و جینی پاتر، آشپزخانه

هری، رون، هرماینی و جینی نشسته اند و با هم غذا می خورند.

هرماینی:
بارها به دراکو گفتم... هیچ کس توی وزارتخونه در مورد اسکورپیوس چیزی نگفته. شایعات از ما نشات نگرفتن.
جینی:
من براش نامه نوشتم... بعد از اینکه آستوریا رو از دست داد... توی نامه ازش پرسیدم چه کاری از دستمون بر میاد. گفتم شاید... چون اسکورپیوس با آلبوس دوستی نزدیکی داره... شاید اسکورپیوس بخواد بخشی از تعطیلات کریسمس خونه ی ما بمونه یا... جغدم با نامه ای برگشت که فقط یه جمله بود: «به شوهرت بگو این ادعاها در مورد پسرم رو برای همیشه رد کنه.»
هرماینی:
ذهنش زیادی مشغوله.
جینی:
داغونه... داغون و غصه دار.
رون:
منم برای از دست دادن همسرش متاسفم ولی وقتی هرماینی رو متهم می کنه به... خب... (به هری در آن سوی میز نگاه می کند.) اوی حواست کجاست، همون طور که من همیشه به خانم گفتم، ممکنه چیز خاصی نباشه.
هرماینی:
خانم؟
رون:
شاید غول های غارنشین دارن به یه مهمونی می رن، غول ها هم به یه عروسی، شاید کابوس های تو هم به خاطر نگرانیت در مورد آلبوس باشه، و درد گرفتن زخمت هم احتمالاً به خاطر اینه که داری پیر می شی.
هری:
دارم پیر می شم؟ دستت درد نکنه، رفیق.
رون:
باور کن، من دیگه هر وقت می خوام بشینم یه صدای «اوف» از خودم در میارم. یه صدای «اوف.» و پام... مشکلی که با پام دارم... می تونم راجع به دردی که پام داره ترانه سرایی کنم... شاید زخم تو هم همین جوریه.
جینی:
تو چرت و پرت زیاد می گی.
رون:
اینو تخصص خودم می دونم. یکی این، یکی هم انواع زیاد قوطی های خوراکی جیم شو که اختراع کردم. و عشقی که نسبت به همه ی شما دارم. حتی جینی لاغر مردنی.
جینی:
اگه مواظب رفتارت نباشی به مامان می گم، رونالد ویزلی.
رون:
نمی گی.
هرماینی:
اگه بخشی از ولدمورت زنده مونده باشه، حالا به هر شکلی که باشه، باید آماده باشیم. و من می ترسم.
جینی:
منم می ترسم.
رون:
هیچی منو نمی ترسونه. البته به جز مامان.
هرماینی:
جدی می گم، هری، من در این مورد مثل کورنلیوس فاج عمل نمی کنم. چشمم رو به روی این نشانه ها نمی بندم. و برامم مهم نیست با این کار پیش دراکو مالفوی محبوبیتم رو از دست بدم.
رون:
تو که هیچ وقت محبوبیت چندانی نداشتی، درست نمی گم؟

هرماینی نگاه تند و تیزی به رون انداخت و سعی کرد او را بزند اما رون با چابکی جاخالی می دهد.

به هدف نخورد!

جینی رون را می زند. رون دردش می آید و خود را عقب می کشد.

به هدف خورد. چه جور هم به هدف خورد.

ناگهان جغدی وارد اتاق می شود. به سوی پایین شیرجه می زند و نامه ای را روی بشقاب هری می اندازد.

هرماینی:
الان برای اومدن جغد کمی دیر وقته، نه؟
هری نامه را باز می کند. با خواندن آن شگفت زده می شود.
هری:
از طرف پروفسور مک گوناگله.
جینی:
چی نوشته؟
چهره ی هری حالت خود را از دست می دهد.
هری:
جینی، در مورد آلبوسه... آلبوس و اسکورپیوس... اصلاً به مدرسه نرسیدن. گم شدن.

پرده اول، صحنه شانزده

خیابان وایت هال، انبار

اسکورپیوس به بطری چپ چپ نگاه می کند.

اسکورپیوس:
پس یعنی همین جوری بخوریمش؟
آلبوس:
اسکورپیوس، واقعا لازمه برای تو که سوپر متخصص و گیک معجون ها هستی، توضیح بدم که معجون مرکب پیچیده چیکار میکنه؟ به لطف آماده سازی قبلی هوشمندانه ی دلفی، قراره این معجون رو بخوریم و تغییر شکل بدیم و بعد هم بصورت مبدل وارد وزارت سحر و جادو بشیم.
اسکورپیوس:
باشه. حالا دو سوال پیش میاد، درد داره؟
دلفی:
تا جایی که من می دونم، خیلی.
اسکورپیوس:
ممنون. بهتر بود بدونم. سوال دوم: هیچ کدوم از شما می دونین معجون مرکب پیچیده چه مزه ای میده؟ چون من شنیدم که مزه ی ماهی میده و اگه واقعا این جوری باشه که من همون لحظه بالا میارم. ماهی به من نمی سازه. هرگز نمی ساخت و هرگز هم نخواهد ساخت.
دلفی:
باشه، فهمیدیم. (معجون را یک نفس می نوشد.) مزه ی ماهی نمیده. (به طرز دردناکی شروع به تغییر شکل می کند.) راستش رو بخوای مزه ش خیلی هم خوبه. درد داره اما... (با صدای بلندی آروغ می زند.) بگیرش. یه ته مزه ی تند ماهی داره. (دوباره آروغ می زند و تبدیل به هرماینی می شود.)
آلبوس:
باشه، خیلی – وای.
اسکورپیوس:
دوباره منم میگم وای.
دلفی/هرماینی:
اصلاً احساس نکردم که چطوری – حتی صِدام هم شبیه اون شده! پس سه باره منم میگم وای.
آلبوس:
درسته. حالا نوبت منه.
اسکورپیوس:
نه، راه نداره اصلاً و ابدا. اگه قراره این کارو بکنیم (یک عینک خیلی آشنا را با لبخندی به صورت می زند)، پس باید با هم این کارو بکنیم.
آلبوس:
سه، دو، یک.

با هم قورت می دهند.

نه، خوبه. (از درد به خود می پیچد.) یه ذره کمتر خوبه.

هر دو شروع به تغییر شکل می کنند و درد می کشند.
آلبوس به رون تغییر شکل می دهد و اسکورپیوس به هری تبدیل می شود.
هر دو نگاهی به هم می اندازند. سکوتی شکل می گیرد.

آلبوس/رون:
فکر کنم اوضاع یه کم عجیبی پیش رومون باشه، نه؟
اسکورپیوس/هری:
(به شدت از این وضعیت لذت می برد و محو نقش اش شده است)
برو توی اتاقت. یه راست برو توی اتاقت. پسر بی نهایت و فوق العاده بدی بودی.
آلبوس/رون:
(با خنده می گوید:) اسکورپیوس...
اسکورپیوس/هری:
(ردایش را روی شانه هایش می اندازد) ایده ی خودت بود که من بشم این و تو بشی رون! فقط می خوام قبل از اینکه بریم، یه کم بخندیم... (و با صدای بلندی آروغ می زند.) خب، این یکی دیگه خیلی ضایع بود.
آلبوس/رون:
میدونی، دایی رون خوب مخفی می کنه ولی یه کم داره شکم در میاره.
دلفی/هرماینی:
فکر نمی کنین که دیگه باید بریم؟

وارد خیابان می شوند. داخل اتاق تلفن می روند. شماره ۶۲۴۴۲ را شماره گیری می کنند.

اتاق تلفن:
خوش آمدی، هری پاتر. خوش آمدی، هرماینی گرنجر. خوش آمدی، رون ویزلی.

با پایین رفتن اتاق تلفن به درون زمین، همگی لبخند می زنند.

پرده اول، صحنه هفده

وزارت سحر و جادو، اتاق جلسه

هری، هرماینی، جینی و دراکو داخل اتاق کوچکی با اضطراب راه می روند.

دراکو:
همه ی جاها رو کامل گشتیم؟
هری:
اداره ی من یه بار گشته و الان دوباره دارن می گردن...
دراکو:
و ساحره ی فروشنده نمی تونه هیچ اطلاعات به درد بخوری بهمون بده؟
هرماینی:
ساحره ی فروشنده فوق العاده عصبانیه. همه ش هی داره از مایوس کردن آتلاین گمبول حرف می زنه. روی رکورد فرستادن بچه ها به هاگوارتزش خیلی افتخار می کرد.
جینی:
اجرای هیچ نوع جادویی توسط مشنگ ها مخابره شده؟
هرماینی:
تا حالا که نه. من به نخست وزیر مشنگ ها هم اطلاع دادم و اونم این اطلاعات رو برای گزارش آدم ربایی رد کرده. یه جورایی شبیه طلسم هست، مگه نه؟
دراکو:
پس حالا برای پیدا کردن بچه هامون باید دست به دامن مشنگ ها بشیم؟ نکنه در مورد زخم هری هم بهشون گفتی؟
هرماینی:
ما خیلی به ندرت از مشنگ ها درخواست کمک کردیم. ضمناً هیچ کس نمی دونه زخم هری چه ارتباطی به این ماجرا می تونه داشته باشه، اما مطمئناً مسئله ایه که کاملا جدی می گیریمش. کارآگاه های ما در حال حاضر دارن از تمام کسایی که توی جادوی سیاه سابقه دارن پرس و جو می کنن و -
دراکو:
این مسئله هیچ ربطی به مرگ خوارها نداره.
هرماینی:
من مثل تو نمی تونم انقدر مطمئن باشم.
دراکو:
بدون دلیل حرف نمی زنم، دارم حقیقت رو میگم. اون ابله هایی که تو این دوره زمونه دنبال جادوی سیاهن... جرئت نمی کنن به پسر من که یه مالفویه نزدیک بشن.
هری:
مگر اینکه یه چیز جدیدی اون بیرون سر بلند کرده باشه، چیزی که -
جینی:
من با دراکو موافقم. اگه قضیه آدم ربایی باشه – دزدیدن آلبوس رو می تونم بفهمم، ولی دزدیدن هر دوی اونا با هم...

هری نگاهش را به جینی خیره می کند و متوجه می شود که او از هری می خواهد که چه چیزی را مطرح کند.

دراکو:
ضمن اینکه اسکورپیوس پیشرو نیست، دنبال کننده س، برخلاف همه ی چیزهایی که سعی کردم براش درونی کنم. پس شکی نیست که این آلبوس بوده که اون رو از قطار بیرون برده و سوال من اینه که اونو کجا ممکنه بُرده باشه؟
جینی:
هری، هم تو می دونی و هم من، که این دو تا فرار کردن.

دراکو متوجه نگاه خیره ی این زوج به یکدیگر می شود.

دراکو:
چیزی می دونی؟ پس چرا بهمون نمیگی؟

سکوت می شود.

هر نوع اطلاعاتی رو که دارین مخفی می کنین، توصیه می کنم همین الان مطرح کنین.
هری:
روز قبل از این اتفاق، من و آلبوس با هم بحثمون شد.
دراکو:
و...

هری درنگی می کند و سپس شجاعانه چشم در چشم دراکو می شود.

هری:
و بهش گفتم که وقت هایی بود که من آرزو می کردم که تو پسرم نبودی.

سکوت دیگری برقرار می شود. سکوتی قدرتمندتر. و سپس دراکو قدمی سهمگین به سمت هری برمی دارد.

دراکو:
اگه بلایی سر اسکورپیوس بیاد...

جینی بین هری و دراکو می آید.

جینی:
بیخود تهدید نکن دراکو، لطفاً این کارو نکن.
دراکو:
(فریاد می زند) پسر من گم شده!
جینی:
(به همان میزان فریاد می زند) مال منم همینطور!

دراکو متوجه نگاهش می شود. فضای اتاق واقعا احساسی می شود.

دراکو:
(لبش کج می شود، درست مانند پدرش می شود) اگر به طلا نیاز دارین... هر چیزی که مالفوی ها دارن... اون تنها وارث منه... تنها باقی مونده از خانواده مه.
هرماینی:
وزارتخونه کلی منابع داره، ممنونم دراکو.

دراکو تصمیم به ترک اتاق می کند. متوقف می شود. به هری نگاهی می اندازد.

دراکو:
برام هیچ اهمیتی نداره که چیکارها کردی و کی ها رو نجات دادی، تو یه نفرین دائمی روی خانواده من هستی، هری پاتر.

پرده اول، صحنه هجده

وزارت سحر و جادو، راهرو

اسکورپیوس/هری:
حالا مطمئنی که اون توئه؟

نگهبانی از کنارشان رد می شود. اسکورپیوس/هری و دلفی/هرماینی سعی می کنند حفظ ظاهر کنند.

بله، جناب وزیر، من با قاطعیت فکر می کنم این مسئله ایه که وزارتخونه باید به خوبی روش فکر کنه، بله.
نگهبان:
(در حالی که سرش را به نشانه سلام تکان می دهد) جناب وزیر.
دلفی/هرماینی:
اجازه بده با هم روش فکر کنیم.

نگهبان می رود، آن ها نفس راحتی می کشند.

این فکر عَموم بود که از محلول راستی استفاده کنیم... اونو توی نوشیدنی یکی از مقامات وزارتخونه ریختیم که برای ملاقاتش اومده بود. اون بهمون گفت که زمان برگردان رو نگه داشتن و حتی بهمون گفت که کجا... دفتر شخص وزیر سحر و جادو.
او به دری اشاره می کند. ناگهان صدایی را می شنوند.
هرماینی:
(از بیرون صحنه) هری... باید در موردش حرف بزنیم...
هری:
(از بیرون صحنه) چیزی نیست که بخوایم در موردش حرف بزنیم.
دلفی/هرماینی:
وای، نه.
آلبوس/رون:
هرماینیه. و بابام.
دلهره ای ناگهانی و فراگیر آن ها را در بر می گیرد.
اسکورپیوس/هری:
خیلی خب. یه مخفیگاه. هیچ مخفیگاهی نیست. کسی افسون نامرئی کننده ای بلده؟
دلفی/هرماینی:
بریم... توی دفترش؟
آلبوس/رون:
داره به سمت دفترش میاد.
دلفی/هرماینی:
جای دیگه ای نیست که بریم.
سعی می کند در را باز کند. دوباره سعی می کند.
هرماینی:
(از بیرون صحنه) اگه با من یا جینی در موردش صحبت نکنی...
اسکورپیوس/هری:
عقب وایسین. الوهومورا(۳۹)!

چوبدستیش را به سمت در نشانه می گیرد. در روی لولا می چرخد و باز می شود. با خوشحالی پوزخندی می زند.

آلبوس. نذار بیاد تو. حتماً تو باید وایسی.
هری:
(از بیرون صحنه) چه حرفی برای گفتن هست؟
آلبوس/رون:
من. چرا؟
دلفی/هرماینی:
خب، ما دو تا که نمی تونیم باشیم، می تونیم؟ ما خود اوناییم.
هرماینی:
(از بیرون صحنه) مسلماً حرفی که بهش زدی اشتباه بود... ولی... اینجا موضوعات بیشتری هست که باید در نظر گرفت...
آلبوس/رون:
ولی من نمی تونم... نمی تونم...
شلوغی کوچکی در می گیرد و بعد در نهایت آلبوس/رون بیرون در می ایستد و در همین حال هرماینی و هری از بیرون وارد صحنه می شوند.
هری:
هرماینی، ممنون که نگرانی ولی اصلاً نیازی نیست...
هرماینی:
رون؟
آلبوس/رون:
خوب غافلگیرت کردم!!!
هرماینی:
اینجا چیکار می کنی؟
آلبوس/رون:
مگه یه مرد برای دیدن زنش بهانه ای لازم داره؟
محکم هرماینی را می بوسد.
هری:
من باید برم.
هرماینی:
هری. می خوام بگم که... هر چی که دراکو بگه... چیزهایی که به آلبوس گفتی... به نظرم اینکه فکرتو مشغولش کنی فایده ای برای هیچ کس نداره.
آلبوس/رون:
اوه، دارین در مورد این صحبت می کنین که هری گفت گاهی اوقات آرزو می کنه کاش من... (حرفش را اصلاح می کند) آلبوس پسرش نبود.
هرماینی:
رون!
آلبوس/رون:
بهتره آدم حرف دلشو بیرون بریزه، من همیشه همینو میگم...
هرماینی:
بالاخره می فهمه... همه ی ما حرف هایی می زنیم که حرف دلمون نیست. خودش می دونه.
آلبوس/رون:
ولی اگه بعضی وقت ها حرف هایی بزنیم که حرف دلمون باشه... اون وقت چی؟
هرماینی:
رون، باور کن الان وقت این حرف ها نیست.
آلبوس/رون:
البته که نیست. خداحافظ، عزیزم.

آلبوس/رون رفتن هرماینی را تماشا می کند، به این امید که از دفتر خود رد شده و دور می شود. ولی البته که رد نمی شود. می دود تا قبل از اینکه هرماینی وارد دفترش شود راه او را سد کند. یک بار راه او را سد می کند، و بعد دوباره راه او را سد می کند، و برای این کار باسن خود را حرکت می دهد.

هرماینی:
چرا جلوی دفترم رو گرفتی؟
آلبوس/رون:
من جلوی چیزی رو نگرفتم.

هرماینی دوباره به سمت در می رود، او دوباره جلویش می ایستد.

هرماینی:
چرا دیگه. بذار برم توی اتاقم، رون.
آلبوس/رون:
بیا یه بار دیگه بچه دار بشیم.

هرماینی سعی می کند با چالاکی از او رد شود.

هرماینی:
چی؟
آلبوس/رون:
یا اگه بچه دار نشیم، یه تعطیلات بریم. من یه بچه می خوام یا یه تعطیلات و در این مورد اصرار می کنم. بعداً در موردش صحبت کنیم، عزیزم؟

هرماینی برای آخرین بار سعی می کند وارد اتاق شود، او با یک بوسه راهش را سد می کند. این تبدیل به یک کشمکش کامل می شود.

مثلاً شاید همراه با یه نوشیدنی توی پاتیل درزدار؟ دوستت دارم.
هرماینی:
(نرم می شود) اگه بازم گلوله ی بوگندویی این تو باشه، کاری می کنم که مرلین هم نتونه به دادت برسه. باشه. به هر حال الان قراره مشنگ ها رو از آخرین وضعیت باخبر کنیم.

هرماینی از صحنه خارج می شود. هری نیز با او خارج می شود.

آلبوس/رون رویش را به سمت در برمی گرداند. هرماینی دوباره وارد صحنه می شود، این بار به تنهایی.

یه بچه... یا... یه تعطیلات؟ بعضی روزها تو حال خودت نیستی، می دونستی؟
آلبوس/رون:
برای همین با من ازدواج کردی دیگه، مگه نه؟ شوخ طبعی شیطنت آمیزم.

هرماینی دوباره از صحنه خارج می شود. آلبوس/رون می خواهد در را باز کند اما دوباره هرماینی وارد می شود، او نیز در را می بندد.

هرماینی:
بوی ماهی میاد. مگه بهت نگفتم دیگه از اون ساندویچ های ماهی انگشتی نخور.
آلبوس/رون:
حق با توئه.

هرماینی از صحنه خارج می شود. او بررسی می کند که هرماینی رفته باشد و در حالی که در را باز می کند نفس راحتی می کشد.

پرده دوم

پرده دوم، صحنه یک

رویا، پریوت درایو، انباری زیر پله

خاله پتونیا:
هری. هری. این ظرف ها تمیز نیستن. کثیفی از این ظرف ها می باره. هری پاتر. بیدار شو.

هری جوان بیدار می شود و خاله پتونیا را می بیند که به طور تهدیدآمیزی به او نزدیک می شود.

هری جوان:
خاله پتونیا. ساعت چنده؟
خاله پتونیا:
ساعتِ دیر بودنه. می دونی، ما وقتی قبول کردیم ازت نگهداری کنیم، امیدوار بودیم بتونیم بهترت کنیم... بسازیمت... تو رو یه انسان شریف کنیم. پس فکر کنم تقصیر خودمونه که تو این قدر... تنبل و مایه ی سرخوردگی بار اومدی.
هری جوان:
من سعی می کنم...
خاله پتونیا:
ولی سعی کردن با تونستن فرق داره، مگه نه؟ روی شیشه ها لکه های چربیه. روی ظرف ها جای ساییدگیه. حالا بلند شو برو آشپزخونه و شستشو کن.

هری از تخت خوابش بیرون می آید. پایین پشت شلوارش لکه ی خیسی است.

وای نه. وای نه. چیکار کردی؟ دوباره تخت رو خیس کردی.

ملافه و پتو را می کشد.

این اصلاً قابل قبول نیست.
هری جوان:
ببخشید، فکر کنم یه کابوس دیدم.
خاله پتونیا:
پسره ی نفرت انگیز. فقط حیوون ها خودشون رو خیس می کنن. حیوون ها و پسربچه های نفرت انگیز.
هری جوان:
کابوسه درباره ی مامان و بابام بود. فکر کنم دیدمشون... دیدمشون که... مُردن؟
خاله پتونیا:
و من چرا باید کوچک ترین علاقه ای به این موضوع داشته باشم؟
هری جوان:
یه مرد بود که داد زد آدکاوا آد-چیزی آکابرا... آد... و صدای فش فش مار می اومد. می تونستم صدای جیغ مادرم رو بشنوم.

خاله پتونیا لحظه ای درنگ می کند تا خودش را بازیابد.

خاله پتونیا:
اگه واقعاً مرگ اونا برات مجسم شده بود، تنها صدایی که می شنیدی صدای گوشخراش ترمز و صدای بلند تصادف بود. پدر و مادرت توی یه تصادف رانندگی کشته شدن. خودت که می دونی. فکر نکنم مادرت حتی فرصت کرده باشه جیغ بزنه. خدا رو شکر کن که جزئیات بیشتری از این تصادف نمی دونی. حالا این ملافه ها رو در بیار، برو توی آشپزخونه، و شستشو رو شروع کن. دیگه نخوام دوباره بگم ها.

خاله پتونیا با صدای بنگی از صحنه خارج می شود.
و هری جوان در حالی که ملافه ها را در دست دارد تنها می ماند.
و صحنه کج و معوج می شود و در حالی که رویا به کلی دگرگون می شود، درخت هایی سر به آسمان می کشند.
ناگهان، آلبوس ظاهر می شود و همان طور که ایستاده به هری جوان نگاه می کند.
و سپس، درست از پشت اتاق، صدای زمزمه ای به زبان مارها در اطراف همه به گوش می رسد.
او در راه است. او در راه است.
صدایی که مشخص است متعلق به کیست. صدای ولدمورت...
هری پاتر.

پرده دوم، صحنه دو

خانه ی هری و جینی پاتر، راه پله

هری در تاریکی بیدار می شود، به شدت نفس نفس می زند. خستگی اش محسوس است، ترسش فراگیر.

هری:
لوموس.
جینی وارد صحنه می شود، از روشن بودن چراغ تعجب می کند.
جینی:
خوبی...؟
هری:
خوابیده بودم.
جینی:
آره، خوابیده بودی.
هری:
تو بیدار بودی. خبری... نشد؟ جغدی نیومده یا...؟
جینی:
هیچی.
هری:
داشتم خواب می دیدم... زیر راه پله بودم و بعد... صداشو شنیدم... صدای ولدمورت رو... خیلی واضح.
جینی:
ولدمورت؟
هری:
و بعد... آلبوس رو دیدم. لباسش قرمز بود. ردای مدرسه ی دورمسترانگ رو پوشیده بود.
جینی:
ردای مدرسه ی دورمسترانگ؟

هری با خود می اندیشد.

هری:
جینی، فکر کنم بدونم آلبوس کجاست...

پرده دوم، صحنه سه

هاگوارتز، دفتر مدیر

هری و جینی در دفتر پروفسور مک گوناگل ایستاده اند.

پروفسور مک گوناگل:
و مشخص نیست کجای جنگل ممنوعه است؟
هری:
سال هاست که خوابی مثل این ندیدم. ولی آلبوس اونجا بود. مطمئنم.
جینی:
باید هر چه سریع تر شروع به جستجو کنیم.
پروفسور مک گوناگل:
می تونم پروفسور لانگ باتم رو برای کمک بهتون بفرستم... دانشش در مورد گیاه ها شاید به درد بخوره... و...

ناگهان صدای غرشی از لوله ی بخاری به گوشی می رسد. پروفسور مک گوناگل با نگرانی به آن سو نگاه می کند. سپس هرماینی با سکندری از بخاری بیرون می افتد.

هرماینی:
حقیقت داره؟ کمکی از دستم برمیاد؟
پروفسور مک گوناگل:
جناب وزیر... اصلاً انتظار اومدن شما رو نداشتیم...
جینی:
احتمالاً تقصیر منه... من متقاعدشون کردم که نسخه ی فوق العاده ای از پیام امروز رو چاپ کنن تا از افراد داوطلب درخواست کمک کنیم.
پروفسور مک گوناگل:
صحیح. خیلی عاقلانه است. پیش بینی می کنم... افراد زیادی داوطلب بشن.

رون ناگهان وارد می شود. سر تا پایش آلوده به دوده است و دستمال سفره ی شامی روی لباسش است که رویش لکه ی سس گریوی به چشم می خورد.

رون:
من نبودم خبری شده؟ نمی دونستم از کدوم شبکه ی پرواز استفاده کنم. نمی دونم چی شد آخرش از آشپزخونه ی مدرسه سردرآوردم. (در حالی که دستمال سفره را از روی لباسش برمی دارد، هرماینی به او چشم غره ای می رود.) چیه مگه؟
ناگهان صدای غرش دیگری از لوله ی بخاری به گوش می رسد و دراکو در حالی که غرق در توده ی گرد و غبار و دوده است با شدت به بیرون پرت می شود.

همه با تعجب به او نگاه می کنند. او بلند می شود و دوده ها را از خود می تکاند.

دراکو:
ببخش که کف اتاقت کثیف شد، مینروا.
پروفسور مک گوناگل:
به جرئت می گم تقصیر منه که بخاری دارم.
هری:
تعجب می کنم که اینجا اومدی، دراکو. فکر می کردم خواب های منو باور نمی کنی.
دراکو:
باور نمی کنم، ولی به شانست اعتماد دارم. هری پاتر همیشه جاییه که اتفاقات مهم میفتن. و می خوام پسرم صحیح و سالم پیشم برگرده.
جینی:
پس بیاین به جنگل ممنوعه بریم و هردوشون رو پیدا کنیم.

پرده دوم، صحنه چهار

حاشیه ی جنگل ممنوعه

آلبوس و دلفی چوبدستی به دست مقابل یکدیگر می ایستند.

آلبوس:
اکسپلیارموس(۴۰).

چوبدستی دلفی در آسمان به پرواز در میاید.

دلفی:
قلقش داره دستت میاد. توی این کار استعداد داری.

دلفی چوبدستی اش را از او پس می گیرد.

دلفی:
(با لحنی اشرافی) تو یه خلع سلاح کننده ی واقعی هستی، مرد جوان.
آلبوس:
اکسپلیارموس!

چوبدستی دلفی دوباره به پرواز درمی آید.

دلفی:
برنده مشخص شد.

با خوشحالی کف دستشان را به هم می زنند.

آلبوس:
من هرگز میونه ی خوبی با طلسم ها نداشتم.

اسکورپیوس در انتهای صحنه ظاهر می شود. او به دوستش نگاه می کند که مشغول صحبت با دختری است و بخشی از وجودش از این موضوع خوشحال و بخش دیگری از وجودش ناراحت می شود.

دلفی:
من توی طلسم کردن افتضاح بودم، ولی بعد قلقش دستم اومد. تو هم یاد می گیری. البته نمی گم من ساحره ی بزرگی هستم ولی به نظرم تو داری جادوگر معرکه ای میشی، آلبوس پاتر.
آلبوس:
پس باید پیشم بمونی و بیشتر بهم یاد بدی...
دلفی:
معلومه که می مونم. ما با هم دوستیم، مگه نه؟
آلبوس:
آره، آره. معلومه که هستیم.
دلفی:
خوبه، عالیه.
اسکورپیوس:
عالی چیه؟
اسکورپیوس با قاطعیت قدمی به جلو برمی دارد.
آلبوس:
طلسم رو یاد گرفتم. خیلی ابتدایی بود ولی... خب، یاد گرفتم.
اسکورپیوس:
(با اشتیاق زیاد سعی می کند وارد گفتگو شود) منم پیچ و خم مدرسه رو یاد گرفتم. گوش کنین... مطمئنیم این کار جواب میده؟
آلبوس:
نقشه ی زیرکانه ایه. کلید کشته نشدن سدریک اینه که نذاریم توی مسابقه سه جادوگر برنده بشه. اگه برنده نشه، نمی تونه کشته بشه.
اسکورپیوس:
درک می کنم، ولی...
آلبوس:
پس باید در مرحله ی اول جلوی پاش سنگ بندازیم. اولین مرحله، گرفتن تخم طلایی از یه اژدهاست، سدریک چه جوری حواس اژدها رو پرت کرد...
دلفی دستش را بلند می کند. آلبوس با لبخندی به او اشاره می کند. این دو خوب با هم کنار می آیند.
آلبوس:
دیگوری.
دلفی:
با تبدیل کردن سنگ به یه سگ.
آلبوس:
با یه طلسم اکسپلیارموس کوچولو دیگه نمی تونه این کار رو انجام بده.

اسکورپیوس از همکاری دو جانبه ی دلفی و آلبوس خوشش نمی آید.

اسکورپیوس:
خیلی خب، دو سوال پیش میاد. سوال اول اینکه مطمئنیم اژدها اونو نمی کشه؟
دلفی:
اون همیشه دو تا سوال پیش میاره، مگه نه؟ معلومه که اژدها سدریک رو نمی کشه. اینجا هاگوارتزه. معلومه که اجازه نمیدن قهرمان ها صدمه ای ببینن.
اسکورپیوس:
خیلی خب، سوال بعدی که از همه مهم تره اینه که ما داریم به گذشته سفر می کنیم، اونم بدون اینکه مطمئن باشیم می تونیم دوباره به این زمان برگردیم. که البته کار هیجان انگیزیه. شاید بهتر باشه اول یک ساعت به عقب برگردیم و بعد...
دلفی:
متاسفم اسکورپیوس، ولی وقتی برای تلف کردن نداریم. صبر کردن در اینجا که این قدر به مدرسه نزدیکه خیلی خطرناکه... مطمئنم دارن دنبالت می گردن و...
آلبوس:
حق با دلفیه.
دلفی:
حالا باید اینا رو بپوشید.
دلفی دو کیسه ی کاغذی را بیرون می آورد. پسرها دو ردا را از آن بیرون می آورند.
آلبوس:
ولی اینا که رداهای مدرسه ی دورمسترانگ هستن.
دلفی:
فکر عَموم بود. اگه ردای هاگوارتز رو بپوشین مردم انتظار دارن شما رو بشناسن ولی دو مدرسه ی دیگه هم در مسابقه سه جادوگر رقابت می کنن و اگه شما ردای دورمسترانگ رو پوشیده باشین، خب به راحتی می تونین همرنگ جماعت بشین، مگه نه؟
آلبوس:
فکر خوبی بود. صبر کن ببینم، ردای تو کجاست؟
دلفی:
آلبوس، خیلی لطف داری ولی فکر نکنم بتونم خودمو یه دانش آموز جا بزنم، این طور فکر نمی کنی؟ من اون پشت مخفی می شم و وانمود می کنم یه... آهان شاید بتونم وانمود کنم که یه رام کننده ی اژدها هستم. در هر حال، همه ی طلسم کردن ها به عهده ی شماست.

اسکورپیوس نخست به دلفی و سپس به آلبوس نگاه می کند.

اسکورپیوس:
تو نباید بیای.
دلفی:
چی؟
اسکورپیوس:
حق با توئه. برای طلسم کردن به تو نیاز نداریم. و اگر نتونی ردای دانش آموزان رو بپوشی برامون مایه ی خطر می شی. متاسفم، دلفی. تو نباید بیای.
دلفی:
ولی مجبورم بیام. اون پسرعموی منه. آلبوس؟
آلبوس:
به نظرم حق با اونه. متاسفم.
دلفی:
چی؟
آلبوس:
خرابکاری به بار نمیاریم.
دلفی:
ولی بدون من نمی تونین زمان برگردان رو به کار بندازین.
اسکورپیوس:
بهمون یاد دادی چطور از زمان برگردان استفاده کنیم.
دلفی واقعاً ناراحت شده است.
دلفی:
نه، نمیذارم این کار رو انجام بدین.
آلبوس:
تو به عموت گفتی بهمون اعتماد کنه. حالا نوبت خودته. مدرسه نزدیکه. باید همین جا تنهات بذاریم.

دلفی به آن دو نگاه می کند و نفس عمیقی می کشد. برای خودش سری تکان می دهد و لبخندی بر لبش می نشیند.

دلفی:
پس برین. ولی اینو بدونین... امروز فرصتی به دست آوردین که افراد معدودی بدست میارن... امروز می تونین تاریخ رو عوض کنید... تا زمان رو تغییر بدین. ولی از همه مهم تر، امروز می تونین پسر یه پیرمرد رو بهش برگردونین.

دلفی لبخند می زند. به آلبوس نگاه می کند. خم می شود و با ملایمت بوسه ای بر دو گونه ی او می زند.
قدم زنان به سوی بیشه می رود. آلبوس رفتن او را خیره می نگرد.

اسکورپیوس:
توجه کردی که منو نبوسید؟ (به دوستش نگاه می کند) حالت خوبه، آلبوس؟ یکم رنگ پریده به نظر می رسی. و سرخ. همزمان هم رنگت پریده شدی هم سرخ.
آلبوس:
بیا انجامش بدیم.

پرده دوم، صحنه پنج

جنگل ممنوعه

به نظر می آید جنگل هر لحظه انبوه تر می شود و در میان درختان، مردم در حال جستجو هستند و به دنبال دو جادوگر گمشده می گردند. ولی کم کم مردم محو می شوند و هری تنها می ماند. او صدایی می شنود و به سمت راست برمی گردد.

هری:
آلبوس؟ اسکورپیوس؟ آلبوس؟
سپس صدای سُم ها را می شنود. هری جا می خورد. اطراف را نگاه می کند تا بفهمد صدا از کجا می آید.

ناگهان بِین(۴۱) به داخل روشنایی قدم برمی دارد. او سانتوری باشکوه است.

بین:
هری پاتر.
هری:
خوبه. هنوز منو می شناسی، بِین.
بین:
بزرگ تر شدی.
هری:
همین طوره.
بین:
اما عاقل تر نشدی چون به زمین های ما تجاوز کردی.
هری:
من همیشه برای سانتورها احترام قائل بودم. ما دشمن همدیگه نیستیم. شما در جنگ هاگوارتز دلیرانه جنگیدین. و من هم دوش به دوش شما جنگیدم.
بین:
من سهمم رو ادا کردم. اما بخاطر گله و شرفم. به خاطر تو نبود. و بعد از جنگ، جنگل به سانتورها تعلق گرفت. پس اگر بدون اجازه در زمین های ما هستی، دشمن به حساب میای.
هری:
پسرم گم شده، بِین. برای پیدا کردنش به کمک احتیاج دارم.
بین:
پسرت اینجاست؟ در زمین های ما؟
هری:
بله.
بین:
پس اونم به اندازه ی تو احمقه.
هری:
می تونی کمکم کنی، بِین؟
مکث می شود. بِین آمرانه به هری می نگرد.
بین:
می تونم بهت بگم چی می دونم... ولی به خاطر تو نمیگم، به خاطر مصلحت گله م میگم. سانتورها جنگ دیگه ای نمی خوان.
هری:
ما هم نمی خوایم! چی می دونی؟
بین:
پسرت رو دیدم، هری پاتر. اونو در حرکت ستارگان دیدم.
هری:
اونو توی ستارگان دیدی؟
بین:
نمی تونم بهت بگم کجاست. نمی تونم بهت بگم چطور پیداش می کنی.
هری:
ولی یه چیزی دیدی؟ چیزی رو از آینده دیدی؟
بین:
ابر سیاهی در اطراف پسرت قرار داره. ابری سیاه و خطرناک.
هری:
دور آلبوس؟
بین:
ابر سیاهی که ممکنه جون همه مون رو تهدید کنه. دوباره پسرت رو پیدا خواهی کرد، هری پاتر. ولی بعد ممکنه اونو تا ابد از دست بدی.

صدایی همچون شیهه ی اسب از خود بیرون می دهد... و سپس با سرعت دور می شود... هری را گیج و سردرگم باقی می گذارد. او دوباره شروع به جستجو می کند. این بار با انگیزه ای بیش از پیش.

هری:
آلبوس! آلبوس!

پرده دوم، صحنه هشت

هاگوارتز، درمانگاه قلعه

آلبوس روی تخت درمانگاه خوابیده است. هری با نگرانی کنار او نشسته است. بالای سر آنها تابلویی از مرد مهربان دلواپسی به چشم می خورد. هری چشمان خود را می مالد – می ایستد – و اطراف اتاق راه می رود. کمر خود را راست می کند.
و سپس نگاهش به تابلو می افتد. تابلو گویی از اینکه کسی توجهش به آن جلب شده، متعجب می شود. نگاه هری هم به همان اندازه متعجب می شود.

هری:
پروفسور دامبلدور.
دامبلدور:
عصر بخیر، هری.
هری:
دلم براتون تنگ شده بود. این اواخر هر وقت رفتم دفتر خانم مدیر، قاب عکس شما خالی بود.
دامبلدور:
آه، خب، من دوست دارم هر از چندگاهی از قاب عکس های مختلفم سر در بیارم. (به آلبوس نگاه می اندازد.) حالش خوب میشه؟
هری:
الان بیست و چهار ساعتی میشه که از هوش رفته، که بیشتر به خاطر اینه که خانم پامفری بتونه بازوش رو درمان کنه. گفت که خیلی اتفاق عجیبی براش افتاده، انگار که بیست سال پیش شکسته شده بوده و به هر طرفی که می خواسته پیچیده شده. ولی گفت که خوب میشه.
دامبلدور:
حدس می زنم باید سخت باشه که بچه ت رو در رنج و عذاب ببینی.

