فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب افسردگی
تاثیر شناخت در ابتلا به افسردگی

نسخه الکترونیک کتاب افسردگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب افسردگی

افسردگی در قرن جدید گریبان بسیاری از جوامع، از جمله کشورهای پیشرفته صنعتی را گرفته است و در ایران هم یکی از شایع‌ترین اختلالات روانی است. به‌طوری که این اختلال، سرماخوردگی روان‌پزشکی و روان‌شناسی بالینی لقب گرفته است.
البته در ایران آمار دقیقی در دسترس نیست، ولی تا آن‌جا که می‌دانیم آمار افسردگی نسبت به اختلالات روانی دیگر بالاتر است.
در کشورهای غربی هم، آمار افسردگی، نسبت به اختلالات دیگر، بسیار بالاست. آمار ارائه شده در سال ۱۹۹۶ نشان می‌دهد که میزان افسردگی در جامعه آمریکا سالانه رو به افزایش است. تحقیقات نشان می‌دهد که ریشه بسیاری از اختلالات روانی به شکلی به افسردگی مربوط می‌شود. حتی اختلال اضطراب را بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که ریشه اصلی آن‌هم، افسردگی است. بنابراین، اگر ما روی درمان افسردگی کار کنیم، در حقیقت به شکلی روی اختلالات دیگر تأثیر گذارده‌ایم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب افسردگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه مولف

افسردگی در قرن جدید گریبان بسیاری از جوامع، از جمله کشورهای پیشرفته صنعتی را گرفته است و در ایران هم یکی از شایع ترین اختلالات روانی است. به طوری که این اختلال، سرماخوردگی روان پزشکی و روان شناسی بالینی لقب گرفته است.
البته در ایران آمار دقیقی در دسترس نیست، ولی تا آن جا که می دانیم آمار افسردگی نسبت به اختلالات روانی دیگر بالاتر است.
در کشورهای غربی هم، آمار افسردگی، نسبت به اختلالات دیگر، بسیار بالاست. آمار ارائه شده در سال ۱۹۹۶ نشان می دهد که میزان افسردگی در جامعه آمریکا سالانه رو به افزایش است. تحقیقات نشان می دهد که ریشه بسیاری از اختلالات روانی به شکلی به افسردگی مربوط می شود. حتی اختلال اضطراب را بررسی کردند و به این نتیجه رسیدند که ریشه اصلی آن هم، افسردگی است. بنابراین، اگر ما روی درمان افسردگی کار کنیم، در حقیقت به شکلی روی اختلالات دیگر تاثیر گذارده ایم.
اکنون افسردگی یک بیماری فراگیر و همه گیر در سطح دنیاست که روزبه روز هم به درجه و میزانش افزوده می شود. از دیدگاه محققان غربی، یکی از دلایل افسردگی این است که با پیشرفت جوامع، فردگرایی (Individualism) بیشتر و جمع گرایی (Collectivism) کمتر می شود. این شعار فردگرایانه که: «این، مشکل من است و مشکل تو نیست.» و «این، مشکل تو است و مشکل من نیست.» در جوامع صنعتی و غربی در حال گسترش است. همچنین جوامعی که در حال صنعتی شدن هستند، کم کم به سمت فردگرایی تمایل پیدا می کنند، به این ترتیب که هرکس برود توی لاک خودش، کسی به کسی کاری نداشته باشد، و هرکس هم که بخواهد حرفی در مورد مشکل دیگری بزند و قدمی در جهت حل مشکل دیگری بردارد، به او می گویند: «فضولی نکن! به تو ربطی ندارد.» به دلیل افزایش میل به فردگرایی انتظار داریم که میزان افسردگی در جامعه نیز بیشتر شود.
البته باید توجه داشت که فردگرایی معادل افسردگی نیست. بلکه فردگرایی و کاهش روابط اجتماعی، آن هم در سطح وسیع، از عوامل بروز افسردگی است. یکی از علائم افسردگی کاهش روابط اجتماعی است. این رابطه، مثل رابطه مرغ و تخم مرغ است که دقیقا نمی توان گفت کدام باعث ایجاد دیگری می شود. اما می توان گفت کسانی که روابط سالم اجتماعی شان بیشتر است، میزان آسیب پذیری شان نسبت به اختلالات روانی مانند افسردگی کمتر است. صله رحم؛ یعنی، داشتن روابط با دوستان و آشنایان که در ادیان الهی به ویژه در دین اسلام مطرح شده است، بسیار بجا و شایسته است. این که مذهب ما می گوید: قطع رحم و نداشتن صله رحم از عمر می کاهد نیز، شاید اشاره به همین موضوع است.
عوامل مهم دیگری نیز برای افسردگی وجود دارد که یکی از آن ها اندیشه ماست، نحوه تفکر ما می تواند دلیل بسیار مهمی برای افسردگی باشد؛ زیرا، سلامت و بیماری ما به اندیشه مان مربوط می شود. این که چگونه می اندیشیم می تواند نحوه ارتباط ما را با خود، دیگران و جهان هستی مشخص کند. زمانی که اندیشه ما از خط منطق خارج می شود، فاصله ما با واقعیت به شدت افزایش می یابد که نمود آن در بیماری افسردگی است. اهمیت بسیار قائل شدن برای اندیشه و نقش آن در شکل گیری اختلالات روانی به ویژه افسردگی، انسان را به یاد شعر معروف عارف بزرگ، مولانا، می اندازد:

ای برادر تو همه اندیشه ای 
مابقی تو استخوان و ریشه ای

یعنی سلامت و بیماری ما، در گرو اندیشه ما است.

