فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ابرها
مجموعه کمدی‌های آریستوفانیس

نسخه الکترونیک کتاب ابرها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ابرها

سْتْرِپِسیاذیس، پیرمردی روستایی و نادان و مورد علاقه آریستوفانیس است. این علاقه قابل درک نیست. سْتْرِپِسیاذیس به‌خاطر ولخرجی‌های پسر اسب‌سوارش، فیذیپیذیس به شدت مقروض است و برای یافتن راه‌حل، خواب را بر خود حرام کرده. بالاخره تصمیم می‌گیرد از علم سوفیست‌ها برای دست به سر کردن طلبکاران و نیل به خوشبختی استفاده کند. از فیذیپیذیس می‌خواهد تا این هنر مفید را بیاموزد، اما او نمی‌پذیرد و در نتیجه خود سْتْرِپِسیاذیس، تصمیم به مطالعه می‌گیرد و به تفکرخانه سُکراتیس می‌رود. شاگردان سُکراتیس را می‌بیند که به صورت مضحکی درباره روش تحقیق علمی بحث می‌کنند. سُکراتیس را می‌بیند که در سبدی نشسته تاب می‌خورد و به خورشید می‌اندیشد. سْتْرِپِسیاذیس از سُکراتیس می‌خواهد تا او را به شاگردی قبول کند و سوگند می‌خورد که قادر به پرداخت شهریه هم هست. خدایان به سُکراتیس عنایت می‌کنند و او پی به حقیقت اجسام و اجرام آسمانی می‌برد. گروه ابرها در واقع مکتب فکری سُکراتیس است که با این مکاشفه تحسین می‌شود. اینجا است که آریستوفانیس، زمینه را برای ورود گروه همسرایان (ابرها) فراهم می‌سازد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.93 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ابرها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

صحنه: خانه سْتْرِپِسیاذیس و تفکرخانه سُکراتیس در انتهای صحنه به چشم می خورد. خانه سُکراتیس، کوچک تر و تیره رنگ است. داخل خانه سْتْرِپِسیاذیس را می تواند دید. دو تن، روی دو تخت خوابیده اند.