هری به دامبلدور نگاه می کند و بعد نگاهش را متوجه آلبوس می کند.

هری:
تا حالا ازت نپرسیده بودم که چه حسی داری از اینکه اسم تو رو براش انتخاب کردم. درسته؟
دامبلدور:
انصافاً باید بار سنگینی روی دوش این پسر بیچاره گذاشته باشی، هری.
هری:
به کمکت نیاز دارم. به راهنماییت نیاز دارم. بِین میگه که آلبوس در خطره. دامبلدور، چطور هوای پسرم رو داشته باشم؟
دامبلدور:
بین این همه آدم از من می پرسی که چطور از پسری که در خطر هست، مراقبت کنی؟ ما نمی تونیم جوان ها رو از آسیب دور نگه داریم. درد باید و خواهد آمد.
هری:
پس باید بایستم و تماشا کنم؟
دامبلدور:
نه. باید بهش یاد بدی چطوری با رویدادهای زندگی روبرو بشه.
هری:
چطوری؟ حرف گوش نمیده.
دامبلدور:
به نظر می رسه منتظره تا اون رو با دید بهتری نگاه کنی.

هری جهت تلاش برای درک حرف او، صورتش را در هم می کشد.
(با حالت احساسی می گوید) تابلوی نقاشی بودن این حُسن و زیان رو داره که... باعث میشه خیلی چیزها به گوشم برسه. توی مدرسه، توی وزارتخونه، می شنوم مردم چه چیزهایی میگن...

هری:
چه حرفهایی پشت سر من و پسرم می زنن؟
دامبلدور:
غیبت نمی کنن. نگران هستن. که شما دو تا همش با هم درگیر هستین. که پسرت سرسخته. که از تو عصبانیه. من خودم این طور به نظرم رسید که شاید عشقت نسبت به اون، تو رو کور کرده.
هری:
کورم کرده؟
دامبلدور:
باید اون رو همون طور که هست ببینی، هری. باید ببینی چیه که عذابش میده.
هری:
تا حالا اون جوری که بوده، نگاهش نمی کردم؟ چی پسر من رو عذاب میده؟ (فکر می کند) یا چه کسی پسر من رو عذاب میده؟
آلبوس:
(زیر لب در خواب حرف می زند) بابا...
هری:
این ابر سیاه، یه شخص باید باشه، درسته؟ نه اتفاق، مگه نه؟
دامبلدور:
آه، واقعاً نظر من دیگه چه اهمیتی داره؟ من فقط یه طرح و خاطره هستم، هری، نقاشی و خاطره. ضمن اینکه هیچ وقت پسری نداشتم.
هری:
ولی من به راهنماییت احتیاج دارم.
آلبوس:
بابا؟
هری به آلبوس نگاه می کند و سپس به دامبلدور نگاهی می اندازد. اما دامبلدور دیگر رفته است.
هری:
نه، کجا رفتی این موقع؟
آلبوس:
ما توی – درمانگاه قلعه ایم؟
هری توجه اش را به سمت آلبوس جلب می کند.
هری:
(بدون تمرکز صحبت می کند) آره. و تو – حالت خوب میشه. خانم پامفری مطمئن نبود برای درمانت چه چیزی تجویز کنه و گفت که احتمالاً باید تا جایی که می تونی – شکلات بخوری. راستش، اشکال نداره اگه منم یه کم بخورم؟ باید چیزی بهت بگم و فکر نکنم که خوشت بیاد.

آلبوس نگاهی به پدرش می اندازد. چه چیزی می خواهد به او بگوید؟ تصمیم می گیرد خود را درگیر نکند.

آلبوس:
باشه. مشکلی نیست.

هری مقداری شکلات برمی دارد و تکه ی بزرگی از آن را می خورد. آلبوس با حالت پریشانی به پدرش نگاه می کند.

بهتر شدی؟
هری:
خیلی.

شکلات را به سمت پسرش می گیرد. آلبوس تکه ای برمی دارد. پدر و پسر هر دو حال خیلی بهتری پیدا می کنند.

بازوت چطوره؟
آلبوس بازوی خود را حرکت می دهد.
آلبوس:
خیلی خوبه.
هری:
(به نرمی) کجا رفته بودی آلبوس؟ نمیدونم با چه زبونی بگم که چه بلایی سرمون آوردی. مادرت در حد مرگ نگران شده بود...

آلبوس با خودش فکر می کند، او دروغگوی بزرگی هست.

آلبوس:
تصمیم گرفتیم که به مدرسه برنگردیم. با خودمون فکر کردیم که می تونیم توی دنیای مشنگ ها – شروعی دوباره داشته باشیم. ولی بعد فهمیدیم که اشتباه فکر می کردیم. وقتی که ما رو پیدا کردین، دیگه داشتیم به هاگوارتز برمی گشتیم.
هری:
با رداهای دورمسترانگ؟
آلبوس:
رداها... کل جریان اینه که – من و اسکورپیوس – درست فکر نکردیم.
هری:
و چرا، چرا داشتی فرار می کردی؟ از دست من؟ به خاطر چیزی که گفتم؟
آلبوس:
نمی دونم. وقتی جایی تو هاگوارتز نداشته باشی، همچین مکان دوست داشتنی ای برات نیست.
هری:
و اسکورپیوس بود که – تشویقت کرد – که بری؟
آلبوس:
اسکورپیوس؟ نه.
هری به آلبوس نگاه می کند، سعی می کند متوجه حداقل احساسی درون او شود. به طرز عمیقی فکر می کند.
هری:
ازت می خوام که از اسکورپیوس مالفوی فاصله بگیری.
آلبوس:
چی؟ اسکورپیوس؟
هری:
من نمی دونم از اولش شما دو تا چطوری با هم دوست شدین، اما بالاخره شدین دیگه و حالا – ازت می خوام که -
آلبوس:
بهترین دوستم؟ تنها دوستم؟
هری:
اون خطرناکه.
آلبوس:
اسکورپیوس؟ خطرناک؟ اصلاً تا حالا دیدیش؟ بابا، اگر واقعاً فکر می کنی اون پسر ولدمورته...
هری:
من نمی دونم اون چیه، فقط اینو می دونم که باید ازش فاصله بگیری. بِین به من گفت که -
آلبوس:
بِین دیگه کیه؟
هری:
یه سانتور با مهارت قوی پیش گویی. گفت که یه ابر سیاه اطراف تو رو گرفته و -
آلبوس:
یه ابر سیاه؟
هری:
و من به دلایل بسیار موثقی باور دارم که جادوی سیاه در حال احیای مجدده و لازمه که تو رو از اون دور نگه دارم. در برابرش ازت محافظت کنم. در برابر اسکورپیوس.
آلبوس لحظه ای درنگ می کند و با قدرت بیشتری جواب می دهد.
آلبوس:
و اگر نخوام چی؟ که از اون دورم کنی؟

هری نگاهی به پسرش می اندازد و به سرعت فکر می کند.

هری:
یه نقشه ای وجود داره که برای مواقعی استفاده میشه که افرادی بخوان کار بدی انجام بدن. حالا ما می خوایم که ازش استفاده کنیم تا تو رو بپاییم – نظارت دائمی روی تو داشته باشیم. پروفسور مک گوناگل تک تک قدم هایی که برمی داری رو می بینه. هر وقت که شما دو تا با هم دیده بشین – به سرعت به سمتتون پرواز می کنه – هر وقت که بخواین هاگوارتز رو ترک کنین – به سمتتون پرواز می کنه. انتظار دارم که بری سراغ درس هات – که دیگه توی هیچ کدومشون با اسکورپیوس همکلاس نیستی و اوقات فراغتت هم توی سالن عمومی گریفیدور می مونی!
آلبوس:
نمی تونی منو مجبور کنی برم گریفیندور! من یه اسلیترینی هستم!
هری:
برای من بازی در نیار، آلبوس. خودت خوب می دونی توی چه گروهی هستی. اگر مک گوناگل تو رو با اسکورپیوس ببینه، یه طلسمی روت اجرا می کنم که باعث میشه همه ی حرکات و حرف هات رو ببینم و بشنوم، هر گفتگویی رو که با کسی انجام میدی. تا اون وقت، تحقیقات از طرف اداره ی من در وزارتخونه برای پیدا کردن هویت واقعی اسکورپیوس انجام میشه.
آلبوس:
(شروع به گریه می کند) اما، بابا – تو نمی تونی – این واقعاً...
هری:
خیلی وقت بود به این فکر می کردم که پدر خوبی برات نیستم، چون تو از من خوشت نمیاد. حالا به این نتیجه رسیدم که اصلاً نیازی ندارم که تو از من خوشت بیاد، به این نیاز دارم که دستورهای من رو گوش بدی، چون من پدر تو هستم و بهتر از تو می فهمم. متاسفم آلبوس. هیچ راهی به جز این نداریم.

پرده دوم، صحنه نه

هاگوارتز، راه پله

آلبوس هری را در طول صحنه دنبال می کند.

آلبوس:
اگه فرار کنم چی؟ فرار می کنم.
هری:
آلبوس، برگرد برو تو تختت.
آلبوس:
دوباره فرار می کنم.
هری:
نه، این کار رو نمی کنی.
آلبوس:
چرا، خوب هم این کار رو می کنم – و این دفعه مطمئن میشم که رون نتونه پیدامون کنه.
رون:
احیاناً کسی اسم منو آورد؟!

رون وارد راه پله می شود، فرق سرش حالا کاملاً مشخص است، ردایش کمی زیادی کوتاه است، و لباس هایش به طرز چشمگیری موقر هستند.

آلبوس:
دایی رون؟ دامبلدور رو شکر. اگه یه زمان باشه که به یکی از اون شوخی هات احتیاج داشته باشیم، الانه.
رون اخم می کند، گیج شده است.
رون:
شوخی؟ من اصلاً شوخی کردن بلد نیستم.
آلبوس:
اتفاقاً چه جورشم بلدی. ناسلامتی یه مغازه ی وسایل شوخی رو می گردونی.
رون:
(حالا دیگر به شدت گیج شده است) یه مغازه ی وسایل شوخی؟ عجیباً غریبا. به هر حال خوشحالم که گیرتون انداختم. می خواستم یه مقدار شیرینی بیارم – برای، عه، به مناسبت زود خوب شدنت، ولی، خب... راستش پادما(۴۴) – اون اون بیشتر اهل فکر کردن هست – خیلی عمیق تر از من – و فکر کرد بهتره به جای شیرینی برات یه چیزی بگیریم که بیشتر به درد مدرسه ت بخوره. پس به جاش برات – یه دست قلم پر گرفتیم. آره. آره. آره. نگاشون کن. درجه یکِ یکن.
آلبوس:
پادما کیه؟
هری به آلبوس اخم می کند.
هری:
زن داییته.
آلبوس:
من یه زن دایی به اسم پادما دارم؟
رون:
(رو به هری) نکنه طلسم بطلان(۴۵) به سرش خورده؟ (رو به آلبوس.) خانمم، پادما. یادت نمیاد؟ همون که یه کم زیادی نزدیک صورتت باهات حرف می زنه، یه ذره هم بو نعناع میده. (خم می شود.) پادما، مادر پانجو(۴۶)! (رو به هری) راستی، به خاطر اونه که اومدم اینجا. پانجو. دوباره توی دردسر افتاده. می خواستم یه نامه ی عربده کش بفرستم ولی پادما اصرار داشت که شخصاً بیام. نمی دونم برای چی. پانجو فقط بهم می خنده.
آلبوس:
ولی... تو با هرماینی ازدواج کردی.

مکث کوتاهی به وجود می آید. رون اصلاً متوجه این حرف نمی شود.

رون:
هرماینی. نه. نه. به حق ریش مرلین.
هری:
آلبوس اینم فراموش کرده بود که توی گروه گریفیندور افتاده. ما رو ساده گیر آورده.
رون:
آره. خب، متاسفم، رفیق قدیمی، ولی گریفیندوری هستی.
آلبوس:
ولی چطوری توی گروه گریفیندور افتادم؟
رون:
کلاه گروهبندی رو متقاعد کردی، یادت نمیاد؟ پانجو شرط بسته بود اگه پای جونتم وسط باشه امکان نداره تو گروه گریفیندور بیفتی. تو هم گریفیندور رو انتخاب کردی که لجشو درآری. تو رو برای این کار سرزنش نمی کنم (با لحنی سرد) همه مون بعضی وقت ها دوست داریم اون لبخند متکبرانه اش رو محو کنیم، مگه نه؟ (وحشت زده می شود) لطفاً به پادما نگو که اینو گفتم.
آلبوس:
پانجو کیه؟

رون و هری خیره یکدیگر را نگاه می کنند.

رون:
لعنتی، تو جداً خودت نیستی، نه؟ به هر حال، بهتره که دیگه برم، قبل از اینکه برای خودم نامه ی عربده کش فرستاده بشه.

او که حس و حالش کاملاً دگرگون شده، با سردرگمی می رود.

آلبوس:
ولی این با عقل... جور در نمیاد.
هری:
آلبوس هر فیلمی که داری بازی می کنی، بدون که بی فایده س. من نظرمو عوض نمی کنم.
آلبوس:
بابا، تو دوتا انتخاب بیشتر نداری، یا منو می بری -
هری:
نه، این تویی که دوتا انتخاب بیشتر نداری، آلبوس. یا این کار رو انجام میدی، یا به مشکل خیلی، خیلی بزرگ تری برمی خوری – فهمیدی؟
اسکورپیوس:
آلبوس؟ حالت خوبه. خیلی عالی شد.
هری:

حالش کاملاً خوب شده. و حالا هم دیگه باید بریم.

آلبوس به اسکورپیوس نگاه می کند و دلش می شکند. از کنارش رد می شود.
اسکورپیوس:
از دستم عصبانی هستی؟ چی شده؟
آلبوس توقف کرده و رو به اسکورپیوس می کند.
آلبوس:
جواب داد؟ کارهامون فایده ای داشت؟!
اسکورپیوس:
نه... ولی، آلبوس -
هری:
آلبوس، هر چرت و پرتی که دارین در موردش حرف می زنین، لازمه همین الان تمومش کنین. این آخرین هشدار بود.

به نظر می رسید بخشی از وجود آلبوس با پدرش است و بخش دیگر آن با دوستش.

آلبوس:
من نمی تونم، خیلی خب؟
اسکورپیوس:
نمی تونی چی؟
آلبوس:
فقط – برای هردومون بهتره که کنار همدیگه نباشیم، خب؟

اسکورپیوس در حالی که نگاهش او را دنبال می کند با دلی شکسته تنها گذاشته می شود.

پرده دوم، صحنه ده

هاگوارتز، دفتر مدیر

پروفسور مک گوناگل سرشار از غم و اندوه است، هری سرشار از عزم و اراده، جینی هم مطمئن نیست که باید چه حسی داشته باشد.

پروفسور مک گوناگل:
مطمئن نیستم نقشه ی غارتگر برای این کار ساخته شده باشه.
هری:
اگه اونا رو باهمدیگه دیدی، به سرعت میری سراغشون و از هم دورشون می کنی.
پروفسور مک گوناگل:
هری، مطمئنی این تصمیم درستیه؟ شک کردن به دانش و خرد سانتورها تو حوزه ی تخصص من نیست ولی بِین یه سانتور خیلی عصبانیه و براش کاری نداره که تفسیر صورت فلکی رو به نفع خودش تغییر بده.
هری:
من به بِین اعتماد دارم. آلبوس به خاطر خودش و دیگران هم که شده، از اسکورپیوس باید فاصله بگیره.
جینی:
فکر کنم منظور هری اینه که...
هری:
(با قاطعیت) پروفسور خودش می دونه منظورم چیه.

جینی به هری نگاه می کند، از اینکه هری با این لحن با او صحبت کرده متعجب شده است.

پروفسور مک گوناگل:
بزرگترین ساحره ها و جادوگرهای کشور آلبوس رو چک کردن و هیچ کدومشون سحر و جادو و طلسمی احساس یا پیدا نکردن.
هری:
و دامبلدور – دامبلدور گفت -
پروفسور مک گوناگل:
چی؟!
هری:
تابلوی نقاشی ش. ما باهم صحبت کردیم. چیزایی گفت که منطقی به نظر میومدن -
پروفسور مک گوناگل:
دامبلدور مُرده، هری. و اینو قبلاً هم بهت گفتم، تابلوهای نقاشی حتی نمایانگر نصف شخصیتشون هم نیستن.
هری:
گفت که عشق منو کور کرده.
پروفسور مک گوناگل:
تابلوی نقاشیِ مدیر یه مدرسه خاطره ای بیش نیست. قراره یه ساز و کار حمایتی باشه برای تصمیماتی که می گیرم. ولی وقتی این شغل رو قبول کردم بهم توصیه شد که نقاشی رو با خود شخص اشتباه نگیرم. و توصیه میشه که تو هم همین کار رو انجام بدی.
هری:
ولی حق با اون بود. الان قشنگ حسش می کنم.
پروفسور مک گوناگل:
هری، تو تحت فشار زیادی بودی؛ گم شدن آلبوس، جستجو برای پیدا کردنش، ترس های ناشی از اینکه علت سوزش زخمت چی ممکنه باشه. ولی وقتی بهت میگم داری اشتباه می کنی، بهم اطمینان کن.
هری:
آلبوس ازم خوشش نمی اومد. ممکنه بازم ازم خوشش نیاد. ولی در امن و امان خواهد بود. با کمال احترام مینروا – تو بچه نداری -
جینی:
هری!
هری:
- تو درک نمی کنی.
پروفسور مک گوناگل:
(عمیقاً آزرده خاطر شده است) امیدوار بودم که یه عمر صرف کردن تو حرفه ی تدریس این معنی رو بده که...
هری:
این نقشه همیشه جای پسرم رو بهت نشون میده – توقع دارم که ازش استفاده کنی. و اگه بشنوم که این کار رو نمی کنی – تا جایی که می تونم این مدرسه رو می کوبم – از تمام قدرت وزارتخونه استفاده می کنم – مفهوم بود؟
پروفسور مک گوناگل:
(سر درگم از این برخورد تند) کاملاً.

جینی، مردد از چیزی که هری به آن تبدیل شده است به او نگاه می کند. هری نگاه او را پاسخ نمی دهد.

پرده دوم، صحنه یازده

هاگوارتز، کلاس دفاع در برابر جادوی سیاه

آلبوس با حالتی تقریباً نامطمئن وارد کلاس می شود.

هرماینی:
آه بله. قطارگریز مدرسه. بالاخره پیداش شد.
آلبوس:
هرماینی؟
آلبوس قیافه ی شگفت زده ای به خود می گیرد. هرماینی جلوی کلاس ایستاده است.
هرماینی:
به نظرم منو باید پروفسور گرنجر صدا بزنی، پاتر.
آلبوس:
تو اینجا چیکار می کنی؟
هرماینی:
تدریس می کنم. عذابیه که بر من نازل شده. تو اینجا چیکار می کنی؟ امیدوارم برای یادگیری اومده باشی.
آلبوس:
ولی تو... تو... وزیر سحر و جادو هستی.
هرماینی:
نکنه دوباره از اون خواب ها دیدی، پاتر؟ امروز به درس افسون سپر مدافع می پردازیم.
آلبوس:
(با لحنی شگفت زده) تو استاد ما برای دفاع در برابر جادوی سیاه هستی؟

برخی دانش آموزان زیر لب می خندند.

هرماینی:
دیگه صبرم داره تموم میشه. به خاطر حماقتت ده امتیاز از گریفیندور کم می شه.
پالی چپمن:
(به شدت رنجیده و می ایستد) نه. نه. پاتر عمداً این کارو می کنه. اون از گریفیندور متنفره و همه اینو می دونن.
هرماینی:
بشین، پالی چپمن، وگرنه وضعتون از اینم بدتر میشه. (پالی آهی می کشد و می نشیند) و توصیه می کنم تو هم بری بشینی، آلبوس. و این مسخره بازی رو تموم کن.
آلبوس:
ولی تو که این قدر بدجنس نیستی.
هرماینی:
خب، بیست امتیاز دیگه از گریفیندور کم می شه تا به آقای پاتر ثابت کنم که من این قدر بدجنسم.
یان فردریکس:
آلبوس، اگه همین الان نشینی...
آلبوس می نشیند.
آلبوس:
می شه فقط بگم...؟
هرماینی:
نه، نمی شه. فقط ساکت بمون، پاتر، وگرنه همین محبوبیت محدودی که داری رو هم از دست می دی. حالا کی می تونه بگه سپر مدافع چیه؟ هیچ کس؟ هیچ کس نمی دونه. واقعاً که مایه ی ناامیدی هستین.

هرماینی لبخند موذیانه ای می زند. او واقعاً بدجنس است.

آلبوس:
نه. این احمقانه است. رُز کجاست؟ اون بهت می گه که مسخره شدی.
هرماینی:
رُز کیه؟ دوست نامرئیته؟
آلبوس:
رُز گرنجر-ویزلی! دخترت! (متوجه می شود.) البته... چون تو و رون ازدواج نکردین پس رز هم...
دانش آموزان کلاس می خندند.
هرماینی:
چطور جرئت می کنی همچین حرفی بزنی؟ پنجاه امتیاز از گروه گریفیندور کم می شه. و بهت اطمینان می دم اگه یه بار دیگه کسی وسط حرف هام بپره، صد امتیاز کم می کنم...
به دور تا دور کلاس خیره می شود. هیچ کس جم نمی خورد.

خوبه. سپر مدافع یه افسون جادوییه، تجسمی از تمام احساسات خوب و مثبت شماست، و شکل حیوانی رو به خودش می گیره که شما بیشترین همبستگی رو بهش دارین. یه قدرت نورانیه. اگه بتونین افسون سپرمدافع رو اجرا کنین، می تونین از خودتون در برابر دنیا محافظت کنین. در بعضی مواردی که داشتیم، طولی نکشیده که این تبدیل به یه مهارت ضروری و لازم شده.

پرده دوم، صحنه دوازده

هاگوارتز، پلکان

آلبوس از یک پلکان بالا می رود و در همین حال به اطرافش نگاه می کند.
چیزی نمی بیند. از صحنه خارج می شود. پلکان ها تقریباً به شکل رقص حرکت می کنند.
اسکورپیوس پشت سر او وارد صحنه می شود. فکر می کند آلبوس را دیده است، اما متوجه می شود که او آنجا نیست.
در حالی که پلکان به این طرف و آن طرف می رود، او به سختی روی زمین می پرد.
خانم هوچ وارد صحنه می شود و از پلکان بالا می رود. بالای پلکان، به اسکورپیوس اشاره می کند که حرکت کند.
اسکورپیوس حرکت می کند. و به آرامی دور می شود... تنهایی مفرطش واضح و آشکار است.
آلبوس وارد صحنه می شود و از یک پلکان بالا می رود.
اسکورپیوس وارد صحنه می شود و از پلکان دیگری بالا می رود.
دو پلکان روبروی هم قرار می گیرند. دو پسر به یکدیگر نگاه می کنند.
نامطمئن و امیدوار... دو احساس توام.
و سپس آلبوس نگاهش را به جای دیگری می اندازد و لحظه ی احساسی تمام می شود... و همراه با آن، احتمالاً دوستی شان نیز تمام می شود.
و حالا راهِ پلکان ها از هم جدا می شود... دو پسر به یکدیگر نگاه می کنند... یکی آکنده از احساس گناه... دیگری آکنده از درد... هر دو آکنده از ناراحتی.

پرده دوم، صحنه سیزده

خانه ی هری و جینی پاتر، آشپزخانه

جینی و هری محتاطانه به یکدیگر می نگرند. قرار است بگومگویی شکل گیرد و هر دو این را می دانند.

هری:
تصمیم درست همین بود.
جینی:
تقریباً به نظر میاد به حرفت اعتقاد داری.
هری:
تو گفتی باهاش روراست باشم، ولی در واقع من باید با خودم روراست می بودم و به حرف دلم اعتماد می کردم...
جینی:
هری، تو یکی از بهترین و خوب ترین دل ها رو بین تمام جادوگرهای تاریخ داری و باور نمی کنم حرف دلت بوده باشه که این کارو بکنی.

صدای در به گوششان می رسد.

شانس آوردی که در زدن.

جینی از صحنه خارج می شود.

پس از چند لحظه، دراکو وارد صحنه می شود، خشم او را فرا گرفته، اما به خوبی آن را پنهان کرده است.
دراکو:
نمی تونم زیاد بمونم. وقت زیادی نمی خوام.
هری:
چه کمکی از دستم برمیاد؟
دراکو:
اینجا نیومدم که باهات دشمنی کنم. ولی پسرم مرتب داره گریه می کنه و من پدرشم و برای همین اومدم که ازت بپرسم چرا دو تا دوست خوب رو از هم جدا می کنی.
هری:
من اونا رو جدا نکردم.
دراکو:
برنامه ی کلاس هاشون رو عوض کردی، هم استادها و هم خود آلبوس رو تهدید کردی. چرا؟

هری با دقت به دراکو نگاه می کند و سپس رویش را برمی گرداند.

هری:
باید از پسرم محافظت کنم.
دراکو:
در برابر اسکورپیوس؟
هری:
بِین بهم گفت که یه تاریکی رو پیرامون پسرم حس می کنه. نزدیک پسر من.
دراکو:
منظورت از این حرف چیه، پاتر؟

هری برمی گردد و به حالتی جدی با دراکو چشم در چشم می شود.

هری:
تو مطمئنی... مطمئنی که اون پسر توئه، دراکو؟
سکوت مرگباری حاکم می شود.
دراکو:
حرفت رو پس بگیر... همین الان.

اما هری حرفش را پس نمی گیرد.

بنابراین دراکو چوبدستی اش را بیرون می آورد.

هری:
تو که نمی خوای این کارو بکنی.
دراکو:
چرا، می خوام.
هری:
من نمی خوام بهت صدمه بزنم، دراکو.
دراکو:
جالبه، چون من اتفاقاً می خوام بهت صدمه بزنم.

هر دو حالت خصومت آمیزی می گیرند. و سپس چوبدستی شان را به سرعت نشانه می روند.

هری و دراکو:
اکسپلیارموس!
چوبدستی شان دفع می شود و سپس از هم جدا می شوند.
دراکو:
اینکارسروس(۴۷)!
هری از طلسمی که از چوبدستی دراکو فرستاده می شود، جاخالی می دهد.
هری:
تارانتالگرا(۴۸)!
دراکو خودش را به کناری می اندازد تا طلسم به او برخورد نکند.
معلومه خوب تمرین کردی، دراکو.
دراکو:
و تو دقتت کم شده، پاتر. دنساوگیو(۴۹)!
هری موفق می شود از سر راه طلسم کنار برود.
هری:
ریکتوسمپرا(۵۰)!
دراکو با استفاده از یک صندلی جلوی طلسم را می گیرد.
دراکو:
فلیپندو(۵۱)!
هری در هوا تاب می خورد و پرت می شود. دراکو می خندد.
طاقت بیار، پیرمرد.
هری:
ما همسن هستیم، دراکو.
دراکو:
من بهتر موندم.
هری:
براکیابیندو(۵۲)!
دست و پای دراکو محکم بسته می شود.
دراکو:
این بهترین چیزیه که تو چنته داری؟ اِمَنسیپِر(۵۳)!

دراکو خود را از بند رها می کند.

له وی کورپوس(۵۴)!
هری مجبور می شود خود را از سر راه طلسم به کناری پرت کند.
موبیلی کورپوس(۵۵)! وای، خیلی داره بهم خوش می گذره...

دراکو، هری را روی میز بالا و پایین می کند. و سپس در حالی که هری با غلتیدن خود را می رهاند، دراکو روی میز می پرد... چوبدستیش را آماده می کند، اما در همین حال، هری با افسونی او را هدف قرار می دهد...

هری:
آبسکیورو(۵۶)!

دراکو به محض پدیدار شدن چشم بند روی چشمانش، از شر آن خلاص می شود.
هر دو آماده ی حمله می شوند...
هری یک صندلی را پرتاب می کند.
دراکو به پایین خم می شود تا صندلی به او نخورد و سرعت آن را با چوبدستیش کم می کند.

جینی:
همین سه دقیقه پیش از اتاق بیرون رفتم!

به ریخت و پاش آشپزخانه نگاه می کند. به صندلی هایی که در هوا معلق هستند نگاه می کند. با چوبدستیش آن ها را به روی زمین برمی گرداند.

(با لحنی بسیار خشک) من نبودم چه خبر شد؟

پرده دوم، صحنه چهارده

هاگوارتز، پلکان

اسکورپیوس با ناراحتی از پلکان پایین می آید.
دلفی با قدم های کوچکی به سرعت از سمت دیگر وارد می شود.

دلفی:
خب، در اصل من الان نباید اینجا باشم.
اسکورپیوس:
دلفی؟
دلفی:
در حقیقت من الان دارم کل عملیاتمون رو به خطر میندازم... که خب... همون طور که می دونی من ذاتاً اهل ریسک کردن نیستم. تا حالا هیچ وقت به هاگوارتز نیومده بودم. خیلی امنیتش بده ها، نه؟ خیلی تابلو هم به دیوار زدن. راهرو هم زیاد دارن. همین طور شبح! یه شبح که سرش نیمه قطع شده بود و قیافه ی عجیبی داشت، بهم گفت که تورو کجا می تونم پیدا کنم، باورت میشه؟
اسکورپیوس:
تا حالا هاگوارتز نبودی؟
دلفی:
بچه که بودم تا چند سالی مریض بودم. بقیه تونستن هاگوارتز برن، ولی من نه.
اسکورپیوس:
انقدر حالت بد بوده؟ متاسفم، تا حالا نمی دونستم.
دلفی:
زیاد این موضوع رو این ور اون ور جار نمی زنم – ترجیح میدم کسی با حالت ترحم بهم نگاه نکنه. می دونی چی میگم؟

این موضوع باعث شد اسکورپیوس او را درک کند. تصمیم گرفت حرفی بزند که ناگهان دلفی به محض دیدن دانش آموزی که به سمت آنها می آمد، مخفی شد. اسکورپیوس سعی کرد هنگام عبور دانش آموز، چهره ای معمولی به خود بگیرد.

رفتن؟
اسکورپیوس:
دلفی، فکر کنم اینجا بودنت خیلی خطرناک باشه -
دلفی:
خب بالاخره یکی باید در مورد اتفاقی که افتاده کاری بکنه.
اسکورپیوس:
دلفی، هیچ بخشی از نقشه عملی نشد. زمان برگردان خراب شد و ما شکست خوردیم.
دلفی:
می دونم. آلبوس با جغد بهم خبر داد. کتاب های تاریخ تغییر کردن، ولی نه اون قدری که باید عوض میشدن. سدریک همچنان مُرده. در واقع، شکست توی مرحله ی اول بیشتر باعث شد که برای پیروزی در مرحله ی دوم مصمم بشه.
اسکورپیوس:
و رون و هرماینی هم کلی عجیب و غریب شدن – و هنوز نتونستم علتش رو بفهمم.
دلفی:
برای همینه که رسیدگی به قضیه ی سدریک باید یه کم عقب بیفته. اوضاع خیلی پیچ در پیچ شده و کاملاً حق داری که هنوز زمان برگردان رو پیش نگه داری، اسکورپیوس. اما چیزی که قصد داشتم بگم این بود که – یکی باید یه کاری در مورد شما دو تا بکنه.
اسکورپیوس:
اوه.
دلفی:
شما بهترین دوست های هم هستین. با هر جغدی که برای من می فرسته، غیبت تو رو احساس می کنم. آلبوس داره از این جریان نابود میشه.
اسکورپیوس:
به نظر می رسه شونه ای برای گریه کردن پیدا کرده. تا حالا چندتا جغد برات فرستاده؟

دلفی لبخند ملیحی می زند.

متاسفم. منظورم این نبود – فقط – نمی فهمم داره چه اتفاقی میفته. سعی کردم ببینمش، باهاش حرف بزنم. اما هر وقت می بینمش، فرار می کنه و میره.
دلفی:
می دونی، وقتی همسن تو بودم، دوست صمیمی نداشتم. دوست داشتم که داشته باشم. به شدت هم می خواستم. وقتی جوون تر بودم، حتی برای خودم یه دوست صمیمی توی ذهنم ساختم، ولی -
اسکورپیوس:
منم داشتم. اسمش فلوری بود. با هم دیگه سر قانون بازی «تیله سنگی» جر و بحثمون شد و از هم جدا شدیم.
دلفی:
آلبوس بهت احتیاج داره، اسکورپیوس. این اتفاق خیلی فوق العاده ایه.
اسکورپیوس:
به من نیاز داره که چیکار کنه؟
دلفی:
موضوع دقیقاً همینه، مگه نه؟ دوستی این جوریه. نمی دونی برای چی بهت نیاز داره. فقط می دونی که بهت نیاز داره. پیداش کن، اسکورپیوس. شما دوتا – به هم دیگه تعلق دارین.

پرده دوم، صحنه پانزده

خانه ی هری و جینی پاتر، آشپزخانه

هری و دراکو با فاصله ی زیادی از یکدیگر نشسته اند. جینی بین آنها ایستاده است.

دراکو:
به خاطر آشپزخونه متاسفم، جینی.
جینی:
نه، این آشپزخونه ی من نیست. بیشتر پخت و پزها رو هری انجام میده.
دراکو:
من هم دیگه باهاش نمی تونم صحبت کنم. اسکورپیوس رو میگم. مخصوصاً از وقتی که – آستوریا از بین مون رفته. حتی نمی تونم در این مورد صحبت کنم که چطور از دست دادن اون روی اسکورپیوس اثر گذاشته. هر چقدر هم که تلاش کنم، نمی تونم بهش نزدیک بشم. تو نمی تونی با آلبوس حرف بزنی. منم نمی تونم با اسکورپیوس حرف بزنم. کل موضوع همینه. نه اینکه پسر من شیطانی شده باشه. چون هر چقدر هم که بخوای حرف یه سانتور متکبر رو جدی بگیری، می دونی که قدرت دوستی فراتر از این حرف هاس.
هری:
دراکو، هر چیزی که فکر می کنی...
دراکو:
می دونی چیه؟ من همیشه به تو حسودیم میشد که اون دوست ها رو داشتی– ویزلی و گرنجر. دوست های من -
جینی:
کراب و گویل بودن.
دراکو:
دو تا کله خر که سر و ته یه جاروی پرنده رو نمی تونستن از هم تشخیص بدن. شماها – هر سه تاتون – می درخشیدین، می دونی چی میگم؟ همدیگه رو دوست داشتین. با هم خوش می گذروندین. من به این نوع دوستی ها بیشتر از هر چیز دیگه ای حسادت می کنم.
جینی:
منم بهشون حسودیم میشد.

هری با شگفتی به جینی نگاه می اندازد.

هری:
مجبورم که ازش محافظت کنم -
دراکو:
پدر منم بیشتر وقت ها خیال می کرد داره ازم محافظت می کنه. به نظرم بالاخره یه وقتی مجبوری انتخاب کنی که می خوای چطور آدمی باشی. و اینم بهت بگم که اون موقع به یه پدر و مادر یا یه دوست نیاز داری. و اگر یاد گرفته باشی که از پدر و مادرت متنفر باشی و هیچ دوستی هم نداشته باشی... اون وقته که تک و تنها میشی. و تنها بودن – خیلی سخته. من هم تنها بودم. و باعث شد که تا مدت ها دنیای سیاهی برای خودم داشته باشم. تام ریدل هم یه بچه ی تنها بود. هری، تو ممکنه این وضعیت رو درک نکنی، ولی من درک می کنم – و فکر کنم جینی هم درک می کنه.
جینی:
حق با اونه.
دراکو:
تام ریدل از اون دنیای سیاهش زاده و تبدیل به لرد ولدمورت نشد. شاید اون ابر سیاهی که بِین دیده، تنهاییِ آلبوس بوده. درد و رنجش بوده. تنفری بوده که درونش داشته. پسرت رو از دست نده. هم خودت و هم اون پشیمون میشین. برای اینکه اون به تو و اسکورپیوس نیاز داره، چه الان خودش از این موضوع خبر داشته باشه، چه نداشته باشه.

هری نگاهی به دراکو می اندازد و به فکر فرو می رود.
دهانش را باز می کند چیزی بگوید. مجددا به فکر فرو می رود.
جینی:
هری. خودت میری پودر پرواز رو بیاری یا من پا شم؟

هری به همسرش نگاه می کند.

پرده دوم، صحنه شانزده

هاگوارتز، کتابخانه

اسکورپیوس وارد کتابخانه می شود. به سمت چپ و راستش نگاه می کند. و سپس آلبوس را می بیند. و آلبوس نیز او را می بیند.

