فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب اگر نرفته بودی... و سه نمایشنامه دیگر

نسخه الکترونیک کتاب اگر نرفته بودی... و سه نمایشنامه دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب اگر نرفته بودی... و سه نمایشنامه دیگر

دو دلداده پس از نه سال دوری و اسارت، با تن و روحی آکنده از رنج و اندوه، و جلوه‌هایی ماندگار ار ایثار و شجاعت، دوباره با هم دیدار می‌کنند.
به زودی گلایه‌های موازی روشن می‌کند آن دو به رغم آزمون هولناکی که از سر گذرانیده‌اند، هیچ‌گاه از نام و یاد هم غافل نبوده‌اند. و اینک به یمن فاصله‌ای که از گذشته گرفته‌اند، به خوبی درمی‌یابند چگونه خردی روشن به جای احساس و اندیشه‌ای انتقادی به جای هیجان در جان آنان نشسته است.
در نمایش «اگر نرفته بودی...» کوشش بر این است تا ستیز با دشمن نه در ابعاد معمول و جمعی بلکه در خطوطی ریز و تجربه‌ای فردی دیده شود. بنابراین تصاویر ذهنی دو شخصیت اصلی مخاطب را وامی‌دارد با انسان‌هایی دارای ابعاد واقعی روحی ـ روانی، و به دور از توصیف‌های رومانتیک و شبه ایده‌آلیستی روبه‌رو شود. و نیز تضادهای عمده‌ی آنان ما بین عشق و وظیفه، امید و نومیدی، حال و گذشته، خود و دیگری، و زیستن و مردن را با راستی و روشنی تمام بنگرد.
بی‌گمان دل‌مشغولی‌های آنان پس از سال‌ها دوری، اسارت و مرارت، همان پرسش‌های همیشگی انسان درباره‌ی مسئولیت جمعی و تعهد عاشقانه است:
ـ مرزهای تعهد تا کجاست؟
ـ آیا دل‌ها همیشه حریف رنج‌ها می‌شوند؟
ـ در دوره‌ی بحران و سختی از عشق انسان به انسان دیگر چه بر جای می‌ماند؟ ترس از دست دادن دیگری؟ خودخواهی؟ یا اعتیاد به یک شیدایی دیرین؟

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.17 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب اگر نرفته بودی... و سه نمایشنامه دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد!
به یاد دوست جوانمرگم طاها کریمی
کارگردان خلاقی که مرگ او را زود در ربود

اگر نرفته بودی...

آدم ها:

سرپرست
هیله
بلی بن محمد
سُرمه
جاسب
و زنان برقع پوش

انباری مانندی است ساخته شده از الوارهای چوبی محکم، با دیوارهای عریان، بی هیچ منفذ و روزن، و دو درب در دو سو.
بر سکویی پلکانی ده ها زن جوان با چادر سیاه عربی و برقع سرخ، ساکت چون مجسمه هایی سنگی نشسته اند. میزی زمخت در میانه است با چند صندلی و صدها پوشه ی سرخ پاره و ریخته شده بر زمین.

