فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هویت

نسخه الکترونیک کتاب هویت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هویت

کتاب «هویت» نوشته میلان کوندرا ( -۱۹۲۹)، نویسنده اهل چک و ساکن فرانسه، است.
او در سال‌های ۱۹۵۸ تا ۱۹۶۸ ده داستان با عنوان «عشق‌های خنده‌دار» می‌نویسد که در آن‌ها به رابطه فرد و اجتماع توجه کرده و زمینه بسیاری از رمان‌های بعدیش را در همین داستان‌ها پایه‌ریزی می‌کند.
درون‌مایه اصلی و مضمون محوری رمان «هویت»، نوعی تقلای ذهنی و تقابل کم‌وبیش فلسفی است با ناپایداری‌های زندگی و هستی.
به‌طورکلی می‌توان گفت؛ این رمان، داستانی اندیشه محور دارد که فرصتی برای چندین بار خواندن را فراهم می‌کند.
موضوع اصلی رمان روایتگر دغدغه چاره‌ناپذیر و پنهان و آشکار انسان است؛ در زمانی که بی‌رحم و فرساینده می‌گذرد و آدم‌ها را بی‌وقفه به‌سوی پیری و فنا می‌کشاند
دو شخصیت اصلی این رمان ، زن و شوهری میان‌سال به نام‌های شانتال و ژاک- مارک هستند، که زن به رغم فاصله گرفتن از سال‌های جوانی‌‌اش همچنان، جذاب مانده و با تکیه بر پیوندهای عاشقانه‌شان می‌خواهد در مقابل معناباختگی و فنای اجباری هستی بیاستد.
در بخشی از رمان «هویت» می‌خوانیم:
«آنان به‌طور اتفاقی در دفترچۀ راهنما نام و نشانی هتلی را در شهری کوچک در کنار دریای نورماندی پیداکرده بودند. شانتال شامگاه جمعه وارد هتل شد تا شبی را به تنهایی، بدون ژان مارک که قرار بود فردا نزدیک ظهر به او بپیوندد، در آن بگذراند. چمدان کوچکش را در اتاق گذاشت، بیرون رفت و، پس از گردشی کوتاه در خیابان‌های ناشناس، به رستوران هتل بازگشت. در ساعت هفت و نیم، سالن هنوز خالی بود. در کنار میزی نشست و منتظر ماند تا کسی او را ببیند. در سوی دیگر رستوران، نزدیک درِ آشپزخانه، دو پیشخدمت زن سرگرم گفت‌وگو بودند. شانتال، که از بلند حرف زدن بدش می‌آمد، از جا برخاست، سالن را پیمود و نزدیک آنان ایستاد. اما پیشخدمت‌ها با التهاب زیاد مجذوب بحث خود بودند: «حرفم را بپذیر، هم‌اکنون ده سال گذشته است، من آنان را می‌شناسم. جریان وحشتناکی است.»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.83 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هویت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