دکتر سید جلال یونسی

عوامل و ریشه های افسردگی کدامند؟

در زمینه تبیین ریشه های افسردگی نظریه های متفاوتی وجود دارد. دسته ای از نظریه ها، درباره اختلالات روانی، مبنی بر این است که ریشه تمام اختلالات روانی، اُرگانیک است و بحث هورمون ها و نوروترنسمیترها (Neurotransmitter) یا انتقال دهنده های عصبی را مطرح می کنند. طبق نظریه دیگر، اختلالات روانی بیشتر ریشه روانی ـ اجتماعی دارند که یا به دوره کودکی و یا به تجربیات قبلی فرد برمی گردد. نظریه بعدی، به تعامل این دو معتقد است. به این معنا که می توانیم بگوییم بعضی افراد زمینه هایاُرگانیک دارند، ولی داشتن زمینه ارگانیک به این معنا نیست که شما صددرصد افسرده می شوید. وقتی در یک محیط پراسترس قرار می گیرید آن زمینه های ارگانیک فعال می شود و شما را افسرده می کند. مسائل روانی ـ اجتماعی نقش چاشنی و جرقه اولیه برای زمینه ارگانیک دارند. گاهی هم فرد بر اثر مسائل روانی ـ اجتماعی افسرده می شود و این افسردگی، در او تغییرات ارگانیک ایجاد می کند. پس، بین این دو رابطه متقابل وجود دارد. اما به طورکلی، می توانیم عوامل زیر را به عنوان علل اصلی بروز افسردگی نام ببریم:
  • فرو خوردن خشم
برخی از روان کاوان یکی از علل افسردگی را در فروخوردن خشم ها می دانند. وقتی ما نتوانیم خشم خود را بروز دهیم و پرخاشگری کنیم، انباشت این خشم های فروخورده ما را افسرده می کند.
  • الگوی یادگیری
ما خلق و رفتار افسرده وار را از بزرگان خود الگوبرداری می کنیم. کودک از پدر و مادر افسرده خود، افسردگی را می آموزد. به عبارتی دیگر، والدین افسردگی خود را به فرزندان شان انتقال می دهند. فرزند یاد می گیرد بعضی از ویژگی های رفتاری افسرده والدین را جزء رفتار اساسی خود قرار دهد، و بعد با آن ها خو می گیرد و با این رفتارها بزرگ می شود.
چگونگی تربیت در خانه و نوع روابط در خانواده می توانند از عوامل افسردگی باشند. کودک از پدر و مادر و خانواده یاد می گیرد که در مقابل حوادث استرس زا چگونه پاسخ دهد: پاسخی افسرده وار یا پاسخی مبتنی بر سازگاری. ما نحوه حل مسائل زندگی را در بسیاری از موارد در دوره کودکی می آموزیم. در شناخت صورت مسئله، راه حل های ممکن و... علاوه بر این که از جامعه و مدرسه یاد می گیریم، از خانواده نیز الگوبرداری می کنیم. بسیاری از روان شناسان اعتقاد دارند افراد افسرده کسانی هستند که در فرایند حل مسئله (Problem Solving) مشکل دارند.
  • علل زیستی و شیمیایی
بسیاری از روان پزشکان و بعضی از روان شناسان اعتقاد دارند که افسردگی ریشه بیوشیمیایی دارد؛ یعنی، به علت تغییر موادشیمیاییِ پیک های عصبی، کارکرد مغز و دستگاه عصبی مرکزی دچار مشکل می شود و نشانه های افسردگی بروز می کند. به همین دلیل، به دارودرمانی اعتقاد دارند و بر این باورند که داروهای ضد افسردگی چاره ساز است و تاثیر مثبت خود را روی بیمار نشان می دهد. همان گونه که ما بیماری های جسمی را با دارو درمان می کنیم، افسردگی را هم که خود نوعی بیماری جسمی است باید با دارو درمان کنیم.
  • ژنتیک یا وراثت
موازی با نظریه بیوشیمیایی، کسانی هستند که عامل افسردگی را ژنتیک می دانند و اعتقاد دارند که افراد، افسردگی را از طریق ژن از پدر و مادر خود به ارث می برند. تجربه درمانگری ما نشان می دهد که در اکثر موارد، فرد افسرده از میان خانواده افسرده سر برآورده است و در خانواده پدر یا مادر یا اجداد آنان کسانی بودند که از افسردگی رنج می بردند. این فرد می تواند هر کدام از اقوام یا خویشاوندان او باشد.
در این که ژن می تواند زمینه ای برای بیماری افسردگی باشد شکی نیست. استعداد افسردگی می تواند از طریق وراثت ایجاد شده باشد، ولی این به این معنا نیست که پدر یا مادر افسرده، فرزندان صد در صد افسرده خواهند داشت. گاهی افراد از لحاظ ژنتیکی آمادگی افسرده شدن را دارند، ولی شرایط به گونه ای است که در تعامل اجتماعی افسردگی آنان مجال بروز نمی یابد. امروزه کسی منکر تاثیر تربیت و آثار محیط نیست. بنابراین، در پدیدار شدن افسردگی ما نباید عوامل محیطی و تعلیم و تربیت را از نظر دور بداریم.
  • عوامل شناختی
روان شناسان از دهه ۱۹۷۰ علاقه مندی ویژه ای به شناخت به عنوان عامل اساسی در ایجاد افسردگی و اضطراب نشان داده اند و تحقیقات وسیعی را در این زمینه شروع کرده اند، به طوری که در میان روان درمانگران گروهی هستند که به شناخت درمانگران معروفند. اینان اعتقاد دارند افسردگی به علت الگوهای نامناسب شناختی ایجاد می شود. در حقیقت، افراد افسرده در تعبیر و تفسیر رویدادها مشکل دارند. این رویکرد منکر تاثیرگذاری الگوهای تربیتی در ایجاد این گونه تعبیر و تفسیرها نیست. همچنین منکر تاثیرگذاری عوامل بیوشیمیایی و اجتماعی در خصوص الگوهای غلط شناختی هم نیست. در حقیقت، این دیدگاه نحوه اندیشیدن را عامل اساسی افسردگی می داند.

