فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تعالیم کریشنامورتی

نسخه الکترونیک کتاب تعالیم کریشنامورتی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تعالیم کریشنامورتی

فکر حاصل زمان و مترادف با زمان است؛ حاصل تجربه است؛ حاصل دانش و دانستگی است. دانش و دانستگی جزیی جدایی‌ناپذیر از زمان‌اند. زمان دشمن روانی انسان است. اعمال ما مبتنی بر دانش، و بنابراین مبتنی بر زمان است. در این صورت انسان همیشه اسیر و برده گذشته است.
انسان هنگامی که نسبت به حرکت ساختار «خود اشعاری» خویش توجه و آگاهی دارد، به وضوح می‌بیند که بین فکر کننده و فکر، بین مشاهده کننده و آن‌چه مشاهده می‌شود، بین تجربه کننده و تجربه نوعی جدایی و دوگانگی کاذب و مجازی وجود دارد. در این توجه کشف می‌کند که همه این جدایی‌ها یک توهّم است. تنها در این صورت است که مشاهده خالص است؛ که بصیرت و ادراکی وجود دارد بدون هرگونه سایه گذشته. این بصیرتِ فارغ از زمان منجر به تغییری عمیق و اساسی در ذهن می‌گردد. نفی کامل، اساس هستی است؛ اساس چیزی است که واقعیت دارد. وقتی همه آن چیزهایی که عشق نیستند - از قبیل میل و لذت - نفی شدند، نیست شدند؛ آن‌چه متجلّی می‌گردد، آن‌چه وجود دارد، عشق است - عشق با شفقت، بصیرت، بینش، آگاهی و شعور واقعی آمیخته به آن.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تعالیم کریشنامورتی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

می پرسید اساس تعلیمات تو چیست؟ خودم هم نمی دانم. نمی توانم آن را در چند کلمه بگنجانم؛بیان کنم. می توانم؟
می پرسید تعلیمات چیست؟ پاسخ این است: نه مدرسی در کار است و نه درسی. این بخشی از تعلیمات است.
پرسیدید: تعلیمات چیست؟ نه؟ این طور بگویم: آن جا که «خود» شما هست، تعلیماتی در کار نیست.
تعلیمات این است، یا چنین می گوید: «به خویشتن خود بنگر؛ به عمق هستی خود فرو رو؛ ببین در آن عمق چه می گذرد؛ آن چه را می گذرد درک کن؛ و به ورای آن برو.»
اینک به دقّت گوش کن: من هم معلم خویشم و هم شاگرد خویش. تو نیز چنینی.
و اگر تو از زندگی خویش یک منجلاب ساخته ای، آن را دگرگون نمای. هم اکنون آن را دگرگون نمای، نه فردا. اگر نسبت به هستی خویش اطمینان نداری، ببین چرا چنین است؛ و نسبت به هستی خود اطمینان پیدا کن. اگر اندیشه تو یک روال صحیح و منطقی ندارد، آن را براساس منطق استوار گردان.

