فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ارباب زمان

نسخه الکترونیک کتاب ارباب زمان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ارباب زمان

کتاب «ارباب زمان» نوشته میچ آلبوم ( -۱۹۵۸)، نویسنده، موسیقی‌دان و برنامه‌ساز تلویزیونی است.
آلبوم، نویسنده‌ای کم‌کار اما از نظر منتقدان، موفق است. مشهورترین کتاب او «سه‌شنبه‌ها با موری» نام دارد، که مدت‌ها در صدر کتاب‌های پرفروش قرار داشت.
او در این کتاب به یکی از مهم‌ترین مفاهیم بشری، یعنی زمان پرداخته است. با اینکه به نظر می‌رسد زمان به عنوان یک مفهوم قراردادی از مفهومی مشترک بین مردمان دارد اما تجربه هر کس در مواجهه با زمان، تجربه‌ای متفاوت است. حتی فرهنگ‌ها و خرده‌فرهنگ‌های مختلف نیز تعاریف و دیدگاه‌های متفاوتی نسبت به زمان دارند.
نویسنده در این کتاب با رویکردی داستانی، مواجهه آدمهای مختلف را با زمان به تصویر می‌کشد.
شخصیت‌های این داستان، آلبوم، با زمان درگیرند. فردی زمان بیشتری رسیدن به زندگی ایده‌آل خود طلب می‌کند، دیگری در آرزوی زمان بیشتر برای سپری کردن در کنار همسرش است که به علت بیماری هر لحظه مرگ را انتظار می‌کشد.
این رمان سرشار از جملات مختلف درباره زمان و اهمیت آن است و مخاطب در بسیاری از بخش‌های کتاب با جملات نصیحت‌گونه‌ای درباره ارزش زمان و زندگی مواجه می‌شود. نویسنده به مخاطب یادآوری می‌کند که برای هر کاری زمانی در زندگی مقدر شده است و زمان تولد، زندگی و مرگ برای هر فرد فرا خواهد رسید و این انسان‌ها هستند که باید از آن به بهترین شکل بهره ببرند.
در بخشی از کتاب «ارباب زمان» می‌خوانیم:
«تلاش کنید زندگی بدون زمان را در نظر آورید. احتمالاً نمی‌توانید. با مفهوم ماه، سال و ایام هفته آشنایید. ساعتی روی دیوار یا داشبورد خودرویتان هست. برای غذا خوردن یا تماشای فیلم، برنامه‌ریزی یا تاریخ یا زمانی را در نظر می‌گیرید.
بااین‌حال هر آن‌چه را که در پیرامونتان هست زمان را در نظر نمی‌گیرید. پرندگان دیرشان نمی‌شود. سگ‌ها به ساعتشان نگاه نمی‌کنند. آهوها برای گذشت روز تولدشان ناآرامی نمی‌کنند. فقط انسان است که زمان را اندازه می‌گیرد. فقط انسان است که ساعت را به صدا درمی‌آورد. برای همین، فقط انسان است که ترسی فلج‌کننده را در درون دارد که هیچ جاندار دیگری ندارد. ترس از به پایان رسیدن زمان».

ادامه...

  • ناشر: نشر قطره
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.08 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۵۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب ارباب زمان

تقدیم به
همسر مهربان و خانواده ی عزیزم که گذر زمان در کنارشان حس نمی شود.

مترجم



ارباب زمان

میچ البوم

مترجم: ندا نامورکهن





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



۳. سارا لِمون از این می ترسد که وقتش رو به اتمام است.

از حمام بیرون می آید و به حساب و کتاب می پردازد. بیست دقیقه برای سشوار کشیدن موهایش، نیم ساعت برای آرایش، نیم ساعت برای لباس پوشیدن، پانزده دقیقه برای رسیدن به محل قرار. هشت و نیم، هشت و نیم!
در اتاق باز می شود. مادرش، لورِین است.
«عزیزم؟»
«در بزن مامان!»
«باشه. تق تق.»
لورِین نگاهی به تخت می اندازد. گزینه های پیش روی سارا را می بیند: دو شلوار جین، سه تی شرت، یک پُلیور.
«داری کجا میری؟»
«هیچ جا.»
«با کسی قرار داری؟»
«نه.»
«سفیده بهت می آد.»
«مامان!»
لورِین آه می کشد. حوله ی خیس را از روی زمین برمی دارد و می رود.
سارا رو به آینه می ایستد. به آن پسر فکر می کند. چربی دور شکمش را نیشگون می گیرد. اَه.
هشت و نیم! هشت و نیم!
قطعاً لباس سفید را نخواهد پوشید.

