فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طغیان ببر

کتاب طغیان ببر

نسخه الکترونیک کتاب طغیان ببر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب طغیان ببر

آن روز صبح، راب بعد از این‌که ببر را پیدا کرد رفت و زیر تابلویِ مُتل کنتاکی استار(۱) نشست و مثل روزهای دیگر منتظر آمدن اتوبوس مدرسه شد. تابلوی کنتاکی استار ترکیبی بود از ستاره‌ی نئون زردی که در تکه‌ای نئون آبی به شکل ایالت کنتاکی، بالا و پایین می‌رفت. راب از این تابلو خوشش می‌آمد، توی دلش این حس را داشت که برایش خوش‌شانسی می‌آورد. البته پیدا کردن ببر هم خودش یک‌جور خوش‌شانسی بود و راب این را خوب می‌دانست. آن روز که ببر را پیدا کرده بود، داشت بی‌هدف و سرگردان در بیشه‌ی پشت مُتل قدم می‌زد به امید این‌که شاید گم‌وگور بشود یا حتی خرسی پیدا شود و بخوردش تا دیگر مجبور نباشد به مدرسه برگردد که ناگهان خودش را مقابل پمپ‌بنزین مخروبه و متروکه‌ی بیوچمپ دید. کنارِ ساختمان، قفسی بود که ببر زنده‌ای داشت در آن قدم می‌زد، باورش مشکل بود، ولی ببری زنده و غول‌پیکر، خشمگین و در دام افتاده، در قفس، جلو و عقب می‌رفت. پوستش نارنجی، طلایی بود و چنان تابناک که گویی خودِ خورشید را می‌دیدی. صبحِ زود بود. انگار آسمان دوباره می‌خواست ببارد. تقریبا دو هفته‌ای می‌شد که هر روز باریده بود. هوا خفه و مه‌آلود بود. در چشمِ راب، ببر، جادویی از ناکجاآباد بود. راب مبهوت از آن‌چه که یافته بود به تماشا ایستاد به ببر زُل زد. لحظه‌ای ترسید. ترسید که اگر زیاد به ببر نگاه کند، ببرِ جادویی محو و نابود شود. چند لحظه‌ای خیره، ببر را نگاه کرد؛ بعد برگشت و دوید به طرف متل «کنتاکی استار». در همه‌ی طول راه به آن‌چه دیده بود شک داشت. اما ضربان قلبش که به همراه گام‌های تندش می‌زد حقیقتِ وجودِ ببر را برملا می‌کرد و می‌گفت: بَبر، بَبر، بَبر.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.69 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب طغیان ببر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