*تفسیر اشتباه و نگاه غلط به حوادث زندگی باعث بروز افسردگی می شود.
*شناخت درمانی، تلاشی است برای اصلاح تفسیر غلط از حوادث و رویدادهای زندگی.

دیدگاه شناختی چیست؟

گاهی در موقعیت هایی قرار می گیریم که فشارهای روانی فراوانی به ما وارد می شود و برای غلبه بر آن ها هیچ کاری از دستمان برنمی آید و ناگزیر حالت درماندگی Helplessness پیدا می کنیم و گرفتار افسردگی می شویم.
در سال ۱۹۷۴ بعضی از روان شناسان اعلام کردند که ریشه افسردگی را پیدا کرده اند، و آن را درماندگی اعلام کردند. درماندگی را هم این گونه تعریف کردند: «استقلال بین نتیجه و پاسخ» یعنی وقتی ما در برابر مشکلی هر تلاشی که می کنیم به نتیجه نمی رسیم، و نتیجه پیوسته همان است که بود.
بنابراین، احساس درماندگی می کنیم. زمانی که هر چه در گنجینه رفتارهایمان داریم، رو می کنیم، ولی نتیجه همان است که قبلاً بوده است دچار استقلال بین نتیجه و پاسخ شده ایم.
مارتین سلیگمن و همکارانش براساس تحقیقاتی به این نتیجه رسیدند که فرد بیکاری که از بیکاری اش رنج می برد و به هر اداره ای که رجوع می کند با عرض معذرت روبه رو می شود، بعد از هشتاد ـ نود بار مراجعه به اداره ها و شرکت ها، احساس درماندگی می کند. تسلیم می شود و به این شناخت می رسد که بین تلاش و هدف رابطه ای وجود ندارد. او با خود می گوید: هر کاری که می کنم، هر فعالیتی که می کنم، نتیجه همان است که بود؛ یعنی، بی کار هستم. اگر به او بگویند شرکتی هست که در صورت مراجعه به آن جا، به شما کار خواهند داد، او دیگر باور نمی کند و می گوید فایده ای ندارد. ناامیدی و درماندگی در او ریشه کرده است.
مدت ها این دریافت را در تبیین پدیداری افسردگی، میان مردم تبلیغ کردند. مثلاً، می بینیم دانش آموزی که در طول دوره دبیرستان دانش آموز خوبی بود، فقط با گرفتن نمره هشت در یک واحد درسی دچار افسردگی شد. در حالی که دانش آموز دیگری که در هشت یا نه واحد درسی قبول نشد، اثری از افسردگی را نشان نمی دهد. راحت واقعیت را می پذیرد و درس خواندن را از نو شروع می کند. درحالی که آن دانش آموز خوب که فقط در یک درس نمره قبولی نیاورده است، افسرده می شود و اصلاً ممکن است دور درس خواندن را خط بکشد.
تعداد این موارد کم نیست. فردی در رویارویی با حادثه کوچکی افسرده می شود، درحالی که برای فرد دیگر حوادث ناگوار زیادی اتفاق می افتد، ولی افسرده نمی شود. بهتر است برای درک بیشتر مثالی بزنم. سنگ ده گرمی به سر فردی اصابت می کند و او می میرد، درحالی که آجر سه کیلویی به سر فرد دیگری می خورد، سرش زخمی می شود، ولی نمی میرد. سرش را باندپیچی می کنند و از فردای همان روز کارش را از سر می گیرد.
سوالی مطرح می شود: مگر درماندگی باعث افسردگی نیست، پس چرا فردی که ده مورد تجدیدی دارد، افسرده نمی شود، ولی فردی که فقط یک تجدیدی آورده است، دچار افسردگی می شود؟
نمونه های دیگری را از نظر بگذرانیم. در حوادث غیرمترقبه، مانند سیل و زلزله، فردی در بیمارستان پس از به هوش آمدن می فهمد که همه عزیزانش، همسرش، فرزندانش، مادرش و... از بین رفته اند و خودش زخمی است و پای شکسته اش را گچ گرفته اند. همه هست و نیست او زیر آوار است. آیا حادثه ای از این سنگین تر وجود دارد؟ همین آدم پس از درمان و چهل ـ پنجاه روز سوگواری، رفته رفته آرام می گیرد و زندگی جدیدی را آغاز می کند. درحالی که فرد دیگری که در حادثه تصادف یکی از عزیزان خود را از دست داده است، شدیدا دچار افسردگی می شود. اگر ریشه افسردگی در همان درماندگی است، پس چرا فرد اول که همه چیز و همه کسان خود را از دست داده است، افسرده نمی شود، ولی فرد دوم با آسیب بسیار کمتر افسرده می شود و سال ها از آن رنج می برد؟