ویکتور دلامونت از این می ترسد که وقتش رو به اتمام است.

او و گرِیس از آسانسور بیرون می آیند و وارد پنت هاوس خود می شوند. گرِیس می گوید: «کُتت رو بده به من.» و آن را در کمد آویزان می کند.
همه جا ساکت است. ویکتور با کمک عصا از راهرو و از کنار یک تابلوی نقاشی رنگ روغن بزرگ فرانسوی عبور می کند. شکمش تیر می کشد. باید قرص بخورد. وارد اتاق کارش می شود که مملو از کتاب، لوح تقدیر و یک میزتحریر بزرگ به رنگ ارغوانی است.
ویکتور به دکتر فکر می کند. «کار زیادی از ما بر نمی آد.» این یعنی چه؟ ماه ها؟ هفته ها؟ آیا این پایان خط است؟ این نمی تواند برای او پایان خط باشد.
او صدای پاشنه ی کفش گرِیس را روی کاشی های کف خانه می شنود. می شنود که دارد شماره تلفن کسی را می گیرد. او می گوید: «روت. مَنَم.» روت، خواهر گرِیس است.
گرِیس صدایش را پایین می آورد. «همین الان از پیش دکتر اومدیم...»
ویکتور تنها روی صندلی اش به حساب و کتاب زندگی رو به اتمام خود می رسد. نفس شکسته ای از سینه اش برآمد. چهره اش درهم فرورفت. چشمانش تر شدند.

۴. بچه ها در حال بزرگ شدن جذب سرنوشت خود می شوند.

این اتفاق برای دُر، نیم و آلی هم رخ داد؛ همان سه بچه ی روی تپه .

نیم بلندقامت و چهارشانه شد.

او برای پدرش که بنّا بود آجرها را حمل می کرد. از این خوشش می آمد که از بقیه ی پسرها قوی تر بود. نیم شیفته ی قدرت شد.

آلی زیباتر شد.

و مادرش همیشه به او هشدار می داد که موهای تیره رنگش را ببافد و سربه زیر باشد تا مبادا زیبایی او هوا و هوس مردها را برنینگیزد. حقارت، پیله ی ابریشمیِ محافظ او شد.

دُر؟

خب. دُر اندازه گیر همه چیز شد. سنگ ها را نشانه گذاری می کرد، چوب ها را خط می انداخت، ترکه ها، سنگ ریزه ها و هر چیز قابل شمارش را یک جا جمع می کرد. اغلب اوقات در رویا بود و به شماره ها فکر می کرد. وقتی برادرهای بزرگ ترش به شکار می رفتند، او را جا می گذاشتند.
در عوض، دُر با آلی از تپه ها بالا می رفت؛ درحالی که ذهنش جلوتر از او می دوید و او را به دنبال خود می کشاند.

سپس، در یک صبح داغ، چیز عجیبی رخ داد.

دُر که هم اکنون یک نوجوان شده است، در گل و لای نشسته بود و چوبی را روی زمین این ور و آن ور می چرخاند. نور آفتاب شدید بود و او متوجه سایه ی چوب شد.
سنگی را در نوک سایه قرار داد. با خودش آواز خواند. به آلی فکر کرد. از کودکی با هم دوست بودند، اما الان دیگر او بلندتر شده بود و آلی لطیف تر. وقتی آلی با چشمان سر به زیرش، بالا را نگاه می کرد و با دُر چشم تو چشم می شد، حس عجز به دُر دست می داد. حس می کرد زانوهایش سست شده اند و نمی تواند سر پا بایستد.
مگسی با صدای وزوزش از کنار او گذشت و رویای او را در هم کوبید. گفت: «اَه!» و با دست مگس را دور کرد. وقتی دوباره به چوب نگاه انداخت، فاصله ی سایه ی آن با سنگ بیش تر شده بود.
دُر منتظر ماند، اما سایه کوچک تر از قبل شد چرا که آفتاب در آسمان بالاتر می رفت. تصمیم گرفت همه چیز را همان جا بگذارد و فردای آن روز برگردد. و فردا، وقتی آفتاب درست تا نقطه ای نورش را بتاباند که سنگ قرار دارد، آن لحظه... همان لحظه ای خواهد بود که امروز رخ داد.
در حقیقت با خود این گونه استدلال کرد که آیا همه ی روزها چنین لحظه ای را در خود جای نداده اند؟ لحظه ای که سایه، چوب و سنگ در یک ردیف قرار می گیرند؟
او این را لحظه ی آلی نام گذاشت و هر روز در این مقطع به آلی فکر می کرد.
ضربه ای به پیشانی اش زد و به خود افتخار کرد.
و این گونه بود که بشر شروع به علامت گذاری زمان کرد.