۱. جوهر تعالیم

جوهر تعالیم کریشنامورتی ضمن سخنرانی یی که در سال ۱۹۲۹ ایراد نمود تبیین شده است. در آن سخنرانی می گوید: «حقیقت سرزمینی است بدون معبر، راهی به سوی آن نیست.» (و این به دلیل ناشناختگی حقیقت است. حقیقت مکان معین و ثابتی ندارد؛ بنابراین راهی هم به سوی آن نیست.) انسان نمی تواند از طریق تشکیلات مبتنی بر تشریفات، از طریق مسلک ها و ایدئولوژی ها، از طریق مرشدها، کشیش ها و اوراد و شعایرشان، و نیز از طریق دانش های فلسفی یا تکنیک های روانشناسی به حقیقت برسد. شخص باید حقیقت را در آینه روابط کشف کند، رابطه با خویشتن خود و با مجموعه قضایا و پدیده های زندگی. از طریق درک و شناخت محتویات ذهن خویشتن خود، و از طریق فعل و انفعالاتی که در ذهن حادث می شود حقیقت قابل کشف است، نه از طریق تجزیه و تحلیل های ذهنی، نظری و سطحی؛ یا از طریق درون نگری عیب جویانه.
انسان درون خویش تصاویری ساخته به امید این که به وسیله آن تصاویر احساس ایمنی نماید - تصاویر مذهبی، سیاسی، شخصی و غیره. این تصاویر خود را در شکل نمادها و سمبل ها، ایده ها، نظریات و باورها متجلی می نمایند. بار سنگین آن تصاویر یا ایده ها نحوه اندیشیدن فرد، روابط او، زندگی روزمرّه او و تمام ابعاد وجودی او را تحت تاثیر خود قرار می دهند و بر او حاکمیت می یابند. و حاکمیت همین تصاویر است که علت و عامل مسایل ما است؛ زیرا تصاویر انسان ها را در تمام روابط از یکدیگر جدا می کنند. ادراک و تصوّر شخص از زندگی به وسیله تصاویری شکل می گیرد که قبلاً در ذهنش ثبت شده است. محتویات ظرف اِشعار و خود اِشعاری او عین اشعاری است که همان تصاویر به او داده اند؛ در او ایجاد کرده اند. و محتویات این «اشعار» یا «خود اشعاری»، مشترک بین همه انسان ها است؛ مربوط به نوع انسان است! علّت فردیت انسان ها، نام آن ها، شکل خاص آن ها و فرهنگ و اخلاق سطحی ای است که از محیط تربیتی خود گرفته اند. فردیتی که جوهر هستی انسان را تشکیل می دهد، آن چیزی که در هر فرد یگانه و بی نظیر است وابسته به این چیزهای سطحی و عارضی نیست. آن یگانه هنگامی هست که انسان از محتویات خود اشعاری(consciousness)آزاد گشته است.
آزادی یک واکنش نیست؛ در آزادی انتخاب وجود ندارد. (هنگامی که شما می گویید من این را انتخاب کنم یا آن را، اسیر تضاد هستید؛ مواجه با دوگانگی هستید. در آزادی به معنای واقعی تضاد وجود ندارد و عمل یک دله است. و این عمل فرق می کند با «عکس العمل» یا واکنش - واکنش که ریشه در تضاد دارد - پاسخی است به یکی از دو موضوع متضاد.) این فقط یک تظاهر و وانمود است که اشخاص تصوّر می کنند چون آزادی انتخاب دارند، انسانی آزادند! آزادی یعنی مشاهده ناب و خالص؛ بدون هرگونه محرّک و انگیزه. آزادی چنین نیست که شما به مرحله ای از رشد برسید سپس آزادی حاصل کنید. آزادی هم اکنون است؛ در اولین قدم است؛ جزیی از وجود و بودنش هم اکنون شما است. در نفس مشاهده، شخص شروع می کند به کشف این حقیقت که آزاد نیست، که آزادی مفقود است. آزادی در آگاهی بدون انتخاب و بدون ردّ و قبول نسبت به جریان لحظه به لحظه زندگی روزمرّه و نسبت به واقعیت آن چیزی که شخص هست تحقق می یابد.
فکر حاصل زمان و مترادف با زمان است؛ حاصل تجربه است؛ حاصل دانش و دانستگی است. دانش و دانستگی جزیی جدایی ناپذیر از زمان اند. زمان دشمن روانی انسان است. اعمال ما مبتنی بر دانش، و بنابراین مبتنی بر زمان است. در این صورت انسان همیشه اسیر و برده گذشته است.
انسان هنگامی که نسبت به حرکت ساختار «خود اشعاری» خویش توجه و آگاهی دارد، به وضوح می بیند که بین فکر کننده و فکر، بین مشاهده کننده و آن چه مشاهده می شود، بین تجربه کننده و تجربه نوعی جدایی و دوگانگی کاذب و مجازی وجود دارد. در این توجه کشف می کند که همه این جدایی ها یک توهّم است. تنها در این صورت است که مشاهده خالص است؛ که بصیرت و ادراکی وجود دارد بدون هرگونه سایه گذشته. این بصیرتِ فارغ از زمان منجر به تغییری عمیق و اساسی در ذهن می گردد. نفی کامل، اساس هستی است؛ اساس چیزی است که واقعیت دارد. وقتی همه آن چیزهایی که عشق نیستند - از قبیل میل و لذت - نفی شدند، نیست شدند؛ آن چه متجلّی می گردد، آن چه وجود دارد، عشق است - عشق با شفقت، بصیرت، بینش، آگاهی و شعور واقعی آمیخته به آن.

لندن، ۲۱ اکتبر ۱۹۸۰

۲. هنگامی که شروع به اندیشیدن مستقل نمودم...

