فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آن‌جا که کوه به دیدار ماه می‌رود

کتاب آن‌جا که کوه به دیدار ماه می‌رود

نسخه الکترونیک کتاب آن‌جا که کوه به دیدار ماه می‌رود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آن‌جا که کوه به دیدار ماه می‌رود

کتاب «آن‌جا که کوه به دیدار ماه می رود» نوشته گریس لین،‌ نویسنده انگلیسی نوجوانان،‌است. این کتاب یکی از جلدهای مجموعه «افسانه‌های پریان» است که برای گروه سنی نوجوانان نوشته شده است. در بخشی از کتاب «آن‌جا که کوه به دیدار ماه می‌رود» می‌خوانیم: «مردمی که نزدیک کوه‌ نابارور و رودخانه‌ی جید زندگی می‌کردند، در روستایی اقامت داشتند که زمین آن قهوه‌ای کم‌رنگ بود؛ دلیلش این بود که زمین سراسر روستا، سخت و بی‌بار بود. برای آن‌که در آن زمین‌های سخت و بی‌بار برنج بکارند، باید آن‌ها را با آب فراوان آبیاری می‌کردند. روستایی‌‌ها هر روز مجبور بودند گل‌ها را با پا لگد کنند، خم شوند و برنج بکارند. کار کردن در گل و لایی که همه جا پراکنده بود، بی‌نهایت سخت بود و خورشید سوزان گل و لای روی لباس‌ها، موها و خانه‌های‌شان را خشک می‌کرد. با گذشت زمان، هر چیزی که در روستا بود، رنگ گل خشم به خود گرفته بود. یکی از خانه‌های روستا آن‌قدر کوچک بود که الوارهای روی سقف آن، شبیه دسته‌‌ای چوب کبریت بودند که تکه‌ای نخ دورشان پیچیده بودند. داخل خانه، به‌زحمت جا برای نشستن سه نفر دور میز پیدا می‌شد و ساکنان خانه هم شانس آورده بودند، چون فقط سه نفر آن‌جا زندگی می‌کنند. یکی از آن‌ها دختر جوانی، به نام مینلی بود. پوست مینلی مثل بقیه اهالی روستا، قهوه‌ای سوخته و کدر نبود. او موهای پرپشت سیاه و گونه‌هایی صورتی، چشم‌هایی که اشتیاق ماجراجویی در آن‌ها برق می‌زد و لبخندی زیبا داشت که چهره‌اش را درخشان‌ می‌کرد. وقتی مردم روح سرزنده و شاد او را می‌دیدند، بلافاصله این فکر از ذهن‌شان می‌گذشت که الحق اسمش، برازنده‌اش است. وقتی مینلی طبق معمول کارهایش را تند و سریع انجام می‌داد، مادرش آهی می‌کشید و می‌گفت: «خیلی خوبه.» مادر زیاد آه می‌کشید. سر و صداهای زیاد، لباس‌های زبر و خشک، خانه‌ی کوچک و غذای کم، اغلب باعث می‌شد مادر خم به ابرو بیاورد و آهی بکشد. مینلی زمانی را به یاد نداشت که مادرش آه نکشیده باشد.». این کتاب پیش از این با نام «جایی که کوه،‌ بوسه می‌زند بر ماه»، توسط نشر افق منتشر شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 8.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آن‌جا که کوه به دیدار ماه می‌رود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۱