مگس برگشت.

دُر دوباره با دستش آن را دور کرد. ولی سایه این بار به یک نوار بلند سیاه بدل گشت که به سمت یک فضای تاریک و تیره باز می شد.
از آن فضای تاریک، پیرمردی با ردای سفید بیرون آمد.
چشمان دُر از ترس گرد شدند. سعی کرد فرار کند، داد بزند، اما بدنش هیچ واکنشی نشان نداد.
پیرمرد یک عصای چوبی طلایی در دست داشت. با آن به چوب آفتاب دُر سیخونک زد و چوب از داخل گل و لای بلند و به زنبورهای وحشی تبدیل شد.
زنبورهای وحشی که یک نوار جدید تیره و تار تشکیل داده بودند، مثل پرده از هم باز شدند.
پیرمرد وارد آن شد.
و دیگر اثری از او نبود.

دُر پا به فرار گذاشت.

او هرگز به کسی درباره ی این دیدار چیزی نگفت.
حتی به آلی.
البته نه تا ابدیت.

سرآغاز

۲. این داستان درباره ی معنی زمان است.

و مدت ها پیش در شروع تاریخ بشر با دویدن یک پسربچه ی پابرهنه روی تپه آغاز شد. روبه روی او دختری پابرهنه است. دنبالش می کند و سعی دارد او را بگیرد. معمولاً بین دخترها و پسرها، داستان این گونه است.
برای این دو، داستان همیشه این گونه خواهد بود.

اسم پسر دُر است و اسم دختر آلی.

در این سن و سال، تقریباً هم قد و قواره اند. صدایی بم و موهای پرپشت تیره دارند و صورت شان پر از گِل و لای است.
دخترک فریاد می زند: «دُر!»

دُر در حال دویدن، نفس های خود را می شمارد.

او اولین نفر در کره ی خاکی است که این گونه دست به شمارش اعداد می زند. هر انگشت را با دیگری جفت و جور می کند و به هر جفت، یک صدا و یک ارزش می دهد. دیری نمی گذرد که شروع به شمارش همه چیز می کند.
دُر کودکی آرام و مطیع است، اما ذهنی عمیق تر از اطرافیانش دارد. او متفاوت است.
در اولین صفحه ی تاریخ بشر، کودکی متفاوت می تواند دنیا را تغییر دهد.
به همین خاطر خدا او را زیر نظر دارد.

آلی فریاد می زند: «دُر!»

دُر سرش را بالا می گیرد و لبخند می زند ـ او همیشه به آلی لبخند می زند ـ و در این هنگام سنگ زیر پایش می افتد. بالا را نگاه می کند و فکری به ذهنش می رسد.
«یکی دیگه بنداز!»
آلی سنگ را به سمت بالا پرتاب می کند. دُر انگشتانش را می شمارد، یک صدا برای یک انگشت، یک صدا برای دو انگشت...
«هِی!»
کودکی دیگر از پشت او را هل می دهد. او نیم است؛ پسری قدبلندتر و قوی هیکل. نیم وقتی با زانو به پشت دُر می زند، فریادی سر می دهد.
«من پادشاهم!»
هر سه کودک می خندند.
دوباره شروع به دویدن می کنند.

سعی کنید یک زندگی بدون ثبت وقت را تصور کنید.

احتمالاً نمی توانید. شما ماه، سال و روز هفته را می دانید. ساعتی روی دیوار یا داشبورد ماشین تان هست. برنامه ای دارید، یک تقویم، زمانی برای صرف شام یا سینما رفتن.
اما همه جا در اطراف تان، ثبت وقت نادیده گرفته می شود. پرنده ها دیر نمی کنند. یک سگ ساعتش را چک نمی کند. آهو نگران این نیست که روز تولد کسی را از یاد ببرد.
فقط بشر است که زمان را اندازه می گیرد.
فقط بشر است که ساعت را به صدا درمی آورد.
و به همین خاطر، فقط بشر است که از ترسی فلج کننده رنج می برد که هیچ موجود دیگری متحمل آن نمی شود.
ترس از تمام شدن وقت.