هنگامی که من شروع به اندیشیدن مستقل و آزاد کردم - و اکنون چند سالی از آن تاریخ می گذرد - خود را در حال طغیان و انقلاب یافتم. از هیچ تعلیماتی احساس رضایت نداشتم؛ هیچ «اتوریته»ای مرا خشنود نمی کرد. می خواستم برای خودم کشف کنم، دریابم که معنای «معلم جهانی» چیست؛ و حقیقت پنهان در ورای شکل و فرم ظاهری این «معلم جهانی» چیست.(۱) قبل از این که خودم به تفکر آزاد و مستقل بپردازم، قبل از این که قابلیت و ظرفیت تفکر آزاد پیدا کنم، این را یک واقعیت مسلّم فرض می کردم که من، کریشنامورتی، تجلّی «معلّم جهانی» هستم؛ که معلم جهانی از طریق من و به وسیله من توضیح و معنا پیدا می کند - زیرا بسیاری از مردم بر چنین عقیده و باوری بودند. ولی هنگامی شروع به تفکر و تامل کردم خواستم بفهمم، دریابم که منظور از «معلم جهانی» چیست؛ منظور از انتخاب یک ارّابه و یک وسیله به عنوان «معلّم جهانی» چیست؛ و منظور و معنای تجلّی او در این عالم چیست؟
من از روی عمد و قصد سعی می کنم توضیحاتم چندان روشن نباشد؛ می خواهم مبهم و نامشخص باشد. اگر چه می توانم منظورم را سهل و صریح بیان کنم، ولی چنین قصدی ندارم. زیرا وقتی شما موضوعی را کاملاً روشن و مشخص می کنید آن موضوع به صورت یک چیز مرده درمی آید - لااقل این چیزی است که من به آن اعتقاد دارم. وقتی شما چیزی را به شکلی روشن و معلوم تعبیر کردید آن تعبیر در ذهن افراد - و به وسیله همان تعبیر - شکلی خاصّ و معین پیدا می کند که نتیجتاً منجر به محدود ساختن ذهن آن ها می شود؛ ذهن آن ها را به قالب می برد - و آن گاه باید بکوشند تا خود را از آن قالب و محدوده آزاد گردانند.
آن چه من می خواهم به شما بگویم بر اساس «اتوریته» نیست؛ به وسیله یک اتوریته نیست؛ و شما نباید از آن تبعیت کنید؛ تسلیم آن بشوید. سعی کنید این موضوع را درک کنید. مساله اتوریته در کار نیست. یک طرح و دستورالعمل به شما عرضه نمی شود تا کورکورانه از آن پیروی کنید - و این چیزی است که بسیاری از شما طالب آنید. شما می خواهید من یک مقدار قانون و روش بر شما عرضه کنم؛ می خواهید که من بگویم: «من چنین و چنانم»؛ تا شما بگویید: «بسیار خوب؛ ما برای شما کار خواهیم کرد.» من این ها را می گویم برای این که با هم تفاهم پیدا کنیم؛ به یکدیگر نزدیک بشویم و به یکدیگر کمک کنیم.
* * *
اکنون شروع می کنیم: زمانی که پسر بچه ای بودم اغلب Shri Krishna را می دیدم، با یک فلوت، آن گونه که به وسیله «هندو»ها ترسیم شده است. و این دیدن من بدان جهت بود که مادرم یکی از شیفتگان و سرسپردگان «شری کریشنا» بود. مادرم اغلب درباره شری کریشنا برای من صحبت می کرد؛ و بنابراین من در ذهنم تصویر و تصوّری از شری کریشنا خلق کردم، با یک فلوت، با تمام خلوص، شیفتگی و ایثار، با تمام عشق، با همه سرودها، با همه وجد و شعف.آخر شما نمی توانید تصوّر کنید که شری کریشنا برای پسرها و دخترهای هندی چه پدیده بزرگ و باشکوهی است.
وقتی بزرگ تر شدم و با «اسقف لیدبیتر» ملاقات کردم و با Theosophical Society آشنا شدم، شروع کردم به دیدن استاد " Master K.H." باز هم به صورتی که او را در مقابل من قرار داده بودند؛ چیزی که به زعم آن ها واقعیت بود. و به این ترتیب «استاد.K.H» برای من به صورت یک غایت و هدف درآمد. وقتی بزرگ تر شدم شروع کردم به دیدن " Lord Maitreya" - و این دو سال پیش بود. و پس از آن مدام «او» را به فرمی که در مقابل من قرار داده شده بود می دیدم. من این ها را نمی گویم با این قصد که روی شما نفوذ و اتوریته پیدا کنم؛ یا باور و عقیده خاصّی را در شما ایجاد کنم؛ فقط برای این می گویم که عقیده و باور خودتان را تقویت کنم؛ امیدهای خودتان و ذهن و قلب خودتان را تقویت کنم. من همیشه در حال تلاشی سخت به منظور کشف حقیقت بوده ام؛ زیرا از وابسته بودن به نظریات دیگران ناراضی و ناخشنود بودم؛ از تحمیل دیگران، از اغوا و وسوسه دیگران ناراضی بودم. می خواستم همه چیز را خودم مستقیماً دریابم. و طبیعی است که در این راه باید متحمل مشقات بسیار می شدم. این اواخر بودا را می بینم؛ و با او بودن برایم فوق العاده شکوهمند و شعف انگیز است.(۲)
از من پرسیده شده است که منظور من از کلمه «معشوق» چیست. من توضیح و معنای خاصّ خودم را از آن دارم؛ و شما می توانید هرطور مایلید آن را تعبیر کنید. به نظر من «معشوق» همه این ها است؛ شری کریشنا، Master. K.H.، Lord Maitreya، بودا؛ و معذلک چیزی است ورای همه این فرم ها. چه اهمیتی دارد که شما چه نامی به آن بدهید؟ شما در رابطه با «معلم جهانی» (World Teacher) بر سر نام اختلاف و منازعه دارید. مردم چیزی درباره «معلم جهانی» نمی دانند؛ بعضی از ما به طور فردی چیزهایی می دانیم؛ بعضی معتقد به یک «اتوریته»ایم؛ بعضی تجربیات و دانش های مخصوص به خودشان را دارند. ولی به هر حال این یک چیز فردی است؛ نه مساله ای که همه مردم جهان دغدغه آن را داشته باشند. چیزی که اسباب پریشانی ذهن شما است این است که آیا چنین انسانی به عنوان «معلم جهانی» وجود دارد که به کالبد فرد به خصوصی به نام کریشنامورتی حلول کرده باشد و خود را به صورت این فرد (کریشنامورتی) متجلّی نماید یا نه! ولی مردم دنیا ابداً نگران چنین مساله یا سوالی نیستند.