آنان به طور اتفاقی در دفترچه راهنما نام و نشانی هتلی را در شهری کوچک در کنار دریای نورماندی پیدا کرده بودند. شانتال(۶) شامگاه جمعه وارد هتل شد تا شبی را به تنهایی، بدون ژان مارک(۷) که قرار بود فردا نزدیک ظهر به او بپیوندد، در آن بگذراند. چمدان کوچکش را در اتاق گذاشت، بیرون رفت و، پس از گردشی کوتاه در خیابانهای ناشناس، به رستوران هتل بازگشت. در ساعت هفت و نیم، سالن هنوز خالی بود. در کنار میزی نشست و منتظر ماند تا کسی او را ببیند. در سوی دیگر رستوران، نزدیک درِ آشپزخانه، دو پیشخدمت زن سرگرم گفت وگو بودند. شانتال، که از بلند حرف زدن بدش می آمد، از جا برخاست، سالن را پیمود و نزدیک آنان ایستاد. اما پیشخدمتها با التهاب زیاد مجذوب بحث خود بودند: «حرفم را بپذیر، هم اکنون ده سال گذشته است، من آنان را می شناسم. جریان وحشتناکی است. و هیچ اثری باقی نمانده است. در تلویزیون هم درباره آن صحبت شده است.» پیشخدمت دیگر: «چه اتـفـاقی برای او افتاده است؟ـ حتی تصورش را هم نمی توان کرد. و همین است که وحشتناک است ـ جنایت؟ ـ همه اطراف را گشته اند. گروگان گیری؟ ـ اما چه کسی؟ و برای چه؟ او نه آدم پولداری بود، نه مهم. در تلویزیون نشانشان داده اند. کودکانش، زنش، چه نومیدی و یاسی، می فهمی؟»
سپس به شانتال نگریست: «از آن برنامه تلویزیونی که درباره اشخاص ناپدید شده است اطلاع دارید؟ اسم برنامه گمشدگان است.»
شانتال گفت: بله.
ـ شاید اتفاقی را که برای خانواده بوردیو(۸) افتاده است دیده باشید؟
شانتال گفت: «بله، وحشتناک است»، درحالی که نمی دانست چگونه گفت وگو درباره آن فاجعه را به موضوع پیش پاافتاده غذا بکشاند.
سرانجام پیشخدمت دیگر پرسید: می خواهید شام بخورید؟
ـ بله.
ـ بفرمایید بنشینید تا من سرپیشخدمت را صدا بزنم.
همکار او باز ادامه داد: «می بینید، کسی که دوستش دارید ناپدید می شود و شما هرگز نخواهید فهمید که بر سر او چه آمده است! انسان دیوانه می شود!»
شانتال به میز خود بازگشت. سرپیشخدمت پس از پنج دقیقه آمد. شانتال غذایی سرد و خیلی ساده سفارش داد؛ دوست نداشت تنها غذا بخورد؛ اوه، چقدر از تنها غذا خوردن بدش می آمد!
در حالی که ژامبون را در بشقابش تکه تکه می کرد نمی توانست افکاری را که پیشخدمتها برانگیخته بودند از سرش بیرون کند: در این جهان که هر یک از قدمهای ما زیرنظر است و ضبط می شود، جایی که در فروشگاههای بزرگ دوربینهای فیلمبرداری مراقب ماست، جایی که مردم بی وقفه خود را به یکدیگر می مالند، جایی که انسان حتی نمی تواند عشقبازی کند بی آن که، فردایش، پژوهندگان و کاوندگان او را به باد پرسش و پاسخ نگیرند؛ چگونه ممکن است کسی از دست نظارت همگانی رها شود و، بی آن که اثری از خود برجای گذارد، ناپدید گردد؟ آری، این برنامه را با آن عنوانش، که باعث ترس و نفرت او می شد، به خوبی می شناخت. این تنها برنامه ای بود که، با صراحتش و اندوهناکی اش، او را شگفت زده می کرد، چنانکه گویی دستی، با مداخله خود، تلویزیون را مجبور کرده باشد که از هر گونه سبکی و جلفی چشم بپوشد. گوینده ای، با لحنی جدی، تماشاگران را دعوت می کند تا، با ارائه نشانه ای، به پیدا کردن شخص گم شده کمک کنند. در پایان برنامه، عکس همه «گم شدگان»، که در برنامه های سابق از آنان صحبت شده است، یکی پس از دیگری نشان داده می شود؛ هم اکنون کسانی هستند که از گم شدنشان یازده سال می گذرد و هنوز پیدا نشده اند.
شانتال روزی را به تصور درمی آورد که ژان مارک را بدین سان از دست بدهد. در بی خبری ماندن، و تسلیم خیالپردازی شدن. او حتی نخواهد توانست خودکشی کند. زیرا خودکشی، خیانت، امتناع از انتظار، و فقدان شکیبایی خواهد بود.

۲

به اتاقش باز می گردد، به زحمت به خواب می رود و، پس از رویایی طولانی، نصف شب بیدار می شود. رویا تماماً از اشخاص متعلق به گذشته اش انباشته بود: مادرش (خیلی وقت پیش مرده است) و، به خصوص، شوهر سابقش (سالها می شد که او را ندیده بود و در رویا شباهتی به خودش نداشت، گویی کارگردان رویا در شخصیت پردازی دچار اشتباه شده بود) همراه با خواهر سلطه جو و پرتوانش، و زن جدیدش (او را هرگز ندیده است؛ با این همه، در رویا درباره هویتش تردید نداشت). او در پایان، به شانتال پیشنهادهای مبهم عاشقانه می کرد و زن جدیدش هم می خواست شانتال را با شدت و حدت ببوسد. به واقع، همین بوسه بود که او را از خواب پراند.
ناراحتی و تشویشی که رویا برانگیخت چنان شدید بود که شانتال کوشید تا علت آن را دریابد. او می اندیشید که آنچه این همه آشفته اش کرده حذف زمان حال است، حذفی که رویا انجام داده است. زیرا او با شور و شوق به اکنون خویش پیوسته است، اکنونی که، به هیچ قیمت، آن را نه با گذشته و نه با آینده عوض می کند. از این روست که او رویا را دوست ندارد: رویاها دوره های متفاوت زندگی آدمی را یکسان، و همه حوادثی راکه از سرگذرانده است همزمان، می نمایانند. رویاها اعتبار زمان حال را، با انکار موقعیت ممتازش، از میان می برند.
همچنانکه در رویاهای آن شب او بخشی از زندگی اش به تمامی نابود شده است: ژان مارک، آپارتمان مشترکشان، همه سالهایی که با هم زندگی کرده اند. به جای آنها گذشته به میان آمده است: اشخاصی که با آنها از مدتها پیش قطع رابطه کرده است، اشخاصی که کوشیده اند او را در دام ماجرای جنسی مبتذلی اسیر کنند. این تصور برایش چندان چندش آور بود که در همان نیمه شب از جای برخاست، به حمام رفت و دیر زمانی به شستن خویش پرداخت.