آن روز صبح، راب بعد از این که ببر را پیدا کرد رفت و زیر تابلویِ مُتل کنتاکی استار(۱) نشست و مثل روزهای دیگر منتظر آمدن اتوبوس مدرسه شد. تابلوی کنتاکی استار ترکیبی بود از ستاره ی نئون زردی که در تکه ای نئون آبی به شکل ایالت کنتاکی، بالا و پایین می رفت. راب از این تابلو خوشش می آمد، توی دلش این حس را داشت که برایش خوش شانسی می آورد.
البته پیدا کردن ببر هم خودش یک جور خوش شانسی بود و راب این را خوب می دانست. آن روز که ببر را پیدا کرده بود، داشت بی هدف و سرگردان در بیشه ی پشت مُتل قدم می زد به امید این که شاید گم وگور بشود یا حتی خرسی پیدا شود و بخوردش تا دیگر مجبور نباشد به مدرسه برگردد که ناگهان خودش را مقابل پمپ بنزین مخروبه و متروکه ی بیوچمپ دید. کنارِ ساختمان، قفسی بود که ببر زنده ای داشت در آن قدم می زد، باورش مشکل بود، ولی ببری زنده و غول پیکر، خشمگین و در دام افتاده، در قفس، جلو و عقب می رفت. پوستش نارنجی، طلایی بود و چنان تابناک که گویی خودِ خورشید را می دیدی.
صبحِ زود بود. انگار آسمان دوباره می خواست ببارد. تقریبا دو هفته ای می شد که هر روز باریده بود. هوا خفه و مه آلود بود. در چشمِ راب، ببر، جادویی از ناکجاآباد بود. راب مبهوت از آن چه که یافته بود به تماشا ایستاد به ببر زُل زد. لحظه ای ترسید. ترسید که اگر زیاد به ببر نگاه کند، ببرِ جادویی محو و نابود شود. چند لحظه ای خیره، ببر را نگاه کرد؛ بعد برگشت و دوید به طرف متل «کنتاکی استار». در همه ی طول راه به آن چه دیده بود شک داشت. اما ضربان قلبش که به همراه گام های تندش می زد حقیقتِ وجودِ ببر را برملا می کرد و می گفت: بَبر، بَبر، بَبر.
این چیزی بود که وقتی راب زیر تابلوی ستاره ی متل کنتاکی، منتظرِ آمدن اتوبوس مدرسه بود، به آن فکر می کرد: «بَبر». دیگر به کهیر پاهایش، یا به خارشِ تاول های انگشتان پاهایش که اِنقدر می سوختند که گویی مار گزیده بودشان هم فکر نمی کرد. پدرش گفته بود که هرچه قدر کم تر به تاول ها فکر کنی کم تر اذیتت می کنند.
به مادرش هم دیگر فکر نمی کرد. اصلاً از صبح همان روزی که مادرش را به خاک سپرده بودند دیگر به او فکر نکرده بود. صبحِ روز خاک سپاری، وقتی که از شدت گریه به هق هق افتاده بود، طوری که قفسه ی سینه و دلش درد گرفته بود؛ پدرش همان طور که در کنارش ایستاده بود و نگاهش می کرد؛ زده بود زیر گریه.
آن روز صبح، هر دو کت و شلوار پوشیده بودند. کتِ پدرش خیلی تنگ و کوتاه بود، به طوری که وقتی می خواست سیلی ای به راب بزند تا دیگر گریه اش را تمام کند، درز زیربغل کتش شکافت.
پدر، بعد از آن که سیلی ای به راب زده بود، گفته بود که: «گریه دردی رو دوا نمی کنه، اون با گریه دیگه برنمی گرده.»
شش ماه از آن موقع می گذشت. شش ماهی که او و پدرش از جَکسون ویل، به لیستر آمده بودند و راب در این مدت هرگز گریه نکرده بود، حتی برای یک بار.
آخرین چیزی که صبحِ روزِ پیدا کردنِ ببر، راب به آن فکر نکرده بود، سوار شدن به اتوبوسِ مدرسه و نورتون و بیلی تری مونگر، آن دو سگِ زنجیری و گرسنه ای بود که مشتاق حمله به او بودند.
راب رَوشِ مخصوصی برای فکر نکردن به بعضی چیزها داشت. در ذهنش چمدانی را تصور می کرد. درست مثل همان چمدانی که وقتی داشتند از جَکسون ویل به این جا می آمدند به همراه داشت. تصور می کرد که همه ی احساساتش در این چمدان است و آن قدر پر شده که باید رویش بنشیند تا بتواند قفلش کند. این روشی بود که او برای فکر نکردن به بعضی چیزها از خودش درآورده بود. البته بعضی اوقات خیلی سخت بود که بتواند چمدان را بسته نگه دارد. اما حالا چیزی داشت که می توانست روی آن بگذارد تا هرگز باز نشود، ببر.
همان طور که زیرِ تابلوی کنتاکی استار، منتظرِ رسیدن اتوبوس مدرسه نشسته بود و همان طور که اولین قطرات باران از آسمانِ گرفته و غمناک می بارید، راب تصور کرد که ببر، پرغرور و قدرتمند، روی چمدانِ احساساتش نشسته و چشمان طلایی اش را به هم می زند و اجازه نمی دهد تا هیچ کدام از فکر ناکردنی هایش به بیرون رخنه کند.