بعد از این که درباره «معشوق» صحبت کردم شما نظر مرا در این زمینه درک خواهید کرد. جای تاسف است که من مجبورم آن را توضیح بدهم؛ ولی باید توضیح بدهم. من می خواهم تا آن جا که ممکن است موضوع مبهم باشد؛ و امیدوارم توانسته باشم آن را مبهم نگه دارم. معشوق من آسمان های باز و گسترده است، سنگ است، گل است و هر موجود آدمی.
به خود گفتم: تا زمانی که با همه «معلمین» یگانه نشده ام در ارتباط صحیح با هیچ چیز نیستم. این که همه آن ها یکی و یا همانند باشند از اهمیت زیادی برخوردار نیست. این که شری کریشنا، بودا، وغیره یکی هستند باز هم چندان اهمیتی ندارد. به خود گفتم: تا زمانی که من «آنان» را در بیرون، و همانند یک تصویر می بینم، یک چیز ابژکتیو می بینم، من جدا هستم، از مرکز دورم. ولی هنگامی که ظرفیت و استعداد دارم؛ هنگامی که نیرو دارم؛ هنگامی که مصمم هستم؛ هنگامی که پاک و خالص و شریف و نجیب هستم، آن مانع و آن جدایی از میانه برخواهد خواست. من قانع و خشنود نبودم تا زمانی که آن دیوار مانع درهم فروریخت؛ تا زمانی که جدایی از بین رفت. تا زمانی که توانستم با اطمینان بگویم - بدون هرگونه هیجان و احساسات بی مورد، یا مبالغه به منظور متقاعد کردن دیگران - تا زمانی که با معشوق خود یگانه شدم هرگز صحبت نکرده بودم. درباره کلیات مبهمی صحبت می کردم که همه طالب آن بودند. هرگز نگفتم من معلم جهانی ام؛ ولی اکنون که احساس می کنم با معشوق یکی و یگانه هستم، می گویم - نه به این منظور که تحسین شما را نسبت به قدرت و اتوریته خویش بر روی شما جلب کنم؛ نه این که شما را نسبت به بزرگی خود متقاعد نمایم - یا نسبت به بزرگی «معلم جهانی» - و نه این که نظر شما را حتی نسبت به زیبایی زندگی و سادگی زندگی جلب کنم؛ بلکه فقط می خواهم این میل و اشتیاق را در ذهن و قلب شما بیدار کنم تا به جست وجوی حقیقت بروید. اگر من بگویم - و می گویم - که با معشوق یکی هستم، به دلیل آن است که این را می دانم.آن چه را در اشتیاق و جست وجویش بودم یافته ام؛ یگانه و متحد شده ام؛ به گونه ای که از این پس جدایی نخواهد بود؛ زیرا اندیشه های من، تمایلات من، آرزوهای من؛ و همه آن چه مربوط به خود فردی و شخصی بود مضمحل گشته و از میان برخاسته است.
بنابراین می توانم بگویم که با «معشوق» یکی هستم - خواه آن معشوق را شما به بودا تعبیر کنید، به(Lord Maitreya" (۳"، به شری کریشنا یا هر کس دیگر.
برای مدت شانزده سال شما یک تصویر را ستایش می کرده اید؛ تصویری که صحبت نمی کرده است؛ تصویری که شما به دلخواه خودتان آن را تعبیر می کرده اید؛ تصویری که به شما قوت قلب می داده و الهام بخش شما بوده است؛ که به شما آرامش می داده است؛ در مواقع دلتنگی و ملالت به شما احساس شور و حیات می بخشیده است. شما می توانستید آن تصویر را نگه دارید، به آن بچسبید، زیرا تصویر حرف نمی زد، زنده نبود، چیزی نبود که بتوان آن را به طور زنده نگه داشت؛ ولی اکنون همان تصویر، تصویری که شما می پرستیده اید، که خودتان آن را برای خودتان خلق کرده اید؛ که به شما روحیه می داده است، زنده شده است و حرف می زند. حالا که حرف می زند شما می گویید: آیا آن تصویری که من می پرستیدم می تواند همین باشد؛ می تواند برحق باشد؟ می تواند حرف بزند؛ آیا هیچ قدرتی دارد؛ آیا آن قدرت و صلابت را دارد که بتواند نماینده و تجلی «معلم جهانی» باشد؟ می تواند مجد و عظمت، خرد، مهر و شفقت، کمال تعالی «او» را داشته باشد؟ و آیا همه این ها می توانند در یک فرد متجلّی گردند؟(۴) البته این ها مسایلی است مربوط به شما که خودتان باید آن ها را حل کنید. شاید داستان معروف داستایوسکی را به خاطر داشته باشید که در آن می گوید حضرت مسیح (س) ظهور کرده؛ شروع به موعظه می کند، و عاقبت به رُم می رود. پاپ او را دعوت می کند. در خفا به پای او می افتد و او را ستایش می کند و گرامی می دارد. ولی او را زندانی می کند. می گوید: «ما در خلوت تو را ستایش می کنیم؛ ما قبول داریم که تو مسیح هستی. ولی اگر از این جا خارج بشوی و به میان مردم بروی موجب آشوب و دردسر خواهی شد. تردید و شک و دو دستگی بسیار ایجاد خواهد شد. و برای خواباندن آشوب ما دچار زحمت خواهیم شد.»
