فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قورباغه‌ها

کتاب قورباغه‌ها
مجموعه کمدی‌های آریستوفان

نسخه الکترونیک کتاب قورباغه‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب قورباغه‌ها

دیونیسُس، حامی تراژدی، عزادار مرگ اِوْریپیذیس است، چنان‌که بر آن می‌شود تا به آذیس برود و این تراژدی‌نویس را به دنیا برگرداند. دیونیسُس پوست شیر می‌پوشد و گرز به دست همراه با غلامش، اکسانثیاس به راه می‌افتد. گروه همسرایان قورباغه‌ها را در دریاچه رود آخِروین می‌بیند که ترانه می‌خوانند. اکسانثیاس، رود را دور می‌زند، اما دیونیسُس از رود عبور می‌کند و اربابش را در آن سویِ دریاچه می‌بیند. گروه همسرایان مرکب از اشخاص تازه‌وارد به جشن وارد می‌شوند. دیونیسُس از سخنان آنها درمی‌یابد که به خانه پلوتُناس رسیده. در می‌زند. او و اکسانثیاس وارد خانه می‌شوند و گروه همسرایان، قطعه پاراواسیس را اجرا می‌کنند. این قطعه، حاوی ستایش آتنی‌ها، طعنه به کلئوفونِ مستبد، توصیه به آتنی‌ها برای از سرگیری اصلاحاتِ الیگارشی سال ۴۱۱ ق.م. و حمله به کلْی‌ینیس است. پس از اجرای این قطعه، اِئاکوس، غلام پلوتُناس و اکسانثیاس از خانه بیرون می‌آیند و گپ دوستانه‌ای می‌زنند. این در حالی است که در پشت صحنه غوغایی به پا است. حالا دیونیسُس، اِسخیلُس و اِوْریپیذیس، دو تراژدی‌نویس برجسته را در حالی می‌بیند که بر سر تخت پادشاهی نزاع می‌کنند. او آنها را به رقابت در زمینه هنر درام‌نویسی دعوت می‌کند. دیونیسُس می‌گوید که طرف برنده به دنیا بازمی‌گردد و تراژدی‌نویسی را از سر می‌گیرد. رقابت ادبی میان اِسخیلُس و اِوْریپیذیس آغاز می‌شود. هر یک، قطعاتی از تراژدی‌های خود را می‌خوانند و دیونیسُس به قضاوت درباره این قطعات می‌پردازد. دو تراژدی‌نویس سعی می‌کنند عیوب تراژدی‌های حریف را مطرح و برتری هنر خویش را اثبات کنند. این رقابت روی یک ترازوی بزرگ انجام می‌شود. در پایان این جدلِ سخت، دیونیسُس پس از اندکی تردید، اِسخیلُس را پیروز اعلام می‌کند و او را با خود به دنیا برمی‌گرداند.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 5.37 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قورباغه‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



قورباغه ها

مجموعه کمدی های آریستوفان

آریستوفانیس

ترجمه: رضا شیرمرز





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



مقدمه

دیونیسُس، حامی تراژدی، عزادار مرگ اِوْریپیذیس است، چنان که بر آن می شود تا به آذیس برود و این تراژدی نویس را به دنیا برگرداند. دیونیسُس پوست شیر می پوشد و گرز به دست همراه با غلامش، اکسانثیاس به راه می افتد. گروه همسرایان قورباغه ها را در دریاچه رود آخِروین می بیند که ترانه می خوانند. اکسانثیاس، رود را دور می زند، اما دیونیسُس از رود عبور می کند و اربابش را در آن سویِ دریاچه می بیند. گروه همسرایان مرکب از اشخاص تازه وارد به جشن وارد می شوند. دیونیسُس از سخنان آنها درمی یابد که به خانه پلوتُناس رسیده. در می زند. او و اکسانثیاس وارد خانه می شوند و گروه همسرایان، قطعه پاراواسیس را اجرا می کنند. این قطعه، حاوی ستایش آتنی ها، طعنه به کلئوفونِ مستبد، توصیه به آتنی ها برای از سرگیری اصلاحاتِ الیگارشی سال ۴۱۱ ق.م. و حمله به کلْی ینیس است. پس از اجرای این قطعه، اِئاکوس، غلام پلوتُناس و اکسانثیاس از خانه بیرون می آیند و گپ دوستانه ای می زنند. این در حالی است که در پشت صحنه غوغایی به پا است. حالا دیونیسُس، اِسخیلُس و اِوْریپیذیس، دو تراژدی نویس برجسته را در حالی می بیند که بر سر تخت پادشاهی نزاع می کنند. او آنها را به رقابت در زمینه هنر درام نویسی دعوت می کند. دیونیسُس می گوید که طرف برنده به دنیا بازمی گردد و تراژدی نویسی را از سر می گیرد. رقابت ادبی میان اِسخیلُس و اِوْریپیذیس آغاز می شود. هر یک، قطعاتی از تراژدی های خود را می خوانند و دیونیسُس به قضاوت درباره این قطعات می پردازد. دو تراژدی نویس سعی می کنند عیوب تراژدی های حریف را مطرح و برتری هنر خویش را اثبات کنند. این رقابت روی یک ترازوی بزرگ انجام می شود. در پایان این جدلِ سخت، دیونیسُس پس از اندکی تردید، اِسخیلُس را پیروز اعلام می کند و او را با خود به دنیا برمی گرداند.