فصل دوم

به محضِ این که راب پایش را داخل اتوبوس مدرسه گذاشت نورتون تری مونگر شروع کرد: «این جا رو باش، کنتاکی استار وارد می شود. ستاره بودن خیلی حال می ده؛ مگه نه؟» نورتون در راهروی وسط اتوبوس ایستاده و راه راب را سد کرده بود. راب شانه هایش را بالا انداخت.
نورتون، برادرش را صدا زد و گفت: «اوهو، نمی دونه. آهای بیلی، نمی دونه ستاره بودن چه مزه ای داره.»
راب از کنار نورتون خودش را سُراند و رفت ته اتوبوس و روی صندلی آخر نشست.
بیلی تری مونگر گفت: «آهای، می دونی چیه؟ این جا کنتاکی نیست. فلوریداس(۲).»
بعد دنبالِ راب راه افتاد و پهلویش نشست. صورتش را اِنقدر نزدیک راب برد که او می توانست بوی دهانش را حس کند. بوی بدی می داد. بوی فلز زنگ زده. بیلی با چشمانی که زیر سایبان کلاه بیس بالش برق می زد گفت: «تو یکی ام کنتاکی استار که سهله، ستاره ی هیچ خراب شده ای نیستی.»
راب گفت: «باشه.»
بیلی از پهلو راب را محکم فشار داد، نورتون هم در حالی که بادی به غبغب انداخته بود، آمد تو اتوبوس و به بیلی تکیه داد. دسته ای از موهای راب را گرفت و با بند انگشتان دست دیگرش پشت سرهم به جمجمه ی راب کوبید.
راب هم چنان نشسته بود و تحمل می کرد. می دانست که اگر تلافی کند ماجرا بیش تر طول می کشد، ولی اگر تحمل کند، بالاخره حوصله شان سر می رود و رهایش می کنند. هر روز تا هنگام رسیدن به شهر، مسافران اتوبوس تنها همین سه نفر بودند و آقای نلسون، راننده ی اتوبوس، وانمود می کرد که از هیچ چیزی خبر ندارد. او فقط صاف و مستقیم، رو به جلو زُل می زد و رانندگی اش را می کرد و آهنگ هایی را با سوت می زد که اصلاً آهنگ نبودند. کاری هم به کار آن سه تا نداشت.
بیلی گفت: «همه جاشو گند وَرداشته.» بعد با انگشت، به پاهای راب اشاره کرد و ادامه داد: «ایناها»، بعد رویش را به طرف نورتون کرد و گفت: «چِندِشِت نمی شه؟»
نورتون در حالی که هم چنان حواسش به این بود که بندِ انگشت هایش را با فشار هرچه تمام تر در جمجمه ی راب فرو کند، جواب داد: «چرا.» راب درد داشت ولی گریه نمی کرد. گویی کسی در دنیا نبود که بیش تر از او طاقت داشته باشد. از بس که گریه نکرده بود دیگر در کارش استاد شده بود و همین کارش نورتون و بیلی تری مونگر را وحشی تر می کرد؛ و امروز، راب به دلیل پیدا کردنِ ببر، قدرت بیش تری پیدا کرده بود. تنها کافی بود که به ببر فکر کند تا دیگر هیچ کس، هیچ جوری، نتواند اشکش را دربیاورد.
هنوز در نیمه ی راه شهر بودند که ناگهان اتوبوس ترمز کرد. ایستادنِ اتوبوس در جاده، آن هم در وسطِ راه، چنان غافلگیرکننده بود که نورتون و بیلی دست از سرِ راب برداشتند.
نورتون فریاد کشید: «هی، آقای نلسون، چی کار می کنی؟»
بیلی هم در ادامه داد کشید: «این جا که ایستگاه نداریم آقای نلسون؟»
ولی آقای نلسون بی اعتنا به حرف های بچه ها و همان طور که آهنگ های بی آهنگش را با سوت می زد، درِ اتوبوس را باز کرد. نورتون، بیلی و راب با دهان باز و در سکوت، دختری را دیدند که با موهایی زرد و پیراهنِ توردارِ صورتی از پله ها بالا آمد و سوار اتوبوس شد.