فردی که همه هست و نیستش را از دست داده است، می اندیشد که اگر هر کاری کند، دیگر همسرش، فرزندش، خانواده و دوستانش بازنمی گردند و زنده نمی شوند. کسی که مُرد، دیگر بازگشتی ندارد. مدتی به سوگواری می نشیند، در مجالس ترحیم شرکت می کند و پس از گذشت چند ماه، آرام آرام زندگی جدیدش را آغاز می کند و خاطرات تلخ و ناگوار گذشته او را از پا درنمی آورد و افسرده نمی کند.
جوانی که زندگی خوبی دارد، فقط به دلیل رد شدن در کنکور دانشگاه اقدام به خودکشی می کند. درحالی که جوان دیگری که از لحاظ معیشتی وضع مناسبی ندارد و بارها هم در کنکور دانشگاه رد شده است، روحیه سالم و مقاومی دارد.
فردی که با همسرش اختلاف دارد، یا طلاق گرفته است اقدام به خودکشی می کند. درحالی که زن دیگری که چند بار طلاق گرفته است و در زندگی مشکلات زیادی دارد، هنوز از روحیه خوبی برخوردار است و به مرز افسردگی نرسیده و اقدامی هم برای خودکشی نکرده است. زنی را می شناسم که از همسرش جدا شده، همزمان یکی از فرزندانش با ماشین تصادف کرده، فرزند دیگرش معتاد شده و زندگی زناشویی دخترش هم در معرض پاشیدگی است، ولی همچنان استوار و پابرجاست و به شکلی با همه ناملایمات و رویدادهای ناگوار کنار می آید و از افسردگی در او خبری نیست.
این نمونه ها که گفتیم و تعداد آن ها هم کم نیست، دانشمندان را ناگزیر به تجدید نظر در نظریه درماندگی کرد. در نتیجه، روی افرادی که در حوادث غیرمترقبه مثل زلزله و سیل ناگهان همه عزیزان و زندگی شان را از دست داده بودند شروع به مطالعه کردند، و به این نتیجه رسیدند که این تفسیر و برداشت ما از ناگوارترین حوادث است که ما را افسرده یا غیر افسرده می کند. حوادث و فشارهای روانی به خودی خود نمی توانند ما را افسرده کنند. این که ما چه برداشتی از حوادث داریم، اهمیت بسیاری دارد.
دانش آموز خوبی که فقط از یک درس افتاده است، به خود می گوید: «من آدم بی عرضه ای هستم. مغزم خوب کار نمی کند. من مقصرم. من در زندگی همیشه گند می زنم.» دانش آموزی که رفوزه شده و در ده درس نمره پایینی گرفته است، می گوید: «تقصیر من نبود. سوال ها مشکل بود. وضعیت زندگی اجازه درس خواندن به من نداد و... سال دیگر سعی خود را می کنم. من آدم خنگی نیستم.»
می بینید که برداشت و تفسیر ما از رویدادها چقدر اهمیت دارد. این برداشت ماست که افسردگی را ایجاد می کند. از آن پس، روان شناسان روی برداشت و تفسیر افراد از وقایع و موقعیت ها کار کردند و به مثلث افسردگی رسیدند.

*نوع برداشت و تفسیر افراد از وقایع در مبتلا شدن آنان به افسردگی بسیار موثر است.
*تفسیر و برداشت ما از ناگوارترین حوادث است که ما را افسرده یا غیر افسرده می کند.
*روان درمانگر به بیمار کمک می کند تا او میزان مسئولیت خود را به اندازه واقعی ارزیابی کند.

تعریف افسردگی چیست؟

«افسردگی» یکی از انواع اختلالات روانی است که طی آن فعالیت های بیمار، به شدت کاهش پیدا می کند و درواقع، او انگیزه ای برای انجام دادن بسیاری از کارها نخواهد داشت. فرد افسرده انرژی و مهارت های زندگی اش کاهش پیدا می کند و تمرکز حواس وی نیز به میزان زیادی پایین می آید. گاهی پرخاشگر و گاهی ناامید است. احساس گناه در او بسیار قوی است. علاوه بر این که خودِ بیمار از اهدافش در زندگی باز می ماند و باعثِ کاهش فعالیت های اجتماعی و تولیدی می شود، این امر ضربه بزرگی به اقتصاد جامعه نیز وارد می کند. برای تعریف این اختلال بهتر است نشانه های آن را بشناسیم. در حقیقت، این اختلال در مجموعه ای از علائم (نشانگان) بروز می یابد که بر اساس کمیت و کیفیت و مدت زمان دارا بودن این علائم می توان تشخیص داد که فرد به یکی از انواع افسردگی مبتلا شده است. البته باید توجه داشت که این اختلال در نشانگان ظاهر می شود و فقط با یک نشانه نمی توان به افسردگی پی برد.