صحنه: در انتهای صحنه، خانه ایراکلیس و پلوتُناس به چشم می خورد. دیونیسُس، با هیبت ایراکلیس، پوست شیر پوشیده، با یک گرز و چکمه های ساق بلند به سبک تراژدی ها و جامه ای از حریر زرد، وارد می شود. به همراه او اکسانثیاس که روی الاغی نشسته و اثاثیه را حمل می کند، وارد می شود. برای مدتی هر دو ساکت هستند.

اکسانثیاس: (غرولندکنان به بار خود نگاه می کند.) ارباب، اجازه بده لطیفه ای تعریف کنم که معمولاً مردم در سالن تئاتر با شنیدنش از خنده روده بُر می شوند!
دیونیسُس: هرچه می خواهی بگو، مگر: «بارم بیش از اندازه است!»، یادت باشد، از خیر این یکی بگذر. برایم تکراری شده.
اکسانثیاس: (ناامید) یعنی مزه نریزم؟
دیونیسُس: دور جمله «آه، تاول های بی نوایم!» را هم خط بکش.
اکسانثیاس: اگر لطیفه ای شاهکار گفتم چطور؟
دیونیسُس: چقدر ورّاجی می کنی. ناراحت نباش. فقط، محض رضای خدا،...
اکسانثیاس: محض رضای خدا چه؟
دیونیسُس: آن دیرک را هم تکان نده. و صدای گوزت را به حساب چوب نگذار.(۱ )
اکسانثیاس: اگر کسی در تحمل این بار کمکم نکند، ول می شود.
دیونیسُس: نه، خواهش می کنم، نه! لطیفه ات را هم برای وقتی نگه دار که نیاز مبرم به داروی قی آور پیدا کردم.
اکسانثیاس: اگر حتا یک بار لطیفه ای به سبک فرینیخُس «آمیپسیاس»( ۲) و «لیکیس» نگویم، حمل این همه بار به چه درد می خورد؟
دیونیسُس: آه، نه. این کار را نکن. وقتی آنجا می نشینم، (تالار تماشاگران را نشان می دهد.) و بعضی از آثار برگزیده را می شنوم، هنگام بازگشت به خانه، گویی یک سال پیرتر شده ام.
اکسانثیاس: (با خودش) آه، بیچاره گردنِ نازک و بی نوای من! دورش حسابی تاول زده و تازه حق حرف زدن از تاول را هم نداری. چه خنده دار است!
دیونیسُس: چه رویی! چه جسارتی! من، فرزند جام بزرگ شراب، باید پیاده راه بروم و مراقب باشم مبادا او از حمل بار خسته شود!
اکسانثیاس: مگر این بار را من به دوش نمی کشم؟
دیونیسُس: این، بار است که تو را به دوش می کشد.
اکسانثیاس: (بار را نشان می دهد.) این را من دارم حمل می کنم.
دیونیسُس: چطور؟
اکسانثیاس: با کمری که تا نیمه خرد شده.
دیونیسُس: آن کیسه را که الاغ حمل می کند.
اکسانثیاس: کیسه هایم را که خودم می برم، هیچ خری حمل نمی کند.
دیونیسُس: به گمانم می دانی که آن الاغ، تو را نیز حمل می کند.
اکسانثیاس: نمی دانم. تنها چیزی که می دانم، درد شانه است.
دیونیسُس: خوب، اگر از الاغ سواری لذت نمی بری، بیا پایین و بگذار حیوان بی نوا سوار تو شود.
اکسانثیاس: (با خودش) ای کاش در نبرد بزرگ «اَرگینوسِس»( ۳) جنگیده بودم. آن وقت می توانستم به تو بگویم: برو به جهنم!
دیونیسُس: پست فطرت! پیاده شو! این همان خانه ای است که در پی اش بودم. این همه راه را پیاده گز کردم! (در می زند.) باربر! آهای! باربر! آهای!
ایراکلیس: (از خانه خارج می شود.) کیست که در می زند؟ چرا مثل گاو به در جفتک می زنی؟ هر که هستی باش... (دیونیسُس را می بیند.) خدا رحم کند. چه خبر شده؟ (لحظه ای به دیونیسُس خیره می شود، سپس ساکت می شود.)