اکنون آن تصویر دارد شروع می کند به زنده شدن؛ و دیگر شما نمی توانید چیزی داشته باشید که واقعی است؛ نمی توانید چیزی حقیقی داشته باشید که حیات دارد. (همان طور که خودش گفته، مطلب اخیر نامفهوم است؛ مبهم است.) شما ممکن است یک درخت را در زمستان بستایید؛ ولی همان درخت در بهار بسیار زیباتر است؛ هنگامی که شکوفه می دهد و زنبوران و پرندگان بر شاخه ها و شکوفه های آن می نشینند؛ هنگامی که همه چیز دارد زنده می شود. طی سال های زمستان شما ساکت بوده اید؛ و صمیمانه و صادقانه برای خودتان سوالی مطرح نمی کرده اید؛ یا در آن سال ها ستایش خود را زیر سوال نمی برده اید؛ و این نسبتاً کار ساده و آسانی بوده است؛ ولی اکنون باید تصمیم بگیرید و ببینید معنای همه این ها چیست. قبلاً آسان بود که بگویید منتظر «معلم جهانی» هستید - و این چندان معنایی نداشت. ولی اکنون رو در رو با مساله همان تصویر هستید که دارد جان می گیرد و زنده می شود. حال این که شما به ستایش صرفاً یک تصویر ادامه بدهید یا به ستایش واقعیت آن تصویر بپردازید به عهده خودتان است؛ مربوط به فرد است. ولی از شما خواهش می کنم از قدرت و نفوذ خود استفاده نکنید برای تبلیغ و اغوای دیگران - همان گونه که من سعی نمی کنم شما را نسبت به حقیقت آن تصویر،که دارد جان می گیرد و حیات پیدا می کند، متقاعد کنم.(۵) برای من او زنده است. گر چه من هم آن تصویر را ستایش می کردم، (منظور تصویر خودش است) ولی از صرف ستایش آن راضی نبودم. من می خواستم کشف کنم؛ می خواستم به ورای چارچوب آن تصویر بروم؛ به عمق چشمان او نگاه کنم؛ به عمق ذهن او نفوذ کنم، قلب آن تصویر را احساس کنم. من راضی نبودم؛ و به خاطر این عدم رضایت، به خاطر عدم خشنودی، به خاطر اندوهی که داشتم می توانستم خودم را با آن تصویر identify کنم. پس من همان تصویرم. هیچ چیز درباره آن غامض و پیچیده نیست؛ هیچ چیز اسرارآمیز نیست؛ هیچ چیز جالب و هیجان انگیز وجود ندارد که بخواهم دیگران را نسبت به آن متقاعد کنم. هنگامی که شما میل دارید خود را زیر نفوذ و تبعیت یک «اتوریته» قرار بدهید همان وقت است که خود را خرد کرده اید؛ که خود را تجزیه و تکه تکه کرده اید - و حقتان هم همین است. زیرا اتوریته از یک روز به روز دیگر عوض می شود.(۶) اتوریته شما امروز این شخص است؛ فردا شخص دیگری و پس فردا شخص دیگر. و بدبخت آن کس که به یکی یا همه آن ها سر تعظیم فرود می آورد. و دقیقاً این چیزی است که ما باید از آن اجتناب کنیم؛ و دقیقاً این (تبعیت و سرسپردگی) همان چیزی است که همه شما طالب آن هستید و می خواهید آن را رواج بدهید. شما در جست وجوی یک اتوریته هستید که به شما دل بدهد، امید و جرات بدهد؛ که شما را به سوی رشد و کمال پیش ببرد. ولی هیچ عامل خارجی هرگز نخواهد توانست به شما نیروی رشد بدهد.این حقیقت و واقعیت که آن تصویر به حرف آمده است؛ این که دارد حیات پیدا می کند آیا اهمیت دارد یا ندارد بستگی به شما دارد. این چیزی است که شما خودتان باید آن را بررسی و آزمایش کنید.
یکی از کارها و روش های من این بوده است که همیشه به همه کس گوش فرا دهم. من میل آموختن داشتم، از یک باغبان گرفته، از «نجس»ها گرفته(۷)، از آن ها که لمسشان ممنوع و گناه است، از همسایه، دوست و خلاصه از هر کس که می توانست چیزی به من بیاموزد در جهت یگانه شدنم با «معشوق»، می آموختم. هنگامی که به همه گوش کردم، و «حقیقت» را در هر جا که بود، یافتم، توانستم خود را کاملاً رشد و تکامل بدهم. ولی شما اکنون منتظرید تا «حقیقت» از یک فرد خاص صادر بشود و به شما برسد. شما منتظرید تا آن «حقیقت» رشد کند؛ از یک «اتوریته» به شما نفوذ کند؛ زورکی در شما جا بیفتد. و شما به جای ستایش «حقیقت» دارید خود شخص را ستایش و تجلیل می کنید. وقتی کریشنامورتی بمیرد - چیزی که اجتناب ناپذیر است - شما یک مذهب جدید خواهید ساخت؛ قواعد و شعایری را در ذهنتان شکل خواهید داد؛ زیرا فرد، زیرا کریشنامورتی، برای شما نماینده «حقیقت» بوده است. بنابراین یک معبد جدید خواهید ساخت؛ تشریفاتی بر پا خواهید کرد؛ جملات و عباراتی از خودتان درخواهید آورد؛ دگم ها و عقاید متعصبانه خواهید ساخت؛ سیستم های عقیدتی، اصول و مرام و مسلک خواهید ساخت، فلسفه خواهید ساخت. اگر روی جسد من، من فرد، یک بنا بسازید، در چارچوب همان بنا، همان خانه و همان معبد گیر خواهید کرد. و آن قدر در آن اتاق خواهید ماند تا «معلم»ی دیگر بیاید و شما را از آن جا بیرون بکشد؛ تا شما را از محدودیت هایی که برای خودتان ایجاد کرده اید برهاند. ولی خوی و ذهن ما آدمیان طوری است که بر روی او نیز معبد جدیدی خواهیم ساخت؛ و روز از نو روزی از نو. ولی آن ها که درک و شعور دارند؛ آن ها که وابسته به «اتوریته» نیستند؛ کسانی که همه انسان ها در قلب آن ها است، معبد نخواهند ساخت. آن ها حقیقت زندگی را در تمامیت آن درک خواهند کرد. کسانی که حقیقتاً میل کمک به دیگران را دارند «تعلیمات» (مرا) ساده می یابند. ولی کسانی که محتوا و حقیقت آن را درک نکرده اند، اگر چه زیاد درباره آن حرف می زنند و درباره چگونگی تعبیر و تاویل آن سخن می گویند؛ در انتقال «تعالیم» مشکل دارند. برای من کاملاً ساده است که به سراسر دنیا بروم و تعلیم بدهم. مردم کاری ندارند به این که آیا تعالیم یک مظهر است، حاصل اندیشه های یک انسان است، یا پیامی ماورایی، و دعوتی است بر سفره عشاءربّانی، یا از خود کریشنامورتی است. آن چه آن ها خواهند گفت این است: من در رنج و اندوهم، لذت ها و غم های زودگذر و متغیر دارم؛ آیا برای این دردها یک درمان پایدار و همیشگی داری؟ این چیزی است که مردم دنیا دغدغه آن را دارند؛ مورد علاقه و توجه آن ها است؛ نه شعارها، نه قواعد و مقررات، نه کتاب ها. آن ها می خواهند آب زنده و روانی را ببینند که در زیر پل زندگی و حیات آدمیان جریان دارد - تا آنان خود را در آن آب ها غوطه ور کنند، با آب ها شنا کنند و خود را به آن اقیانوس بی کران برسانند.(۸) ولی آن چه شما در تمام اوقات نگران آنید و دغدغه آن را دارید این است که چگونه باید تعالیم را تعبیر و تفسیر کنید. خود شما هنوز «حقیقت» را در نیافته اید؛ خود شما محدود در ذهنیات خود هستید؛ و معذلک سعی می کنید انسان های دیگر را به رهایی برسانید. ولی چگونه می توانید چنین کنید؟ اگر برکه هستی خویش را از آلودگی هایی که روی آن را گرفته به گونه ای پاک نکرده اید که حقیقت را در خود منعکس کند، چگونه می خواهید کشف کنید که صحیح و ناصحیح چیست، «معلم جهانی» چیست؛ حقیقت چیست؟
من همیشه در این زندگی، و شاید در زندگی های گذشته خود، این آرزو را داشته ام که: فارغ از اندوه باشم؛ به ورای محدودیت های هستی خود بروم؛ که «مرشد» یا «معشوق» خود را کشف کنم، که مرشد و معشوق شما نیز هست، مرشد و معشوقی که در همه کس وجود دارد؛ که در زیر هر سنگ پنهان است؛ که در هر برگ از علفی که بر آن پا می نهی وجود دارد. من همیشه مشتاق بوده ام؛ آرزو داشته ام که با همه این ها یکی بشوم؛ آن گونه با آن ها یگانه بشوم که احساس نکنم جدا از آن ها هستم؛ دیگر خود را متفاوت با آن ها حس نکنم - با یک «خود»یت و فردیت جداگانه. و هنگامی که توانستم آن «خود»یت را کاملاً مضمحل کنم توانستم به «معشوق» بپیوندم و با آن یکی بشوم. اکنون از آن جا که «معشوق» خود را، و «حقیقت» را یافته ام، می خواهم آن را به شما نیز بدهم.
من مانند گلی هستم که عطر خود را به هوای صبح می دهد؛ در هوا پراکنده می کند. گل خود را نگران این نمی کند که چه کسی از کنار آن می گذرد. او عطر خود را می پراکند. و کسانی که اقبال و سعادت دارند؛ کسانی که در رنج اند، آن عطر و بو را استنشاق می کنند. ولی آنان که قانع اند به آن چه هستند؛ که شوق و آرزویی ندارند و به رنج ها و بدبختی ها عادت کرده اند و هیچ تصوّری از شور و شعف هستی ندارند، و عطر گل برایشان مهم نیست، بی تفاوت از آن می گذرند. آیا شما می خواهید آن ها را مجبور کنید بمانند و بوی گل را استنشاق کنند؟ شما دغدغه این را دارید که چگونه آن ها را متقاعد نمایید. ولی چرا شما باید آن ها را متقاعد کنید؟ شما باید کسانی را متقاعد کنید که واقعاً طالب اند؛ واقعاً جست وجو گراند. این که شما در جست وجوی خود یک دله نیستید، این که در تردید هستید به خاطر آن است که حقیقتاً جست وجوگر نیستید؛ به یک مقدار دانش مختصری که درباره «خود» حاصل می کنید راضی و قانع اید؛ به «اتوریته»های کوچک خود قانع اید. شما می خواهید آن «اتوریته»ها برای شما صحبت کنند؛ شما را از تردیدها و دودلی هایتان نجات بدهند. فرض کنید شخصی توانست بگوید که من «معلم جهان»ی ام. این حرف به چه طریق به شما کمک می کند؛ به چه طریق و چگونه «حقیقت» را تغییر می دهد؟ با آن گفته، چگونه ادراک و بینش به قلب شما، و دانش به ذهن شما می آید؟ اگر شما متکی به «اتوریته» باشید هستی خود را بر روی شن ها بنا کرده اید؛ و موج رنج و اندوه آن را می شوید و می برد. ولی اگر پی ها را بر صخره بنا کنید، بر صخره تجربه های خودتان، بر دانش ها، بر رنج ها و مشقت هایی که تجربه می کنید؛ اگر بتوانید بنا را از آجر بر روی آجر، از تجربه بر روی تجربه بنا کنید در آن صورت خواهید توانست که دیگران را نیز متقاعد کنید. تاکنون شما متکی به «اتوریته»ها بوده اید؛ از جمله «اتوریته (۹)order.» حال آن که «حقیقت» در خود شما نهفته است. در قلب خود، در تجربیات خود می توانید «حقیقت» را بیابید - و این تنها چیزی است که ارزش یافتن دارد - تنها آن است که رنج ها و پریشانی های شما را شفا می دهد؛ تنها آن است که هرگونه اندوه را از هستی شما پاک می کند، می شوید و می برد. و به همین جهت است که من احساس می کنم که باید درباره همه این چیزها صحبت کنم. سال پیش نمی توانستم بگویم - آن گونه که امروز می گویم - که من «معلّم» هستم. اگر آن موقع می گفتم، غیر صمیمانه بود؛ غیر صادقانه بود. زیرا آن وقت هنوز «منشا» یا «سرچشمه» را با «هدف» متصل و یگانه نکرده بودم، متحد نکرده بودم؛ نمی توانستم بگویم من همان «معلّم» هستم. ولی اکنون می توانم آن را بگویم. من با «معشوق» یکی شده ام. ساده شده ام. (یعنی بدون آلایش شده ام.) از «او» فرّ و شکوه یافته ام. و به واسطه او می توانم کمک کنم. قصد من این نیست که در باب «اتوریته» بحث کنم؛ یا به «مظهر» بودن شخص کریشنامورتی بپردازم؛ بلکه قصد من هدیه آبی است که می تواند رنج ها و غم های شما را بزداید؛ که می تواند شما را از شر جباران کوچک درونی و برونی برهاند؛که می تواند شما را از محدودیت های خود آزاد گرداند - به گونه ای که نهایتاً به دریایی متصل بشوید که آن را کرانه و پایانی نیست؛ که نامحدود است - آن جا که «معشوق» هست.