سْتْرِپِسیاذیس:(می نشیند.) ای خدایان بزرگ! آیا این شب ها تمام نمی شود؟ مدتی است که خروس ها می خوانند، اما هنوز غلام های من خرناس می کشند! آه! قبلاً این طور نبود. نفرین به جنگ! دمار از روزگارم درآورده اند! حتا نمی توانم غلام های خودم را توبیخ کنم.(۱) دوباره این جوانک شجاع از زیر پنج لحاف، بوی گند راه انداخته! تمام شب را یکسره می خوابد! (دراز می کشد.) مُردَم از خوشی! حداقل بگذارید، من هم بخوابم و خروپف کنم. اما با این همه قرض که مثل خوره به جانم افتاده خواب به چشمم نمی آید. این شوالیه خوشبخت را ببین! او فقط کشیدن افسار اسب، خودنمایی با ارابه اش و دیدن خواب اسب ها را بلد است. وقتی دهه سوم و موعد پرداخت از راه می رسد، دوست دارم بمیرم! آهای غلام! چراغ را روشن کن و قُرص هایم را بیاور. (غلام اطاعت می کند.) چه قدر قَرض دارم؟... دوازده «مینا» به پاسیاس... چه؟ دوازده مینا به پاسیاس؟... چرا این همه قرض بالا آوردم؟ آه، یادم آمد! می خواستم اسب اصیل و گران قیمتی را بخرم. کاش کور می شد این اسب!
فیذیپیذیس:(در خواب) انصاف نیست، «فیلو»(۲) ارابه ات را درست بران.
سْتْرِپِسیاذیس:از همین کارها است که دارم دق می کنم. حتا در خواب هم از اسب دست نمی کشد!
فیذیپیذیس:(در خواب) ارابه های جنگی باید چند دور بزنند؟
سْتْرِپِسیاذیس:سوارم شده ای و مرا تا مرز مرگ رانده ای! بعد از پاسیاس به که قرض دارم؟... سه مینا برای ارابه و دور چرخش به آمینیاس.
فیذیپیذیس:(در خواب) وقتی گرد و خاک شد، با اسب به خانه برگرد.
سْتْرِپِسیاذیس:بخت از پول های من برگشته. طلبکارها دار و ندارم را گرو گرفته اند و بقیه هم برای بهره هایشان ضامن می خواهند.
فیذیپیذیس:(بیدار شده.) پدر! چه بلایی سرت آمده که شب ها می نالی و خواب را به خودت حرام کرده ای؟
سْتْرِپِسیاذیس:کک به تنبانم افتاده!
فیذیپیذیس:محض رضای خدا بگذار کمی بخوابیم. (غلت می خورد.)
سْتْرِپِسیاذیس:خوب، کپه مرگت را بگذار! اما بدان که همه این قرض ها یقه تو را هم می گیرد. آه! لعنت به کسی که دست مادرت را توی دست من گذاشت! در روستایمان، زندگی ساده، اما شاد و خوب و راحتی داشتم. غم و غصه را نمی شناختم. دارایی ام، زنبور و گوسفند و زیتون بود. اما به ناچار با برادرزاده «مگاکلیس»(۳)، پسر مگاکلیس ازدواج کردم. من دهاتی بودم، اما او زنی مغرور و ولخرج، اهل شهر. درست شبیه «کوئسیرا»! شب زفاف کنارش خوابیده بودم و بوی دُرد شراب و پنیر و کره می دادم. اما از او عطر، زعفران، بوسه های شهوت انگیز، عشق تسلیم شدن. خوش گذرانی و تمایل به بازیگوشی و عیاشی به مشام می رسید. البته بیکار ننشست! بدجوری تقلا کرد تا نابودم کند. لباسی را که برایم بافته بود، نشانش می دادم و می گفتم: زن! خیلی ولخرجی می کنی. نخ ها را نزدیک به هم بافته ای! پشم زیادی مصرف کرده ای!

غلام با چراغ وارد می شود.