جایی در دوردست، کنار رودخانه ی جید(۱)، زمانی کوهی سیاه وجود داشت که مانند تکه آهنی ناموار، از دل زمین بیرون زده بود و سر به آسمان می سایید. روستایی ها آن را کوه نابارور می نامیدند، چون هیچ چیزی آن جا رشد نمی کرد و پرندگان و حیوانات هم آن جا لانه نمی کردند.
مردمی که نزدیک کوه نابارور و رودخانه ی جید زندگی می کردند، در روستایی اقامت داشتند که زمین آن قهوه ای کم رنگ بود؛ دلیلش این بود که زمین سراسر روستا، سخت و بی بار بود. برای آن که در آن زمین های سخت و بی بار برنج بکارند، باید آن ها را با آب فراوان آبیاری می کردند. روستایی ها هر روز مجبور بودند گل ها را با پا لگد کنند، خم شوند و برنج بکارند. کار کردن در گل و لایی که همه جا پراکنده بود، بی نهایت سخت بود و خورشید سوزان گل و لای روی لباس ها، موها و خانه های شان را خشک می کرد. با گذشت زمان، هر چیزی که در روستا بود، رنگ گل خشم به خود گرفته بود.
یکی از خانه های روستا آن قدر کوچک بود که الوارهای روی سقف آن، شبیه دسته ای چوب کبریت بودند که تکه ای نخ دورشان پیچیده بودند. داخل خانه، به زحمت جا برای نشستن سه نفر دور میز پیدا می شد و ساکنان خانه هم شانس آورده بودند، چون فقط سه نفر آن جا زندگی می کنند. یکی از آن ها دختر جوانی، به نام مینلی(۲) بود.
پوست مینلی مثل بقیه اهالی روستا، قهوه ای سوخته و کدر نبود. او موهای پرپشت سیاه و گونه هایی صورتی، چشم هایی که اشتیاق ماجراجویی در آن ها برق می زد و لبخندی زیبا داشت که چهره اش را درخشان می کرد. وقتی مردم روح سرزنده و شاد او را می دیدند، بلافاصله این فکر از ذهن شان می گذشت که الحق اسمش، برازنده اش است. وقتی مینلی طبق معمول کارهایش را تند و سریع انجام می داد، مادرش آهی می کشید و می گفت: «خیلی خوبه.»
مادر زیاد آه می کشید. سر و صداهای زیاد، لباس های زبر و خشک، خانه ی کوچک و غذای کم، اغلب باعث می شد مادر خم به ابرو بیاورد و آهی بکشد. مینلی زمانی را به یاد نداشت که مادرش آه نکشیده باشد. اغلب مینلی آرزو می کرد کلامی به زبان مادرش بیاید که به معنای شادی یا شانس باشد؛ چون مینلی و خانواده اش، مانند روستا و زمین های سرتاسر آن، فقیر بودند. آن ها به ندرت می توانستند شکمی سیر برنج بخورند و تنها پولی که در خانه داشتند، دو سکه ی مسی قدیمی بود که آن را داخل کاسه ی آبی برنج که نقش خرگوشی روی آن بود، انداخته بودند. سکه ها و کاسه ی برنج، برای مینلی بودند. وقتی کوچک بود، آن ها را به او هدیه داده بودند و تا آن جا که به یاد می آورد، همیشه آن ها را داشت.
آن چه مانع می شد که مینلی مثل بقیه روستایی ها، چهره ای آفتاب سوخته و افسرده داشته باشد، داستان هایی بود که هرشب پدرش، هنگام شام تعریف می کرد. او با شنیدن داستان ها آن قدر به وجد می آمد که حتی لبخند بر لب مادرش می نشست؛ هرچند همزمان سرش را هم تکان می داد. پدر که موهایش خاکستری شده و کار طاقت فرسا، او را از پا درآورده بود، وقتی داستان تعریف می کرد، چشم های سیاهش مانند قطره های کوچک باران در هوای آفتابی، می درخشید.
وقتی مادر با قاشق، برنج پخته را در کاسه های شان می ریخت، مینلی به پدرش گفت: «بابا، می شه باز هم داستان کوه نابارور رو برام تعریف کنی؟ بهم بگو که چرا هیچی اون جا رشد نمی کنه.»
پدر مینلی گفت: «اوه، او این داستان رو بارها شنیدی. خودت همه چی رو می دونی.»
مینلی خواهش کرد: «باز هم برام تعریف کن. خواهش می کنم.»
پدر همان طور که می نشست و لبخند ملیح و کم رنگ همیشگی اش را که مینلی عاشقش بود، بر لب داشت، گفت: «باشه.»

داستان کوه نابارور

وقتی هیچ رودخانه ای در زمین وجود نداشت، جید اژدها، سلطان ابرها بود. او تصمیم می گرفت که چه وقت و کجا، از ابرها باران ببارد و کی باران بند بیاید. او به قدرت خودش و احترامی که مردم زمین به او می گذاشتند، می بالید. جید اژدها، چهار بچه اژدها داشت: پیرل(۳)، یلو(۴)، لانگ(۵) و بلک(۶). آن ها بزرگ، قوی، خوب و مهربان بودند. آن ها در کارها به جید اژدها کمک می کردند و هر وقت در آسمان پرواز می کردند، جید اژدها با عشق و افتخار تماشای شان می کرد.