فصل سوم

در مدرسه، هیچ دختری پیراهن توردار صورتی نمی پوشید. همه، حتی راب این را می دانستند. راب وقتی دید که آن دختر سوار اتوبوس شد نفسش بند آمد. حالا در این اتوبوس یکی بود که از خودش هم غریبه تر بود. راب این را مطمئن بود.
نورتون داد زد: «هی! به این می گن اتوبوس مدرسه ها!!!.»
دختر گفت: «خودم می دونم.» صدای بَم و زمختی داشت و کلمات چنان شمرده شمرده از دهانش بیرون می آمدند، که گویی ابتدا هر کدامشان را با دقت برش زده بودند.
بیلی گفت: «هَمچین لباس پوشیدی انگار می خوای بری مهمونی.» بعد با آرنجش به دنده های راب زد و ادامه داد: «ولی این اتوبوسه نمی ره جشن و مهمونی.»
نورتون خندید و شوخی کنان یکی تُو سر راب زد.
دختر همان طور که وسط اتوبوس ایستاده بود و با هر حرکت اتوبوس این طرف و آن طرف می شد به آن ها زُل زد و بالاخره گفت: «اگه شماها لباس خوب ندارین بپوشین تقصیر من چیه!» بعد نشست و پشتش را به آن ها کرد.
نورتون گفت: «هی، ببخشین. منظوری نداشتیم. و پرسید: «اسمت چیه؟»
دختر سرش را برگرداند و نگاه شان کرد. دماغ و چانه ی نوک تیزی داشت و چشمانش سیاه بود.
دختر گفت: «سِستین.»
بیلی سوتی کشید و گفت: «سِستین! این اسم مسخره دیگه چه جور شه؟»
دختر شمرده، واضح و رَسا گفت: «اسم یه کلیساست.»
راب مات و مبهوت به او زُل زد.
دختر به راب گفت: «داری به چی نگاه می کنی؟»
راب سرش را تکان داد.
نورتون گفت: «راست می گه دیگه.» بعد یکی زد تُو گوش راب و گفت: «بچه مریض! می گی یا نه؟ به چی زُل زده بودی؟»
بعد هر دو بادی به غبغب انداختند و رفتند و روی صندلیِ پشتِ دخترِ تازه وارد نشستند.
آن ها یواش یواش داشتند چیزهایی به دختر تازه وارد می گفتند که راب نمی توانست بشنود. راب داشت به کلیسای سِستین(۳) فکر می کرد. او تصویرِ کلیسا را در کتابِ هنر بزرگی که خانم دوپری در قفسه ی کوچکی در کتابخانه ی پشت میزتحریرش گذاشته بود، دیده بود. ورق های کتاب، لیز و براق بودند. ورق زدن هر صفحه ی آن کتاب، حسِ خوش و شیرینی چون نوشیدن آبی خنک در چله ی تابستان به او می داد. خانم دوپری به خاطر رفتارِ خوب او در کتابخانه و ساکت بودنش، اجازه داده بود تا آن کتاب را ورق بزند.
در آن کتاب، تصویر زیبایی از کلیسای سِستین بود. خدا دستش را به سوی حضرت آدم دراز کرده بود تا بگیرَدَش. انگار که داشتند گرگم به هوا بازی می کردند.
راب از پنجره، به بارانِ یک نواختی که از آسمانِ غم گرفته و ابری به جاده ی خاکستری می بارید، نگاه می کرد. داشت به ببر فکر می کرد. همین طور به خدا و حضرت آدم. به سِستین هم فکر می کرد. ولی دیگر به کهیر پاهایش، مادرش و حتی نورتون و بیلی تری مونگر فکر نمی کرد. همه ی این ها را در چمدان احساساتش گذاشته و درش را بسته بود.