دیونیسُس: (به اکسانثیاس) پسر!
اکسانثیاس: جانم، ارباب؟
دیونیسُس: متوجه شدی؟
اکسانثیاس: چه چیزی را؟
دیونیسُس: که چقدر از من ترسیده.
اکسانثیاس: بله، ارباب. (با خودش) هراس او از دیوانه بازی تو است!
ایراکلیس: (در حالی که خنده اش گرفته.) کاش می توانستم جلوی خنده ام را بگیرم. لب می گزم. ولی نمی شود... (خنده کنان غرولند می کند.)
دیونیسُس: چرند نگو! بیا اینجا. چیزی می خواهم.
ایراکلیس: می آیم. ولی هنوز خنده ام می گیرد. پوست شیر، آن هم روی ابریشم زرد! چماق چه ربطی به چکمه پاشنه بلند دارد؟ قضیه چیست؟ از کجا می آیی؟
دیونیسُس: از دریا و در خدمت «کلیسثنیس»(۱۲) بودم.( ۴)
ایراکلیس: جنگیده ای؟
دیونیسُس: بله. دوازده یا سیزده کشتی اسپارتی را غرق کردیم.
ایراکلیس: شما دو تا؟
دیونیسُس: البته.
اکسانثیاس: (با خودش) و ناگهان از خواب پریدم!
دیونیسُس: خوب، روزی روی صخره ای نشسته بودم و «آنذرومذا»( ۵) را می خواندم که ناگهان قلبم دچار میل شدیدی شد.
ایراکلیس: چقدر شدید؟
دیونیسُس: آه! زیاد هم شدید نبود. شاید به بزرگی «مولون»( ۶)!
ایراکلیس: چشمت زنی را گرفته بود؟
دیونیسُس: زن؟ نه!
ایراکلیس: خوب، دختر بود؟
دیونیسُس: خدای من، خبر از زن و دختر و... نبود!
ایراکلیس: ببینم نکند تو و کلیسثنیس...
دیونیسُس: برادر! مرا دست انداخته ای؟ مسئله جدی است. این عشق زندگی مرا ویران کرده.
ایراکلیس: خوب، از عشقت بگو.
دیونیسُس: (به حالت یاس) نه، نمی توانم. هرگز... باید مثالی بیاورم. آیا تا به حال، ناگهان هوس... سوپ نخود کرده ای؟
ایراکلیس: سوپ نخود؟ خدای من، هزاران بار!
دیونیسُس: حالا واقعیت را فهمیدی؟ یا باز هم مثال بیاورم!
ایراکلیس: آه، درباره سوپ نخود نه! آن را تمام و کمال فهمیدم!
دیونیسُس: خوب، به خاطر میل شدید به اِوْریپیذیس است که بی قراری در وجودم لانه کرده.
ایراکلیس: خدایش بیامرزد. به خاطر اِوْریپیذیس مرحوم؟
دیونیسُس: بله، کسی نمی تواند مرا از شوق دیدار وی بازدارد!
ایراکلیس: می خواهی به سرزمین آذیس، جایگاه تاریکی ها بروی؟
دیونیسُس: جایگاه تاریکی ها یا حتا مکان تاریک تر؟
ایراکلیس: در پی چه هستی؟
دیونیسُس: به دنبال شاعری مرده می گردم، زیرا شاعران زنده، همه دروغگو هستند!
ایراکلیس: ولی «آیوفون»( ۷) که هنوز زنده است.
دیونیسُس: خوب، این تنها چیز خوبی است که برایمان باقی مانده، آن هم مال شما! چرا که در خوبی او شک دارم.
ایراکلیس: بگو ببینم، اگر قصد برگرداندن کسی را داری، چرا «سوفوکلیس»(۱۳) را نمی آوری؟
دیونیسُس: چون که می خواهم ببینم، آیوفون تنها و بدون پدرش چه دسته گلی به آب می دهد. علاوه بر این، اِوْریپیذیس از آن حقه بازها است و در صورت لزوم، می تواند کمک کند تا از آنجا فرار کنیم. در حالی که سوفوکلیس در زندگی آرام و موقر بود و در جهنم هم حتما همین طور است.
ایراکلیس: «آگاثُن»( ۸) کجاست؟
دیونیسُس: آه! مرده شورش ببرد!
ایراکلیس: «پیثانگِلوس»(۱۴) چطور؟