یک روز، وقتی جید اژدها کاری کرد که باران بند بیاید و ابرها را از زمین دور کرد، صدای حرف های روستایی ها را شنید.
مردی گفت: «اوه، خدا رو شکر که بارون بند اومد.»
مرد دیگری گفت: «آره، از این همه بارون خسته شده بودم. خوشحالم که ابرها کنار رفتن و خورشید دوباره بیرون اومد.»
این حرف ها جید اژدها را عصبانی کرد. از این همه بارون خسته شده بودم! خوشحالم که ابرها کنار رفتن! جید اژدها بدجوری عصبانی شد. روستایی ها چه طور جرئت کرده بودند که به او توهین کنند؟!
جید اژدها آن قدر دلخور شده بود که تصمیم گرفت دیگر نگذارد باران ببارد. او با عصبانیت، با خود گفت: «از حالا، مردم می تونن تاابد از نور خورشید لذت ببرن!»
البته، این اتفاق به ناامیدی مردم منجر شد. چون خورشید سوزان می تابید و دیگر باران نبارید و قحطی و خشکسالی در زمین گسترش یافت. حیوانات و درخت ها تشنه و پژمرده شدند و مردمد و مردم دایم دعا می کردند که باران ببارد، اما جید اژدها خواسته ی آن ها را نادیده می گرفت.
اما رنج و عذاب مردم از چشم های بچه های جید اژدها پنهان نمانده بود. آن ها از اندوه و فلاکت مردم وحشت کرده بودند. آن ها به نوبت نزد مادرشان می رفتند و از او خواهش می کردند روستایی ها را ببخشد؛ اما حتی حرف های آن ها نیز نتوانست قلب سرد مادرشان را نرم کند. جید اژدها به آن ها گفت: ما دیگه اجازه نمی دید برای این مردم بارون بباره.»
پیرل، یلو، لانگ و بلک، ملاقاتی پنهانی با هم گذاشتند.
بلک گفت: «ما باید برای کمک به این مردم، یه کاری بکنیم. اگه دیگه بارون نباره، اونا می میرن.»
یلو گفت: «درسته. اما چی کار باید بکنیم؟ ما که نمی تونیم کاری کنیم بارون بیاد. ما نمی تونیم با سرپیچی از فرمان مادر، به اون توهین کنیم.»
لانگ نگاهی به زمین انداخت و گفت: «من خودمو قربونی آدما می کنم. من روی زمین دراز می کشم و خودمو تبدیل به رودخونه می کنم و تا مردم از آب اون بخورن.»
بقیه با حیرت به او نگاه کردند، اما سرشان را به نشانه ی تایید، تکان دادند.
یلو گفت: «منم همین کارو می کنم.»
پیرل و بلک هم گفتند: «ما هم همین کارو می کنیم.»
به این ترتیب، بچه های جید اژدها به زمین رفتند و خودشان را تبدیل به رودخانه کردند و مردم زمین را نجات دادند. آن ها تبدیل به سه رودخانه ی بزرگ شدند و قحطی و مرگ و میر در زمین را از بین بردند.
اما وقتی جید اژدها فهمید که بچه هایش چنین کاری کرده اند، خودش را برای غرور کاذبش نفرین کرد. دیگر بچه اژدهاها در آسمان پرواز نیم کردند یا او را مادر صدا نمی زدند. قلبش از شدت ناراحتی و غم شکست؛ او از آسمان فرود آمد و خودش را تبدیل به رودخانه ی جید کرد با این امید که به فرزندانش بپیوندد.