فصل چهارم

سِستین و راب هم کلاسی بودند. کلاس ششمی. خانم سوآمز، سِستین را مجبور کرد تا جلو بچه ها بایستد و خودش را معرفی کند.
او با صدای بَمش گفت: «اسم من سِستین بِی لی یه.» همه ی بچه ها با دهانِ باز طوری به او و لباس صورتی اش زُل زده بودند که انگار از کره ی دیگری آمده بود. راب سرش پایین بود و داشت به میزتحریرش نگاه می کرد. می دانست که نباید به او زُل بزند. برای همین هم خودش را سرگرم کشیدن تصویر ببر کرده بود.
خانم سوآمز گفت: «چه اسم قشنگی.»
سِستین گفت: «متشکرم.»
پاتریس ویل کنیز که جلو راب نشسته بود خرناسی کشید و نُخودی خندید، بعدش بلافاصله جلو دهانش را گرفت.
سِستین گفت: «من مالِ فیلادلفیایِ(۴) پنسیلوانیام(۵). جایی که ناقوسِ آزادی(۶) به صدا دراومد. از جنوبیا هم بدم میاد چون همه شون بی سوادَن و از هیچی خبر ندارن.» بعد با گستاخی همه ی کلاس را از نظر گذراند و ادامه داد: «قرارم نیست تُو لیستر زیاد بمونم. هفته ی دیگه بابام میاد که منو با خودش ببره.»
خانم سوآمز گفت: «بسیار خب، خیلی متشکرم که خودتو معرفی کردی. سِستین بِی لی، حالا می تونی بری بشینی سرِ جات تا بیش تر از این چرت و پرت نگفتی.»
همه ی کلاس زد زیر خنده. راب همین که سِستین سر جایش نشست سرش را بالا گرفت. سِستین داشت خیره خیره نگاهش می کرد. بعد هم زبانش را برایش درآورد. برای او! راب هم سرش را تکان داد و مشغول کشیدن نقاشی اش شد.
او داشت ببر را با مداد می کشید، ولی هدفش حکاکی ببر بود. مادرش وقتی که در بستر بیماری بود به او یاد داده بود که چه طور به یک تکه چوب جان بدهد. آن وقت ها راب، لبِ تخت مادرش می نشست تا حرکات دست های سفید و ظریف مادرش را از نزدیک ببیند.
پدرش می گفت: «اِنقدر اون تختو تکون نده، مادرت درد داره.»
مادرش می گفت: «نه رابرت، کاری بهم نداره.»
بعد پدرش می گفت: «از بس با این یه تیکه چوپ ور می ری پاک خودتو خسته می کنی.»
و مادرش می گفت: «نه، حالم خوبه. می خوام چیزی رو که بلدم به رابرت هم یاد بدم.»
ولی بعد، مادرش به او می گفت که قرار نیست همه ی زیر و بم حکاکی را یاد بگیرد و خودِ راب همین جوری هم خیلی چیزها را بلد است. خود او می داند که چه کار کند، و دست های کارآمدی هم دارد.
معلمش گفت: «راب، باید یه سری بری دفتر آقای مدیر.»
راب آن قدر سرگرم کار روی ببر بود که صدای معلمش را نشنید. داشت فکر می کرد که چشم های ببر چه جوری بود.
خانم سوآمز گفت: «رابرت، رابرت هورتون.»
راب سرش را بالا گرفت. رابرت اسم پدرش هم بود. مادرش همیشه پدرش را راب صدا می کرد. معلمش گفت: «آقای فِلِمِر توی دفترش کارِتْ داره. فهمیدی؟»
راب گفت: «بله خانم.»
از جایش بلند شد و عکسی را که از ببر کشیده بود تا کرد و وقتی داشت آن را در جیبِ عقب شلوارش می گذاشت، جیسون آتمِیر برایش پشت پا گرفت و گفت: «به امید دیدار، عقب افتاده.» و سِستین با چشم های ریزش راب را نگاه کرد. نگاهی پر از نفرت و انزجار.