غلام:چراغ اصلاً روغن ندارد.
سْتْرِپِسیاذیس:پس چرا چراغِ بی روغن را روشن کرده ای؟ بیا جلو تا حسابت را برسم!
غلام:برای چه؟
سْتْرِپِسیاذیس:چون فتیله ای ضخیم را داخل چراغ گذاشته ای...! بعدوقتی پسرمان به دنیا آمد. به فکر اسمش افتادیم و در نتیجه قشقرقی به پا شد. می گفت باید اسم بچه به اسب مربوط باشد. مثلاً زانتیپوس، کاریپوس یا کالیپیدس!(۴) دلم می خواست به یاد پدربزرگش، اسم او را «فیذونیذس»(۵)، بگذارم، دعوای مفصلی کردیم و بالاخره نام او را فیذیپیذیس، گذاشتیم... عادت به ناز و نوازش او کرده بود. می گفت: «آه، آرزو دارم بزرگ شوی و مثل پدربزرگت، مگاکلیس، لباس ارغوانی بپوشی، روی ارابه ات بایستی و در شهر ارابه برانی!» من می گفتم: «چه می شد اگر مثل پدرت پوستین می پوشیدی و می رفتی و بزها را از «پیلُس»(۶) بر می گرداندی؟» اما افسوس که هیچ وقت به نصیحت های من گوش نکرد و عشق او به اسب سواری نابودم کرد. (از بستر، بر می خیزد.)شب را بیدار ماندم و راه حلی عجیب و قانونی پیدا کردم. اگر قبول کند از شر مشکلات خلاص می شوم. بگذار اول بیدار شود. بعد آرام آرام فکری را عملی می کنم. یعنی از عهده این کار بر می آیم؟ فیذیپیذیس! فیذیپیذیس نازنینم!
فیذیپیذیس:(در حال بیدار شدن) چه شد، پدر؟
سْتْرِپِسیاذیس:مرا ببوس و دست در دستم بگذار.
فیذیپیذیس:(بر می خیزد و به خواسته پدرش عمل می کند.) خوب! موضوع چیست؟
سْتْرِپِسیاذیس:بگو ببینم! دوستم داری؟
فیذیپیذیس:به پُسیندُناس چابک سوار سوگند که بله! قسم می خورم که دوستت دارم.
سْتْرِپِسیاذیس:آه، خواهش می کنم به درگاه خدای اسب ها دعا نکن. همین خدا بیچاره ام کرده. پسرم! اگر دوستم داری به حرفم گوش کن.
فیذیپیذیس:گوش کنم؟ در چه خصوص؟
سْتْرِپِسیاذیس:دست از رفتارهای ناپسندت، بردار. برو و چیزی را که من می گویم، یاد بگیر.
فیذیپیذیس:خوب، امر کن پدر!
سْتْرِپِسیاذیس:واقعا گوش می کنی؟
فیذیپیذیس:به «باکخوس»(۷) سوگند که گوش می کنم!
سْتْرِپِسیاذیس:بسیار خوب! آن خانه محقر را می بینی؟
فیذیپیذیس:بله! منظورت چیست پدر؟
سْتْرِپِسیاذیس:آنجا تفکرخانه سُکراتیس است. نامش «تفکرخانه»(۸) است و خانه ارواح خردمند است. آنجا ثابت می کنند که ما زغال هایی هستیم که زیر انفیه دانی عظیم به نام آسمان گیر افتاده ایم. اگر جیبشان را پر کنیم، روش پیروزی در مرافعات را به ما هم یاد می دهند. عادلانه یا غیرعادلانه بودنش اهمیتی ندارد!
فیذیپیذیس:نامشان چیست؟
سْتْرِپِسیاذیس:درست نمی دانم. اما آدم های فکور و محترمی هستند.
فیذیپیذیس:بَه! بی نواها! می شناسمشان. شارلاتان های رنگ پریده و پابرهنه مثل سُکراتیس و «خِرِفُن»(۹) را می گویی؟
سْتْرِپِسیاذیس:ساکت! چرا چرند می گویی؟ می خواهی پدرت از گرسنگی بمیرد؟ اسب سواری را رها کن و به تفکرخانه برو!
فیذیپیذیس:به باکخوس سوگند که نه! حتا اگر قرقاول های دست پرورده «لئوگوراس»(۱۰) را به من بدهی تن به چنین کاری نمی دهم.