۳

ف. دوست بسیار قدیمی ژان مارک بود. آنها یکدیگر را از مدرسه می شناختند، دارای عقیده های یکسان بودند، درباره همه چیز تفاهم داشتند و با یکدیگر همواره معاشرت می کردند تا روزی که، چندین سال پیش، ژان مارک به ناگهان و یکسره از او قطع علاقه کرد و از دیدنش دست کشید. وقتی خبر یافت که ف. سخت بیمار و در بیمارستانی در بروکسل بستری است. هیچ تمایلی برای عیادت از او در خود احساس نکرد، اما شانتال اصرار ورزید که او به بیمارستان برود.
منظر دوست قدیمی توانفرسا بود: ژان مارک او را، در حافظه خود، به همان گونه که در مدرسه بود، نگهداشته بود: پسری نحیف، همیشه بسیار آراسته، برخوردار از ظرافتی طبیعی که، در برابر آن، ژان مارک خود را همچون کرگدن احساس می کرد. خطوط ریز و زنانه چهره، که در گذشته ف. را جوانتر از سنش می نمایاند، اکنون او را پیرتر نشان می داد. صورتش، به شکلی نابهنجار، کوچک، درهم پیچیده، و چروکیده به نظر می رسید، مانند سر مومیایی شده شاهزاده خانمی مصری که چهارهزار سال پیش مرده باشد. ژان مارک بازوهای او را می نگریست: یک بازو وصل به لوله سِرُم، بدون حرکت، با سوزنی فرو رفته در رگ؛ بازوی دیگر، برای تاکید سخنانش، حرکات تند انجام می داد. از دیر باز که ژان مارک به حرکات دست او می نگریست این احساس را داشت که بازوهای ف. نسبت به اندام کوچکش باز هم کوچکتر بودند، چندان کوچک که به بازوهای عروسک خیمه شب بازی می مانستند. آن روز، این احساس باز هم شدیدتر شد، زیرا این حرکات بچگانه با ماهیّت جدی گفت وگو بسیار نامتناسب بود: ف. درباره حالتِ اغمای خود، که چندین روز ـ پیش از آن که پزشکان او را به زندگی برگردانند ـ طول کشیده بود، برای ژان مارک حرف می زد: «تو از اظهارات کسانی که از مرگ به زندگی بازگشته اند اطلاع داری. تولستوی در یکی از داستانهای کوتاه خود درباره این موضوع سخن می گوید: تونل و در انتها روشنایی. زیبایی جذاب آن جهان. اما من برایت سوگند یاد می کنم که هیچ گونه روشنایی و، بدتر از آن، هیچ گونه ناهشیاری در کار نبود. همه چیز را می دانی، همه چیز را می شنوی، فقط این پزشکان اند که متوجه این امر نیستند و در برابر تو هرچه بخواهند می گویند، حتی مطالبی که تو نباید بشنوی: این که تو از دست رفته ای، این که مغز تو کارش تمام است.»
یک لحظه خاموش شد، سپس گفت: «نمی خواهم بگویم که ذهن من کاملاً بیدار بود. من به همه چیز آگاهی داشتم اما همه چیز، همچون در رویا، کمی تغییر شکل داده بود. گاه به گاه رویا به کابوس مبدل می شد؛ با این تفاوت که در زندگی، کابوس زود به پایان می رسد، تو شروع به فریاد زدن می کنی و بیدار می شوی. اما من نمی توانستم فریاد بزنم و این از همه وحشتناک تر بود: توانایی فریاد زدن نداشتن، قادر به فریاد زدن در میان کابوس نبودن.»
او باز سکوت کرد، سپس گفت: «من هرگز از مرگ نهراسیده ام! اما حالا، چرا. از این تصور که پس از مرگ زنده بمانیم رهایی ندارم؛ گویی مرده بودن، زندگی کردن در کابوسی پایان ناپذیر است. اما بگذریم، بگذریم. از چیز دیگری صحبت کنیم.»
ژان مارک پیش از آمدنش به بیمارستان، مطمئن بود که هیچ یک از آن دو نمی تواند خاطره کدورت و دلگیریشان را کنار بگذارد، و او ناچار است چند کلمه غیرصادقانه آشتی جویانه به ف. بگوید. اما نگرانیهایش بیهوده بود: فکر مرگ همه موضوعهای دیگر را پوچ می گرداند. ف. هرچه می خواست به موضوع دیگری بپردازد، باز هم به سخن گفتن از جسم دردمندش ادامه می داد. این حکایت ژان مارک را در افسردگی فرو برد اما هیچ گونه مهربانی در او برنینگیخت.