اسکورپیوس:
سلام.
آلبوس:
اسکورپیوس. من نمی تونم...
اسکورپیوس:
می دونم. حالا دیگه گریفیندوری هستی. دیگه نمی خوای منو ببینی. ولی در هر صورت من اینجام. دارم باهات حرف می زنم.
آلبوس:
خب، من نمی تونم حرف بزنم، پس...
اسکورپیوس:
باید حرف بزنی. فکر کردی می تونی به همین راحتی تمام اتفاقاتی که افتاد رو نادیده بگیری؟ دنیا زیر و رو شده، توجه کردی؟
آلبوس:
خودم می دونم، خب؟ رون عجیب شده. هرماینی استاد مدرسه شده، هیچی سر جاش نیست، ولی...
اسکورپیوس:
و رز وجود نداره.
آلبوس:
می دونم. ببین، من همه چی رو درک نمی کنم، ولی تو نباید اینجا باشی.
اسکورپیوس:
به خاطر کاری که ما کردیم رز حتی به دنیا هم نیومده. در مورد جشن رقص کریسمس مسابقه ی سه جادوگر یادته چیزی بهت گفته باشن؟ هر کدوم از چهار قهرمان سه جادوگر یه همراه داشتن. بابای تو پروتی پتیل رو انتخاب کرد، ویکتور کرام هم...
آلبوس:
هرماینی. و رون حسادتش گل کرد و مثل احمق ها رفتار کرد.
اسکورپیوس:
ولی این اتفاق نیفتاد. من کتاب ریتا اسکیتر رو در موردشون پیدا کردم. و خیلی فرق داره. رون هرماینی رو برای رقص با خودش برده.
آلبوس:
چی؟
پالی چپمن:
هیس!
اسکورپیوس به پالی نگاه کرده و با صدای آهسته تری صحبت می کند.
اسکورپیوس:
به عنوان دو تا دوست رفتن. و مثل دو تا دوست معمولی رقصیدن، و رقص خوبی بود، و بعد رون با پادما پتیل رقصید و این رقص بهتر بود، و از اون به بعد اونا با هم قرار گذاشتن و رون یه کم تغییر کرد و بعدها ازدواج کردن و در همین حین هرماینی شد...
آلبوس:
... یه روانی بدجنس.
اسکورپیوس:
قرار بود هرماینی با کرام به اون جشن رقص بره... می دونی چرا با اون نرفت؟ چون دو تا پسر عجیب دورمسترامگ رو قبل از مرحله ی اول دیده و بهشون مشکوک شده بود که به نحوی با ناپدید شدن چوبدستی سدریک ارتباط داشتن. هرماینی فکر کرده که ما – به دستور ویکتور – کاری کردیم سدریک توی مرحله ی اول ببازه...
آلبوس:
ای وای.
اسکورپیوس:
و بدون کرام، رون هیچ وقت حسودی نکرد و این حسادت خیلی ضروری بوده و برای همین رون و هرماینی دوست های خوب هم باقی موندن ولی هرگز عاشق همدیگه نشدن... هرگز ازدواج نکردن... هرگز صاحب دختری به نام رز نشدن.
آلبوس:
پس برای همینه که بابام این قدر... اونم عوض شده؟
اسکورپیوس:
کاملاً مطمئنم که بابات همون طور مونده. رئیس اداره ی نظارت بر قوانین جادویی. با جینی ازدواج کرده. سه تا بچه داره.
آلبوس:
پس برای چی این قدر آدم...

یکی از متصدیان کتابخانه از پشت اتاق وارد می شود.

اسکورپیوس:
شنیدی چی گفتم، آلبوس؟ این قضیه فراتر از تو و باباته. طبق قانون پروفسور کروکر، بیشترین فاصله ای که کسی می تونه به گذشته بره بدون اینکه آسیب جدی به خودش یا زمان برسه، پنج ساعته. و ما چندین سال به گذشته رفتیم. کوچیک ترین لحظه، کوچیک ترین تغییری، موجی رو ایجاد می کنه. و ما... ما موج های خیلی بدی ایجاد کردیم. به خاطر کاری که ما کردیم رز هرگز به دنیا نیومده. رز.
متصدی کتابخانه:
هیس!
آلبوس به سرعت فکر می کند.
آلبوس:
باشه، بیا برگردیم به گذشته... درستش کنیم. سدریک و رز رو به جای خودشون برگردونیم.
اسکورپیوس:
این جواب درست نیست.
آلبوس:
زمان برگردان که هنوز پیشته، نه؟ کسی پیداش نکرد؟

اسکورپیوس آن را از جیبش بیرون می آورد.

اسکورپیوس:
آره، ولی...
آلبوس آن را از دستش می قاپد.
نه. نکن... آلبوس. هیچ می دونی اوضاع چقدر ممکنه بد بشه؟

اسکورپیوس دستش را دراز می کند تا زمان برگردان را بگیرد، آلبوس او را به عقب هل می دهد، آن دو ناشیانه گلاویز می شوند.

آلبوس:
این وضع باید درست بشه، اسکورپیوس. سدریک هنوز باید نجات داده بشه. رز باید به دنیا برگردونده بشه. این دفعه بیشتر احتیاط می کنیم. هر چی که کروکر میگه، به من اعتماد کن، بهم اعتماد کن. این دفعه درست انجامش می دیم.
اسکورپیوس:
نه. نمی دیم. پسش بده، آلبوس! اونو پس بده!
آلبوس:
نمی تونم. این کار خیلی مهمه.
اسکورپیوس:
بله، خیلی مهمه... برای ما. ما تو این کارها مهارت نداریم. کارو خراب می کنیم.
آلبوس:
کی گفته کارو خراب می کنیم؟
اسکورپیوس:
من می گم. چون ما همیشه کارمون همینه. گند بالا میاریم. می بازیم. ما بی عرضه ایم، دو تا بازنده ی کامل و حقیقی هستیم. هنوز اینو نفهمیدی؟

آلبوس بالاخره بر او چیره می شود و اسکورپیوس را نقش زمین می کند.

آلبوس:
خب، من قبل از اینکه تو رو ببینم بی عرضه نبودم.
اسکورپیوس:
آلبوس، هر چیزی که می خوای به بابات ثابت کنی... این راهش نیست.
آلبوس:
چیزی نیست که من بخوام به بابام ثابت کنم. من باید سدریک رو نجات بدم و رز رو نجات بدم. و شاید... اگه تو توی دست و پام نباشی... بتونم به درستی این کارو بکنم.
اسکورپیوس:
من نباشم؟ ای آلبوس پاتر بیچاره. از زمین و زمان کینه داری. آلبوس پاتر بیچاره. واقعاً که غم انگیزه.
آلبوس:
از چی داری حرف می زنی؟
اسکورپیوس:
(احساساتش را خالی می کند) مثلاً زندگی من! مردم به تو نگاه می کنن چون بابات هری پاتر معروفه، ناجی دنیای جادوگری. مردم به من نگاه می کنن چون فکر می کنن بابای من ولدمورته. ولدمورت.
آلبوس:
سعی نکن...
اسکورپیوس:
اصلاً می تونی یه ذره هم تصور کنی که چی می کشم؟ تا حالا به خودت زحمت دادی تصور کنی؟ نه. چون غیر از خودت نمی تونی چیزی رو ببینی. چون غیر از مشکل مسخره ات با بابات نمی تونی چیزی رو ببینی. اون همیشه هری پاتر باقی می مونه، اینو که می دونی، نه؟ و تو همیشه پسرش باقی می مونی. و می دونم سخته، و بچه های دیگه رفتار بدی دارن، ولی باید یاد بگیری که با این موضوع کنار بیای، چون... چیزهای بدتری هم هست، خب؟
مکث کوتاه.
یه لحظه ای بود که هیجان زده بودم، زمانی که فهمیدم زمان عوض شده، لحظه ای که فکر کردم شاید مامانم مریض نشده. شاید مامانم نمرده باشه. ولی نه، معلوم شد که مُرده. من هنوز بچه ی ولدمورتم، مادری ندارم، و دارم با پسری همدردی می کنم که هیچ وقت با من همدردی نمی کنه. پس ببخش اگه زندگیت رو تباه کردم چون بذار بگم... اگه بخوای هم نمی تونی زندگی منو تباه کنی... چون خودش تباه شده. منتها تو زندگیم رو بهتری نکردی. چون یه دوست افتضاحی... بدترین دوست ممکنی.

آلبوس این حرف ها را هضم می کند. فهمیده است که با دوستش چه کرده است.

پروفسور مک گوناگل:
(از بیرون صحنه) آلبوس؟ آلبوس پاتر. اسکورپیوس مالفوی. شما اینجا... پیش همدیگه این؟ چون بهتون توصیه می کنم پیش هم نباشین.

آلبوس به اسکورپیوس نگاه می کند و از کیفش شنلی را بیرون می آورد.

آلبوس:
زود باش. باید مخفی بشیم.
اسکورپیوس:
چی؟
آلبوس:
اسکورپیوس، به من نگاه کن.
اسکورپیوس:
اون شنل نامرئیه؟ مگه مال جیمز نیست؟
آلبوس:
اگه مک گوناگل ما رو پیدا کنه، تا ابد مجبورمون می کنن جدا از هم باشیم. خواهش می کنم. من متوجه نبودم. خواهش می کنم.
پروفسور مک گوناگل:
(از بیرون صحنه – سعی می کند تا جای ممکن به آنها فرصت دهد) دارم میام تو.

پروفسور مک گوناگل وارد اتاق می شود، نقشه ی غارتگر را در دست دارد. دو پسر زیر شنل ناپدید می شوند. پروفسور مک گوناگل با عصبانیت اطرافش را از نظر می گذارند.
خب، اینا کجا... من هیچ وقت این نقشه رو نمی خواستم و حالا منو سرکار گذاشته.
با خود فکر می کند. دوباره به نقشه نگاه می کند. جایی را که باید باشند پیدا می کند. به اطراف اتاق نگاه می کند. در حالی که دو پسر به طور نامرئی رد می شوند اشیاء سر راهشان تکان می خورد. پروفسور مک گوناگل متوجه می شود که آنها به کدام سمت می روند و سعی می کند راهشان را سد کند. ولی آنها او را دور می زنند.
مگر اینکه... مگر اینکه... شنل پدرت.
دوباره به نقشه نگاه می کند و بعد به جای دو پسر نگاه می کند. پیش خود لبخندی می زند.
خب، اگه شما رو ندیدم، پس ندیدمتون.

او از صحنه خارج می شود. دو پسر از زیر شنل بیرون می آیند. لحظه ای در سکوت می نشینند.

آلبوس:
آره، اینو از جیمز دزدیدم. خیلی راحت میشه ازش دزدی کرد؛ رمز چمدونش تاریخ روزیه که اولین بار صاحب جاروی پرنده شد. از وقتی شنل رو پیدا کردم، دوری کردن از شاگردهای زورگو... آسون تر شده.

اسکورپیوس سرش را به نشانه ی موافقت تکان می دهد.

به خاطر مادرت... متاسفم. می دونم به اندازه ی کافی در موردش صحبت نمی کنیم... ولی امیدوارم بدونی که... من متاسفم... این اتفاقی که براش افتاد... برای تو افتاد... خیلی مزخرفه.
اسکورپیوس:
ممنون.
آلبوس:
بابام گفت... گفت تو یه ابر سیاهی که دورم رو گرفتی. بابام فکر می کرد... و من می دونستم که باید ازت فاصله بگیرم، و اگر این کارو نمی کردم، بابام تهدیدم کرده بود که...
اسکورپیوس:
بابات فکر می کنه که شایعات حقیقت دارن... فکر می کنه من پسر ولدمورتم؟
آلبوس:
(با حرکت سرش تایید می کند) اداره ش در حال حاضر داره در این مورد تحقیق می کنه.
اسکورپیوس:
خوبه. بذار تحقیق کنن. بعضی وقت ها... بعضی وقت ها منم پیش خودم فکر می کنم که... شاید این شایعات حقیقت دارن.
آلبوس:
نه. حقیقت ندارن. و بهت می گم چرا. چون من فکر نمی کنم ولدمورت بتونه صاحب یه پسر مهربون بشه... و تو مهربونی، اسکورپیوس. از سر تا پات، از عمق وجود. من واقعاً معتقدم که ولدمورت... ولدمورت نمی تونسته صاحب پسری مثل تو بشه.

مکث کوتاه. اسکورپیوس از این حرف تحت تاثیر قرار می گیرد.

اسکورپیوس:
حرف قشنگی بود... حرفی که زدی خیلی قشنگ بود.
آلبوس:
و این حرفیه که باید مدت ها پیش می زدم. در واقع، تو احتمالاً بهترین کسی هستی که می شناسم. و توی دست و پای من نیستی... نمی تونی باشی. تو منو قوی تر می کنی... و وقتی بابام به زور ما رو از هم جدا کرد... بدون تو...
اسکورپیوس:
منم زندگیم رو بدون تو چندان دوست نداشتم.
آلبوس:
و می دونم که همیشه پسر هری پاتر باقی می مونم... و اینو تو ذهنم جا میدم... و می دونم در مقایسه با تو زندگی من خیلی خوبه، جدی می گم، و اینکه من و اون نسبتاً خوش شانسیم و...
اسکورپیوس:
(حرف او را قطع می کند) آلبوس، این معذرت خواهیت فوق العاده مبالغه آمیزه، ولی کم کم داری دوباره بیشتر از خودت حرف می زنی تا من، پس بهتره تا در اوج هستی تمومش کنی.

آلبوس لبخند می زند و دستش را به سوی او دراز می کند.

آلبوس:
دوستیم؟
اسکورپیوس:
همیشه.

اسکورپیوس دستش را دراز می کند، آلبوس دست اسکورپیوس را بالا می برد و او را در آغوش می گیرد.
این دومین باره که این کارو می کنی.
دو پسر از هم جدا می شوند و لبخند می زنند.

آلبوس:
ولی خوشحالم که این جر و بحث رو کردیم چون باعث شد فکر خوبی به سرم بزنه.
اسکورپیوس:
درباره ی چی؟
آلبوس:
مربوط به مرحله ی دوم مسابقه میشه. و حقارت.
اسکورپیوس:
هنوز به فکر رفتن به گذشته ای؟ مگه با هم حرف نزدیم؟
آلبوس:
حق با توئه... ما بازنده ایم. ما در باختن فوق العاده هستیم و برای همین باید از دانش خودمون بهره ببریم. قدرت های خودمون. بازنده ها با یاد گرفتنه که بازنده می شن. و فقط یه راه برای یاد دادن باخت به یه بازنده هست... و ما اینو بهتر از هر کسی می دونیم... حقارت. ما باید اونو تحقیر کنیم. پس در مرحله ی دوم مسابقه این کارو می کنیم.
اسکورپیوس مدتی طولانی فکر می کند... و سپس لبخند می زند.
اسکورپیوس:

این ترفند خیلی خوبیه.

آلبوس:
می دونم.
اسکورپیوس:
منظورم اینه که واقعاً خارق العاده ست. سدریک رو تحقیر کنیم تا سدریک رو نجات بدیم. هوشمندانه ست. و رز چی؟
آلبوس:
اینو فعلاً نمی گم تا خوب غافلگیر بشی. بدون تو هم می تونم انجامش بدم... ولی می خوام تو اونجا باشی. چون می خوام باهمدیگه این کارو بکنیم. پس... حاضری بیای؟
اسکورپیوس:
ولی، صبر کن ببینم، مگه... آخه... مرحله ی دوم توی دریاچه برگزار شد و تو اجازه نداری قلعه رو ترک کنی.

آلبوس نیشخندی می زند.

آلبوس:
چرا. برای همین... باید دستشویی دخترونه ی طبقه ی اول رو پیدا کنیم.

پرده دوم، صحنه هفده

هاگوارتز، راه پله

رون غرق در افکارش از راه پله پایین می آید. هرماینی را که می بیند، حالت چهره اش کاملاً تغییر می کند.

رون:
پروفسور گرنجر.
هرماینی به سوی او سر برمی گرداند. قلبش به تپش می افتد (گرچه اعتراف نمی کند.)
هرماینی:
رون. اینجا چیکار می کنی؟
رون:
پانجو توی کلاس معجون سازی کمی توی دردسر افتاد. داشت طبق معمول خودنمایی می کرد که یه معجون اشتباهی رو با یه معجون دیگه مخلوط کرد و ظاهراً حالا دیگه ابرو نداره و به جاش صاحب یه سبیل پرپشت شده. که البته اصلاً بهش نمیاد. نمی خواستم بیام ولی پادما میگه وقتی پای رشد موهای صورت به میان میاد، پسرها باید با پدرشون صحبت کنن. با موهات کاری کردی؟
هرماینی:
گمونم فقط شونه کردم.
رون:
خب... شونه کردن موهات بهت میاد.

هرماینی به طرز عجیبی به رون نگاه می کند.

هرماینی:
رون. میشه اون جوری به من نگاه نکنی؟
رون:
(تمام اعتماد به نفسش را به کار می گیرد) می دونی، چند روز پیش، آلبوس، پسر هری، بهم گفت که فکر می کرد من و تو با هم ازدواج کردیم. ها ها ها. مسخره ست، می دونم.
هرماینی:
خیلی مسخره ست.
رون:
حتی فکر کرد ما یه دختر داریم. عجیب میشد، نه؟

به چشمان یکدیگر خیره می شوند. هرماینی زودتر از او رویش را برمی گرداند.

هرماینی:
از عجیب هم یه چیزی اون ورتر.
رون:
دقیقاً. ما با هم دوستیم. فقط همین.
هرماینی:
معلومه. فقط... دوست.
رون:
فقط... دوست. دوست... چه کلمه ی بامزه ایه. اون قدرها هم بامزه نیست. در واقع فقط یه کلمه ست. دوست. دوست. تو، دوست بامزه ی من. هرماینیِ من. هرماینیِ من که نه، خودت که متوجهی... هرماینی من نه. مال من که نیستی، ولی...
هرماینی:
می دونم.

مکث می شود. هیچ کدام از آنها ذره ای تکان نمی خورند. موضوع حساس تر از آن است که حرکتی کنند. سپس رون سرفه می کند.

رون:
خب، باید راه بیفتم. مشکل پانجو رو حل کنم. بهش هنر ظریف آرایش سبیل رو یاد بدم.

رون حرکت می کند، رویش را برمی گرداند و به هرماینی نگاه می کند. هرماینی نیز به او نگاه می کند، رون دوباره با عجله راه می افتد.

موهات واقعاً خیلی بهت میاد.

پرده دوم، صحنه هجده

هاگوارتز، دفتر مدیر

پروفسور مک گوناگل به تنهایی در صحنه حضور دارد. به نقشه می نگرد. اخم می کند. با چوبدستی اش بر روی نقشه ضربه ای می زند. به دلیل تصمیم درستی که گرفته، لبخندی بر لبش می نشیند.
پروفسور مک گوناگل:
شیطنت تمام شد.
زمین می لرزد.

به نظر می آید کل صحنه به لرزش درآمده است.
اول جینی و سپس هری از شومینه بیرون می آیند.

جینی:
پروفسور، دیگه از این با منزلت تر نمیشه.
پروفسور مک گوناگل:
پاتر. دوباره برگشتی. به نظر میاد بالاخره موفق شدی فرش منو خراب کنی.
هری:
باید پسرمو پیدا کنم. ما باید پیداش کنیم.
پروفسور مک گوناگل:
هری. به این قضیه فکر کردم و تصمیم گرفتم نمی خوام درش مشارکت داشته باشم. هر تهدیدی که می خوای بکنی...
هری:
مینروا، من با صلح به اینجا اومدم، برای دعوا نیومدم. هرگز نباید اون طوری باهات صحبت می کردم.
پروفسور مک گوناگل:
به نظرم نمی تونم توی دوستی بچه ّها دخالت کنم و فکر می کنم که...
هری:
باید از تو و آلبوس معذرت خواهی کنم، این اجازه رو بهم میدی؟

دراکو پشت سر آنها با صدای بلند و به هوا خواستن توده ای از دوده، وارد می شود.

پروفسور مک گوناگل:
دراکو؟
دراکو:
اون می خواد پسرش رو ببینه و منم باید پسرم رو ببینم.
هری:
همون طور که گفتم با صلح و آشتی اومدیم، نه دعوا.

پروفسور مک گوناگل مدتی روی صورت او دقیق می شود و صداقتی را که می خواست در آن می یابد. نقشه را از جیبش بیرون می آورد. آن را باز می کند.

پروفسور مک گوناگل:
خب، قطعاً در صلح می تونم مشارکت داشته باشم.

با چوبدستی اش به نقشه ضربه ای می زند.
(آهی از حسرت می کشد) من رسماً سوگند می خورم که کار بدی انجام بدم.
نقشه به کار می افتد.
خب، اونا پیش هم هستن.

دراکو:
توی دستشویی دخترونه ی طبقه ی اول. آخه اونجا دارن چیکار می کنن؟

پرده دوم، صحنه شش

حاشیه ی جنگل ممنوعه

اسکورپیوس و آلبوس به گوشه ای می روند تا روبروی شکافی میان درختان قرار گیرند...
شکافی که آن سویش... نور باشکوهی قابل رویت است.

اسکورپیوس:
ایناهاشش...
آلبوس:
هاگوارتز. تا حالا از این نما ندیده بودمش.
اسکورپیوس:
ولی بازم بدن آدم مورمور میشه، نه؟ وقتی می بینیش؟

و هاگوارتز از میان درختان آشکار می شود... مجموعه ی شکوهمندی از برج ها و سازه های برجسته.

از همون لحظه ای که در موردش شنیدم، بدجوری دلم می خواستم برم. البته بابام زیاد از هاگوارتز خوشش نمی اومد، ولی حتی طوری که توصیفش می کرد... از ده سالگی هر روز اول صبح پیام امروز رو نگاه می کردم... مطمئن بودم که یه جور اتفاق دلخراشی براش میفته... مطمئن بودم که من آخرش نمی تونم به این مدرسه برم.
آلبوس:
و بعد تونستی بری و در نهایت معلوم شد که جای مزخرفیه.
اسکورپیوس:
برای من نه.

آلبوس با تعجب به دوستش نگاه می کند.
از بچگی تمام خواسته م این بود که به هاگوارتز برم و یه دوست داشته باشم که باهاش قوانین مدرسه رو زیر پا بذارم. درست مثل هری پاتر. و پسرش دوست من شد. آخه آدم چقدر می تونه خوش شانس باشه.

آلبوس:
ولی من اصلاً مثل پدرم نیستم.
اسکورپیوس:
بهتر از اونی. تو بهترین دوست منی، آلبوس. و این منتهای درجه ی قانون شکنیه. و عالیه، بهتر از این نمیشه، فقط... باید بگم... حاضرم اعتراف کنم... من یه ذره... فقط یه ذره می ترسم.
آلبوس به اسکورپیوس نگاه کرده و لبخند می زند.
آلبوس:
تو هم بهترین دوست منی. و نگران نباش... من حس خوبی راجع به این قضیه دارم.

صدای رون را از بیرون صحنه می شنویم... مشخص است که در نزدیکی آن هاست.

رون:
آلبوس؟ آلبوس؟
آلبوس با ترس رویش را به سمت صدا برمی گرداند.
آلبوس:
ولی باید بریم... همین حالا.

آلبوس زمان برگردان را از اسکورپیوس می گیرد... آن را فشار می دهد و زمان برگردان شروع به لرزیدن می کند و سپس به توفانی از حرکات تبدیل می شود.
و در همین حین، صحنه شروع به تغییرشکل می کند. دو پسر به آن نگاه می کنند.
و لحظه ای پرتو درخشانی همه جا را فرا می گیرد. صداها در هم می شکنند.
و زمان از حرکت می ایستد. و سپس تغییر جهت می دهد، کمی تامل می کند، و شروع به حرکت به سمت عقب می کند، در ابتدا سرعت کمی دارد...
و سپس شتاب می گیرد.

پرده دوم، صحنه هفت

مسابقه سه جادوگر، حاشیه ی جنگل ممنوعه، سال ۱۹۹۴

ناگهان همهمه ای از سر و صدای جمعیت، اطراف آلبوس و اسکورپیوس را در بر می گیرد.
و به یک باره «بزرگترین شومن روی زمین» (به ادعای خودش، نه ما) بر روی صحنه دیده می شود که با استفاده از طلسم سانراس صدای خودش را تقویت کرده است و... خب... بسیار هم از کار خودش لذت می برد.

لودو بگمن:
خانم ها و آقایان، پسرها و دخترها – بزرگ ترین، افسانه ای ترین و یکی از خاص ترین مسابقه سه جادوگر را به شما تقدیم می کنم.

صدای تشویق بلندی به گوش می رسد.
اگه از هاگوارتز هستین، برای من یه دست بلند بزنین.
صدای تشویق بلندی به گوش می رسد.
اگه از دورمسترانگ هستین، برای من یه دست بلند بزنین.
صدای تشویق بلندی به گوش می رسد.
و اگه از بوباتون هستین، برای من یه دست بزنین.
صدای تشویق نه چندان بلندی به گوش می رسد.
خب فرانسوی هامون کمتر ذوق و هیجان دارند.

اسکورپیوس:
(می خندد) کار کرد. اون لودو بگمنه.
لودو بگمن:
این هم از کسایی که منتظرشون بودیم. خانم ها و آقایان، پسرها و دخترها، دلیل حضورمون در این مکان رو به شما تقدیم می کنم، قهرمان های مسابقه. از طرف دورمسترانگ، عجب ابروهایی، عجب ژستی، عجب پسری، کاری نیست که تا حالا روی جاروی پرنده انجام نداده باشه، اونم کسی نیست جز ویکتور کرام(۴۲) دیوانه.
اسکورپیوس و آلبوس:
(که حالا واقعا در نقش خود به عنوان دانش آموزان دورمسترانگ غرق شده اند) ایول، ایول کرام دیوونه. ایول، ایول کرام دیوونه.
لودو بگمن:
از آموزشکده بوباتون،( zut alors(۴۳، اینم از فلور دلاکور.
تشویق مودبانه ای به گوش می رسد.
و از هاگوارتز، نه یک نفر که دو دانش آموز، پسری که همه مون رو انگشت به دهان میذاره، کسی نیست جز سدریک دیگوری.
جمعیت دیوانه وار تشویق می کند.
و حالا اون یکی – کسی که با نام پسری که زنده ماند می شناسیدش، ولی من اون رو با عنوان پسری که همیشه ما رو شگفت زده می کنه می شناسم...
آلبوس:
اینم از بابای من.
لودو بگمن:
بله، اینم از هری پاتر شجاع.
صدای تشویق بلند می شود. سروصدا بیشتر از سمت دخترانی به گوش می رسد که چهره ی مضطربی دارند و در حاشیه ی جمعیت ایستاده اند. هرماینی جوان هم بین آنهاست (بازیگر این شخصیت همان بازیگر رُز هست). کاملاً مشخص است که صدای تشویق برای هری از تشویق برای سدریک کمتر است.
و حالا – خواهش می کنم سکوت رو رعایت کنید – اولین مرحله، به دست آوردن تخم طلا از لانه ی جانوری به نام... خانم ها و آقایان، پسرها و دخترها، این هم از اژدهایان. و سرپرست اژدهایان، چارلی ویزلی.

صدای تشویق بیشتری به گوش می رسد.

هرماینی جوان:
اگه می خوای انقدر نزدیک وایستی، ترجیح میدم این قدر تو صورت من نفس نکشی.
اسکورپیوس:
رُز؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
هرماینی جوان:
رُز کیه؟ لهجه ت چرا این ریختی شده؟
آلبوس:
(با لهجه ای بد) ببخشید. هرماینی. تو رو با یکی دیگه اشتباه گرفته بود.
هرماینی جوان:
اسم منو از کجا می دونی؟
لودو بگمن:
و بدون فوت وقت، اجازه بدید اولین قهرمان رو وارد کارزار کنیم – در برابر اژدهای پوزه پهن سوئدی، این هم از سدریک دیگوری.

صدای غرش اژدها، حواس هرماینی جوان را پرت می کند و آلبوس چوبدستی خود را آماده می کند.

و سدریک دیگوری وارد صحنه می شود. به نظر آماده می رسد. ترسیده، ولی آماده س. جاخالی میده. حالا از این ور جاخالی میده. تا سدریک پناه می گیره، دخترها براش غش میکنن. بعدش هم فریاد می زنن: آقای اژدها، به دیگوری ما رو صدمه نزنی!

اسکورپیوس نگران به نظر می رسد.

اسکورپیوس:
آلبوس، یه جای کار می لنگه. زمان برگردان همین جور داره می لرزه.
صدای تیک تاکی شروع می شود. به طرز خطرناک و پی در پی صدای تیک تاک ادامه پیدا می کند. صدا از زمان برگردان بلند می شود.
لودو بگمن:
و سدریک به سمت چپ حرکت و بعد به سمت راست شیرجه می زنه – و حالا چوبدستی خودش رو آماده می کنه – این پسر جوون، شجاع، خوشگل چه برنامه ای تو ذهنش داره -
آلبوس:
(چوبدستی خود را بلند می کند) اکسپلیارموس!
چوبدستی سدریک به سمت دست آلبوس فراخوانده می شود.
لودو بگمن:
- اما نه، چی شد؟ جادوی سیاه بود یا کلاً کار یه نفر دیگه بود؟ چوبدستی ش پروازه می کنه – سدریک دیگوری خلع سلاح میشه -
اسکورپیوس:
آلبوس، فکر کنم یه بلایی سر زمان برگردان اومده...

صدای تیک تاک زمان برگردان بلندتر می شود.

لودو بگمن:
همه چی برای دیگورها داره خراب میشه. این می تونه پایان این مرحله براش باشه و همچنین پایان مسابقه.

اسکورپیوس آلبوس را می گیرد.
صدای تیک تاک به اوج خود می رسد و نور شدیدی به چشم می خورد.
و زمان به حال حاضر برمی گردد و آلبوس از درد فریاد می کشد.

اسکورپیوس:
آلبوس! بهت آسیب زد؟ آلبوس، حالت-
آلبوس:
چه اتفاقی افتاد؟
اسکورپیوس:
انگار محدودیتی وجود داشت – انگار زمان برگردان یه جور محدودیت زمانی داره...
آلبوس:
فکر می کنی موفق به انجام نقشه مون شدیم؟ فکر می کنی تونستیم چیزی رو تغییر بدیم؟
ناگهان صحنه از هر طرف با ورود ناگهانی هری، رون، جینی و دراکو مورد هجوم قرار می گیرد. (هری و رون حالا موهایشان به یک سمت شانه شده و رداهایی که پوشیده اند نسبت به گذشته برازنده تر هستند) اسکورپیوس به همه ی آنها نگاهی می اندازد، و زمان برگردان را به داخل جیب خود می اندازد. آلبوس به همه ی آنها با بی تفاوتی نگاه می کند – به شدت در حال درد کشیدن است.
رون:
بهت گفتم. بهت گفتم که دیدمشون.
اسکورپیوس:
فکر کنم به زودی می فهمیم.
آلبوس:
سلام بابا. چیزی شده؟
هری با ناباوری به پسرش نگاه می کند.
هری:
بله، چیزی شده.

آلبوس روی زمین غش می کند. هری و جینی برای کمک می شتابند.

بخش دوم

پرده سوم

پرده سوم، صحنه یک

هاگوارتز، دفتر مدیر

اسکورپیوس وارد دفتر دلورس آمبریج می شود. ردای تیره تر و سیاه تری بر تن دارد. چهره اش افسرده است. آماده و هشیار مانده است.

دلورس آمبریج:
اسکورپیوس. خیلی ممنون که به دیدنم اومدی.
اسکورپیوس:
خانم مدیر.
دلورس آمبریج:
اسکورپیوس، همون طور که می دونی، مدت زیادی فکر می کردم که پتانسیل ارشد شدن رو داری. اصیل زاده که هستی، یه رهبر مادرزاد، یه ورزشکار فوق العاده...
اسکورپیوس:
ورزشکار؟
دلورس آمبریج:
احتیاجی به شکسته نفسی نیست، اسکورپیوس. عملکردت رو توی زمین کوییدیچ دیدم، به ندرت پیش میاد که نتونی گوی زرین رو بگیری. تو دانش آموز خیلی ارزشمندی هستی. ارزشمند از نظر هیات علمی. خصوصاً ارزشمند از نظر من. در نامه هایی که به شومسار(۶۲) داشتم شخصاً ازت تعریف کردم. همکاری ما در زمینه ی پیدا کردن و حذف شاگردهایی که ناشی تر هستن باعث شده این مدرسه جای امن تر و اصیل تری بشه -
اسکورپیوس:
جدی؟!
صدای جیغ و فریادی از خارج صحنه به گوش می رسد. اسکورپیوس به طرف صدا بر می گردد. ولی فکر واکنش را از سرش بیرون می کند. باید خودش را کنترل کند و همین کار را نیز خواهد کرد.
دلورس آمبریج:
ولی تو این سه روز، از وقتی که تو «روز ولدمورت» داخل اون دریاچه پیدات کردم، همین طور... عجیب و عجیب تر شدی. خصوصاً، این دل مشغولی غیرمنتظره ات در مورد هری پاتر...
اسکورپیوس:
من نمی خوام...
دلورس آمبریج:
از هر کی که می تونی در مورد نبرد هاگوارتز سوال می کنی. پاتر چطوری مُرد. پاتر چرا مُرد. و این کنجکاوی مسخره در مورد سدریک دیگوری. اسکورپیوس ما تو رو چک کردیم که یه وقت تحت تاثیر طلسم و جادو نباشی – ولی هیچ اثری از طلسم و جادو ندیدیم – پس ازت می خوام اگه کاری از دست من برمیاد بهم بگی – هر کاری که تو رو مثل روز اولت کنه.
اسکورپیوس:
نه، نه. من مثل روز اولمم. یه انحراف فکری موقتی بود. همین.
دلورس آمبریج:
پس می تونیم به همکاریمون ادامه بدیم؟
اسکورپیوس:
بله.

آمبریج دستش را روی سینه اش می گذارد و مچ دستانش را روی هم می گذارد.

دلورس آمبریج:
به نام ولدمورت و رشادت هایش.

اسکورپیوس:
(تلاش می کند حرکت او را تقلید کند) به نام – اه – درسته.

پرده سوم، صحنه دو

هاگواتز، محوطه ی قلعه

پالی چپمن:
سلام، پادشاه عقرب.

پالی کف دستش را به دست اسکورپیوس می زند. دردناک است ولی اسکورپیوس دم بر نمی آورد.

یان فردریکس:
قرار فردا شب هنوز پابرجاست، درسته؟
کارل جنکینز:
چون ما آماده ایم تا دل و روده ی چند تا گندزاده رو بریزیم بیرون.
پالی چپمن:
اسکورپیوس.

پالی چپمن روی پله ها ایستاده است. اسکورپیوس به سمت او برمی گردد و از شنیدن اینکه پالی اسم او را صدا کرده متعجب می شود.

اسکورپیوس:
پالی چپمن؟
پالی چپمن:
بریم سر اصل مطلب؟ می دونم همه منتظرن تا ببینن تو قراره از کی دعوت کنی چون همون طور که می دونی باید از یه نفر دعوت کنی و تا الان سه نفر از من درخواست کردن و می دونم که من تنها کسی نیستم که دست رد به سینه شون می زنم، که مبادا تو ازم درخواست کنی.
اسکورپیوس:
صحیح.
پالی چپمن:
خیلی عالی میشه. اگه تمایل داشته باشی. که شایعه شده تمایل داری. منم در همین لحظه می خوام شفاف سازی کنم که من هم تمایل دارم و شایعه نیست. یه ح-ق-ی-ق-ت... حقیقته.
اسکورپیوس:
خیلی عالیه، ولی داریم راجع به چی حرف می زنیم؟
پالی چپمن:
خب معلومه، جشن رقص خون. اینکه تو - پادشاه عقرب – می خوای کی رو با خودت ببری.
اسکورپیوس:
تو - پالی چپمن – می خوای من به یه جشن رقص ببرمت؟
از پشت سر اسکورپیوس صدای جیغی به گوش می رسد.
اسکورپیوس:
صدای جیغ کی بود؟
پالی چپمن:
خب معلومه، گندزاده ها. توی سیاه چال. ایده ی خودت بود، مگه نه؟ چه ت شده؟ وای، ای لعنت بر پاتر. دوباره روی کفش هام خون ریخته...

پالی خم می شود و با دقت خون را از روی کفش هایش پاک می کند.

پالی چپمن:
همون طور که شومسار همیشه میگه.. آینده رو ما باید رقم بزنیم. بخاطر همین اینجا اومدم تا آینده رو با تو رقم بزنم. به نام ولدمورت و رشادت هایش.
اسکورپیوس:
پس به نام ولدمورت.

پالی به راه خود ادامه می دهد و اسکورپیوس با عذاب به رفتن او می نگرد. این چه دنیایی است و او در این دنیا چه موجودی است؟

پرده سوم، صحنه سه

وزارت جادو، دفتر رئیس نظارت بر  قوانین جادویی

دراکو بسیار تحسین برانگیز است، چنان که تابه حال ندیده بودیم. قدرت از قد و قامت او می بارد. پرچم های شومسار که نقش پرنده اش به شکل فاشیستی مزین شده است، در دو طرف اتاق خودنمایی می کنند.

دراکو:
دیر کردی.
اسکورپیوس:
اینجا دفتر توئه؟
دراکو:
نه تنها دیر کردی، بلکه عذرخواهی هم نمی کنی. احتمالاً تثمیم داری این مشکل رو حاد کنی.
اسکورپیوس:
رئیس نظارت بر قوانین جادویی تویی؟
دراکو:
به چه جرئتی! به چه جرئتی منو شرمنده می کنی و منتظر نگه می داری و به خاطرش عذرخواهی هم نمی کنی؟
اسکورپیوس:
ببخشید.
دراکو:
قربان.
اسکورپیوس:
ببخشید، قربان.
دراکو:
من تو رو بی ملاحظه بزرگ نکردم، اسکورپیوس. بزرگت نکردم که منو توی هاگوارتز تحقیر کنی.
اسکورپیوس:
تحقیرتون کردم، قربان؟
دراکو:
هری پاتر. با سوال پرسیدن در مورد هری پاتر تحقیرم کردی. چطور جرئت می کنی برای نام مالفوی رسوایی به بار بیاری.
اسکورپیوس:
وای، نه. مسئولش تویی؟ نه، نه امکان نداره.
دراکو:
اسکورپیوس...
اسکورپیوس:
در روزنامه ی پیام امروز خبر دادن... سه جادوگر چند تا پل رو منفجر کردن تا ببینن با یه انفجار چند تا مشنگ رو می تونن بکشن... کار تو بود؟
دراکو:
مراقب حرف زدنت باش.
اسکورپیوس:
اردوگاه های قتل گندزاده ها، شکنجه و زنده سوزوندن کسایی که با ولدمورت مخالفن. چقدرش کار توئه؟ مامان همیشه بهم می گفت تو بهتر از اونی هستی که من در ظاهرت می بینم، ولی شخصیت واقعی تو همینه، مگه نه؟ یه قاتل، یه شکنجه گر، یه...

دراکو بلند می شود و اسکورپیوس را محکم به میز می کوباند. خشونتش غافلگیرکننده و مرگبار است.