فصل پنجم

دفتر مدیر، کوچک و تاریک بود. بوی توتون می داد. منشی دفتر، سرش را بالا گرفت و تا راب را دید موهای طلایی رنگش را تکان داد و گفت: «برو اون پشت. منتظرته.»
آقای فلمر، همین که راب توی دفترش قدم گذاشت، شروع کرد: «راب»
راب گفت: «بله قربان.»
آقای فلمر گفت: «بشین.» بعد با دستش به صندلی پلاستیکی نارنجی رنگی که جلو میز کارش بود اشاره کرد.
راب نشست.
آقای فلمر گلویش را صاف کرد. بعد روی دسته ای از موهایش که یک وری شانه کرده بود تا بلکه بتواند طاسی وسط سرش را پنهان کند آهسته دست کشید. بعد دوباره گلویش را صاف کرد و بالاخره گفت: «راب، ما یه خورده نگرانیم.»
راب سرش را تکان داد. آقای فلمر همیشه سر صحبت را با راب این طوری باز می کرد. او همیشه نگران بود. نگران این که نکند راب با بچه های مدرسه بروبیا داشته باشد، نگران این که نکند راب کاری به کار بچه های مدرسه نداشته باشد و نگران این که نکند به هر صورتی، راب مشکلی در مدرسه به وجود بیاورد.
«راجع به پاهاته. آره. پاهات. هنوزم از اون پماده می زنی؟»
راب گفت: «بله قربان.» او عوض این که به آقای فلمر نگاه کند، داشت به دیوار پشت سر مدیر که ردیف به ردیف با قاب هایی از گواهینامه ها، دیپلم ها و تقدیرنامه ها تشکر و... پر شده بود، نگاه می کرد.
آقای فلمر گفت: «می شه یه نگاهی... اِ... بندازم؟» بعد از روی صندلی اش بلند شد و تا وسط های میزتحریرش آمد تا پاهای راب را ببیند.
بعد از چند لحظه راب گفت: «بله قربان.» آقای مدیر بعد از این که پاهای راب را دید عقب رفت و پشت میزتحریرش نشست. دست هایش را درهم قفل کرد و بند انگشت هایش را شکست و بعد دوباره صدایش را صاف کرد.
گفت: «راب، قضیه از این قراره که بعضی از این پدر مادرا که نمی خوام اسم شون رو بیارم نگرانند که نکنه مریضی تو واگیر داشته باشه. واگیر می دونی یعنی چی؟ یعنی این که شاید مریضی تو رو، بچه های دیگه هم بگیرن.» آقای فلمر دوباره گلویش را صاف کرد و به راب خیره شد.
گفت: «راست شو بگو پسرم. هنوزم از همون دوائه که قبلاً بهم گفته بودی به پاهات می زنی؟ همونی که اون دکتره توی جکسون ویل(۷) بهت داده بود؟ همونو می زنی؟»
راب گفت: «بله قربان.»
آقای فلمر گفت: «خب، بذار نظرمو بهت بگم. می خوام صاف و پوست کنده باهات حرف بزنم. من فکر می کنم بهتره که تو چند روزی خونه بمونی و مدرسه نیای. کاری که ما می کنیم اینه که بذاریم دوائه رو پاهات بمونه. شاید اثرشو کرد. اصلاً شاید معجزه ای کرد و پاهات خوب شد. بعد، وقتی پاهات خوب شدن برگرد مدرسه. خب، نظرت چیه؟»
راب سرش را پایین انداخت و به پاهایش زُل زد. حس می کرد که از شدت هیجان ببرِ داخلِ جیب شلوارش هم شعله ور شده، ولی حواسش را جمع کرد. حواسش را جمع کرده بود تا مبادا ذره ای از ذوق و خوشی درونش به بیرون رخنه کند.
آهسته گفت: «بله قربان، فکر خوبیه.»
آقای فلمر گفت: «آره، منم فکر می کردم که با پیشنهادم موافق باشی. حالا بهت می گم که می خوام چی کار کنم. الان یه یادداشت واسه ی والدینت ــ والدین که نه، منظورم باباته ــ می نویسم و براش می گم که چی به چیه. اگه دلش خواست می تونه بهم زنگ بزنه تا با هم راجع به این قضیه صحبت کنیم.»
راب در حالی که سرش را پایین انداخته بود دوباره گفت: «بله قربان.» می ترسید سرش را بالا بگیرد.
آقای فلمر گلویش را صاف کرد، سرش را خاراند و مجددا دسته موی وسط سرش را به آهستگی مرتب کرد و شروع به نوشتن کرد.
وقتی کارش تمام شد یادداشت را به راب داد. راب یادداشت را گرفت و از دفتر مدیر بیرون آمد. کاغذ را به دقت تا کرد و توی جیب عقب شلوارش گذاشت، پهلوی طرحی که از ببر کشیده بود.
و سرانجام لبخند زد، چون او چیزی می دانست که آقای فلمر نمی دانست. او می دانست که پاهایش هیچ وقت مثل روز اول نخواهند شد.
دیگر خلاص شده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب طغیان ببر

کارای ای نویسنده عالیه...خیلی لذت بردم
در 1 سال پیش توسط حمیده هاشمی