نشانه های افسردگی چیست؟

۱. خلق: مهم ترین نشانه افسردگی، تغییر در خلق و خوست که می تواند به صورت غم و اندوه ظاهر شود. فرد احساس می کند بغضی در گلو دارد. می خواهد گریه کند و گاهی در شبانه روز به اندک بهانه هایی، چه در خلوت و چه در حضور دیگران، گریه سر می دهد. نمی تواند جلوی آن را بگیرد. معمولاً غم و اندوه چهره او را مثل ابر تیره ای می پوشاند و حالت غم زده و افسرده ای به او می دهد. به همین دلیل هم این اختلال را افسردگی نامیده اند. فردی که نابجا یا برای چیز کم اهمیتی گریه می کند، مثلاً از دیدن اطلاعیه ترحیم کسی که نمی شناسد، گریه اش می گیرد یا وقتی موسیقی غمناک می شنود گریه می کند، در حالی که قبلاً دوست داشت آهنگ های شاد گوش کند، حالا موسیقی غم انگیز را ترجیح می دهد. این تغییرهای خلقی او بهنجار نیستند.
بنابراین، اگر فرد، برخلاف گذشته، تمایلی به آرایش ندارد و دستی به سر و صورت خود نمی کشد یا تمایلی به گشت و گذار و تفریح ندارد و یا از مسافرت و رفتن به مهمانی و مجالسِ شاد اکراه دارد، و در مقابل، دوست دارد در مجالس عزاداری و غم آور شرکت کند. همه این ها همراه با برخی تمایلات نوظهور دیگر، از نشانه های افسردگی به حساب می آیند.
البته به مجالس عزا رفتن، نشانه افسردگی نیست؛ چون، ادب و روابط اجتماعی این کار را ناگزیر می کند. مقصود این است که فرد افسرده از مجالس شاد لذت نمی برد، و تمایل دارد که بیشتر در مراسم عزاداری شرکت کند.

۲. کاهش انرژی: افسردگی انرژی روانی فرد را پایین می آورد. اگر بدن را ماشین فرض کنیم، این ماشین برای حرکت و کار نیاز به انرژی دارد. اگر انرژی و قدرت ماشین کاهش یابد، از بهره دهی آن هم کاسته می شود. بهره دهی ماشینِ بدن می تواند کلامی، رفتاری، یا خلقی باشد. اگر توان کلامی، رفتاری یا خلقی فرد از میزان و معیار هنجار خارج شود، حتما پای افسردگی در میان است. در این حالت، فرد احساس می کند توان لازم برای بسیاری از فعالیت های روزمره را ندارد.

۳. کاهش مهارت ها: مهارت های زندگی در افراد افسرده کاهش می یابد. این مهارت ها شامل مهارت های اجتماعی نیز هستند: خانمی که خوش سر و زبان بود، خیلی راحت حرف هایش را می زد، و به قول معروف حاضرجواب بود، حالا به علت افسردگی نمی تواند حتی در مقابل اتهامی که به او می زنند از خودش دفاع کند. همین خانم، قبلاً در مجالسی که ده تا پانزده زن دیگر شرکت داشتند، با قدرتِ کلام، دیگران را سر جایشان میخکوب می کرد، ولی حالا به روان شناس مراجعه می کند و می گوید که در وضعی گرفتار شده ام که قادر نیستم از کوچک ترین حقّم دفاع کنم.

*افسردگی احساس غم و اندوهی است که با علائم خاص خود زندگی روزمره بیمار را مختل می کند.

۴. از دست دادن انگیزه: فرد افسرده انگیزه دنبال کردن کارها را ندارد. از قبول مسئولیت ها و انجام دادن کارها شانه خالی می کند. قبلاً وقتی مطلبی را در کتابی می خواند، آن را دنبال می کرد، ولی حالا انگیزه برای دنبال کردن مطلب ندارد. درواقع، حوصله و تلاش و پشتکار خود را از دست داده است.
فرد افسرده حتی انگیزه انجام دادن کارهای ساده را هم از دست می دهد. قرار است چند استکان یا ظرف را بشوید، ولی احساس می کند که حوصله انجام دادن آن را ندارد. او از کم حوصلگی شکوه دارد و پیوسته می گوید: «حوصله انجام دادن هیچ کاری را ندارم.» اینان مرتب شکایت می کنند که دست و دلشان به کاری نمی رود.
نیاز، تمایل و انگیزه جنسی در این افراد به شدت کاهش می یابد. فرد قبلاً در رابطه جنسی با زنش و یا با شوهرش مشکلی نداشته است، ولی حالا گویی تمایل جنسی اش را از دست داده است. این امر در روابط زناشویی مشکل زا می شود و ممکن است پیامدهای نامطلوبی به دنبال داشته باشد. در نتیجه، در روابط زناشویی اختلال ایجاد می شود و این اختلال همچون دوری باطل به افسردگی خانم یا آقا دامن می زند.
البته در افراد افسرده، بالا رفتن میزان مقاربت جنسی هم دیده می شود. طبق یک نظریه، چون افراد افسرده دچار بی لذتی هستند و از مقاربت جنسی شان لذت نمی برند؛ در نتیجه، سعی می کنند تعداد مقاربت های خود را افزایش بدهند تا به لذت برسند. لذا میل جنسیِ بیش از اندازه هم می تواند نشانه افسردگی باشد. و حتی گاه نوعی انحرافات جنسی نیز در افراد دیده می شود. یعنی، افرادی که دچار بی لذتی هستند روش های دیگر ارضاهای جنسی را آزمایش می کنند تا به گونه ای به لذت برسند؛ و همین آزمایش کردن های متعدد ممکن است منشا عادت و بعضی انحرافات جنسی باشد.