سْتْرِپِسیاذیس:آه، پسر عزیزم! خواهش می کنم، برو و درس های آنها را یاد بگیر!
فیذیپیذیس:مگر آنجا چه یاد می دهند؟
سْتْرِپِسیاذیس:به گمانم دو روش را یاد می دهند: حق و ناحق! که با روش ناحق می توان در سخت ترین مباحثات پیروز شد. اگر این علم دروغین را یاد بگیری، مجبور نیستم حتا یک «اوبولوس» از قرض هایی را که به خاطر تو بالا آورده ام پس بدهم.
فیذیپیذیس:نه، هرگز! با صورت رنگ پریده چطور به صورت اسب سوارهای شجاع نگاه کنم.
سْتْرِپِسیاذیس:بسیار خوب. به «ذیمیترا»(۱۱) سوگند که دیگر از تو و دارودسته و اسب سواری ات حمایت نمی کنم. از خانه و این شهر بیرونت می کنم. برو خودت را دار بزن!
فیذیپیذیس:می روم پیش دایی مگاکلیس تا چشمانت از حدقه درآید. او از اسب سواری حمایت می کند. (خارج می شود. سْتْرِپِسیاذیس به سمت خانه سُکراتیس می رود.)
سْتْرِپِسیاذیس:نا امید نمی شوم. به کمک خدایان می خواهم در تفکرخانه سُکراتیس درس بخوانم. (مردد است.) اما با این سن و سال، کندذهن و کم حافظه شده ام. (به خود اعتمادبه نفس می دهد.) خوب! باید در بزنم. نباید وقت تلف کنم. غلام! غلام! (در می زند.)
شاگرد:مرده شورت ببرد! کیستی؟
سْتْرِپِسیاذیس:سْتْرِپِسیاذیس، پسر «فیذو»(۱۲) اهل «کیکینا»!(۱۳)
شاگرد:(بیرون می آید.) احمق و بی سواد هستی که با جفتک پرانی در می زنی! به گمانم اشتباه آمده ای!
سْتْرِپِسیاذیس:لطفا مرا ببخشید! برای آن است که در روستایی دور از اینجا زندگی می کنم. راستی چه خبر؟ از تفکرخانه چه خبر؟
شاگرد:ما اخبار تفکرخانه را به غریبه ها نمی گوییم.
سْتْرِپِسیاذیس:نترس، من برای یادگیری به اینجا آمده ام.
شاگرد:بسیار خوب، اما بدان که اینها جزو اسرارند. مدتی قبل، ککی ابروی خِرِفُن را گزید. بعد هم پرید روی سر سُکراتیس. سُکراتیس از خِرِفُن پرسید: «هر پرش کک چند برابر طول پایش است؟»
سْتْرِپِسیاذیس:خوب او چه کار کرد؟
شاگرد:آه، کاملاً زیرکانه عمل کرد. کمی شمع را ذوب کرد. کک را گرفت و دو پای کک را در شمع مذاب فرو کرد. وقتی شمع سرد شد، کک را بیرون آورد. انگار دمپایی های ایرانی به پا داشت. بعد، قالب های شمعی را از پای کک در آورد و فاصله مذکور را اندازه کرد.
سْتْرِپِسیاذیس:آه، ای ذیاس بزرگ! چه مغزی! چه ابتکاری!
شاگرد:اگر خلاقیت سُکراتیس را بشنوی چه می گویی؟
سْتْرِپِسیاذیس:خواهش می کنم، بگو!
شاگرد:خِرِفُن «اسفیتیا»(۱۴)یی از او پرسید: «آیا حشرات از طریق دهانِ پوزه مانندشان وزوز می کنند و یا از راه مقعدشان؟
سْتْرِپِسیاذیس:او چه گفت؟
شاگرد:گفت: «روده حشرات باریک است و هوا با فشار از مقعد خارج می شود. این خروج پرتراکمِ هوا مثل شیپور نوایی پرطنین دارد!»
سْتْرِپِسیاذیس:پس کفل حشرات، نوعی شیپور است! چه کفل نوازیِ باشکوهی! مرحبا سُکراتیس! با شناختن روده های حشرات، پیروزی در مرافعات آسان است!
شاگرد:یک بار هم مارمولکی، رشته افکار سُکراتیس را پاره کرد!
سْتْرِپِسیاذیس:چطور؟