۴

آیا او به راستی این همه خشک، این همه بی احساس است؟ چندین سال پیش، روزی با خبر شد که ف. به او خیانت ورزیده است؛ اوه، این کلمه بیش از حد رمانتیک و مسلماً اغراق آمیز است؛ این خیانت به هیچ وجه شدید نبود: در جلسه ای، در غیابش، همه به ژان مارک حمله کردند، چیزی که بعدها باعث از دست رفتن کارش شد (زیانی ناراحت کننده اما نه چندان مهم، زیرا او برای کارش اهمیت ناچیزی قائل بود). در این جلسه ف. حضور داشت. او آن جا بود و یک کلام هم برای دفاع از ژان مارک به زبان نیاورد. بازوهای بسیار کوچکش، که این همه حرکت را دوست دارند، کمترین حرکتی به نفع دوستش از خود نشان ندادند. ژان مارک، از آن جا که نمی خواست مرتکب اشتباهی شود، با دقت بسیار محقق ساخت که ف. حقیقتاً سکوت اختیار کرده بود. هنگامی که از این موضوع اطمینان کامل یافت، برای چند دقیقه به غایت مغموم شد. سپس، تصمیم گرفت که دیگر هرگز او را نبیند. و بلافاصله پس از آن، احساس آرامش به او دست داد. احساسی که به گونه ای وصف ناپذیر شادمانه بود.
ف. همین که شرح تیره روزیهای خود را به پایان رساند، لحظه ای سکوت کرد و، سپس، بلافاصله، در حالی که چهره اش، چهره همچون شاهزاده خانم مومیایی شده اش، می درخشید، پرسید: «گفت وگویمان را در مدرسه به یاد داری؟»
ژان مارک گفت: واقعاً نه.
ـ زمانی که از دختران جوان سخن می گفتی من همیشه به تو چون استادم گوش می دادم.
ژان مارک کوشید تا به یاد بیاورد اما در خاطره اش هیچ اثری از گفت وگوهای آن زمان نیافت: «من یک پسربچه بی تجربه شانزده ساله، درباره دختران جوان چه می توانستم بگویم؟»
ف. ادامه داد: «خود را در برابر تو ایستاده می بینم، در حالی که داری چیزی درباره دختران می گویی. به یاد داری که تصور جسمی زیبا، که ماشین ترشح کننده باشد، همواره آزارم می داد. به تو گفته ام که دیدن دختر جوانی که دماغ خود را می گیرد برایم تحمل ناپذیر است. و تو را دگر باره می بینم: ایستادی، صورتم را خوب ورانداز کردی، و با لحنی، که به گونه ای شگفت انگیز حاکی از تجربه، صادقانه، و قاطع بود، به من گفتی: دماغ خود را گرفتن؟ برای من کافی است که مژه زدن پیاپی چشمش، این حرکت پلک بر روی قرنیه، را ببینم تا کراهتی را، که به دشواری بر آن چیره توانم شد، احساس کنم. به یاد می آوری؟»
ژان مارک پاسخ داد: نه.
ـ حرکت پلک؛ تصوری چنین عجیب! چگونه توانسته ای آن را از یاد ببری؟
اما ژان مارک راست می گفت، چیزی به یاد نداشت. وانگهی، حتی نمی کوشید که در خاطره اش جست وجو کند. او به چیز دیگری می اندیشید: مسبّب حقیقی و تنها مسبّب دوستی چنین است: فراهم آوردن آینه ای که دیگری بتواند در آن تصویر گذشته خود را ببیند، تصویری که، بدون نجوای ابدی خاطرات رفقا، مدتها پیش ناپدید شده بود.
«پلک. تو واقعاً به یاد نداری؟» ژان مارک پاسخ داد: «نه.» و سپس در دل به خود گفت: پس، نمی خواهی بفهمی که برای آینه ای که به من هدیه می کنی کوچکترین اهمیتی قائل نیستم؟
خستگی ف. را از پای درآورده بود. سکوت کرد، چنانکه گویی خاطره پلک سخت فرسوده اش ساخته بود.
ژان مارک گفت: «باید بخوابی»، و از جا برخاست.
هنگام خروج از بیمارستان، تمایلی مقاومت ناپذیر برای بودن با شانتال احساس کرد. اگر این چنین خسته نشده بود، بی درنگ به راه می افتاد. پیش از ورود به بروکسل، فکر کرده بود که بامداد روز بعد صبحانه ای مفصل در هتل صرف کند و به آرامی، بدون شتاب، به راه افتد. اما پس از ملاقات با ف. ساعت شماطه ای خود را برای ساعت پنج میزان کرد.