دراکو:
بیهوده اسمش رو به زبون نیار. این جوری حرفت رو به کرسی ننشون. لیاقت مادرت بهتر از اینه.
اسکورپیوس که ترس و وحشت او را فرا گرفته حرفی نمی زند. دراکو این را از چهره ی او می خواند. اسکورپیوس را رها می کند. اصلاً دلش نمی خواهد به فرزندش صدمه ای بزند.
دراکو:
و نه، اون احمق هایی که مشنگ ها رو منفجر می کنن اجیرکرده ی من نیستن، گرچه شومسار از من درخواست می کنه تا به نخست وزیر مشنگ ها طلا رشوه بدم... مادرت واقعاً اون حرفو در مورد من زد؟
اسکورپیوس:
می گفت که پدربزرگ - برخلاف تو - زیاد ازش خوشش نمی اومد. می گفت مامان زیادی ضعیف و عاشق مشنگ هاست، ولی می گفت تو به خاطرش جلوی پدرت ایستادی. مامان می گفت شجاعانه ترین کاری بود که تابه حال دیده بود.
دراکو:
مادرت باعث میشد شجاع بودن آسون باشه.
اسکورپیوس:
ولی اون موقع آدم دیگه ای بودی.

اسکورپیوس به پدرش نگاه می کند که با اخم او را می نگرد.

من کارهای بدی کردم، و کارهای تو از منم بدترن. ما چه جور آدمی شدیم، بابا؟
دراکو:
ما چیزی نشدیم. فقط همینی هستیم که هستیم.
اسکورپیوس:
مالفوی ها. خانواده ای که هر موقع بخوای دنیا رو به مکانی پر از ظلمت مبدل کنی، همیشه می تونی بهشون اتکا کنی.
این حرف روی دراکو تاثیر به سزایی می گذارد. با دقت به اسکورپیوس می نگرد.
دراکو:
چه چیزی الهام بخش این کارهات توی مدرسه ست؟
اسکورپیوس:
نمی خوام آدمی که هستم باشم.
دراکو:
و چه چیزی باعث شد به این نتیجه برسی؟

اسکورپیوس با ناامیدی به دنبال روشی برای تعریف کردن داستانش می گردد.

اسکورپیوس:
خودم رو به شکل متفاوتی دیدم.
دراکو:
می دونی بیشتر از همه عاشق چه چیز مادرت بودم؟ همیشه می تونست کمکم کنه تا در تاریکی نور رو پیدا کنم. دنیا رو - حداقل دنیای من رو - اون کلمه ای که به کار بردی چی بود؟ از ظلمت در می آورد.
اسکورپیوس:
واقعاً این کارو کرد؟
دراکو به دقت پسرش را بررسی می کند.
دراکو:
بیشتر از چیزی که فکر می کردم به مادرش شباهت داره.

مکث کوتاه. با دقت به اسکورپیوس می نگرد.

دراکو:
هر کاری که می کنی خیلی مراقب باش. نمی تونم تو رو هم از دست بدم.
اسکورپیوس:
بله، قربان.
دراکو برای آخرین بار به پسرش می نگرد و سعی می کند بفهمد چه در سر او می گذرد.
دراکو:
به نام ولدمورت و رشادت هایش.
اسکورپیوس به او نگاهی می اندازد و از اتاق خارج می شود.
اسکورپیوس:
به نام ولدمورت و رشادت هایش.

پرده سوم، صحنه چهار

هاگوارتز، کتابخانه

اسکورپیوس وارد کتابخانه می شود و با عجله شروع به جستجو در میان کتاب ها می کند. یک کتاب تاریخ پیدا می کند.

اسکورپیوس:
چطوری سدریک یه مرگ خوار شد؟ چی رو از قلم انداختم؟ برام یه... نوری در تاریکی پیدا کن. اسرارت رو بهم بگو. چی رو از قلم انداختم؟
کریگ بوکر پسر:
برای چی اینجا اومدی؟
اسکورپیوس رویش را برمی گرداند و کریگ را می بیند که قیافه ای درمانده دارد و لباس هایش کهنه و مندرس است.
اسکورپیوس:
چرا نمی تونم اینجا باشم؟
کریگ بوکر پسر:
هنوز آماده نشده. دارم با نهایت سرعتی که می تونم کار می کنم. ولی پروفسور اسنیپ(۶۳) خیلی محول می کنه، و باید مقاله ها رو به دو شکل مختلف بنویسم. البته، گله ای ندارم... ببخشید.
اسکورپیوس:
از دوباره شروع کن. از اول. چی آماده نیست؟
کریگ بوکر پسر:
تکلیف درس معجون سازیت. و خوشحالم که برات می نویسمش... حتی متشکر هم هستم... و می دونم که از تکالیف و کتاب ها بدت میاد و خودت می دونی که هرگز مایوست نمی کنم.
اسکورپیوس:
من از تکالیف متنفرم؟
کریگ بوکر پسر:
تو پادشاه عقربی. معلومه که از تکالیف متنفری. با کتاب «تاریخ جادوگری» چیکار داری؟ می تونم این تکلیف رو هم انجام بدم؟

مکث می شود. اسکورپیوس لحظه ای به کریگ نگاه کرده و سپس از او دور می شود. کریگ از صحنه خارج می شود.

پس از لحظه ای اسکورپیوس با ابروهای در هم کشیده به صحنه بازمی گردد.
اسکورپیوس:
گفت اسنیپ؟

پرده سوم، صحنه شش

اتاق مبارزات

اسکورپیوس از دیدن چهره ی باشکوه هرماینی، میخکوب می شود. لباس هایش رنگ و رو رفته شده، چشمانش برق می زنند و سراپا تبدیل به یک جنگجوی کامل شده و این تغییرات تقریباً درخور او شده است.

هرماینی:
جرئت داری یه قدم دیگه بیا جلوتر تا مغزت رو تبدیل به قورباغه و دست هات هم تبدیل به لاستیک کنم.
اسنیپ:
مطمئنه. آدم مطمئنیه. (مکث کوتاه) می دونی، هیچ وقت عادت نداشتی حرف آدم رو گوش کنی. یه دانش آموز افتضاح بودی و الانم - حالا هر چیزی که هستی – بازم افتضاحی.
هرماینی:
من یه دانش آموز عالی بودم.
اسنیپ:
در حد متوسط تا معمولی بودی. این پسر طرف ماست!
اسکورپیوس:
درست میگه، هرماینی.
هرماینی نگاهی به اسکورپیوس می اندازد، همچنان بسیار مردد است.
هرماینی:
بیشتر مردم منو به اسم گرنجر می شناسن. و حتی یه کلمه از حرف های تو رو باور نخواهم کرد، مالفوی -
اسکورپیوس:
همش تقصیر منه. تقصیر خودمه و آلبوس.
هرماینی:
آلبوس؟ آلبوس دامبلدور(۶۶)؟ آلبوس دامبلدور چه ربطی به این حرف ها داره؟
اسنیپ:
منظورش دامبلدور نیست. فکر کنم بهتر باشه که بشینی.

رون وارد می شود. موهایش رو به بالا رفته اند. لباس های کثیفی به تن دارد. از نظر ظاهری جنگجو داشتن، تقریباً جلوی هرماینی کم می آورد.

رون:
اسنیپ، قدم روی چشم ما گذاشتی و – (متوجه اسکورپیوس می شود و بلافاصله حالت تدافعی به خود می گیرد) این اینجا چیکار می کنه؟

چوبدستی اش را بیرون می آورد.
من مسلح هستم و خیلی خطرناکم و به شدت بهت توصیه می کنم که متوجه می شود که چوبدستی اش را برعکس گرفته است و آن را درست می کند.
که خیلی مراقب باشی -

اسنیپ:
رون، اون مطمئنه.
رون نگاهی به هرماینی می اندازد که دارد سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد.
رون:
خب، پس دامبلدور رو شکر.

پرده سوم، صحنه هفت

اتاق مبارزات

هرماینی نشسته و در حالی که رون سعی می کند شنیده هایش را هضم کند، زمان برگردان را وارسی می کند.
رون:
یعنی می خوای بگی تمام تاریخ وابسته به... نویل لانگ باتمه؟ این قضیه خیلی بی ریخته.
هرماینی:
حقیقت داره، رون.
رون:
صحیح. اون وقت از کجا مطمئنی...؟
هرماینی:
چیزهایی که در مورد اسنیپ... در مورد همه ی ما می دونه... امکان نداره اون...
رون:
شاید خیلی خوب بلده حدس بزنه.
اسکورپیوس:
این طور نیست. شما می تونین کمکم کنین؟
رون:
ما تنها کسایی هستیم که می تونیم کمکت کنیم. از زمانی که مبارزات به اوج خودش رسید تعداد اعضای ارتش دامبلدور فوق العاده کم شده. در واقع، تقریباً فقط ما سه تا باقی موندیم، ولی به مبارزه ادامه دادیم. خودمون رو بین مردم مخفی می کنیم. تمام تلاشمون رو می کنیم تا حسابی موی دماغشون بشیم. این گرنجر که می بینی تحت تعقیبه. منم تحت تعقیبم.
اسنیپ:
(با لحنی خشک) کمتر تحت تعقیبی.
هرماینی:
پس درست فهمیدم؟ توی این دنیا که می گی... قبل از اینکه شما دخالت کنین...
اسکورپیوس:
ولدمورت مُرده. توی نبرد هاگوارتز کشته شد. هری رئیس اداره ی نظارت بر قوانین جادوییه. تو هم وزیر سحر و جادو.

هرماینی درنگ می کند، از این موضوع شگفت زده شده است و با لبخندی سرش را بلند می کند.

هرماینی:
من وزیر سحر و جادوئم؟
رون:
(می خواهد از قافله عقب نماند) معرکه س. من شغلم چیه؟
اسکورپیوس:
تو صاحب فروشگاه وسایل شوخی ویزلی هستی.
رون:
وایسا ببینم، پس، اون وزیر سحر و جادوئه و من صاحب یه... مغازه ی شوخی ام؟

اسکورپیوس به چهره ی آزرده ی رون نگاه می کند.

اسکورپیوس:
تو بیشتر روی بزرگ کردن بچه هات تمرکز می کنی.
رون:
عالیه. حتماً مادرشون خوشگله.
اسکورپیوس:
(صورتش سرخ می شود) خب... اه... بستگی داره نظرت راجع به... موضوع اینه که، شما دوتا یه جورایی... با همدیگه... صاحب بچه می شین. یه دختر و یه پسر.

آن دو با قیافه ای مبهوت نگاهشان را به او می اندازند.

ازدواج کردین. عاشق همدیگه این. همه چی. اون دفعه هم از شنیدنش تعجب کردین. وقتی که تو استاد دفاع در برابر جادوی سیاه بودی و رون با پادما ازدواج کرده بود. در همه حال از شنیدنش تعجب می کنین.

هرماینی و رون هر دو به یکدیگر نگاه می کنند و سپس نگاهشان را برمی گردانند. و سپس رون دوباره به او نگاه می کند. رون چند بار گلویش را صاف می کند و هر بار از باورپذیری آن کاسته می شود.

هرماینی:
وقتی به من نگاه می کنی دهنت رو باز نکن، ویزلی.

رون نیز چنین می کند. با این حال آشفته و سردرگم باقی می ماند.
و... اسنیپ؟ اسنیپ تو اون دنیا چیکار می کنه؟

اسنیپ:
من احتمالاً مُرده م.

او به اسکورپیوس نگاه می کند و اون نیز حالت چهره اش از بین می رود. اسنیپ لبخند ضعیفی می زند.
اولین بار که منو دیدی یه کم غافلگیر شدی. چطوری؟

اسکورپیوس:
شجاعانه.
اسنیپ:
کی؟
اسکورپیوس:
ولدمورت.
اسنیپ:
چقدر آزاردهنده.

در حالی که اسنیپ این موضوع را هضم می کند، سکوتی برقرار می شود.
ولی خب، به گمونم کشته شدن توسط شخص لرد سیاه شکوه خودش رو داره.

هرماینی:
متاسفم، سوروس.

اسنیپ به هرماینی نگاه کرده و سپس درد و رنج خود را سرکوب می کند. با تکان سرش به رون اشاره می کند.

اسنیپ:
خب، لااقل من با این مرد ازدواج نکردم.
هرماینی:
از چه افسون هایی استفاده کردین؟
اسکورپیوس:
توی مرحله ی اول اکسپلیارموس و توی مرحله ی دوم انگورجیو.
رون:
با افسون ساده ی سپر محافظ باید بشه جلوی هردوشون رو گرفت.
اسنیپ:
و بعد رفتین؟
اسکورپیوس:
آره، زمان برگردان ما رو برگردوند. مسئله همین جاست... با این زمان برگردان، فقط پنج دقیقه میشه توی گذشته موند.
هرماینی:
و فقط میشه در زمان جابجا شد و نه در مکان؟
اسکورپیوس:
بله، بله، یعنی... اه... درست همون جایی که وایسادی در زمان جابجا میشی...
هرماینی:
جالبه.
اسنیپ و هرماینی هر دو می دانند این به چه معناست.
اسنیپ:
پس فقط من و پسره باید بریم بیرون.
هرماینی:
جسارت نباشه، اسنیپ، ولی من در خصوص این مسئله به هیچ کس اعتماد نمی کنم، این خیلی مهمه.
اسنیپ:
هرماینی، تو در دنیای جادوگری بیش از هر شورشگری تحت تعقیبی. برای این کار لازمه که بیرون بری. آخرین باری که بیرون بودی کِی بوده؟
هرماینی:
خیلی وقت نیست، ولی...
اسنیپ:
اگه بیرون پیدات کنن، دیوانه سازها می بوسنت... روحت رو می مکن.
هرماینی:
سوروس، دیگه نمی خوام یه زندگی بی ارزش داشته باشم و برای کودتا، تلاش نافرجام کنم. این یه فرصته برای اینکه دنیا رو در جای درست قرار بدیم.

او با تکان سرش به رون علامت می دهد و او نیز نقشه ای را بیرون می آورد.
اولین مرحله ی مسابقه در حاشیه ی جنگل ممنوعه برگزار شد. اینجا زمان رو برمی گردونیم، به زمان مسابقه می ریم، جلوی افسون رو می گیریم، و بعد به سلامت برمی گردیم. اگه دقت کنیم... می تونیم انجامش بدیم و اصلاً لازم نیست در زمانِ خودمون در فضای بیرون چهره مون رو نشون بدیم. بعدش دوباره زمان رو تغییر می دیم، می ریم به سمت دریاچه، و مرحله ی اول رو مثل اولش می کنیم.

اسنیپ:
داری همه چیزو به خطر میندازی...
هرماینی:
اگه این کارو درست انجام بدیم، هری زنده می مونه، ولدمورت می میره، و از شر شومسار خلاص میشیم، برای این هدف ها هر ریسکی کنیم کمه. اگرچه متاسفم که به بهای جونت تموم میشه.
اسنیپ:
گاهی وقت ها بهای لازم رو باید متحمل شد.

هر دو به یکدیگر نگاه می کنند، اسنیپ به نشانه ی موافقت سرش را تکان می دهد، هرماینی نیز سری تکان می دهد، چهره ی اسنیپ کمی حالتی خود را از دست می دهد.
این جمله ای که الان گفتم از دامبلدور نبود که، نه؟

هرماینی:
(با لبخند) نه، مطمئنم این کلام خالص سوروس اسنیپ بود.

رو به اسکورپیوس کرده و به زمان برگردان اشاره می کند.
مالفوی...
اسکورپیوس زمان برگردان را به او می دهد. هرماینی با نگاه به آن لبخندی می زند، از اینکه دوباره از یک زمان برگردان استفاده می کند هیجان زده است، از اینکه به این مقصود از آن استفاده می کند هیجان زده است.
امیدوارم این کار جواب بده.
او زمان برگردان را در دست می گیرد. زمان برگردان شروع به لرزیدن می کند، و سپس به توفانی از حرکات تبدیل می شود.
و لحظه ای پرتو درخشانی همه جا را فرا می گیرد. صداها در هم می شکنند.
و زمان از حرکت می ایستد. و سپس تغییر جهت می دهد، کمی تامل می کند، و شروع به حرکت به سمت عقب می کند، در ابتدا سرعت کمی دارد...
صدای بلندی به گوش می رسد و نور شدیدی به چشم می خورد و هر چهار نفر ناپدید می شوند.

پرده سوم، صحنه هشت

حاشیه ی جنگل ممنوعه، سال ۱۹۹۴

در این قسمت از نمایش، صحنه های مربوط به بخش اول دوباره اجرا می شود، اما به جای اجرا در صحنه ی جلویی، از صحنه ی پشتی اجرا می شود. دوباره آلبوس و اسکورپیوس را در رداهای دورمسترانگی شان می بینیم. در تمام مدت صدای لودو بگمن بی نظیر (باز هم به ادعاش خودش، نه ما) را می شنویم.
اسکورپیوس، هرماینی، رون و اسنیپ، با دقت و اضطراب اطراف را می پایند.

لودو بگمن:
و سدریک دیگوری وارد صحنه می شه. به نظر آماده می رسه. ترسیده، ولی آماده س. جاخالی میده. حالا از این ور جاخالی میده. تا سدریک پناه می گیره دخترها براش غش می کنن. بعدش هم فریاد می زنن: آقای اژدها، به دیگوری ما رو صدمه نزنی! و سدریک به سمت چپ حرکت و بعد به سمت راست شیرجه می زنه – و حالا چوبدستی خودش رو آماده می کنه –
اسنیپ:
زیادی داره طول می کشه. زمان برگردان داره شروع به چرخیدن می کنه.
لودو بگمن:
این پسر جوون، شجاع و خوشگل چه برنامه ای تو ذهنش داره؟

هنگامی که آلبوس تلاش می کند چوبدستی سدریک را سمت خود فرا بخواند، هرماینی مانع طلسم او می شود. آلبوس با ناراحتی به چوبدستی خودش نگاه می کند و متوجه نمی شود چرا کار نکرده است.
سپس زمان برگردان شروع به چرخیدن می کند و همگی با ترس به آن نگاه می کنند و به داخل آن کشیده می شوند.
یه سگ –یه سنگ رو به سگ تبدیل کرده، سدریگ دیگوری باهوش، ای هاپوی تیزهوش.

پرده سوم، صحنه ده

هاگوارتز، دفتر مدیر

دراکو، جینی و هری پشت سر اسکورپیوس و آلبوس که حالت پشیمانی دارند، ایستاده اند. پروفسور مک گوناگل به شدت عصبانی است.

پروفسور مک گوناگل:
بخوام رُک و بی پرده باشم – غیرقانونی از قطار هاگوارتز پیاده شدین، به وزارتخونه رفتین و ازش دزدی کردین، به خودتون اجازه دادین زمان رو دستکاری کنین، که در نتیجه ش دو نفر رو ناپدید کردین -
آلبوس:
قبول دارم که خوب به نظر نمی رسه.
پروفسور مک گوناگل:
و واکنشت در مقابل ناپدید شدن هوگو و رُز گرنجر-ویزلی این بود که دوباره برگردی به گذشته – و این بار، به جای مفقود شدن دو نفر، عده ی زیادی رو مفقود کردی و پدرت رو کُشتی – و در این بین، شرورترین جادوگری که دنیا تا حالا شناخته رو زنده کردی و باعث شروع عصر جدیدی از جادوی سیاه شدی. (با لحن خشک) پس، درست گفتی، آقای پاتر، خوب به نظر نمی رسه، می رسه؟ می دونین چقدر حماقت به خرج دادین؟
اسکورپیوس:
بله، پروفسور.

آلبوس لحظه ای تامل می کند. به هری نگاه می کند.

آلبوس:
بله.
هری:
پروفسور، اگه میشه...
پروفسور مک گوناگل:
نمیشه. تصمیمی که شما به عنوان والدینشون می گیرین به خودتون مربوطه ولی اینجا مدرسه ی منه، و اینا هم شاگردهای من هستن، و منم که تعیین می کنم چه نوع مجازاتی در انتظارشونه.
دراکو:
منصفانه به نظر میاد.

هری به جینی نگاه می کند و او سرش را به نشانه ی موافقت تکان می دهد.

پروفسور مک گوناگل:
باید اخراجتون کنم ولی (به هری نگاه می کند) با در نظر گرفتن همه ی جوانب – فکر کنم مطمئن تر باشه که زیر نظر خودم بمونین. شما دو نفر تا آخر سال می تونین خودتون رو جریمه شده در نظر بگیرین. از تعطیلات کریسمس هم خبری نیست. بازدید از هاگزمید هم به فراموشی بسپرین. و اینا تازه شروعه...

ناگهان هرماینی بی مقدمه وارد صحنه می شود. با هیجان و مصمّم.

هرماینی:
از چی جا موندم؟
پروفسور مک گوناگل:
(خشمگین) ادب حکم می کنه قبل از اینکه وارد اتاقی بشی در بزنی، هرماینی گرنجر. مثل اینکه از این درس جا موندی.

هرماینی متوجه می شود که از حد خودش فراتر رفته است.

هرماینی:
اوه.
پروفسور مک گوناگل:
اگه می تونستم برای شما هم مجازاتی در نظر بگیرم، خانم وزیر، مطمئن باشید این کار رو می کردم. این احمقانه ترین کار ممکن بود که یه زمان برگردان رو نگه داشتی!
هرماینی:
در دفاع از خودم باید بگم -
پروفسور مک گوناگل:
اونم توی یه قفسه ی کتاب. اونو توی یه قفسه کتاب نگه داشتی. کاملا خنده داره.
هرماینی:
مینروا. (نفسش را فرو می برد) پروفسور مک گوناگل -
پروفسور مک گوناگل:
توی اون دنیا بچه هات وجود نداشتن!
هرماینی پاسخی ندارد که بدهد.
پروفسور مک گوناگل:
این اتفاق توی مدرسه ی من افتاد، طی مسئولیت من. بعد از تمام کارهایی که دامبلدور کرد، نمی تونستم خودمو ببخشم اگه...
هرماینی:
می دونم.
پروفسور مک گوناگل:
(خودش را جمع و جور می کند) نیتتون برای نجات جون سدریک خیر بود، ولی کاملاً اشتباه بود. هرچند این طور به نظر می رسه که شجاع بودین، هم تو اسکورپیوس، و هم تو آلبوس، ولی نصیحتی که حتی پدرت هم بعضی وقت ها از این گوش می شنید و از اون گوش بیرون می کرد این بود که شجاعت عذر موجهی برای حماقت نیست. همیشه فکر کن. فکرکن چی شدنیه. دنیایی که توسط ولدمورت کنترل بشه -
اسکورپیوس:
یه دنیای وحشتناکه.
پروفسور مک گوناگل:
شما هنوز خیلی جوونید. (به هری، دراکو، جینی، و هرماینی نگاه می کند) همه تون خیلی جوونید. فکرشم نمی تونین بکنین که نبردهای جادوگران چقدر می تونن شوم و تاریک بشن – شما... نسبت به دنیایی بی پروا بودین که بعضی آدم ها... بعضی از دوست های خیلی عزیز من و شما – تمام بود و نبودنشون رو برای ساخت و حفظش فدا کردن.
آلبوس:
حق با شماست، پروفسور.
اسکورپیوس:
حق با شماست، پروفسور.
پروفسور مک گوناگل:
زود باشین، برین بیرون، همه تون. و اون زمان برگردان رو برام پیدا کنید.

پرده سوم، صحنه یازده

هاگوارتز، خوابگاه اسلیترین

آلبوس در اتاقش نشسته است. هری وارد اتاق می شود به پسرش نگاه می کند – سرشار از خشم است. ولی مواظب است که آن را بروز ندهد.

هری:
ممنون که اجازه دادی بیام بالا.
آلبوس بر می گردد. سرش را به سمت پدرش تکان می دهد. او هم محتاط است.
هری:
تا الان، هیچ شانسی تو پیدا کردن زمان برگردان نداشتیم. دارن با مردم دریایی برای جستجوی دریاچه مذاکره می کنن.
به زحمت می نشیند.
اتاق خوبیه.
آلبوس:
سبز، رنگ آرامش بخشیه، نه؟ منظورم اینه که اتاق های گریفندور همه شون به دل می شینن و خوبن ولی مشکل رنگ قرمز اینه که – آدمو یه کم دچار جنون می کنه – نه اینکه بخوام شایستگی گریفیندوری ها رو زیر سوال ببرم...
هری:
میشه توضیح بدی برای چی می خواستی این کار رو بکنی؟
آلبوس:
فکر می کردم می تونم – اوضاع رو تغییر بدم. فکر می کردم مُردن سدریک – غیر ِمنصفانه بوده.
هری:
معلومه که غیر منصفانه بوده، آلبوس، فکر می کنی خودم اینو نمی دونستم؟ من خودم اونجا بودم. مردنش رو با چشم هام دیدم. ولی انجام این کار... به خطر انداختن همه چی...
آلبوس:
می دونم.
هری:
(نمی تواند خشم خود را کنترل کند) اگه داشتی سعی می کردی به روش من این کار رو انجام بدی، مسیر اشتباهی رو رفتی. من داوطلب درگیری توی اون ماجراجویی ها نبودم، به زور منو وارد ماجراجویی کردن. واقعاً کار ناشیانه ای انجام دادی – واقعاً کار احمقانه و خطرناکی کردی – کاری که می تونست همه چی رو از بین ببره -
آلبوس:
خودم می دونم. خیلی خب. خودم می دونم.

سکوتی برقرار می شود. آلبوس اشکش را پاک می کند، هری متوجه این موضوع می شود و نفسی می کشد. دوباره به اعصابش مسلط می شود.

هری:
خُب، منم اشتباه کردم – در مورد اینکه فکر می کردم اسکورپیوس پسر ولدمورته. اون ابر سیاه نبود.
آلبوس:
آره، نبود.
هری:
و نقشه رو هم جایی مخفی کردم. دیگه هیچ وقت چشمت بهش نمیفته. مامانت اتاقت رو دقیقاً مثل همون روزی که فرار کردی، دست نخوره باقی گذاشته، می دونستی؟ نمی ذاشت برم تو اتاقت – نمی ذاشت هیچ کس بره تو اتاقت – واقعاً اونو ترسوندی... و همین طور منو.
آلبوس:
واقعاً ترسوندمت؟
هری:
آره.
آلبوس:
فکر می کردم هری پاتر از چیزی نمی ترسه.
هری:
من واقعاً باعث شدم همچین حسی بهت دست بده؟
آلبوس به پدرش نگاه می کند، سعی می کند او را بفهمد.
آلبوس:
فکر نکنم اسکورپیوس این موضوع رو گفته باشه، ولی بعد از اینکه تلاشمون برای اصلاح مرحله ی اول با شکست مواجه شد، وقتی برگشتیم، من به شکل غیرمنتظره ای تو گروه گریفندور افتادم. اونجا هم میونه مون بهتر از الان نبود – پس – اینکه من تو گروه اسلیترینم – دلیل مشکلات بین مون نیست. قضیه فقط این نیست.
هری:
آره. می دونم. قضیه فقط این نیست.

هری به آلبوس نگاه می کند.

حالت خوبه، آلبوس؟
آلبوس:
نه.
هری:
آره. منم همین طور.

پرده سوم، صحنه دوازده

رویا، دره ی گودریک(۷۰)، گورستان

هری جوان به سنگ قبری نگاه می کند که با دسته های گل پوشیده شده است. دسته گل کوچکی در دستش قرار دارد.

خاله پتونیا:
یالا دیگه، گل های زشت و کوچیکت رو بذار و بریم. هیچی نشده از این دهکده ی مزخرف متنفرم. اصلاً نمی دونم چی با خودم فکر کردم که... دره ی گودریک، بیشتر شبیه دره ی گور به گورشده است. کاملاً واضحه که اینجا چیزی جز یه آشغالدونی نیست. راه بیفت. زود باش، سریع.

هری به قبر نزدیک می شود. چند لحظه بیشتر کنارش می ایستد.

خاله پتونیا:
همین حالا، هری. وقت این کارها رو ندارم. دادلی امشب با گروه پیشاهنگ برنامه داره و خودت می دونی که دوست نداره دیر کنه.
هری جوان:
خاله پتونیا، ما آخرین خویشاوند زنده ی اونا هستیم، درسته؟
خاله پتونیا:
آره. من و تو. آره
هری جوان:
اونا آدم های معروفی نبودن؟ گفتین دوستی نداشتن؟
خاله پتونیا:
خدابیامرز لی لی سعیش رو می کرد. تقصیر اون نبود ولی ذاتش جوری بود که مردم رو از خودش می روند. به خاطر جوش و خروشش بود، به خاطر رفتارش بود، به خاطر طبیعتش بود. و پدرت مرد منفوری بود، بسیار منفور. هیچ کدومشون هیچ دوستی نداشتن.
هری جوان:
خب پس سوال اینه که - چرا انقدر گل اینجاست؟ چرا سر تا سر قبرشون پر از گله؟

خاله پتونیا به اطراف نگاه می کند. گویی برای اولین بار گل ها را دیده و به شدت روی او تاثیر می گذارد. به قبر خواهرش نزدیک می شود و سپس کنار آن می نشیند به شدت سعی می کند احساساتی را که به او هجوم می آورند سرکوب کند ولی مغلوب می شود.

خاله پتونیا:
خب، آره. گمون کنم چند تا گل اینجا هست. احتمالاً باد از روی قبرهای دیگه اینجا انداخته. یا یکی داره سر به سرمون میذاره. آره به احتمال زیاد همینه. یه جوون رذل که کلی وقت اضافه داره احتمالاً گل ها رو از روی قبرهای دیگه برداشته و اینجا انداخته.
هری جوان:
ولی روی همه ی گل ها اسم اونا نوشته شده... «لی لی و جیمز، هرگز کاری که کردید رو فراموش نمی کنیم.»، «لی لی و جیمز، فداکاریتون...»
ولدمورت:
بوی گناهکاری میاد، اینجا پر از بوی گناه شده.
خاله پتونیا:
(رو به هری) برو کنار. از اونجا دور شو.

خاله پتونیا هری را عقب می کشد. دست ولدمورت بالای قبر پاترها به هوا بلند می شود، بقیه ی بدنش نیز به همین صورت بالا می آید. صورتش را نمی بینیم اما بدنش شکلی ناهموار و وحشتناک به خود می گیرد.

خاله پتونیا:
می دونستم. اینجا خطرناکه. هرچی زودتر دره ی گودریک رو ترک کنیم بهتره.

هری جوان از صحنه بیرون کشیده می شود، اما رویش را برمی گرداند تا رو به ولدمورت باشد.

ولدمورت:
هنوز هم با چشم های من می بینی، هری پاتر؟

هریِ جوان پریشان حال از صحنه خارج می شود. در همین حین ناگهان آلبوس از درون شنل ولدمورت بیرون می آید. با ناامیدی دستش را به سوی پدرش دراز می کند.

آلبوس:
بابا... بابا...

کلماتی به زبان مارها به گوش می رسد.
او در راه است. او در راه است. او در راه است.
و سپس صدای جیغی شنیده می شود.
و سپس، درست از پشت اتاق، صدای زمزمه ای در اطراف همه به گوش می رسد.
صدایی که مشخص است متعلق به کیست. صدای ولدمورت...
هری پاتر.

پرده سوم، صحنه سیزده

خانه ی هری و جینی پاتر، آشپزخانه

هری در وضعیت روحی وحشتناکی است. از آنچه تعبیر رویاهایش می داند، وحشت زده شده است.

جینی:
هری؟ هری؟ داشتی داد می زدی...
هری:
هنوز اون خواب ها رو می بینم.
جینی:
بعید هم بود به سرعت از بین برن. این چند روزه خیلی پر استرس بوده و...
هری:
ولی من هرگز همراه خاله پتونیا تو دره ی گودریک نبودم. اصلاً منطقی...
جینی:
هری، واقعاً داری منو می ترسونی.
هری:
اون هنوزم اینجاست، جینی.
جینی:
کی هنوز اینجاست؟
هری:
ولدمورت. ولدمورت و آلبوس رو دیدم.
جینی:
آلبوس؟
هری:
ولدمورت گفت «بوی گناهکاری میاد. تو اینجا پر از بوی گناه شده.» داشت با من حرف می زد.

هری به جینی نگاه می کند. روی جای زخمش دستی می کشد. چهره ی جینی غرق در وحشت می شود.

جینی:
هری، آلبوس هنوز در خطره؟

کم کم رنگ از صورت هری می پرد.

هری:
به نظرم همه مون در خطریم.

پرده سوم، صحنه چهارده

هاگوارتز، خوابگاه اسلیترین

اسکورپیوس با نگرانی به سمت تخت خواب آلبوس می رود.

اسکورپیوس:
آلبوس.. هی... آلبوس.
آلبوس بیدار نمی شود.
آلبوس!

آلبوس با ترس و لرز بیدار می شود. اسکورپیوس می خندد.

آلبوس:
دستت درد نکنه. خیلی جذاب و بدون ترس آدمو بیدار می کنی.
اسکورپیوس:
می دونی، خیلی عجیب و غریبه، ولی از وقتی که به ترسناک ترین جایی که ذهن آدم خطور می کنه سفر کردیم، دیگه خیلی بهتر با ترس کنار میام. من اسکورپیوس نترس هستم. من یه مالفوی ام که هیچ نگرانی ای ندارم.
آلبوس:
خوبه.
اسکورپیوس:
منظورم اینه که، در شرایط عادی اگر قرار بود یه جا اسیر بشم یا پشت سر هم تنبیه بشم، خب نابود می شدم، اما حالا – دیگه چه چیز بدتری می خوان سرم بیارن؟ وُلدی کپک زده برگرده و بخوام شکنجه م کنه؟ نه بابا.
آلبوس:
می دونستی وقتی حالت خوبه، ترسناک میشی؟
اسکورپیوس:
امروز توی کلاس معجون سازی، وقتی رُز بلند شد و منو «کله نونی» صدا زد، نزدیک بود پاشم بغلش کنم. نه، همچین هم نزدیک نبود، عملاً سعی کردم بغلش کنم که خب لگد زد به ساق پام.
آلبوس:
فکر نکنم انقدر نترس بودن برای سلامتت خوب باشه.
اسکورپیوس نگاهی به آلبوس می اندازد و در حالی که فکر می کند چهره اش در هم می رود.
اسکورپیوس:
نمی دونی چقدر خوبه که برگشتیم به اینجا، آلبوس. از اون دنیا متنفر بودم.
آلبوس:
البته به جز اون بخشش که پالی چپمن شیفته ی تو شده بود.
اسکورپیوس:
سدریک کلاً یه آدم دیگه شده بود. خطرناک، سیاه. پدرم هر کاری که اونا ازش می خواستن انجام می داد. و من چی؟ یه اسکورپیوس دیگه رو شناختم، می دونی چی میگم؟ خودسر، عصبی، بی رحم – مردم از من می ترسیدن. مثل این می موند که همه مون رو در معرض آزمایش قرار داده بودن و همه از این آزمون سرشکسته بیرون اومدیم.
آلبوس:
اما تو باعث تغییر شدی. این فرصت رو داشتی که شرایط رو عوض کنی و این کارو هم کردی. خودت رو تغییر دادی.
اسکورپیوس:
فقط به این خاطر که می دونستم باید چه چیزی باشم.

آلبوس سعی می کند متوجه منظور او بشود.

آلبوس:
فکر می کنی منم در معرض آزمایش بودم؟ بودم، مگه نه؟
اسکورپیوس:
نه. هنوز نه.
آلبوس:
اشتباه می کنی. احمقانه ترین کار این نبود که دوباره برگشتیم به گذشته – هر کسی می تونه دچار این خطا بشه. احمقانه ترین کار این بود که انقدر کله خر بودیم که برای بار دوم این کارو کردیم.
اسکورپیوس:
آلبوس، هر دو با هم برگشتیم به گذشته.
آلبوس:
و واقعاً برای چی من انقدر اصرار داشتم که این کارو بکنم؟ سدریک؟ واقعاً؟ نه. می خواستم چیزی رو ثابت کنم. حق با پدرمه – اون خودخواسته خودش رو وارد ماجراجویی هاش نمی کرد – من، اینا همش تقصیر خودمه – و اگر به خاطر تو نبود، کل دنیا به تاریکی فرو می رفت.
اسکورپیوس:
اما این اتفاق نیفتاد. و تو همون قدر در این اتفاق سهیمی که من هستم. وقتی که دیوانه سازها وارد ذهنم شده بودن، سوروس اسنیپ بهم گفت که به تو فکر کنم. شاید حضور فیزیکی نداشتی، ولی اونجا داشتی پا به پای من می جنگیدی، آلبوس.
آلبوس سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد. با این حرف ها تحت تاثیر قرار گرفته است.
و نجات دادن سدریک – همچین فکر بدی هم نبود – البته ایده ی من همچین چیزی نبود، که البته حتماً می دونی که دیگه نمی تونیم این کارو تکرار بکنیم.
آلبوس:
آره، می دونم. دیگه متوجه شدم.
اسکورپیوس:
خوبه. پس می تونی برای نابود کردن این بهم کمک کنی.

اسکورپیوس زمان برگردان را به آلبوس نشان می دهد.

آلبوس:
کاملاً مطمئنم که به همه گفته بودی این افتاده توی اعماق دریاچه.
اسکورپیوس:
خب مشخص شد که مالفویِ نترس، دروغگوی خیلی خوبیه.
آلبوس:
اسکورپیوس... باید با یه نفر در این مورد صحبت کنیم...
اسکورپیوس:
با کی؟ وزارتخونه قبلاً این رو پیش خودش نگه داشته بود، واقعاً بهشون اعتماد داری که نابودش کنن؟ فقط من و تو می تونیم بفهمیم که این چقدر خطرناکه، برای همین معنیش این میشه که فقط من و تو باید نابودش کنیم. آلبوس، دیگه کسی نباید اشتباه ما رو تکرار کنه. هیچ کس. نه، (با جدیت قابل توجهی می گوید) وقتشه که زمان برگردان تبدیل بشه به یه وسیله ی منقرض شده.
آلبوس:
خیلی با این حرفت حال کردی، مگه نه؟
اسکورپیوس:
کل روز داشتم رو این جمله کار می کردم.