شاگرد:یک شب، سُکراتیس، مدار گردش ماه را مطالعه می کرد. حیرت زده به آسمان خیره بود. ناگهان مارمولکی از سقف، روی سُکراتیس پرید.
سْتْرِپِسیاذیس:مارمولک پرید روی سُکراتیس؟ چه جالب!
شاگرد:شب گذشته چیزی برای خوردن نداشتیم.
سْتْرِپِسیاذیس:برای شام چه کرد؟
شاگرد:روی میز، لایه نازکی از زغال ریخت، تقریبا به شکل دایره! میله ای آهنی را به شکل پرگار خم کرد و در سطح گرد زغال ها فرو کرد. قطعه ای گوشت قربانی را از میله خمیده آویزان کرد.
سْتْرِپِسیاذیس:و ما هنوز هم برای «ثالیس»(۱۵) کف می زنیم. خوب، درِ این خانه دانایی را برایم باز کن! زود باش، سُکراتیس را نشانم بده. مشتاق شاگردی او هستم. لطفا در را باز کن. (در باز می شود و محیط داخلی تفکرخانه نمایان می شود. شاگردان سُکراتیس، لاغر و رنگ پریده، تفکر و یا مطالعه می کنند.) آه، این حیوانات را دیگر از کجا آورده اید؟
شاگرد:چرا تعجب کرده ای؟ مگر شبیه چه هستند؟
سْتْرِپِسیاذیس:اسیران «پیلُس»! چرا به زمین چسبیده اند؟
شاگرد:زیرِ زمین، دنبال چیزی می گردند!
سْتْرِپِسیاذیس:لابد دنبال پیاز می گردند. به خودتان زحمت ندهید! جای پیازهای درشت و مرغوب را می شناسم. راستی آنها چرا خم شده اند؟
شاگرد:در اعماق «تارتاروس» سیر می کنند.
سْتْرِپِسیاذیس:ماتحتشان که رو به آسمان است، چه می کنند؟
شاگرد:ستاره ها را رصد می کنند! خوب، طوری داخل شو که سُکراتیس ما را نبیند.
سْتْرِپِسیاذیس:حالا نه! حالا نه! بگذار جا به جا شوند. آن وقت مشکلم را با آنها مطرح می کنم.
شاگرد:ممکن است مدت زیادی در هوای آزاد، نمانند!
سْتْرِپِسیاذیس:(جسم کروی را نشان می دهد.) خدای من این دیگر چیست؟
شاگرد:این یعنی علم ستاره شناسی!
سْتْرِپِسیاذیس:(نقشه را نشان می دهد.) و آن؟
شاگرد:هندسه!
سْتْرِپِسیاذیس:به چه دردی می خورد؟
شاگرد:برای اندازه گیری و تعیین مقیاس های زمین است!
سْتْرِپِسیاذیس:اما به قسمت های زیادی تقسیم شده!
شاگرد:نه، نه! منظورم کره زمین است.
سْتْرِپِسیاذیس:آه، چه مضحک! به درد کلی بافی می خورد!
شاگرد:ببین! این کل سطح زمین است. اینجا هم آتن خودمان است.
سْتْرِپِسیاذیس:آتن؟ اشتباه می کنی! اینجا که اثری از دادگاه نیست؟
شاگرد:به هر حال اینجا خطه یونان است.
سْتْرِپِسیاذیس:پس همسایه های «سیسیون»(۴) ی من کجا هستند؟
شاگرد:اینجا! اینجا «اِویا»(۱۶) است. این جزیره باریک و کشیده را می بینی؟
سْتْرِپِسیاذیس:بله. ما و «پریکلیس» آن قدر فشارش دادیم که قد کشید. «لاکه ذِمُناس»(۱۷) کجاست؟
شاگرد:لاکه ذِمُناس؟ خوب، اینجا است، می بینی؟
سْتْرِپِسیاذیس:انگار در دو قدمی ما است. لابد کسی آن را از ما دور کرده!
شاگرد:به ذیاس سوگند که ممکن نیست!
سْتْرِپِسیاذیس:ای وای! او کیست که در سبد نشسته و تاب می خورد؟
شاگرد:خودش است.
سْتْرِپِسیاذیس:«خودش» دیگر کیست؟
شاگرد:سُکراتیس!
سْتْرِپِسیاذیس:سُکراتیس! آه، خواهش می کنم! صدایش کن!
شاگرد:خودت صدایش بزن. وقتِ سر خاراندن هم ندارم.