کوه نابارور، قلب شکسته ی جید اژدها است. هیچ گیاهی آن جا نمی روید یا هیچ جانوری آن جا زندگی نمی کند. زمین دور تا دور آن، سخت است و آب رودخانه سیاه است، چون روح افسرده و ناراحت جید اژدها هنوز آن جا جریان دارد. تا زمانی که جید اژدها دیگر تنهاست و دست کم به یکی از بچه هایش نپیوسته است، کوه نابارور، همان طور بی بار و خشک باقی می ماند.
***
مینلی با آن که قبلاً بارها این سوال را پرسیده بود، باز هم پرسید: «چرا کسی از این چهار تا رودخونه ی بزرگ آب نمی بره کوهستان؟» هر بار که پدرش این داستان را تعریف می کرد، باز هم مینلی سر درنمی آورد که چرا باید این کوهستان بی بار و بدون گل و گیاه باشد و نیاز روستایی های را برطرف نکند. «آیا این باعث نمی شه که جید اژدها هم خوشحال بشه؟»
پدر مینلی گفت: «وقتی بچه های جید اژدها خودشون رو تبدیل به رودخونه کردن، آن ها در صلح و آرامش بودند و روح شون رو آزاد کردن. روح اونا دیگه تو آب جریان نداره؛ برای همین، جید اژدها نمی تونه اونا رو تو رودخونه ها پیدا کنه. صدها سال قبل، مردی سعی کرد که با آوردن تخته سنگ های کوهستان به رودخونه، اونا رو دور هم جمع کنه.»
مادر حرف پدر را قطع کرد و گفت: «اون مرد تخته سنگ ها رو از کوهستان نبرد تا روح اژدها رو آزاد کنه.» مادر هیچ وقت داستان های پدر را تایید نمی کرد، چون احساس می کرد این داستان ها به درد مینلی نمی خورند و او را در خواب و خیال فرو می برند. «مادربزرگم برام تعریف کرده که اون مرد یه نقاش بوده. اون تکه سنگی رو از کوهستان برداشت تا روی اون نقاشی کنه.»
مینلی پرسید: «اون مرد بالاخره از کوهستان برگشت؟»
مادر آهی کشید و گفت: «نه. احتمالاً فکر کرده نقاشی کردن روی سنگ فکر چندان جالبی نیست. احتمالاً جایی، یه چیزی پیدا کرده. شرط می بندم فلز مسی که اون تو کوهستان پیدا کرده و بار اسبش کرده، خیلی بیش تر از اونی که ما تا پیدا کردیم.»
آه های پی درپی مادر باعث شد مینلی در دل آرزو کند که تمام سنگ های کوه نابارور طلا بودند؛ اما این فکر و خیال ها دردی از او دعوا نمی کرد. او پرسید: «پس ممکنه که تو کوه نابارور گل و گیاه رشد کنه؟»
پدر گفت: «اوه، این سوالیه که تو باید از پیرمرد ماه بپرسی.»
مینلی خواهش کرد: «خواهش می کنم داستان بعدی رو برام تعریف کنین! هروقت من سوال مهمی می پرسم، همه به من می گن: «این سوالیه که باید از پیرمرد ماه بپرسی.» بالاخره یه روزی من سوالامو از اون می پرسم.»
مادر آهی کشید و گفت: «پیرمرد ماه! یه داستان دیگه! خونه ی ما کوچکه و غذامون به زور ظرفامونو پر می کنه، اما ما تا دلت بخواد داستان بلدیم. چقدر ما بدشانس و بدبختیم!»
پدر به مادر خیره شد و به مینلی گفت: «شاید بهتر باشه این داستان رو فردا برات تعریف کنم.»