این کتاب ترجمه ایست از:
The Time Keeper
Mitch Albom

پیش درآمد

۱.مردی تنها در غار نشسته است.

موهایش بلند است. ریشش به زانوانش می رسد. دستش را زیر چانه اش گذاشته است.
چشم هایش را می بندد.
دارد به چیزی گوش می دهد، به صداها، صداهای پایان ناپذیر. صداهایی که از حوضی در گوشه ی غار بر می خیزند.
این صداها صدای مردم روی زمین اند.
که فقط خواهان یک چیز هستند.
زمان.

سارا لِمون یکی از این صداهاست.

او جوانی است در روزگار ما که روی تختی دراز کشیده و در حال تماشای عکسی در تلفن همراهش است: عکس یک پسر خوش تیپ با موهای قهوه ای.
امشب او را خواهد دید. امشب ساعت هشت و نیم. او این ساعت را با هیجان برای خود تکرار می کند ـ هشت و نیم، هشت و نیم! ـ در این فکر است که چه بپوشد. شلوار جین مشکی؟ لباس آستین حلقه ای؟ نه. از بازوهایش متنفر است. لباس آستین حلقه ای نه.
می گوید: «وقت بیش تری می خوام!»

ویکتور دلامونت یکی از این صداهاست.

او مرد ثروتمند هشتاد و چند ساله ای که در مطب دکتر نشسته و همسرش هم پشت سرش نشسته است. کاغذ سفید، تخت معاینه را پوشانده است.
دکتر با ملایمت صحبت می کند: «کار زیادی از ما برنمی آید.» ماه ها درمان، کاری از پیش نبرد. غده ها. کلیه ها.
همسر ویکتور سعی می کند حرف بزند، اما زبانش بند می آید. در عوض، ویکتور گلویش را صاف می کند و خودش جای همسرش حرف می زند.
«گرِیس می خواد بپرسه که... چه قدر وقت دارم؟»

کلمات او و کلمات سارا به آن غار دوردست و به گوش آن مرد تنها و ریش دار می رسد. آن مرد، ارباب زمان است.

شاید او را یک اسطوره در نظر بگیرید، مثل یک نقاشی روی کارت پستال سال نو؛ مردی باستانی، با چشمانی گودافتاده و عینک به دست، و پیرتر از هر کس دیگری در روی زمین.
اما ارباب زمان، حقیقی است. در حقیقت او پیر نمی شود. زیر ریش درهم تنیده و موهای آبشارگونه اش که نشانه ی زندگی هستند و نه مرگ، بدنی لاغر و پوستی بدون چین و چروک دارد و در برابر همان چیزی که بر آن حکمرانی می کند، مصون است.
روزگاری، قبل از این که خدا را به خشم بیاورد، فقط انسانی ساده بود که بعد از اتمام روزهای زندگی ، مرگ در انتظارش بود.
اما الان سرنوشت دیگری دارد: او به غاری تبعید شده است و باید در آن به تمام خواسته ها برای دقیقه های بیش تر، ساعت های بیش تر، سال های بیش تر و زمان بیش تر گوش فرا دهد.
سالیان زیادی این جا بوده است. دیگر امیدی ندارد. اما برای همه ی ما، یک ساعت در جایی در سکوت تیک تیک می کند. یک ساعت حتی برای او نیز تیک تیک می کند.
ارباب زمان به زودی رها خواهد شد، تا به زمین برگردد.
و آن چه را که شروع کرده به پایان برساند.

نظرات کاربران
درباره کتاب ارباب زمان

از فیویبو درخواست دارم تخفیف کتابهارو بیشتر کنید
در 3 ماه پیش توسط
داستانی لطیف ، زیبا ، خلاقانه و پرکشش درباره ارزش زمان .
در 4 ماه پیش توسط
من نسخه چاپیشو خوندم ، خوب بود.
در 5 ماه پیش توسط
زیبا بود
در 10 ماه پیش توسط
با عرض پوزش نام نویسنده اشتباه درج شده ممنون از شما
در 2 سال پیش توسط