خارج می شود. سبد معلق سُکراتیس به مرکز صحنه می آید.

سْتْرِپِسیاذیس:سُکراتیس! سُکراتیس کوچک من!
سُکراتیس:(مغرورانه) مردنی، از من چه می خواهی؟
سْتْرِپِسیاذیس:اول اینکه آن بالا چه می کنی؟ لطفا توضیح بده.
سُکراتیس:(با آب و تاب) در آسمان سیر می کنم و به خورشید می اندیشم!
سْتْرِپِسیاذیس:بالای آن سبد رفته ای تا خدایان را از نزدیک نگاه کنی؟
سُکراتیس:ذهنم را آرامش می دهم و اندیشه تیزبینم را با جریان هوا در می آمیزم. آن وقت در اجرام آسمانی نفوذ می کنم. اگر روی زمین می ماندم و از اینجایگاه پست به آنها که در اوج اند، نگاه می کردم، انبان کشف و شهودم خالی می شد چون زمین با نیرویی سترگ، عصاره ذهن را جذب می کند. آه! رازیانه آبی، خوب درد مرا می فهمد!
سْتْرِپِسیاذیس:چه گفتی؟ ذهن، عصاره رازیانه آبی را جذب می کند؟ آه! سُکراتیس کوچک من! پیاده شو تا با هم برویم! می خواهم شاگردت باشم. می خواهم فن بیان کار کنم. کلی قرض دارم و طلبکارها نمی گذارند آب از گلویم پایین برود. همه دارایی ام را گرو گذاشته ام.
سُکراتیس:چرا قرض بالا آوردی؟
سْتْرِپِسیاذیس:چون اسب سواری پسرم نابودم کرده. بدجوری ضرر کرده ام. یکی از دو روش استدلال را به من یاد بده! می خواهم از پرداخت قرض هایم فرار کنم. خدایان شاهدند که حاضرم دستمزدت را تمام و کمال بپردازم.
سُکراتیس:به کدام خدا سوگند می خوری؟ باید بدانی که خدایان مثل سکه های رایج نیستند.
سْتْرِپِسیاذیس:شما به چه قسم می خورید؟ به سکه های «بیزانس»؟(۱۸)
سُکراتیس:آیا واقعا می خواهی به واقعیت اجرام آسمانی پی ببری؟
سْتْرِپِسیاذیس:بله، لطفا!
سُکراتیس:می خواهی با آسمان حرف بزنی؟ پس روی این صندلی مقدس بنشین!
سْتْرِپِسیاذیس:نشستم.
سُکراتیس:حالا این حلقه گل را بگیر.
سْتْرِپِسیاذیس:حلقه گل؟ سُکراتیس! می خواهی مرا مثل «آثاماس»(۱۹) قربانی کنی؟
سُکراتیس:نه، این جزو مراسم آغاز کار است.
سْتْرِپِسیاذیس:خوب، به من چه می رسد؟
سُکراتیس:یک ورّاج تمام و کمال، گرگ باران دیده ای سرسخت و یک زبان باز بی همتا می شوی! بسیار خوب، آرام بنشین!
سْتْرِپِسیاذیس:چشم! اگر مرا به پودر تبدیل کنی، جز آرد گندم چیزی عایدت نمی شود.
سُکراتیس:پیرمرد! کمتر حرف بزن. از صمیم قلب دعا کن. (با لحن کاهنان) آه، ای پادشاه قادر، ای آسمان بی کران که زمین در دلت معلق است، ای «اِثِراس»(۲۰) تابناک، ای ابرها، ای الهگان مقدس که رعد و برق را بر گُرده هایتان می برید، ای نیروهای غالب، ظاهر شوید و خود را در دیدگان مشتاق حکیم نمایان سازید!
سْتْرِپِسیاذیس:الان نه! صبر کن تا لباسم را بالا بزنم، نباید خیس شوم. کاش بارانی ام را می آوردم. چه بدبختی بزرگی!