پرده سوم، صحنه پانزده

هاگوارتز، خوابگاه اسلیترین

هری و جینی وسط خوابگاه با عجله پیش می روند. کریگ بوکر پسر پشت سرشان حرکت می کند.

کریگ بوکر پسر:
میشه دوباره تکرار کنم؟ این کار خلاف قوانینه و الان نصف شبه.
هری:
من باید پسرم رو پیدا کنم.
کریگ بوکر پسر:
می دونم شما کی هستین، آقای پاتر، ولی حتی شما هم باید درک کنین که این خلاف قوانین مدرسه است که کسی از والدین یا اساتید وارد محل اقامت گروه ها بشه مگر اینکه با اجازه ی صریح...
پروفسور مک گوناگل پشت سر او با عجله وارد می شود.
پروفسور مک گوناگل:
این قدر ملال آور نباش، کریگ.
هری:
پیاممون به دستت رسید؟ خوبه.
کریگ بوکر پسر:
(شگفت زده) خانم مدیر. من... فقط داشتم...

هری پرده ی یکی از تخت خواب ها را می کشد.

پروفسور مک گوناگل:
رفته؟
هری:
آره.
پروفسور مک گوناگل:
و مالفوی جوان؟

جینی پرده ای دیگری را کنار می زند.

جینی:
وای نه.
پروفسور مک گوناگل:
پس بیاین مدرسه رو زیر و رو کنیم. کریگ، خیلی کار داریم...

جینی و هری در حالی که نگاهشان به تخت خواب است آنجا می مانند.

جینی:
قبلاً چنین اتفاقی رو تجربه نکردیم؟
هری:
یه حسی بهم میگه این دفعه بدتره.
جینی با وحشت به شوهرش نگاه می کند.
جینی:
امروز باهاش حرف زدی؟
هری:
آره.
جینی:
اومدی خوابگاهش باهاش حرف زدی؟
هری:
خودت می دونی که اومدم.
جینی:
به پسرمون چی گفتی، هری؟

هری می تواند لحن اتهام آمیز صدایش را تشخیص دهد.

هری:
سعی کردم همون طور که گفتی باهاش روراست باشم... چیز خاصی نگفتم.
جینی:
و خودت رو کنترل کردی؟ حرفتون چقدر بالا گرفت؟
هری:
... فکر نکنم من... یعنی فکر می کنی من دوباره باعث شدم بترسه و فرار کنه؟
جینی:
من می تونم تو رو به خاطر یه اشتباه ببخشم، هری، حتی شاید دو تا، ولی هر چی بیشتر اشتباه می کنی، بخشیدنت برام سخت تر میشه.

پرده سوم، صحنه شانزده

هاگوارتز، جغددانی

اسکورپیوس و آلبوس بر بامی ظاهر می شوند که غرق در نور نقره ای ُفامی است. پیرامون شان از هر طرف صدای هوهوی آهسته ای به گوش می خورد.

اسکورپیوس:
خب به نظرم یه ورد کانفرینگو ساده خوبه.
آلبوس:
اصلاً و ابدا. برای همچین کاری باید از اکسپولسو(۷۱) استفاده کرد.
اسکورپیوس:
اکسپولسو؟ اگه از اکسپولسو استفاده کنی باید تا چند روز تیکه های زمان برگردان رو تو این جغددونی جمع کنیم.
آلبوس:
بامباردا؟
اسکورپیوس:
و همه رو توی هاگوارتز بیدار کنیم؟ شاید استیوپفای. آخرین بار که نابود شدن با ورد استیوپفای بوده...
آلبوس:
دقیقاً، قبلاً این کارو کردن... بیا یه کار جدید بکنیم، یه کار سرگرم کننده.
اسکورپیوس:
سرگرم کننده؟ ببین، جادوگرهای زیادی از اهمیت انتخاب ورد مناسب غافلن، ولی این موضوع خیلی مهمه. به نظرم بخشی از سحر و جادوی نوینه که خیلی مورد بی توجهی قرار گرفته.
دلفی:
«بخشی از سحر و جادوی نوین که خیلی مورد بی توجهی قرار گرفته»... شما دو تا حرف ندارین، می دونستین؟
اسکورپیوس سرش را بالا می آورد، از اینکه دلفی پشت سرشان ظاهر شده است شگفت زده می شود.
اسکورپیوس:
وای. تو... اه... تو اینجا چیکار می کنی؟
آلبوس:
به نظرم مهم بود که براش یه جغد بفرستم... بهش خبر بدم که چیکار می خوایم بکنیم، می دونی چی میگم؟

اسکورپیوس با قیافه ی اتهام آمیزی به دوستش نگاه می کند.
این مسئله به اونم مربوط میشه.
اسکورپیوس لحظه ای فکر می کند و بعد با تکان سرش موافقت خود را نشان می دهد.

دلفی:
چی به من مربوط میشه؟ قضیه چیه؟

آلبوس زمان برگردان را بیرون می آورد.

آلبوس:
باید این زمان برگردان رو نابود کنیم. با این چیزهایی که اسکورپیوس بعد از دست کاری مرحله ی دوم دیده... خیلی متاسفم. نمی تونیم ریسک کنیم و دوباره به گذشته برگردیم. نمی تونیم پسرعموت رو نجات بدیم.

دلفی به زمان برگردان نگاه می کند و سپس نگاهش را به آن دو می دوزد.

دلفی:
توی نامه ت چیز زیادی نگفته بودی...
آلبوس:
بدترین دنیای ممکن رو تصور کن، و بعد دوبرابر بدترش کن. مردم شکنجه میشن، دیوانه سازها همه جا هستن، ولدمورت مستبدانه حکومت می کنه و بابام مُرده، من هرگز به دنیا نیومده م، تمام دنیا رو جادوی سیاه گرفته... ما نمی تونیم بذاریم همچین اتفاقی بیفته.

دلفی درنگ می کند. و سپس چهره اش ناگهان تغییر می کند.

دلفی:
ولدمورت حکمرانی می کرد؟ اون زنده بود؟
اسکورپیوس:
اون بر همه چیز تسلط داشت. وحشتناک بود.
دلفی:
به خاطر کاری که ما کردیم؟
اسکورپیوس:
تحقیر کردن سدریک اونو به یه مرد جوان خیلی عصبانی تبدیل کرد، و بعد یه مرگ خوار شد و... همه چیز خراب شد. واقعاً خراب شد.

دلفی با دقت به چهره ی اسکورپیوس نگاه می کند. چهره ی دلفی حالت خود را از دست می دهد.

دلفی:
یه مرگ خوار؟
اسکورپیوس:
و یه قاتل. پروفسور لانگ باتم رو کشت.
دلفی:
پس... حتماً... باید نابودش کنیم.
آلبوس:
تو درک می کنی؟
دلفی:
من از اینم پامو فراتر میذارم... باید بگم اگه سدریک هم بود درک می کرد. با همدیگه نابودش می کنیم و بعد می ریم پیش عَموم. قضیه رو براش توضیح می دیم.
آلبوس:
ممنونم.

دلفی لبخند غم انگیزی به آنها می زند، و سپس زمان برگردان را برمی دارد. به آن نگاه می کند و حالت چهره اش کمی عوض می شود.
اوه، علامت قشنگیه.

دلفی:
چی؟
ردای دلفی شل شده است. پشت گردنش می توان خالکوبی یک شومسار را دید.
آلبوس:
پشت گردنت. قبلاً متوجه ش نشده بودم. اون بال ها. این همون چیزیه که مشنگ ها بهش میگن خالکوبی؟
دلفی:
آه. بله. خب، نقش یه شومساره.
اسکورپیوس:
یه شومسار؟
دلفی:
مگه توی درس مراقبت از موجودات جادویی اونا رو ندیدین؟ پرنده های سیاهی هستن که ظاهر خبیثی دارن و وقتی می خواد بارون بیاد آواز می خونن. قدیم ها جادوگرها فکر می کردن آواز شومسار نشونه ی مرگه. وقتی بزرگ می شدم سرپرستم یکی از این پرنده ها رو توی قفس نگه می داشت.
اسکورپیوس:
سرپرستت؟
دلفی به اسکورپیوس نگاه می کند، حالا دیگر زمان برگردان در دست اوست و از این بازی لذت می برد.
دلفی:
یادمه می گفت اون پرنده آواز می خونه چون می دونه که من در آینده دچار سرانجام ناخوشایندی میشم. اون زن زیاد از من خوشش نمی اومد... یوفیمیا راولی رو میگم... فقط به خاطر طلا سرپرستی منو قبول کرد.
آلبوس:
پس چرا باید نقش پرنده ش رو خالکوبی کنی؟
دلفی:
بهم یادآوری می کنه که آینده رو من باید رقم بزنم.
آلبوس:
باحاله. شاید منم یه شومسار خالکوبی کنم.
اسکورپیوس:
خاندان راولی مرگ خوارهای خیلی بی رحمی بودن.

ناگهان افکار بسیاری در ذهن اسکورپیوس زیر و رو می شوند.

آلبوس:
زود باش، بیا نابودش کنیم... کانفرینگو؟ استیوپفای؟ بامباردا؟ به نظرت کدوم ورد خوبه؟
اسکورپیوس:
اونو پس بده. زمان برگردان رو به ما پس بده.
دلفی:
چی؟
آلبوس:
اسکورپیوس؟ داری چیکار می کنی؟
اسکورپیوس:
مطمئنم تو هیچ وقت مریض نبودی. برای چی توی هاگوارتز تحصیل نکردی؟ برای چی الان اومدی اینجا؟
دلفی:
من سعی دارم پسرعموم رو زنده کنم!
اسکورپیوس:
اونا تو رو شومسار صدا می زدن. توی... اون دنیا... تو رو شومسار صدا می زدن.
لبخند ضعیفی بر چهره ی دلفی می نشیند.
دلفی:
شومسار؟ لقب قشنگیه.
آلبوس:
دلفی؟

دلفی فوق العاده سریع است. چوبدستیش را نشانه می رود، اسکورپیوس را به عقب می راند، و به مراتب قوی تر است. اسکورپیوس تلاش می کند او را متوقف کند، اما طولی نمی کشد که دلفی با قدرتش بر او غلبه می کند.

دلفی:
فولگاری(۷۲)!

طنابی محکم و درخشان به دور دست های اسکورپیوس بسته می شود.

اسکورپیوس:
آلبوس. فرار کن!

آلبوس گیج و سردرگم به اطرافش نگاه می کند. و بعد شروع به فرار می کند.

دلفی:
فولگاری!

آلبوس روی کف زمین انداخته می شود و دست هایش با همان طناب های سفت بسته می شوند.
اینم از اولین طلسمی که مجبورم شدم علیه شما استفاده کنم. فکر می کردم لازم بشه خیلی بیشتر از این ها جادو کنم. ولی کنترل کردن شما خیلی راحت تر از کنترل کردن ایموسه... بچه ها، خصوصاً پسرها ذاتاً خیلی مطیع هستن، مگه نه؟ خب، حالا بذارین این گندکاری رو برای همیشه راست و ریس کنیم...

آلبوس:
ولی آخه چرا؟ یعنی چی؟ تو کی هستی؟
دلفی:
آلبوس. من گذشته ی جدیدم.

چوبدستی آلبوس را از او برمی دارد و آن را می شکند.
من آینده ی جدیدم.
چوبدستی اسکورپیوس را از او برمی دارد و آن را می شکند.
من پاسخی هستم که این دنیا به دنبالش بوده.

پرده سوم، صحنه هفده

وزارت سحر و جادو، دفتر هرماینی

رون روی میز هرماینی نشسته است و حلیم می خورد.

رون:
واقعاً نمی تونم این موضوع رو هضم کنم. اینکه ما تو بعضی دنیاهای ممکن، می دونی، حتی، ازدواجم نکردیم.
هرماینی:
رون، فعلاً بی خیالش شو، تا ده دقیقه ی دیگه سر و کله ی جن ها پیدا میشه تا در مورد امنیت گرینگوتز(۷۳) صحبت کنن.
رون:
منظورم اینه که، ما خیلی وقته با هم هستیم – و خیلی وقته هم که ازدواج کردیم – منظورم اینه، خیلی وقته -
هرماینی:
اگه منظورت اینه که می خوای یه مدت دور از هم باشیم، رون، پس، رُک و پوست کنده بگم، با این قلم پَر به سیخ می کشمت.
رون:
دست بردار. میشه برای یه بارم شده حرفمو گوش کنی؟ می خوام یکی از اون روش های تکرارِ ازدواج که در موردش خوندم رو انجام بدم. نظرت چیه؟
هرماینی:
(کمی نرم می شود) می خوای دوباره باهام ازدواج کنی؟
رون:
خُب، وقتی اولین بار این کار رو کردیم کاملاً جوون بودیم و منم خیلی مست بودم و – خُب، راستشو بخوای، نمی تونم چیز زیادی ازش به یاد بیارم و... حقیقت اینه که – من عاشقتم، هرماینی گرنجر، هر چقدرم زمان گذشته باشه – دوست دارم یه فرصتی گیر بیارم و اینو جلوی همه بگم. دوباره. این دفعه هوشیار.

هرماینی به او نگاه می کند، می خندد، او را به سمت خودش می کشد و می بوسد.

هرماینی:
تو پسرِ شیرینی هستی.
رون:
تو هم مزه ی آب نبات میدی...
هرماینی می خندد. هری، جینی، و دراکو ناگهان در حالی که آن دو می خواهند دوباره یکدیگر را ببوسند وارد می شوند. بلافاصله از یکدیگر فاصله می گیرند.
هرماینی:
هری، جینی، و – من، اوه – دراکو – چقدر از دیدنتون خوشحالم -
هری:
خواب دیدن هام. دوباره شروع شدن، یعنی، تموم نشدن.
جینی:
و آلبوس هم دوباره گم شده.
دراکو:
اسکورپیوس هم همین طور. مک گوناگل تمام مدرسه رو گشت. آب شدن رفتن زیرِ زمین.
هرماینی:
الان فوری کارآگاه ها رو احضار می کنم، من -
رون:
نه، این کار رو نمی کنی. مشکلی نیست. آلبوس – من دیشب دیدمش. همه چی رو به راهه.
دراکو:
کجا؟
همگی به سمت رون برمی گردند. او اندکی دستپاچه می شود ولی خود را نمی بازد.
رون:
طبق معمول، تو هاگزمید با نویل داشتم چند تا ویسکی آتشین می خوردم – مثل همیشه، داشتیم درمورد مشکلات جامعه تبادل نظر می کردیم و راه حل می دادیم – خلاصه دیر وقت بود که داشتیم بر می گشتیم، خیلی دیر وقت، و داشتیم راهکاری پیدا می کردیم که از کدوم شبکه ی پرواز می تونم استفاده کنم؛ به خاطر اینکه بعضی وقت ها که آدم مسته عاقبت خوبی نداره که از اون شبکه های پرواز تنگ - یا اون پر پیچ و خم هاش استفاده کرد.
جینی:
رون، میشه قبل از اینکه خفه ت کنیم، بری سر اصل مطلب؟
رون:
اون فرار نکرده – فقط یه کم به خلوت احتیاج داره – برای خودش یه دوست دختر بزرگ تر از خودش پیدا کرده -
هری:
یه دوست دختر بزرگ تر از خودش؟
رون:
اونم یه دندون گیرش – با موهای نقره ای قشنگ. باهمدیگه نزدیک جغددونی دیدمشون، روی پشت بوم برج بودن، همراه اسکورپیوس که موی دماغشون شده بود. پیش خودم فکر کردم خوبه که می بینم از معجون عشقم داره به درستی استفاده میشه.
فکری به ذهن هری می آید.
هری:
موهای دختره – احیاناً نقره ای و آبی نبودن؟
رون:
چرا – نقره ای، آبی – خودشه.
هری:
داره در مورد دلفی دیگوری صحبت می کنه. برادر زاده ی ایموس دیگوری.
جینی:
دوباره پای سدریک وسطه؟

هری چیزی نمی گوید. سریع فکر می کند. هرماینی با نگرانی به اطراف اتاق نگاه می کند، و سپس خطاب به بیرون دفترش فریاد می زند.

هرماینی:
اتل! قرار ملاقات جن ها رو لغو کن.

پرده سوم، صحنه هجده

خانه ی سالمندان جادوگر و ساحره سنت آزوالد، اتاق ایموس

هری به همراه دراکو، چوبدستی به دست وارد اتاق می شود.

هری:
اونا کجان؟
ایموس:
هری پاتر، چه کاری می تونم براتون انجام بدم، آقا؟ دراکو مالفوی. چه سعادتی.
هری:
می دونم چطوری از پسرم سوء استفاده کردی.
ایموس:
من از پسرت سوء استفاده کردم؟ نه خیر. شما قربان – شما از پسر قشنگم سوء استفاده کردین.
دراکو:
آلبوس و اسکورپیوس کجان؟ یا همین الان بهمون میگی یا به شدیدترین شکل ممکن با عواقب قایم موشک بازی هات رو به رو میشی.
ایموس:
ولی من برای چی باید بدونم اونا کجان؟!
دراکو:
برامون خرفت بازی در نیار، پیرمرد. خبر داریم با جغد براش نامه می فرستی.
ایموس:
من همچین کاری انجام ندادم.
هری:
ایموس، زیاد هم برای حبس شدن در آزکابان پیر نیستی. قبل از اینکه ناپدید بشن، آخرین بار توی هاگوارتز با برادرزاده ت دیده شدن.
ایموس:
اصلاً نمی دونم شما دارین... (حرفش را قطع می کند، مکث می کند، گیج شده است) برادر زاده م؟
هری:
داری کاملاً خودتو به اون راه می زنی، نه؟ – آره، برادرزاده ت، یعنی اینو انکار می کنی که اون طبق دستورات صریح خودت اونجا بوده؟
ایموس:
بله، انکار می کنم – من اصلاً برادرزاده ای ندارم.

با این حرف هری متوقف می شود.

دراکو:
چرا، چه جورشم داری؛ یه پرستار که اینجا کار می کنه. برادرزاده ت... دلفی دیگوری.
ایموس:
تا اونجا که خودم می دونم هیچ برادرزاده ای ندارم؛ چون که اصلاً نه خواهری داشتم نه برادری. زنم هم همین طور.
دراکو:
باید بفهمیم اون کیه – همین الان.

پرده سوم، صحنه پنج

هاگوارتز، کلاس معجون سازی

اسکورپیوس با عجله وارد کلاس معجون سازی می شود و در را محکم پشت سرش می بندد. سوروس اسنیپ(۶۴) نگاه پرسشگرانه ای به او می اندازد.

اسنیپ:
کسی بهت یاد نداده که در بزنی، پسر؟
اسکورپیوس به اسنیپ نگاه می کند، کمی وحشت زده، کمی نامطمئن، کمی خوشحال.
اسکورپیوس:
سوروس اسنیپ. ملاقات با شما مایه ی افتخارمه.
اسنیپ:
بی زحمت منو پروفسور اسنیپ صدا بزن. شاید توی این مدرسه مثل پادشاه ها رفتار کنی، مالفوی، ولی این دلیل نمیشه که همه ی ما مطیع تو باشیم.
اسکورپیوس:
ولی شما چاره ی کار هستین...
اسنیپ:
واقعاً که مایه ی سعادت منه. اگه چیزی می خوای بگی، پسر، پس حرفتو بزن... وگرنه، وقتی می ری بیرون، درو پشت سرت ببند.
اسکورپیوس:
به کمکتون احتیاج دارم.
اسنیپ:
کار من همینه.
اسکورپیوس:
فقط نمی دونم که چه کمکی... نیاز دارم. الان هنوز نفوذی هستی؟ هنوز مخفیانه داری برای دامبلدور کار می کنی؟
اسنیپ:
دامبلدور؟ دامبلدور مُرده. و کار من برای اون مخفیانه نبود... من توی مدرسه اش تدریس می کردم.
اسکورپیوس:
نه. غیر از این کارهای دیگه ای هم می کردی. براش مرگ خوارها رو زیر نظر داشتی. بهش مشورت می دادی. همه فکر می کردن تو اونو کشتی... ولی معلوم شد که تمام مدت بهش کمک می کردی. تو دنیا رو نجات دادی.
اسنیپ:
اینا اتهامات خیلی خطرناکی هستن، پسر. و فکر نکن مالفوی بودنت باعث میشه از تنبیه کردنت صرف نظر کنم.
اسکورپیوس:
اگه بهت بگم دنیای دیگه ای وجود داره چی... دنیای دیگه ای که در اون ولدمورت در نبرد هاگوارتز شکست خورد، در اون هری پاتر و ارتش دامبلدور پیروز شدن، اون وقت چه احساسی بهت دست میده...؟
اسنیپ:
اون وقت می گم شایعاتی که در مورد دیوونه شدن پادشاه عقرب محبوب هاگوارتز سر زبون هاست بجاست.
اسکورپیوس:
یه زمان برگردان مسروقه وجود داشت. من یه زمان برگردان رو دزدیدم. به همراه آلبوس. ما سعی کردیم جلوی کشته شدن سدریک دیگوری رو بگیریم. سعی کردیم جلوی برنده شدنش در مسابقه ی سه جادوگر رو بگیریم. ولی با این کار، باعث شدیم اون تبدیل به شخص کاملاً متفاوتی بشه.
اسنیپ:
در اون مسابقه ی سه جادوگر، هری پاتر برنده شد.
اسکورپیوس:
قرار نبود تنهایی برنده بشه. قرار بود سدریک هم همراهش برنده بشه. ولی ما با تحقیر کردنش باعث شدیم از دور مسابقه خارج بشه. و در نتیجه ی این حقارت، اون یه مرگ خوار شد. نمی فهمم اون در نبرد هاگوارتز چیکار کرده... کسی رو کشته یا... ولی اون یه کاری کرده و همه چیز رو عوض کرده.
اسنیپ:
سدریک دیگوری فقط یه جادوگر رو کشت و اونم جادوگر مهمی نبود... نویل لانگ باتم.
اسکورپیوس:
ای وای، البته، همین خودشه! لانگ باتم قرار بود نگینی، مار ولدمورت رو بکشه. اول باید نگینی می مرد تا کشتن ولدمورت ممکن می شد. همینه! حلش کردی! ما سدریک رو داغون کردیم، اونم نویل رو کشت و ولدمورت در نبرد پیروز شد. فهمیدی چی شد؟ می دونی چی می گم؟
اسنیپ:
می دونم که این یه بازیه که از یه مالفوی برمیاد. تا پدرت رو خبر نکردم و توی دردسر بزرگی ننداختمت، برو بیرون.

اسکورپیوس لحظه ای فکر می کند و سپس آخرین تلاش مذبوحانه اش را انجام می دهد.

اسکورپیوس:
تو عاشق مادرش بودی. همه چیزو یادم نیست. می دونم عاشقش مادرش بودی. مادر هری. لی لی. می دونم سال ها در نقش یه جاسوس عمل کردی. می دونم بدون تو امکان نداشت اون جنگ با پیروی رقم بخوره. اگه من اون دنیا رو ندیده بودم، پس اینا رو از کجا می دونم...؟

اسنیپ تحت تاثیر قرار گرفته و چیزی نمی گوید.
فقط دامبلدور می دونست، درست می گم؟ و وقتی اونو از دست دادی حتماً خیلی احساس تنهایی کردی. من می دونم که تو مرد خوبی هستی. هری پاتر به پسرش گفت که تو مرد بزرگی هستی.
اسنیپ به اسکورپیوس نگاه می کند... مطمئن نیست با چه وضعیتی مواجه است. آیا این یک حقه است؟ به شدت سردرگم است و نمی داند چه بگوید.

اسنیپ:
هری پاتر مُرده.
اسکورپیوس:
توی دنیای من نمرده. اون گفت تو شجاع ترین مردی هستی که در تمام عمرش دیده. آخه اون می دونست... اون راز تو رو می دونست... کاری که برای دامبلدور انجام دادی... و به خاطر این کار تو رو... به شدت تحسین می کرد. و برای همین بود که اسم شما دو تا رو برای پسرش - بهترین دوست من - انتخاب کرد. آلبوس سوروس پاتر.

اسنیپ به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و زبانش بند آمده است.

خواهش می کنم... به خاطر لی لی، برای نجات دنیا، کمکم کن.

اسنیپ کمی تامل می کند و سپس در حالی که چوبدستیش را بیرون می آورد، به سوی اسکورپیوس می رود. اسکورپیوس با ترس چند قدم به عقب برمی دارد. اسنیپ با چوبدستیش افسونی را به سمت در روانه می کند.

اسنیپ:
کولوپورتوس(۶۵)!
قفلی نامرئی در جای خود چفت می شود. اسنیپ دریچه ای را در پشت کلاس باز می کند.
خب، بیا دیگه...
اسکورپیوس:
فقط یه سوال، ولی دقیقاً... کجا... داریم می ریم؟
اسنیپ:
ما بارها مجبور شدیم که جامون رو عوض کنیم. هر جایی رو که انتخاب کردیم نابود کردن. این راه ما رو به یه اتاق مخفی می بره که در ریشه های بید کتک زنه.
اسکورپیوس:
خیلی خب، منظورت از ما کیه؟
اسنیپ:
آه. خواهی دید.

پرده سوم، صحنه نه

حاشیه ی جنگل ممنوع

آن ها از گذشته بازگشته اند، حاشیه ی جنگل هستند، و رون در حال تحمل درد شدیدی است. اسنیپ به اطرافش نگاه می کند و فوراً متوجه می شود که در وضعیت خطرناکی قرار دارند.

رون:
آخ. آخ. آی.
هرماینی:
رون... رون... زمان برگردان چه بلایی سرت آورد؟
اسنیپ:
وای نه. می دونستم.
اسکورپیوس:
زمان برگردان باعث شد آلبوس هم یه جوری بشه. اولین باری که به گذشته رفتیم.
رون:
خسته نباشی... الان باید... آخ... اینو بگی.
اسنیپ:
بالای زمین هستیم. باید از اینجا بریم. همین حالا.
هرماینی:
رون، هنوز می تونی راه بری، بیا...

رون در حالی که از درد فریاد می زند، موفق می شود بایستد. اسنیپ چوبدستیش را بالا می آورد.

اسکورپیوس:
کارمون جواب داد؟
هرماینی:
جلوی افسون رو گرفتیم. چوبدستی سدریک پیشش موند. آره. جواب داد.
اسنیپ:
ولی به جای اشتباهی برگشتیم. ما بیرون از مخفیگاهیم... شما بیرونین. شما رو می بینن.
رون:
باید دوباره از زمان برگردان استفاده کنیم... و از اینجا بریم...
اسنیپ:
باید مخفیگاهی پیدا کنیم. بدجوری توی دید هستیم.

ناگهان از گرداگرد تالار، صدای وزش باد بسیار سردی احساس می شود.
تعدادی ردای سیاه اطراف تماشاگران بلند می شوند. رداهای سیاهی که تبدیل به پیکرهای سیاهی می شوند. که مشخص می شود دیوانه سازها هستند.

هرماینی:
دیگه دیر شده.
اسنیپ:
این یه فاجعه است.
هرماینی:
(متوجه می شود که باید چه کار کند) اونا دنبال منن، نه شماها. رون. دوستت دارم و همیشه عاشقت می مونم. ولی شما سه تا باید فرار کنین. حالا برین.
رون:
چی؟
اسکورپیوس:
چی؟
رون:
میشه اول در مورد این عشق صحبت کنیم؟
هرماینی:
این هنوز دنیای ولدمورته. و من دیگه نمی تونم تحملش کنم. تغییر دادن مرحله ی دوم همه چیز رو عوض می کنه.
اسکورپیوس:
ولی اونا می بوسنت. روحت رو می مکن.
هرماینی:
و بعدش تو گذشته رو تغییر میدی. و بعد این اتفاق نمیفته. برو. همین حالا.

دیوانه سازها حضور آنان را احساس می کنند. از همه طرف، پیکرهایی با صدایی جیغ مانند پایین می آیند.

اسنیپ:
بیاین. باید بریم.

او دست اسکورپیوس را می کشد. اسکورپیوس با بی میلی همراهش می رود.
هرماینی به رون نگاه می کند.

هرماینی:
تو هم باید باهاشون بری.
رون:
خب، اونا یه ذره دنبال منم هستن و واقعاً درد زیادی دارم. و راستش، ترجیح میدم اینجا باشم. اکسپکتو(۶۷)...

در حینی که چوبدستیش را بالا می آورد که افسون رو اجرا کند، هرماینی دستش را گرفته و او را بازمی دارد.

هرماینی:
بذار اینجا نگهشون داریم و تا جایی که ممکنه بهترین فرصت رو در اختیار پسره قرار بدیم.
رون به او نگاه می کند و سپس با ناراحتی سرش را به نشانه ی موافقت تکان می دهد.
یه دختر.
رون:
و یه پسر. منم از این تصور خوشم اومد.

به اطرافش نگاه می کند... از سرنوشت خود آگاه است.
من می ترسم.

هرماینی:
منو ببوس.

رون لحظه ای فکر می کند و سپس این کار را می کند. و سپس با نیروی دیوانه سازها از هم جدا می شوند. و نقش زمین می شوند. و شکل مبهم طلایی مایل به سفیدی را می بینیم که از جسمشان مکیده و خارج می شود. روح آن ها از جسمشان مکیده شده است. و منظره ی هولناکی است.

اسکورپیوس با درماندگی آنها را تماشا می کند.

اسنیپ:
بیا بریم سمت دریاچه. راه برو. ندو.

اسنیپ به اسکورپیوس نگاه می کند.
آروم باش، اسکورپیوس. اونا شاید کور باشن ولی ترس آدم رو حس می کنن.
اسکورپیوس به اسنیپ نگاه می کند.

اسکورپیوس:
الان روح اون دو رو مکیدن.

یک دیوانه ساز پایین آمده و به طرف آنها شیرجه می زند و جلوی اسکورپیوس قرار می گیرد.

اسنیپ:
به یه چیز دیگه فکر کن، اسکورپیوس. فکرت رو مشغول کن.
اسکورپیوس:
احساس سرما می کنم. نمی تونم چیزی ببینم. یه مه درونمه... اطراف من.
اسنیپ:
تو توی مدرسه یه پادشاهی و من یه استاد هاگوارتزم. اونا تا دلیل خوبی نداشته باشن حمله نمی کنن. به کسایی که دوستشون داری فکر کن، به این فکر کن که چرا داری این کارو می کنی.
اسکورپیوس:
می تونم صدای مادرم رو بشنوم. بهم احتیاج داره... به کمک من... ولی می دونه که من نمی تونم... کمکش کنم.
اسنیپ:
گوش کن چی میگم، اسکورپیوس. به آلبوس فکر کن. داری به خاطر آلبوس از پادشاهی خودت می گذری، درسته؟

اسکورپیوس از توان افتاده است. به شدت تسلیم احساساتی شده که دیوانه ساز باعث خطورشان شده است.

یه نفر. فقط کافیه یه نفر رو دوست داشته باشی. من نتونستم به خاطر لی لی، هری رو نجات بدم. پس حالا وفاداریم رو به آرمانی ادا می کنم که اون بهش باور داشت. و ممکنه... که در این مسیر خودمم به این آرمان باور پیدا کنم.
اسکورپیوس به اسنیپ لبخند می زند. با قاطعیت از دیوانه ساز دور می شود.
اسکورپیوس:
دنیا تغییر می کنه و ما هم باهاش تغییر می کنیم. من تو این دنیا وضعیتم بهتره، ولی دنیا بهتر نیست. و من اینو نمی خوام.

ناگهان دلورس آمبریج جلوی آنها ظاهر می شود.

دلورس آمبریج:
پروفسور اسنیپ!
اسنیپ:
پروفسور آمبریج.
دلورس آمبریج:
شنیدین چه خبر شده؟ گندزاده ی خائن هرماینی گرنجر رو پیدا کردیم. همین الان این بیرون بود.
اسنیپ:
این... عالیه.
آمبریج به اسنیپ خیره شده است. او نیز به آمبریج نگاه می کند.
دلورس آمبریج:
همراه تو. گرنجر همراه تو بود.
اسنیپ:
همراه من؟ اشتباه می کنی.
دلورس آمبریج:
همراه تو و اسکورپیوس مالفوی. دانش آموزی که هر روز دارم بیشتر نگرانش میشم.
اسکورپیوس:
خب...
اسنیپ:
دلورس، ما باید بریم سر کلاس و دیرمون شده، پس اگه اجازه بدی ما دیگه...
دلورس آمبریج:
اگه دارین می رین سر کلاس، پس چرا به سمت مدرسه نمی رین؟ چرا دارین می رین سمت دریاچه؟

لحظه ای سکوت مطلق حکم فرما می شود. و سپس اسنیپ کاری بسیار غیرعادی می کند... لبخند می زند.

اسنیپ:
چند وقته که مشکوک شدی؟
آمبریج از زمین جدا شده و بالا می رود. دست هایش را کاملاً از هم باز می کند، سراسر وجودش جادوی سیاه است. چوبدستیش را بیرون می آورد.
دلورس آمبریج:
چندین ساله. و باید خیلی زودتر از این ها وارد عمل می شدم.
اسنیپ در به کارگیری چوبدستی سریع تر است.
اسنیپ:
دیپولسو(۶۸)!

آمبریج در هوا به عقب رانده می شود.
هیچ وقت جاه و مقامش به دردش نخورد. حالا دیگه چاره ای جز ادامه ی کار نداریم.
آسمان در اطرافشان سیاه تر از قبل می شود.
اکسپکتو پاترونوم(۶۹)!
اسنیپ سپر مدافعی را ایجاد می کند که به شکل یک آهوی سفید زیباست.

اسکورپیوس:
یه آهو؟ سپر مدافع لی لی.
اسنیپ:
عجیبه، نه؟ دل به دل راه داره.

دیوانه سازها کم کم آن ها را کاملاً احاطه می کنند. اسنیپ می داند این به چه معناست.
تو باید فرار کنی. من تا جایی که بتونم جلوشون رو می گیرم.

اسکورپیوس:
ممنون که برام نوری در تاریکی بودی.

اسنیپ به او نگاه می کند، از هر نظر یک قهرمان است، لبخند ملیحی می زند.

اسنیپ:
به آلبوس بگو... به آلبوس سوروس بگو... افتخار می کنم که اسم منو روش گذاشتن. حالا برو. برو.

آهو رویش را برمی گرداند و به اسکورپیوس نگاه کرده و سپس شروع به دویدن می کند.
اسکورپیوس لحظه ای فکر می کند و بعد به دنبال آهو می دود، و در اطراف او دنیا ترسناک تر می شود. از یک سو جیغ هولناکی به هوا می رود. او دریاچه را می بیند و خود را به درون آن می اندازد.
اسنیپ خود را آماده می کند.
اسنیپ محکم به زمین زده می شود و سپس در حالی که روحش از او جدا می شود، با فشار به سوی بالا رانده می شود. در همین حال به نظر می رسد جیغ ها چند برابر می شوند.
آهو با چشمان زیباش سرش را به سوی او برمی گرداند و ناپدید می شود.
صدای بلندی به گوش می رسد و نور خیره کننده ای به چشم می خورد. و سپس سکوت حاکم می شود. و سپس سکوت بیشتری حکم فرما می شود.
فضا بسیار ساکن است، بسیار آرام، کاملاً ساکت و آرام است.
و سپس... اسکورپیوس به سطح آب می آید. به شدت نفس نفس می زند. به اطرافش نگاه می کند. نفس هایش عمیق است، نفس های هراسان. به آسمان بالای سرش نگاه می کند. آسمان بدون شک... آبی تر از قبل به نظر می رسد.
و بعد آلبوس پس از او به سطح آب می آید. سکوتی حاکم می شود. اسکورپیوس ناباورانه فقط به آلبوس نگاه می کند. هر دو پسر نفس نفس می زنند.

آلبوس:
وای!
اسکورپیوس:
آلبوس!
آلبوس:
نزدیک بودها! مردهای دریایی رو دیدی؟ اون مرد که... و بعد اون چیزه... وای!
اسکورپیوس:
خودتی.
آلبوس:
ولی عجیب بود... فکر کردم سدریک رو دیدم که داره بزرگ میشه... ولی بعد یه جورایی دوباره شروع کرد به کوچیک شدن... و من بهت نگاه کردم و تو چوبدستیت رو بیرون آورده بودی...
اسکورپیوس:
روحت هم خبر نداره که چقدر از دیدنت خوشحالم.
آلبوس:
تو که همین دو دقیقه پیش منو دیدی.

اسکورپیوس در آب، آلبوس را در آغوش می گیرد، کاری که دشوار است.

اسکورپیوس:
از اون موقع اتفاقات زیادی افتاده.
آلبوس:
مواظب باش. داری منو غرق می کنی. این چیه پوشیدی؟
اسکورپیوس:
مگه چی پوشیدم؟ (ردایش را از تنش بیرون می آورد) خودت چی پوشیدی؟ آره! توی گروه اسلیترینی.
آلبوس:
جواب داد؟ تونستیم چیزی رو عوض کنیم؟
اسکورپیوس:
نه. و این عالیه.
آلبوس با ناباوری به او نگاه می کند.
آلبوس:
چی؟ موفق نشدیم.
اسکورپیوس:
آره. آره. و این فوق العاده است.

با حرکاتش آب را به همه طرف می پاشد. آلبوس خود را از قسمت کم عمق دریاچه بیرون می کشد.

آلبوس:
اسکورپیوس. دوباره شیرینی زیاد خوردی، قاطی کردی؟
اسکورپیوس:
بفرما، می بینی... از اون شوخی های نیش دار همیشگی و آلبوس گونه. دوستت دارم.
آلبوس
دیگه کم کم دارم نگرانت میشم...

هری وارد صحنه می شود و با عجله به لبه ی دریاچه می آید. پشت سر او دراکو، جینی و پروفسور مک گوناگل نیز با عجله می آیند.