دیونیسُس سکوت می کند و شانه بالا می اندازد.

اکسانثیاس: (با خودش) کسی به فکر من نیست. شانه هایم کبود شده!
ایراکلیس: اما آیا هزاران تراژدی نویس دیگر وجود ندارند که بتوانند خیلی بلندتر و بهتر از اِوْریپیذیس بنویسند؟
دیونیسُس: اینها درختان بی برند! رنگ هایی که مات و پریده اند، کشندگان هنر! کافی است یک امکان به آنها بدهی، به موز بی حامی حمله می کنند. کدام شاعر باثباتی هست که در کالبد واژگان جان تازه بدمد؟(۹ )
ایراکلیس: با ثبات؟ کدام ثبات؟
دیونیسُس: ثباتی که بدعت در کلام را به قلب او الهام کند. به عنوان مثال: «آه، ای «اِتِرِسِ»(۱۰ ) پهناور! ای منزلگه کبریا! ای ردپای ابدی زمان!» و یا: «جان ها دل در گرو سوگند نمی بندند، حال آنکه زبان ها به دروغ سوگند یاد می کنند!»
ایراکلیس: آیا از اینها خوشت می آید؟
دیونیسُس: خوشم می آید؟ برایشان می میرم!
ایراکلیس: بله، خودت هم می دانی که همه اش خُزعبلاتی بیش نیست.
دیونیسُس: سر به سرم نگذار. برو پی خرسواری ات.
ایراکلیس: (با حالت عذرخواهی) منظورم این بود که واقعا بی مزه است!
دیونیسُس: اگر به طرز تهیه غذا نیاز داشتم، خبرت می کنم!
اکسانثیاس: (با خودش) کسی به فکر من بدبخت نیست!
دیونیسُس: ولی دلیل اینکه در چنین لباس پر زرق و برقی، شبیه لباس تو، به اینجا آمده ام این است: نام مهمانخانه داران، بندرها، سلمانی ها، مهمانخانه ها، میخانه ها، رودها، جاده ها، شهرها، پستخانه ها، زن ها و مسافرخانه هایی را که ساس در آنها پیدا نمی شود و تو هنگامی که برای آوردن سربروس رفته بودی از آنها عبور کرده ای، به من بگو.
اکسانثیاس: کسی به فکر من نیست!
ایراکلیس: (با لحنی گیرا) بی نوا! چطور جرئت می کنی به چنین سفری بروی؟
دیونیسُس: خواهش می کنم شروع نکن. به ما بگو کدام راه ما را زودتر به آذیس می رساند. نه زیاد سرد باشد و نه زیاد گرم!
ایراکلیس: خوب، کدام را اول بگویم؟ آه! بلند، باید قایق رانی را اجیر کنید تا طنابی فولادی را دور گردنتان بیندازد و شما را به زور بکشد...
دیونیسُس: چه سفر خفه کننده ای!
ایراکلیس: خوب، پس راهی کوتاه، سریع و هموار هم وجود دارد. یعنی مسیری که در هاون بر اثر ضربات، حسابی صاف شده.
دیونیسُس: آیا این جاده شوکران است؟
ایراکلیس: دقیقا!
دیونیسُس: سرد و تلخ است! همه جای پاهایمان را بی حس می کند.
ایراکلیس: دنبال راهی کوتاه و سراشیبی می گردید؟
دیونیسُس: همین طور است... می دانی که راه پیمای خوبی نیستم.
ایراکلیس: پس به سمت کرامیکس برو؟
دیونیسُس: خوب؟
ایراکلیس: برو بالای آن برج بلند...
دیونیسُس: و بعد؟
ایراکلیس: بعد نگاه کن و ببین آیا مسابقه مشعل را آن پایین شروع کرده اند یا نه. وقتی جمعیت فریاد زد: «برو!» تو هم برو!
دیونیسُس: به کجا؟
ایراکلیس: به سمت بالا.
دیونیسُس: نمی توانم. برایم گران تمام می شود. از این راه نمی روم.