هیله و بن محمد در دو سوی میز بی حرکت، روبه روی هم نشسته اند. سرپرست با پوشه ای سرخ در برابر، بی صبرانه به آن ها می نگرد.
سرپرست: ظاهر و باطن! تصمیمتو بگیر. (سکوت) کافیه این برگه رو امضا کنی و اونو با خودت ببریش خونه. (سکوت) باز هم بگم؟
بلی بن محمد: نه!
سرپرست: زیاد لفتش می دی. امضا داری یا مهر؟
بلی بن محمد: مهر. به من نگفته بودن اون کجا بوده. با کی بوده. چه قدر بوده!
سرپرست: حالا که شنیدی!
بلی بن محمد: کاش کر بودم!
هیله: یا من لال!
سرپرست: می بینید نه این اید نه اون. خب؟ بجنب! پشت اون در اشخاص دیگه هم منتظرن. راستی اثر انگشت هم لازمه!
بلی بن محمد: می دونم.
سرپرست: معطل نکن!
بلی بن محمد: زیاد معطل نمی شی!
سرپرست: گیر کجاس؟
بلی بن محمد: من بلی بن محمدم.
سرپرست: می دونم.
بلی بن محمد: از طایفه ی سواری.
سرپرست: اینم می دونم.
بلی بن محمد: شرف عشیره و طایفه ام چی می شه؟
سرپرست: از من می پرسی؟
بلی بن محمد: جواب مردمو چی بدم؟
سرپرست: تنها تو نیستی!
بلی بن محمد: و اسم و آبروم؟
سرپرست: مث این که نمی دونی این جا هشت سال جهنم بود؟
بلی بن محمد: تو به من می گی؟!
سرپرست: باید روزی برگردی سر خونه و زندگیت یا نه؟
بلی بن محمد: این طوری؟
سرپرست: بله! و با دخترت هیله.
بلی بن محمد: با این وضع؟!
سرپرست: جنگ همینه!
بلی بن محمد: نه!
هیله: پدر!
بلی بن محمد: من هنوز خون سواری تو رگمه!
سرپرست: که چی؟
بلی بن محمد: فکر می کنم اون هم با پنج تا پسرم مرده! رفته زیر خاک! از همین امروز!
سرپرست: صبر کن! اوراقو چرا پاره می کنی؟ بده من اون هارو!
هیله: پدر! نرو! ولم نکن!
سرپرست: کجا؟ حالا چرا با این تندی؟

بلی بن محمد با خشم از در سمت چپ بیرون می رود.

هیله: (گریان) مگه من مقصرم؟
سرپرست: گریه نکن! مردها همینن!
هیله: من دیگه کیو دارم؟!
سرپرست: گفتم بسه! اشک هاتو نگه دار واسه بعد. لازمت می شه!
هیله: مگه این سرنوشتو من خواستم؟!
سرپرست: داد نزن! اول بیا صورتتو بشور. شاید نظرت عوض شد!
هیله: چرا؟ آخه چرا؟ دردمو به کی بگم؟
سرپرست: هیچ کس! شوهرم که رفت، درد من هم این بود. من هم همینو می گفتم. بیا! بعدش عادت کردم. می گم بیا خونه خراب!
هیله: نه! نه! می خوام بمیرم!
سرپرست: بیا دیگه. ضجه نزن! بی فایده س!

او را کشان کشان از در سمت راست بیرون می برد. زنان برق پوش چون سنگ نشسته اند. اندکی بعد جاسب از در سمت چپ وارد می شود. اندکی گیج است. بهت زده روی صندلی می نشیند. طولی نمی کشد که سرپرست با پوشه ای در دست از در سمت راست وارد می شود. می نشیند و خیره به جاسب می نگرد.