۵. کاهش حافظه یا فراموشی: کاهش حافظه یا فراموشی یکی از نشانه های شناختی افسردگی است. فرد افسرده از کاهش حافظه اش می نالد و شکوه دارد. چیزهای معمولی، اسم های معمولی، اسم اشخاصی که می شناسد و بارها تکرار کرده است را فراموش می کند و هر چه تلاش می کند، به ذهنش نمی آید. آدرس خانه شخصی را که خودش بارها به آن جا رفته است، به یادش نمی آید. فرد در افسردگی تا حدودی دچار نقص شناختی می شود و به همین دلیل نمی تواند افکارش را به خوبی دنبال کند. مثلاً در ضمن حرف زدن دچار وقفه می شود. پنج تا ده دقیقه حرف می زند، ولی ناگهان یادش می رود چه می خواسته بگوید. البته این پدیده می تواند هم ناشی از افسردگی باشد و هم ناشی از اضطراب. دانش آموز سر جلسه امتحان ناگهان حس می کند که حافظه اش کاملاً پاک شده است، این واکنش نشانه اضطراب است. افسردگی هم همین عمل را انجام می دهد و حافظه افراد را تا حدودی کند می کند.

۶. تمرکز حواس: بیمار تمرکز حواس خود را به میزان زیادی از دست می دهد. فردی که یکی ـ دو ساعت تمام با تمرکز حواس کامل حرف می زد و رشته کلام هرگز از دستش رها نمی شد، ناگهان موضوع یادش می رود. کسی که دو ـ سه ساعت تمام با تمرکز کامل مطالعه می کرد، حالا حوصله مطالعه ندارد و چون دچار پراکندگی حواس می شود، کتاب را کنار می گذارد.

۷. نشخوار فکری: از لحاظ شناختی، «نشخوار فکری» نشانه شایعی در افسردگی است. نشخوار فکری مثل جویدن آدامس است. می توانیم آن را از غرب دهان به شرق دهان بچرخانیم. گاهی موضوعی را مثل آدامس از شرق ذهن به غرب ذهن می چرخانیم و بارها و بارها تکرارش می کنیم. مثلاً، اگر دو هفته پیش حادثه کوچکی روی داده و کل ماجرا کمتر از پنج دقیقه زمان برده است، اکنون ما ساعت ها روی آن فکر می کنیم. فرض کنید، خانمی منزل خواهرشوهرش بود و خواهرشوهر در جمع، حرف بی ربط یا توهین آمیزی زد و فرد افسرده نتوانست پاسخ مناسبی به او بدهد. اینک روزها از آن ماجرا گذشته است، ولی این فرد نمی تواند جلوی یادآوری آن را در ذهن خود بگیرد. صحنه از زوایای گوناگون جلوی چشمش رژه می رود و او شروع به ارزیابی تمام صحنه ها از جنبه های مختلف می کند. ناگهان ناراحت می شود و گریه سر می دهد. آنچه نشخوار فکری را متمایز می کند، قضاوت ها و افکاری است که فرد نسبت به تصورات و تجربیات منفی قبلی اش دارد.
نشخوار فکری باعث می شود افسردگی تداوم پیدا کند و مانع درمان آن است. برای غلبه بر نشخوار فکری فنون جدیدی اندیشیده شده است که بیان آن در این بحث نمی گنجد. بیمار می تواند به متخصص روان شناس بالینی مراجعه کند تا با توصیه های لازم از دست آن خلاص شود.

۸. احساس گناه: از لحاظ عاطفی «احساس گناه کردن» در افراد افسرده بسیار قوی است. احساس گناه از اعمال خودشان، احساس گناه نسبت به سرنوشت فرزندشان، همسرشان و اعضای خانواده شان، آنان را عذاب می دهد. احساس می کنند به گونه ای عامل مشکل و بدبختی عزیزان شان به حساب می آیند. دائم به خود می گویند: «شاید افسردگی من عامل بدبختی و مشکلات خانواده است». اینان مسئولیت کامل و صد در صد تمام اعمال و رفتار خود را شخصا به عهده می گیرند و حاضر نیستند عوامل، شرایط و دیگران را مسئول رفتارهای منفی مربوط به گذشته بدانند. به دلیل وجود این افکار، احساس گناه در آن ها عمیق است.