ایراکلیس: خوب، پس چگونه می روی؟
دیونیسُس: از همان راهی که تو رفتی.
ایراکلیس: (با لحن ادبی) سفری طولانی است. ابتدا به دریایی عمیق و بی کران می رسی.
دیونیسُس: (بی اعتنا) چطور از آن عبور کنم؟
ایراکلیس: (با ایما و اشاره) این طوری: با قایقی کوچک، پیرمردی هست که در ازای دو «اُوُلُس»( ۱۱) تو را به آن طرف می برد.
دیونیسُس: آنجا هم دو اُوُلُس به کار می آید؟ در تعجبم که چطور خودشان را به آن پایین رسانده اند؟
ایراکلیس: آه! «ثیسِئاس»(۱۲ ) جانشان را بگیرد! پس از آن با مارها و هیولاهای عظیم الجثه رو به رو می شوی.
دیونیسُس: پیرزن می ترسانی؟ عین خیالم نیست!
ایراکلیس: و بعد به باتلاق های عمیق و دریای چرک و لجن می رسی. آنها کسانی را که غریبه ای را فریب داده اند، آنان را که جیب فاحشه ای را زده و او را بوسیده اند، آنها را که مادرانشان را کتک زده اند، یا به صورت پدران شان سیلی نواخته اند یا سوگند دروغ به عرش اعلی خورده اند، می بلعند.
دیونیسُس: امیدوارم هر کس رقصِ پیکارِ «کینیسیاس»(۱۳ ) را آموخته یا سخنان مورسیمُس را تقلید کرده در کام این اژدهای سیه چرده فرو رود!
ایراکلیس: و بعد نوایی گوش هایت را می نوازد و نوری چشمانت را روشن می کند. درخت های زیبای مورد، تجمع شاد زن ها و مردها و نوای کف زدن های ممتد!
دیونیسُس: آنها کیستند؟
ایراکلیس: تازه واردها.
اکسانثیاس: (با خودش) بله. و من الاغی هستم که در جشن وقت می گذرانم. حتا یک لحظه هم این بار را تحمل نمی کنم (بار را زمین می گذارد.)
ایراکلیس: فورا همه چیز را به تو می گویند. خانه هایشان را درست کنار جاده بنا کرده اند، در آستانه دروازه خانه پلوتُناس... حالا دیگر خدانگهدار. برادر! سفر خوبی را برایت آرزو می کنم.
دیونیسُس: متشکرم، خدانگهدار. مراقب خودت باش! (به اکسانثیاس در حالی که ایراکلیس به خانه بازمی گردد.) کیسه ها را دوباره بردار.
اکسانثیاس: هنوز درست و حسابی آنها را زمین نگذاشته ام.
دیونیسُس: بله، زود باش.
اکسانثیاس: نه، واقعا ارباب! باید یک باربر اجیر کنیم.
دیونیسُس: اگر باربر پیدا نکردم چطور؟
اکسانثیاس: در این صورت خودم این بار را برمی دارم.
دیونیسُس: بسیار خوب، آنجا را ببین! یک گروه عزاداری، آن هم به موقع نزدیک می شود. (گروه تشییع کنندگان از سمت راست وارد می شوند.) آهای! با تو هستم، ای جسد! آیا می توانی این چند بسته را تا آذیس ببری؟
جسد: (بلند می شود.) چه قدر سنگین است؟
دیونیسُس: منظورت چیست؟
جسد: دو دراخما بده!
دیونیسُس: آه، خیلی گران است، کوتاه بیا!
جسد: تشییع کنندگان! به راه ادامه بدهید!
دیونیسُس: دوست من، صبر کن! شاید به توافق رسیدیم.
جسد: یا دو دراخما بده، یا بزن به چاک.
دیونیسُس: نُه اُوُلُس چطور؟
جسد: (دوباره می خوابد.) بهتر است کپه مرگم را بگذارم.