امیدوارم که توانسته باشم همه چیز را روشن کنم - و برای ذهن های باشعور و درک کننده همه چیز روشن است. قلب ها و ذهن هایی که جست وجوگر بوده اند، که مشتاق یافتن حقیقت بوده اند، آن را خواهند یافت. لزومی ندارد شما کسانی را متقاعد کنید یا بکوشید تا نحوه زندگی کسانی را تغییر بدهید که چنین تمایلی در آن ها نیست. ولی من از آن جا که متحوّل گشته ام؛ از آن جا که با «معشوق» یکی شده ام؛ از آن جا که به هدف خود رسیده ام - هدفی که هدف همه است - و از آن جا که با هدف یکی و یگانه شده ام؛ از آن جا که در قلب من مهر و عطوفت هست - و بدون وجود مهر و عطوفت شما هرگز نمی توانید به هدف برسید - از آن جا که رنج کشیده ام و سرانجام همه چیز را دیده ام و دریافته ام، وظیفه طبیعی من است شوق و لذّت من است که آن چه را دریافته ام به کسانی بدهم که فاقد آن هستند. این که من آن را از طریق " order of star" بدهم یا از طریق هر ارگان دیگر بدهم اصلاً مهم نیست. اشخاص علاقه ندارند که ببینند از طریق چه کسی به آن ها می رسد. اگر رنج ها، لذت های ناپایدار و سطحی، پوچی ها و نخوت ها، تمایلات و هوس های زودگذر آن ها کشته شود، نابود گردد، و به جای آن چیزی عمیق تر و با معناتر در آن ها مستقر بشود، همین برایشان کافی و رضایت بخش است.
اگر شما یک بار این «رهایی» و این «شادمانی و میمنت» را احساس کردید، درک و تجربه کردید، از «خود» و پیرایه های پوچ و باطل آن، از لذت های سطحی، از آزارها و رنج های آن آزاد گشته اید. از آن جا که من به رهایی رسیده ام(Liberation)می خواهم از آن به شما نیز اهدا کنم. ولی شما می گویید: «باید آن را به شیوه و روشی خاص بدهی؛ باید بتوانی آن را از طریق جملات و عبارات مخصوص یا زبانی مخصوص بدهی.» آیا واقعاً برای شما مهم است که از چه لیوانی آب می نوشید در حالی که آن آب می تواند تشنگی شما را فرونشاند!؟ آیا واقعاً برای شما مهم است که چه کسی به شما غذا می دهد - زمانی که آن غذا شما را ارضا و تقویت می کند؟ از آن جا که شما طی قرن ها به برچسب ها، نشانه ها و علایم عادت کرده اید، می خواهید همه چیز زندگی برچسب خورده باشد. می خواهید کریشنامورتی بر چسب خورده باشد - و به طریق خاصّی برچسب خورده باشد تا شما بتوانید بگویید: من حالا می توانم بفهمم، درک کنم - و سپس در خود احساس آرامش و صفا نمایید. امیدوارم که چنین نخواهد شد. آیا شما می توانید جلو آب های دریا را سدّ کنید؛ آن ها را مقید کنید؟ انسان ها همیشه به چنین امری اقدام کرده اند؛ ولی نتیجه اش فاجعه و بدبختی بوده است. من نمی خواهم به وسیله برچسبی متعین بشوم؛ زیرا تعین محدود کننده است. شما نمی توانید هوا را مقید و بسته نگه دارید؛ نمی توانید آن را برای خود نگه دارید. شما می توانید آن را آلوده کنید، گاز مسموم وارد آن کنید؛ ولی هوایی را که بیرون است، و مال همه است نمی توانید در کنترل و اختیار خود بگیرید. من به وسیله هیچ کس مقید و محدود نخواهم شد؛ من به راه خود می روم؛ زیرا آن تنها راه است. من آن چه را می خواستم یافته ام؛ من با «معشوق» خود یگانه و پیوسته شده ام. و من به اتفاق «معشوق» به همه جای زمین سفر خواهم کرد.
شما هرگز نخواهید توانست انسان ها را مجبور کنید به شیوه شما بیندیشند. هر قدرتی می خواهید باشید؛ هر نوع رعب و وحشتی می خواهید ایجاد کنید؛ هر قدر آن ها را از عذاب های موهوم بترسانید باز هم نمی توانید برای مدتی طولانی آن ها را مجبور کنید آن گونه بیندیشند که شما به آن ها القا می کنید. آن زمان گذشته است؛ و اکنون عصر انقلاب است؛ عصر طغیان است. تمایلی در انسان ها ایجاد شده است که هر کس می خواهد هر چیز را مستقیماً کشف کند و بداند. ولی از آن جا که چنین تمایلی در شماها نیست، در دنیای محدود خود باقی خواهید ماند. شما فکر می کنید که یافته اید؛ ولی نیافته اید. از آن جا که نسبت به هستی کوچک و نامطمئن خود اطمینان دارید فکر می کنید می توانید دنیا را عوض کنید.
وقتی برج ایفل ساخته شد، خودش را زیباترین، شگفت انگیزترین و بلندترین پدیده عالم می دانست تا این که یک هواپیمای کوچک بالای آن به پرواز در آمد. شما فکر می کنید می توانید با گوزن بدوید و با شیر غرّش کنید.(۱۰) اما نمی توانید چنین کنید - مگر آن که با «معشوق» یگانه شده باشید.
این که از من می پرسید «معشوق» کیست، سوال خوبی نیست. توصیف چه فایده دارد؟ زیرا شما نمی توانید «معشوق» را درک کنید و بشناسید مگر موقعی که بتوانید «او» را در هر جاندار، در هر برگ علف، در هر شخص که رنج و محنت می کشد، و در هر فرد ببینید.
پس دوستان، تنها چیزی که مهمّ است این است که آبی بدهید که بتواند تشنگی انسان ها را فرو نشاند - نه انسان هایی که در این جا هستند، بلکه انسان های کره زمین را. و آبی که می تواند تشنگی انسان ها را فرونشاند، که می تواند دل هایشان را پاک و مغزهایشان را اصیل، شریف و نجیب گرداند، این است: یافتن «حقیقت»؛ و نیز استقرار آزادی در مغزهایشان و شادمانی و انبساط در قلب هایشان.