۹. ناامیدی: فرد افسرده نسبت به آینده نظر خوبی ندارد. احساس می کند برای خروج از بن بست کاری نمی توان کرد. افکار افسرده یا منفی به مغزش فشار می آورد. حتی نمی خواهد روزنه هایی را ببیند که ممکن است برای برون رفت وجود داشته باشد؛ در عوض، می گوید «هیچ روزنه ای نیست.» درماندگی به ناامیدی او دامن می زند. بنابراین، آینده را پیشگویی می کند و آیه یاس می خواند. ناامیدی را می توان این گونه تعریف کرد: «انتظار وقوع حوادث نامطلوب و منفی و فقدان حوادث مثبت و مطلوب در آینده.»

۱۰. پرخاشگری: گاهی افسردگی همراه با پرخاشگری است. به این معنا که فرد از شدت افسردگی به دیگران حمله می کند، فحش می دهد، درگیر می شود و کتک کاری می کند. نباید این گونه تصور کرد که افسردگی فقط در خود فرورفتن و در گوشه ای کز کردن است. تعدادی از افسرده ها ممکن است شخصیت تهاجمی داشته باشند، درگیری و نزاع به وجود آورند و به دیگران آسیب برسانند. مردم هرگز فکر نمی کنند این گونه آدم ها، آدم های افسرده ای باشند.
متاسفانه مردم جامعه ما و حتی برخی روان شناسان مبتدی، افسردگی را فقط با نشانه های غم و اندوه، گوشه گیری و کاهش فعالیت ها و انگیزه ها می شناسند. درحالی که تحقیقات نشان می دهد افرادی که رفتارهای ضداجتماعی دارند، به میزان بالایی گرفتار افسردگی هستند. در پژوهش هایی که در زندان ها انجام دادیم، دقیقا به این واقعیت پی بردیم. زندانیانی هستند که جرم های سنگینی دارند، حتی دست به قتل زده اند و پرونده های ضرب و شتم و محکومیت های بالایی دارند، آن ها به ظاهر آدم های مهاجم و پرخاشگرند، ولی وقتی رفتار آنان را از نزدیک مطالعه می کنیم، می بینیم همه آثار افسردگی در آن ها جمع شده است و این امر آن ها را رنج می دهد.

۱۱. کاهش یا افزایش خواب: فردی که قبلاً هفت یا هشت ساعت می خوابید و خواب راحتی داشت، اکنون نمی تواند حتی دو ـ سه ساعت درست بخوابد. با کوچک ترین صدا از خواب می پرد و دیگر خوابش نمی برد، و افکار پریشان دست از سرش برنمی دارد.
گاهی افسردگی باعث خواب زیاد می شود. برخلاف کاهش خواب، آدم افسرده، ده ـ دوازده ساعت می خوابد، ولی باز هم احساس خواب آلودگی می کند. از خواب که برمی خیزد، باز هم احساس خستگی می کند، حالِ بلند شدن ندارد. هنوز منگ است و خواب آلوده. علت آن است که خوابش پر از کابوس ها و خواب دیدن هاست. هشت ساعت می خوابد و هشت ساعت خواب می بیند. مغز استراحت نکرده و خسته باقی می ماند. ممکن است آدم سالم شش ساعت بخوابد، ولی واقعا شش ساعت می خوابد، و شاید فقط بیست دقیقه از آن را خواب می بیند. آدم افسرده ممکن است یازده ساعت بخوابد، ولی یازده ساعت فیلم های جورواجور جلوی چشمش رژه رفته اند. تصورات مربوط به حوادث ناگوار دو سال پیش، یک ماه پیش یا یک روز پیش خواب او را پر کرده اند. او جسما خوابیده، ولی مغز فعال بوده و در حقیقت، نیم ساعت هم خواب راحت نداشته است.
ممکن است شما نیم ساعت بخوابید و اصلاً خوابی هم نبینید و مغزتان استراحت کامل کرده باشد. به قولی، به حقیقت آرمیده باشید و پس از بیداری احساس سبکی و آرامش داشته باشید. احساس می کنید خستگی از تن تان به در رفته است. احساس می کنید نیرو و توان جدیدی یافته اید.

۱۲. کم خوری و پُرخوری: از علائم افسردگی است. آدم افسرده اشتها به غذا را از دست می دهد. قبلاً با اشتها غذا می خورد، ولی حالا یک چهارم آن هم از گلویش پایین نمی رود. اصلاً میلی به غذا خوردن ندارد. مانند کاهش یا افزایش خواب، گاهی آدم افسرده پرخور می شود. حالا چند بشقاب غذا هم او را سیر نمی کند. اشتهای او به شدت افزایش می یابد. برای آن دلایلی ذکر کرده اند؛ می گویند چون غذاها برای افراد افسرده مزه ندارند و از خوردن آن لذت نمی برند، زیاد می خورند، تا شاید غذایی به دهانشان مزه بدهد. انواع غذاها را با حجم زیاد می خورند و نه فقط لذتی نمی برند، بلکه چاق هم می شوند. بنابراین، یکی از عوامل چاق شدن می تواند افسردگی باشد. پرخوری و کم کاری عامل چاقی زیاد است. ناگهان می بینیم که در ظرف یک سال وزن آدم افسرده دو برابر شده است.
فرد غذا می خورد اما غذا به دهانش مزه نمی دهد. در نتیجه، غذای بیشتری می خورد یا از طعم دهندگانی مثل نمک به مقدار زیاد استفاده می کند که باعث بروز عوارضی مثل چاقی و فشارخون و... می شود.