سرپرست: (از روی پوشه می خواند.) همه ی مدارک این جاست: معرفی نامه. هویت. سوابق. درخواست. بی نقص! جاسب جرفی. آزاده. اهل هویزه. هفت سال اسارت. در پی همسرش سُرمه گحامی. جالبه!
جاسب: چی؟
سرپرست: اولین باره یه شوهر می آد دنبال زنش.
جاسب: مگه بقیه...
سرپرست: ما می فرستیم دنبال شون. معمولاً!
جاسب: خب... لابد...
سرپرست: بگذریم. دوستش داری؟
جاسب: معلومه.
سرپرست: چه قدر؟
جاسب: زیاد.
سرپرست: دعواش که نمی کنی؟
جاسب: دعوا؟!
سرپرست: آدمیزاده دیگه!
جاسب: ولی من هنوز...
سرپرست: ببینیش چی بهش می گی؟
جاسب: نمی دونم.
سرپرست: فکر می کنی بشناسیش؟
جاسب: یعنی بعد از نه سال...؟
سرپرست: شرایطو که می دونی؟
جاسب: اوراقو خوندم. چند بار.
سرپرست: همه شو قبول داری؟
جاسب: اگه نداشتم این جا نبودم.
سرپرست: اول باهاش حرف بزن! چهره به چهره. بی پرده!
جاسب: واسه ی همین اومدم.
سرپرست: به هرحال مواظب باش!
جاسب: چرا؟
سرپرست: زیاد کوک نیست.
جاسب: کوک؟
سرپرست: یه کم به هم ریخته. مثل همه!
جاسب: یعنی...
سرپرست: چیزی نیست. عادیه. خودت می بینی! خب... (با صدای بلند) شماره ۲۳۱۹، سرمه گحامی! (سکوت) سرمه گحامی! (سکوت) شماره ۲۳۱۹ سرمه گحامی! (سکوت. سرپرست برمی خیزد و به سوی یکی از زنان برقع پوش می رود) با توام! چرا جواب نمی دی؟ (سکوت) بیا پایین! (زنی آرام بلند می شود و پایین می آید. سرپرست او را معرفی می کند) سُرمه گحامی! (جاسب به کندی برمی خیزد و در چهره ی برقع پوش او خیره می شود) بشین! (زن برقع پوش می نشیند) این مرد شوهرته. جاسب جرفی. لابد می شناسی! اوراق و نامه هاش درست درستن! مونده ذوق زد گی تو! (سکوت) تنهات می ذارم. می دونم! بعد از این همه سال دوری، حضورم زایده. خب، من رفتم. وقتش شد خبرم کن. پشت اون درم! (حین بیرون رفتن) ببینم دل ها حریف رنج ها می شن یا نه؟ خوشحالم دارین سر و سامون می گیرین! (بیرون می رود. سکوت. سکوتی طولانی. جاسب با ترسی آمیخته به شادی در سُرمه می نگرد. سرمه کم ترین حرکتی نمی کند.)
جاسب: من جاسبم. خوشحالم می بینمت! فکر نمی کردم روزی دوباره چشمم بهت بیفته. باورم نمی شه! ولی خب... این هم سهم ما بود. زندگی همینه دیگه... (سکوت) خیلی حرف ها رو آماده کرده بودم بهت بگم... ولی... عجیبه یهو یادم رفت. تا دیدمت فراموشم شد. همش! (سکوت) ممکنه اونو... برداری؟ با توام سرمه!
سرمه: چی؟
جاسب: برقع.
سرمه: نه.
جاسب: چرا؟
سرمه: محرمت نیستم.
جاسب: ولی... تو زن منی!
سرمه: نه. نیستم.
جاسب: دستم میندازی یا...؟
سرمه: من سرمه نیستم!
جاسب: نیستی؟
سرمه: نه!
جاسب: ولی صدات همونه. همون لحن. همون زنگ!
سرمه: صدا، صداست. این دلیل نمی شه!
جاسب: پس کی هستی؟
سرمه: نمی دونم...
جاسب: مگه می شه؟
سرمه: چرا نشه؟
جاسب: آخه اون خانم، سرپرست، گفت سرمه تویی! سرمه گحامی!
سرمه: اشتباه شو پای من نذار!
جاسب: مگه الان اون تو رو به این اسم صدا نزد؟
سرمه: چرا!
جاسب: پس چرا چیزی نگفتی؟
سرمه: شماره مو گفت. بعدشم بهم دستور داد.
جاسب: ولی تو هیچ اعتراضی نکردی!
سرمه: چون برام فرقی نمی کنه.
جاسب: چی؟
سرمه: کیم!
جاسب: آخه چرا؟
سرمه: راستش من... حافظه ی درستی ندارم. سال هاست اونو از دست دادم.
جاسب: چی تو از دست دادی؟
سرمه: حافظه! سختی های زیادی کشیده م که باعث شده ذهنم ضربه بخوره! خاطراتم پاک بشه. اینو به شما نگفت؟
جاسب: نه.
سرمه: الان سال هاست. نمی دونم کیم. اسمم چیه. از کجا اومده م!
جاسب: مگه... مگه می شه؟
سرمه: می بینی شده. من شما رو نمی شناسم! تا حال هم ندیده ام. اصلاً یادم نمی آد کسی مثل شما رو دیده باشم!
جاسب: ولی... ولی این غیرممکنه. خواهش می کنم برقع تو بردار! می گم برقع تو بردار! برش دار اونو! برش دار دیگه!

سرمه با اکراه و به آرامی برقعش را برمی دارد.