Eerde، هلند، ۲ اوت ۱۹۲۷
نقل از: «چه کسی حقیقت را می آورد؟»

این کتاب ترجمه ای است از:
On the Teaching
j.Krishnamurti

یادداشت مترجم

این کتاب از ویژگی خاصی برخوردار است. مولف، خلاصه تعالیم کریشنامورتی را در باب انواع مسایل و موضوعات زندگی، در مقالاتی موجز و در عین حال قابل درک آورده است.
یکی از ویژگی های کتاب این است که جز یک مورد استثنایی، مقالات به ترتیب تاریخی که توسط کریشنامورتی ایراد شده اند، آمده است. از تاریخ ۱۹۲۷ که کریشنامورتی اولین سخنرانی خود را شروع می کند، تا آخرین سخنرانی او که ده روز قبل از مرگ او - در هفتم فوریه ۱۹۸۶ - ایراد شده است به ترتیب آمده. حسن این ترتیب آن است که خواننده با جریان تکامل ذهنی انسانی که - اگر یکی از انسان های استثنایی و شگفت انگیز تاریخ نباشد، از انسان های استثنایی زمانه ما است - آشنا می شود. ناپختگی هایی نه فقط در فرم و صورت، بلکه گه گاه در متن و محتوای سخنرانی ها و نوشته های جوانی او دیده می شود. و نیز دیده می شود که چگونه رفته رفته به پختگی و متانت نزدیک می شود. و آن گاه آثار و عوارض کهولت را در سخنان پایانی زندگی او مشاهده می کند.
* * *
کتاب مطلقاً پاورقی ندارد. موضوع داخل پرانتز یک مورد دارد. تمام پاورقی ها و تمام موضوعات داخل پرانتز (جز آن یک مورد) افزوده های توضیحی مترجم است.
این ترجمه، مانند دیگر ترجمه های آثار کریشنامورتی به این قلم، ترجمه ای است آزاد - و تا حد کمی غیر امانت دارانه.
چون در متن به حد کافی، و شاید بیشتر از کافی، توضیحات و اضافات مترجم آمده است، دیگر کوتاه می آییم.

والسلام و علیکم و رحمهاللَّه

نظرات کاربران درباره کتاب تعالیم کریشنامورتی

عالیه این کتاب
در 1 هفته پیش توسط
فقط میتونم بگم بینظیره
در 4 هفته پیش توسط
لطفا کتاب های خود آقای مصفا رو هم بذارید،خیلی مخاطب دارن.. هله، آگاهی، تفکر زائد، انسان در اسارت فکر، نامه ای به ندیده ام و...
در 2 ماه پیش توسط
در این باب (ego ) التفات به زمینی نو نوشته اکهارت توله هم بسیار عالیست البته اینجانب در حال اقدام به خواندن اثر فوق میکنم
در 10 ماه پیش توسط
ارزش داره
در 11 ماه پیش توسط