هری:
آلبوس. آلبوس. حالت خوبه؟
اسکورپیوس:
(از خوشحالی سر از پا نمی شناسد) هری! این هری پاتره! و جینی. و پروفسور مک گوناگل. و بابا. بابای من. سلام، بابا.
دراکو:
سلام، اسکورپیوس.
آلبوس:
همه تون اینجایین.
جینی:
و میرتل همه چیزو به ما گفته.
آلبوس:
معلومه چه خبره؟
پروفسور مک گوناگل:
تویی که تازه از زمان دیگه برگشتی. چرا بهمون نمی گی چه خبره؟

اسکورپیوس فوراً درمی یابد که آنها تا چه حد باخبر شده اند.

اسکورپیوس:
وای نه. ای داد بیداد. پس کجاست؟
آلبوس:
تازه از کجا برگشتیم؟
اسکورپیوس:
گمش کردم! زمان برگردان رو گم کردم.
آلبوس:
(با رنجش زیاد به اسکورپیوس نگاه می کند) چی رو گم کردی؟
هری:
دیگه وقتشه تظاهر رو کنار بذاری، آلبوس.
پروفسور مک گوناگل:
به نظرم لازمه شما توضیحاتی رو بدین.

پرده سوم، صحنه نوزده

هاگوارتز، زمین کوییدیچ

صحنه با دلفی آغاز می شود. حالا که هویتش تغییر یافته، از تک تک لحظات لذت می برد. جایی که پیش از این تزلزل و نگرانی بود، حالا دیگر قدرت است و بس.

آلبوس:
توی زمین کوییدیچ چیکار می کنیم؟
دلفی چیزی نمی گوید.
اسکورپیوس:
مسابقه ی سه جادوگر. مرحله ی سوم. هزارتو. اینجا جاییه که هزارتو بود. می خوایم برگردیم سدریک رو نجات بدیم.
دلفی:
بله، وقتشه که برای همیشه اونی که اضافه است رو نجات بدیم. برای نجات سدریک برمی گردیم و با این کار دنیایی رو که دیدی احیاء می کنیم، اسکورپیوس...
اسکورپیوس:
اون جهنم بود. می خوای جهنم رو احیاء کنی؟
دلفی:
می خوام جادوی اصیل و نیرومند رو زنده کنم. می خوام تاریکی رو احیاء کنم.
اسکورپیوس:
می خوای ولدمورت برگرده؟
دلفی:
تنها فرمانروای حقیقی دنیای جادوگری. اون برمی گرده. خب، با کارهای شما دو مرحله ی اول پر از دستکاری جادویی شده... در هردوشون حداقل دو بازدید از آینده وجود داره و من این ریسک رو نمی کنم که دیده بشم یا کسی مزاحم کارم بشه. مرحله ی سوم دست نخورده است، پس بیاین از اون جا شروع کنیم، خب؟
آلبوس:
ما جلوش رو نمی گیریم.... هر کاری که باهامون بکنی... ما می دونیم که اون باید به همراه بابام برنده ی مسابقه بشه.
دلفی:
من نمی خوام فقط جلوش رو بگیرم. می خوام که شما تحقیرش کنین. باید برهنه سوار یه جاروی پرنده که از گردگیرهای بفش درست شده، پرواز کنه و از هزار تو خارج بشه. با ایجاد حقارت شما به اون نتیجه رسیدین و این بار هم همون نتیجه رو می ده. و پیشگویی محقق میشه.
اسکورپیوس:
نمی دونستم که یه پیشگویی وجود داره، کدوم پیشگویی؟
دلفی:
تو دنیا رو اون طوری که باید باشه دیدی، اسکورپیوس، و امروز ما مطمئن می شیم که اون دنیا برمی گرده.
آلبوس:
این کارو نمی کنیم. ما از تو اطاعت نمی کنیم. هر کی که باشی. هر کاری که ازمون بخوای.
دلفی:
البته که اطاعت می کنین.
آلبوس:
باید از طلسم فرمان استفاده کنی. باید منو کنترل کنی.
دلفی:
نه. برای تحقق پیشگویی، این کارو باید خودت انجام بدی، نه یه عروسک با ظاهر تو. کسی که سدریک رو تحقیر می کنه باید تو باشی، برای همین طلسم فرمان به درد نمی خوره... باید به طریق دیگه ای مجبورت کنم.

او چوبدستیش را بیرون می آورد. آن را به سمت آلبوس نشانه می رود ولی هیچ ترسی در چهره ی او نمایان نمی شود.

آلبوس:
بدترین بلا رو سرم بیار.

دلفی به او نگاه می کند. سپس چوبدستیش را به سوی اسکورپیوس نشانه می رود.

دلفی:
همین کار هم می کنم.
آلبوس:
نه!
دلفی:
بله، همون طور که حدس می زدم... ظاهراً این کار بیشتر تو رو می ترسونه.
اسکورپیوس:
آلبوس، هر کاری که با من کرد... نباید بذاریم اون...
دلفی:
کروشیو(۷۴)!
اسکرپیوس از درد نعره می زند.
آلبوس:
مگه دستم بهت نرسه...
دلفی:
(می خندد) چی؟ آخه فکر کردی چیکار می تونی بکنی؟ تو که مایه ی ناامیدی تمام جادوگرهایی؟ تو که لکه ی ننگی بر نام خانوادگیت هستی؟ تو که یه اضافه هستی؟ می خوای بیشتر از این به تنها دوستت صدمه نزنم؟ پس کاری رو بکن که بهت گفتم.

دلفی به آلبوس نگاه می کند که چشمانش هنوز مقاوم هستند.

نه؟ کروشیو!
آلبوس:
بس کن. خواهش می کنم.

کریگ با عجله و در حالی که سرشار از انرژی است وارد صحنه می شود.

کریگ بوکر پسر:
اسکورپیوس؟ آلبوس؟ همه دارن دنبالتون می گردن...
آلبوس:
کریگ. فرار کن. برو کمک بیار!
کریگ بوکر پسر:
چه خبر شده؟
دلفی:
آوادا کدوارا(۷۵)!
دلفی پرتوی سبز را از چوبدستیش به آن سوی صحنه می فرستد... کریگ بر اثر آن به عقب پرتاب می شود... و بلافاصله کشته می شود.

سکوتی حاکم می شود. سکوتی که گویی مدتی طولانی برقرار می ماند.

متوجه نیستین؟ این کارهایی که می کنیم بازی بچگونه نیست. من تو رو زنده لازم دارم، ولی دوست هات رو نه.

آلبوس و اسکورپیوس به جسد کریگ نگاه می کنند... ذهنشان در آشوب و عذاب است.

مدت ها وقت صرف کردم تا بتونم نقطه ضعفت رو پیدا کنم، آلبوس پاتر. فکر می کردم غروره. فکر می کردم نیاز به ثابت کردن خودت به پدرته، ولی بعد متوجه شدم که نقطه ضعف تو هم مثل نقطه ضعف پدرته: دوستی. هر کاری رو که میگم مو به مو انجام میدی، وگرنه اسکورپیوس می میره، درست همون طور که این اضافه مُرد.

به هر دوی آنها نگاه می کند.

ولدمورت برمی گرده و شومسار در کنار اون فرمانروایی می کنه. درست همون طور که پیشگویی شده. «هنگامی که اضافه ها نجات یابند، هنگامی که زمان برگردانده شود، هنگامی که فرزندان ناپیدا پدرانشان را به قتل رسانند: آن زمان لرد سیاه باز خواهد گشت.»
او لبخند می زند. اسکورپیوس را بی رحمانه به سمت خود می کشاند.
سدریک اون شخص اضافه است، و آلبوس...

آلبوس را بی رحمانه به سمت خود می کشد.

... اون فرزند ناپیدا که با دستکاری زمان، پدرش رو می کشه و در نتیجه لرد سیاه برمی گرده.

زمان برگردان شروع به چرخیدن می کند. دلفی دست های آن ها را می کشد و روی آن می گذارد.

حالا!

و لحظه ای پرتو درخشانی همه جا را فرا می گیرد. صداها در هم می شکنند.
و زمان از حرکت می ایستد. و سپس تغییر جهت می دهد، کمی تامل می کند، و شروع به حرکت به سمت عقب می کند، در ابتدا سرعت کمی دارد...
و سپس شتاب می گیرد.
و بعد صدای مکشی به گوش می رسد. و یک صدای بلند.

پرده سوم، صحنه بیست

مسابقه ی سه جادوگر، هزارتو، سال ۱۹۹۵

هزارتو، مارپیچی از پرچین هاست که بی وقفه در حال حرکت اند. دلفی با گام های مصمم در میان آن پیش می رود. آلبوس و اسکورپیوس را نیز عقب تر به دنبال خود می کشد. دست هایشان بسته شده و پاهایشان ناخواسته در حال حرکت است.

لودو بگمن:
خانم ها و آقایان، پسرها و دخترها – این شما و این بزرگ ترین، افسانه ای ترین و خاص ترین رویداد دنیای جادویی، مسابقه ی سه جادوگر.

صدای هلهله ی بلندی به گوش می رسد. دلفی به سمت چپ می پیچد.
اگه از هاگوراتز هستین. برای من یه دست بلند بزنین.
صدای تشویق بلندی به گوش می رسد.
اگه از دورمسترانگ هستین برای من یه دست بزنین.
صدای تشویق بلندی به گوش می رسد.
و اگه از بوباتون هستین برای من یه دست بزنین.
صدای تشویق مبالغه آمیزی به گوش می رسد.
دلفی و پسرها پس از اینکه پرچینی در برابرشان بسته می شود، مجبور می شوند به سمت دیگری بروند.

بالاخره فرانسوی ها نشون دادن چی توی چنته دارن. خانم ها و آقایان، این شما و این... آخرین مرحله ی مسابقه ی سه جادوگر. هزارتویی از اسرار، آفتی از جنس تاریکیِ لگام گسیخته، چرا که این هزارتو... زنده است. زنده است.

ویکتور کرام از آن سوی صحنه عبور کرده و در میان هزارتو پیش می رود.

و چرا باید خطر چنین کابوسی رو بپذیریم؟ چون درون این هزارتو یه جام قهرمانی قرار داره... اونم نه هر جامی... بله، نشان پیروزی مسابقه ی سه جادوگر در میان این گیاهان نهفته است.
دلفی:
اون کجاست؟ سدریک کجاست؟

یک پرچین تلاش می کند آلبوس و اسکورپیوس را تکه تکه کند، اما موفق نمی شود.

اسکورپیوس:
پرچین ها هم می خوان ما رو بکشن؟ دیگه بهتر از این نمی شه.
دلفی:
عقب نمونین، وگرنه بد می بینین.
لودو بگمن:
خطرات مسابقه بیشماره، ولی جایزه اش آشکاره. چه کسی می تونه در این راه مبارزه کنه؟ چه کسی بر سر آخرین مانع متوقف میشه؟ در بین ما چه قهرمان هایی وجود دارن؟ فقط زمان این را مشخص خواهد کرد، خانم ها و آقایان، فقط زمان مشخص خواهد کرد.

در حالی که اسکورپیوس و آلبوس توسط دلفی مجبور به راه رفتن می شوند، هر سه در هزارتو پیش می روند. هنگامی که دلفی کمی جلوتر راه می رود، دو پسر فرصتی پیدا می کنند که با هم صحبت کنند.

اسکورپیوس:
آلبوس، باید یه کاری کنیم.
آلبوس:
می دونم، ولی چیکار کنیم؟ چوبدستی هامون رو شکونده، دستمون بسته س، و تهدید کرده که تو رو می کشه.
اسکورپیوس:
اگه با این کار جلوی بازگشت ولدمورت گرفته میشه، من حاضرم بمیرم.
آلبوس:
واقعاً؟
اسکورپیوس:
فرصت نمی کنی مدت زیادی برام ماتم بگیری، منو که کشت، سریع تو رو هم می کشه.
آلبوس:
(با ناامیدی) ایراد ساعت برگردان، قانون پنج دقیقه. تمام تلاشمون رو می کنیم که وقت رو تلف کنیم.
اسکورپیوس:
فایده ای نداره.
پرچین دیگری تغییر مسیر می دهد و دلفی آلبوس و اسکورپیوس را به دنبال خود می کشد. آنها راه خود را در این هزارتوی یاس ادامه می دهند.
لودو بگمن:
خب اجازه بدین رده بندی فعلی رو مرور کنیم! به طور مشترک در جایگاه اول... آقای سدریک دیگوری و هری پاتر. در جایگاه دوم... آقای ویکتور کرام! و در جایگاه سوم... (۷۶)sacré bleu، خانم فلور دلاکور.

ناگهان، آلبوس و اسکورپیوس از پشت یک پرچین ظاهر می شوند. آنها در حال فرار هستند.

آلبوس:
دلفی کجا رفت؟
اسکورپیوس:
مگه فرقی می کنه؟ به نظرت کدوم طرف بریم؟

دلفی پشت سرشان در هوا ظاهر می شود. او بدون اینکه سوار جاروی پرنده باشد، در حال پرواز است.

دلفی:
ای موجودات بیچاره.

دو پسر را محکم به زمین می زند.

فکر کردین می تونن فرار کنین.
آلبوس:
(مات و مبهوت) تو که... حتی سوار جارو نیستی.
دلفی:
جاروهای پرنده... چیزهای زمخت و غیرضروری هستن. سه دقیقه گذشته. دو دقیقه وقت داریم. و شما کاری رو می کنین که بهتون گفتم.
اسکورپیوس:
نه، نمی کنیم.
دلفی:
فکر کردین می تونین با من مبارزه کنین؟
اسکورپیوس:
نه. ولی می تونیم جلوت وایسیم. اگه برای این کار جونمون رو وسط بذاریم.
دلفی:
پیشگویی باید محقق بشه. ما محققش می کنیم.
اسکورپیوس:
پیشگویی ها می تونن نقض بشن.
دلفی:
اشتباه می کنی، بچه، پیشگویی ها آینده رو مشخص می کنن.
اسکورپیوس:
ولی اگه پیشگویی اجتناب ناپذیره پس چرا ما اینجایم و سعی داریم وادارش کنیم محقق بشه؟ اعمال تو با افکارت متناقضه... داری ما رو توی این هزارتو به زور می کشونی و می بری چون باور داری این پیشگویی باید میسر بشه... و با این استدلال پیشگویی ها هم می تونن نقض بشن... از وقوعشون پیشگیری بشه.
دلفی:
تو خیلی حرف می زنی، بچه. کروشیو!

اسکورپیوس زیر شکنجه درد می کشد.

آلبوس:
اسکورپیوس!
اسکورپیوس:
تو می خواستی امتحان بشی، آلبوس، این امتحان ماست، و ازش سربلند بیرون میایم.

آلبوس به اسکورپیوس نگاه می کند و بالاخره متوجه می شود که مجبور است چه کاری را انجام دهد. با حرکت سرش موافقت خود را نشان می دهد.

دلفی:
پس می میرین.
آلبوس:
(با قدرت بسیار) بله. می میریم. و چون تو رو متوقف کردیم، با خوشحالی می میریم.

دلفی از زمین فاصله گرفته و بالا می رود... خشم او را فرا گرفته است.

دلفی:
وقت این کارها رو نداریم. کروشـ....
صدای مرموز:
اکسپلیارموس!

صدای بلندی به گوش می رسد. چوبدستی دلفی از دستانش خارج می شود. اسکورپیوس با حیرت نظاره گر است.

براکیابیندو!
و گویی طنابی نامرئی دست و پای دلفی را می بندد. سپس اسکورپیوس و آلبوس حیرت زده همزمان روی خود را به سمتی برمی گردانند که طلسم از آنجا آمده بود: پسر جوان و خوش قیافه ای که حدوداً هفده سال سن دارد، سدریک.
سدریک:
جلوتر نیاین.
اسکورپیوس:
ولی تو...
سدریک:
سدریک دیگوی ام. صدای جیغی شنیدم، باید می اومدم. خودتون رو معرفی کنین، هیولاها. من می تونم باهاتون مبارزه کنم.

آلبوس با شگفتی سرش را برمی گرداند.

آلبوس:
سدریک؟
اسکورپیوس:
تو ما رو نجات دادی.
سدریک:
شما هم جزء مراحل مسابقه این؟ یه مانع؟ حرف بزنین. باید شما رو هم شکست بدم؟

سکوتی حاکم می شود.

اسکورپیوس:
نه. فقط باید آزادمون کنی. این کاریه که باید بکنی.

سدریک لحظه ای فکر می کند، سعی می کند بفهمد این یک تله است یا نه، و سپس چوبدستیش را در هوا تکان می دهد.

سدریک:
اِمَنسیپر! اِمَنسیپر!

دو پسر آزاد می شوند.

و حالا می تونم برم و هزارتو رو تموم کنم؟

دو پسر به سدریک نگاه می کنند... دلشکسته و غمگین هستند.

آلبوس:
متاسفانه باید هزارتو رو تموم کنی.
سدریک:
پس همین کارو می کنم.

سدریک قاطعانه از آنها دور می شود. آلبوس با نگاهش او را تعقیب می کند... درمانده است که چیزی بگوید، اما مطمئن نیست چه بگوید.

آلبوس:
سدریک...

سدریک رویش را به سمت او برمی گرداند.

بابات خیلی دوستت داره.
سدریک:
چی؟
پشت سرشان، بدن دلفی کم کم شروع به حرکت می کند. او سینه خیز خود را روی زمین می کشد.
آلبوس:
فقط گفتم بهتره اینو بدونی.
سدریک:
خیلی خب. اه. ممنون.

سدریک لحظه ای دیگر به آلبوس نگاه می کند، و بعد به راهش ادامه می دهد. دلفی زمان برگردان را از جیب ردایش بیرون می آورد.

اسکورپیوس:
آلبوس.
آلبوس:
نه. وایسا...
اسکورپیوس:
زمان برگردان داره می چرخه... ببین داره چیکار می کنه... نباید بذاریم بدون ما برگرده.

آلبوس و اسکورپیوس هر دو با شتاب جلو می روند تا قسمتی از زمان برگردان را لمس کنند.
و لحظه ای پرتو درخشانی همه جا را فرا می گیرد. صداها در هم می شکنند.
و زمان از حرکت می ایستد. و سپس تغییر جهت می دهد، کمی تامل می کند، و شروع به حرکت به سمت عقب می کند، در ابتدا سرعت کمی دارد...
و سپس شتاب می گیرد.
آلبوس...

آلبوس:
چیکار کردیم؟
اسکورپیوس:
مجبور بودیم با زمان برگردان بیایم، مجبور بودیم سعی کنیم جلوش رو بگیریم.
دلفی:
جلوی منو بگیرین؟ فکر کردین چطوری جلوی منو گرفتین؟ دیگه حوصله ی این بازی ها رو ندارم. شاید شانس منو برای تاریک کردن دنیا با استفاده از سدریک از بین برده باشین، ولی شاید حق با تو باشه، اسکورپیوس... شاید بشه از وقوع پیشگویی ها پیشگیری کرد... شاید بشه پیشگویی ها رو نقض کرد. چیزی که در درست بودنش شک ندارم اینه: دیگه حاضر نیستم از شما موجودات مزاحم بی عرضه برای کاری استفاده کنم. دیگه لحظه ای از زمان باارزش رو روی شما دو تا تلف نمی کنم. وقتشه روش جدیدی رو امتحان کنم.

او زمان برگردان را خرد می کند. زمان برگردان منفجر شده و هزار تکه می شود.
دلفی دوباره در آسمان به پرواز درمی آید. در حالی که با سرعت دور می شود، از ته دل می خندد.
آن دو سعی می کنند تعقیبش کنند، اما برای رسیدن به او کوچک ترین شانسی ندارند. او پرواز می کند، آن ها می دون
د.
آلبوس:
نه... نه... نمی تونی...
اسکورپیوس برمی گردد و سعی می کند تکه های زمان برگردان را جمع کند.
زمان برگردان؟ نابود شده؟
اسکورپیوس:
کاملاً نابود شده. ما اینجا در زمان گیر کردیم. معلوم نیست کجای زمان هستیم. معلوم نیست اون چه نقشه ای تو سرش داره.
آلبوس:
ظاهر هاگوارتز فرقی نکرده.
اسکورپیوس:
آره. و کسی نباید ما رو اینجا ببینه. بیا تا کسی ما رو ندیده از اینجا بریم.
آلبوس:
باید جلوش رو بگیریم، اسکورپیوس.
اسکورپیوس:
می دونم... ولی چطوری؟

پرده چهارم، صحنه پنج

دره ی گودریک، بیرون خانه ی جیمز و لی لی پاتر، سال ۱۹۸۱

آلبوس:
بریم به مامان بزرگ و بابابزرگم بگیم؟
اسکورپیوس:
بریم بگیم که هیچ وقت نمی تونن بزرگ شدن بچه شون رو ببینن؟
آلبوس:
مادربزرگم به اندازه ی کافی قوی هست – می دونم که قویه – خودت که دیدیش.
اسکورپیوس:
فوق العاده به نظر می رسید، آلبوس. و اگه جای تو بودم، برای حرف زدن باهاش سر از پا نمی شناختم. ولی باید این فرصت براش به وجود بیاد تا برای نجات هری، به ولدمورت التماس کنه، باید فکر کنه که هری ممکنه بمیره و وجود تو بدترین نوع لو دادن آینده ایه که محقق نمیشه...
آلبوس:
دامبلدور. دامبلدور هنوز زنده س. دامبلدور رو داخل ماجرا می کنیم. اون کاری که تو با اسنیپ کردی رو حالا می تونیم با -
اسکورپیوس:
می تونیم این خطر رو بپذیریم که بفهمه پدرت زنده می مونه؟ که بفهمه اون بچه دار میشه؟
آلبوس:
اون دامبلدوره! می تونه با هر چیزی کنار بیاد!
اسکورپیوس:
آلبوس، تا حالا صدها کتاب در مورد چیزهایی که دامبلدور می دونسته نوشته شده، اینکه چطوری می دونست یا چرا فلان کار رو انجام داد. اما چیزی که شکی در اون نیست – اینه که کاری رو که انجام داده بود می بایست انجام بده و منم نمی خوام این قضیه رو به خطر بندازم. اون زمان که من تونستم از اونا کمک بخوام، به خاطر این بود که توی یه دنیای ممکن دیگه بودم. ولی الان این جوری نیست. ما در گذشته هستیم. نمی تونیم برای اصلاح زمان، مشکلات بیشتری در اون به وجود بیاریم – اگه این ماجراجویی که با هم داشتیم یه چیز رو یادمون داده باشه، این رو دیگه خوب فهمیدیم که صحبت کردن با هر کسی یا مداخله در زمان، خیلی خطرناکه.
آلبوس:
پس باید با آینده صحبت کنیم. باید برای بابا یه پیام بفرستیم.
اسکورپیوس:
ولی ما جغدی نداریم که بتونه در زمان پرواز کنه. بابای تو هم زمان برگردان نداره.
آلبوس:
اگه ما بتونیم به بابا پیام بفرستیم، اون خودش یه راهی برای اومدن به اینجا پیدا می کنه. حتی اگه لازم باشه خودش زمان برگردان درست می کنه.
اسکورپیوس:
یه خاطره می فرستیم – مثل قدح اندیشه – بالای سرش می ایستیم و پیام می فرستیم، به امید اینکه بابات درست در لحظه ی مناسب، به خاطره دست پیدا کنه. منظورم اینه که خب، خیلی بعیده که بشه اما... می تونیم بریم بالای سر بچه بایستیم و هی عربده بزنیم کمک، کمک، کمک. البته ممکنه بچه یه کم روانی بشه.
آلبوس:
آره، یه کم.
اسکورپیوس:
یه کم مشکل روحی پیدا کردن با اتفاق هایی که الان داره میفته که قابل مقایسه نیست... تازه شاید بعد ها که بزرگ شد، قیافه ی ما رو به یاد بیاره که بالا سرش داشتیم – عربده می کشیدیم -
آلبوس:
عربده می زدیم کمک.

اسکورپیوس به آلبوس نگاه می کند.

اسکورپیوس:
حق با توئه. ایده ی خیلی مزخرفی بود.
آلبوس:
رکورد ایده های مزخرف خودت رو شکوندی.
اسکورپیوس:
خب حالا! اصلاً خودمون پیام رو منتقل می کنیم – چهل سال اینجا منتظر می مونیم و خودمون پیام رو می رسونیم -
آلبوس:
همچین کاری نمیشه کرد. به محض اینکه دلفی آینده رو به دلخواه خودش تغییر بده، یه لشگر نیرو می فرسته اینجا تا مارو پیدا کنن و بکشن -
اسکورپیوس:
خب بریم تو یه سوراخ قایم بشیم؟
آلبوس:
با وجود اینکه قایم شدن به مدت ۴۰ سال تو یه سوراخ با تو باید خیلی لذت بخش باشه... بازم اونا می تونن پیدامون کنن. اون وقت کُشته میشیم و زمان در جای نامناسبش باقی می مونه. نه. به چیزی احتیاج داریم که بتونیم کنترلش کنیم، چیزی که بدونیم بابا می تونه درست در لحظه ی مناسب بهش دسترسی داشته باشه. چیزی می خوایم که -
اسکورپیوس:
همچین چیزی وجود نداره. ولی بازم اگه مجبور باشم یه همراه واسه خودم انتخاب کنم که توی دوران بازگشت ابدی تاریکی کنارم باشه، تو رو انتخاب می کنم.
آلبوس:
توهین نباشه، ولی من یکی رو انتخاب میکنم که گُنده باشه و جادوگر خیلی خوبی باشه.

لی لی در حالی که هری کودک را در کالسکه گذاشته، از خانه خارج می شود و با دقت پتویی روی او می اندازد.

پتوش. اون رو داره دور پتوش می پیچونه.

اسکورپیوس:
خب هوا خیلی سرده.
آلبوس:
بابا همیشه می گفت – این تنها چیزیه که از مادرش براش مونده. ببین با چه عشقی داره اون پتو رو روش میذاره. فکر کنم بابام دوست داشته باشه این رو بدونه – کاش می تونستم بهش بگم.
اس-کورپیوس:
منم دوست داشتم می تونستم به بابام بگم – خب، البته نمی دونم چی بهش بگم. فکر کنم دوست داشته باشم بهش بگم که هرازچندگاهی من خیلی بیشتر از اونی که فکرش رو می کنه، شجاع میشم.

آلبوس در فکر فرو می رود.

آلبوس:
اسکورپیوس – بابای من هنوز اون پتو رو داره.
اسکورپیوس:
فایده نداره. اگه الان پیامی روش بنویسیم، حتی خیلی کوچیک، خیلی زودتر از موقع لازم می تونه اونو بخونه. آینده براش لو میره.
آلبوس:
در مورد معجون عشق چی می دونی؟ اون ماده ای که توی همه شون استفاده میشه چیه؟
اسکورپیوس:
گَرد مروارید و خیلی چیزهای دیگه.
آلبوس:
گَرد مروارید یه ماده ی خیلی کم یابه، درسته؟
اسکورپیوس:
بیشتر به خاطر اینکه خیلی گرونه. آلبوس، جریان چیه؟
آلبوس:
من و بابام اون روز قبل از شروع مدرسه باهم دعوا کردیم.
اسکورپیوس:
در جریان این یکی هستم. به نظرم یه جورایی همین باعث شروع این آشوب شد.
آلبوس:
من پتو رو پرت کردم اون ور اتاق. پتو به معجون عشقی آغشته شد که دایی رون به عنوان شوخی بهم داده بود.
اسکورپیوس:
خیلی آدم بامزه ایه.
آلبوس:
معجون سرریز شد و کل پتو رو به خودش آغشته کرد و اتفاقاً در جریان این موضوع هستم که مامان به بابا اجازه نداده از وقتی که من رفتم به اتاقم دست بزنه.
اسکورپیوس:
خب؟
آلبوس:
خب اون ور هم مثل اینجایی که ما هستیم داره شب هالووین میشه – و بابا بهم گفته بود که همیشه شب هالووین این پتو رو پیدا میکنه و نیاز داره که پیشش نگه داره – این آخرین چیزیه که مادرش بهش داده – برای همین دنبالش می گرده و وقتی پیداش کنه...
اسکورپیوس:
نه، هنوز نمی فهمم منظورت از این حرف ها چیه.
آلبوس:
چه چیزی به گَرد مروارید واکنش نشون میده؟
اسکورپیوس:
خب گفته شده که اگر تنتور(۷۸) نیمدار(۷۹) و گَرد مروارید کنار هم قرار بگیرن... آتیش می گیرن.
آلبوس:
و آیا تنتور (مطمئن نیست که درست تلفظ کرده باشد) نیمدار با چشم غیرمسلح قابل دیدنه؟
اسکورپیوس:
نه.
آلبوس:
پس ما اگه بتونیم اون پتو رو به دست بیاریم و با تنتور نیمدار روش بنویسیم، اون وقت...
اسکورپیوس:
(تازه متوجه جریان می شود) هیچ چیزی بهش واکنش نشون نمیده تا اینکه معجون عشق توی اتاقت، در زمان حال روش ریخته بشه. به حق دامبلدور، عالیه.
آلبوس:
فقط باید دنبال یه کم... نیمدار باشیم.
اسکورپیوس:
می دونی، شایعه ای وجود داشت که می گفت باتیلدا بگشات هیچ وقت اعتقادی نداشت که جادوگران و ساحره ها باید در خونه هاشون رو قفل کنن.

در باز می شود.
پس شایعه ها درست بود. حالا دیگه وقت دزدیدن یه کم چوبدستی و معجونه.

پرده چهارم

پرده چهارم، صحنه یک

وزارت سحر و جادو، اتاق جلسه ی بزرگ

جادوگران و ساحران از هر گوشه و کناری به اتاق جلسه ی بزرگ سرازیر می شوند. هرماینی بر روی سکویی که با عجله چیدمان شده قدم می گذارد. دستش را به نشانه ی سکوت بالا می برد. سکوت برقرار می شود. از اینکه برای ساکت کردن آنها لازم نبود چندان تلاشی کند غافلگیر می شود. به اطراف خود می نگرد.

هرماینی:
متشکرم. خیلی خوشحالم که چنین جمعیت زیادی تونستن در دومین جلسه ی فوق العاده م حضور داشته باشن. حرف هایی برای گفتن دارم و ازتون می خوام تا بعد از صحبت هام به سوالاتتون - که مطمئناً کلی سوال می خواین بپرسین - بپردازیم.
همون طور که خیلی از شما می دونید، جسدی در هاگوارتز پیدا شده. اسمش کریگ بوکر بود. پسر خوبی هم بود. هیچ اطلاعات موثقی در رابطه با مسئول این واقعه نداریم اما دیروز سنت آزوالد رو تفتیش کردیم. اتاقی در اونجا دو چیز رو فاش کرد - اولاً پیشگویی ای که بازگشت تاریکی رو وعده می داد و دوماً یه اعلان روی سقف نوشته شده بود که لرد سیاه یا همون ولدمورت، یه فرزند داشته.

از شنیدن این خبر در اتاق همهمه ای می شود.

از تمام جزئیات با خبر نیستیم. تازه شروع به تحقیق کردیم و از اونایی که با مرگ خوارها ارتباطی داشتن بازجویی می کنیم... با این حال تا به الان هیچ مدرکی از فرزند نام برده و پیشگویی پیدا نکردیم - اما به نظر میاد حداقل تاحدی واقعیت داشته باشه. این فرزند از دنیای جادوگری پنهان نگه داشته شده بود و حالا - خب، اون دختر...
پروفسور مک گوناگل:
اون دختر؟ یه دختر؟ ولدمورت یه دختر داشته؟
هرماینی:
بله. دختره.
پروفسور مک گوناگل:
و اون دختر الان بازداشته؟
هری:
پروفسور، ایشون درخواست کردن سوالی پرسیده نشه.
هرماینی:
اشکالی نداره، هری. نه، پروفسور. درست همین جاست که قضیه بیخ پیدا می کنه. متاسفانه هیچ راهی برای بازداشتش نداریم. حتی نمی تونیم جلوی اونو بگیریم. از دسترسمون خارج شده.
پروفسور مک گوناگل:
نمی تونیم دنبالش بگردیم؟
هرماینی:
دلایل قانع کننده ای دال بر این داریم که اون خودش رو در زمان مخفی کرده.
پروفسور مک گوناگل:
از بین این همه کار احمقانه که می تونستی انجام بدی، تصمیم گرفتی زمان برگردان رو بعد از این همه اتفاقات نابود نکنی؟
هرماینی:
پروفسور، بهتون اطمینان می دم...
پروفسور مک گوناگل:
شرم بر تو، هرماینی گرنجر.

چهره ی هرماینی از شدت خشم منقبض شد.

هری:
نه، هرماینی سزاوار شنیدن این حرف ها نیست. حق داری عصبانی باشی. همه تون حق دارین. ولی این اتفاقات تقصیر هرماینی نیستن. ما خبر نداریم زمان برگردان چه جوری به دست اون ساحره افتاده. یا اینکه پسر من اونو بهش داده یا نه.
جینی:
یا پسر ما اونو بهش داده یا زمان برگردان رو ازش دزدیدن.

جینی روی صحنه کنار هری می آید.

پروفسور مک گوناگل:
همبستگی شما قابل تحسینه. ولی باعث نمیشه از سهل انگاریتون چشم پوشی کنیم.
دراکو:
پس من هم باید به خاطر این سهل انگاری مواخذه بشم.

دراکو از سکو بالا می آید و کنار جینی می ایستد. لحظه ای همچون اسپارتاکوس شکل می گیرد. همه شوکه شده اند.
هرماینی و هری کار اشتباهی نکردن بلکه سعی کردن از همه ی ما محافظت کنن. اگه اونا گناهکارن پس منم هستم.

هرماینی که تحت تاثیر قرار گرفته به پیروانش نگاه می کند. رون هم روی سکو به آنها می پیوندد.

رون:
فقط محض اطلاعتون - من از بیشتر این اتفاقات خبر نداشتم پس نمی تونم مسئولیتش رو قبول کنم - و کاملاً مطمئنم که بچه هام در این قضایا نقشی نداشتن. ولی اگه این آدما اینجا ایستادن پس منم می ایستم.
جینی:
هیچ کس نمی دونه اونا کجان، پیش هم هستن یا از هم جدا شدن. مطمئنم پسرهامون هرکاری از دستشون بر بیاد برای متوقف کردن اون دختر می کنن، اما...
هرماینی:
ما از تلاش دست بر نداشتیم. پیش غول ها، غول های غارنشین و هر کسی که پیدا کردیم رفتیم. کاراگاه های ما دارنن به هر گوشه و کناری سرک می کشن و با کسایی که رازی رو می دونن صحبت می کنن و اونایی رو که رازهاشون رو برملا نمی کنن تعقیب می کنن.
هری:
ولی حقیقتی که ازش نمی تونیم فرار کنیم اینه: یه جادوگر جایی در گذشته ی ما داره سعی می کنه تمام تاریخی رو که می شناسیم بازنویسی کنه. تنها کاری که از دستمون برمیاد اینه که صبر کنیم - صبر کنیم تا ببینیم موفق میشه یا شکست می خوره.
پروفسور مک گوناگل:
و اگه موفق بشه؟
هری:
به همین سادگی بیشتر کسانی که در این اتاق هستن از صحنه ی روزگار محو میشن. ما دیگه وجود نداریم و ولدمورت دوباره بر دنیا حکومت می کنه.

پرده چهارم، صحنه دو

ارتفاعات اسکاتلند، ایستگاه قطار اَوی مور

آلبوس و اسکورپیوس با نگرانی به رئیس ایستگاه نگاه می کنند.

آلبوس:
یکی از ما باید باهاش صحبت کنه، این طور فکر نمی کنی؟
اسکورپیوس:
سلام جناب رئیس ایستگاه. آقای مشنگ. یه سوال داشتم: یه ساحره ی پرنده رو ندیدین که از اینجا بگذره؟ راستی الان در چه سالی هستیم؟ ما تازه از هاگوارتز فرار کردیم چون می ترسیدیم اوضاع نابسامونی پیش بیاد. اون وقت به نظرت این کار با عقل جور در میاد؟
آلبوس:
می دونی بیشتر از همه چی اذیتم می کنه؟ بابام فکر می کنه از قصد این کارو کردیم.
اسکورپیوس:
آلبوس جدی؟ یعنی واقعاً جدی میگی؟ ما توی زمان گم شدیم و احتمالاً تا ابد اینجا گیر افتادیم، اون وقت تو نگرانی پدرت ممکنه چه فکری بکنه؟ هرگز نمی تونم شما دو تا رو درک کنم.
آلبوس:
خیلی چیزها رو باید درک کرد. بابام خیلی آدم پیچیده ایه.
اسکورپیوس:
اون وقت تو نیستی؟ نمی خوام سلیقه ت در انتخاب دخترها رو زیر سوال ببرم، ولی تو از کسی خوشت اومد که، خب...

هردو می دانند اسکورپیوس از چه کسی حرف می زند.

آلبوس:
واقعاً ازش خوشم می اومد، مگه نه؟ ولی کاری که با کریگ کرد...
اسکورپیوس:
بیا راجع بهش فکر نکنیم. بیا روی این حقیقت تمرکز کنیم که نه چوبدستی داریم، نه جارو و نه راهی برای برگشتن به خونه. تنها چیزی که داریم عقلمونه و... نه، فقط همین! فقط عقل داریم و باید جلوی دلفی رو بگیریم.
رئیس ایستگاه:
(با لهجه ی غلیظ اسکاتلندی) اگه منتظر قطار ادینبورگ هستین، تاخیر داره پسرها.
اسکورپیوس:
ببخشید؟
رئیس ایستگاه:
اگه منتظر قطار ادینبورگ هستین، باید بدونید که تاخیر داره. قطار سر وقت حرکت می کنه. روی تابلوی جدول زمانی نوشته.

رئیس ایستگاه به آن دو نگاه می کند. آنها سردرگم به او می نگرند. او با اخم جدول زمانی اصلاح شده ای را به آنها می دهد. به سمت راست آن اشاره می کند.
تاخیر.
آلبوس جدول را می گیرد و آن را بررسی می کند. پس از آنکه اطلاعات وسیعی را از آن دریافت می کند، حالت چهره اش تغییر می کند. اسکورپیوس فقط به رئیس ایستگاه زل می زند.