فصل ۲



هر روز صبح، قبل از طلوع خورشید، مینلی و پدر و مادرش کار در مزرعه را شروع می کردند. فصل کاشت محصول بود و فصل بی نهایت خسته کننده و طاقت فرسایی بود. گل، مثل چسب به پاهای شان می چسبید و باید با رنج و مشقت فراوان، هر تخم را با دست در زمین می کاشتند. وقتی آفتاب سوزان روی سرشان می تابید، زانوهای مینلی از شدت ضعف می لرزید. او از احساس ضعف و عرقی که از سر و صورتش می ریخت، بیزار بود. بارها می خواست از عصبانیت و خستگی دست از کار بکشد؛ اما پدر و مادرش با پشت های خمیده و صبور و حوصله کار می کردند و همین باعث می شد که او اعتراض هایش را در سینه نگه دارد و به کار کردن ادامه دهد.
به محض آن که خورشید غروب می کرد، پدر و مادر مینلی او را به خانه می فرستادند تا شام بپزد و استراحت کند، درحالی که آن ها به کار کردن در زمین های سفت گلی ادامه می دادند و تا وقتی که خورشید کاملاً در آسمان پنهان نمی شد و تاریکی همه جا را فرانمی گرفت، به خانه برنمی گشتند.
در خانه، مینلی صورت، دست ها و پاهایش را شست و با آن که آب داخل لگن قهوه ای شد، احساس کرد هم چنان سر تا پایش پوشیده از گل است. دست ها و پاهایش آن قدر خسته بودند که احساس می کرد خرچنگ پیری است که روی سنگ ها را می رود. وقتی تصویر خود را در آب قهوه ای کدر نگاه کرد، چهره ی اخموی مادرش را می دید.
با خود گفت: «حق با مامانه. ما خیلی بدشانس و بدبختیم. هر روز مامان و بابا کار می کنن و کار می کنن؛ با این حال ما هیچی نداریم. کاش من می تونستم آینده مونو تغییر بدم.»
همان موقع، صدای زمزمه ی ضعیفی را شنید که پیش از این نشنیده بود؛ شبیه آوازی بود که کسی از آن سوی ابرها می خواند. کنجکاو شد. در را باز کرد تا ببیند صدا از کجا می آید.
در جاده ی روبه روی خانه شان غریبه ای ریزجثه را دید که با صدایی آرام می گفت: «ماهی قرمز.» آن قدر آرام حرف می زد که گویی ماهی ها را با ناز و نوازش به شنا کردن ترغیب می کرد. «شانس رو به خونه تون ببرین.»
وقتی غریبه با ارابه اش دور زد، مینلی و روستایی ها به او نگاه کردند. با آن که رودخانه ای از آن روستا می گذشت، اما اهالی روستا سال ها ماهی قرمز ندیده بودند. ماهی های داخل رودخانه ی جید، قهوه ای و خاکستری بودند؛ درست مثل خود روستا. ارابه ی مرد پر از تنگ هایی بود که ماهی های قرمز در آن ها شنا می کردند و مانند جواهر می درخشیدند.
صدای آرام و مهربان مرد، مینلی را مجذوب خود کرده بود؛ مثل پروانه ای که مجذوب نور فانوس می شود. مینلی پرسید: «ماهی قرمز چه طور شانس رو به خونه ی آدم میاره؟»
مرد به او نگاه کرد. پرتوهای زرد و قرمز نور خورشید، از پشت سر به او می تابیدند. او از مینلی پرسید: «تو نمی دونی؟ ماهی قرمز به معنای برکت و فراوونیه و وقتی یه تنگ پر از ماهی قرمز به خونه ت می بری، یعنی خونه تو پر از شانس و برکت می کنی.»
وقتی مینلی به چشم های سیاه براقش به تنگ های ماهی نگاه کرد، متوجه ماهی نارنجی درخشانی شد که با چشم های سیاه درخشانش به او نگاه می کرد. بلافاصله فکری به ذهن مینلی رسید. به خانه رفت و دو سکه ی مسی را از ظرف برنجی که نقش خرگوش داشت، برداشت.
مینلی گفت: «من اوه یکی رو می خرم.» و به ماهی نارنجی درخشان با چشم های سیاه نگاه کرد و مطمئن بود که آن ماهی چشمش را گرفته است.
بقیه بچه های روستا با حسرت به او نگاه کردند، در حالی که بزرگ ترها سرهای شان را تکان می دادند. یکی از همسایه ها گفت: «مینلی، حرفای اون مردو باور نکن. ماهی قرمز شانس نمیاره. پولتو نگه دار.»
اما مینلی دلسرد نشد و سکه های مسی اش را به طرف مرد ماهی فروش دراز کرد. او به مینلی نگاه کرد و لبخند زد. بعد یکی از سکه ها را برداشت و تنگ ماهی را به دست مینلی داد.
مرد ماهی فروش گفت: «مطمئنم که این برات شانس بزرگی میاره.» و جلو روستایی ها تعظیم کرد و ارابه اش را چرخاند و از روستا رفت. و لحظاتی بعد، در سایه ی کوه نابارور، از نظرها ناپدید شد. اگر مینلی تنگ ماهی قرمز را در دست نداشت، فکر می کرد آن مرد را در خواب دیده است.



نظرات کاربران درباره کتاب آن‌جا که کوه به دیدار ماه می‌رود

این کتابو نشر افق داره،اسمشم جایی که کوه بوسه میرند بر ماهه
در 2 ماه پیش توسط
کتاب بسیار جالب و قشنگی بود
در 12 ماه پیش توسط