گروه تشییع کنندگان خارج می شوند.

اکسانثیاس: چه سگ مغروری! امیدوارم عاقبت به خیر نشود! خوب، همه را خودم می برم.
دیونیسُس: مرد به این شجاعی ندیده بودم!

در عرض صحنه حرکت می کنند. دیونیسُس به فاصله ای دور خیره می شود.

دیونیسُس: آنجا چه خبر است؟
اکسانثیاس: آنجا؟ یک دریاچه است.
دیونیسُس: به ذیاس سوگند که همین طور است!
اکسانثیاس: بله، یک قایق را می بینم.
دیونیسُس: بله، به خدایان سوگند!
اکسانثیاس: آن هم خارون است.
دیونیسُس: آهای، خارون! هر دو با هم فریاد بزنیم: آهای، خارون! آهای!

خارون وارد می شود. او قایقرانی پیر، عبوس و کثیف است که کلاه نمدی برده ها را به سر گذاشته و جامه ای بی آستین پوشیده.

خارون: کیست که می خواهد از رنج ها و غم ها رها شود؟ کدامتان عزم سرزمین لاشه کلاغ ها و الاغ های مرده را دارد؟ کدامتان عزم «لیثی»( ۱۴) و اسپارت یا باقی دوزخ را دارد؟
دیونیسُس: من!
خارون: سوار شو.
دیونیسُس: می خواهی به کجا بروی؟ گفتی، سرزمین لاشه کلاغ ها؟
خارون: (با خشونت) تو را به سرزمین سگ ها می برم، سوار شو.
دیونیسُس: بیا، اکسانثیاس.
خارون: من برده ها را سوار نمی کنم. مگر اینکه آزاد شده باشند. آیا او در نبرد شرکت کرده است؟
اکسانثیاس: خوب، نه! آن موقع چشم هایم ناراحت بودند...( ۱۵)
خارون: پس مجبوری دریاچه را پیاده دور بزنی!
اکسانثیاس: کجا ببینمت؟
خارون: در مسافرخانه آسایش، روی سنگ قبر.
دیونیسُس: (به اکسانثیاس که مردد است.) فهمیدی؟
اکسانثیاس: آه، کاملاً. (با خودش) امروز عجب شانس گندی دارم! (اکسانثیاس خارج می شود.)
خارون: کنار پارویت بنشین. (دیونیسُس تلاش می کند تا روی پارو بنشیند.) مسافر دیگری نیست؟ اگر نیست، عجله کن. (به دیونیسُس) آنجا چه کار می کنی؟
دیونیسُس: چه کار می کنم؟ مگر نگفتی روی پارو بنشینم؟
خارون: آه! چقدر هم خوب نشسته ای! خوب، بلند شو آن طرف بنشین. (او را هل می دهد.) بتمرگ، گنده بگ!
دیونیسُس: (با دستپاچگی اشتباه می کند.) این طوری!
خارون: بازوانت را باز کن و بکش...
دیونیسُس: این طوری؟
خارون: دست از حماقت بردار. کنار پارو بنشین و پارو بزن!
دیونیسُس: (در حالی که پاور را پایین می گذارد.) چطور انتظار داری آدم بی تجربه ای مثل من که نه در دریانوردی مهارت دارد و نه سالامیناس را دیده پارو بزند؟
خارون: به محض اینکه شروع به پارو زدن کنی، آوازهای زیبایی را می شنوی.
دیونیسُس: با صدای چه کسی؟
خارون: با صدای «قورباغه ها»( ۱۶). موسیقی جذابی است!
دیونیسُس: خوب، بشمار...

خارون زمان می گیرد و برای پاروزن ها می شمارد. از پشت صحنه صدای قورباغه ها به گوش می رسد.