آلبوس:
می دونم دلفی کجاست.
اسکورپیوس:
تو فهمیدی چی گفت؟
آلبوس:
به تاریخ روی جدول زمانی نگاه کن.

اسکورپیوس خم می شود و آن را می خواند.

اسکورپیوس:
۳۰ اکتبر سال ۱۹۸۱. سی و نه سال پیش، روز قبل از هالووین. ولی آخه چرا؟ اوه.
چهره ی اسکورپیوس بعد از فهمیدن ماجرا غرق در ناامیدی می شود.
آلبوس:
مرگ پدربزرگ و مادربزرگم. حمله ای که وقتی پدرم نوزاد بود بهش صورت گرفت... لحظه ای که طلسم ولدمورت به خودش کمونه کرد. دلفی قصد نداره پیشگوییش رو به محقق کنه. داره سعی می کنه از وقوع پیشگویی بزرگ جلوگیری کنه.
اسکورپیوس:
پیشگویی بزرگ؟
آلبوس:
«کسی از راه می رسه که قدرتمنده و می تونه لرد سیاه رو شکست بده...»

اسکورپیوس نیز با او همراه می شود.

اسکورپیوس و آلبوس:
«... از کسانی زاده میشه که سه بار در برابرش ایستادگی کرده ن و وقتی هفتمین ماه می میره به دنیا میاد...»
چهره ی اسکورپیوس با ادای هر کلمه ناامیدتر می شود.
اسکورپیوس:
تقصیر منه. من بهش گفتم که پیشگویی ها رو میشه نقض کرد... بهش گفتم کل منطق پیشگویی سوال برانگیزه.
آلبوس:
تا ۲۴ ساعت دیگه، ولدمورت با تلاش برای کشتن هری نوزاد خودش رو طلسم می کنه. دلفی داره سعی می کنه از اون طلسم جلوگیری کنه. می خواد خودش هری رو بکشه. باید به دره ی گودریک بریم. همین حالا.

پرده چهارم، صحنه سه

دره ی گودریک، سال ۱۹۸۱

آلبوس و اسکورپیوس از میانه ی دره ی گودریک می گذرند. دهکده ای زیبا و در تکاپو به نظر می رسد.

اسکورپیوس:
من که نشانه ی قابل رویتی از حمله نمی بینم...
آلبوس:
دره ی گودریک اینجاست؟
اسکورپیوس:
پدرت تابه حال تو رو نیاورده؟
آلبوس:
نه. چند بار سعی کرد ولی من نیومدم.
اسکورپیوس:
خب، وقت دید و بازدید نداریم. باید دنیا رو از دست یه ساحره ی قاتل خطرناک نجات بدیم، ولی به کلیسای سنت جروم نگاه کن...

با اشاره ی او کلیسایی نمایان می شود.

آلبوس:
باشکوهه.
اسکورپیوس:
و قبرستان سنت جروم هم مطمئناً به طرز باشکوهی تسخیر شده ست. (او به سمت دیگری اشاره می کند) و اونجاست که مجسمه ی هری و والدینشش رو درست خواهند...
آلبوس:
از پدرم یه مجسمه ساختن؟
اسکورپیوس:
فعلاً نه، ولی بعداً می سازن. خدا کنه. و این خونه جاییه که باتیلدا بگشات توش زندگی می کرد، یعنی زندگی می کنه...
آلبوس:
باتیلدا بگشات؟ همون باتیلدا بگشاتی که کتاب «تاریخ جادوگری» رو نوشته؟
اسکورپیوس:
شخص شخیص خودش. وای خداجون، خودشه. جونمی جون. درجه ی گیک بازیم داره غوغا می کنه.
آلبوس:
اسکورپیوس!
اسکورپیوس:
اینجاست...
آلبوس:
خونه ی جیمز، لی لی و هری پاتر...

زوجی جوان و جذاب با کودکی که در کالسکه خوابیده از خانه ای خارج می شوند. آلبوس به سمت آنها حرکت می کند. اسکورپیوس او را عقب می کشد.

اسکورپیوس:
اونا نباید تو رو ببینن، آلبوس، ممکنه به زمان آسیب بزنه. این بار دیگه نباید خرابکاری کنیم.
آلبوس:
اما این به معنی اینه که، دلفی هنوز... ما تونستیم... دلفی نرسیده...
اسکورپیوس:
خب، حالا چیکار کنیم؟ آماده شیم تا با دلفی بجنگیم؟ چون اون خیلی... نترسه.
آلبوس:
آره، این بار به همه جوانب کار فکر نکردیم، مگه نه؟ حالا چیکار کنیم؟ چطوری از پدرم محافظت کنیم؟

پرده چهارم، صحنه چهار

وزارت سحر و جادو، دفتر هری

هری با سرعت در حال بررسی یک سری اسناد اداری است.

دامبلدور:
عصرت بخیر، هری.

مکث کوتاه. هری به تابلوی دامبلدور نگاه می کند، حالت چهره اش تغییری نمی کند.

هری:
پروفسور دامبلدور، به دفتر من تشریق آوردین، باعث افتخاره. اتفاق مهمی قراره بیفته؟
دامبلدور:
چیکار داری می کنی؟
هری:
دارم یه سری کاغذ رو چک می کنم، ببینم چیزی رو از قلم ننداخته باشم. نیروهای امنیتی رو در حداقل زمان ممکن آماده سازی و اعزام کنم. اونم با علم به اینکه نبرد با فاصله ی خیلی زیادی از ما داره اتفاق میفته. دیگه چه کاری از دستم برمیاد؟

لحظه ای سکوت می شود. دامبلدور چیزی نمی گوید.

کجا بودی دامبلدور؟
دامبلدور:
الان که اینجام.
هری:
الان که نبرد شکست خورده اومدی. یا نکنه می خوای تکذیب کنی که ولدمورت قراره برگرده؟
دامبلدور:
احتمالش هست.
هری:
برو. اینجا رو ترک کن. نمی خوام اینجا باشی، بهت نیازی ندارم. هر موقعی که حضورت به شدت لازمه، غیبت می زنه. تا حالا سه بار بدون حضور تو باهاش جنگیدم. اگه لازم باشه – دوباره هم تنهایی میرم سراغش.
دامبلدور:
هری، فکر می کنی نمی خواستم خودم به جات باهاش مبارزه کنم؟ اگر می تونستم، این بار رو از روی دوشت برمی داشتم-
هری:
«عشق ما رو کور می کنه»؟ اصلاً می دونی معنی این جمله چیه؟ اصلاً می دونی این نصحیت چقدر بد بود؟ پسر من – پسر من داره توی مبارزه ای می جنگه که ما باید درش دخیل باشیم، دقیقاً همون طور که من به جای تو جنگیدم. و تونستم بدترین پدر ممکن براش باشم، همون طور که تو بدترین پدر برای من شدی. جایی که در عذاب بود، تنها ولش کردم – خشمی رو توی وجودش شعله ور کردم که چندین سال طول می کشه تا بتونه هضمش کنه -
دامبلدور:
اگر منظورت پریوت درایو هست، باید -
هری:
سال های سال اونجا تنها موندم، بدون اینکه بدونم چی هستم، یا چرا اونجام، بدون اینکه بدونم اصلاً کسی بهم اهمیت میده!
دامبلدور:
من – دوست نداشتم که بهت وابسته بشم -
هری:
حتی اون موقع هم هوای خودت رو داشتی!
دامبلدور:
نه. هوای تو رو داشتم. نمی خواستم بهت آسیبی برسونم...
دامبلدور سعی می کند دستش را از ورای تابلو به سوی او دراز کند – اما نمی تواند. شروع به گریه کردن می کند اما سعی می کند آن را مخفی نگاه دارد.

اما در آخر مجبور بودم که باهات ملاقات کنم... یازده سالت بود و خیلی شجاع بودی. خیلی خوب بودی. بدون شکوه و شکایت وارد راهی شدی که جلوی پات قرار داده شده بود. معلومه که خیلی دوستت داشتم... و می دونستم اتفاقات گذشته ی زندگیم دوباره تکرار میشن... اینکه وقتی من احساس علاقه و دوست داشتن کنم، باعث صدمات جبران ناپذیری میشم. من لایق دوست داشتن نیستم... تا حالا هیچ وقت بدون صدمه زدن، دوستدار کسی نبودم.
لحظه ای مکث.

هری:
اگر این حرف ها رو بهم می زدی، باعث میشد کمتر ازت دلگیر بشم.
دامبلدور:
(حالا دیگر به وضوح اشک می ریزد) کور بودم. این کاریه که عشق می کنه. نمی دونستم که تو نیاز داری از نزدیک بشنوی این پیرمرد خطرناک، حقه باز... تو رو خیلی دوست داره.
لحظه ای سکوت می شود. هر دو مرد احساساتی می شوند.
هری:
این حقیقت نداره که من هیچ وقت شکوه و شکایت نکردم.
دامبلدور:
هری، هیچ وقت یک جواب کامل و بی نقص توی این دنیای به هم ریخته و احساسی پیدا نمیشه. کمال فرای دسترس نوع بشر و جادوئه. در هر لحظه ی درخشانی از شادی، قطره ی سمی وجود داره: علم به اینکه درد و غم دوباره سراغمون میاد. با کسایی که عاشقشون هستی، روراست باش، دردت رو بهشون نشون بده. دردکشیدن همون قدر برای انسان لازمه که دردکشیدن.
هری:
این حرف رو یه بار قبلاً بهم زده بودی.
دامبلدور:
این همه ی چیزیه که امشب می تونم در اختیارت بذارم.
شروع به رفتن می کند.
هری:
نرو!
دامبلدور:
کسایی که دوستشون داریم، هرگز ما رو واقعاً ترک نمی کنن، هری. چیزهایی هست که از دسترس مرگ خارجه... نقاشی... و خاطره... و عشق.
هری:
من هم خیلی دوستت داشتم، دامبلدور.
دامبلدور:
می دونم.

دامبلدور دیگر رفت. و هری تنها شده است. دراکو وارد می شود.

دراکو:
هیچ می دونستی که توی اون دنیای دیگه – دنیایی که اسکورپیوس واردش شد – من رئیس نظارت بر قوانین جادویی بودم؟ شاید این دفتر خیلی زود مال من بشه. حالت خوبه؟

هری غرق در غصه ی خودش است.

هری:
بیا – اینجا رو بهت نشون میدم.
دراکو با تردید وارد اتاق می شود. با حالت ناخوشایندی اطراف را نگاه می کند.
دراکو:
ولی موضوع اینه که هیچ وقت کار تو وزارتخونه واسم جالب نبوده. حتی وقتی بچه بودم. اما این تمام چیزی بودم که بابام می خواست – من، نه.
هری:
می خواستی چیکاره بشی؟
دراکو:
کوییدیچ. اما به حد کافی خوب نبودم. بیشتر دوست داشتم شاد باشم.

هری سرش را به علامت تایید تکان می دهد. دراکو مدتی به او نگاه می کند.

ببخشید، خیلی اهل حرف های خودمونی نیستم، اشکال نداره بریم سر اصل مطلب؟
هری:
البته. کدوم اصل مطلب؟
مکث کوتاه.
دراکو:
به نظرت تئودور نات، تنها کسی بود که زمان برگردان داشت؟
هری:
چی؟
دراکو:
اون زمان برگردانی که وزارتخونه توقیف کرد، یه نمونه ی آزمایشی بود. از یه فلز ارزون قیمت ساخته شده بود. البته کار رو راه می انداخت. ولی فقط تا پنج دقیقه مهلت می داد در گذشته بمونی. که این یکی از بزرگ ترین ایرادهاش بود – چیزی نبود که بتونی به علاقمندهای واقعی جادوی سیاه بفروشیش.

هری متوجه می شود که دراکو چه چیزی می خواهد بگوید.
هری:
اون برای تو کار می کرد؟
دراکو:
نه، پدرم. اون خیلی دوست داشت چیزهایی داشته باشه که کس دیگه ای نداره. زمان برگردان های وزارتخونه – به لطف کروکر – همیشه براش حکم یه هدیه ی ساده رو داشت. اون می خواست که بتونه بیشتر از یه ساعت بره به گذشته، می خواست بتونه به سال ها قبل بره. هیچ وقت ازش استفاده نمی کرد. در خفا فکر کنم خودش دنیایی بدون ولدمورت رو ترجیح می داد. اما آره، زمان برگردان برای اون ساخته شده بود.
هری:
تو نگهش داشتی؟
دراکو زمان برگردان را به او نشان می دهد.
دراکو:
دیگه مشکل پنج دقیقه رو نداره، و مثل طلا می درخشه، درست همون جور که مالفوی ها دوست دارن. می بینم که داری می خندی.
هری:
هرماینی گرنجر. پس برای همین بود که زمان برگردان اولی رو نگه داشت، چون می ترسید که نکنه یکی دیگه هم وجود داشته باشه. نگه داشتن این زمان برگردان می تونست برات حکم زندان آزکابان رو داشته باشه.
دراکو:
از اون سمت هم به قضیه نگاه کن – از این سمت نگاه کن که مردم می فهمیدن من قدرت سفر به گذشته رو دارم. شایعاتی که در موردم قوت می گرفت رو تصور کن –

هری نگاهی به دراکو می اندازد و او را کاملاً درک می کند.

هری:
اسکورپیوس.
دراکو:
ما خودمون می تونستیم بچه دار بشیم، اما آستوریا خیلی ضعیف بود. یه نفرین خونی خیلی جدی داشت. یکی از اجدادش نفرین شده بود... و تاثیرش به اون هم رسیده بود. می دونی که این چیزها چطور می تونه تا نسل ها منتقل بشه...
هری:
متاسفم، دراکو.
دراکو:
نمی خواستم سلامتش رو به خطر بندازم، با خودم گفتم که هیچ اهمیتی نداره که نسل مالفوی ها با من بمیره – حالا هر چی بابام می خواد بگه، بگه. اما آستوریا – اون بچه رو به خاطر ادامه دادن نسل مالفوی ها نمی خواست، به خاطر اصیل زادگی یا افتخارش نمی خواست، بلکه برای خودمون می خواست. بچه ی خودمون، اسکورپیوس، به دنیا اومد... بهترین روز زندگی هردومون بود، اگرچه به طرز کاملاً مشهودی باعث ضعیف تر شدن آستوریا شد. خودمون رو از چشم بقیه دور نگه داشتیم، هر سه تامون. می خواستم قدرتش رو حفظ کنم... که باعث شروع شایعات شد.
هری:
نمی تونم تصور کنم این شرایط چقدر برات سخت بوده.
دراکو:
آستوریا از اولش می دونست که نمی تونه تا کهنسالی دووم بیاره. می خواست قبل از اینکه این دنیا رو ترک کنه، من کسی رو داشته باشم، چون... دراکو مالفوی بودن به شدت تنهایی میاره. همیشه همه به من مشکوکن. هیچ راهی برای فرار از گذشته نیست. هرگز متوجه این موضوع نشدم که با مخفی کردن این شایعات و دنیای قضاوت کننده از اسکورپیوس، بدتر دارم باعث میشم که پسرم در معرض سوءظن هایی بدتر از چیزی که به عمرم دیده بودم، قرار بگیره.
هری:
عشق ما رو کور می کنه. هردومون سعی کردیم چیزهایی به پسرهامون عرضه کنیم که نیاز اونا نبود، بلکه نیاز ما بود. آن چنان غرق در اصلاح گذشته ی خودمون بودیم که از حال غافل شدیم.
دراکو:
و به همین دلیله که تو به این نیاز داری. تمام مدتی که اینو داشتم، به ندرت وسوسه ی استفاده ازش رو پیدا کردم، حتی با این وجود که حاضر بودم روحم رو برای لحظه ای دیدار مجدد با آستوریا بفروشم.
هری:
وای، دراکو... نمی تونیم. نمیشه که ازش استفاده کنیم.
دراکو به هری نگاه می کند و برای اولین بار – در این شرایط دهشتناک، به همدیگر به چشم یک دوست نگاه می کنند.
دراکو:
باید پیداشون کنیم – حتی اگه قرن ها طول بکشه، باید پسرهامون رو پیدا کنیم -
هری:
هیچ ایده ای نداریم که اونا کجا هستن، یا توی چه دوره ای از گذشته هستن. جستجو در زمان اون هم وقتی ندونی چه زمانی رو باید بگردی، حماقت محضه. نه، متاسفانه نه عشق می تونه این مانع رو برداره و نه زمان برگردان. متاسفم، الان دیگه همه چیز به عهده ی پسرهامونه. اونا تنها کسایی هستن که می تونن نجاتمون بدن.

پرده چهارم، صحنه یازده

دره ی گودریک، کلیسای سنت جروم، سال ۱۹۸۱

رون، هرماینی، دراکو، اسکورپیوس و آلبوس پشت پنجره ایستاده اند و بیرون را نگاه می کنند. جینی نمی تواند نگاه کند. او با فاصله عقب تر از آنها نشسته است.
آلبوس متوجه می شود که مادرش دور از بقیه نشسته و پیش او می رود.

آلبوس:
همه چی روبراه میشه، می دونی که، مامان؟
جینی:
می دونم. یا حداقل امیدوارم. منتها... نمی خوام اون طوری ببینمش. مردی که دوستش دارم در هیبت مردی که ازش متنفرم مخفی بشه.

آلبوس کنار مادرش می نشیند.

آلبوس:
من ازش خوشم اومده بود، مامان، می دونی؟ واقعاً ازش خوشم اومده بود. دلفی رو میگم. بعد معلوم شد که... دختر ولدمورته؟
جینی:
اونا در این کار مهارت دارن، آلبوس... آدم های بی گناه رو در دامشون گرفتار می کنن.
آلبوس:
اینا همه ش تقصیر منه.

جینی آلبوس را در آغوش خود می گیرد.

جینی:
جالبه. بابات هم فکر می کنه همه ش تقصیر خودشه. واقعاً که شما دو تا عجیب هستین.
اسکورپیوس:
خودشه. دلفی اومد. هری رو دیده.
هرماینی:
همگی مستقر بشین. و یادتون باشه، تا وقتی که هری اونو زیر نور نکشونده بیرون نیاین... ما برای این کار فقط یه فرصت داریم، نباید حرومش کنیم.
همگی به سرعت حرکت می کنند.
دراکو:
هرماینی گرنجر، باورم نمیشه هرماینی گرنجر داره به من دستور میده. (هرماینی رویش را به سمت او برمی گرداند. دراکو لبخندی می زند.) تازه من دارم کمی لذت هم می برم.
اسکورپیوس:
بابا...

آنها پراکنده شده و پشت دو در اصلی مخفی می شوند.

هری/ولدمورت دوباره وارد کلیسا می شود. چند قدم پیش می آید و سپس رویش را برمی گرداند.
هری/ولدمورت:
هر جادوگر یا ساحره ای که هستی و داری منو تعقیب می کنی، بهت اطمینان میدم که از کارت پشیمون میشی.

دلفی پشت سرش ظاهر می شود. او مطیع ولدمورت است. این پدرش است و این لحظه ای است که تمام عمر منتظرش بوده است.

دلفی:
لرد ولدمورت. منم. من دارم تعقیبتون می کنم.
هری/ولدمورت:
من تو رو نمی شناسم. منو تنها بذار.

دلفی نفس عمیقی می کشد.

دلفی:
من دخترتون هستم.
هری/ولدمورت:
اگه دخترم بودی، تو رو می شناختم.

دلفی ملتمسانه به او نگاه می کند.

دلفی:
من از آینده اومدم. فرزند شما و بلاتریکس لسترنج هستم. من قبل از نبرد هاگوارتز در عمارت اربابی مالفوی به دنیا اومدم. نبردی که قراره شما در اون شکست بخورید. اومدم که شما رو نجات بدم.

هری/ولدمورت رویش را برمی گرداند. دلفی مستقیم به او نگاه می کند.

رودلفس لسترنج، شوهر وفادار بلاتریکس بود که پس از برگشتن از آزکابان بهم گفت کی هستم و منو از یه پیشگویی مطلع کرد که فکر می کرد سرنوشت منه که محققش کنم. من دختر شما هستم، سرورم.
هری/ولدمورت:
من بلاتریکس رو می شناسم و چهره ی تو شباهت های خاصی داره... اگرچه بهترین خصوصیاتش رو به ارث نبردی. ولی بدون مدرک...

دلفی با اراده به زبان مارها صحبت می کند.
هری/ولدمورت خنده ی شرارت آمیزی می کند.

این مدرکته؟

دلفی به راحتی به هوا بلند می شود. هری/ولدمورت شگفت زده شده و قدمی به عقب برمی دارد.

دلفی:
من شومسار حکمرانی سیاه شما هستم و آماده ام هر چی که دارم برای خدمت به شما بدم.
هری/ولدمورت:
(سعی می کند حیرت خود را نشان ندهد) تو... از من.... یاد گرفتی... پرواز کنی؟
دلفی:
سعی کردم راهی رو که شما بنیان گذاشتین ادامه بدم.
هری/ولدمورت:
تا به حال هرگز جادوگر یا ساحره ای رو ندیدم که سعی کرده باشه هم تراز من باشه.
دلفی:
اشتباه نکنید... من ادعا نمی کنم که در خور شما هستم، سرورم. ولی زندگیم رو وقف این کردم که فرزندی باشم که شما بتونین بهش افتخار کنین.
هری/ولدمورت:
(حرف او را قطع می کند) می بینم که تو چی هستی، و می بینم که چی می تونی باشی. دخترم.

دلفی به شدت تحت تاثیر قرار گرفته و به او نگاه می کند.

دلفی:
پدر؟
هری/ولدمورت:

و با همدیگه، به چه قدرتی دست پیدا می کنیم.

دلفی:
پدر...
هری/ولدمورت:
بیا اینجا، زیر نور، تا ثمره ی خونم رو درست ببینم.
دلفی:
هدف فعلی تون اشتباهه. حمله به هری پاتر یه اشتباهه. اون شما رو نابود می کنه.

دست هری/ولدمورت به دست هری تبدیل می شود. هری/ولدمورت با حیرت و نگرانی به آن نگاه می کند، و سپس با عجله دستش را به داخل آستین خود می کشد.

هری/ولدمورت:
اون یه نوزاده.
دلفی:
اون عشق مادرش رو داره. طلسم شما کمانه می کنه، شما رو شکست میده و اونو خیلی قدرتمند می کنه و شما رو خیلی ضعیف. شما زنده می مونین ولی هفده سال بعد رو صرف نبرد با اون می کنین... نبردی که با شکست شما تموم میشه.

موی هری/ولدمورت شروع به رشد می کند، خودش آن را احساس می کند، سعی می کند آن را مخفی کند. کلاه شنلش را روی سرش می کشد.

هری/ولدمورت:
پس بهش حمله نمی کنم. حق با توئه.
دلفی:
پدر؟
هری/ولدمورت شروع به تغییرشکل می کند... حالا دیگر بیشتر شبیه هری است تا ولدمورت. پشتش را به دلفی می کند.
هری:
(هنوز به سختی تلاش می کند صدایش شبیه ولدمورت باشد) نقشه ی تو خیلی خوبه. این مبارزه رو شروع نمی کنم. تو به خوبی به من خدمت کردی، حالا بیا زیر نور تا بتونم درست ببینمت.

دلفی می بیند که دری آهسته روی پاشنه می چرخد و سپس بسته می شود. با ناخشنودی به آن نگاه می کند، سریع فکر می کند، شک او رفته رفته بیشتر می شود.

دلفی:
پدر...

سعی می کند دوباره چهره ی پدرش را ببیند... در اینجا حرکت هر دو شبیه یک رقص می شود.
تو لرد ولدمورت نیستی.
دلفی پرتوی را از دست خود روانه می کند. هری به موقع واکنش نشان می دهد.
اینسندیو!
هری:
اینسندیو!

دو پرتو جادویی با انفجاری زیبا در وسط اتاق به یکدیگر برخورد می کنند.
و در حالی که آنها سعی می کنند درها را باز کنند، دلفی با دست دیگرش پرتوهایی را به سمت درها می فرستد.

دلفی:
پاتر. کولوپورتوس!

هری با نگرانی به درها نگاه می کند.

چیه؟ فکر کردی دوست هات به کمکت میان، نه؟
هرماینی:
(از بیرون صحنه) هری... هری...
جینی:
(از بیرون صحنه) از بیرون درها رو قفل کرده.
هری:
خیلی خب. تنهایی حسابت رو می رسم.

هری جلو می رود که دوباره به او حمله کند. اما دلفی به مراتب قوی تر است. چوبدستی هری به پرواز درمی آید و به سمت دلفی می رود. هری خلع سلاح شده است. هیچ کاری از دستش برنمی آید.


چطوری...؟ تو چه جور جادوگری هستی؟
دلفی:
من مدت ها تو رو زیر نظر داشتم، هری پاتر. تو رو بهتر از اونی می شناسم که پدرم می شناختت.
هری:
فکر می کنی نقطه ضعف های منو پیدا کردی؟
دلفی:
من تلاش کردم تا در خور اون باشم! بله، با اینکه اون قدرتمندترین جادوگر تمام دوران هاست، به زودی بهم افتخار می کنه. اکسپولسو!

هری غلت می خورد و خودش را دور می کند و هم زمان زمین پشت سرش منفجر می شود. چهار دست و پا و سراسیمه به زیر یکی از نیمکت های کلیسا می رود و سعی می کند چاره ای برای مبارزه با او بیندیشد.

داری چهار دست و پا از دستم فرار می کنی؟ هری پاتر. قهرمان دنیای جادوگری. مثل یه موش چهار دست و پا فرار می کنه. وینگاردیوم له ویوسا(۸۰)!

نیمکت کلیسا به هوا بلند می شود.

سوال اینجاست که آیا ارزش داره وقتم رو برای کشتنت تلف کنم... وقتی می دونم به محض اینکه جلوی پدرم رو بگیرم نابودی تو قطعی میشه. چطور تصمیم بگیرم؟ وای، حوصله م سر رفت، تو رو می کشم.
دلفی نیمکت را محکم به سمت او زمین می زند. در حالی که هری به سختی غلت می خورد و دور می شود، نیمکت به زمین می خورد و کاملاً می شکند.
آلبوس از دریچه ای آهنی که روی زمین است بیرون می آید. هیچ کدام متوجه او نمی شوند.
آوادا...

آلبوس:
بابا...
هری:
آلبوس! نه!
دلفی:
دو تا شدین؟ باید انتخاب کنم، باید انتخاب کنم، به نظرم اول پسره رو می کشم. آوادا کداورا!

او طلسم کشنده را به سوی آلبوس روانه می کند... اما هری آلبوس را از سر راه طلسم به کناری می اندازد. پرتو طلسم با صدای بلندی به زمین اصابت می کند.
هری نیز طلسمی را به سوی او می فرستد.

فکر کردی قوی تر از من هستی؟
هری:
نه. من قوی تر نیستم.

آن دو با بی رحمی پرتوهای جادویی را به سمت یکدیگر روانه می کنند و در همین حال آلبوس غلت می خورد و با افسون دری را باز می کند و بعد دری دیگر را.
ولی ما قوی تریم.
آلبوس هر دو در را با چوبدستیش باز می کند.

آلبوس:
الوهومورا! الوهومورا!
هری:
آخه می دونی، من هرگز به تنهایی مبارزه نکردم. و هیچ وقت هم نخواهم کرد.
و هرماینی، رون، جینی و دراکو از پشت درها ظاهر می شوند، و طلسم هایشان را به سوی دلفی روانه می کنند، و او نیز با عصبانیت جیغ می زند. مبارزه ی بسیار بزرگی است. اما دلفی نمی تواند با همه ی آنها مقابله کند.
چندین صدای انفجار به گوش می رسد... و سپس، دلفی شکست خورده و روی زمین می افتد.
دلفی:
نه... نه...
هرماینی:
براکیابیندو!

دست و پای دلفی بسته می شود.
هری به دلفی نزدیک می شود. از او چشم برنمی دارد. بقیه همه عقب می مانند.

هری:
آلبوس، حالت خوبه؟
آلبوس:
بله، بابا، من خوبم.
هری باز هم چشم از دلفی برنمی دارد. هنوز از او می ترسد.
هری:
جینی، آلبوس صدمه ندیده؟ می خوام مطمئن بشم سالمه...
جینی:
خودش اصرار کرد. اون تنها کسی بود که می تونست توی دریچه جا بشه. سعی کردم جلوشو بگیرم.
هری:
فقط بگو که حالش خوبه.
آلبوس:
من حالم خوبه، بابا. مطمئن باش.
هری باز هم به دلفی نزدیک تر می شود.
هری:
خیلی ها سعی کردن به من صدمه بزنن... ولی به پسرم! چطور جرئت می کنی به پسرم صدمه بزنی!
دلفی:
فقط می خواستم پدرم رو بشناسم.

این حرف هری را غافلگیر می کند.

هری:
آدم نمی تونه زندگیش رو از نو بسازه. تو همیشه یه یتیم خواهی بود. این هرگز ازت جدا نمیشه.
دلفی:
فقط بذار... ببینمش.
هری:
نمی تونم و نمی ذارم.
دلفی:
(با لحنی بسیار ترحم انگیز) پس منو بکش.

هری لحظه ای با خود فکر می کند.

هری:
این کارو هم نمی تونم بکنم.
آلبوس:
چی؟ بابا؟ این زن خطرناکه.
هری:
نه، آلبوس...
آلبوس:
ولی اون یه قاتله... خودم دیدم که دست به قتل...

هری رویش را برمی گرداند و به پسرش و سپس به جینی نگاه می کند.

هری:
بله، آلبوس، اون یه قاتله، و ما قاتل نیستیم.
هرماینی:
ما باید بهتر از اونا باشیم.
رون:
آره، یه کم آزاردهنده س، ولی چیزیه که ما یاد گرفتیم.
دلفی:
ذهنم رو پاک کنین. خاطراتم رو پاک کنین. کاری کنین فراموش کنم کی هستم.
رون:
نه. تو رو برمی گردونیم به زمان خودمون.
هرماینی:
و به آزکابان فرستاده میشی. درست مثل مادرت.
دراکو
و اونجا می پوسی.
هری صدایی را می شنود. صدایی چون فس فس مار.

و سپس صدایی چون مرگ به گوش می رسد... صدایی که تا به حال نظیرش را نشنیده ایم.
هری پاتر...

اسکورپیوس:
صدای چی بود؟
هری:
نه. نه. الان نه.
آلبوس:
چی؟
رون:
ولدمورت.
دلفی:
پدر؟
هرماینی:
حالا؟ اینجا؟
دلفی:
پدر!
دراکو:
سی لنسیو(۸۱)! (صدای دلفی قطع می شود.) وینگاردیوم له ویوسا! (دلفی از زمین بلند شده و از جلوی چشم دور می شود.)
هری:
اون داره میاد. الان داره میاد.

ولدمورت از پشت صحنه و سوی دیگر آن ظاهر شده و پایین می آید و وارد سالن می شود. او با خود مرگ را می آورد. و همه این را می دانند.

پرده چهارم، صحنه هشت

دره ی گودریک، یک اتاقک انباری، سال ۱۹۸۱

آلبوس سرش را بالا می کند، از دیدن جینی و پس از آن هری شگفت زده می شود و سپس متوجه حضور بقیه ی اعضای خوشحال گروه می شود (رون، دراکو و هرماینی).

آلبوس:
مامان؟
هری:
آلبوس سوروس پاتر. نمی دونی چقدر از دیدنت خوشحالیم.
آلبوس می دود و خودش را در آغوش جیمی می اندازد. جینی با خوشحالی او را در آغوش می گیرد.
آلبوس:
یادداشت ما رو دیدین...؟
جینی:
یادداشتتون رو دیدیم.

اسکورپیوس به سرعت به سمت پدرش می رود.

دراکو:
اگه بخوای ما هم می تونیم همدیگه رو بغل کنیم...

اسکورپیوس لحظه ای با دودلی به پدرش نگاه می کند. و سپس آن دو به طور بسیار ناشیانه ای همدیگر را نصفه نیمه بغل می کنند. دراکو لبخند می زند.

رون:
خب، این دلفی کجاست؟
اسکورپیوس:
شما درباره ی دلفی می دونین؟
آلبوس:
اون اینجاست... فکر می کنیم سعی داره تو رو بکشه. دلفی می خواد قبل از اینکه ولدمورت گرفتار طلسم خودش بشه تو رو بکشه و جلوی تحقق پیشگویی رو بگیره و...
هرماینی:
بله، فکر می کردیم همچین قصدی داشته باشه. می دونین الان دقیقاً کجاست؟
اسکورپیوس:
ناپدید شده. شما چطوری... شما چطوری بدون زمان برگردان...؟
هری:
(حرف او را قطع می کند) داستانش دراز و پیچیده است، اسکورپیوس. و الان وقتش رو نداریم.
دراکو لبخند تشکرآمیزی به هری می زند.
هرماینی:
حق با هریه. وقت طلاست. باید همه رو یه جایی مستقر کنیم. خب، دره ی گودریک جای بزرگی نیست ولی دلفی ممکنه از هر سمتی بیاد. پس باید جایی بریم که دید خوبی نسبت به شهر داشته باشیم... جایی که بتونیم از چند نقطه به راحتی اطراف رو تحت نظر داشته باشیم... و جایی که، مهم تر از همه، ما رو مخفی نگه داره، چون نمی تونیم خطر دیده شدن رو بپذیریم.

همگی در فکر فرو رفته و ابروهایشان را درهم می کشند.
به نظرم کلیسای سنت جروم همه ی این ویژگی ها رو داره، درست میگم؟

پرده چهارم، صحنه نه

دره ی گودریک، کلیسای سنت جروم، جایگاه مقدس، سال ۱۹۸۱

آلبوس روی یکی از نیمکت های کلیسا خوابیده است. جینی با دقت او را تماشا می کند. هری از پشت پنجره ی مقابل، به بیرون نگاه می کند.

هری:
نه. هیچ خبری نیست. پس چرا دلفی نیومد؟
جینی:
ما باهمدیگه ایم. پدر و مادرت زنده ن... ما فقط می تونیم در زمان بریم عقب، هری، نمی تونیم بهش سرعت ببخشیم. دلفی هر وقت که آماده بشه میاد و ما برای مقابله باهاش آماده خواهیم بود.
به طرز خوابیدن آلبوس نگاه می کند.
یا لااقل بعضی هامون آماده خواهیم بود.
هری:
بچه ی بیچاره فکر می کرد باید دنیا رو نجات بده.
جینی:
این بچه ی بیچاره دنیا رو نجات داده. پیام نوشتن روی پتو کار ماهرانه ای بود. البته، نزدیک بود دنیا رو نابود هم بکنه، ولی احتمالاً بهتره روی اون نیمه ی لیوان تمرکز نکنیم.
هری:
به نظرت روبراهه؟
جینی:
روبراه میشه، فقط شاید یه ذره زمان ببره... برای تو هم شاید یه ذره زمان ببره.
هری لبخند می زند. جینی دوباره نگاهش را به آلبوس معطوف می کند. هری نیز به آلبوس نگاه می کند.

می دونی، بعد از اینکه من تالار اسرار رو باز کردم... بعد از اینکه ولدمورت با اون دفترچه خاطرات وحشتناک منو افسون کرده بود و نزدیک بود همه چیزو نابود کنم...

هری:
یادمه.
جینی:
بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدم... همه بهم بی اعتنایی می کردن، ازم دوری می کردن... همه به جز پسری که همه چیز داشت... پسری که اومد توی سالن عمومی گریفیندور و منو به یه دست کارت بازی انفجاری دعوت کرد. مردم فکر می کنن همه چیزو در مورد تو می دونن، ولی بهترین ویژگی های تو... به طرز بسیار ساکتی، قهرمانانه هستن... و همیشه بودن. می خوام بگم که... وقتی این قضیه تموم شد، فقط اگه میشه یادت باشه که بعضی وقت ها آدم ها... خصوصاً بچه ها... فقط به یکی احتیاج دارن که باهاش کارت بازی انفجاری بازی کنن.
هری:
فکر می کنی این چیزیه که نیاز داره... کارت بازی انفجاری؟
جینی:
نه. ولی عشقی که اون روز از طرف تو حس کردم... مطمئن نیستم آلبوس چنین حسی رو داشته باشه.
هری:
برای اون حاضرم هر کاری بکنم.
جینی:
هری، تو برای هر کسی حاضری هر کاری بکنی. تو با کمال میل جونت رو برای نجات دنیا فدا کردی. اون نیاز داره که عشق ویژه ای رو احساس کنه. این طوری هم اون قوی تر میشه و هم تو.
هری:
می دونی، تا قبل از اینکه آلبوس گم بشه، واقعاً درک نکرده بودم که مادرم قادر بود برام چیکار کنه. ضدطلسمی چنان قدرتمند که تونست طلسم مرگ رو دفع کنه.
جینی:
و تنها طلسمی که ولدمورت نمی تونست درکش کنه... عشق.
هری:
من واقعاً به طور ویژه ای دوستش دارم، جینی.
جینی:
می دونم، ولی اون باید حسش کنه.
هری:
من خوش شانسم که تو رو دارم، مگه نه؟
جینی:
خیلی زیاد. و خوشحال میشم تو یه فرصت دیگه در این مورد صحبت کنیم که چقدر خوش شانسی. ولی فعلاً... بیا روی متوقف کردن دلفی تمرکز کنیم.
هری:
وقتمون داره تموم میشه.
فکری به ذهن جینی خطور می کند.
جینی:
مگر اینکه... هری، تا حالا کسی به این فکر کرده که... چرا دلفی این زمان رو انتخاب کرده؟
هری:
چون این روزیه که همه چیز عوض شد...
جینی:
الان تو بیشتر از یه سال سن داری، درسته؟
هری:
یه سال و سه ماه.
جینی:
دلفی می تونست هر زمانی در این یه سال و سه ماه تو رو بکشه. حتی حالا، بیست و چهار ساعته که توی دره ی گودریگه. پس منتظر چیه؟
هری:
هنوز متوجه منظورت نمی شم...
جینی:
شاید دلفی منتظر تو نیست... منتظر اونه... تا جلوش رو بگیره.
هری:
چی؟
جینی:
دلفی امشب رو انتخاب کرده چون اون اینجاست... چون پدرش قراره بیاد اینجا. می خواد اون رو ببینه. پیشش باشه، پدری که دوستش داره.
مشکلات ولدمورت از زمانی شروع شد که به تو حمله کرد. اگه این کارو نکرده بود...
هری:
هر روز قدرتش بیشتر میشد... تاریکی هر روز بر دنیا بیشتر چیره میشد.
جینی:
بهترین راه برای جلوگیری از وقوع پیشگویی، کشتن هری پاتر نیست، بلکه اینه که جلوی ولدمورت گرفته بشه تا اون هیچ کاری نکنه.