۵

شانتال، که پس از شبی بدخوابی خسته بود، از هتل بیرون رفت. در راه به سوی کنار دریا، با توریستهای آخر هفته مواجه شد. گروههای آنان همگی منظره یکسانی را پدید می آوردند: مرد، کالسکه کوچکی را با کودکی به پیش می راند، زن در کنار او راه می رفت؛ چهره مرد ساده و بی آلایش، مقید، خندان، کمی نگران، و پیوسته آماده برای خم شدن به سوی کودک، دماغ او را گرفتن و فریادهایش را آرام کردن، بود؛ چهره زن نشان از دلزدگی، دیرجوشی، خودبینی، و گهگاه، حتی (به گونه ای توصیف ناپذیر) بدجنسی داشت. شانتال دید که این منظره به انواع گوناگون به وجود می آید: مرد در کنار زنی کالسکه کوچک را به پیش می راند و، در عین حال، کودکی را در سبدی مخصوص بر دوش حمل می کرد؛ مرد در کنار زنی کالسکه کوچک را به پیش می راند، کودکی را بر روی شانه ها و کودکی دیگر را در سبدی بر روی شکم حمل می کرد؛ مرد در کنار زنی، بدون کالسکه کوچک، دست کودکی را گرفته بود و سه کودک دیگر را بر پشت، بر روی شکم، و بر روی شانه ها حمل می کرد. سرانجام، زنی، بدون مرد، کالسکه کوچک را به پیش می راند؛ او این کار را با چنان شدت و قوتی انجام می داد که از عهده مردان هم خارج بود، به طوری که شانتال، که در همان پیاده رو راه می رفت، مجبور شد در آخرین لحظه با خیز خود را کنار کشد.
شانتال به خود گفت: مردان از خود پاپا ساخته اند. آنان نه پدر که فقط پاپا هستند، یعنی پدرانی بدون اقتدار پدرانه. او، در عالم خیال، خود را در حال دلبری از پاپایی می بیند که کالسکه کوچکی را، با کودکی در آن، به پیش می راند و دو کودک دیگر را نیز بر پشت و روی شکم حمل می کند؛ با استفاده از لحظه ای که همسر آن مرد، آن پاپا، در برابر ویترین مغازه ای ایستاده است، در گوش شوهر قرار ملاقاتی را نجوا می کند. آن مرد چه خواهد کرد؟ مردی که به درخت کودکان مبدل شده است آیا هنوز می تواند برای دیدن زنی ناشناس سر برگرداند؟ آیا کودکانی آویزان بر پشتش و روی شکمش، در برابر حرکت ناراحت کننده کسی که آنان را حمل می کند، داد و فریاد سر نخواهند داد؟ این تصور به نظرش خنده دار رسید و خاطرش را به وجد آورد. به خود گفت: در جهانی زندگی می کنیم که مردان دیگر هرگز برای دیدن من سر بر نخواهند گرداند.
سپس، در میان چند گردش کننده بامدادی، دوباره روی سد رفت: زمان جزر دریا بود و دشتِ پر از شن و ماسه، در برابرش، به مساحت یک کیلومتر گسترده بود. مدتها بود که به کنار دریای نورماندی نیامده بود، و درباره فعالیتهای باب روز در آن جا، نظیر هوا کردن بادبادک و راندن ارابه بادی، اطلاعی نداشت. با پارچه ای رنگی که بر روی چوب بستی بسیار محکم کشیده می شود، بادبادک درست می کنند. سپس آن را به دست باد می سپارند، و با کمک دو رشته نخ، که هرکدام در یک دست قرار دارد، در جهتهای گوناگون هدایت می کنند. بادبادک بالا و پایین می رود، دور می زند، سر و صدای غریبی، مشابه سر و صدای خرمگسی بسیار بزرگ، به راه می اندازد و، گاه به گاه، همچون هواپیمایی که سقوط می کند، با دماغ بر شن و ماسه می افتد. شانتال با شگفتی پی برد که مالکان بادبادکها نه کودکان و نه جوانان، که تقریباً همگی بزرگسالان اند؛ آن هم همواره مردان، نه زنان. به واقع آنان پاپاها بودند! پاپاهای بدون کودک، پاپاهایی که موفق شده بودند از دست همسرانشان بگریزند! آنان نه به نزد معشوقگان، که برای بازی به سوی پلاژ می دویدند.
باز یک بار دیگر تصور دلربایی مزوّرانه ای را در ذهن خود پروراند: از پشت سر به مردی که دو نخ را به دست گرفته است و، سر به عقب، پرواز پر سر و صدای بازیچه اش را نظاره می کند، نزدیک شود، و در گوش او دعوتی عاشقانه را با مستهجن ترین کلمه ها نجوا کند. واکنش مرد چه خواهد بود؟ تردیدی نداشت که مرد، بدون نگریستن به او، خواهد گفت: ولم کن، من کار دارم!
اوه نه، مردان دیگر هرگز برای دیدن او سر بر نخواهند گرداند.
به هتل بازگشت. در پارکینگ، اتومبیل ژان مارک را دید. در محل پذیرش با خبر شد که ژان مارک دست کم نیم ساعت پیش وارد شده است. مسئول پذیرش پیامی را به دستش داد: من پیش از موعد رسیده ام به دنبالت می آیم. ژ. م.
شانتال آه کشید: «او به دنبال من رفته است! اما کجا؟»
ـ ایشان گفتند شما حتماً در پلاژ خواهید بود.