قورباغه ها: آه، ای زادگانِ مرداب و چشمه، گرد هم آیید و در کنار این زورق با حرکتی دایره ای تا آخرین نفس آواز بخوانید. مثل همان روزی که در «لیمنا»( ۱۷) هنگامی که مردم گروه گروه با جام های مقدس در دست هایشان به گرد معبد من می چرخیدند، آوای مقدسی سر دادیم به نام شرابِ نیسایی. قور، قور، قور! قور، قور، قور!
دیونیسُس: بیش از این نخوان که سردرد گرفتم!
قورباغه ها: قور، قور، قور! قور، قور، قور!
دیونیسُس: دارم سیاه و کبود می شوم!
قورباغه ها: قور، قور، قور!
دیونیسُس: مرده شور ریخت و قیافه تان را ببرد. چیزی جز قور قور کردن بلد نیستند!
قورباغه ها: خوب، سرود بهتری انتظار داری؟ در واقع به تو ربطی ندارد. وقتی موز و پانِ سُم دار، با نی انبانش کاملاً راضی هستند، تو چه کاره ای؟ وقتی آپولو با نوای چنگش ما را همراهی و تحسین می کند، تو چه کاره ای؟ قور، قور، قور! قور، قور، قور!
دیونیسُس: آه ای خواهران موسیقیدان بس کنید. دست هایم دارد تاول می زند.
قورباغه ها: قور، قور، قور! قور، قور، قور! می توانیم مثل آب خوردن، صدایمان را دو برابر بلندتر کنیم. قور، قور، قور! در میان بوته ها و گل های بی قرار می خوانیم. به زیر نور آفتاب، در حالی که از آوازهایمان هیچ کس خاموش نمی ماند، برخاسته ایم و جسته ایم. اگر توفانی وزیدن گیرد، برای امنیت لجن زارمان و اگر باران بر سرمان ببارد، برای گرم کردن خودمان سرود می خوانیم. یک صدا غلغله ای به پا می کنیم و دست در دست یکدیگر می رقصیم. قور، قور، قور!
دیونیسُس: قور، قور، قور! من هم می توانم به بلندی شما بخوانم. راستی تو آن گروه قاتل ها و دروغگوها را که ایراکلیس گفته بود، دیدی؟
اکسانثیاس: البته! مگر تو ندیدی؟
دیونیسُس: (به تماشاچی ها نگاه می کند.) آنها را می بینم. خوب، حالا چه کار کنیم؟
اکسانثیاس: بهتر است راه بیفتیم. طبق گفته او اینجا همان مکان پر از جانورهای مخوف است.
دیونیسُس: لعنت بر او! از شجاعت من خبر داشت و حسادت باعث شد تا مرا بترساند. هیچ موجودی، مغرورتر از ایراکلیس وجود ندارد!
اکسانثیاس: (گوش می کند.) صبر کن! بله، به شرافتم سوگند که صدایی می شنوم.
دیونیسُس: (با عصبانیت) خدای من، کجا؟
اکسانثیاس: آن پشت.
دیونیسُس: بیا پشت سرم.
اکسانثیاس: نه، باید همین جلو باشد.
دیونیسُس: پس برو جلو.
اکسانثیاس: دیدمش. ای وای!... چه هیولای بزرگی!
دیونیسُس: (با ترس از پشت سر اکسانثیاس) چه شکلی است؟ (قورباغه ها پاسخ نمی دهند.) قور، قور، قور!!! می دانستم که عاقبت خفقان می گیرید!
خارون: آرام! ایست! پهلو بگیرید. حالا کرایه ات را بده و برو.
دیونیسُس: (با تعجب به او خیره می شود.) باز هم ابولوس! آهای، اکسانثیاس!... این اکسانثیاس کدام گوری است؟ آنجایی؟
اکسانثیاس: (از پشت صحنه) سلام!
دیونیسُس: از این طرف بیا.
اکسانثیاس: (در حال وارد شدن) آه، از دیدنت خوشحالم!
دیونیسُس: (به اطراف نگاه می کند.) خوب، اینجا چه خبر است؟
اکسانثیاس: جز تاریکی و گل و لای خبری نیست.
دیونیسُس: یعنی باید آن قدر پارو بزنم تا شانه هایم بترکند؟
قورباغه ها: قور، قور، قور!