پرده چهارم، صحنه شش

خانه ی هری و جینی پاتر، اتاق آلبوس

هری روی تخت آلبوس نشسته است. جینی وارد اتاق می شود. به هری نگاه می کند.

جینی:
عجیبه اینجا می بینمت.
هری:
نگران نباش، به چیزی دست نزدم. مکان مقدست دست نخورده باقی مونده. (از حرفش پشیمان می شود) معذرت می خوام. کلمه ی مناسبی رو به کار نبردم.

جینی چیزی نمی گوید، هری به او نگاه می کند.

می دونی که هالووین های وحشتناکی رو داشتم – و این هالووین قطعاً در رتبه ی دومش قرار می گیره.

جینی:
اشتباه از من بود که سرزنشت می کردم. همیشه تو رو متهم به دخالت های بیجا می کردم ولی این من بودم که – آلبوس گُم شده و من خیال می کردم گُم شدنش تقصیر تو بوده. متاسفم.
هری:
یعنی منو مقصر نمی دونی؟
جینی:
هری، اون توسط یه ساحره ی تبهکار قدرتمند دزدیده شده، این موضوع چطور می تونه تقصیر تو باشه؟
هری:
من اونو از خودم روندم. به طرف اون سوقش دادم.
جینی:
میشه طوری رفتار نکنیم که انگار همه چی تموم شده و شکست خوردیم؟

جینی سرش را تکان می دهد. هری شروع به گریه کردن می کند.

هری:
متاسفم، جین....
جینی:
گوش نمی دی چی میگم؟ منم متاسفم.
هری:
نباید جون سالم به در می بردم – سرنوشتم این بود که بمیرم – حتی دامبلدور هم همین فکر رو می کرد – و با این وجود، زنده موندم. ولدمورت رو شکست دادم. تمام این آدم ها – تمام این آدم ها – پدر و مادرم، فرد، اون پنجاه کُشته ی نبرد– من باید بینشون جون سالم به در می بردم؟ یعنی چی آخه؟ تمام این خسارت ها – تقصیر منه.
جینی:
اونا به دست ولدمورت کُشته شدن.
هری:
ولی اگه جلوش رو زودتر گرفته بودم چی؟ خون اون آدم ها گردن منه. و حالا پسرمون هم دزدیده شده -
جینی:
اون نمُرده. می شنوی چی میگم، هری؟ اون نمرده.
هری را در آغوش می گیرد. وقفه ای طولانی و سرشار از اندوه و ناراحتی به وجود می آید.
هری:
پسری که زنده موند. چند نفر باید به خاطر پسری که زنده موند بمیرن؟

هری لحظه ای این سو آن سو می کند. سپس متوجه پتو می شود. به طرف پتو می رود.
این پتو تنها چیزیه که برام باقی مونده، می دونی...از اون شب هالووین. این تنها چیزیه که برای به یادآوردنشون دارم. و در حالی که او پتو را بلند می کند. متوجه سوراخ هایی بر روی آن می شود. وحشت زده به آن نگاه می کند.
پتو سوراخ شده. معجون عشق احمقانه ی رون پتو رو قشنگ از وسط سوزونده. نگاش کن. نابود شده. نابود.
پتو را باز می کند. نوشته های سوخته ی روی آن را می بیند. متعجب می شود.

چی؟
جینی:
هری، یه چیزی روش نوشته شده -
در آن سوی صحنه، آلبوس و اسکورپیوس ظاهر می شوند.
آلبوس:
«بابا...»
اسکورپیوس:
با «بابا» شروع کنیم؟
آلبوس:
برای اینکه بدونه از طرف منه.
اسکورپیوس:
اسمش هریه. باید با «هری» شروع کنیم.
آلبوس:
(با حالتی راسخ) با «بابا» شروع می کنیم.
هری:
«بابا»، نوشت «بابا»؟ زیاد واضح نیست که بشه...
اسکورپیوس:
«بابا، کمک.»
جینی:
«محک»؟ نوشت «محک»؟ و....«کره.»
هری:
بابا، محک، کره، کوچیک؟ نه این دیگه واقعاً از اون شوخی های عجیب غریبه.
آلبوس:
«بابا. کمک. دره ی گودریک»
جینی:
بدش من. چشمای من بهتر از چشمای تو می بینه. انگار نوشته «بابا، محک، کره، کوچیک» - نه، انگار «کره» هم ننوشته – گمونم نوشته «بره» یا «دره»؟ و بعدش یه چندتا عدده – اینا واضحن - «۱-۳-۰-۱-۱-۸» احیاناً یکی از اون شماره تلفن های مشنگی نیست؟ یا یه مختصات جغرافیایی یا یه...

هری به بالا نگاه می کند، یک مرتبه چندین ایده به ذهنش خطور می کند.

هری:
نه. این یه تاریخه. ۳۱ اُکتبر ۱۹۸۱. روزی که پدر و مادرم کُشته شدن.

جینی ابتدا به هری، و سپس دوباره به پتو نگاه می کند.

جینی:
ننوشته «محک». نوشته «کمک».
هری:
بابا. کمک. دره ی گوردیک. ۳۱ /۱۰ /۸۱. این یه پیغامه. پسر باهوش برام یه پیغام گذاشته.
هری جینی را محکم می بوسد.
جینی:
آلبوس اینو نوشته؟
هری:
و بهم گفته که الان کجا و تو چه زمانی هستن و حالا می دونیم دلفی هم کجاست، می دونیم کجا می تونیم باهاش بجنگیم.

او دوباره محکم جینی را می بوسد.

جینی:
هنوز که بچه ها رو پیدا نکردیم.
هری:
با جغد یه نامه برای هرماینی می فرستم. تو هم یکی برای دراکو بفرست. براشون تو نامه بنویس به دره ی گودریک بیاین و زمان برگردان هم با خودتون بیارین. اونجا می بینیمتون.
جینی:
و «ما» باهم این کار رو می کنیم، خیلی خب؟ فکرشم نکن بذارم بدون من به گذشته برگردی، هری.
هری:
معلومه که تو هم میای. یه فرصت نصیبمون شده، جینی، و اگه دامبلدور یارمون باشه... همین یه فرصت تنها چیزیه که لازم داریم.

پرده چهارم، صحنه هفت

دره ی گودریک

رون، هرماینی، دراکو، هری و جینی در میان دره ی گودریک کنونی راه می روند که یک شهر بازاری شلوغ است (طی سال های گذشته توسعه یافته است).

هرماینی:
دره ی گودریک. باید ۲۰ سالی گذشته باشه...
جینی:
فقط من این طور فکر می کنم یا واقعاً مشنگ های بیشتری...
هرماینی:
یه مقصد خیلی محبوب برای تعطیلی آخرهفته شده.
دراکو:
دلیلش مشخصه... سقف های گالی پوش خونه ها رو ببینین. و اونم بازار کشاورزهاست؟

هرماینی به هری نزدیک می شود که از منظره ی پیش رویش شگفت زده شده و اطرافش را نگاه می کند.

هرماینی:
آخرین باری که اینجا بودیم یادته؟ همون حس و حال سابق به آدم دست میده.
رون:
همون سابق به علاوه ی یکی دو تا موی دم اسبی ناخواسته که به ترکیب اضافه شده.

دراکو به خوبی متوجه این طعنه می شود.

دراکو:
میشه بگم که...
رون:
مالفوی، تو شاید با هری گرم و صمیمی باشی، و شاید یه بچه ی نسبتاً خوب رو بزرگ کرده باشی، ولی حرف های خیلی غیرمنصفانه ای به زنم و در مورد زنم زدی...
هرماینی:
و زنت نیازی نداره که تو دعواهاشو به جاش انجام بدی.

هرماینی نگاه میخکوب کننده ای به رون می اندازد. رون کوتاه می آید.

رون:
باشه. ولی اگه یه چیزی در مورد اون یا من بگی...
دراکو:
اون وقت چیکار می کنی، ویزلی؟
هرماینی:
بغلت می کنه. چون همه مون برای یه هدف اینجاییم، مگه نه، رون؟
رون:
(با نگاه خیره و تهدیدآمیز هرماینی مردد می شود) باشه. من، اه، به نظرم موهای خیلی قشنگی داری، دراکو.
هرماینی:
ممنونم، همسرم. خب اینجا جای خوبی به نظر میاد. بیاین شروع کنیم.

دراکو زمان برگردان را بیرون می آورد... زمان برگردان با قرار گرفتن بقیه دور آن، به سرعت شروع به چرخش می کند.
و لحظه ای پرتو درخشانی همه جا را فرا می گیرد. صداها در هم می شکنند.
و زمان از حرکت می ایستد. و سپس تغییر جهت می دهد، کمی تامل می کند، و شروع به حرکت به سمت عقب می کند، در ابتدا سرعت کمی دارد...
و سپس شتاب می گیرد.
آنها به اطراف خود نگاه می کنند.

رون:
خب؟ جواب داد؟

پرده چهارم، صحنه ده

دره ی گودریک، کلیسای سنت جروم، سال ۱۹۸۱

گروه دور هم جمع شده است و همگی کاملا گیج شده اند.

رون:
پس بذارین ببینم درست فهمیدم– ما قراره از ولدمورت محافظت کنیم؟
آلبوس:
ولدمورت پدربزرگ و مادربزرگ من رو می کشه. بعد ولدمورت سعی می کنه پدر من رو بکشه؟
هرماینی:
کاملاً درسته، جینی. دلفی نمی خواد سعی کنه هری رو بکشه – فقط می خواد جلوی تلاش ولدمورت برای کشتن هری رو بگیره. خیلی خوب فهمیدی.
دراکو:
پس الان فقط باید صبر کنیم؟ تا سر و کله ی ولدمورت پیدا بشه؟
آلبوس:
دلفی می دونه که ولدمورت کی قراره بیاد؟ دلیل اینکه بیست و چهار ساعت زودتر به این زمان اومده این نیست که از موقع رسیدن ولدمورت اطلاع نداره و نمی دونه از کدوم طرفی میاد؟ اگه اشتباه میگم بهم بگو اسکورپیوس – کتاب های تاریخ هیچ اشاره ای به زمان و محل ورود اون به دره ی گودریک نکردن؟
اسکورپیوس و هرماینی:
اشتباه نمی کنی.
رون:
وای خدا! حالا شدن دو تا!
دراکو:
خب چطور می تونیم از این جریان به نفع خودمون استفاده کنیم؟
آلبوس:
می دونی من توی چه چیزی مهارت دارم؟
هری:
خیلی چیزها هست که توش استعداد داری، آلبوس.
آلبوس:
معجون مرکب پیچیده درست کردن. و فکر کنم باتیلدا بگشات همه ی مواد اولیه ی لازم معجون مرکب پیچیده رو توی زیرزمینش داشته باشه. می تونیم خودمون رو تبدیل به ولدمورت کنیم و دلفی رو سمت خودمون بکشونیم.
رون:
برای استفاده از معجون مرکب پیچیده نیاز به یه بخشی از طرف مقابل داریم. ما که چیزی از ولدمورت نداریم.
هرماینی:
اما از ایده ش خوشم اومد. یه موش قلابی رو میندازیم جلوی گربه.
هری:
تا چه اندازه می تونیم روی تغییرشکل حساب کنیم؟
هرماینی:
ما می دونیم ولدمورت چه ریختیه. اینجا هم کلی جادوگر و ساحره ی ماهر با خودمون داریم.
جینی:
می خوای خودت رو به شکل ولدمورت دربیاری؟
آلبوس:
این تنها راهه.
هرماینی:
واقعا تنها راهه. مگه نه؟

رون با شجاعت جلو می آید.

رون:
پس من دوست دارم که – یعنی فکر می کنم که من باید ولدمورت بشم. خب ولدمورت شدن که دقیقاً کار زیاد جالبی نیست – حالا تعریف از خود نباشه، ولی بین همه ی ما من از همه تون بیشتر می تونم خونسردیم رو حفظ کنم... برای همین شاید تبدیل شدن به اون – به لرد سیاه – کمتر به من ضربه بزنه تا شما آدم های حساس.
هری با اعتماد به نفس جلو می آید.
هرماینی:
به کی گفتی حساس؟
دراکو:
منم دوست دارم داوطلب بشم. فکر کنم تبدیل شدن به ولدمورت نیاز به ظرافت خاصی داره – توهین نباشه، رون – و دانشی از جادوی سیاه و -
هرماینی:
منم دوست دارم داوطلب بشم. به عنوان وزیر سحر و جادو، فکر کنم این وظیفه و حق من باشه.
اسکورپیوس:
پس فکر کنم بهتر باشه قرعه کشی کنیم -
دراکو:
تو داوطلب نمیشی، اسکورپیوس.
آلبوس:
راستش رو بخواین -
جینی:
نه، اصلاً حرفش هم نزن. فکر کنم همه تون زده به سرتون. من اون صدایی رو که توی سرتون خواهید شنید می شناسم – و حاضر نیستم که دیگه تجربه ش کنم -
هری:
ولی به هر حال – باید من این کارو بکنم.

همه به هری نگاه می کنند.

دراکو:
چرا؟
هری:
برای اینکه این نقشه عملی بشه، دلفی باید باور کنه که اون خودشه، بدون هیچ تردیدی. دلفی به زبون مارها حرف خواهد زد – و می دونستم اینکه هنوز هم این توانایی رو دارم، نمی تونسته بی علت باشه. اما من بیشتر از همه– می دونم که تبدیل شدن به ولدمورت چه حسی داره – درست مثل خودش. می دونم ولدمورت بودن چطوریه. من باید این کارو بکنم.
رون:
مزخرف نگو. خیلی قشنگ گفتی، ولی خیلی مزخرف بود. اصلاً امکان نداره بذاریم تو این کارو -
هرماینی:
متاسفانه باید بگم که حق با توئه، دوست قدیمی.
رون:
هرماینی، اشتباه نکن، ولدمورت چیزی نیست که بشه باهاش – هری نباید این کارو -
جینی:
متنفرم از اینکه بگم با برادرم موافقم، اما -
رون:
ممکنه توی بدن اون گیر کنه – ظاهر ولدمورت – برای همیشه.
هرماینی:
همین طور بقیه ی ما. نگرانی هات قابل فهمه، ولی...
هری:
صبر کن، هرماینی. جینی.

جینی و هری به هم نگاه می کنند.
اگر تو راضی نباشی من اینکارو نمیکنم. اما به نظر من که این تنها گزینه ی موجوده، اشتباه میکنم؟
جینی لحظه ای فکر می کند و سپس به آرامی سرش را به نشانه ی تایید تکان می دهد. چهره ی هری مصمم می شود.

جینی:
حق با توئه.
هری:
پس بیاین شروع کنیم.
دراکو:
لازم نیست در مورد مسیری که باید طی کنی صحبت کنیم؟
هری:
دلفی اون رو می پاد – اون سمت من میاد.
دراکو:
و بعدش چی؟ وقتی که اومد پیشت. لازمه یادآوری کنم که اون یه ساحره ی بسیار قدرتمنده.
رون:
کاری نداره. هری اونو می کشونه اینجا. ما هم باهمدیگه ترتیبش رو میدیم.
دراکو:
«ترتیبش رو میدیم»؟
هرماینی گرداگرد اتاق را نگاه می کند.
هرماینی:
پشت این درها مخفی میشیم. اگر بتونی بیاریش به این نقطه، هری (او به نقطه ای اشاره می کند که نور از سمت پنجره به کف زمین تابیده شده است)، اون وقت، ما بیرون میایم و مطمئن میشیم راه فراری براش باقی نمی مونه.
رون:
(با نگاهی به دراکو) و بعد ترتیبش رو میدیم.
هرماینی:
هری، آخرین فرصته، مطمئنی که می تونی این کارو بکنی؟
هری:
آره. می تونم.
دراکو:
نه، هنوز کلی اما و اگر دیگه مونده – خیلی چیزها هست که ممکنه اشتباه از آب در بیاد – تغییرشکل ممکنه دووم نیاره، ممکنه دلفی متوجه قضیه بشه – اگه بتونه از دستمون فرار کنه معلوم نیست چه آسیب هایی بتونه وارد کنه – به زمان بیشتری نیاز داریم که دقیق برنامه بچینیم، تا -
آلبوس:
دراکو، به بابای من اعتماد کن. اون ناامیدمون نمی کنه.
هری نگاهی به آلبوس می کند و از حرف او تحت تاثیر قرار می گیرد.
هرماینی:
چوبدستی ها آماده.

همگی چوبدستی های خود را بیرون می کشند. هری چوبدستی خود را خیلی محکم در دست نگه می دارد.
نوری ایجاد می شود – که همه جا را در برمی گیرد...
تغییرشکل با حالتی آرام و هولناک انجام می گیرد.
و پیکره ی ولدمورت از هری بیرون می زند.
به شدت وحشتناک است.
صورتش را بر می گرداند.
به دوستان و خانواده ی خود نگاهی می اندازد.
آنها هم با وحشت و تعجب به او نگاه می کنند.
رون:
وای خدای من.
هری/ولدمورت:
کار کرد، درسته؟
جینی:
(با حالتی جدی) آره. کار کرد.

پرده چهارم، صحنه دوازده

دره ی گودریک، سال ۱۹۸۱

هری با حالتی ناتوان، رفتن ولدمورت را تماشا می کند.

هری:
ولدمورت قراره پدر و مادرم رو بکشه و برای متوقف کردنش کاری از دستم بر نمیاد.
دراکو:
این حرف واقعیت نداره.
اسکورپیوس:
بابا، الان وقتش نیست...
آلبوس:
برای متوقف کردنش کاری هست که می تونی انجام بدی، ولی نمیدی.
دراکو:
این کارت قهرمانانه است.
جینی دست هری را می گیرد.
جینی:
مجبور نیستی تماشا کنی، هری. می تونیم بریم خونه.
هری:
من دارم اجازه میدم اتفاق بیفته... معلومه که مجبورم تماشا کنم.
هرماینی:
پس همه مون شاهد این صحنه خواهیم بود.
رون:
همه مون تماشا می کنیم.

صداهای ناآشنایی را می شنویم...

جیمز:
(از بیرون صحنه) لی لی، هری رو بردار و برو! خودشه! برو! فرار کن! من معطلش می کنم!

انفجاری رخ می دهد و بعد صدای خنده ای به گوش می رسد.

نزدیک نیا، می فهمی... نزدیک نیا.
ولدمورت
(از بیرون صحنه) آوادا کداورا!

با تابیدن نور سبز در گرداکرد سالن، چهره ی هری منقبض می شود.
آلبوس دستش را می گیرد. هری محکم آن را می گیرد. به دستانش نیاز دارد.

آلبوس:
پدرت هر کاری تونست، انجام داد.

جینی پشت سر هری بلند می شود و دست دیگر او را می گیرد. هری روی آنها تکیه می کند، حالا آنها هری را سر پا نگه داشته اند.

هری:
اون مادرمه، کنار پنجره. می تونم مادرمو ببینم، خیلی زیباست.

صدای انفجاری به گوش می رسد و درها محکم گشوده می شوند.

لی لی:
(از بیرون صحنه) هری رو نه، هری رو نه، خواهش می کنم هری رو نه...
ولدمورت:
(از بیرون صحنه) کنار بایست دختره ی احمق... همین حالا برو کنار...
لی لی:
(از بیرون صحنه) هری رو نه، خواهش می کنم نه، منو بگیر، منو به جاش بکش...
ولدمورت:
(از بیرون صحنه) این آخرین اخطارمه...
لی لی:
(از بیرون صحنه) هری رو نه! خواهش می کنم... رحم داشته باش... رحم داشته باش... پسرمو نکش... خواهش می کنم... هر کاری بگی می کنم.
ولدمورت:
(از بیرون صحنه) آواداکداورا!

گویی صاعقه ای از بدن هری می گذرد. روی زمین می افتد و غرق اندوه می شود.
و صدایی مانند جیغی فروخورده بلند شده و اطراف ما را فرا می گیرد.
و ما فقط تماشا می کنیم.
و به آهستگی هر آنچه آنجا وجود داشت، از هستی خارج می گردد.
و صحنه تغییر می کند و می چرخد.
و هری و خانواده و دوستانش می چرخند و محو می شوند.

پرده چهارم، صحنه سیزده

دره ی گودریک، درون خانه ی جیمز و لی لی پاتر، سال ۱۹۸۱

و اکنون در میان خرابه های یک خانه قرار داریم. خانه ای که متحمّل حمله ی بی رحمانه ای شده است.

هاگرید در میان آوار قدم می گذارد.
هاگرید:
جیمز؟
به اطرافش نگاه می کند.
لی لی؟

به آرامی راه می رود. رغبت و عجله ای برای فهمیدن بیش از اندازه ی ماجرا ندارد. کاملاً تحت تاثیر قرار گرفته است.
و سپس آنها را می بیند؛ متوقف می شود و چیزی نمی گوید.

وای. وای. این – این – من نمیـ.... – اونا بهم گفتن، ولی – انتظار وضعیت بهتری رو داشتم...

به آنها نگاه کرده و سرش را به سمت پایین خم می کند. چند کلمه ای زیر لب می گوید، و سپس چند گُل له شده را از ته جیب هایش بیرون می آورد و روی زمین می گذارد.

متاسفم، بهم گفته بودن، یعنی اون بهم گفت، دامبلدور بهم گفت، نمی تونم زیاد پیشتون بمونم. آخه اون مشنگ ها دارن میان، با اون چراغ های چشمک زن آبیشون و مطمئناً از دیدن خرس گُنده ای مثل من خوشحال نمی شن، درسته؟

بغضش شکسته می شود.
با وجود اینکه سخته اینجا ولتون کنم و برم.

می خوام اینو بدونین که – فراموش نمی شین – نه توسط من – نه توسط بقیه مردم.

و سپس صدایی می شنود. صدای نوزادی که از گریه نفس نفس می زند. هاگرید به سمت صدا می رود. حالا با سرعت بیشتری قدم بر می دارد.
به پایین نگاه می کند و بالای گهواره ای می ایستد که گویی از آن نور ساطع می شود.

خب. سلام. تو باهاس هری باشی.
سلام، هری پاتر.
من روبیوس هاگریدم.
و چه خوشت بیاد چه نیاد من قراره دوستت باشم.
چون که روز سختی رو گذرونی، ولی خودت هنوز اینو نمی دونی.
و به چندتا دوست احتیاج پیدا می کنی.
حالا هم بهتره باهام بیای، این طور فکر نمی کنی؟

همان طور که چراغ های چشمک زنِ آبی فضای اتاق را پُر می کنند و به آن جلوه ای نسبتاً روحانی می بخشند – او به آرامی هریِ نوزاد را از گهواره بلند کرده و در آغوش می گیرد.
و سپس – بی آنکه به عقب نگاه کند – با گام های بلندی از درون خانه دور می شود.
و صحنه به آرامی سیاه می شود.

پرده چهارم، صحنه چهارده

هاگوارتز، کلاس درس

اسکورپیوس و آلبوس با هیجان وارد اتاقی می شوند. در را پشت سر خود محکم می بندند.

اسکورپیوس:
هنوز کامل باورم نشده که همچین کاری کردم.
آلبوس:
منم هنوز باورم نشده که تو همچین کاری کردی.
اسکورپیوس:
رُز گرنجر-ویزلی. من از رُز گرنجر-ویزلی خواستم باهام سر قرار بیاد.
آلبوس:
و اونم جواب رد بهت داد.
اسکورپیوس:
ولی مهم اینه که درخواست دادم. الان بذر بلوط رو کاشتم. حالا این بلوط رشد می کنه و سرانجام تبدیل به ازدواج میشه.
آلبوس:
خودتم می دونی که زیادی اهل خیال بافی هستی.
اسکورپیوس:
در شرایط عادی موافق حرفت بودم، ولی باید بگم که پالی چپمن ازم خواست باهاش به مراسم رقص مدرسه برم...
آلبوس:
توی یه دنیای ممکن دیگه که تو به طرز قابل توجهی – واقعاً به طرز قابل توجهی بیشتر محبوب بودی و تو اون شرایط یه دختر دیگه این درخواست رو بهت داد و معنیش این میشه که -
اسکورپیوس:
بله، منطق حکم می کنه که من الان باید دنبال پالی باشم یا اینکه اجازه بدم اون بیفته دنبال من – هر چی باشه اون به خوشگلی معروفه – اما یه رُز یه رُز دیگه س.
آلبوس:
می دونی منطق حکم می کنه که تو یه آدم غیرعادی هستی؟ رُز از تو متنفره.
اسکورپیوس:
اصلاح می کنم، اون قبلاً از من متنفر بود، اما وقتی که ازش درخواست کردم نگاهش رو دیدی؟ اون نگاه تنفر نبود، دلسوزی بود.
آلبوس:
یعنی دلش برات بسوزه خوبه؟
اسکورپیوس:
شروعش با دلسوزیه دوست من، دلسوزی شالوده ایه که کاخ عشق روش ساخته میشه.
آلبوس:
راستش رو بخوای فکر می کردم زودتر از تو دوست دختر پیدا می کنم.
اسکورپیوس:
اوه، پیدا می کنی، شک نکن، شاید همین پروفسور جدید چشم-خمار معجون سازی باهات دوست بشه – سنش که مناسب تو هست، مگه نه؟
آلبوس:
من علاقه ای به زن های بزرگ تر از خودم ندارم!
اسکورپیوس:
کلی هم وقت داری – کلی وقت تا بتونی مُخش رو بزنی. برای اینکه رُز هم قراره تا چندین سال طول بکشه تا جذب من بشه.
آلبوس:
اعتماد به نفست رو تحسین می کنم.

رُز روی پله ها از کنار آنها رد می شود. نگاهی به آنها می اندازد.

رُز:
سلام.

هیچ کدام از پسرها نمی دانند چگونه جواب بدهند – رُز نگاهی به اسکورپیوس می کند.
این وضعیت فقط در صورتی عجیب غریب میشه، که خودت بذاری عجیب غریب بشه.

اسکورپیوس:

پیام دریافت شد و کاملاً متوجه شدم.

رُز:
باشه. «پادشاه عقرب.»

در حالی که لبخندی بر صورتش دارد از کنار آنها عبور می کند. اسکورپیوس و آلبوس به همدیگر نگاه می کنند. آلبوس می خندد و مشتی به بازوی اسکورپیوس می زند.

آلبوس:
شاید حق با تو باشه – شاید شروعش با دلسوزی باشه.
اسکورپیوس:
داری میری تماشای کوییدیچ؟ اسلیترین با هافلپاف بازی داره – قراره بازی خیلی مهمه باشه -
آلبوس:
فکر می کردم جفتمون از کوییدیچ متنفریم؟
اسکورپیوس:
آدم ها تغییر می کنن. جدای از اون، من تمرین هم می کنم. فکر کنم ممکنه بالاخره وارد تیم بشم. یالا.
آلبوس:
نمی تونم. قراره بابام بیاد اینجا -
اسکورپیوس:
از وزارتخونه مرخصی گرفته؟
آلبوس:
می خواد با هم بریم قدم بزنیم – چیزی می خواد نشونم بده – یه چیزی رو باهام به اشتراک بذاره.
اسکورپیوس:
قدم بزنین؟
آلبوس:
می دونم، فکر کنم یه جور پیوند رابطه یا یه جور چیز تهوع آوره. به هر حال، می دونی، به نظرم باهاش میرم.

اسکورپیوس جلو می آید و آلبوس را در آغوش می گیرد.

این دیگه چی بود؟ فکر کردم قرار گذاشتیم بغل نکنیم.
اسکورپیوس:
مطمئن نبودم که باید اینکارو بکنیم یا نه. با این نسخه ی جدید از خودمون – توی ذهنم به این نتیجه رسیدم که بغل کنیم.
آلبوس:
بهتره از رُز بپرسی که این کار اشکال داره یا نه.
اسکورپیوس:
هه! آره، حتماً.
هر دو پسرها از آغوش هم فاصله می گیرند و به هم لبخند می زنند.
آلبوس:
سر شام می بینمت.

پرده چهارم، صحنه پانزده

یک تپه ی زیبا

هری و آلبوس بر روی تپه ای در یک روز زیبای تابستانی قدم می زنند. چیزی نمی گویند و همان طور که بالاتر می روند، از تابش آفتاب بر صورت هایشان لذت می برند.

هری:
خب آماده هستی؟
آلبوس:
برای چی؟
هری:
خب اول از همه که امتحان های سال چهارمته – و بعدش سال پنجم – سال خیلی مهمیه – من توی سال پنجمم به آلبوس نگاه می کند. لبخند می زند. با سرعت بیشتری صحبت می کند.
خیلی کارها کردم. یه سریش خوب بود، یه سری بد. بخش زیادیش هم کاملاً گیج کننده بود.
آلبوس:
خوشحالم می شنوم.

هری لبخند می زند.

می دونی – من تونستم پدر و مادرت رو ببینم. شماها – با همدیگه خوش می گذروندین. بابات عاشق این بود که از این حلقه های دودی برات درست کنه که... خب، تو نمی تونستی اصلاً جلوی خنده ت رو بگیری.
هری:
جدی؟
آلبوس:
فکر می کنم اگه می دیدیشون دوستشون می داشتی. و فکر کنم که من، لی لی و جیمز هم اونا رو دوست می داشتیم.

هری سرش را به نشانه ی موافقت تکان می دهد. سکوت تقریباً ناخوشایندی برقرار می شود. هر دو سعی می کنند به هم نزدیک تر شوند و هر دو ناموفق هستند.

هری:
می دونی، فکر می کردم که از وجودم بیرون رفته– ولدمورت رو میگم – فکر می کردم که از وجودم بیرون رفته و – بعد زخمم دوباره شروع به درد گرفتن کرد و خوابش رو می دیدم و حتی دوباره می تونستم به زبون مارها صحبت کنیم و دوباره حس کردم که اصلاً هیچ تغییری نکردم – که اون هیچ وقت من رو ول نمی کنه -
آلبوس:
بالاخره ولت کرد؟
هری:
اون بخش از من که وجود ولدمورت بود، خیلی وقت پیش کشته شد، اما خلاص شدن از نظر فیزیکی کافی نبود – باید از نظر روحی هم از شرش راحت می شدم. و همچین کاری برای یه مرد چهل ساله خیلی سخته.

به آلبوس نگاه می کند.

اون حرفی که بهت زدم – نابخشودنی بود و نمی تونم ازت بخوام که فراموشش کنی اما امیدوارم بتونیم ازش عبور کنیم. می خوام سعی کنم برات پدر بهتری باشم، آلبوس. می خوام سعیم رو بکنم و باهات روراست باشم و...
آلبوس:
بابا، لازم نیست که -
هری:
بهم گفتی که فکر می کنی من از هیچ چیزی نمی ترسم، و این – منظورم اینه که من از همه چی می ترسم. می خوام بگم که من از تاریکی می ترسم، اینو می دونستی؟
آلبوس:
هری پاتر از تاریکی می ترسه؟
هری:
از فضاهای کوچیک خوشم نمیاد و – (قبل از گفتن کمی تامل می کند) تا حالا هیچ وقت اینو به کسی نگفته بودم، اما از کبوتر هم زیاد خوشم نمیاد -
آلبوس:
از کبوتر خوشت نمیاد؟
هری:
(صورتش را جمع می کند) کثیف، نوک زن و حال بهم زنن. باعث چندشم میشن.
آلبوس:
ولی کبوترها که بی آزارن!
هری:
می دونم. ولی وحشتناک ترین چیز برای من، پدر بودن برای توئه، آلبوس سوروس پاتر. برای اینکه بدون کتاب دارم درس پس میدم. بیشتر آدم ها حداقل یه پدر داشتن که ازش چیزی یاد بگیرن – یا اینکه بخوان یا نخوان شبیه اون بشن. من هیچی نداشتم – یا خیلی کم بود. برای همین درحال یاد گرفتن هستم، باشه؟ و با تمام توانم می خوام که سعیم رو بکنم تا پدر خوبی برای تو باشم.
آلبوس:
و منم سعیم رو می کنم و پسر بهتری میشم. می دونم که برات جیمز نمیشم، بابا، من هیچ وقت مثل شما دوتا نمیشم-
هری:
جیمز کوچک ترین شباهتی به من نداره.
آلبوس:
مطمئنی؟
هری:
همه چیز برای جیمز روی رواله. کودکی من سرشار از درگیری بود.
آلبوس:
منم همین جور. پس می خوای بگی که – من – شبیه تو هستم؟
هری به آلبوس لبخند می زند.
هری:
راستش تو بیشتر شبیه مادرت هستی – مطمئن، قوی، بامزه – که باعث میشه تو رو تبدیل به یه پسر فوق العاده عالی کنه.
آلبوس:
نزدیک بود دنیا رو نابود کنم.
هری:
آلبوس، قرار نبود دلفی خودبه خود از بین بره – تو اون رو زیر نور کشوندی و برای ما راهی پیدا کردی که باهاش مبارزه کنیم. شاید الان متوجه نباشی، اما این تو بودی که ما رو نجات دادی.
آلبوس:
اما بهتر نبود یه جور دیگه ای عمل می کردم؟
هری:
فکر می کنی این همون سوالی نیست که من از خودم می پرسم؟
آلبوس:
(دچار دل آشوبه می شود، می داند که این کاری نیست که پدرش انجام دهد) و بعد – وقتی که گرفتیمش – می خواستم بکشمش.
هری:
تو شاهد این بودی که کریگ رو به قتل رسوند، عصبانی بودی، آلبوس. و این طبیعیه. ولی انجامش نمی دادی.
آلبوس:
تو از کجا می دونی؟ شاید این بخش اسلیترینی وجودم باشه. شاید این چیزیه که کلاه گروه بندی توی من دید.
هری:
من توی ذهن تو نیستم، آلبوس – اصلاً می دونی چیه، تو یه نوجوونی، من اصلاً نباید ذهن تو رو درک کنم، اما متوجه احساسات قلبت هستم. قبلاً در جریان نبودم، اما به لطف این ماجراجویی که داشتیم، می دونم چی توی وجودت داری. اسلیترین، گریفیندور، هر لقبی که بهت بدن – من می دونم – می دونم که قلبت پاکه – آره، چه خوشت بیاد، چه نیاد، قراره جادوگر محشری بشی.
آلبوس:
هه، من نمی خوام جادوگر بشم، می خوام مسابقه ی کبوتر بازی راه بندازم. خیلی هم در موردش هیجان زده م.
هری می خندد.
هری:
اسم هایی که روت گذاشتیم – نباید بهت فشاری وارد کنه. آلبوس دامبلدور هم آزمایش هاش رو پس داده، می دونی – همین جور سوروس اسنیپ، تو که همه چی رو در موردش می دونی -
آلبوس:
آدم های خوبی بودن.
هری:
آدم های فوق العاده ای بودن، با نقطه ضعف های بسیار بزرگ و می دونی، همین نقطه ضعف ها بود که اونا رو بزرگ تر کرد.

آلبوس به اطراف خود نگاه می کند.

آلبوس:
بابا؟ چرا اومدیم اینجا؟
هری:
من خودم اغلب میام اینجا.
آلبوس:
اما اینجا که قبرستونه...
هری:
و این هم قبر سدریکه.
آلبوس:
بابا؟
هری:
پسری که کشته شد – کریگ بوکر – چقدر می شناختیش؟
آلبوس:
نه به اندازه ی کافی.
هری:
منم سدریک رو درست نمی شناختم. می تونست بازیکن تیم ملی کوییدیچ انگلیس بشه. یا یه کارآگاه بی نظیر. می تونست هر چی می خواست بشه. و ایموس حق داشت – اون رو ازش دزدیدن. برای همین میام اینجا. تا هر وقت که می تونم، فقط بهش بگم که متاسفم.
آلبوس:
کار – خیلی خوبیه.
آلبوس به کنار پدرش می آید و بالای قبر سدریک می ایستد. هری لبخندی به پسرش می زند و به آسمان نگاه می کند.
هری:
فکر کنم قراره روز قشنگی باشه.
شانه ی پسرش را لمس می کند. و هر دو تا حدی دل هایشان به هم نزدیک تر می شود.
آلبوس:
(لبخند می زند) منم همین فکرو می کنم.

پایان

نظرات کاربران درباره کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده

آثاری از این دست که توصیف صحنه و جزئیات زیادی دارن باعث میشه مخاطب خودش رو در اون فضا تجسم کنه و همیشه این جور نوشته ها موفق هستن
در 3 روز پیش توسط
عالی
در 7 روز پیش توسط
دیدن آینده هری ، رون و هرمیون و درگیری بچه هاشون با ماجراهایی مشابه خودشون خیلی جالب بود. کاش کتاب بصورت نمایشنامه نبود اینجوری خیلی جذابیتش بیشتر میشد. در هر صورت خیلی تجربه جالبی بود و باعث شد یه بار دیگه به دنیای هاگوارتز برگردیم و سفر در زمان رو تجربه کنیم😍😍
در 1 هفته پیش توسط
کوتاه ولی عالی بود
در 1 هفته پیش توسط
نخوندمش. یه فصل خوندم و گذاشتمش کنار، شبیه یه‌ فن‌فیکشن بد بود. یه فن‌فیکشن با نویسنده خیلی خیلی بد.
در 2 هفته پیش توسط