جاسب: (مبهوت) ولی تو... تو... خودتی!
سرمه: کی؟
جاسب: سرمه!
سرمه: سرمه؟
جاسب: آره. سرمه!
سرمه: سرمه ی چی؟
جاسب: سرمه گحامی! از عشیره بنی ساله!
سرمه: خب؟
جاسب: خب؟ تو زن من بودی. زن منی!
سرمه: زن تو؟
جاسب: بله. زن من! جاسب جرفی! پسر لفته. لفته پسر عبدالامیر. معلم نمونه ی شهر! یادت نمی آد؟
سرمه: نه!
جاسب: هویزه چی؟ با اون شهرت و اعتبار پونصد ساله اش.
سرمه: اون هم نه!
جاسب: جنگل گمبوعه؟
سرمه: تا حال نشنیده م.
جاسب: عشایر اون جام یادت نمی آد؟
سرمه: هیچ کدوم!
جاسب: ساکی، کوتی، نیسی، بنی ساله، سواری، بنی تمیم، چنانه، عباده، بنی طرُف؟!
سرمه: نه!
جاسب: سر قدمگاه چی؟ زین العابدین؟ ابوالفضل؟
سرمه: اسم شون هم به گوشم نخورده!
جاسب: بی انصاف! من اول بار تو قدمگاه ابراهیم خلیل بود بهت دل باختم. اون هم یادت رفته؟
سرمه: چند بار بگم؟
جاسب: و رودخونه ها؟ کرخه کور، نیسان، شط علی؟ هور؟ نیزار؟ دریاچه ی هورالهویزه؟ اون باتلاق عظیم؟!
سرمه: خودتو خسته نکن!
جاسب: می دونی چند بار با هم رفتیم صید ماهی؟ ماهی هاش که یادته؟
سرمه: نه!
جاسب: پیش از جنگ حتی چند بار اون جا تور پهن کردم و پرنده گرفتم. یه بار هم واسه ت کلی نی بریدم تا حصیر ببافی. خودت ازم خواستی! گفتی می خوای بدونی زن های روستایی چه طور از دست هاشون کار می کشن. چه هنری دارن!
سرمه: من؟
جاسب: آره، تو! سرمه! تو نبودی ماهی «گطان» رو بیش تر از ماهی «بنّی» دوست داشتی؟ هربار اونو ازم می خواستی!
سرمه: من تا حال ماهی نخورده م!
جاسب: اون دفعه هم رفته بودیم یزدنو چی؟ سفر اولمون؟ پدرم هم بود. با «ام یک»اش! و تو بعد از غایله ی اون جا یه برّه ی چاق و چله خریدی. یادته؟ خودم تا خونه کولش کردم! وقتی هم رسیدیم خونه، خواستی تو بغل بگیریش که پشگل هاشو ریخت تو دومنت!
سرمه: حیوون ها بوی بدی می دن. یادم نمی آد!
جاسب: مگه می شه روز حمله ی عشایر مرزی نیزار «العماره» رو فراموش کرد؟ عشایر «سواعد» رو می گم! اون روزو می گم که از اون ور مرز اومده بودن تا احشام یزدنوی ها رو غارت کنن. یادت نیست؟ ما رفتیم کمک. پدرم. من. تو! یادمه من یه قمه برداشتم، تو یه کارد آشپزخونه. گفتم نیا! خطرناکه! گفتی می آم. امروز نوبت یزدنوه، فردا نوبت هویزه. باید جلو این قطاع الطریق ها رو گرفت!
سرمه: از اون ها بدم می آد.
جاسب: قطاع الطریق ها؟
سرمه: حیوون ها!
جاسب: پس تو هیچی یادت نمی آد!
سرمه: فقط حیوون ها!
جاسب: جنگ؟ جنگ چی؟
سرمه: کدوم جنگ؟
جاسب: می گه کدوم جنگ! آتش توپ و تانک و کاتیوشا؟ سلاح تیربار و کلاشینکف؟ خمپاره انداز و توپخانه ی دور برد؟ منور و تیربار و توپ ضد هوایی؟ (سکوت) هیچ کدوم؟ یعنی جنگو یادت نمی آد؟ جنگ با اون جونورهایی که تو رو به این روز انداختن و منو به این جا رسوندن؟ چی شو بگم تا یادت بیاد؟ ها؟ بگو چی شو بگم؟ از کجا بگم؟ آخه چه طور یادت نمی آد! (سکوت) با سکوت و دوریت منو نکش سرمه! چیزی بگو! نگام کن و باهام حرف بزن!
سرمه: گفتی شوهرمی!