پیشگفتار مترجم

انسان همواره به جهان و تحول آن می نگرد و برای شناخت پدیده های هستی می اندیشد. این نگاه و اندیشه هرچه با آگاهی بیشتر همراه باشد، قلمرو شناخت گسترده تر، ژرف تر و جذاب تر می گردد. در این زمینه، درک موقعیّت بشری اهمیت خاص دارد و پی بردن به زوایای شگفت انگیز جان و روان بیش از هر چیز توجه اندیشمندان و هنرمندان را برمی انگیزد.
میلان کوندرا همواره می کوشد تا در پرتو «هنر رمان» این قلمرو بیکران را درنوردد و در آثارش مضمونهای وجودی انسان را بکاود. او بر این باور است که رمان می تواند انسان را، در راه رسیدن به بلوغ و کمال، یاری دهد و «جهان زندگی» را روشنایی بخشد. به نظر او، هر رمان باید بر هستی انسان نور بیشتری بتاباند و زوایای مبهم و ناشناخته آن را روشن سازد. کوندرا اغلب گفته هرمن بروخ، متفکر و رمان نویس اطریشی را به یاد می آورد: «رمانی که جزء ناشناخته ای از هستی را کشف نکند، غیراخلاقی است. شناخت، یگانه اخلاق رمان است.»(۱)
او در گفت وگویی با مجله نوول ابسرواتور(۲)، به مناسبت انتشار رمان هویت، می گوید که هر رمان نویس باید از دو فرمان اطاعت کند: نخست، فقط آن چیزی را بگوید که تاکنون نگفته است؛ دوم آن که همواره در جست وجوی شکل و قالبی نو باشد؛ و چنین می افزاید: «با این همه، جست وجوی چیزی نو حدّ و حدودی دارد و اگر رمان نویس بخواهد از حدّ و حدود خویشتن خویش فراتر رود، اصالت خود را از دست می دهد... دایره جادویی چند مضمون، یعنی چند مضمون وجودی، ذهن او را در سراسر زندگی اش فرامی گیرد و حتی دلیل و علت نوشتن را برایش به وجود می آورد.» اگر کافکا را مجبور می کردند «درباره عشقهای مترنیخ، یا زشتیهای جنگ، رمان بنویسد، همچون شاگرد کوچک تنبلی ناکام می ماند. زیرا، جدا از یگانه مضمونهایی که او را مسحور می ساختند ـ مضمونهایی که رمانهای بزرگ او به ما می شناسانند ـ هنرش، تخیّلش و اصالتش، بی درنگ او را ترک می کردند.»
کوندرا شکل و قالب رمانهایش را تا سال ۱۹۸۸ به زبان موسیقی همچون «هنر سونات»، و شکل و قالب دو رمان جدیدش را همچون «هنر فوگ» توصیف می کند. کمپوزیسیونی بزرگ (سونات) با چندین موومان متضاد، جای به کمپوزیسیونی کوتاه تر (فوگ) می دهد که تنها از یک «بلوک» تقسیم ناپذیر تشکیل می شود. به دیگر سخن، رمانهای پیشین دارای چند بخش بزرگ (هفت بخش) با مضمونها و موضوعهای متفاوت اند، درحالی که دو رمان جدید ساختاری متشکل از بخشهای فراوان با مضمونها و موضوعهای مشابه دارند. رمان هویت و رمان کُندی(۳) هر یک پنجاه و یک بخش پیوسته و تفکیک ناپذیر را در برمی گیرد. رمانهای پیشین به زبان چک و دو رمان آخر به زبان فرانسه نوشته شده اند. کوندرا خواهان آن است که زبانش «ساده، دقیق، و شفاف» باشد و در همه زبانها این خصوصیات را حفظ کند.(۴) به نظر او اندیشه، و زبان بیان اندیشه، در قالب رمان باید شاعرانه باشد و عالیترین خواستهای شعر (جست وجوی زیبایی، اهمیّت خاص هر کلمه، ملودی متن، بدیع بودن همه جزئیات) را تحقق بخشد. رمان باید «در بخشهای تفکرآمیزش، گهگاه به نغمه و ترانه» مبدل شود.(۵)
مضمونهای هستی انسان در رمان به صورت «کلمه های بنیادین» یا «کلمه های کلیدی» متجلی می شوند و ژرفای احساسات و تفکرات قهرمانان آن را می نمایانند. رمان نویس می کوشد تا این کلمات بنیادین را در موقعیتهای بدیع بپروراند و به صورت مقوله های هستی درآورد. به عنوان مثال، ماهیت وجودی شخصیتهای رمان بار هستی با این مضمونها کاویده می شود؛ جسم، روان، سرگیجه، ضعف، عشق شاعرانه، و بهشت برای ترزا؛ سبکی و سنگینی برای توما؛ زن، وفاداری، خیانت، موسیقی، تاریکی، روشنایی، راهپیمایی، زیبایی، وطن، و گورستان برای فرانز و سابینا. مهمترین مفتاح رمز وجودی شخصیتهای رمان هویت، یعنی شانتال و ژان مارک، عبارتند از: جسم، روان، سوءتفاهم، دوستی، ملال و... البته عشق و هویت.
ماجرای زندگی شانتال و ژان مارک زمینه رویدادهای آخرین رمان کوندراست. آنان یکدیگر را دوست دارند، شریک زندگی یکدیگرند، و جهانی را که نمی پسندند تنها در پرتو عشق خویش تاب می آورند. شانتال، به واقع، یگانه پیوند عاطفی ژان مارک با جهان است: «هیچ کس به جز شانتال نمی تواند او را از حالت بی اعتنایی برهاند.» و تنها با واسطه اوست و به خاطر اوست که به جهان می نگرد. شانتال نیز، از نخستین لحظه دیدار، شیفته ژان مارک شده است: «شانتال از همان آغاز در کنارش بود، در برابرش بود، نزدیکش بود... به تصرفش در آمده بود... بودن در کنار ژان مارک برایش همه چیز بود.»