دیونیسُس: قور، قور، قور! آن قدر قور، قور کنید تا چشم هایتان از حدقه بیرون بزند. به من ارتباطی ندارد.
قورباغه ها: صبر کن تا ببینی.
دیونیسُس: اهمیتی به غرغرتان نمی دهم.
قورباغه ها: می خواهیم تا شب، یک صدا تا آخرین نفس قور قور کنیم. قور، قور، قور!
دیونیسُس: قور، قور، قور! هرگز نمی توانید مرا شکست بدهید.
قورباغه ها: خوب، این تو هستی که قادر به شکست دادن ما نیستی. مثل روز روشن است!
دیونیسُس: تا پایان روز چنان نعره می کشم که آواز در گلوهایتان خفه شود. با قور قور به شش هایم فشار می آورم. البته خیالتان راحت باشد، چون شش های من کاملاً سالم و تنومند هستند. آن قدر داد می زنم تا دست از داد زدن بردارید. قور، قور، قور!
اکسانثیاس: ارباب! آنجا را نگاه کن! چه وحشتناک!... هر لحظه به شکلی درمی آید! اول گاو بود. حالا قاطر شده. و حالا یک دختر جوان و زیبا!
دیونیسُس: کجاست؟ می خواهم ببینمش!
اکسانثیاس: صبر کن، ارباب. دیگر دختر نیست، تبدیل به سگ شده.
دیونیسُس: باید «لامیا»( ۱۸) باشد!
اکسانثیاس: بله. صورتش مثل مشعل آتش گرفته!
دیونیسُس: آیا یکی از پاهایش مسی است؟
اکسانثیاس: بله. همین طور است. پای دیگرش از پشگل گاو است. خودش است.
دیونیسُس: به کجا بگریزم؟
اکسانثیاس: خوب، من به کجا بگریزم؟
دیونیسُس: (جلو می رود و کاهن دیونیسُس را که در یکی از صندلی های ردیف جلوی تماشاچیان نشسته مورد خطاب قرار می دهد.) آه، ای روحانی! مرا یاری کن. نجاتم بده. شام را با هم نوش جان می کنیم!
اکسانثیاس: آه، ای ایراکلیس! سرورم! کارمان تمام است.
دیونیسُس: (از ترس دولا می شود.) آه! نه! این طور داد نزن و این قدر مرا به آن نام صدا نزن.
اکسانثیاس: خوب پس، دیونیسُس!
دیونیسُس: نه، نه. اینکه بدتر است... به راهت ادامه بده.
اکسانثیاس: (دور و اطراف را از نظر می گذراند.) ارباب، با من بیا.
دیونیسُس: موضوع چیست؟
اکسانثیاس: ارباب، نترس. اوضاع رو به راه است. همان طور که «اییلُخِس»( ۱۹) گفت، می توانی بگویی، «از پس توفانی مهیب به آرامش دست یافتم». لامیا رفته است.
دیونیسُس: سوگند بخور.
اکسانثیاس: به ذیاس سوگند، او رفته است!
دیونیسُس: دوباره! رسما سوگند بخور!
اکسانثیاس: به ذیاس سوگند!
دیونیسُس: حسابی رنگم پریده بود.
اکسانثیاس: (کاهن را نشان می دهد.) این جناب هم حتما برای همدردی مثل لبو سرخ شده بود.
دیونیسُس: چه گناهی کرده ام که دچار چنین بلایی می شوم؟ کدام نیرو است که کمر به ویرانی ام بسته؟
اکسانثیاس: قرارگاه خدایان، یا ردّپای زمان؟
دیونیسُس: (به صدای فلوت که از بیرون صحنه می آید گوش می کند.) هیس!
اکسانثیاس: قضیه چیست؟
دیونیسُس: نمی شنوی؟
اکسانثیاس: چه را؟
دیونیسُس: نوای فلوت ها را.
اکسانثیاس: چرا! می شنوم. دود مشعل ها، دور و بر ما را گرفته، درست مثل ضیافت خدایان!
دیونیسُس: آرام خم شو و به موسیقی گوش کن.

نظرات کاربران درباره کتاب قورباغه‌ها

ترجمه عالی بود. فقط کاش اسامی راحت تر نوشته میشد یا حداقل معادل انگلیسی هم داده میشد. درمورد مضامین نمایشنامه من به شخصه سوفوکلس رو به بقیه درام نویسان یونان ترجیح میدم.
در 2 هفته پیش توسط
بسیار عالی. از فیدیبو ممنونم!
در 3 هفته پیش توسط