جاسب: آره. عروسی مون یادته؟ جهازتو با شتر آوردن! و من با شمشیر رقصیدم!
سرمه: یادم نمی آد.
جاسب: اهواز عقدت کردم. خانه ی معلم! شاهدامم ناصح و راشد و خلف بودن.
سرمه: هیچ کدومو نمی شناسم.
جاسب: نمی شناسی؟
سرمه: اگه شوهرمی چرا پیشم نبودی؟
جاسب: نبودم؟!
سرمه: نه! پس این همه سال کجا بودی؟!
جاسب: تو جنگ و اسارت. تو کابوس و هزیون. تو وحشت بیداری.
سرمه: وحشت بیداری؟
جاسب: اصطلاح خودته! یادت نمی آد؟ اینو همون روز اول جنگ از زبون خودت شنیدم. (سکوت) هفت سال تو خلوت با خودم تمرین حرف زدن کردم تا امروز جوابی داشته باشم و بتونم سفره ی دلمو بی ترس پیشت وا کنم. و حالا موندم چی بگم؟ کله م پره و زبونم لنگ!
سرمه: چیزی نگو.
جاسب: نگم دلم می ترکه. حرف هام خفه م می کنه. مغزم داغون می شه!
سرمه: پس بگو!
جاسب: چه طوره از وحشت بیداری بگم؟ حمله ی شش مهر! یادت می آد؟ ها؟ می خوای از اون جا بگم؟ شاید ضربه ی اون روز بیدارت کنه! هجوم تانک ها برات مفهومی داره؟ روزی که یهو مثل مور و ملخ راه افتادن طرف مون و مردم، حتی احشام، از ترس به داخل هورالهویزه فرار کردن تا از ترس بمباران هوایی و زمینی اون ها در امون باشن، ها؟ یادته؟ یادته یک شبانه روز تموم چه طور تو اون باتلاق موندیم و از شدت گرما و پشه، تیر دشمنو آرزو کردیم؟ و تو دیدی، و من دیدم، چه طور با شلیک اون ها احشام و مردم زنده زنده تو آتش سوختن، خونه ها ویرون، انبارهای گندم نابود و مزارع یکسر خاکستر شدن؟ تنها سرگرمی من مادرمرده تو اون بیست و چهار ساعت، رادیوی کوچکی بود که تو نیزار پیدا کردم. اون تنها رابط ما با دنیا بود. زیر آتش، تو نیزار، کنار اون جسدها، تنها نشان زنده بودن ما فقط یه ترانزیستوری کوچیک بود! یادته؟ یادته اون جا چه طور رادیو رو ازم گرفتی و پرت کردی تو آب؟ فقط واسه ی این که از رادیو صوت جماهیر یکی از جوونک های شاعرپیشه ی شهر شعری خوند و همه ی جوون ها رو به اسم اون دیکتاتور صدا زد. ابله! مگه می شه همه دارای یه اسم باشن؟ اون هم چه اسمی؟ اون مرتیکه! اون جا بود که من به جای گچ معلمی، تفنگ به دست گرفتم و تو به جای قلم و کاغذ، آمپول و پنی سیلین. تو دوره ای هم که زیر نظر اون چهارتا افسر ژاندارم دیدیم، باز تو کنارم بودی. با هم بودیم. ما شصت نفر بودیم ولی تو به تنهایی برام صد نفر بودی! یک گردان محبت! یک لشکر عاطفه! روزی که ترسیدی هیچ یادم نمی ره، برای اولین بار ترسیدی! ترسیدی چون قرار شد شب من با لباس چوپونی برم وسط تانک های اون ها تا زاغ سیاه شونو چوب بزنم، آمارشونو بگیرم. تو ترسیدی. ترسیدی من کشته بشم. اون هم تو لباس چوپونی! گفتی نرو! گریه کردی. یادته؟ یادته نمی خواستی برم؟ نمی ذاشتی؟ تا این که فرداش دشمن با توپخونه ی دوربرد همه ی ساختمون هامونو به آتش کشید. جاده ها رو خراب و پل ها رو منفجر کرد. در کشتزارها و راه ها مین کار گذاشت و تموم شب به شهر حمله کرد. یادته؟ نگو یادم نیست، چون خودت گفتی برو! و من بهت گفتم این کارو نه برای هویزه که برای عشق تو می کنم. برای دفاع از تو که ناموسمی. زنمی. عشقمی! اینو که بهت گفتم تو خندیدی. خنده ت هنوز یادمه. گفتی چه سر و وضعی! تا حال چوپون ندیده بودیم لفظ قلم صحبت کنه! زیباترین پاداش خستگی من تو همه ی اون سال ها، خنده ی پر از طنز و ناباورانه ی اون روز تو بود! (بغض می کند) درست روزی تو به حرفم خندیدی که اون ها مسیر رودخونه ی کرخه کور و دشت جفیر رو هم گرفتن، چون می خواستن آب خوردن داشته باشن. و تو به حرفم خندیدی چون ما تنها پونصد نفر بودیم با پونصد تفنگ «ام یک» قراضه در برابر اون همه سلاح مدرن! و بستان و سوسنگرد و حمیدیه و تموم مناطق روستایی هویزه مثل شهر رفیع و دهستان شرفه به دست اون ها افتاده بود. همه جا تو چنگ اون ها بود و من تنها یک تفنگ ام یک قدیمی داشتم. و یک فکر: دفاع از تو. دفاع از ناموس تو! و تو حاضر نبودی حرفمو گوش کنی! حاضر نبودی شهرو ترک کنی! حاضر نبودی منو ترک کنی! سرمه این ها رو به یاد بیار و بیش تر از این بر زخم هام نمک نپاش! من دیگه اون جاسب جنگنده ی پرشور و شر نیستم. توانم کم شده. همه جام زخم و زیلیه. زود خسته و ناامید می شم. حالا دیگه همه ی امید و توانم تویی! سرمه! (سکوت)
سرمه: ولم کن! خسته م. بذار بخوابم.
جاسب: نه! نخواب! سرتو بلند کن. گوش بده! حتماً هم یادت نمی آد اون ها چه طور به سرعت حلقه ی محاصره رو تنگ کردن! یادت نمی آد درست همون وقتی که بستان و سوسنگرد سقوط کرد و هزاران نفر به طرف هویزه سرازیر شدن، ما چه طور واسه ی تامین غذای اون همه مهمون تو تنگنا افتادیم! ها؟ یادت نمی آد؟ معلومه این هم یادت نمی آد چه طور پاسگاه های طلائیه، کوشک، شهابی و برزگرو گرفتن! پس چی یادت می آد؟! چی؟ چرا یادت نمی آد که با حمله به هویزه، پاسگاه های خاتمی، کیاندشت و تمامی دشت جفیر سقوط کرد و چندهزار روستایی به اسارت اون ها دراومدن؟! تو می دونی اون ها رو به بصره فرستادن؟ می دونی؟ نگو نمی دونی!! من بهت گفتم از شهر برو بیرون قبل از این که اون ها بیان و تو نرفتی. اونقد نرفتی تا یک دفعه اون ها از قسمت شمالی وارد شهر شدن. حالا به غیر از مردم شهر و روستاهای دور و بر، هزاران نفر از اهالی سوسنگرد هم که نمی دونستن هویزه اشغال شده وارد شهر می شدن. اون ها نمی دونستن دیگه حق بیرون رفتن از شهرو ندارن. نمی دونستن دیگه شهر یه زندون بزرگ شده! و تو بیرون نرفتی! پل، بخشداری، ادارات، پمپ بنزین، کشتزارها و همه جا در اختیار اون ها بود و تو باز هم بیرون نرفتی! گفتی کجا؟ گفتی بی تو کجا برم؟ اینو گفتی و منو واسه ی همیشه شیفته و شرمنده ی خودت کردی! گفتی وقتی هیچ کس نمی تونه از شهر بره بیرون، و آب و برق و تلفن قطعه، و سیل آواره ها ادامه داره و مردم تنها و بی پشت و پناهن، کجا برم؟ مگه خونم از اون ها رنگین تره؟ تازه کجا برم؟ کجا برم بی تو؟ و تو کنارم موندی. کنارم بودی! یادته؟! حتی وقتی اون ها تو جهاد کشاورزی مستقر شدن، و وقتی هم اون سرایدار جلنبر مدرسه رو فرماندار شهر کردن و خواستن شناسنامه ها رو عوض کنن، تو باز نرفتی تا منو در نفرت از اون ها قاطع تر کنی، جسورتر کنی! خواهش می کنم سرمه! به یاد بیار! به یاد بیار و بگو این ها رو دیدی تا در وجود خودم هم شک نکنم! حمید کوتی رو که دیگه خوب به یاد داری؟ اون مستخدم مدرسه ی خودت بود زن! اول تو اونو شناختی! تو بودی گفتی چه دنیای گند و ناپایداری! ببین چه طور مستخدم های مدرسه یک شبه فرماندار و امیر می شن! چه غبغبی! ببین چه بادی تو گلو انداخته مردک؟! وقتی هم منو انتخاب کردن تا واسه ی بردن نظامی ها و فارس زبون ها، شبانه به روستا برم، باز تو هیچ خمی به ابرو نیاوردی! من تو دلم کمی ترسیدم اما تو پردلم کردی. گفتی برو. گفتی اون ها که نباید به دست این بی رحم ها بیفتن. گفتی کار درستیه پنهون کردنشون. نباید گیر بیفتن. به اون ها احتیاج داریم! این بود همه ی اون ها رو با لباس محلی به روستا بردم. باید نیمی شونو می بردم شرفه و جرایر، نیمی زین الدین و سنگر. ناچار بودم. وقت رفتن جرئت نکردم تو چشمات نگاه کنم. سیاهی چشمات منو می ترسوند. نمی دونم چرا. تو عمقش چیزی دیدم تاریک. تا اون لحظه ندیده بودم. هیچ خوشایند نبود. اولین بار بود از هم جدا می شدیم. می دونستم تو هم ناچاری تو شهر بمونی و بری کمک زن و بچه ها، کمک زخمی ها و گرسنه های آواره ای که تو چهار دسته و از چهار سو، زیر بمباران، شب ها به شهر پناه می آوردن. می بایست کسایی می موندن تا به دادشون برسن! می دونم! یادمه. یادمه تنها گفتی: برو! زود! ولی زود برگرد! زود! و پشت کردی و رفتی. دور شدی. من اشک ریختم. ولی تو نریختی. من لرزیدم اما تو نلرزیدی! بعدها فهمیدم واسه ی این بود ترس و تردیدمو بیش تر نکنی. من دنیا و جنگ و هویزه رو با تو و برای تو می خواستم! نه بی تو. من و تو ناچار از هم جدا شدیم. تموم نیروهای شهر، مثل من و تو، دو دسته شدن. نیمی روستا، نیمی شهر. من مال نیمه ی روستا بودم و فکر می کردم خطر بیش تر اون جاست. ترس اون جاست. مرگ اون جاست. اما ترس و مرگ و خطر تو شهر بود. و سه روز بعد وقتی به شهر برگشتم، به جای یزله و شادی، غصه و اندوه دیدم. من دیگه ندیدمت. نبودی! هیچ جا نبودی. دشمن تو و هزاران نفر مثل تو رو با خودش برده بود و من نمی دونستم کجا! تو به اسارت رفتی و من آزاد بودم! سرمه من آزاد بودم و تو نبودی. هیچ جا نبودی! سکوت نکن! چیزی بگو. حرفی، آهی، تائیدی، سرزنشی، نیشی، اعتراضی، فوشی! ولی سکوت نکن! واسه ی هرچی سکوت کردی، واسه ی رنج ها و جستجوهای چندساله ام سکوت نکن! واسه ی جبران ناامیدی و عصبیت و بیماریم تو اون سال ها، دست کم تو سرم مشت بزن! صورتمو با چنگ خونی کن! به روم تف بنداز! تا باورم بشه و بدونم این تویی که پیداش کرده م و نسبت به من و حضورم بی تفاوت نیست! و من اون همه رنجو واسه ی هیچ و پوچ تحمل نکرده م! (سکوت)
سرمه: تحمل؟

نظرات کاربران درباره کتاب اگر نرفته بودی... و سه نمایشنامه دیگر