سُکراتیس:(بی اعتنا) آه، ای ابرها! ای خدایان من، اگر بر فراز «المپِ»(۲۱) مقدس، با تاجی از شبنم منجمد یا در باغ های پدرتان «اُکئانُس»(۲۲) در گردشید و با «نیمف ها»(۲۳) به همسرایی گوش می سپارید، اگر امواجِ نیل را در گلدانی طلایی گرد می آورید، اگر در مرداب «مائِئوتیس»(۲۴) یا صخره های پوشیده از برف «میماس»(۲۵) ساکن هستید، دعای مرا بشنوید. پیشکش مرا بپذیرید و خودتان را نشان بدهید. امیدوارم این قربانی ها به درگاهتان قبول افتد!
همسرایان:(به آواز) ای ابرهای ابدی، ما را نمایان کنید، تا از اعماق خروشان اقیانوس برآییم، تا بر فراز کوه های مرتفع اوج گیریم و بال های مرطوبمان را بر قلّه های پوشیده از جنگل بگستریم. تا از همان جا بر دره های سرد، محصولات سر برآورده از زمین مقدس، زمزمه آسمانی جوی ها و نهرها و امواج خروشنده دریا که از انوار پر تلالو خورشیدِ نشاط انگیز روشنی می یابند، چیره شویم. مه خیس را که پرده بر زیبایی ما کشیده به تلاطم افکنیم و از دور به زمین خیره شویم و آن را درنوردیم.
سُکراتیس:آه! ای الهگان مقدس! آری، شمایید که جوابم را می دهید! (به سْتْرِپِسیاذیس) صدای آنها را می شنوی که با غرش هراس انگیز رعد درآمیخته؟
سْتْرِپِسیاذیس:آه! ای ابرهای شایان ستایش تکریمتان می کنم و من نیز رعد خود را به نمایش می گذارم که مثل رعد شما هراس انگیز است! (می گوزد.) چه اجازه بدهید، چه اجازه ندهید، باید خودم را راحت کنم.
سُکراتیس:نیشت را ببند. از آن کمدی نویس های ملعون هم تقلید نکن! ساکت! مگر نمی بینی الهگان، آواز می خوانند و می گذرند.
همسرایان:(به آواز) ای «باکرگانی» که مسبب بارش بارانید، ما را به سوی «آتیکی»(۲۶)، سرزمین باشکوه «پالاس» و موطن دلاوران راهنمایی کنید، تا از سرزمین محبوب «سیکروپس»، آنجا که مراسمی سرّی را جشن می گیرند، آنجا که معابد اسرارآمیز پذیرایی نورسیدگان است، دیدن کنیم... چه قربانی هایی که در آنجا به درگاه خدایانِ آسمان پیشکش نمی شوند! چه معابد شکوهمندی! چه مجسمه هایی! چه بندگان پاکی که به درگاه فرمانروایان اُلیمپُس نیایش می برند. در جشن های مقدس، قربانی های مزین به حلقه های گل پیشکش می شوند. آن وقت، بهار، ضیافت های شادی آور «ذیونیسُس»(۲۷)، مجادلات موزون همسرایان و الحان باوقار فلوت را به ارمغان می آورد.



ابرها

(مجموعه کمدی های آریستوفانیس)

آریستو فانیس

مترجم:رضا شیرمرز





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است




این کتاب ترجمه ایست از:
KΏMΏΔIEΣ TOY APITOΦANH
ΣTAYPOY   ѲPAΣYBOYOΛOΣ

نظرات کاربران درباره کتاب ابرها

عالیه یعنی حرف نداره
در 19 ساعت پیش توسط
این اثر از آریستوفان کمدی نویس مشهور یونانیه که نوآوری ها و تاثیر زیادی در کمدی و نمایشنامه نویسی ایجاد کرده. این اثر به نقد سقراط میپردازه که گفته میشه در محکوم شدن سقراط به سر کشیدن جام شوکران تاثیرگذار بود.
در 3 هفته پیش توسط
اسم های عجیب و غریبی داره????????????????
در 2 سال پیش توسط