۱۳. برهم خوردن نظم قاعدگی در خانم ها: افسردگی نظم عادت ماهانه زنان را به هم می ریزد. ممکن است قاعدگی زودتر یا دیرتر از موعد مقرر در زنان افسرده ایجاد شود و حتی طول مدت قاعدگی آنها تحت تاثیر قرار گیرد.

۱۴. افکار مربوط به مرگ و خودکشی و حتی اقدام به خودکشی: افراد افسرده غالبا آرزوی مرگ دارند و در بسیاری موارد ممکن است اقدام به خودکشی نیز کرده باشند. البته آمار نشان می دهد که میزان اقدام به خودکشی در خانم ها بسیار بیشتر از آقایان است ولی خودکشی موفق (که منجر به مرگ شود) در آقایان به مراتب بیشتر از خانم هاست. خودکشی از علائم بسیار مهم افسردگی است که باید جدی گرفته شود.

۱۵. کاهش اعتماد به نفس: افراد مبتلا به افسردگی از کاهش اعتماد به نفس در رنج هستند. اینان خود را موجودی کم ارزش می انگارند و احساس می کنند که فرد مفیدی قلمداد نمی شوند و در نتیجه، هیچ فعالیت مفیدی نیز انجام نمی دهند. همیشه فکر می کنند که در هیچ کاری نمی توانند موفق باشند.

یادداشت ناشر

هنگامی جامعه ای سالم و متعادل خواهیم داشت که افراد آن جامعه، از سلامت روان برخوردار و در عرصه های اجتماعی فعال باشند. انکار کردن نابسامانی های روانی افراد جامعه درست نیست. برای اصلاح، نخست باید درد و بیماری را شناخت. در این صورت، درمان سهل تر خواهد بود.
در گذشته های دور، اندیشمندان و ادیبان، کتاب های پند و اندرز می نوشتند تا به مردم آگاهی های لازم را برای رسیدن به تعادل اخلاقی و روانی ارائه دهند. اما امروزه این پندنامه های ارزشمند به تنهایی کافی نیستند.
زندگی در عصر ما، آگاهی ها و مهارت های ظریف تری را می طلبد که با مطالعه و تجربه به دست می آیند. دسترسی به اطلاعات درست و کسب مهارت های لازم برای زندگی، در پیشگیری از آسیب های روانی سهم عمده ای دارد. هر چند علاوه بر اطلاعات درست، یافتن راهکارهای صحیح نیز ضروری است.
تاکنون در ایران برای حل مسائل و مشکلات فردی و خانوادگی کتاب های ارزشمندی در حوزه روان پزشکی و روان شناسی، ترجمه و منتشر شده است، که بیشتر آن ها راه حل هایی متناسب با فرهنگ های غیـرایرانی ارائـه داده اند. لـذا صِـرفِ ترجمـه ــ حتی علمی ترین ــ متون روان شناختی غرب نمی تواند راهگشای مشکلات جامعه ما باشد، و ما باید دریافت های خود از دانش غرب را با شرایط فرهنگی و میراث معنوی خود سازگار کنیم تا کلام مان آشنا و راهکارهای درمانی مان موثر باشد.
نشر قطره بر آن شده است تا با همکاری روان پزشکان و روان شناسان برجسته ایرانی مجموعه کتاب هایی را با عنوان «روان و زندگی» منتشر کند. مولفان این مجموعه با دانش نظری و تجربه های بالینی و درمانی مفید، موضوع هایی را برای تالیف انتخاب کرده اند که در آن مهارت و تجربه ویژه ای دارند.
این مجموعه به صورت پرسش و پاسخ و به زبانی ساده تنظیم شده است تا خوانندگان بتوانند با مسائل روان شناسی آشنا شوند و آگاهانه با مشکلات روانی برخورد کنند و نیز بدانند که به هنگام بروز مشکل چگونه می توانند راهنمایی های لازم را از مشاوران دریافت کنند.
نشر قطره بر خود لازم می داند از روان پزشکان، روان شناسان و استادان محترمی که در این مجموعه ما را یاری کرده اند سپاسگزاری کند.

نظرات کاربران درباره کتاب افسردگی

خیلی خوب بود فقط دوتا جدول در آخرین صفحه کتاب هست که هر چه روی آن دو جدول زدم بزرگ نشد. مطالب داخل جدول خیلی ریز است. لطفا این مشکل رو برطرف کنید.
در 1 سال پیش توسط
عالی بود کتاب های در زمینه ی روان شناسی اغلب ترجمه ی کتب غربی است و با فرهنگ و روش زندگی ما تطابق کامل ندارد. این کتاب که نوشته ی یک روان شناس ایرانی است بسیار مفید بود. با مطالعه این کتاب تونستم بیشتر در مورد افسردگی اطلاعات کسب کنم و جلوی اون رو بگیرم. به همه دوستان توصیه میکنم که حتما مطالعه کنند.
در 1 سال پیش توسط
کتاب خوبیه
در 1 سال پیش توسط
کتاب خوبی بود
در 2 سال پیش توسط