روزی شانتال، بی آن که درست مفهوم آن را بداند، می گوید: «مردها دیگر برای دیدن من سر بر نمی گردانند.» و ژان مارک، ناراحت و شگفت زده، می کوشد تا احساس و اندیشه شانتال را دریابد. هرچند در آغاز احساس حسادت به او دست می دهد، سرانجام، عشقش چیره می شود. به نظرش می رسد که شانتال از غم و اندوه پیر شدن سخن می گوید. بنابراین، برای این که او را از افسردگی برهاند، زیر نقاب یک نفر بیگانه برایش نامه می نویسد: «من همچون جاسوس شما را دنبال می کنم، شما زیبا هستید، خیلی زیبا.» و از آن جا که روزهای بعد هم شانتال را دستخوش نومیدی و فکر مرگ می بیند، به نوشتن نامه ادامه می دهد. این نامه ها شانتال را افسون می کنند و احساسات و تمایلات دوران جوانی اش را باز می گردانند. بدین سان، زمینه سوءتفاهم به وجود می آید و بر رابطه آنان تاثیر می گذارد.
ژان مارک درباره هویت شانتال دچار تردید می شود. به نظرش می رسد که شانتال همان زنی نیست که او دوستش می دارد، و در وجود او چهره زنی بیگانه را می بیند. خیال می کند که درباره هویت شانتال اشتباه کرده است و زن محبوب او دیگر برایش وجود ندارد. شانتال نیز از «جاسوس بازی» ژان مارک سر درنمی آورد، او را ریاکار و نابکار می پندارد و زندگی مشترکشان را بی معنا می بیند. واکنش شانتال که نشان از سنگدلی و بیرحمی دارد، ژان مارک را سخت می آزارد؛ احساس بی اعتنایی نسبت به همه چیز در او پدید می آید و اندوه وجودش را فرامی گیرد. آنان از درک یکدیگر عاجز می مانند و تفاهم خود را از دست می دهند.
زندگی شانتال و ژان مارک، سرانجام، به گونه ای نامحسوس، به رویایی شوم مبدل می شود. این رویا توانفرسا و وحشت انگیز است و فضایی کافکایی می آفریند. شانتال احساس می کند که می خواهند «خویشتن وی را از او بگیرند! سرنوشتش را از او بربایند!» و در میان اشخاص ناشناس رهایش کنند. ژان مارک توان دور ماندن از شانتال را ندارد، به دنبالش روان می شود تا او را بازیابد و یاری اش دهد، زیرا خوب می داند که «شانتال هیچ کس دیگری را در این جهان ندارد، هیچ کس دیگری در هیچ جای جهان.» رمان نویس در آخر رمان، از خود می پرسد: چه کسی رویا دیده است؟ و از آغاز کدام لحظه زندگی واقعی آنان مبدل به این وهم و خیال شوم شده است؟ پاسخ را هیچ کس نمی داند.
در رمان هویت وضع و موقع انسان معاصر به زیر ذره بین گذاشته می شود و سرگشتگی و التهاب جان و روان او به نمایش در می آید. شخصیتهای رمان از چگونگی تحول جهان خرسند نیستند، مشارکت در قیل و قال «این آشفته بازار بی ارزش» را برنمی تابند، و «بلاهت درمان ناپذیرش» را جدی نمی گیرند. افکار و احساسات شانتال و ژان مارک خواننده را به هیجان می آورد و ذهن او را به افق های دوردست تفکر و تخیل می کشاند. آنان با حسرت به ارزشهای متعالی از دست رفته می اندیشند، درباره موقعیت کنونی زندگی بشر گفت وگو می کنند، و برای نجات خویش به عشق پناه می برند.
درونمایه های تفکرآمیز رمان با زبانی شیوا و شاعرانه نوشته شده است و موسیقی کلام رمان نویس در سراسر رمان به گوش می رسد. اظهار عشق با ظرافت و لطافت بیان می شود: «سه روز بود که از دیده ام پنهان بودید. وقتی شما را دیدم، از رفتار بسیار ظریف و غرورآمیزتان، به شگفت آمدم. شبیه شعله هایی بودید که باید برقصند و صعود کنند تا وجود داشته باشند. باریک تر و کشیده تر از همیشه، در میان شعله ها ـ شعله های شاد و سرمست و وحشی ـ راه می رفتید.» و در جای دیگر: «صدای پاشنه های کفشتان در پیاده رو مرا به فکر راههایی که نپیموده ام می اندازد، راههایی که به سان شاخه های درخت پر از رشته های فرعی اند. شما در من وسوسه های دوران نوجوانی ام را بیدار کرده اید: من زندگی را در برابرم همچون درختی تصور می کردم و، در آن هنگام، آن را درخت امکانات می نامیدم. تنها در لحظه ای کوتاه، زندگی را این چنین می بینم. سپس، زندگی همچون راهی نمایان می شود که یک بار برای همیشه تحمیل شده است، همچون تونلی که از آن نمی توان بیرون رفت.» ژان مارک به «درخت امکانات» می اندیشد، درختی با «شاخ و برگی انبوه پوشیده از زنبورهای عسلی که نغمه سرایی می کنند.» و سرانجام خوشحال است که آهنگ این نغمه ها را به گوش شانتال می رساند.
وقتی ژان مارک برای شانتال از مفهوم دوستی سخن می گوید، کیفیّت دوستی را در روزگار ما اسف انگیز می داند: «آنچه من همواره، از اوان جوانی، شاید از زمان کودکی ام، آرزو می کردم کاملاً چیز دیگری بوده است: دوستی باید ارزشی والاتر از همه ارزشهای دیگر داشته باشد.»، همچنانکه قهرمانان رمان آلکساندر دوما «دوستی شان را برتر از حقیقت و مصلحت، برتر از اوامر مافوق، برتر از شاه و ملکه، و برتر از همه کس و همه چیز» می دانستند. و از آن جا که در روزگار ما دوستی از محتوای اصیل پیشینِ خود تهی شده است، هرگز نباید «از دوست چیزی بخواهیم که او را به زحمت اندازد یا برایش ناخوشایند باشد.» امروز دوستی «مبدل به قرارداد و احترام متقابل» شده است و نمی توان و نباید از دوست بیش از ادب انتظار داشت.
ژان مارک روزی از مقوله دلتنگی و ملال برای شانتال سخن می گوید و خاطره پدربزرگ محتضرش را تعریف می کند: «مدتها از دهانش صدایی بیرون می آمد که شبیه هیچ چیز نبود، حتی شبیه ناله و زاری هم نبود، زیرا درد نداشت، شبیه کلمه هایی هم نبود که نتواند تلفظ کند. او قدرت سخن گفتن را از دست نداده بود. به سادگی می توان گفت که او هیچ چیز برای گفتن، هیچ چیز برای ارتباط برقرار کردن، و هیچ گونه پیام مشخصی نداشت، او حتی کسی را برای صحبت کردن نداشت، او دیگر علاقه ای به هیچ کس نداشت... دلتنگی و ملال پدربزرگم با این صوت بیان می شد، با این اَاَاَاَاَ، با این صوت بیکران و بی پایان، زیرا بدون این اَاَاَاَاَ، زمان او را از پا می انداخت.» ژان مارک می گوید که انسان در دوران ما، بیش از گذشته، گرفتار دلتنگی و ملال است: زیرا حرفه های سابق، دست کم بیشتر آنها، بدون عشق و علاقه تصورناپذیر بود: روستاییان عاشق زمین خود بودند، پدربزرگ من ساحر میزهای زیبا بود، کفاشان اندازه پاهای تمامی اهل ده را از بر داشتند... تصور می کنم که حتی سربازان در آن زمان با شور و شوق می کشتند. مفهوم زندگی مسئله نبود، این مفهوم، به طور کاملاً طبیعی، در کارگاههایشان و در مزارعشان با آنان بود.»
رئیس شانتال به یکی از همکاران ساده لوح خود، که از محدودیت آزادی انسان در انتخاب آشفته و هراسان شده است، می گوید: «آزادی؟ شما در این زندگی می توانید خوشبخت یا بدبخت باشید. آزادی شما مبتنی بر این انتخاب است. شما آزادید تا در کوره جماعت، با احساس ناکامی یا احساس سرخوشی، فردیت خود را ذوب کنید... سرخوشی انتخاب ماست.... و از آن جا که بی معنایی همه چیز نصیب و قسمت ماست، نباید آن را عیب و نقص پنداشت، بلکه باید بتوان از آن لذت برد.» و در پاسخ به پرسش همین همکار، که می پرسد پس ما برای چه در این جهانیم و برای چه زندگی می کنیم، می گوید: «ما برای چه زندگی می کنیم؟ خانم عزیز من، تورات از ما نمی خواهد که در پی درک مفهوم زندگی باشیم، تورات می خواهد که ما زاد و ولد کنیم. باید خوب بفهمید که مفهوم این «یکدیگر را دوست داشته باشید» با «زاد و ولد کنید» تعیین می شود. بنابراین، این «یکدیگر را دوست داشته باشید» به هیچ وجه عشق نوع دوستانه، همدلانه، معنوی یا پرشور احساساتی معنی نمی دهد.»
سراسر رمان سرشار از طنز و کنایه است و رمان نویس همواره با لبخندی غمگین به موقعیتهای بشری می نگرد. پندار و توهم، ساده دلی و خوش خیالی، و کلمات زیبا و اغواکننده در رمان رنگ می بازند؛ رمان خواب شیرین توهّم را از چشم می رباید.
میلان کوندرا دوست دارد که رمانهایش همچون سمفونی باشند و درونمایه های وجودی انسان را به ترنم درآورند. بهترین رمانهای او را می توان سمفونی هستی نامید و زیبایی و بی کرانگی «هنر رمان» را در آثار او ستود. چه خوب بود اگر می توانستیم خود را در فضای رمان رها سازیم؛ فضایی آزاد، شفاف، آکنده از تخیل و خلاقیت، سرشار از صدها حقیقت نسبی متضاد و ناهمگون. و چه خوب بود اگر می توانستیم جهان رمان را به راستی کشف کنیم. رمان کوندرا شاعرانه و معطوف به کل هستی انسان است، حواس را نوازش می دهد، تفکر و تخیّل را برمی انگیزد، و پیچیدگی پدیده های وجود را جلوه گر می سازد. رمان نویس گاه گرانسنگ ترین پدیده ها را چنان می نمایاند که زندگی و هرچه در آن است همچون بازی به نظر می رسد. اما گاه چنان رنج و اندوهِ بشر را باز می تاباند که بار هستی جان و روان را می فرساید. رمان کوندرا را باید با ذوق شاعرانه و شوق برای درک معمای وجودی انسان، خواند و باز خواند و در آن تامل بسیار کرد.

پرویز همایون پور
تهران، خرداد ۱۳۷۷

نظرات کاربران درباره کتاب هویت

چرا کتاب جاودانگی رو نزاشتین ؟
در 17 ساعت پیش توسط
یک روال معمولی و بدون فراز و نشیب و هیجان داشت.بدون هیچگونه اتفاق غیر منتظره.و بیشتر اتفاقات داستان قابل پیش بینی بود.اما در کل کتاب بدی نبود
در 1 سال پیش توسط
اصلا برام جذاب نبود...چندبار سعی کردم بخونمش اما اصلا نتونسم با میل ادامه بدم
در 1 سال پیش توسط
خیلی داستان خوبی بوووووود
در 1 سال پیش توسط
داستانش قشنگ و جذاب نبود، نظرمو جلب نکرد
در 2 سال پیش توسط